دنیای ما آدما، فارغ از هر درد و رنجی، یه وقتایی شیرینیهای خودشو هم داره! گاهی اوقات دلت میخواد تا زمانی که زندهای تو همون شیرینی بمونی و هیچ وقت هم ازش بیرون نیای!
برای من، این شیرینی بهترین حس و حال عمرم بود و هست! حسی که هیچ وقت مزه و لذتشو از یاد نخواهم برد…
بدون معطلی داستان خودم رو میگم تا هم درمانی باشه برای حسرتهای زندگی خیلیهامون که دلمون چیزی رو خواست ولی کائنات چیز دیگه ای رو بهمون تحمیل کرد تا مجبور مون کنه قبولش کنیم هرچند به ناحق…
اگه احساس کردین اطلاعات و جزئیات داره اذیتتون میکنه میتونین از خوندن داستان من منصرف بشین و نظر منفی یه ابراز تنفر تون رو به یه دیسلایک بسنده کنین! اما اگه تصمیم به ماندن گذاشتن داشتین خودتون رو خسته نکنین چون همیشه وجود داره کسایی که نمیتونن خوشحالی دیگران رو بپذیرند!
به دلیل مسائل امنیتی نمیتونم اسم دقیق مکانها و بعضی از افراد رو بگم، خودتون متوجه میشین چرا!
مقدمه…
من مهردادم، ۱۷_۱۸ ساله بودم که از رشته ریاضی دبیرستان (…) با معدل ۶۷/۱۹ فارغالتحصیل شدم و بلافاصله کنکور دادم و تو رشته هوافضا دانشگاه (…) قبول شدم، برای کسی که از بچگی رویای خلبانی و هوافضا داشته، قبولیت تو این رشته اونم تو دانشگاه (…) برای به مثابهی یه حرکت بزرگ تو زندگیش بوده!
من تو یه خانواده پنج نفره بزرگ شدم، یه خواهر از خودم بزرگتر که اسمش نگار و کوچکتر که اسمش بهاره! فاصله سنی با هم ۳تا۴ سال داریم! پدرم مهندس راهسازیه و توسط شغلش دوست و آشنا هم تو قسمت اداری و هم تو قسمت خصوصی داره! مادرم دبیر دبیرستانه، پدر و مادرم همدیگرو خیلی دوست دارن، چون به ندرت یادم میاد که باهم جنگ و دعوایی داشته بودن! نگار دو سالی هست ازدواج کرده و تو شهر خودمون زندگی میکنه، شوهرش محمدرضا یه مغازه بزرگ لوازم خودرو داره، و وضعش هم خوبه! این دوتا باهم از طریق خانواده ها آشنا شدن!
اما خودم! مهردادم! با سن ۱۸ سال قد ۱۷۸ که بعدها با بالا رفتن سن و سالم، به ۱۸۵ سانت رسیدم، بدنمو ساختم، نه اونقدر حرفهای اما به واسطه شغلی که انتخاب کردم مجبور به ورزشهای رزمی و کاهش وزن، رژیم غذایی کنترل شده تونستم یه بدن عضلهای نسبتا خوبی بسازم! خوشگل بودن اما نه در حدی که برام غش و ضعف کنن دخترا، از چهره ام راضی بودم، بیشتر بخاطر ورزش و رژیم چهرهم خوب نشون میدادی تا ژنتیک!
خوب، تا اینجا فکر کنم یه شناخت نسبی به وضعیت من پیدا کردین! ازین جا به بعد دیگه اضافه گویی نمیکنم تا بریم سراغ اصل داستان! طی سالهایی که به واسطه تحصیل تو رشته دانشگاهی، در رفت و آمد بودم بیشتر وقتها رو خونه آقا جونم میگذروندم! آقا جون من خانزاده بود، به سبب همین خانوادگیش مال و اموال زیادی داشت، و چون به عمر سالم زندگی کرده بود از لحاظ فیزیک بدنی یه بدن سالم و سرحال داشت! اما مادربزرگم، زن دوم آقاجونم بود, مادربزرگ اصلیام وقتی که چهارتا بچه برای آقاجونم میاره تو زایمان آخر از دنیا میره و نتیجهاش میشه دوتا پسر به نامهای حامد و محمود که محمود میشه پدر من، دوتا دختر به نامهای الهام و الهه دوتا عمههای من!
آقاجون من به واسطهی قدرت خان و خانزادگیای که داشت وقتی جون بود، از دختر دهقانشون خوشش میاد و برخلاف مخالفتهای خانوادهش، چون یه دونه پسر خانوادهش بود، اون دختر (مادربزرگ اصلیام) رو میگیره و خیلی زود بچه دار میشه!
