سلام خدمت دوستان
اولین باره دارم مینویسم و چون واقعیه داستان ریز به ریز نکات رو اگر اوردم به خودیه خود ببخشید
من بهنام ۲۸ سالمه و همسرم ملیکا ۲۶ سالشه ما در تالش زندگی میکنیم و توی همون دانشگاه ازاد همون شهر باهم اشنا شدیم و ازدواج کردیم
من توی شرکت کرمان موتور کار میکنم مسئول فنی اونجا هستم همسرمم هم خانه داره
توی شرکت چند سالی میشه با یکی از همکارام رفتو امد خانوادگی داریم چون هم سن سال بودیم
همکارم حسین و خانومش محدثه و یک بچه چهار ساله هم دارن
حسین ۳۱ سالشه و خانمش ۳۰ سالشه
رفتو امد هامون طوری شده بود انگار یک خانواده ایم محدثه با من دست میداد موقع سلام کردن ملیکا هم با حسین طوری بود که کم کم هفته دو بار یا ما خونه اونا بودیم یا اونا خونمون بودن
یکسری دم تابستون بود یک کلبه ییلاقی داشتیم قرار گذاشتیم با خانمامون مطرح کردیم و رفتیم طرف ییلاق سوباتان کسایی که رفتن میدونن چقدر قشنگه با یک ماشینه حرکت کردیم تو راه کلی شوخی بگو بخند داشتیم حسین خیلی دلقک بود منم خوشم میومد ازش برعکس محدثه همیشه مشکل داشت میگفت مرد نباید اینقدر جلف باشه
تو راه بودیم موقعی که رسیدیم سلن دختره حسین بهانه شدید گریه جیغ هرچیزی فکر بکنید من عروسکمو میخوام یادم رفته
محدثه به حسین گفت بیا بریم حسین هم گفت ولش کن محدثه هم اصرار دیدم داره بحث بالا میگیره گفتم من میبرمتون بریم محدثه با سلن سوار ماشین شدن ملیکا گفت من میمونم یک چیزی درست کنم حسینم رفته بود تو جنگل برا خودش
ما راه افتادیم محدثه همش میگفت حسین گنده دماغه اینجوری نگاش نکن جلف بازی جلو شما در میاره رو مخه فلان اینا
منم ساکت بودم تا رسیدیم محدثه گفت بیا بالا گفتم حال ندارم با سلن برین عروسک رو بردارین بیان سریع گفت باشه
رفتن بالا یهو دیدم صدای جیغ اومد سریع پریدم رفتم دیدم از پله ها خورده زمین محدثه سلنم گریه داره جیغ میزنه دسته محدثه رو گرفتم بلند کردم رفتیم تو خونه بهش اب اینا دادم گفتم چیشدی یهو گفت سرم گیج شد یهو نمیدونم چیشدش خوردم زمین خلاصه براش شربت درست کردم گفتم داره تاریک میشه نمیشه این مسیرو رفت پاشو سریع بریم که پاشد گفت خیلی حالت تهوع دارم هیچی زنگ زدم ملیکا برنداشت حسینم گوشیش در دسترس نبود ک بگم ما فردا صبح زود دوباره میایم بعد یک ربع ملیکا خودش زنگ زد با یک صدای گرفته گفتم بهش گفت باشه فردا بیاین انگاری از خداش بود قطع کردم یکم رفتم ت خودم چرا اینجوری گفت
دیگ رفتم بیرون یک شام خریدم اومدم خونه شامو خوردیم محدثه گفت شرمنده بخدا من میرم سلن رو بخوابونم توهم بخواب فردا صبح باید پاشی رانندگی کنی گفتم باشه
من چشام داشت کم کم گرم میشد صدای پا اومد دیدم محدثه داره قدم میزنه صداش زدم اومد گفتم چی شده سوتین نبسته بود نوک سینه های قشنگ دید داشت محدثه کلا خیلی از لحاظ هیکلی و زیبایی سر تر از ملیکا بود گفتم چی شده گفت سرم درد داره خوابم نمیبره گفتم بریم دکتر گف نه نشست گفتم بیا فیلم بزارم ببینیم با هم شاید خوابت برد اومد روی مبل کنار من نشست جوراب نپوشیده بود ولی من جوراب داشتم تقریبا با لباس بیرون بودم یهو خم شد جورابمو دراورد گفتم چیکار میکنی گفت جوراب پوشیدی دارم انگار من خفه میشم
فیلم زندگی شیرین خیلی قدیمه گذاشته بود شبکه نمایش داشتیم میدیدیم یهو دیدم پای لخت محدثه چسبیده به پای من با انگشتای پاش لاک صورتی زده بود داشت ور میرفت به پام حس خوبی بهم داد محدثه لاغر هم هست ولی خیلی خوبه یهو وسط فیلم پای دیگشو انداخت روی پام منم دستمو دور گردنش انداخته بودم قبلش به خودم جرات دادم دستمو گذاشتم روی سینش
یک سکوت مرگباری بینمون بود ولی جفتمون میدونستیم چ اتفاقی قراره بیوفته و فقط داشتیم از مسیرش لذت میبردیم
سرشو گذاشت روی شونم آروم گفت بهنام گفتم جانه دلم گفت ببخشید امروز خیلی لطف کردی بخاطر منو دخترم اومدی گفتم وظیفم بود یهو دستشو اروم گذاشت روی رون پام پاشم عرق کرده بود بیشتر میمالیدش هی به پام گفت وظیفه حسین بود برای همین الان تو جای حسینی برای من
اینو ک گفت دستشو گذاشت روی کیرم ک باد کرده بود شدید منم سرشو برگردوندم لبامو گذاشتم روی لباش
کیرمو سفت گرفته بود از روی شلوار داشت میمالید زبونمون توهم بود کف پاهاشو تند تند میمالید به پام منم دستمو از روی شلوار راحتیش گذاشتم روی کصش میمالیدم اه میکشید یک ربع تقریباً همینجوری همو میمالیدیم افتادم روش شلوارمو کمرشو باز کرد کیرم عین فنر میخواست بزنه بیرون همو لخت کردیم کامل لخت بودیم روی هم انگار عاشق معشوق واقعی ما بودیم با اینکه ازم بزرگتر بود فقط داشتیم از وجود همدیگر لذت میبردیم لباشو داشتم میخوردم گفتم کبود نشه گفت بشه عشقم فدای سرت گفتم حسین چی گفت حسین ملیکام مطمئن باش روی هم مشغولن با اون صدا دپرس ملیکا یعنی تو نفهمیدی یک زنگ حتی نزدن
دیدم راست میگه منم تا تونستم مک زذم سینه هاشو فکر اینکه ملیکا الان زیر کیر حسین داره ناله میکنه حشری ترم میکرد
رفتم سراغ کصش که بخورم گفت بیا برعکس شو
حالت 69 شدیم داشتیم برای هم میخوردیم چشمم افتاد به پاهاش که یهو پاشو گرفتم کردم تو دهنم ک محدثه یهو جیغ کشید خایه هامو میکرد ت دهنش پاشو تو دهنم میکردم باز کصشو میکردم تا گفت بهنام بکن اون دیگ طاقت ندارم
رفتم یواش روش کیرمو تنظیم کردم فرو که کردم به راحتی رفت تو گفتم مال حسین گنده تره مگ ؟ گفت اره مادرجنده کیرش اندازه کیره خره
گفتم ملیکا بدجور داره جر میخوره اینو گفتم خندید همراه با ناله میگفت بکن عوضی زنشو بگا نزدیک بودم بیام گفتم دارم میام گفت بمون باهم بیام عوضی لباشو گذاشت روی لبام زبونشو میچرخوند منم تلمبه میزدم سینه هاشو میمالیدم یهویی گفت دارم میام لرزید بدجور منم آبم داشت میومد گفتم کجا بریزم گفت بریز توم میخوامت میخوام آبتو حس کنم همزمان ک ابم داشت پاهاشو دور کمرم محکم حلقه زد ک در نیارم لبامم میخورد جفتمون بی حال تو همون پوزیشن بودیم خوابمون برد نصفه شب بود پاشدم پتو روش انداختم خودمم لباس پوشیدم ک سلن یهو نیاد ببینه منو مادرش لخت روی همدیگه ایم
صبح با بوسه محدثه از خواب پاشدم گفت پاشو حسین زنگ زده کجایین کصکش پشت تلفن چ سرحالم بودش نمیدونه دیشب زنش بدجوری گاییده شده
راه افتادیم به سمت کلبه…
اگر ببینم لایک زیاد بخوره ادامه میدم
اولین باره دارم مینویسم و چون واقعیه داستان ریز به ریز نکات رو اگر اوردم به خودیه خود ببخشید
من بهنام ۲۸ سالمه و همسرم ملیکا ۲۶ سالشه ما در تالش زندگی میکنیم و توی همون دانشگاه ازاد همون شهر باهم اشنا شدیم و ازدواج کردیم
من توی شرکت کرمان موتور کار میکنم مسئول فنی اونجا هستم همسرمم هم خانه داره
