(روایتی از زندگی دوست صمیمیم مینا)
ده سال پیش، اگه کسی بهم میگفت مینا مسیر پرپیچ و خم و هیجانانگیزی رو طی میکنه، شاید بهش میخندیدم.
مینا همیشه دختر آروم و خجالتی بود، همون که وقتی اسمشو صدا میزدن ، گوشاش سرخ میشد و با صدای لرزون جواب میداد. میگفت از بچگی رویای پرستاری داشته و میگفت: «میخوام آدمها رو نجات بدم.»
اما زندگی همیشه مثل رویاهامون پیش نمیره. اوضاع مالی خانوادش سخت بود، پدرش چند سال قبل ورشکسته شده بود و مادرش کار خاصی نداشت. هزینههای زندگی فشار زیادی روی شونههاش بود. من هماتاقش بودم و شبها میدیدم چطور با ماشینحساب همه چیز رو حساب و کتاب میکنه، حتی برای کوچکترین چیزها.
یه شب که داشت زیر لب گریه میکرد، با بغض گفت:
«اگه همینطوری پیش بره، مجبورم دانشگاهو ول کنم… نمیخوام همه زحماتم هدر بره.»
نشستم کنار تختش و دستش رو گرفتم، قلبم باهاش میلرزید. اون لحظه بود که بهش گفتم: «مینا، هر راهی که فکر میکنی برای خودت درستتره، من کنارت هستم.»
چند روز بعد، با استرس و لرز وارد اتاق شد و با نگاه پر از تردید بهم گفت:
«میخوام یه کاری رو امتحان کنم… یه کاری که شاید عجیب باشه، اما… باید خودمو از پس خرجها و دانشگاه در بیارم.»
لحظهای مکث کرد، چشمهاش پر از اضطراب و در عین حال کمی هیجان بود.
«میدونم شاید عجیب باشه… اما میتونم کنترلش کنم و فقط یه مدت کوتاه ادامه بدم.»
با هم نشستیم و ساعتها حرف زدیم. از اضطرابش، ترسش، نگرانیهاش، و حتی یادآوری فقدان نامزدش گفت.
چند سال قبل، مینا نامزد داشت. تو شهرشون رسم بود که ازدواج زود انجام بشه و اونها در سن کم نامزد شدن. رابطهشون جدی و عاشقانه بود و خودش دختر نجیب و خوبی بود.
تو دوران نامزدی، مینا بکارتش رو از دست داده بود و تجربه عاشقانه و محدود اما لذتبخش با نامزدش داشت. حتی اگر کوتاه بود، این تجربه برای مینا بسیار ارزشمند و خاطرهانگیز بود.
اما زندگی روی خوشش رو از مینا برگردونده بود. چند ماه بعد، نامزدش در دوران خدمت، لب مرز، هنگام درگیری با قاچاقچیها، کشته شد. مینا همه چیز رو از دست داده بود؛ غم بزرگی که قلبش رو شکست و مسیر آیندهش رو پیچیده کرد.
بعد از این فاجعه، مینا مسیر دانشگاه رو پیش گرفت ولی با مشکلات مالی مواجه شد. قبل از اینکه مسیر بعدیش رو انتخاب کنه، چند جا کار کرده بود؛ شغلهای معمولی و کم درآمد، فشار زیادی داشتن و توقعاتشون بالا بود. هیچکدوم بهش حس رضایت یا درآمد خوب رو نمیدادن.
پس از مدتی، مینا وارد تجربهای شد که مسیر زندگیاش رو تغییر داد. شبها با استرس و نگرانی آماده میشد، اما هر بار که یک ملاقات جدید داشت، حس متفاوت و عجیب هیجان و انتظار رو تجربه میکرد.
میگفت یکی از شبها، وقتی رفت پیش یکی از اون افراد ، با هم یک شام مختصر خوردن، کمی مشروب نوشیدن و در یک لحظه داغ، لبهای اونو روی لبهای خودش حس کرده بود بعدش مینا رو در آغوش کشید و به آرامی به سمت اتاق خواب برده مثل یه نوزاد آرام و با احتیاط، مینا رو روی تخت گذاشت و شروع به درآوردن لباسهاش و لمس کردنش کرد. نفسش در سینه حبس شده بود و لحظهشماری میکرد تا گرمای وجود اونو توی آغوشش حس کنه و خودش را در اختیارش قرار بده.
تجربههای مشابه دیگه ای هم داشت که همین حس رو داشتن: لمسهای آرام، بوسههای طولانی، بغل، حمام دونفره و صحبتهای بازیگوشانه اروتیک. حتی وقتی لحظات کوتاه و محدود بودن، یاد رابطه کوتاه اما لذتبخش با نامزد سابقش میافتاد؛ حس گرما، صمیمیت و رضایت که همیشه براش پر ارزش و خاطره انگیز بود.
توی این مسیر، مینا هر بار احساس میکرد بخشی از خودش رو دوباره کشف کرده گاهی خورد میشد ولی اعتمادبهنفسش بالا میرفت و کمکم فهمید میتونه لذت و صمیمیت واقعی رو هم تجربه کنه بدون اینکه احساس گناه کنه. مسیرش حدود ۱–۲ سال ادامه پیدا کرد، جستهگریخته و پراکنده، ولی با هر تجربه حس قدرت و کنترل زندگی بهش بازمیگشت.
با پولهایی که به دست آورد، توانست به چیزهایی برسه که قبلاً فکرش رو هم نمیکرد تو جوونی داشته باشه؛ طلا، پسانداز، حتی یه ماشین کوچک و شیک برای خودش گرفت. میگفت:
«هر بار که به این چیزا نگاه میکنم، حس میکنم که واقعا دارم کنترل زندگی خودمو به دست میگیرم.»
با وجود تمام سختیها و تجربههای پرهیجان، مینا همیشه مراقب خودش بود. وقتی کارش رو کنار گذاشت، با اعتمادبهنفس و آرامش کامل این تصمیم را گرفت.
الان که بهش نگاه میکنم، میبینم هر تجربه، هر لبخند و هر لحظه صمیمیت، بهش کمک کرده خودش رو بشناسه و رشد کنه. تبدیل شده به زنی که از دل سختترین تصمیمها بیرون اومده، کسی که خودش رو دوست داره و هیچ ترسی از زندگی نداره.
من؟ هنوز اون شبی که گفت میخواد این مسیر رو امتحان کنه یادمه. قلبم میلرزه وقتی فکر میکنم چقدر شجاع بود. ولی وقتی میبینمش، میبینم همه سختیها، همه لبخندها و لحظات صمیمی، اون رو به زنی که امروز هست تبدیل کرده.
نوشته: Zoj.hasas
9 پاسخ به “لمسهای ممنوعه ، لذتهای پنهان”
چه داستان کوتاه، عمیق و دلچسبیممنون که نوشتیقلم خوبی داری، روان و پر احساس و توصیفیبیشتر بنویس
سلامبد ننوشتی،البته خود داستان چیز جدید یا جالبی نداشت اما همینکه تقریبا بدون غلط و روون نوشتی،مخصوصا اینکه گی ننوشته بودی پس خوب بود و …موفق باشی
الان باید چیکار کنیم؟
دوست عزیز زیر لب گریه نمیکنن، حرف میزنننمیگن طرف یه ماشین کوچیک خرید… این مثال برای خونه بکار میره…لایک
نویسنده که قطعا پسره هیچ فاحشه ای از کارش رضایت نداره چون براش یه اجباره شما خوشمزه ترین غذا هارو با اجبار بخوری برات لذتی نداره
بیشتر ناله بود تا داستان
برای تخیل زدن میناهای دیگه خوبه ، ولی هیچ مینایی شغلش را کنار نگذاشته
شمام زیاد جندگی رو تبلیغ نکن ای لعنت به اون کسایی که باعث شدن بخاطر پول انسان مجبور بشه تنش رو بفروشه !!!
عالی بود