ماهبد و کیاوش

این داستانی که میخونید توی ژانر امگاورسه ، یه توضیح کوتاه بدم ، در دنیای موازی گرگینه ها به سه تا دسته ی اصلی تقسیم میشن ، آلفا ها دسته ای هستند که لیدر گروه هستند و معمولا قدرتمندتر از همه هستند ، آلفاها معمولا تاپ اند ، آلفا ها بوهایی از خودشون ساطع میکنند که بهش میگن فِرُمون که با همین بو جفتشون رو پیدا میکنند و جفتشون رو اغوا میکنند ،آلفا ها به چندین دسته ی لیدر ، اشرافی و آلفای مغلوب تقسیم میشن(آلفایی که از همه ضعیف تره و نمیتونه جفت پیدا کنه) ، دسته ی دوم امگا ها هستند ، امگا ها اغلب (بجز آلفای مغلوب) از آلفا ها ضعیف ترند و تحت سلطه ی اونا هستند و معمولا باتم هستند ، امگا ها یه دوره ای دارند که بهش میگن هیت ، توی این دوره میل جنسیشون فوران میکنه و با هرکی که فکرشو کنین میخوابن تا ورودیشون از تپش بیفته ؛البته امگا ها اگر پاکدامن باشن با هر کسی نمیخابن ولی خب دوره ی هیتشون خیلی دردناکه (دقیقا مثل پریود شدن دخترا با این تفاوت که هورنی میشن ولی دخترا برعکس واسشون اتفاق می‌افته و از همچی بیزارن) امگا ها هم مثل آلفا ها به چند تا دسته ی مختلف تقسیم میشن : امگای غالب که قدرتش مثل آلفاست و حتی میتونه لیدر بشه ولی آلفا میتونه تحت تاثیرش قرار بده و این دسته امگا فقط میتونه آلفای مغلوب رو مطیع کنه ، امگای اشرافی ، امگای معمولی و امگای حقیر که سطح قدرتش مثل بتاست (بزودی بتا رو توضیح میدم). دسته ی سوم بتا ها هستند که هیچ قدرت و جذابیتی ندارند، اغلب بتاها استریت هستند و معمولا بتاها با خودشون جفت گیری میکنن ، ولی اگر آلفا بخاد با بتا جفتگیری کنه فقط برای تخلیه ی خودش و آب کثیفشه(آب منی آلفا ها به دو صورت کثیف و پاکیزه اس و معیار این کثیفی یا پاکیزگی ، وجود یا عدم وجود عشقه) ، بتا ها و امگا های حقیر معمولا وسیله ای برای دفع آب کثیف آلفا هستند.
‌ یه نکته رو داشت یادم میرفت ، این دسته بندی فقط مخصوص امگاورس های گی هست و فعلا استریت ها رو توی داستان نداریم چون خیلی گیج کننده میشه…

