مرسی بابت لایک هاتون و کامنت هاتون
درمورد دوستانی که مخالف این سبک داستان و این تراژدی هستن اینه که این واقعیت جامعه ست از هر دورانی که بگید سکس با نوجوانان و سو استفاده جنسی در همه جوامع و… هست پس الکی حرص نخورید و سخت نگیرید
ادامه داستان
قسمت سوم
اون شب وچند شب بعدی رو پیش بابایی و میترا خوابیدم و اکثرا موقعی که بابایی سرکار میرفت پیش میترا بودم و واقعا دلم واسه بابایی تنگ میشد
حسابی هم دلم از اون حالا میخواست طوری که حتی یبار به بابایی گفتم پس کی میریم اون خونه، دلم میخواااااد
بابایی هم در جواب بهم گفت بزار موقعیتش جور بشه میریم
بالاخره میترا باید میرفت سرکار تو شرکتش و منو بابا هم قرار شد بریم اون یکی خونه
دل تو دلم نبود و از موقعی که نشستم تو ماشین بابایی همش بوسش میکردم و دستشو گرفته بودم
بالاخره بعد یکساعتی رانندگی رسیدیم و بابایی بغلم کرد و بردم تو خونه
درو قفل کرد و همونجا روی مبل خوابوندم و لبمو کرد تو دهنش و گفت اگه بدونی دلم چقدر واسه مزه لب و سینت و اون کص و کون خوشمزت تنگ شده
منم گفتم منم دلم واسه کیرت تنگ شده بابایی
با شنیدن این حرفم گفت آخخخ قربون اون دهنت که انقدر کیر رو قشنگ تلفظ میکنه و بهم گفت خب تا بری لباسای سکسیتو بپوشی منم دوتا از اون شربتای خوشمزه بریزم که امروز قراره یه سوپرایز دیگه نشونت بدم
انقدر هیجانی بودم که بعد لباس عوض کردن فوری شربتو خوردم و رفتم تو بغل بابایی که با اون شرت خوشگلش نشسته بود رو مبل
لای پامو باز کردم و نازمو گذاشتم روی کیر بابایی و لبمو گذاشتم رو لبش
خیلی حالم خوب بود طوری که به بابایی گفتم میخوام کیرتو بخورم
بابایی گفت بلند شو تا یکم برقصیم
یه آهنگ گذاشت و دوتایی شروع کردیم رقصیدن
میدونستم اثر شربتیه که خوردم حالم خیلی خوب بود اما بابایی دوتا دیگه از اون مایعی که تو شربته میریخت رو تو دوتا لیوان کوچیک ریخت و گفت یهویی همشو بدم بالا و پشتش میوه بخورم منم اون لیوان رو دادم بالا و گلوم سوخت طوری مه سرفم گرفت بابایی یه دونه موز بهم داد و گفت اینو بخور تا زود خوب شی
به بابایی گفتم این چی بود چقدر مزش تند بود… بابایی گفت این مشروبه و معمولا قبل سکس میخورن تا حسابی آدم حال کنه گفتم چقدر بد مزست، شربتش بهتره
بابایی خندید و گفت عادت میکنی و بیا برقص تا اثر کنه اونوقت ببین چقدر خوبه
با بابایی حسابی رقصیدیم و واقعا اون مشروبی که خوردم داشت اثر میکرد
به بابایی گفتم وااای چقدر حالم خوبه دلم میخواد کیرتو بخورم
بابایی گفت خب بخورش عزیزم… همونطور که بابایی ایستاده بود شرت بابایی رو دادم پایین و کیر بابایی رو درآوردم و دو دستی گرفتمش… به بابایی خندیدم و گفتم چقدر دلم واسش تنگ شده بود و سرشو یکم لیس زدم و کردمش تو دهنم… بخاطر بزرگیش مجبور بودم دو دستی بگیرمش و فقط سرش و یکم پایینترش میرفت تو دهنم… اما بابایی سرمو گرفته بود و یکم فشار میداد که باعث شد سرفه کنم
بلند شدم و بابایی بغلم کرد و بلندم کرد… کیرش قشنگ رفت لای پام منم پامو دور بابایی حلقه کردم و سعی میکردم خودمو عقب و جلو کنم
چون سخت بود بابایی نشست و منم نازمو گذاشتم رو کیر بابایی و تند تند خودمو عقبو جلو میکردم و همزمان لبای بابایی رو میخوردم
بابایی هم انگشتشو تو پشتم کرده بود و داشت سعی میکرد انوشت دومشم بکنه
بابایی تو چشمام زل زد و گفت امروز قراره یه قدم جلوتر بریم… گفتم یعنی چکار کنیم همونطور که تو بغلش بودم از کشوی بغل مبل یه پلاگ درآورد که یه دم روباه بهش وصل بود… خیلی خوشگل بود… بابایی گفت این امروز واسه توعه و همونطور که تو بغلش بودم چربش کرددو یواش کردش تو پشتم… نمیدونم بخاطر مشروب بود یا پشتم باز شده بود زیاد درد نداشت و یه آیی کوچولو گفتم… بابایی گفت پاشو ببینم چجوری شدی