بگذریم…
با ورود به دانشگاه، از فامیل فاصله گرفتم، جوون شده بودم و حس و حال جوانی داشت کمکم زور خودشو نشون میداد، فضای دانشگاه، دخترهای رنگارنگ از شهرستانهای مختلف، استقلال نسبیای که به دست آورده بودم، ورزش و قد و هیکل خوبی که بهم زده بودم، همه و همه دست به دست هم داد تا بتونم تجربیات جنسی متفاوتی رو تجربه کنم، به واسطه دوستای دانشگاهی و پیدا کردن یکی دوتا خاله، تجربهی خوبی تو سکس داشتم، که بعد از چند مورد سکس یه خانم تقریبا ۳۰ ساله رو پیدا کردم و اگه دلم سکس میخواست، میرفتم پیشش، اونم چون ازم یه شناخت نسبی پیدا کرده بود، میذاشت از عقب و جلو بکنمش! چون باهاش خیلی مهربانانه برخورد میکردم! اونم راضی بود، حتی بوده شبایی که تا نزدیک صبح لخت زیرم بود و من مدیون چند سال ورزش بدنسازی ای بودم که انجام داده بودم، اما اینا اصل داستان نیست! یه روز وقتی سرزده وارد خونه آقاجونم شدم، صدای جر و بحث آقا جونم با بابام و عموم خیلی زیاد بود، آقا جونم با صدای بلند داد میزد و میگفت من هنوز زندهم و شما دوتا دارین دارین سر ارث و میراث بامن چونه میزنین! بعدشم مگه اجازه من دست شماست که باید از شما اجازه میگرفتم!
من تو شک بودم که چی شده، که حاج خانم (مادربزرگ ناخوندهم) گفت آقاجونت یاد جوونیهاش کرده، گیج و منگ رفتم پشت در اتاق، شنیدم که بابام میگفت فکر آبروی مارو نکردی! اصلا به مردم چی بگیم و…
فهمیدم که آقاجونم با سن ۶۵ سال یه خانم ۲۹_۳۰ ساله رو صیغه کرده و اسمش هم محدثه ست!
با خودم گفتم ماشاالله به آقاجون!.. خلاصهش کنم، اون روز دعوای بین آقاجون و بابام و عموم با قهر این دوتا تموم شد! و من کنجکاو تر از همیشه منتظر فرصت تا این محدثه خانم رو پیدا کنم…
مدتی گذشت و آقا جونم به دلیل مشکلات مالی و سند زمینهاش مجبور شد بره شهرستان… که متاسفانه دو راه تصادف میکنه و از دنیا میره! این اتفاق زمانی افتاد که من ۲۲ سال داشتم و از لحاظ فیزیک بدنی به یه بدن تقریبا ایدهآل رسیده بودم و مزهی سکس به اندازه کافی رفته بود زیر زبونم! و تو مراسم ختم و کفن و دفن حسابی سر و گوشم میجنبید! تا اینکه…
یه روز که رفته بودم سر خاک، دیدم یه خانمی که نمیشد خوب از وضعیتش چیزی فهمید سر خاک آقاجونم چند تا گل گذاشت و پاشد که بره، که سریع خودم رو بهش رسوندم و صدا زدم:
ببخشید شما؟
گیج و مبهوت، بله؟!
پرسیدم شما!؟
گفت برین آقا لطفاً مزاحم نشین…
حدس زدم خودش باشه
گفتم تو محدثهای، درسته!؟ یکه خورد، گفت نخیر
گفتم اره، خودتی!
گفت که چی!؟ لابد میخوای توام اذیتم کنی
گفتم نه، این چه حرفیه! فقط میخوام بدونم شما کی هستی!؟
گفت برای شما چه فرقی میکنه،
گفتم خیلی فرق میکنه، تو الان یه جورایی مادربزرگ سوم من حساب میشی!
اعصابش خورد شد گفت خیلی بیشعوری! میخواست بره که گفتم باشه بابا صبر کن، کارست ندارم ولی اگه اشکالی نداره میخوام باهات آشنا بشم…
گفت من کار دارم، باید برم، جلوشو گرفتم و گفتم میرسونمت!
گفت نه ممنون، دربست میگیرم!
کیفشو به زور گرفتم و دنبال خودم کشوندمش! نزدیک ماشین که رسیدم در جلو رو باز کردم و گفتم بشین…
تا خواست مخالفتی کنه، گفتم معطل نکن اگه بکنی برای جفتمون داستان درست میشه! به ناچار نشست، گفت میشه کیفمو بدی! گفتم نه، گفت مریضم، داروهام داخلشه، اگه ندی استرس بگیرم برام خطرناکه! کیفشو باز کردم دیدم اسپری آسم داشت، دلم سوخت پس برای همین بود که از سر مزار نمیتونستم بدو بدو ازم دور ! دلم سوخت…
جلوی به کافه نگه داشتم عین یه آدم مطیع دنبالم میاومد وقتی نشستیم پشت میز، اینبار بهش با دقت نگاه کردم، یه زن سی ساله که با وجود سختی ای که کشیده بود بازم زیبا بود، رنگ پوست سفید مایل به کرمی! قد تقریبا ۱۶۷ یا ۱۶۸، همچین چیزا! موهای خرمایی و اندام قشنگ، بخاطر سکس با خانمهای سن بالا خوب تشخیص میدادم که یه زن زیر لباسش چی داره! وقتی نگاهمو به زیر گردن و یقه لباسش دید دستشو گذاشت و گفت سیر شدی!!!؟
با پررویی گفتم تو هنوزم خوشگلی، ولی این چه حال و روزیه!را آنقدر داغون و شکسته شدی!؟ اصلا با آقاجون من چطور !؟ روم نشد بگم صیغه! خودش متوجه شد، یه قطره اشک از چشمش افتاد گفت بابام با آقا جونت رفیق گرمابه و گلستان بودن، بابام بدهکاری بالا آورد و ما خونه زندگی مونو فروختیم اما نتونستیم بدهکاری شو بدیم، بابام که افتاد زندان، مامانم سکته کرد و جونش به قرص و دارو بند بود، بخاطر وضعیت بابام از دانشگاه ترک تحصیل کردم و شروع به کار کردم، طلب کارا دست از سرمون بر نمیداشتن! تا اینکه مادرم سکته دوم رو کرد و فوت شد، بابام که این خبر رو شنید تو زندان از غصه سکته کرد و فوت شد! آقا جونت که متوجه شد، اومد دنبال من که وقتی سر میرسه طلبکارا هم دم در داد و بیداد میکردم! آقا جونت فرستادشون رفت و ازشون مهلت خرید
با من که تنها شد، یه کاغذ داد دستم که توش بابام وقتی تو زندان بود، برام نامه نوشته بود که من سپردمت دست… و آقاجونت اونجا گفت یک ماهه صیغهت میکنم تا بتونم سر طلبکارارو از رو شرت کم کنم! اولش خیلی ناراحت شدم اما با خودم گفتم که نه خواستگار درست و حسابی دارم نه خانوادهای، حداقل اینجوری برای مدتی هم که شده یه سرپناه دارم، قبول کردم و برگه عنوان مهریه برام یه آپارتمان کوچیک خرید! و تو طول مدتی که صیغهش بودم حتی یکبار هم نیومد خونه! اینکه بابات و عمود با اون خدابیامرز چرا داد و بیداد و دعوا کردن نمیدونم سر چیه!؟
با لبخند گفتم عجب ماجرای در فراز و نشیبی! نگران نباش نمیذارم دست کسی بهت برسه فقط قول بده که به من دروغ نگی! گفت دیگه از من گذشته که بخوام دروغ و دول سرهم کنم! گفتم حالا چیکار میکنی!؟
گفت توسط آشناهای آقا جونت و بابام! تو اداره… کار میکنم حقوقش بد نیست، سرمو گرم نگه میداره!
شمارشو گرفتم و گفتم ازین به بعد حواسم بهت هست! هر کاری بود بهم زنگ بزن!
خندید و گفت من دنبال دردسر نیستم بعد تو خودت میخوای با پای خودت بیای وسط دردسر!؟
خندیدم و گفتم تو به این کارا کار نداشته باش!
رسوندمش خونهش! و برگشتم سر زندگی خودم
ارتباط ما بیشتر و بیشتر شد، باهم در مورد همه چی حرف میزدیم، ازش در مورد تفریحاتش، سرگرمیهاش، اوقات فراغتش پرسیدم و یه روز دلم زدم به دریا و گفتم چرا منو دعوت نمیکنی بیام خونهت!؟
با یه مکس نصف روزه، گفت باشه، ناهار چی دوست داری!؟
گفتم چی بلدی!؟
گفت لوس نشو دیگه!
گفتم سبزی پلو با ماهی
گفت باشه
جمعه قرار گذاشتیم، از صبحش که پاشدم نمیدونم چرا یه کرمی افتاده بود تو جونم! اینو حتما شما هم تا حالا شاید تجربه کردین! که اصلا ما مردها میفهمیم قراره سکس داشته باشیم یا نه بدنامون یه جوری میشه!!!
وقتی رسیدم خونهش، درو که زدم دیدم یه زن نه، بلکه یه دختر ۲۷ یا ۲۸ ساله درو باز کرد، یه شلوار کتان سفید که تا سال پاس بود، بالا یه تیشرت سفید که انداخته بود تو شلوار و روش هم یه جلیقه کتان پوشیده بود، موهاشو هم دم اسبی بسته بود یا این تفاوت که یه تا زرد رنگ هم زده بود، اگه با دخترای دبیرستانی مقایسهش میکردی، جوونتر هم میزد، وقتی نگام به چشماش افتاد! خندید گفت تموم شد، تازه فهمیدم که چیکار کردم با تنه پته گفتم آره و هر دومون خندیدیم! براش شکلات تلخ خریده بودم و وارد خونه که شدم برای استقبال اومد جلو و بغلم کرد، منم گرم و نرم بغلش کردم که اونجا فهمیدم سایزش چیزی حدود ۷۰ یا ۷۵ باشه! خلاصه بعد پذیرایی چایی و میوه و شیرینی موقع نهار، نشسته بودم سر میز که روبروم نشست مشغول غذا بودیم و اون بهم نگاه میکرد و من مشغول خوردن اون غذای خوشمزه و هی به به و چه چه، که با خنده گفت همهاش مال تویه، خودتو نکشی یوقت!
با خنده گفتم همه چی!؟
گفت غذا دیگه!
گفتم آها!!!..
و سرخ شدن محدثه همانا، و کیف کردم من همانا…
بعد نهار، داشتیم فیلم میدیدیم و صحبت که من آروم روی مبل نشسته بودم ولی محدثه به سمت من حائل شده بود و هی فاصله شو نزدیک تر میکرد! کمکم صحبتامون کشیده شد به خودمون، تنهاییهامون، و درد تنهایییییی…
که متوجه شدم سرشو گذاشته روی شونه من! این اولین جرقه از رابطهی آتشین من با محدثه بود، رابطهایی که زندگی جفتمون رو تو حرارت عشق خودش سوزند…
ادامه دارد…
برای من، این شیرینی بهترین حس و حال عمرم بود و هست! حسی که هیچ وقت مزه و لذتشو از یاد نخواهم برد…
بدون معطلی داستان خودم رو میگم تا هم درمانی باشه برای حسرتهای زندگی خیلیهامون که دلمون چیزی رو خواست ولی کائنات چیز دیگه ای رو بهمون تحمیل کرد تا مجبور مون کنه قبولش کنیم هرچند به ناحق…
اگه احساس کردین اطلاعات و جزئیات داره اذیتتون میکنه میتونین از خوندن داستان من منصرف بشین و نظر منفی یه ابراز تنفر تون رو به یه دیسلایک بسنده کنین! اما اگه تصمیم به ماندن گذاشتن داشتین خودتون رو خسته نکنین چون همیشه وجود داره کسایی که نمیتونن خوشحالی دیگران رو بپذیرند!
به دلیل مسائل امنیتی نمیتونم اسم دقیق مکانها و بعضی از افراد رو بگم، خودتون متوجه میشین چرا!
مقدمه…
من مهردادم، ۱۷_۱۸ ساله بودم که از رشته ریاضی دبیرستان (…) با معدل ۶۷/۱۹ فارغالتحصیل شدم و بلافاصله کنکور دادم و تو رشته هوافضا دانشگاه (…) قبول شدم، برای کسی که از بچگی رویای خلبانی و هوافضا داشته، قبولیت تو این رشته اونم تو دانشگاه (…) برای به مثابهی یه حرکت بزرگ تو زندگیش بوده!
من تو یه خانواده پنج نفره بزرگ شدم، یه خواهر از خودم بزرگتر که اسمش نگار و کوچکتر که اسمش بهاره! فاصله سنی با هم ۳تا۴ سال داریم! پدرم مهندس راهسازیه و توسط شغلش دوست و آشنا هم تو قسمت اداری و هم تو قسمت خصوصی داره! مادرم دبیر دبیرستانه، پدر و مادرم همدیگرو خیلی دوست دارن، چون به ندرت یادم میاد که باهم جنگ و دعوایی داشته بودن! نگار دو سالی هست ازدواج کرده و تو شهر خودمون زندگی میکنه، شوهرش محمدرضا یه مغازه بزرگ لوازم خودرو داره، و وضعش هم خوبه! این دوتا باهم از طریق خانواده ها آشنا شدن!