تکه های نور آفتاب از پنجره های مشبک اتاقک معبد روی چشم های نیمه بازم می تابید و من توی تخت خواب چوبیم در حال بیدار شدن بودم که برخورد جسم سختی را به پاهام احساس کرد ،
+: ماهبد! ماهبد! پاشو دیگه پسره ی تنبل و بی عرضه
-: ولم کن مهرسام بزار یکم دیگه بخوابم
+: مهرسام دیگه کدوم خریه؟ د پاشو دیگه پسره ی احمق
با شنیدن «مهرسام دیگه کدوم خریه؟» به خودم اومدم و سریع از خواب نصف و نیمه ام پاشدم و روی تخت نشستم و دستامو به چشمام به نشونه ی بهتر شدن وضوح دیدم مالیدم که هیکل کاهن اعظم رو دیدم
-: کا…کا …کاهن اعظم … شما اینجا چی چیکار میکنید؟
+: چه عجب, از خواب پاشدی!
-: بـ بـ…بخشید ، دیشب تا دیروقت مشغول نظافت معبد بودم
+: کوه که نمیکندی ، وظیفتو داشتی انجام میدادی پسره ی بی عرضه…
با قیافه ای که بخاطر طرز حرف زدن کاهن اعظم توی هم رفته بود بهش نگاه کردم و زیر لب پچ زدم
-: شکم گنده ی احمق با اون گوشای خریت
+: چیزی گفتی؟
-: نـ نه کاهن اعظم
+: خوبه ، امروز قراره شاهنشاه به اینجا بیایند و از معبد بزرگ تزاسون ، یعنی بزرگترین معبد در قلمرو گرگینه ها که تابحال ساخته شده دیدن کنند.
وسط حرف کاهن اعظم پریدم و لب زدم
-: شاهنشااااه؟ یعنی رهبر امگاهای جهان اول؟؟؟؟
کاهن اعظم که انگار توی ذوقش خورده بود از اینکه حرفشو قطع کرده بودم با بی رغبتی سرشو ازم برگردوند
+: آره ، تو هم باید به عنوان کارآموز ارشد معبد رسم مهمان نوازی رو بجا بیاری
با صورتی بهت زده نگاهش کردم و گفتم یعنی … اشکی از گوشه چشمم داشت سرازیر میشد و ادامه دادم یعنی میخاین من رو جلوی عالیجناب قربانی کنید؟
کاهن اعظم که انگار قلبش آکنده از سنگ بود با بی میلی و سرد و خشک جواب داد
+: تو برای همین کار آماده شدی و الان موقعش رسیده
-: ولی من نمیخوام که بمیرم اصلا به من چه که عالیجناب دارن میان معبد… چرا باید من رو قربانی کنید… چرا به این رسم و رسومات مزخرف پایان نمیدید… چرا برای این که اون عوضی بخواد از این معبد تخمی دیدن کنه من باید جونمو بدم
کاهن اعظم که خیلی ناراحت شده بود از حرف هام دو انگشت دست راستش رو بالا آورد و به نگهبان ها به سمت من اشاره کرد که بیاید ببریدش
نگهبان‌ها بی درنگ بالای سرم حاضر شدند ، کاهن اعظم بهشون دستور داد که من رو در یکی از سالن های معبد زندانی کنند تا موقع مراسم قربانی که قرار بود سر من رو ببرند و بعد گوشتم رو بپزند و بعد عالیجناب من رو در خاک بگذارد و تا سه روز به عبادت خدای گرگینه ها یعنی جد بزرگشون بپردازند و سپس قبر من رو آتیش بزنن
من توی دست نگهبان ها داشتم تقلا میکردم که فرار کنم و همزمان به کاهن اعظم بد و بیراه میگفتم که ضربه ی سختی به سرم وارد شد و بعد از اون ضربه چیزی رو بخاطر نمیارم تا وقتی که خودم رو زندانی توی سالن زرسام یعنی یکی از خدایان ، پیدا کردم و تازه یادم افتاده بود که توی چه مهلکه ای افتادم و کم کم به حالت التماس افتاده بودم و اشک هام پی در پی صورتم رو میشست که یادم افتاد به روزی که وارد معبد شدم ، پدرم چون والی یکی از ولایات بود بنا بر رسم باید اولین فرزند پسرش رو به معبد هدیه میداد تا شاید این افتخار نصیبش بشه که پسرش قربانی شاهنشاه تزاسون بشه
روزی که از مادرم جدا شدم ، مادرم خیلی گریه میکرد و میگفت نمیتونم امگام رو که از شیره ی وجودم تغذیه کرده رو رها کنم تا اون رو قربانی کنند ولی هیچ کاری از دستم برنمیاد
صدای گریه هاش مثل پتک توی سرم میخورد ولی بالاخره من رو به معبد آوردن و همون روز اول با یک مرد شکم گنده بنام کاهن اعظم آشنا شدم که باید جلوش تعظیم میکردم و دستورات کاهن های دیگه رو اطاعت میکردم تا روزی به کارآموزی ارشدی برسم و کارآموز کاهن اعظم بشم ، اون موقع همه آرزوشون این بود که کاهن اعظم بهشون تعلیم بده ولی الان از همه چی متنفر بودم ، ده سالم بود که خبر مرگ مادرم رو بهم دادن که میخواسته من رو نجات بده و با گروهی از گرگینه های شجاع خواسته به معبد شبیخون بزنه و من رو نجات بده که نقشه شون رو پدرم لو میده و همشون رو اعدام میکنن ، بعد از اون ماجرا که هفت سال ازش میگذره کاهن اعظم با من دشمن خونی شد و همیشه قصد تحقیرم رو داشت البته که من هم امگای تخس و زبون داری بودم و همیشه حاضر جوابی میکردم توی این افکار بودم که صدای باز شدن درب سالن اومد ،
نگهبان ارشد سالن زرسام به سربازاش دستور داد که بیاریدش زمان مورد نظر فرا رسیده
به خودم میلرزیدم که نگهبان ها دو طرف بازوم رو گرفتند و من رو به قصد بردن به سمت جایگاه بلند کردند ، از ترس حتی زبونم هم بند اومده بود و نمیتونستم هیچ حرفی بزنم قدرت ترسی که بهم دست داده بود حتی چشمم رو هم خشک کرده بود چون که حتی اشکی هم نداشتم که بریزم بالاخره من رو نزدیک جایگاه بردند ، عالیجناب روی تخت مخصوص اسکان داشتند و کاهن اعظم در آتشدان هیزم و عود میریخت برای پختن و سوزاندن پیکر من بعد از قربانی کردنم ، نزدیک به جایگاه دو نفر از کاهن ها جاشون رو با نگهبان ها عوض کردن و بازوم رو گرفته بودن و از پله ها به سمت جایگاه قربانی کردنم میبردن بالاخره بعد از طی پله ها که بنظر من از پله های جهنم هم طولانی تر بود به جایگاه رسیدیم و من رو بصورت زانو زده در محضر عالیجناب گذاشتند ، من حق اینکه سرم رو جلوی ایشان بلند کنم نداشتم و البته در اون زمان حق حتی نگاه مستقیم بهشون رو هم نداشتم ، کاهن ارشد که مقام دوم رو بعد از کاهن اعظم داشت شمشیر مقدس رو که خداوند یعنی جد عالیجناب از طلای نابی که با آب مقدس دریای سیاه تطهیر شده بود در دست داشت و منتظر فرمان عالیجناب برای بلند کردن دستشون به نشانه تایید قربانی بود، در همین حین کاهن اعظم هیزم و عود در آتشدان میریخت و کاهنان به سجده و طواف مرکز معبد یعنی جایگاه عالیجناب مشغول بودن ، ناگهان چیزی قدرتم رو در دست گرفت و گفت به عالیجناب نگاه کن ، اما من میدونستم که این کار خلاف سنت هست ولی انگار اون قدرت تسخیر کننده ی ذهنم قوی تر بود و ناگاه به چشم های خدایگان خود نگاه کردم و چشم های ایشون هم به من قفل شد چشمی به سیاهی شب وسط هاله ای از خون رو دیدم که ناگهان عالیجناب دستور داد