بلند شدم و پشتمو سمت بابایی کردم و خم شدم و خودمو چپ و راست کردم تا دمم تکون بخوره
خودمو تو آینه میدیدم، خیلی باحال شده بودم
به بابایی گفتم الان من روباه شدم… بابایی خندید و گفت من چی هستم… گفتم دوست دارم باباییم شیر باشه با اون دم کلفتش… بابایی هم اومد سمتم و گفت پس الان میخورمت، منم فرار کردم و رفتیم تو اتاق
بابایی گرفتم و بغلم کرد و بردم تو تخت و گفت میدونی چقدر دوستت دارم
گفتم آررره منم خیلی دوستت دارم و دوباره لبامونو گذاشتیم رو هم و خوابیدیم تو تخت
انقدر حالم خوب بود و بابایی رو دوست داشتم که میتونستم جونمم به بابایی بدم
بابایی گفت بخواب تا سوپرایز امروزمو شروع کنم… گفتم عه مگه دم روباهه سوپرایز نبود… بابایی گفت نه اون اولش بود الان دم آقا شیره سوپرایزه و دوتایی خندیدیم
بابایی برعکسم کرد و رفت پایین پام
بهش گفتم میخوای باز ماساژم بدی… گفت نه میخوام یکم با دمت بازی کنم تا کونت قشنگ بازبشه و شروع کرد پشتمو لیس زدن
همونطور که کونم به سمت بالا بود پامو از هم باز کرد و زبونشو روی نازم میکشید که باعث شد از شدت حال خوب نفس نفس بزنم
بابایی یه متکا گذاشت زیر شکمم که نازمو قشنگ بتونه بخوره و گاهیرهم اون پلاگ رو در میاورد و میکرد تو
یباره بابایی بهم گفت با هم بریم دستشویی تا یه چیزی رو یادت بدم و از این به بعد قبل اینکه بریم روتخت اینکارو بکن
رفتیم تو دستشویی و گفت سر شیلنگ رو بکن تو پشتت و آب گرم رو باز کن
یکمی خجالت میکشیدم اما بابایی خودش کمکم کرد و شیلنگ رو تو پشتم کرد و گفت سعی کن یاد بگیری که بعدا خودت انجامش بدی
بعد چند ثانیه شیلنگ رو درآورد و من حسابی خجالت زده شدم
داشتم پی پی میکردم و با فشارآب…
حسابی سرخ شدم و نمیدونستم چی بگم… بابایی گفت اشکال نداره خوشگلم اینطوری هرچی تو پشتته تخلیه میشه
یبار دیگه هم همینکارو کرد و فقط آب میومد بیرون بعد با صابون پشتمو چند بار شست و گفت حالا شد و بریم رو تخت
رفتیم رو تخت و باز بابایی با پلاگه حسابی تو سوراخم عقب و جلو میکرد تا اینکه شروع کرد زبون زدن و لیس زدن نازم
انقدر حس خوب داشتم که بدنم لرزید و بابایی گفت خب دخترم ارضا شد و نازمو محکم میک میزد
یکم بغلم کرد و چند دقیقه ای نازم کرد و دوباره شروع کرد لب گرفتن
خودم بدون اینکه بابایی بگه رفتم و کیر بابایی رو گرفتم و شروع کردم تند تند بالا و پایین کردن و همزمان سرشو میخوردم… بالاخره باید بابایی هم حال میکرد و باید آبشو میاوردم و میخوردم تا اینکه بابایی گفت بخواب تا بابایی بخوابه روت…
منم خوبیدم و یه متکا زیرم بود و بابایی هم خوابید روم
انقدر کیر بابایی بزرگ بود که از جلوم میزد بیرون… بابایی نشست روی رون پام و سر کیرشو با یه پماد چرب کرد و بهم گفت خوشگلم… سوپرایزم الانه… گفتم یعنی چی… گفت میخدام کیرمو بکنم تو کون دختر خشگلم… گفتم خب کیرت فکر نکنم بره… خیلی بزرگه… بابایی هم گفت فقط سرشو میکنم و تو باید تحمل کنی شاید دردت بیاد ولی تحمل کن تا بابایی هم بتونه حال کنه
اون لحظه انقدر حالم خوب بود گه گفتم من بخاطر باباییم جون هم میدم
بابایی هم از خم شد و لبمو بوسید و گفت منم واسه همینه انقدر دوستت دارم
دوباره نشست پشتم و با کیرش میکشید لای نازم و لای سوراخ پشتم و گاهی هم فشار میداد
با اون سایزی که کیر بابایی داشت میدونستم عمرا بره تو سوراخم اما بابایی به فشار دادن ادامه میداد بابایی بهم گفت با دستت کونتو از دوطرف بکش تا سوراخت باز بشه و همزمان زور بزن… منم همینکارو کردم کونمو واسش باز کردم و زور میزدم تا بابایی بتونه کیرشو بکنه تو پشتم
چند دقیقه ای کارش همین بود تا اینکه یباره بیشتر فشار داد و حس کردم پاهام داره از هم باز میشه و درد شدید که باعث شد جیغ بزنم
از درد حتی نمیتونستم نفس بکشم… بابایی گفت تموم شد تموم شد خوشگلم رفت توووو و خوابید روم… از درد زیاد به بابایی التماس کردم که درش بیاره اما بابایی میگفت تحمل کن تا تموم شه… گفتم دارم جر میخورم توروخدا بابایی… اما بابایی فقط یه حرف رو تکرار میکرد و میگفت تمومه بابایی تموم شد تحمل کن
گریم دراومد و بابایی گفت اگه بخوای اینجوری بکنی دیگه دوستت ندارم… گفتم آخه خیلی درد داره دارم میمیرم … بزار واست بخورم… اما بابایی گوشش بدهکار نبود گفت بزار باز بشه اینجوری هم خودت حال میکنی هم من
گفتم همشو کردی تو پشتم؟ خندید و گفت نه فقط سرشه بخدا
چند دقیقه ای گذشت و بابایی سعی میکرد با مالوندن نازم و خوردن لبم دردمو کمتر کنه و فک کنم موفق هم شده بود همزمان هم با گوشیش واسم فیلم گذاشت که ببین هر کی بار اول کیر میره تو کونش همینطوره و دخترایی رو نشون میداد که کیر میرفت تو پشتشون و فقط جیغ میزدن
چند دقیقه ای گذشت و بابایی از روم بلند شد… یکم کیرشو یواش عقب و جلو کرد و گفت ببین داره کونت باز میشه و داره عادی میشه
به بابایی گفتم باورم نمیشه کیربه اون بزرگی رفته تو پشتم… بابایی هم خندید و گفت فقط سرش رفته و با گوشیش عکس گرفت و نشونم داد
راست میگفت فقط سرش رفته بود تو پشتم ولی انگار همش رو کرده بود
با لحن نگران به بابایی گفتم میخوای همشو بکنی تو پشتم
بابایی گفت نترس خوشگلم هر بار یکمشو میکنم نمیزارم دخترم اذیت بشه
گفتم ولی من فک کردم دارم از وسط نصف میشم
بابایی گفت یکم دیگه تحمل کن تا قشنگ باز بشی میخوام درش بیارم و یبار دیگه بکنم
گفتم وااایییی نه بابایی خیلی درد داره… بابایی گفت نه این سری دردش کمتره فقط تحمل کن و خودتو شل کن
کیرشو از پشتم کشید بیرون… موقع درآوردنم درد گرفت اما نه به اندازه اون درد… یه آخخخخ گفتم و باز بابایی کیرشو گذاشت دم سوراخم و دوباره کیرش رفت تو… هنوزم خیلی درد داشت ولی راست میگفت کمتر از قبل بود ولی بازم من یه جیغ زدم و بابایی گفت ببخشید دخترم تحمل کن تا بابایی هم بتونه باتو حال کنه
سعی میکرد تو پشتم کیرشو عقب و جلو کنه اما من انقدر درد داشتم و ناله میکردم که نمیتونست
واسه همین کیرشو کشید بیرون وگذاشت لای پام و شروع کرد تند تند خودشو عقب و جلو کردن
متکا رو از زیرم درآورد و گفت برگرد دوست دارم وقتی لای کصت میکنم صورت خوشگلتو ببینم
برگشتم و بابای خوابید روم و کیرشو کرد لای نازم
با اینکه درد داشتم دوباره به نفس نفس زدن افتادم و بابایی هم گاهی ازم لب میگرفت و گاهی سینمو میخورد
بهم گفت باید آبمو تو کونت بریزم اینجوری هم زودتر بزرگ میشی هم خوشگلتر میشی هم خودت دلت میخواد دیگه به بابایی کون بدی
تو ذهنم گفتم من دیگه عمرا کون بدم با این درد اما یه لبخند به بابایی زدم و میدونستم که منظورش اینه میخواد باز کیرشو تو پشتم بکنه
بابایی چند دقیقه ای کیرشو لای نازم عقب و جلو کرد تا یهو بلند شد و پاهامو داد بالا و کیرشو با یه فشار کرد تو پشتم…
از درد دوباره خودمو جمع کردم و یه آییییی گفتم ولی کاملا حس میکردم که آب بابایی داره تو کونم میریزه و همزمان خوابید روم
صدای ناله ها و نفس نفس زدن بابایی رو دوست داشتم
حس میکردم کارمو درست انجام دادم مخصوصا بعدش که بابایی قربون صدقم میرفت و نازم میکرد
چند دقیقه ای بابایی روم خوابیده بود و حرفای قشنگ بهم میزد و گاهی ازم لب میگرفت یا با نوک سینم بازی میکرد تا اینکه بالاخره از روم بلند شد و گفت کیرشو درآورد
دستمال رو زیر کونم گذاشت و گفت آبم داره از کونت کوچولوت میریزه بیرون
یکم عسل آورد و گفت بزار سوراختو عسلی کنم که زود خوب بشه وگفت اینم سوپرایز امروز بود و من با کیرم تونستم کون تپلی دختر خوشگلمو فتح کنم
تازشم این آبی که تو کونت ریختم خیلی فایده داره بزرگترینشم اینه که از این به بعد خودت دلت کیر بابایی رو میخواد
خندیدمو گفتم خیلی درد داشت ولی من بخاطر اینکه دوستت دارم تحمل کردم
بابایی هم گفت منم بخاطر اینکه دختر خوبی هستی هرچی بخوای بهت میدم
کلی حرفای خوب بهم زد و من بهش گفتم تا حالا تو پشت میترا هم کردی
اونم خندید و گفت میترا که الان دیگه خودش التماس میکنه من بکنم تو کونش ولی من تو رو دوست دارم فقط
گفتم یعنی دردش اومد… گفت میترا فقط جیغ میزد اولاش… ولی هر کی میخواد پیش من باشه و من دوستش داشته باشم باید تحمل کنه
گفتم آخه خیلی درد داره حتی هنوزم که کیرت تو پشتم نیست درد داره
بابایی گفت عادت میکنی خوشگلم نگران نباش
اون روز با اینکه خیلی درد رو تحمل کردم ولی راضی بودم
البته بازم با بابایی رفتیم تو حموم و بازم اومدیم بیرون و من کیر بابایی رو خوردم و بهم گفت این خوردن رو بهش میگن ساک زدن و هرموقع خواستی کیرمو بخوری بگو بزار واست ساک بزنم
خنده دار بود و اسمای عجیبی داشت ولی هر چی بود خوب بود چون بابایی هم همزمان ناز منو میخورد و منم آب بابایی رو خوردم بابایی میگفت چشماتو ببند و قورت بده فقط اگرچه مزش خوب نبود اما بابایی رو راضی نگه میداشت و همین برای من بس بود
عصرش هم بابایی منو برد خونمون و لباسایی که میترا واسه مریم خریده بود بهش دادیم و کلی خرید و پولی که به پدرم داد… پدرم از همه راضی تر بود و میگفت اگه دوست دارین همین الان ببریدش بازم
اما قرار شد یه روز خونه خودمون بمونم و فردا باز میترا بیاد دنبالم برنامه ای بود که بابایی و میترا با هم ریخته بودن
مامانم کلی سوال ازم پرسید و میگفت اونجا چجوری هستن یا چکار میکنی و خیلی خوشحال بودن که من باعث شده بودم وضعشون تغییر کنه
فقط مریم زیاد باهام حرف نمیزد که اونم میدونستم بخاطر حسادتش بود چیزی که از بچگی همیشه بهم داشت و همیشه هم آزارم میداد
درمورد دوستانی که مخالف این سبک داستان و این تراژدی هستن اینه که این واقعیت جامعه ست از هر دورانی که بگید سکس با نوجوانان و سو استفاده جنسی در همه جوامع و… هست پس الکی حرص نخورید و سخت نگیرید
ادامه داستان
قسمت سوم
اون شب وچند شب بعدی رو پیش بابایی و میترا خوابیدم و اکثرا موقعی که بابایی سرکار میرفت پیش میترا بودم و واقعا دلم واسه بابایی تنگ میشد
حسابی هم دلم از اون حالا میخواست طوری که حتی یبار به بابایی گفتم پس کی میریم اون خونه، دلم میخواااااد
بابایی هم در جواب بهم گفت بزار موقعیتش جور بشه میریم
بالاخره میترا باید میرفت سرکار تو شرکتش و منو بابا هم قرار شد بریم اون یکی خونه
دل تو دلم نبود و از موقعی که نشستم تو ماشین بابایی همش بوسش میکردم و دستشو گرفته بودم
بالاخره بعد یکساعتی رانندگی رسیدیم و بابایی بغلم کرد و بردم تو خونه
درو قفل کرد و همونجا روی مبل خوابوندم و لبمو کرد تو دهنش و گفت اگه بدونی دلم چقدر واسه مزه لب و سینت و اون کص و کون خوشمزت تنگ شده
منم گفتم منم دلم واسه کیرت تنگ شده بابایی
با شنیدن این حرفم گفت آخخخ قربون اون دهنت که انقدر کیر رو قشنگ تلفظ میکنه و بهم گفت خب تا بری لباسای سکسیتو بپوشی منم دوتا از اون شربتای خوشمزه بریزم که امروز قراره یه سوپرایز دیگه نشونت بدم
انقدر هیجانی بودم که بعد لباس عوض کردن فوری شربتو خوردم و رفتم تو بغل بابایی که با اون شرت خوشگلش نشسته بود رو مبل
لای پامو باز کردم و نازمو گذاشتم روی کیر بابایی و لبمو گذاشتم رو لبش
خیلی حالم خوب بود طوری که به بابایی گفتم میخوام کیرتو بخورم
بابایی گفت بلند شو تا یکم برقصیم
یه آهنگ گذاشت و دوتایی شروع کردیم رقصیدن
میدونستم اثر شربتیه که خوردم حالم خیلی خوب بود اما بابایی دوتا دیگه از اون مایعی که تو شربته میریخت رو تو دوتا لیوان کوچیک ریخت و گفت یهویی همشو بدم بالا و پشتش میوه بخورم منم اون لیوان رو دادم بالا و گلوم سوخت طوری مه سرفم گرفت بابایی یه دونه موز بهم داد و گفت اینو بخور تا زود خوب شی
به بابایی گفتم این چی بود چقدر مزش تند بود… بابایی گفت این مشروبه و معمولا قبل سکس میخورن تا حسابی آدم حال کنه گفتم چقدر بد مزست، شربتش بهتره
بابایی خندید و گفت عادت میکنی و بیا برقص تا اثر کنه اونوقت ببین چقدر خوبه
با بابایی حسابی رقصیدیم و واقعا اون مشروبی که خوردم داشت اثر میکرد
به بابایی گفتم وااای چقدر حالم خوبه دلم میخواد کیرتو بخورم
بابایی گفت خب بخورش عزیزم… همونطور که بابایی ایستاده بود شرت بابایی رو دادم پایین و کیر بابایی رو درآوردم و دو دستی گرفتمش… به بابایی خندیدم و گفتم چقدر دلم واسش تنگ شده بود و سرشو یکم لیس زدم و کردمش تو دهنم… بخاطر بزرگیش مجبور بودم دو دستی بگیرمش و فقط سرش و یکم پایینترش میرفت تو دهنم… اما بابایی سرمو گرفته بود و یکم فشار میداد که باعث شد سرفه کنم
بلند شدم و بابایی بغلم کرد و بلندم کرد… کیرش قشنگ رفت لای پام منم پامو دور بابایی حلقه کردم و سعی میکردم خودمو عقب و جلو کنم
چون سخت بود بابایی نشست و منم نازمو گذاشتم رو کیر بابایی و تند تند خودمو عقبو جلو میکردم و همزمان لبای بابایی رو میخوردم
بابایی هم انگشتشو تو پشتم کرده بود و داشت سعی میکرد انوشت دومشم بکنه
بابایی تو چشمام زل زد و گفت امروز قراره یه قدم جلوتر بریم… گفتم یعنی چکار کنیم همونطور که تو بغلش بودم از کشوی بغل مبل یه پلاگ درآورد که یه دم روباه بهش وصل بود… خیلی خوشگل بود… بابایی گفت این امروز واسه توعه و همونطور که تو بغلش بودم چربش کرددو یواش کردش تو پشتم… نمیدونم بخاطر مشروب بود یا پشتم باز شده بود زیاد درد نداشت و یه آیی کوچولو گفتم… بابایی گفت پاشو ببینم چجوری شدی
بلند شدم و پشتمو سمت بابایی کردم و خم شدم و خودمو چپ و راست کردم تا دمم تکون بخوره
خودمو تو آینه میدیدم، خیلی باحال شده بودم
به بابایی گفتم الان من روباه شدم… بابایی خندید و گفت من چی هستم… گفتم دوست دارم باباییم شیر باشه با اون دم کلفتش… بابایی هم اومد سمتم و گفت پس الان میخورمت، منم فرار کردم و رفتیم تو اتاق
بابایی گرفتم و بغلم کرد و بردم تو تخت و گفت میدونی چقدر دوستت دارم
گفتم آررره منم خیلی دوستت دارم و دوباره لبامونو گذاشتیم رو هم و خوابیدیم تو تخت
انقدر حالم خوب بود و بابایی رو دوست داشتم که میتونستم جونمم به بابایی بدم
بابایی گفت بخواب تا سوپرایز امروزمو شروع کنم… گفتم عه مگه دم روباهه سوپرایز نبود… بابایی گفت نه اون اولش بود الان دم آقا شیره سوپرایزه و دوتایی خندیدیم
بابایی برعکسم کرد و رفت پایین پام
بهش گفتم میخوای باز ماساژم بدی… گفت نه میخوام یکم با دمت بازی کنم تا کونت قشنگ بازبشه و شروع کرد پشتمو لیس زدن
همونطور که کونم به سمت بالا بود پامو از هم باز کرد و زبونشو روی نازم میکشید که باعث شد از شدت حال خوب نفس نفس بزنم
بابایی یه متکا گذاشت زیر شکمم که نازمو قشنگ بتونه بخوره و گاهیرهم اون پلاگ رو در میاورد و میکرد تو
یباره بابایی بهم گفت با هم بریم دستشویی تا یه چیزی رو یادت بدم و از این به بعد قبل اینکه بریم روتخت اینکارو بکن
رفتیم تو دستشویی و گفت سر شیلنگ رو بکن تو پشتت و آب گرم رو باز کن
یکمی خجالت میکشیدم اما بابایی خودش کمکم کرد و شیلنگ رو تو پشتم کرد و گفت سعی کن یاد بگیری که بعدا خودت انجامش بدی
بعد چند ثانیه شیلنگ رو درآورد و من حسابی خجالت زده شدم
داشتم پی پی میکردم و با فشارآب…
حسابی سرخ شدم و نمیدونستم چی بگم… بابایی گفت اشکال نداره خوشگلم اینطوری هرچی تو پشتته تخلیه میشه
یبار دیگه هم همینکارو کرد و فقط آب میومد بیرون بعد با صابون پشتمو چند بار شست و گفت حالا شد و بریم رو تخت
رفتیم رو تخت و باز بابایی با پلاگه حسابی تو سوراخم عقب و جلو میکرد تا اینکه شروع کرد زبون زدن و لیس زدن نازم
انقدر حس خوب داشتم که بدنم لرزید و بابایی گفت خب دخترم ارضا شد و نازمو محکم میک میزد
یکم بغلم کرد و چند دقیقه ای نازم کرد و دوباره شروع کرد لب گرفتن
خودم بدون اینکه بابایی بگه رفتم و کیر بابایی رو گرفتم و شروع کردم تند تند بالا و پایین کردن و همزمان سرشو میخوردم… بالاخره باید بابایی هم حال میکرد و باید آبشو میاوردم و میخوردم تا اینکه بابایی گفت بخواب تا بابایی بخوابه روت…
منم خوبیدم و یه متکا زیرم بود و بابایی هم خوابید روم
انقدر کیر بابایی بزرگ بود که از جلوم میزد بیرون… بابایی نشست روی رون پام و سر کیرشو با یه پماد چرب کرد و بهم گفت خوشگلم… سوپرایزم الانه… گفتم یعنی چی… گفت میخدام کیرمو بکنم تو کون دختر خشگلم… گفتم خب کیرت فکر نکنم بره… خیلی بزرگه… بابایی هم گفت فقط سرشو میکنم و تو باید تحمل کنی شاید دردت بیاد ولی تحمل کن تا بابایی هم بتونه حال کنه
اون لحظه انقدر حالم خوب بود گه گفتم من بخاطر باباییم جون هم میدم
بابایی هم از خم شد و لبمو بوسید و گفت منم واسه همینه انقدر دوستت دارم
دوباره نشست پشتم و با کیرش میکشید لای نازم و لای سوراخ پشتم و گاهی هم فشار میداد
با اون سایزی که کیر بابایی داشت میدونستم عمرا بره تو سوراخم اما بابایی به فشار دادن ادامه میداد بابایی بهم گفت با دستت کونتو از دوطرف بکش تا سوراخت باز بشه و همزمان زور بزن… منم همینکارو کردم کونمو واسش باز کردم و زور میزدم تا بابایی بتونه کیرشو بکنه تو پشتم
چند دقیقه ای کارش همین بود تا اینکه یباره بیشتر فشار داد و حس کردم پاهام داره از هم باز میشه و درد شدید که باعث شد جیغ بزنم
از درد حتی نمیتونستم نفس بکشم… بابایی گفت تموم شد تموم شد خوشگلم رفت توووو و خوابید روم… از درد زیاد به بابایی التماس کردم که درش بیاره اما بابایی میگفت تحمل کن تا تموم شه… گفتم دارم جر میخورم توروخدا بابایی… اما بابایی فقط یه حرف رو تکرار میکرد و میگفت تمومه بابایی تموم شد تحمل کن
گریم دراومد و بابایی گفت اگه بخوای اینجوری بکنی دیگه دوستت ندارم… گفتم آخه خیلی درد داره دارم میمیرم … بزار واست بخورم… اما بابایی گوشش بدهکار نبود گفت بزار باز بشه اینجوری هم خودت حال میکنی هم من
گفتم همشو کردی تو پشتم؟ خندید و گفت نه فقط سرشه بخدا
چند دقیقه ای گذشت و بابایی سعی میکرد با مالوندن نازم و خوردن لبم دردمو کمتر کنه و فک کنم موفق هم شده بود همزمان هم با گوشیش واسم فیلم گذاشت که ببین هر کی بار اول کیر میره تو کونش همینطوره و دخترایی رو نشون میداد که کیر میرفت تو پشتشون و فقط جیغ میزدن
چند دقیقه ای گذشت و بابایی از روم بلند شد… یکم کیرشو یواش عقب و جلو کرد و گفت ببین داره کونت باز میشه و داره عادی میشه
به بابایی گفتم باورم نمیشه کیربه اون بزرگی رفته تو پشتم… بابایی هم خندید و گفت فقط سرش رفته و با گوشیش عکس گرفت و نشونم داد
راست میگفت فقط سرش رفته بود تو پشتم ولی انگار همش رو کرده بود
با لحن نگران به بابایی گفتم میخوای همشو بکنی تو پشتم
بابایی گفت نترس خوشگلم هر بار یکمشو میکنم نمیزارم دخترم اذیت بشه
گفتم ولی من فک کردم دارم از وسط نصف میشم