توی شرکت چند سالی میشه با یکی از همکارام رفتو امد خانوادگی داریم چون هم سن سال بودیم
همکارم حسین و خانومش محدثه و یک بچه چهار ساله هم دارن
حسین ۳۱ سالشه و خانمش ۳۰ سالشه
رفتو امد هامون طوری شده بود انگار یک خانواده ایم محدثه با من دست میداد موقع سلام کردن ملیکا هم با حسین طوری بود که کم کم هفته دو بار یا ما خونه اونا بودیم یا اونا خونمون بودن
یکسری دم تابستون بود یک کلبه ییلاقی داشتیم قرار گذاشتیم با خانمامون مطرح کردیم و رفتیم طرف ییلاق سوباتان کسایی که رفتن میدونن چقدر قشنگه با یک ماشینه حرکت کردیم تو راه کلی شوخی بگو بخند داشتیم حسین خیلی دلقک بود منم خوشم میومد ازش برعکس محدثه همیشه مشکل داشت میگفت مرد نباید اینقدر جلف باشه
تو راه بودیم موقعی که رسیدیم سلن دختره حسین بهانه شدید گریه جیغ هرچیزی فکر بکنید من عروسکمو میخوام یادم رفته
محدثه به حسین گفت بیا بریم حسین هم گفت ولش کن محدثه هم اصرار دیدم داره بحث بالا میگیره گفتم من میبرمتون بریم محدثه با سلن سوار ماشین شدن ملیکا گفت من میمونم یک چیزی درست کنم حسینم رفته بود تو جنگل برا خودش
ما راه افتادیم محدثه همش میگفت حسین گنده دماغه اینجوری نگاش نکن جلف بازی جلو شما در میاره رو مخه فلان اینا
منم ساکت بودم تا رسیدیم محدثه گفت بیا بالا گفتم حال ندارم با سلن برین عروسک رو بردارین بیان سریع گفت باشه
رفتن بالا یهو دیدم صدای جیغ اومد سریع پریدم رفتم دیدم از پله ها خورده زمین محدثه سلنم گریه داره جیغ میزنه دسته محدثه رو گرفتم بلند کردم رفتیم تو خونه بهش اب اینا دادم گفتم چیشدی یهو گفت سرم گیج شد یهو نمیدونم چیشدش خوردم زمین خلاصه براش شربت درست کردم گفتم داره تاریک میشه نمیشه این مسیرو رفت پاشو سریع بریم که پاشد گفت خیلی حالت تهوع دارم هیچی زنگ زدم ملیکا برنداشت حسینم گوشیش در دسترس نبود ک بگم ما فردا صبح زود دوباره میایم بعد یک ربع ملیکا خودش زنگ زد با یک صدای گرفته گفتم بهش گفت باشه فردا بیاین انگاری از خداش بود قطع کردم یکم رفتم ت خودم چرا اینجوری گفت
دیگ رفتم بیرون یک شام خریدم اومدم خونه شامو خوردیم محدثه گفت شرمنده بخدا من میرم سلن رو بخوابونم توهم بخواب فردا صبح باید پاشی رانندگی کنی گفتم باشه
من چشام داشت کم کم گرم میشد صدای پا اومد دیدم محدثه داره قدم میزنه صداش زدم اومد گفتم چی شده سوتین نبسته بود نوک سینه های قشنگ دید داشت محدثه کلا خیلی از لحاظ هیکلی و زیبایی سر تر از ملیکا بود گفتم چی شده گفت سرم درد داره خوابم نمیبره گفتم بریم دکتر گف نه نشست گفتم بیا فیلم بزارم ببینیم با هم شاید خوابت برد اومد روی مبل کنار من نشست جوراب نپوشیده بود ولی من جوراب داشتم تقریبا با لباس بیرون بودم یهو خم شد جورابمو دراورد گفتم چیکار میکنی گفت جوراب پوشیدی دارم انگار من خفه میشم
فیلم زندگی شیرین خیلی قدیمه گذاشته بود شبکه نمایش داشتیم میدیدیم یهو دیدم پای لخت محدثه چسبیده به پای من با انگشتای پاش لاک صورتی زده بود داشت ور میرفت به پام حس خوبی بهم داد محدثه لاغر هم هست ولی خیلی خوبه یهو وسط فیلم پای دیگشو انداخت روی پام منم دستمو دور گردنش انداخته بودم قبلش به خودم جرات دادم دستمو گذاشتم روی سینش
یک سکوت مرگباری بینمون بود ولی جفتمون میدونستیم چ اتفاقی قراره بیوفته و فقط داشتیم از مسیرش لذت میبردیم
سرشو گذاشت روی شونم آروم گفت بهنام گفتم جانه دلم گفت ببخشید امروز خیلی لطف کردی بخاطر منو دخترم اومدی گفتم وظیفم بود یهو دستشو اروم گذاشت روی رون پام پاشم عرق کرده بود بیشتر میمالیدش هی به پام گفت وظیفه حسین بود برای همین الان تو جای حسینی برای من
اینو ک گفت دستشو گذاشت روی کیرم ک باد کرده بود شدید منم سرشو برگردوندم لبامو گذاشتم روی لباش
کیرمو سفت گرفته بود از روی شلوار داشت میمالید زبونمون توهم بود کف پاهاشو تند تند میمالید به پام منم دستمو از روی شلوار راحتیش گذاشتم روی کصش میمالیدم اه میکشید یک ربع تقریباً همینجوری همو میمالیدیم افتادم روش شلوارمو کمرشو باز کرد کیرم عین فنر میخواست بزنه بیرون همو لخت کردیم کامل لخت بودیم روی هم انگار عاشق معشوق واقعی ما بودیم با اینکه ازم بزرگتر بود فقط داشتیم از وجود همدیگر لذت میبردیم لباشو داشتم میخوردم گفتم کبود نشه گفت بشه عشقم فدای سرت گفتم حسین چی گفت حسین ملیکام مطمئن باش روی هم مشغولن با اون صدا دپرس ملیکا یعنی تو نفهمیدی یک زنگ حتی نزدن
دیدم راست میگه منم تا تونستم مک زذم سینه هاشو فکر اینکه ملیکا الان زیر کیر حسین داره ناله میکنه حشری ترم میکرد
رفتم سراغ کصش که بخورم گفت بیا برعکس شو
حالت 69 شدیم داشتیم برای هم میخوردیم چشمم افتاد به پاهاش که یهو پاشو گرفتم کردم تو دهنم ک محدثه یهو جیغ کشید خایه هامو میکرد ت دهنش پاشو تو دهنم میکردم باز کصشو میکردم تا گفت بهنام بکن اون دیگ طاقت ندارم
رفتم یواش روش کیرمو تنظیم کردم فرو که کردم به راحتی رفت تو گفتم مال حسین گنده تره مگ ؟ گفت اره مادرجنده کیرش اندازه کیره خره
گفتم ملیکا بدجور داره جر میخوره اینو گفتم خندید همراه با ناله میگفت بکن عوضی زنشو بگا نزدیک بودم بیام گفتم دارم میام گفت بمون باهم بیام عوضی لباشو گذاشت روی لبام زبونشو میچرخوند منم تلمبه میزدم سینه هاشو میمالیدم یهویی گفت دارم میام لرزید بدجور منم آبم داشت میومد گفتم کجا بریزم گفت بریز توم میخوامت میخوام آبتو حس کنم همزمان ک ابم داشت پاهاشو دور کمرم محکم حلقه زد ک در نیارم لبامم میخورد جفتمون بی حال تو همون پوزیشن بودیم خوابمون برد نصفه شب بود پاشدم پتو روش انداختم خودمم لباس پوشیدم ک سلن یهو نیاد ببینه منو مادرش لخت روی همدیگه ایم
صبح با بوسه محدثه از خواب پاشدم گفت پاشو حسین زنگ زده کجایین کصکش پشت تلفن چ سرحالم بودش نمیدونه دیشب زنش بدجوری گاییده شده
راه افتادیم به سمت کلبه…
اگر ببینم لایک زیاد بخوره ادامه میدم
نوشته: بهنام
10 پاسخ به “شب خاطره انگیز (۱)”
یه داستان خلاصه شدهسریعفوری.
مزسی…حس خوبی داشت…
لایک که زیاد خورده پس ادامه بده
خوب نبود ، معلومه چرت و پرت و تخیلیه
خیلی خوب بود ادامه بده، برو به سمت موازی
این رابطهها رو الان خیلیها دارن. حالا یا مثل شما ضرب یا خیانت. ولی خیلی زیاد شده. بخصوص توی محل کار. البته طبیعی هست. آدمه دیگه. مرسی قشنگ بود.
قشنگ بود ادامه بده
آبروی کرمان موتور رو هم بردی
داداش کاتالیزور اس فایو تعمیر کنم بهتره یا کلا عوضش کنم،نوش گرونه ولی با ۴تومن تعمیر میکنن ضمانت یکسالهراستی دمت گرم باحال بود
راستشو بگو بهنام چه بلایی سرت آورده که انقدر دقیق آدرس دادیشغل و محل کار را؟زنتو گاییده یا ننه تو؟