  • : کافیه ، تا همین جا کافیه…
    همهمه شروع شد و همه به تکاپو افتادن که چی شده چرا عالیجناب برخلاف سنت ها عمل کرد ، من هم متعجب شدم که چرا دستور قربانی کردن من رو ندادن ، یعنی میخوان بلای دیگه ای سر من بیارن توی همین سوال و جواب ها گیر کرده بودم که بوی عجیبی رو حس کردم ، بویی که تا حالا نشنیده بودم ، آنقدر قوی بود که میتونست من رو فلج کنه ، بوی خیلی عجیبی بود در همین حین صدای عالیجناب بلند شد
  • : این امگا رو به قصر ببرید و مراسم رو با قربانی کردن کاهن اعظم به اتمام می رسونیم.
    کاهن اعظم که از ترس انگار شاشیده بود تو خودش با حالت اضطراب گفت
    +: ولی قربان این برخلاف سنت ها…
    عالیجناب با چشمایی که ازش آتیش بیرون میزد رو به کاهن اعظم کرد و گفت
  • : تو میخوای به من سنت یاد بدی ؟ به خداوندگارت؟
    سکوت نسبتا طولانی حکم فرما شد که چند تن از کاهنان دو طرف بازوی کاهن اعظم رو گرفتند و به سمت جایگاه قربانی بردند و کاهن اعظم آماده قربانی بود.
    دروغ چرا ، من که از ته دل خوشحال بودم نه بخاطر اینکه جون خودم نجات پیدا کرده بود ، نه اصلا؛ خوشحال بودم چون تاوان تموم دردسرایی که کاهن اعظم بهم تحمیل کرده بود رو داشت پس میداد، توی همین فکرهای بچگانه بودم که دست عالیجناب به نشانه ی شروع مراسم بالا رفت و کاهن ارشد ، با شمشیر مقدس کار رو انجام داد.
    گارد سلطنتی من رو سوار بر اسب کردند و به مقصد قصر ، معبد رو ترک کردیم ، وقتی به قصر رسیدیم هیچ تصوری از قصر نداشتم و با دیدن اون همه بزرگی و زیبایی از تعجب دهنم وا مونده بود و فقط با تعجب به همه جا نگاه میکردم که با مشاور فرمانروا روبرو شدم و ایشون بعد از معرفی و درگوشی صحبت کردن یکی از افراد گارد با خوشحالی با من سلام و احوالپرسی کردن و بعد من رو به سمت یکی از سالن ها و بعد به سمت یک اتاق راهنمایی کرد