بابایی گفت یکم دیگه تحمل کن تا قشنگ باز بشی میخوام درش بیارم و یبار دیگه بکنم
گفتم وااایییی نه بابایی خیلی درد داره… بابایی گفت نه این سری دردش کمتره فقط تحمل کن و خودتو شل کن
کیرشو از پشتم کشید بیرون… موقع درآوردنم درد گرفت اما نه به اندازه اون درد… یه آخخخخ گفتم و باز بابایی کیرشو گذاشت دم سوراخم و دوباره کیرش رفت تو… هنوزم خیلی درد داشت ولی راست میگفت کمتر از قبل بود ولی بازم من یه جیغ زدم و بابایی گفت ببخشید دخترم تحمل کن تا بابایی هم بتونه باتو حال کنه
سعی میکرد تو پشتم کیرشو عقب و جلو کنه اما من انقدر درد داشتم و ناله میکردم که نمیتونست
واسه همین کیرشو کشید بیرون وگذاشت لای پام و شروع کرد تند تند خودشو عقب و جلو کردن
متکا رو از زیرم درآورد و گفت برگرد دوست دارم وقتی لای کصت میکنم صورت خوشگلتو ببینم
برگشتم و بابای خوابید روم و کیرشو کرد لای نازم
با اینکه درد داشتم دوباره به نفس نفس زدن افتادم و بابایی هم گاهی ازم لب میگرفت و گاهی سینمو میخورد
بهم گفت باید آبمو تو کونت بریزم اینجوری هم زودتر بزرگ میشی هم خوشگلتر میشی هم خودت دلت میخواد دیگه به بابایی کون بدی
تو ذهنم گفتم من دیگه عمرا کون بدم با این درد اما یه لبخند به بابایی زدم و میدونستم که منظورش اینه میخواد باز کیرشو تو پشتم بکنه
بابایی چند دقیقه ای کیرشو لای نازم عقب و جلو کرد تا یهو بلند شد و پاهامو داد بالا و کیرشو با یه فشار کرد تو پشتم…
از درد دوباره خودمو جمع کردم و یه آییییی گفتم ولی کاملا حس میکردم که آب بابایی داره تو کونم میریزه و همزمان خوابید روم
صدای ناله ها و نفس نفس زدن بابایی رو دوست داشتم
حس میکردم کارمو درست انجام دادم مخصوصا بعدش که بابایی قربون صدقم میرفت و نازم میکرد
چند دقیقه ای بابایی روم خوابیده بود و حرفای قشنگ بهم میزد و گاهی ازم لب میگرفت یا با نوک سینم بازی میکرد تا اینکه بالاخره از روم بلند شد و گفت کیرشو درآورد
دستمال رو زیر کونم گذاشت و گفت آبم داره از کونت کوچولوت میریزه بیرون
یکم عسل آورد و گفت بزار سوراختو عسلی کنم که زود خوب بشه وگفت اینم سوپرایز امروز بود و من با کیرم تونستم کون تپلی دختر خوشگلمو فتح کنم
تازشم این آبی که تو کونت ریختم خیلی فایده داره بزرگترینشم اینه که از این به بعد خودت دلت کیر بابایی رو میخواد
خندیدمو گفتم خیلی درد داشت ولی من بخاطر اینکه دوستت دارم تحمل کردم
بابایی هم گفت منم بخاطر اینکه دختر خوبی هستی هرچی بخوای بهت میدم
کلی حرفای خوب بهم زد و من بهش گفتم تا حالا تو پشت میترا هم کردی
اونم خندید و گفت میترا که الان دیگه خودش التماس میکنه من بکنم تو کونش ولی من تو رو دوست دارم فقط
گفتم یعنی دردش اومد… گفت میترا فقط جیغ میزد اولاش… ولی هر کی میخواد پیش من باشه و من دوستش داشته باشم باید تحمل کنه
گفتم آخه خیلی درد داره حتی هنوزم که کیرت تو پشتم نیست درد داره
بابایی گفت عادت میکنی خوشگلم نگران نباش
اون روز با اینکه خیلی درد رو تحمل کردم ولی راضی بودم
البته بازم با بابایی رفتیم تو حموم و بازم اومدیم بیرون و من کیر بابایی رو خوردم و بهم گفت این خوردن رو بهش میگن ساک زدن و هرموقع خواستی کیرمو بخوری بگو بزار واست ساک بزنم
خنده دار بود و اسمای عجیبی داشت ولی هر چی بود خوب بود چون بابایی هم همزمان ناز منو میخورد و منم آب بابایی رو خوردم بابایی میگفت چشماتو ببند و قورت بده فقط اگرچه مزش خوب نبود اما بابایی رو راضی نگه میداشت و همین برای من بس بود
عصرش هم بابایی منو برد خونمون و لباسایی که میترا واسه مریم خریده بود بهش دادیم و کلی خرید و پولی که به پدرم داد… پدرم از همه راضی تر بود و میگفت اگه دوست دارین همین الان ببریدش بازم
