علی ترانه برگرداند و به من گفت «پاهای جندم رو نگه دار» خودشو انداخت روی ترانه و سرعت گرفت، عرق از بدن چاق و پر مویش روی سینههای ترانه میچکید، نوک صورتی و حساسش حالا خیس از عرق و مایعات خودش بود، و با غرشی مثل یه شیر وحشی، آب کیر غلیظ و داغش رو داخل کس ترانه خالی کرد، مثل یک پمپ ریخت تا جایی که از اطراف کیرش بیرون زد، مایع منی سفید و چسبناک مثل یه چشمه کثیف روی رانهای ترانه و دستهای من که هنوز پاهاش رو نگه داشته بودم، سرریز شد. حس ترانه از پر شدن کسش مثل یه انفجار بود – گرمی آب کیر که رحماش رو پر کرد، اسپاسمهای قوی عضلات کسش دور کیر علی پیچید، و ارگاسمش بدنش رو لرزوند، نفسهاش تند و چشمانش بسته از لذت داشت.
وقتی علی کیرش رو آهسته بیرون کشید، کس ترانه باز مونده بود، لبهاش متورم و قرمز، انگار یه گل صورتی شکافته شده بود، و اسپرم سفید و غلیظ از داخلش میچکید، روی ملافه سفید لکههای خیس درست کرد. نور خورشید هنوز روی بدن ظریف ترانه میتابید، پوستش مثل مروارید میدرخشید، و موهای طلاییاش که حالا آشفته شده بود، دور گردنش پخش شده بود. علی به من نگاه کرد، با یه لبخند پر از غرور و تحقیر، و گفت: «حالا نوبت توئه، رضا. لیس بزن، کس زنتو تمیز کن تا دفعه بعد برای کیرم آماده باشه. مزه آب کیرم رو بچش.» حس تحقیر مثل یه موج سنگین بهم خورد، اما آلتام هنوز سفت بود، هیجان این صحنه منو مست کرده بود. زبونم رو روی کس خیس و متورم ترانه کشیدم، مزه شور و غلیظ مایع منی علی رو چشیدم، که با مایعات شیرین و گرم ترانه مخلوط شده بود. حس ترانه هنوز پر از لذت باقیمونده بود، کسش با هر لمس زبونم منقبض میشد، انگار هنوز ارگاسمهای کوچیک تو بدنش جریان داشت، دستش رو تو موهام فرو برد و ناله کرد: «رضا… لیس بزن، حس میکنم آب کیرش هنوز تو کسم داره میچرخه.» بدنش زیر نور خورشید میلرزید، سینههاش با هر نفس بالا و پایین میرفت، و من، غرق در این بازی ممنوعه و تباه شده بودم. زبونم رو عمیقتر فرو بردم، عضلات داخلی کسش رو حس کردم که هنوز گرم و خیس بود، پر از اسپرم علی، و ترانه با هر لیس من ناله بلندتری میکرد، انگار داره دوباره به اوج میرسه. این صحنه، با زیبایی ترانه که زیر نور خورشید مثل یه الهه درخشید و خشونت وحشیانه علی، یه لحظه ابدی تو ذهنم حک شد.
