بک تو بلک (۲)

((وقتی نیستی
هرچی غصه است؛ تو صدامه
وقتی نیستی
هر چی اشکه؛ تو چشامه!
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتنت میسوزم
کاشکی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم))
نمی‌دونم برای چندمین بار بود که این آهنگ رو از طریق دستگاهِ پخشِ کوچیک توی اتاق، پلی می‌کردم. عجیب دلم هوای گریه داشت اما نمی‌تونستم به بغض توی گلوم، اجازه‌ی شکستن بدم. دلتنگ مادرم بودم… دلتنگ دست‌های پدری که آخرین بار وقتی خیلی بچه بود، نوازشم کردند… شرمنده بودم که نتونستم از امانتی‌شون به خوبی نگهداری کنم… من حتی حق مردن هم نداشتم، نه تا زمانی که انتقام می‌گرفتم.
دو تقه که به در خورد، باعث شد خودمو جمع و جور کنم. نگار بود… سرش رو داخل کرد و گفت: می‌تونم بیام تو؟
پخش رو خاموش کردم و گفتم: آره، بیا.
وارد شد و کنارم روی تخت نشست. چند لحظه‌ای به سکوت گذشت و بعد رو به من کرد و گفت: دوست داری در موردش حرف بزنی؟
پوزخندی زدم و گفتم: تو که همه چیزو می‌دونی.
کمی زانوهاش رو به سمت من خم کرد و بعد با هر دو دستِ کوچک و ظریفش، دستم رو پوشوند: می‌دونی بعضی وقت‌ها حرف زدن باعث میشه سبک‌تر بشی. قول میدم بی هیچ کلامی فقط شنونده باشم.
آخرین باری که لطافت و ظرافتِ جنس مخالف رو از این فاصله لمس کرده بودم، یادم نمی‌اومد. به چشم‌‎هاش نگاه کردم و گفتم: باشه پس اول تو حرف بزن. چرا گفتی ته قصه سلیم برای تو باشه؟
مردمک چشم‌هاش رو ازم دزدید و به آرومی دست‌هاش رو پس کشید: به خاطر مادرم… سلیم باعث شد مادرم ایست قلبی کنه.
با سکوتم بهش فهموندم دوست دارم ادامه بده. رو به من چهار زانو روی تخت نشست و گفت: سلیم دوستِ صمیمی بابا بود. تمام زندگی‌شون بر مبنای رفاقت و شراکت می‌گذشت. قرار بود چند کانتینر جنس از سمت بندر برای بابا بیاد که سلیم پیش‌دستی کرد و بابا رو دور زد. همین باعث شد معامله‌های بابا رو هوا بمونه و کلی قرض و بدهی بالا بیاره. وقتی بابا زمین خورد، مامانم نتونست طاقت بیاره و سکته کرد. صبح که رفتم بیدارش کنم…
بغض کرد و اشک‌هاش روی صورتش روونه شدن… می‌دونستم چه لحظات تلخی براش تداعی میشه، پس نذاشتم بیشتر از این ادامه بده. این بار نوبت من بود تا دست‌هاش رو بگیرم. به خوبی فهمیده بودم که این تمام واقعیت نیست اما با این وجود نمی‌خواستم تحت فشار بذارمش.
اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت: تو بگو.
نفسم رو پرضرب و با حرص بیرون دادم و گفتم: روژین که به دنیا اومد، مادرم دچار مسمومیت حاملگی شد و نتونست مقاومت کنه. البته این که سن بارداری بالا هم بی‌تأثیر نبود. پدرم مجروح جنگی بود و بعد از فوت مادر، انگار اونم دیگه رغبتی برای ادامه زندگی نداشت… خیلی سعی کرد با ما بمونه اما 5 سال بیشتر دوام نیاورد. این که من خودم بچه بودم و چقدر در‌به‌دری کشیدم تا روژین سانت‌سانت قد بکشه، بماند… اما من امانت‌دار خوبی نبودم. نتونستم ازش مراقبت کنم… نتونستم اونقدر بهش عشق بدم که هوای بیرون از خونه به سرش نزنه.
بغضی که چند سال توی گلوم رخنه کرده بود، شکست و به خودم اجازه‌ی باریدن دادم: من مقصرم، من عرضه نداشتم تنها کس‌ام رو توی این دنیای لامروت، نگه دارم…
فاصله‌ی بین‌مون رو برداشت و بغلم کرد… صورت خیسش رو که روی لباسم گذاشت، فهمیدم اونم داره گریه می‌کنه.
حس آغوشش باعث شد یادم بیاد من چقدر بی‌کسم و چقدر تنها بودم… گریه انگِ مردونگی بود اما توی آغوشِ این دختر، ی دلِ سیر گریه کردم. وقتی هر دو کمی آروم شدیم، از هم فاصله گرفتیم… با دو دست سردش، دست‌هام گرفت و گفت: بهت قول می‌دم تقاص پس می‌گیریم… این داغ خیلی زود رو دل اونا میشینه. خیلی کم مونده…
و بعد با گفتن شب‌بخیری از اتاق خارج شد.
.-.-.-.-.-.-.-.
همراه با نگار، توی دفتر کارش نشسته و منتظر بودیم تا منوچهر رضا رو به اتاق افشین ببره. به کمک شنود کوچیکی که توی عینکِ قلابی رضا قرار گرفته بود، می‌تونستیم صحبت‌های رضا با اطرافیانش رو بشنویم. برای لحظاتی تنها صدای قدم‌ها شنیده می‌شد و بعد صدای منوچهر بود که گفت: سلام آقا. کارگزاری که خدمت‌تون عرض کرده بودم رو اوردم ببینید.
رضا سلام کرد و بعد به مدت چند ثانیه هیچ صدایی شنیده نمیشد.
کسی گفت: رزومه‌ی خوبی داری اما باید قبل از ملاقاتت با اسفندیاری بزرگی صحبت‌هایی با هم داشته باشیم.
من صاحب این صدا رو، می‌تونستم از بین میلیون‌ها صدای مختلف، به خوبی تشخیص بدم. می‌دونستم خودِ حروم‌لقمه‌اشه. دست‌هام رو مشت کرده بودم و انقدر فشار می‌دادم که رنگ‌شون به سفیدی می‌زد. نگین انگشت اشاره‌اش رو، روی دستم کشید و گفت: آروم باش.
رضا بود که گفت: هستم در خدمت‌تون.
افشین: خب برنامه‌ات برای گرفتن و تحویل بارها چیه؟
رضا: برای اینکه بتونیم حساب شده و دقیق عمل کنیم، باید از صفر تا صد معامله باخبر باشم. گاهی ی درز کوچیک می‌تونه کشتی رو غرق کنه.
افشین: خوبه. جزییات همه‌چیز به صورت پی‌دی‌اف برات ایمیل میشه. فقط باید بدونی که از اینور هم باید ی محموله به اونا تحویل بدیم.
رضا با صدایی که انگار از این موضوع بی‌خبره گفت: اما منوچهر چیزی از این بابت به من نگفته بود.
افشین توبیخ گر پرسید: منوچ، بهش نگفتی؟
منوچهر با من و من جواب داد: شرمنده آقا این یه قلم رو فراموش کرده بودم. روم سیاه‌ست.
رضا پرسید: خب محموله‌ای که می‌خواید به اونور تحویل بدید، چیه؟
افشین: دختر.
حالی که داشتم، چیزی مشابه با سکته بود. نگار که وضعیتم رو دیدم، درِ لپ‌تاپش رو بست و گفت: میشه آروم باشی؟
لیوان آبی که روی میز بود رو، با قدرت به سمت کتابخونه پرتاب کردم. اون شئِ شیشه‌ای زبون‌بسته با صدای بلندی روی سرامیک افتاد و خرد شد.
نگار از جاش بلند شد، به سمتم اومد و گفت: آروم باش.
فریاد کشیدم: آروم باشم؟ چطور آروم باشم؟ تو اصلا شنیدی اون کصکش مادرجنده چی گفت؟
به سمت در رفت و از مستخدم خواست تا کمی آب خنک بیاره.
دوباره کنارم ایستاد و گفت: میشه خواهش کنم بیای بشینی؟
و بعد دستم رو گرفت و هردو باهم روی کاناپه‌ی چرم اتاق نشستیم. نفس عمیقی کشید. انگار که می‌خواست واژه‌ها رو توی ذهنش مرتب کنه و بعد حرف بزنه. رو به من کرد و گفت: باور کن با تمام قوای شنوایی‌ام، شنیدم که چی گفت. درکت می‌کنم رزگار، اما اگر قراره با همچین مکالمه‌ی ساده‌ایی تا این حد به هم بریزی، ترجیح می‌دم دیگه مکالمه‌ها رو نشنوی.
اگر هرکس دیگه‌ای اینجوری با من حرف می‌زد، بدون شک ی مشت توی دهنش می‌خوابوندم تا برام امر و نهی نکنه؛ اما من به این دختر خیلی مدیون بودم. پس سعی کردم به خودم مسلط باشم. چند جرعه از لیوان آبی که مستخدم اورده بود و بوی گلاب می‌داد، خوردم و گفتم: قولی بهت نمیدم اما سعی می‌کنم از این به بعد بیشتر خودم رو کنترل کنم.
سیگارم رو، روشن کردم، کام عمیقی گرفتم و گفتم: وقتی صدای اون حروم‌زاده رو شنیدم، حیوونی که با بدبختی توی خودم غل و زنجیر کرده بودم، زوزه کشید و میل به رها شدن داشت.
کمی نزدیک شد و موهای پسِ سرم رو نوازش کرد. فاصله‌ی بین‌مون اونقدر کم بود که می‌تونستم گرمای نفس‌هاش رو حس میکنم… نفس‌هاش بویی مثل بوی آدامس و توت‌فرنگی داشت. با دو تیله‌ی شفاف که رنجی عمیق رو توشون پنهان کرده بود، بهم نگاه می‌کرد. برای لحظه‌ای کوتاه، چشم‌هام روی لب‌هاش ثابت موند. دروغ بود اگر می‌گفتم بهش احساسی پیدا کردم اما، کشش عجیبی من رو بهش نزدیک می‌کرد… شاید چیزی به اسم درد مشترک.
فاصله گرفتم و گفتم: من میرم بیرون تا رضا بیاد.
.-.-.-.-.-.-.
رضا: برخلاف شماها من فکر می‌کنم، مغز متفکر اون عمارت افشینه، نه سلیم.
توی دفتر علی‌اکبر نشسته و منتظر بودیم تا رضا هرچیزی رو که تونسته بفهمه، با ما به اشتراک بذاره.
نگین که با دقت به حرفای رضا گوش می‌داد، پرسید: از کجا متوجه شدی؟
رضا: تمام مدتی که اونجا بودم، افشین به‌طرز دروغینی سعی می‌کرد پدرش رو همه‌‌کاره نشون بده و تاکید زیادی روی این موضوع داشت. چندین بار توی جملاتش می‌گفت که تایید نهایی با پدرشه اما به نظر من اینطوری نیست.
علی‌اکبر که انگار حرف‌‎های رضا به مذاقش خوش اومده بود، گفت: در مورد باری که اینا می‌خوان به سمت بندر بفرستن چی فهمیدی؟
رضا نیم نگاهی به من کرد و گفت: یعنی شما نمی‌دونستین اینا دخترهای کم سن و نوجوون رو با خیالات خام راهی دبی می‌کنن تا به شیخ‌های عرب بفروشن؟
دوباره خونم به جوش اومده بود اما طبق حرف‌هام با نگین سعی کردم خودم رو کنترل کنم.
نگار به جای پدرش، جواب رضا رو داد: می‌دونستیم، اما مسئله اینه که هیچ‌جایی درز پیدا نکرده بود که این ی معامله‌ی دو طرفه‌اس.