اما قرار شد یه روز خونه خودمون بمونم و فردا باز میترا بیاد دنبالم برنامه ای بود که بابایی و میترا با هم ریخته بودن
مامانم کلی سوال ازم پرسید و میگفت اونجا چجوری هستن یا چکار میکنی و خیلی خوشحال بودن که من باعث شده بودم وضعشون تغییر کنه
فقط مریم زیاد باهام حرف نمیزد که اونم میدونستم بخاطر حسادتش بود چیزی که از بچگی همیشه بهم داشت و همیشه هم آزارم میداد
اینم قسمت سوم که با اصرار زیاد شما گذاشته شد و اگر همچنان تو قسمت پربازدید بودیم و لایک و کامنت مثبت خوردیم قسمت بعد رو هم زود میگذاریم
نوشته: مینا جوجو
46 پاسخ به “دخترک آدامس فروش (۳)”
عالی بود منتظرم
کاش خلاصه قسمت قبلیا هم میزاشتی از بس دیر به دیر میزاری هی یادمون میره
به جز اینکه یه دختر پایین شهری دست فروش کف خیابون در مورد کیر و کس و کون و حرفهای کوچه بازاری و متلک استاد میشه ولی توی داستان تو خام و چشم و گوش بسته است و همخوانی نداره، ولی ادبیات داستانت، نوع روایتت و توصیف صحنهها رو عالی نوشتیبازم ادامه بده
منتظریم
اومدم لایک بدم دیدم خیلی منت میزاری و اگر اگر میکنیدیس دادم
بابا داستانت عالیه. زودتر بقیشو بذار
خوبه بد نیس
چرا دیر دیر میزاری
کیرم؛توکوس وکون تو،مریم ومیترا.
خیلی عالیمن اصلا علاقه ای به داستان نداشتم ولی این داستان جذبم کردلطفاً قسمت های بعدی را زودتر بذار
قشنگ بود لطفا زودتر بزار
انتظار بیشتری از داستان میرفت
قسمت بعد زودتر بزار
امروز یه دخترک آدامس فروش سر چهارراه دیدم، یاد کوستان تو افتادم، رفتم جلو پرسیدم تو بابایی رو میشناسی؟ گفت بله! گفت ببین اینو بابایی بهم داده، برگشت دیدم یه دسته بیل از زیر مانتوش زده بیرون، گفتم بقیه بیل کوش؟ گفت تو کونمه، بابایی کرده اون تو! گفتم مگه میشه؟ مگه داریم؟ گفت تو داستان بابایی همه چی ممکنه و قراره تو قسمتهای بعدی برج میلادو بکنه تو کونم! بابایی گفته ایندفه میخواد سورپریزم کنه و تصویری با دیونه خونه ای که بیشترین لایکها رو ازشون میگیرم تماس تصویری بگیره و کلی مریض و جقی خیابونی ببینیم.
نشر سوء استفاده از کودکان و آزار آنها. متاسفم
منتظرم ببینم پایان داستان چیه!
عالیی
عالی بود قسمت بعدم بنویس
زود به زود بزار…کارد خوبه
آفرین 👏
جالب وعجیبه که داستان پدرو دخترش اتقدرلایک خوردهintellectual
نه دیگه ادامه نده . چون همش کصشعر نوشتی حال آدم بد میشه
سلام ممنون بخاطر نثر زیبا ولی قبول باور اینکه دختر به اون سن کف خیابون بزرگ بشه کیر رو نشناسه یه ذره مشکله
بزارررر دیگه جدیدشو 👏💜
لطفا قسمت بعدی تا دسته بکنه جابعدشم با میترا تری سام بزننو پایان
از این جور داستانها که از فقر سواستفاده میشود خوشم نمیاد
از این جور داستانها که از فقر سواستفاده میشود خوشم نمیاد
منتظر جدیدشیم
لطفا ادامشو بنویسیسی
ایول
چرا ادامه نمیدی منتظریم ادامه بده دیگ
باید شاشید تو داستانی که یکماه طول میکشه یه قسمتش بیاد سریالای تخمی صدا وسیما هفته ای ۳ قسمتش پخش میشه جنده مگه ترمیناتوره؟؟؟؟
باید شاشید تو داستانی که یکماه طول میکشه یه قسمتش بیاد سریالای تخمی صدا وسیما هفته ای ۳ قسمتش پخش میشه جنده مگه ترمیناتوره؟؟؟؟
چی شد پسسسسسس
قسمت بعدی بزار دیگه
قسمت بعدیش چی شد پییسسیی
د بذار بقیه شو دیگععععععع اه
ما منتظریم ها دوست عزیز
نمیدی قسمت بعدیشو؟ 4 ماهه منتظریم
خیلی دیر به دیر داستان رو میزاری
چرا نمیزاری قسمت ۴ ؟
بقیه داستان روچرا نمیزارید
من هنوز منتظر قسمت بعدم
امیدوارم ادامه داشته باشهدوبار خوندمشمحشر بود💋💋
نمیخوای ادامه بدی؟
خیلی طول کشیدداستان جدید رو بزارمن سه بار داستانت رو خوندمخیلی خوب بود