این صحنهها مثل یه عادت کثیف و اعتیادآور تکرار شد، هر هفته، گاهی دو بار در هفته، علی میاومد خونهمون، و هوا پر از بوی عرق مردانه و اسپرم میشد، انگار خونهمون به یه فاحشهخانه پنهان در دل تهران تبدیل شده بود. ترانه، که از خانواده سنتیاش هنوز به رسمهای ایرانی پایبند بود – مثل پختن آش نذری برای محرم، یا پوشیدن چادر سیاه موقع رفتن به بازار تا – رفته رفته هرزهتر میشد، کارهای تابوشکنانهتری میکرد که حتی منو شوکه میکرد. مثلاً در یکی از شبها، وقتی علی اومد، ترانه لخت روی تخت دراز کشیده بود و منتظرش بود، کساش از فکر کیر سیاهاش از قبل خیس و متورم شده بود، حس میکرد عضلات داخل کسش داره منقبض میشه از هوس، انگار بدنش یاد گرفته بود که با ورود علی، آماده بشه. من همیشه کمک میکردم: گاهی پاهاش رو باز نگه میداشتم تا علی عمیقتر تلمبه بزنه، گاهی سینههاش رو میمالیدم و نوکهاش رو نیشگون میگرفتم تا بیشتر خیس بشه و کلیتوریساش حساستر بشه، در حالی که علی میگفت: «تو فقط یه دستیار خوبی، رضا، زنتو دارم میگام. نگاه کن چطور کیر سیاهام کس سفیدش رو باز میکنه، لبهاش دور رگهای کیرم پیچیده میشه.» اون دیگه بیپروا و وحشی بود: کیرش، حداقل ۲۵ سانتی و کلفت مثل مچ دست، با رگهای برجسته که هر بار ترانه رو به مرز درد و لذت میرسوند. کیر علی هر بار که می اومد هنوز برای ترانه بزرگ بود، به سختی وارد میشد – آهسته شروع میکرد، سر کیر قرمز تیرهاش رو روی کلیتوریس صورتی ترانه میمالید تا مایعات شفاف بیرون بزنه و اون التماس کنه: «لطفا، بکن داخل… کسام از هوس داره میسوزه، اما میترسم بزرگیش منو پاره کنه.» حس ترانه پر از تنش بود، کسش منقبض میشد از ترس اولیه، اما همزمان خیستر میشد، عضلات داخلش آماده کشیده شدن میشدن. بعد با یک فشار ناگهانی، تا ته فرو میرفت، کیرش دیوارههای کس تنگاش رو باز میکرد، عضلات داخلی مثل یه دستکش تنگ دور رگهای کلفت پیچیده میشد، صدای جیغ ترانه اتاق رو پر میکرد، حس میکرد کسش داره کش میآد، هر رگ کیر علی رو حس میکرد که دیوارهها واژنش رو ماساژ میده و پر میکنه.
ترانه رفته رفته هرزهتر شده بود، کارهای تابوشکنانهای میکرد که قبلاً حتی فکرش رو نمیکردم – مثلاً در یکی از شبها، برای اولین بار، تصمیم گرفت کیر علی رو ساک بزنه، کاری که هیچوقت برای من نکرده بود و حتی وقتی پیشنهاد میدادم، با خجالت رد میکرد. علی روی تخت نشسته بود، کیر سیاه و کلفتش رو به هوا بود، رگهای برجستهاش مثل طنابهای ضخیم پف کرده، و ترانه زانو زد جلوش، با چشمان آبی پر از شهوت بهش نگاه کرد، حس میکرد دهنش آب افتاده از دیدن بزرگی و سیاهیاش، اما یه ذره شرم هم داشت، انگار میدونست داره مرزهای خودش رو میشکنه. گفت: «علی، میخوام مزه کیرت رو بچشم، کاری که برای رضا نکردم، اما تو فرق داری.» دهنش رو باز کرد، سر کیر قرمز تیره رو با زبونش لیس زد، مزه پیشآب شور و غلیظ رو چشید، بعد کیر رو عمیقتر تو دهنش فرو برد، اما علی با خشونت دستش رو پشت سر ترانه گذاشت و فشار داد، گفت: «خوب ساک بزن، تا ته بخور، جنده.» ترانه حس خفگی کرد، گلوگاهش منقبض شد از بزرگی کیرش که تا ته حلقش فرو رفت، ته حلقی زد و نفسش بند اومد، چشمهاش اشکآلود شد از فشار، اما ادامه داد، سرش رو عقب جلو میبرد، حس میکرد کیر علی دهنش رو کامل پر کرده، تنه کیرش رو با زبونش ماساژ میداد، و حتی پایینتر رفت، بیضههای بزرگ و پرموی علی رو لیس زد، مزه عرق و مردانگیاش رو چشید، حس هرزه گی داشت، لذت تابوشکنانه از کاری که ممنوع بود و حالا با خشونت علی بیشتر شده بود، دهنش پر از بزاق و مزه کیر علی، و علی ناله میکرد: «آفرین، خوب میخوری، حالا ته حلقی بزن تا خفه شی!» ترانه حس خفگی رو دوست داشت، انگار یه لذت تاریک بود، بدنش داغ از تحقیر لذتبخش، و من نگاه میکردم، هیجانزده اما با حس بیغیرتی که نمیتونستم انکار کنم. ، مزه عرق و مردانگیاش رو چشید، حس میکرد داره کامل تسلیم شده، و علی با خنده گفت: «جنده من، حالا واقعاً مال من شدی!»
در یکی دیگه از شبها، علی روی صورت و سینه ترانه ارضا شد، صحنهای که خشونت و شهوت رو با هم مخلوط کرد. ترانه روی زانو بود، کیر علی رو با دستهای کوچک و سفیدش میمالید، انگشتهاش دور رگهای کلفت پیچیده میشد، حس میکرد گرمی و سختیاش زیر پوست دستش میپره، و علی با یه فشار ناگهانی دستش رو پشت سر ترانه گذاشت، کیرش رو عمیقتر تو دهنش فرو کرد تا ته حلقی بزنه، گفت: «ساک بزن تا آبم بیاد، زن جنده!» ترانه حس خفگی کرد، گلوگاهش تنگ شد، اما ادامه داد، و علی با یه داد بلند، آب کیر غلیظ و داغش رو پاشید – اول روی صورت سفید و ظریف ترانه، اسپرم سفید و چسبناک مثل یه رودخانه گرم روی گونهها، بینی و لبهاش ریخت، مزه شور و تلخش رو چشید وقتی ناخودآگاه زبونش رو کشید و بلعید، حس هرزهای داشت انگار داره کامل تحقیر میشه اما لذت میبره، بعد روی سینههای کوچک و سفیدش، مایع منی روی نوک صورتی و حساساش چکید و پایین سر خورد، بین سینههاش جمع شد. ترانه حس داغی بدنش رو بیشتر کرد، اسپرم گرم روی پوستش میلغزید، گفت: «علی، همه جامو پر کردی، مزه آب کیرت عالیه، بیشتر بده!» علی خندید و گفت: «این یادگاریه برای شوهر بیغیرتت، ببین چطور زنش رو جنده خودم کردم.» ترانه، حالا کامل هرزه شده، با انگشت اسپرم رو از صورتش جمع کرد و خورد، حس تابوشکنانهای که قبلاً حتی تصور نمیکرد، بدنش هنوز میلرزید از هیجان، و من نگاه میکردم، آلتام سفت از صحنه، اما حس بیغیرتی تو وجودم میجوشید. در همون لحظه، ترانه حتی تابو دیگهای شکست – از علی خواست اسپرم باقیمونده رو از کیرش بخوره، زبونش رو روی سر کیر لیس زد و آخرین قطرهها رو بلعید، حس میکردم داره کامل مال علی شده، اما بعد به من نگاه کرد و گفت: «رضا، این فقط هوسه، عشقم توئی!»
هر بار علی میاومد، کیرش برای ترانه بزرگ بود، ورودش سخت – عضلات کس ترانه هنوز به کلفتی عادت نکرده بود، لبها باز میشدن اما با درد، دیوارهها کشیده میشدن مثل یه پارچه تنگ که پاره نمیشه اما کامل پر میشه. ترانه حس میکرد کسش داره مال علی میشه، اما به من میگفت: «رضا، این فقط بدنمه که مال اونه، قلبم مال توئه.» بعد از هر بار، من وظیفه داشتم کس ترانه رو لیس بزنم و تمیز کنم، مزه مخلوط آب کیر علی و مایعات ترانه رو بچشم، در حالی که علی میخندید و میگفت: «خوب لیس بزن، رضا، تا دفعه بعد برای کیرم کساش تمیز باشه.» حس ترانه در اون لحظه رضایت کامل بود، بدنش هنوز میلرزید از ارگاسم، کسش پر از اسپرم گرم، و من با زبونم عضلات داخلش رو ماساژ میدادم، انگار بخشی از این بازی هرزه شده بودیم.
بعد از دو ماه، تست مثبت شد. ترانه به من گفت: «باردارم، رضا… اما بچه مال علییه.» علی گفت: «حالا همسرت مال منه، بچهام رو حمل میکنه.» ترانه سقط رو قبول نداشت، میگفت گناهه. بارداریاش زیبا بود: سینههاش بزرگتر، واژناش حساستر. علی میاومد برای رابطه آهسته، و ترانه به من میگفت: «رضا، عاشقتم، اما سکس با علی بهتره.» خانوادهاش نمیدونستن، ما راز رو پنهان نگه داشتیم.
ماهها گذشت، شکم ترانه مثل یه هندوانه رسیده بزرگ شد، رگهای آبی روی سینههاش برجسته، و کساش حساستر از همیشه شد. در ماه هفتم، علی اومد و گفت: «حالا باید آهسته بگاماش، تا بچه آسیب نبینه.» من کمک کردم، ترانه رو به پهلو خوابوندم، پاهاش رو بلند کردم، و علی از پشت کیرش رو آهسته داخل کساش فرو کرد، تلنبههای ملایم زد، سر کیرش رو روی دیوارههای واژناش میکشید تا ترانه ناله کنه: «آه، علی… حس میکنم بچهات داره با کیرت حرکت میکنه.» بعد، من وظیفه داشتم کساش رو ماساژ بدم، انگشتهام رو داخل فرو کنم انگشت پام عمیقتر فشار بدم، در حالی که ترانه ارگاسم میشد و آباش روی دستم میریخت.
بالاخره، در یک شب بارانی پاییزی تهران، وقتی برگهای زرد پارک ملت رو زمین ریخته بود، درد زایمان شروع شد. ترانه جیغ میکشید، عرق از پیشونیاش میریخت، و من دستاش رو گرفته بودم در بیمارستان خصوصی شمال شهر. علی پنهانی اومده بود، در اتاق انتظار منتظر، با ریش انبوهاش که حالا سفیدتر شده بود. دکترها کارشون رو کردن، و بچه به دنیا اومد – یه پسر سالم، با پوست تیره تر از ما و چشمان بادامی و کشیده، دقیقاً شبیه علی. وقتی ترانه بچه رو در آغوش گرفت، به من نگاه کرد و گفت: «نگاه کن، عشقم… بچهمونه، اما مال علییه.» علی وارد شد، بچه رو بغل کرد. خانواده ترانه اومدن دیدن، تعجب کردن از رنگ پوست بچه، اما گفتن: «شبیه عموی پیرشونه!» و ما خندیدیم، راز رو پنهان کردیم، اما خودمام میدونستم این پایان ماجرا نیست
دو سال گذشت، مثل اینکه زمان در کوچهپسکوچههای تهران سریعتر از همیشه جریان داشت. در این دو سال، زندگیمان پر از تغییرات بود، اما رازمان همچنان پنهان مانده بود. امیر، پسرمان، حالا دو ساله شده بود، با پوست تیره و چشمان بادامیاش که هر بار نگاهش میکردیم، یاد علی میافتادیم. ترانه، همیشه عاشق من بود، شبها در آغوشم میخوابید و میگفت: «رضا، تو پایه زندگیمی، بدون تو نمیتونم.» اما وقتی حرف از سکس میشد، چشمانش برق میزد و اعتراف میکرد: «سکس با علی متفاوت بود، قویتر و پرشورتر، اما عشقم به تو هیچ تغییری نکرده.» علی هنوز میآمد، هر چند کمتر، و هر بار رابطهشان پر از جزئیات جنسی بود که من شاهدش بودم. ترانه حالا بیشتر رضایت پیدا کرده بود، گاهی در اوج لذت، لبهای علی رو میبوسید، مثل یه لحظه کوتاه عاشقانه، اما بعد به من نگاه میکرد و دستم رو میگرفت، انگار میخواست بگه هنوز مال منی.
اما همه چیز تغییر کرد وقتی رئیس جمهور عوض شد. با روی کار آمدن دولت جدید، سیاستهای سختگیرانهتری برای مهاجران غیرقانونی اجرا شد، به خصوص افغانیها که بدون مدارک قانونی در ایران زندگی میکردن. اخبار هر روز پر بود از گزارشهای اخراج، و علی، که سالها به عنوان راننده تاکسی غیرقانونی کار کرده بود، بالاخره گیر افتاد. پلیس مهاجرت به سراغش آمد، و ظرف چند روز، حکم اخراجش صادر شد. وقتی بهمون خبر داد، چهرهاش پر از غم بود، ترانه گریه کرد، اما به من چسبید و گفت: «رضا، نگران نباش، ما با هم هستیم.» من هم، با حس مخلوطی از خوشی و حسرت، قبول کردم که این پایان یه فصل عجیبه.
آخرین شب، شب خاصی بود، پر از احساسات پیچیده و خاطرهانگیز. علی زودتر از همیشه آمد، با یه کیسه کوچک– انارهای قرمز و انگورهای شیرین – که میگفت: «برای ترانه و پسرم.» هوا سرد بود، باران نمنم میبارید روی پنجرهها، و صدای اذان مغرب از مسجد محل میاومد. ترانه امیر رو خوابونده بود، و حالا در اتاق خواب منتظر بود، با یه لباس خواب نازک سفید که بدن ظریفاش رو برجسته میکرد. موهای بلوندش باز بود، چشمان آبیاش پر از ترس و هیجان. علی وارد شد، بدن چاق و پر مویش رو لخت کرد، کیر سیاه و کلفتاش – هنوز همونقدر بزرگ، حداقل ۲۵ سانتی، با رگهای برجسته که مثل یه رودی خروشان به نظر میرسید – نیمهسفت آویزون بود. به ترانه نگاه کرد و گفت: «این آخرین باره، زنم. آماده شو تا یه خاطره کامل برات بسازم.» ترانه به من نگاه کرد، دستم رو گرفت و گفت: «رضا، دوست دارم، امشب همه چیز کامل باشه.» من هم، با کیر سفتشدهام تایید کردم.
تصمیم گرفتیم این بار سکس سهنفری باشه، یه تری سام واقعی که تا حالا امتحان نکرده بودیم. علی روی تخت دراز کشید، بدن پر موش مثل یه خرس سیاه روی ملافه سفید پهن شد، کیرش حالا کامل سفت، مثل یه ستون سیاه رو به بالا. ترانه با تردید بهش نگاه کرد، نفسش تند شد، اما با یه حرکت آهسته روی بدنش نشست، پاهاش رو دو طرف رانهای چاقش باز کرد. واژن صورتی و تنگش درست بالای کیر علی بود، از انتظار کمی خیس ، اما هنوز متورم و آماده. حس ترانه پر از هوس بود، بدنش لرز خفیفی داشت، با دستهای لرزون، سر کیر رو گرفت و روی کلیتوریس حساسش مالید، دورانی چرخوند تا مایعات شفافش بیرون بزنه و نالهای از گلوش دربیاد: «آه، علی… خیلی کلفته، نمیدونم جا میشه یا نه.» ترانه بارها کیر علی رو تو خودش جا داده بود اما هنوز براش بزرگ بود. حسش مثل یه رقص بین لذت و اضطراب بود – کلیتوریسش با هر تماس میلرزید، واژنش منقبض میشد، اما میترسید.
علی دستهای زمختش رو روی کمر ترانه گذاشت، آروم فشار داد تا پایین بیاد. ترانه مقاومت کرد، گفت: «آهسته، علی… بزرگه.» اما علی با یه لبخند زشت و پر از دندانهای زرد، گفت: «بشین» ترانه نفس عمیقی کشید، کمرش رو خم کرد، و سر کیر کلفت رو روی لبهای کسش گذاشت. با یه فشار آهسته، سر قرمز تیره داخلش شد، لبهای صورتی واژنش رو باز کرد، رگهای برجسته دیوارههای تنگش رو کشید. ترانه جیغ کوتاهی کشید: «آخ… بزرگه، داره منو پاره میکنه!» حسش مثل انفجار بود – واژنش کشیده میشد، هر سانتیمتر از کیر علی رو حس میکرد، گرمی و سختیاش که عمیقتر میرفت، کلیتوریسش رو تحریک میکرد. نفسهاش بریدهبریده شد، دستهاش روی سینه پرموی علی چنگ زد، و گفت: «عمیقتر… حس میکنم پر شدم، اما درد داره!» علی تا ته تو کس ترانه کرده بود، رانهای چاقش به باسن سفید ترانه چسبید، و بیحرکت موند تا عادت کنه. ترانه شروع کرد به حرکت، کمرش رو بالا و پایین کرد، انگار میخواست کیر رو عمیقتر حس کنه، نالههاش بلندتر شد: «آه… علی، کسام پره، کیرت دیوارههاشو میکشه.» حسش حالا غرق لذت بود، درد اولیه به موجی از شهوت تبدیل شده بود، واژنش دور کیر سیاه پیچیده بود، مایعات شفافش روی رانهای علی میچکید.
حالا نوبت من بود. پشت ترانه ایستادم، آلتم – حدود ۱8 سانتی، نه به کلفتی علی، اما سفت و آماده – تو دستم بود. کون ترانه، کوچک و گرد، با سوراخ تنگ و قهوه ای که تا حالا دستنخورده مونده بود، زیر نور کم میدرخشید. ترانه به عقب نگاه کرد، چشمان آبیاش پر از شهوت، اما وقتی فهمید قراره کونش باز بشه، ترس تو نگاهش موج زد. گفت: «رضا، نه… کونم تنگه، تا حالا این کارو نکردم. نمیتونم!» حسش پر از مقاومت بود، بدنش داغ از کیر علی تو کسش، اما سوراخ کونش منقبض شد از ترس، انگار میخواست بسته بمونه. من گفتم: «ترانه، عشقم، میخوام امشب به لذت بی نهایت برسی، هر دوتامون بکنیمت.» سر آلتم رو با بزاق خیس کردم، روی سوراخ تنگش مالیدم، اما ترانه بدنش رو سفت کرد، گفت: «آخ… رضا، درد داره، نمیخوام!» اما علی، که حالا کیرش عمیق تو واژنش بود، گفت: «آروم باش، شوهرت میخواد کونت رو باز کنه، بذار پلمپ کونت رو باز کنه.»
با فشار آهسته، سر آلتم رو به سوراخ کونش فشار دادم. ترانه جیغ کشید، بدنش لرزید، و گفت: «رضا، نه… تنگه، پاره میشم!» حسش پر از درد بود، سوراخ کونش مقاومت میکرد، عضلاتش منقبض شده بود، اما کسش هنوز دور کیر علی میلرزید و خیستر میشد. من آرومتر فشار دادم، تف بیشتری زدم، و بالاخره سر کیرم داخلش شد، فقط چند سانتیمتر ترانه داد زد: «آخ… رضا، کونم داره میسوزه، خیلی بزرگه!» حسش مثل یه طوفان بود – درد کونش که انگار پاره میشد، با لذت واژنش که کیر کلفت علی رو حس میکرد، قاطی شده بود. نفسهاش بریدهبریده بود، عرق روی کمرش میدرخشید، و کمکم مقاومتش کمتر شد. گفت: «آه… رضا، آرومتر، ولی ادامه بده… حس عجیبیه.» من آرومتر فشار دادم، آلتم عمیقتر رفت، سوراخ تنگ کونش دورش پیچید، انگار میخواست کیرم رو له کنه. حس ترانه حالا مخلوطی از درد و لذت بود – کیر علی تو کوسش تا دهانه رحمش می رفت، کلیتوریسش با هر حرکت تحریک میشد، و آلت من تو کونش، که حالا کمی باز شده بود، یه فشار جدید بهش میداد. ناله کرد: «دو تا کیر… کس و کونم پر شدن، نمیتونم تحمل کنم، اما عالیه!»
ما شروع کردیم به حرکت هماهنگ ریتمیک. علی از زیر تلمبه میزد، کیر سیاهش داخل و بیرون واژن ترانه میرفت، صدای خیس و چسبناک هر ضربه اتاق رو پر کرد، مایعات شفافش روی ملافه میچکید. من از پشت، آلتم رو عمیقتر تو کون تنگش فرو میبردم، حس تنگی و گرمی که دیوونهام میکرد. ترانه وسط ما، مثل یه عروسک بود و جیغ میکشید: «آه… دیونه شدم، کیر علی کسام رو پاره کرده، کونم از کیر رضا داره میسوزه، ولی حال میکنم!» حسش مثل یه آتشفشان بود – اسپاسمهای واژنش دور کیر علی پیچید، کونش دور آلتم منقبض شد، کلیتوریسش بدون لمس میلرزید، و بدنش از شدت لذت میلرزید. نفسهاش تند بود، چشمانش بسته، انگار تو یه دنیای دیگه غرق شده بود – پر شدن دو طرفه سوراخ هاش، فشار کیرها که دیوارههای نازک بین کس و کونش رو به هم میرسوند، و موجهای ارگاسم که یکی پس از دیگری میاومد.
علی سرعت گرفت، دستهاش روی سینههای ترانه، نوکهاش رو نیشگون گرفت تا نالههاش بلندتر بشه. من هم هماهنگ شدم، آلتم رو عمیقتر تو کونش فرو میبردم، حس میکردم دیوارههای نازک کونش کیر علی رو لمس میکنه. ترانه فریاد زد: «هر دو سوراخم را پر کنید!» علی اول آبش اومد، با غرشی مثل یه شیر، منی غلیظ و داغش رو پمپوار تو کس ترانه ریخت و پر کرد تا جایی که از اطراف کیرش بیرون زد و روی رانهاش چکید. حس ترانه از پر شدن واژنش مثل یه موج عظیم بود – گرمی اسپرم که رحم رو پر میکرد، اسپاسمهای قویتر، و ارگاسم دوم که بدنش رو لرزوند. من هم نتونستم تحمل کنم، با فشار نهایی، اسپرمم رو تو کون تنگش خالی کردم، حس تنگی که دور آلتم فشرده میشد، و ترانه جیغ کشید: «هر دو سوراخم پر شده واییی کس و کونم پر از آب کیره، دیوونه شدم!» حسش حالا غرق رضایت بود، بدنش شل شد، اما هنوز میلرزید از پسلرزههای ارگاسم، واژنش خیس و پر از اسپرم علی، کونش گرم از آب من.
بعد از اوج، بیحرکت موندیم، بدنها خیس از عرق، نفسها تند. علی کیرش رو بیرون کشید، اسپرم سفید و غلیظ از واژن ترانه چکید، روی ملافه ریخت. من هم آلتم رو آروم بیرون کشیدم، سوراخ کون ترانه حالا کمی باز مونده بود، اآب کیرم ازش سرریز کرد. ترانه روی تخت افتاد، بدنش لرزان، چشمانش پر از رضایت. به علی نگاه کرد، لبهاش رو با ظرافت خاصی بوسید، و گفت: «ممنون، علی، این بهترین خداحافظی بود.» بعد به من چرخید، بغلم کرد و زمزمه کرد: «رضا، همیشه عاشقتم، تو عشق واقعیمی.» علی دم گوشم گفت ترانه را به تو میسپارم امشب کونش را برات باز کردم و این آخرین هدیه من به تو و ترانه بود. اون شب، خاطرهای شد که هیچوقت فراموش نمیشه. علی رفت، اما حس پر شدن ترانه، اون جیغهای لذت، و عشقش به من، همیشه موند. زندگی ادامه داشت، با امیر و رازهایمون، اما در تهران، هوسها زنده میمونن.
نوشته: سایه شهوت
6 پاسخ به “رانندهتاکسی (۳ و پایانی)”
خیلی قشنگ و هوس انگبز بود
همچنان خوب نبود
خیلی بدافتضاح
خداشانس بده خوش بحال علی اکه خواستی تجربه اش کنی بیا مشهد
خب یارو این همه ما ایرانی اون افغانی نجس رو بردی
بسیار زیبا بود این داستان دوست دارم با نویسنده در ارتباط باشم ❤️ 🙏