اما خودم! مهردادم! با سن ۱۸ سال قد ۱۷۸ که بعدها با بالا رفتن سن و سالم، به ۱۸۵ سانت رسیدم، بدنمو ساختم، نه اونقدر حرفهای اما به واسطه شغلی که انتخاب کردم مجبور به ورزشهای رزمی و کاهش وزن، رژیم غذایی کنترل شده تونستم یه بدن عضلهای نسبتا خوبی بسازم! خوشگل بودن اما نه در حدی که برام غش و ضعف کنن دخترا، از چهره ام راضی بودم، بیشتر بخاطر ورزش و رژیم چهرهم خوب نشون میدادی تا ژنتیک!
خوب، تا اینجا فکر کنم یه شناخت نسبی به وضعیت من پیدا کردین! ازین جا به بعد دیگه اضافه گویی نمیکنم تا بریم سراغ اصل داستان! طی سالهایی که به واسطه تحصیل تو رشته دانشگاهی، در رفت و آمد بودم بیشتر وقتها رو خونه آقا جونم میگذروندم! آقا جون من خانزاده بود، به سبب همین خانوادگیش مال و اموال زیادی داشت، و چون به عمر سالم زندگی کرده بود از لحاظ فیزیک بدنی یه بدن سالم و سرحال داشت! اما مادربزرگم، زن دوم آقاجونم بود, مادربزرگ اصلیام وقتی که چهارتا بچه برای آقاجونم میاره تو زایمان آخر از دنیا میره و نتیجهاش میشه دوتا پسر به نامهای حامد و محمود که محمود میشه پدر من، دوتا دختر به نامهای الهام و الهه دوتا عمههای من!
آقاجون من به واسطهی قدرت خان و خانزادگیای که داشت وقتی جون بود، از دختر دهقانشون خوشش میاد و برخلاف مخالفتهای خانوادهش، چون یه دونه پسر خانوادهش بود، اون دختر (مادربزرگ اصلیام) رو میگیره و خیلی زود بچه دار میشه!
بگذریم…
با ورود به دانشگاه، از فامیل فاصله گرفتم، جوون شده بودم و حس و حال جوانی داشت کمکم زور خودشو نشون میداد، فضای دانشگاه، دخترهای رنگارنگ از شهرستانهای مختلف، استقلال نسبیای که به دست آورده بودم، ورزش و قد و هیکل خوبی که بهم زده بودم، همه و همه دست به دست هم داد تا بتونم تجربیات جنسی متفاوتی رو تجربه کنم، به واسطه دوستای دانشگاهی و پیدا کردن یکی دوتا خاله، تجربهی خوبی تو سکس داشتم، که بعد از چند مورد سکس یه خانم تقریبا ۳۰ ساله رو پیدا کردم و اگه دلم سکس میخواست، میرفتم پیشش، اونم چون ازم یه شناخت نسبی پیدا کرده بود، میذاشت از عقب و جلو بکنمش! چون باهاش خیلی مهربانانه برخورد میکردم! اونم راضی بود، حتی بوده شبایی که تا نزدیک صبح لخت زیرم بود و من مدیون چند سال ورزش بدنسازی ای بودم که انجام داده بودم، اما اینا اصل داستان نیست! یه روز وقتی سرزده وارد خونه آقاجونم شدم، صدای جر و بحث آقا جونم با بابام و عموم خیلی زیاد بود، آقا جونم با صدای بلند داد میزد و میگفت من هنوز زندهم و شما دوتا دارین دارین سر ارث و میراث بامن چونه میزنین! بعدشم مگه اجازه من دست شماست که باید از شما اجازه میگرفتم!
من تو شک بودم که چی شده، که حاج خانم (مادربزرگ ناخوندهم) گفت آقاجونت یاد جوونیهاش کرده، گیج و منگ رفتم پشت در اتاق، شنیدم که بابام میگفت فکر آبروی مارو نکردی! اصلا به مردم چی بگیم و…
فهمیدم که آقاجونم با سن ۶۵ سال یه خانم ۲۹_۳۰ ساله رو صیغه کرده و اسمش هم محدثه ست!
با خودم گفتم ماشاالله به آقاجون!.. خلاصهش کنم، اون روز دعوای بین آقاجون و بابام و عموم با قهر این دوتا تموم شد! و من کنجکاو تر از همیشه منتظر فرصت تا این محدثه خانم رو پیدا کنم…
مدتی گذشت و آقا جونم به دلیل مشکلات مالی و سند زمینهاش مجبور شد بره شهرستان… که متاسفانه دو راه تصادف میکنه و از دنیا میره! این اتفاق زمانی افتاد که من ۲۲ سال داشتم و از لحاظ فیزیک بدنی به یه بدن تقریبا ایدهآل رسیده بودم و مزهی سکس به اندازه کافی رفته بود زیر زبونم! و تو مراسم ختم و کفن و دفن حسابی سر و گوشم میجنبید! تا اینکه…
یه روز که رفته بودم سر خاک، دیدم یه خانمی که نمیشد خوب از وضعیتش چیزی فهمید سر خاک آقاجونم چند تا گل گذاشت و پاشد که بره، که سریع خودم رو بهش رسوندم و صدا زدم:
ببخشید شما؟
گیج و مبهوت، بله؟!
پرسیدم شما!؟
گفت برین آقا لطفاً مزاحم نشین…
حدس زدم خودش باشه
گفتم تو محدثهای، درسته!؟ یکه خورد، گفت نخیر
گفتم اره، خودتی!
گفت که چی!؟ لابد میخوای توام اذیتم کنی
گفتم نه، این چه حرفیه! فقط میخوام بدونم شما کی هستی!؟
گفت برای شما چه فرقی میکنه،
گفتم خیلی فرق میکنه، تو الان یه جورایی مادربزرگ سوم من حساب میشی!
اعصابش خورد شد گفت خیلی بیشعوری! میخواست بره که گفتم باشه بابا صبر کن، کارست ندارم ولی اگه اشکالی نداره میخوام باهات آشنا بشم…
گفت من کار دارم، باید برم، جلوشو گرفتم و گفتم میرسونمت!
گفت نه ممنون، دربست میگیرم!
کیفشو به زور گرفتم و دنبال خودم کشوندمش! نزدیک ماشین که رسیدم در جلو رو باز کردم و گفتم بشین…
تا خواست مخالفتی کنه، گفتم معطل نکن اگه بکنی برای جفتمون داستان درست میشه! به ناچار نشست، گفت میشه کیفمو بدی! گفتم نه، گفت مریضم، داروهام داخلشه، اگه ندی استرس بگیرم برام خطرناکه! کیفشو باز کردم دیدم اسپری آسم داشت، دلم سوخت پس برای همین بود که از سر مزار نمیتونستم بدو بدو ازم دور ! دلم سوخت…
جلوی به کافه نگه داشتم عین یه آدم مطیع دنبالم میاومد وقتی نشستیم پشت میز، اینبار بهش با دقت نگاه کردم، یه زن سی ساله که با وجود سختی ای که کشیده بود بازم زیبا بود، رنگ پوست سفید مایل به کرمی! قد تقریبا ۱۶۷ یا ۱۶۸، همچین چیزا! موهای خرمایی و اندام قشنگ، بخاطر سکس با خانمهای سن بالا خوب تشخیص میدادم که یه زن زیر لباسش چی داره! وقتی نگاهمو به زیر گردن و یقه لباسش دید دستشو گذاشت و گفت سیر شدی!!!؟
با پررویی گفتم تو هنوزم خوشگلی، ولی این چه حال و روزیه!را آنقدر داغون و شکسته شدی!؟ اصلا با آقاجون من چطور !؟ روم نشد بگم صیغه! خودش متوجه شد، یه قطره اشک از چشمش افتاد گفت بابام با آقا جونت رفیق گرمابه و گلستان بودن، بابام بدهکاری بالا آورد و ما خونه زندگی مونو فروختیم اما نتونستیم بدهکاری شو بدیم، بابام که افتاد زندان، مامانم سکته کرد و جونش به قرص و دارو بند بود، بخاطر وضعیت بابام از دانشگاه ترک تحصیل کردم و شروع به کار کردم، طلب کارا دست از سرمون بر نمیداشتن! تا اینکه مادرم سکته دوم رو کرد و فوت شد، بابام که این خبر رو شنید تو زندان از غصه سکته کرد و فوت شد! آقا جونت که متوجه شد، اومد دنبال من که وقتی سر میرسه طلبکارا هم دم در داد و بیداد میکردم! آقا جونت فرستادشون رفت و ازشون مهلت خرید
با من که تنها شد، یه کاغذ داد دستم که توش بابام وقتی تو زندان بود، برام نامه نوشته بود که من سپردمت دست… و آقاجونت اونجا گفت یک ماهه صیغهت میکنم تا بتونم سر طلبکارارو از رو شرت کم کنم! اولش خیلی ناراحت شدم اما با خودم گفتم که نه خواستگار درست و حسابی دارم نه خانوادهای، حداقل اینجوری برای مدتی هم که شده یه سرپناه دارم، قبول کردم و برگه عنوان مهریه برام یه آپارتمان کوچیک خرید! و تو طول مدتی که صیغهش بودم حتی یکبار هم نیومد خونه! اینکه بابات و عمود با اون خدابیامرز چرا داد و بیداد و دعوا کردن نمیدونم سر چیه!؟
با لبخند گفتم عجب ماجرای در فراز و نشیبی! نگران نباش نمیذارم دست کسی بهت برسه فقط قول بده که به من دروغ نگی! گفت دیگه از من گذشته که بخوام دروغ و دول سرهم کنم! گفتم حالا چیکار میکنی!؟
گفت توسط آشناهای آقا جونت و بابام! تو اداره… کار میکنم حقوقش بد نیست، سرمو گرم نگه میداره!