: ماهبد جان اینجا اتاق شماست و این طناب هم متصل به زنگ توی سالن تشریفات هست و این یکی طناب هم زنگش توی اتاق من هست و هر وقت چیزی لازم داشتی این طناب و اگر کاری با من داشتی این یکی رو بکش و تکون بده ، ضمنا ما برای محافظت از شما از افراد گارد سلطنتی استفاده می کنیم و مجبوریم درب اتاق رو قفل کنیم اگر که سوالی نداری من برم به کارهام برسم.

با تکون دادن سرم و بستن چشمم به نشونه تایید مشاور فرمانروا اتاق رو ترک کرد و بلافاصله صدای قفل شدن درب رو شنیدم، وقتی مشاور رفت به خاطر کنجکاویم داشتم اتاق رو رصد میکردم یه اتاق بزرگ حتی از اتاق خودم توی معبد هم بزرگتر ؛ البته نمیشه اسم اون لونه ی سگ رو اتاق گذاشت ، اینجا حتی از اتاق کاهن اعظم هم بزرگ تره با آوردن اسم کاهن اعظم ناچارا یادش افتادم که چه بلاهایی سرم آورد ولی خب تاوانشو پس داد و من خیلی خوشحال بودم از این موضوع.
خودم رو روی تختی که حتی ملحفه اش هم زربافت بود و طلاکاری شده ولو کردم ، نرمی عجیبی داشت ، نرمی ای که هیچ جا و هیچ وقت به چشم ندیده بودم…
با صدایی که صدا میزد
#: ماهبد! ماهبد جان! بیدار شید
ناخودآگاه به یاد کاهن اعظم افتادم و لب زدم
-: کاهن اعظم بزار یکم دیگه بخوابم قول میدم کل معبد رو یبار دیگه نظافت کنم

: ماهبدجان! منم ، کسری ؛ مشاور فرمانروا

به محض شنیدن اسم فرمانروا خاطرات سریع توی ذهنم تداعی شد و سریع از جام پریدم
-: سـ سـ س… سلام
با خنده ای که تونست کنترلش کنه گفت

: سلام ماهبد جان از دیروز عصر تا الان که صبحه خوابیدی؟ مشکلی که نداری؟

-: چی؟؟؟ الان صبحه؟؟ از دیروز تا الان خواب بودم؟ چرا بیدارم نکردید؟ ببخشید اینقدر خوابیدم ، وظیفم چیه؟ باید چه مراسمی رو انجام بدم ؟
مشاور اینبار نتونست جلوی خندشو بگیره با خنده ی بلند جواب داد

: وظیفه؟ تو هیچ وظیفه ای جز خدمت به خداوند گارمون نداری

بهت زده و با حالتی که گیجی ازش میبارید لب زدم …
اگه با استقبالتون همراه باشه حتما ادامه میدم😍
راستی لایک یادتون نره ها🥲🥲

نوشته: arya

بازدید 9,666

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “ماهبد و کیاوش”

  1. (توی همین فکرهای بچگانه بودم)خوشحالم که متوجه افکار بچه گانتون هستید.

  2. نمیدونم چرا جدیدا باج گیر شدین همتون !!خب میخای داستان بنویس؛ میخای ننویس، اگر خوب باشه لایک میکنن زوری که نیست ؛

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید