با سلام خدمت دوستان داستان برمیگرده به زمان ۲۷ سالگی من متاسفا پدرم که یک معلم در جنوب کشور بود در سن ۱۸ سالگی از دست دادم دوتا خواهر و یک برادر دارم که همه ازدواج کردن بعد فوت پدرم بغلت وابستگی که بهش داشتم و هنوزم به کسایی که پدر دارن حس حسادت و دلتنگی میکنم 😥😥 بعد یکسال به خودم اومدم شروع به ادامه تحصیل کردم
مادرم خیلی دوست داشت مهندس بشم واقعا پسر درس خونی هستم خیلی اهل دختر بازی این کارا نبودم چون شهرستان درس میخوندم هر موقع میومدم جنوب یه جورایی کانون توجه خاله و عمه هام بودم 🤭🤭 تا دست بر قضا توی سن ۲۸ سالگی که مهندسی شیمی گرایش صنایع پتروشیمی دفاعیه دادم تو همین حین مادرم فوت کرد 😔😔 دیگه از همه جا درمانده شده بودم
با اولین پرواز خودمو رسوندم بندر خیلی وضعیت بدی بود خاکسپاری تموم شد من موندم خونه پدری که یک عمر هر چند کوتاه با پدر و بعد با مادرم زندگی کردم
استادم پیام تسلیت در پی درگذشت مادرم فرستاد و یه تاریخ جدید برای چند ماه بعد بهم داد
یادمه روز خاکسپاری موقع تسلیت محدثه دختر خاله ام که اونم مجرد و بچه کوچیک خانواده خاله ام اینا هست اومد نزدیک اول دست داد یکم کنارم نشست ولی من توی عالم خودم بودم فقط یادمه شماره ام گرفت گفت مامانم نگرانت هست ختمه هفته مامانم که تموم شد خواهر بزرگه ام پیش بود شب بود دیدم محدثه ( دختر ۲۴ساله با قد ۱۶۷ ) بهم پیام داد که خاله ات میگه فردا بیا اینجا خونه تنها نمون تشکر کردم گفتم حالم بهتر بشه میام
پیام های محدثه ادامه داشت دو ماه از فوت مامانم گذشت بود اول پیام های محبت آمیز می فرستاد کم کم پیام ها به دوستت دارم و و و کشیده شد
تا اینکه خواهرم هم رفت خونه خودشون من معمولا روز ها روی درس هام تمرکز داشتم گوشیم زنگ خورد محدثه بود گفت خاله ات غذا آماده کرده اگر نمیایی همین راه که میرم مزون برات بیارم محدثه وضعیت مالی خوبی داشت با سن کمش مزون عروس داشت که توی بندر کرایه سفره عقد خیلی بالا هست کاروبارش گرفته بود
ساعت یک بود دیدم زنگ زد جلو درب هستم با ۲۰۶ سفید و پر عروسک در باز کردم با یه قابلمه اومد داخل دست داد رفت سمت آشپز خونه شال و مانتو در آورد انداخت روی مبل نهار گرم کرد کشید نشستیم خوردیم پای لب تاب بودم محدثه هم ظرف ها شست اومد نشست بغلم صدای نفس هاش حس میکردم لب تاب بست
لبهاش آورد بدون مقدم گذاشت روی لبهام هم هیجان داشتم هم مات و مبهوت بودم که محدثه یه پاش انداخت روی پام عملا بغلم کرد آروم تی شرتم در آورد دست کشید روی سینه هام خودش هم لخت شد فقط با یه شرت سینه های کوچیکش میکشید به سینه ام که کاملا اومد تو بغلم دستم گرفت نگاه کرد گفت حسی بهم نداری انگار
با پته پته گفت نه شوکه شدم محکم بغلش کردم لبهاش بوسیدم کیرم تقریبا ۱۸ هست قشنگ لای شکاف کونش قرار گرفت دستش از پشت رد کرد کیرم گرفت تو دستش آروم گفت جون بلاخره بلند شد آروم از روی پاهام اومد زانو زد جلوم شلوارکم کشید پایین کیرم عین فنر پرید بیرون یکم نگاهش کرد تو دستش گرفت سر کیرم بوس کرد کیرم آروم گذاشت دهن کوچولوش شروع به خوردن کرد تا نصف کیرم تو دهنش میرفت آروم آروم میخورد و دستش هاش روی پاهام میکشید دیگه کنترلم از دست دادم بلندش کردم خوابوندمش کف اتاق یه شورت بندی که گره شرتش باز کرد کس کوچولو نازش افتاد جلوم شروع به خوردن کصش کردم صداش در اومد ناله هاش بلند شد جووون حامد خودمی شوهرم هستی زنتو پاره کن محدثه بدجور حشری شده بود که سرم بین پاهاش فشار داد هم زمان چنگ زد موهام کشید لرزش ریزی کرد
دستهام گرفت کامل روش خوابیدم کیرم بین پاهاش کصش میخورد شروع به خوردن لبها و گردنش کردم همزمان کیرم لاپاش بود کصش خیس خیس شده بود
یه نگاهی بهم کرد گفت حامد بکن تو کصم بهش گفتن تو دختر هستی ولی محدثه میگفت بکن تو کصم تو شوهرم هستی من بغیر از تو کسی نمیخوام کنارش دراز کشیدم شروع به مالیدن کصش کردم و لبهاش میخوردم محدثه هم کیرم تو دستش بود شق شده بود میکشید به کصش میدونستم اینجور آبم نمیات بهش گفتم محدثه میشه به شکم بخوابی فهمید میخوام از کون بکنمش ولی باز پاهاش باز کرد گفت اول بکن تو کصم دوست دارم پرده ام بزنی چیزی به ذهنم نرسید فقط گفتم میخوام شب عروسی طعم کصت بچشم یکم کیرم گرفتم روی کصش کشیدم فهمید که از کس نمیکنم به شکم خوابید
یکم با سوراخ کونش بازی کردم تف زدم سر کیرم حسابی کونش تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش سرش که رفت یکم دردش اومد تا نصف کیرم تو کونش جلو عقب میکردم دیدم خودش داره کصش میماله و ناله میکنه کم کم کل کیرم تو کونش جا دادم با اینکه کیرم تقریبا بزرگ بود درد آنچنانی احساس نمی کرد داشت آبم میومد برش گردوندم پاهاش گذاشتم روی شانه هام شدت تلمبه هام بیشتر کردم محدثه هم یکسره کصش انگشت میکرد تا آبم اومد تا قطره آخر تو کونش خالی کردم انقدر زیاد بود که از دو بغل کیرم میریخت بیرون تا کامل کیرم خوابید از کونش افتاد بیرون توی همون حالت پاهاش آورد پایین کامل روش خوابیدم چند دقیقه ای
بلند شدم پاکش کردم کنارش دراز کشیدم کیرم تو دستش بود اینقدر با کیرم ور رفت تا شق شد دوباره این بار خودش اومد روی من ولی بهش گفتم نمیخوام از کس بکنمت قبول کرد روی کیرم نشست خودشو بالا پایین میکرد
هنوز سفیدی چشم هاش جلو چشم هام هست از شهوت اینقدر کصش کشید به کیرم که لرزید افتاد تو بغلم کیرم لای پاهاش بود متوجه گشادی کونش شدم که ظاهرا بله کونش قبلا به باد داده کیرم تنظیم کردم پاهاش گذاشت دوطرف ام آروم تا دسته فرستاد تو کونش چنان خودش بالا پایین میکرد که آبم سری اومد کامل تو کونش خالی کردم محکم بغلم کرد گفت حامد من دیگه زنت هستم نیازهای خانمت بر طرف باید بکنی یکم همدیگرو بغل کردیم رفت حموم زد لباسهاش پوشید یه لب ازم گرفت رفت من موندم یک ذهن درگیر که این رابطه داشته با کسی یا نه بعدا متوجه شدم مدتی که من نبودم خواستگاری داشته تا یک شب بعنوان اینکه تولد دوستش هست و خونه هم با دوستش هماهنگ کردن ولی مستقیم اومد پیش من
ببخشید طولانی شد داستان کاملا واقعی هست حالا دوستان هر نظریه بدن قابل احترام هست اگر دوستان خواستن ادامه داستان که چی شد اون شب پرده بکارت محدثه زدم و بازش کردم و سرنوشت ما چی شد به اشتراک بزارم با صبوری از دوستان تشکر
مادرم خیلی دوست داشت مهندس بشم واقعا پسر درس خونی هستم خیلی اهل دختر بازی این کارا نبودم چون شهرستان درس میخوندم هر موقع میومدم جنوب یه جورایی کانون توجه خاله و عمه هام بودم 🤭🤭 تا دست بر قضا توی سن ۲۸ سالگی که مهندسی شیمی گرایش صنایع پتروشیمی دفاعیه دادم تو همین حین مادرم فوت کرد 😔😔 دیگه از همه جا درمانده شده بودم
با اولین پرواز خودمو رسوندم بندر خیلی وضعیت بدی بود خاکسپاری تموم شد من موندم خونه پدری که یک عمر هر چند کوتاه با پدر و بعد با مادرم زندگی کردم
استادم پیام تسلیت در پی درگذشت مادرم فرستاد و یه تاریخ جدید برای چند ماه بعد بهم داد
یادمه روز خاکسپاری موقع تسلیت محدثه دختر خاله ام که اونم مجرد و بچه کوچیک خانواده خاله ام اینا هست اومد نزدیک اول دست داد یکم کنارم نشست ولی من توی عالم خودم بودم فقط یادمه شماره ام گرفت گفت مامانم نگرانت هست ختمه هفته مامانم که تموم شد خواهر بزرگه ام پیش بود شب بود دیدم محدثه ( دختر ۲۴ساله با قد ۱۶۷ ) بهم پیام داد که خاله ات میگه فردا بیا اینجا خونه تنها نمون تشکر کردم گفتم حالم بهتر بشه میام
پیام های محدثه ادامه داشت دو ماه از فوت مامانم گذشت بود اول پیام های محبت آمیز می فرستاد کم کم پیام ها به دوستت دارم و و و کشیده شد
تا اینکه خواهرم هم رفت خونه خودشون من معمولا روز ها روی درس هام تمرکز داشتم گوشیم زنگ خورد محدثه بود گفت خاله ات غذا آماده کرده اگر نمیایی همین راه که میرم مزون برات بیارم محدثه وضعیت مالی خوبی داشت با سن کمش مزون عروس داشت که توی بندر کرایه سفره عقد خیلی بالا هست کاروبارش گرفته بود
ساعت یک بود دیدم زنگ زد جلو درب هستم با ۲۰۶ سفید و پر عروسک در باز کردم با یه قابلمه اومد داخل دست داد رفت سمت آشپز خونه شال و مانتو در آورد انداخت روی مبل نهار گرم کرد کشید نشستیم خوردیم پای لب تاب بودم محدثه هم ظرف ها شست اومد نشست بغلم صدای نفس هاش حس میکردم لب تاب بست
لبهاش آورد بدون مقدم گذاشت روی لبهام هم هیجان داشتم هم مات و مبهوت بودم که محدثه یه پاش انداخت روی پام عملا بغلم کرد آروم تی شرتم در آورد دست کشید روی سینه هام خودش هم لخت شد فقط با یه شرت سینه های کوچیکش میکشید به سینه ام که کاملا اومد تو بغلم دستم گرفت نگاه کرد گفت حسی بهم نداری انگار
با پته پته گفت نه شوکه شدم محکم بغلش کردم لبهاش بوسیدم کیرم تقریبا ۱۸ هست قشنگ لای شکاف کونش قرار گرفت دستش از پشت رد کرد کیرم گرفت تو دستش آروم گفت جون بلاخره بلند شد آروم از روی پاهام اومد زانو زد جلوم شلوارکم کشید پایین کیرم عین فنر پرید بیرون یکم نگاهش کرد تو دستش گرفت سر کیرم بوس کرد کیرم آروم گذاشت دهن کوچولوش شروع به خوردن کرد تا نصف کیرم تو دهنش میرفت آروم آروم میخورد و دستش هاش روی پاهام میکشید دیگه کنترلم از دست دادم بلندش کردم خوابوندمش کف اتاق یه شورت بندی که گره شرتش باز کرد کس کوچولو نازش افتاد جلوم شروع به خوردن کصش کردم صداش در اومد ناله هاش بلند شد جووون حامد خودمی شوهرم هستی زنتو پاره کن محدثه بدجور حشری شده بود که سرم بین پاهاش فشار داد هم زمان چنگ زد موهام کشید لرزش ریزی کرد
دستهام گرفت کامل روش خوابیدم کیرم بین پاهاش کصش میخورد شروع به خوردن لبها و گردنش کردم همزمان کیرم لاپاش بود کصش خیس خیس شده بود
یه نگاهی بهم کرد گفت حامد بکن تو کصم بهش گفتن تو دختر هستی ولی محدثه میگفت بکن تو کصم تو شوهرم هستی من بغیر از تو کسی نمیخوام کنارش دراز کشیدم شروع به مالیدن کصش کردم و لبهاش میخوردم محدثه هم کیرم تو دستش بود شق شده بود میکشید به کصش میدونستم اینجور آبم نمیات بهش گفتم محدثه میشه به شکم بخوابی فهمید میخوام از کون بکنمش ولی باز پاهاش باز کرد گفت اول بکن تو کصم دوست دارم پرده ام بزنی چیزی به ذهنم نرسید فقط گفتم میخوام شب عروسی طعم کصت بچشم یکم کیرم گرفتم روی کصش کشیدم فهمید که از کس نمیکنم به شکم خوابید
یکم با سوراخ کونش بازی کردم تف زدم سر کیرم حسابی کونش تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش سرش که رفت یکم دردش اومد تا نصف کیرم تو کونش جلو عقب میکردم دیدم خودش داره کصش میماله و ناله میکنه کم کم کل کیرم تو کونش جا دادم با اینکه کیرم تقریبا بزرگ بود درد آنچنانی احساس نمی کرد داشت آبم میومد برش گردوندم پاهاش گذاشتم روی شانه هام شدت تلمبه هام بیشتر کردم محدثه هم یکسره کصش انگشت میکرد تا آبم اومد تا قطره آخر تو کونش خالی کردم انقدر زیاد بود که از دو بغل کیرم میریخت بیرون تا کامل کیرم خوابید از کونش افتاد بیرون توی همون حالت پاهاش آورد پایین کامل روش خوابیدم چند دقیقه ای
بلند شدم پاکش کردم کنارش دراز کشیدم کیرم تو دستش بود اینقدر با کیرم ور رفت تا شق شد دوباره این بار خودش اومد روی من ولی بهش گفتم نمیخوام از کس بکنمت قبول کرد روی کیرم نشست خودشو بالا پایین میکرد
هنوز سفیدی چشم هاش جلو چشم هام هست از شهوت اینقدر کصش کشید به کیرم که لرزید افتاد تو بغلم کیرم لای پاهاش بود متوجه گشادی کونش شدم که ظاهرا بله کونش قبلا به باد داده کیرم تنظیم کردم پاهاش گذاشت دوطرف ام آروم تا دسته فرستاد تو کونش چنان خودش بالا پایین میکرد که آبم سری اومد کامل تو کونش خالی کردم محکم بغلم کرد گفت حامد من دیگه زنت هستم نیازهای خانمت بر طرف باید بکنی یکم همدیگرو بغل کردیم رفت حموم زد لباسهاش پوشید یه لب ازم گرفت رفت من موندم یک ذهن درگیر که این رابطه داشته با کسی یا نه بعدا متوجه شدم مدتی که من نبودم خواستگاری داشته تا یک شب بعنوان اینکه تولد دوستش هست و خونه هم با دوستش هماهنگ کردن ولی مستقیم اومد پیش من
ببخشید طولانی شد داستان کاملا واقعی هست حالا دوستان هر نظریه بدن قابل احترام هست اگر دوستان خواستن ادامه داستان که چی شد اون شب پرده بکارت محدثه زدم و بازش کردم و سرنوشت ما چی شد به اشتراک بزارم با صبوری از دوستان تشکر
نوشته: حامد
2 پاسخ به “حامد و دخترخاله”
بنویس
خوب بود به نظرم هم داستانت و هم نوشتاریت ، بقیه شو هم زودتر بنویس