شمارشو گرفتم و گفتم ازین به بعد حواسم بهت هست! هر کاری بود بهم زنگ بزن!
خندید و گفت من دنبال دردسر نیستم بعد تو خودت میخوای با پای خودت بیای وسط دردسر!؟
خندیدم و گفتم تو به این کارا کار نداشته باش!
رسوندمش خونهش! و برگشتم سر زندگی خودم
ارتباط ما بیشتر و بیشتر شد، باهم در مورد همه چی حرف میزدیم، ازش در مورد تفریحاتش، سرگرمیهاش، اوقات فراغتش پرسیدم و یه روز دلم زدم به دریا و گفتم چرا منو دعوت نمیکنی بیام خونهت!؟
با یه مکس نصف روزه، گفت باشه، ناهار چی دوست داری!؟
گفتم چی بلدی!؟
گفت لوس نشو دیگه!
گفتم سبزی پلو با ماهی
گفت باشه
جمعه قرار گذاشتیم، از صبحش که پاشدم نمیدونم چرا یه کرمی افتاده بود تو جونم! اینو حتما شما هم تا حالا شاید تجربه کردین! که اصلا ما مردها میفهمیم قراره سکس داشته باشیم یا نه بدنامون یه جوری میشه!!!
وقتی رسیدم خونهش، درو که زدم دیدم یه زن نه، بلکه یه دختر ۲۷ یا ۲۸ ساله درو باز کرد، یه شلوار کتان سفید که تا سال پاس بود، بالا یه تیشرت سفید که انداخته بود تو شلوار و روش هم یه جلیقه کتان پوشیده بود، موهاشو هم دم اسبی بسته بود یا این تفاوت که یه تا زرد رنگ هم زده بود، اگه با دخترای دبیرستانی مقایسهش میکردی، جوونتر هم میزد، وقتی نگام به چشماش افتاد! خندید گفت تموم شد، تازه فهمیدم که چیکار کردم با تنه پته گفتم آره و هر دومون خندیدیم! براش شکلات تلخ خریده بودم و وارد خونه که شدم برای استقبال اومد جلو و بغلم کرد، منم گرم و نرم بغلش کردم که اونجا فهمیدم سایزش چیزی حدود ۷۰ یا ۷۵ باشه! خلاصه بعد پذیرایی چایی و میوه و شیرینی موقع نهار، نشسته بودم سر میز که روبروم نشست مشغول غذا بودیم و اون بهم نگاه میکرد و من مشغول خوردن اون غذای خوشمزه و هی به به و چه چه، که با خنده گفت همهاش مال تویه، خودتو نکشی یوقت!
با خنده گفتم همه چی!؟
گفت غذا دیگه!
گفتم آها!!!..
و سرخ شدن محدثه همانا، و کیف کردم من همانا…
بعد نهار، داشتیم فیلم میدیدیم و صحبت که من آروم روی مبل نشسته بودم ولی محدثه به سمت من حائل شده بود و هی فاصله شو نزدیک تر میکرد! کمکم صحبتامون کشیده شد به خودمون، تنهاییهامون، و درد تنهایییییی…
که متوجه شدم سرشو گذاشته روی شونه من! این اولین جرقه از رابطهی آتشین من با محدثه بود، رابطهایی که زندگی جفتمون رو تو حرارت عشق خودش سوزند…
ادامه دارد…
نوشته: مهرداد
8 پاسخ به “محدثه (۱)”
اوتقد اولای داستان عدد و رقم و اسم و خواهر برادر کردی حالم بهم خوردخسته نباشی
ساییدی انقد گفتی فیزیک بدنی و بواسطه ورزش و فیزیک بدنی تغذیه مناسب فیزیک بدنی فیزیک بدنی…
چشم…نخوندم….دوست نویسنده این کامنت فقط در مورد داستان شما نیست،حرف بنده در مورد همه بچههاییه که سعی میکنن داستان بنویسن،پس لطفا به خودت نگیر،با عرض پوزش اما….خواهر/برادر ی که داستان مینویسی،چرا فکر میکنین که حق دارین به خوانندههاتون امر و نهی کنین که چه کنن؟!من بیسواد،چرا باید از جانب نویسنده داستان تهدید بشم که حتما حتما نباید نقد مخالف،یا بعضیا حتی،موافق بنویسم در کامنتم؟!میای داستان بخونی،میبینی همون اول بسمالله نوشته خواننده اگر دوست داره لایک و اگه نداره دیسلایک کنه،یا اگر کسی دوست نداره گی/محارم/خیانت/تریسام/کوفتسام/ضربدری/تفریقی و چه و چه و چه رو بخونه پس نیا بخون!؟!خو این که شد همین جمهوری اسلامی که!هیچکی حق مخالفت نداره غیر از هیچکس!هرچی من میگم و مینویسم درسته و اگه کسی مخالفت کنه مثلا با لنگه کفش میزنم تو دهنش(یا اعدامتون میکنم!) و لاغیر…غرض،تولید داستانهای با کیفیتتره،نه غر زدن و بهانهگیریهای بیدلیل…شما بر طبق قانون انسانیت و حقوق بشر (حقوق بشر جهانی،نه حقوق حشر،مخصوصا نه مال ج.ا البته!)حق دارین داستانتونو بنویسین،خب عزیزان همبکن تو،ما هم به عنوان بندگان خواننده خدا حق داریم نظراتمونو بنویسیم دیگه،اینکه از داستانتون خوشمون اومده/نیومده/ممکن بود بیاد،اگر که…/اگر اینجوری یا اونجوری مینوشتین بهتر درمیومد و یا …هزار حرف نگفته دیگه…لطفا بیایم این فضای داستان نویسی و داستان خوانی رو یه فضای خوب و پاک و آزاد نگهداریم تا همگیمون ازش لذت ببریم…امیدوارم همگی موفق باشیم(هرچند که در مورد خودم شک دارم)
خیلی حاشیه داشت اول قصه و به نظرم برای یه قسمت ناکافی نوشتی.به قول دوستمون امر و نهی کردن رو نمیپسندم. ته تهش اولش طرف بنویسه این فانتزی/ داستانه یا خاطره. این که بقیه چه فکری میکنن هم به خودشون مربوط میشه، یکی دلش میخواد همیشه فحش بده به من و شما مربوط نمیشه این!پتانسیل این که یه داستان مفصل و قشنگ از توش در بیاد رو داره باید ببینم قسمت بعدی رو چطوری مینویسی…
من نمیدونم به چند سال میگن مبلغ من تا جاییکه میدونم بالای ۴۵ الی ۵٠ میلفه نه ٣٠ ساله
سلامداستانت برام جذاب بودپرداختن به جزئیات باعث میشه تصویر سازی ذهن ما دقیقتر بشه و بهتر بتونیم از داستان لذت ببریم.منم داستان دنباله داری با جزئیات زیاد نوشتم و در حال انتشار هست .که سه قسمتش با عنوان تنهایی من و شبیخون حجم تو منتشر شدهدوست داشتی بخون و ببین من به چه جزئیاتی پرداختم .منم داستان تورو دنبال میکنمشاید به نوشتنمون کمک بیشتری کنه
چندتا پیشنهاد برای بهتر شدن داستانت:معرفیا رو یه جا نذار. خسته کنندهست. مردم میخوان محتوای اروتیک بخونن نه شجرهنامتو. اگر لازمه کسی رو معرفی کنی لابهلای داستانت معرفی بکن.
اول داستان اسم عمه و عمو و مادربزرگ و تعدادشونو و تعداد برادر و خواهر و غیره…چرا فکر میکنید که اینا برای ما مهمه…؟؟؟اصلا چه ربطی ب داستانت داره؟؟!!!