این من بودم که گفتم: خب حالا پلن‌ات چیه؟
نگار مردد گفت: نمی‌دونم رزگار، باید بهش فکر کنم.
رزگار: من بهش فکر کردم.
سه جفت چشمِ کنجکاو رو به من چرخید و با حالتی سوالی نگاهم کردن.
رزگار: چند تا دختر هم ما باید بهشون بدیم.
گمون می‌کنم توی او لحظه‌ی به‌خصوص، چشم‌های رضا تا آخرین حد ممکن باز شده بود که پرسید: منظورت چیه؟
نیشخندی زدم و گفتم: اون چیزی که تو فکر می‌کنی نیست. باید راهی پیدا کنیم تا چندتا دختر از سمت ما توی اون گروه قرار بگیرن. هرچه بیشتر، بهتر. اینطوری حتی اگر کسی هم خودش بخواد تا به شیخ‌های عرب تحویل داده بشه، افراد ما می‌تونن کنترلش کنن. اما اینکه چقدر می‌تونیم توی این کار موفق باشیم به تو بستگی داره رضا.
رضا چشم‌های رو با دستش مالید و گفت: باید چیکار کنم؟
با تامل گفتم: تو به افشین بگو چندتایی دختر میشناسی که خیالِ مدل شدن دارن. این دخترا آرزوشونه که از ایران خارج بشن تا بتونن به اون چیزی که می‌خوان برسن.
رضا در حالی که انگار ماجرا براش هیجان‌انگیز شده بود، پرسید: دخترها رو باید از کجا بیاریم؟
رو به نگار مسکوت کردم و گفتم: این دیگه کار توئه.
نگین به کنجی نامعلوم خیره شده بود و متفکر با پایین موهاش بازی می‌کرد. بعد از لحظاتی گفت: فکر خوبیه، اگرچه پیدا کردن اون دخترها کار سختیه. باید کسانی رو وارد این بازی کنیم که هم به اندازه کافی شجاع و هم بازیگرای قهاری باشن. چون سلیم و افشینی که من میشناسم، خیلی سخت باور می‌کنن.
رضا پوزخندی زد و گفت: نگران نباش. وقتی منو باور کردن، اونارو هم باور می‌کنن.
.-.-.-.-.-.-.-.
به کمک نگار 3 دختر رو تونستیم توی لیست دخترهایی قرار بدیم که افشین قرار بود به شیخ‌های عرب بفروشه. رضا اونقدر تمیز بازی می‌کرد، که همه‌مون از این موضوع شگفت‌زده بودیم. مشابه با رضا، توی عینک یکی از دخترها شنود کار گذاشته شده بود تا بتونیم صدای اون‌ها رو هم داشته باشیم.
رضا صبح امروز دخترها رو به افشین تحویل داده بود و اون‌ها توی عمارت اسفندیاری‌ها بودند تا برای رفتن حاضر بشن. قرار بود امشب ماشین دخترها به سمت جنوب، راه بیوفته.
علی‌اکبر دوست‌هاش رو که توی این موضوع به ما کمک می‌کردن، به عمارت دعوت کرده بود و باید همه از اول باهم یک دور نقشه رو چک می‌کردیم تا مبادا مشکلی پیش بیاد. طبق نقشه، امشب رضا همراه با آدم‌های علی‌اکبر به جنوب می‌رفت تا همه چیز رو برای اجرایی شدن آماده کنه. من و نگار هم فردا با اولین پرواز می‌رفتیم.
ماجرا از این قرار بود که رضا دخترها رو به عابد (واسطه‌ی بین شیخ‌ها و افشین) تحویل می‌ده تا تاییدیه معامله‌ی اول صادر بشه. بعد از اون آدم‌های علی‌اکبر وارد ماجرا می‌شن و کشتی دخترها رو دست می‌گیرن.
دور میز نشسته و مشغول خوردن شام بودیم. نگین که ظاهرا بی‌میل بود، از ظرف سالاد مقابلش تکه هویچی رو با چنگال برداشت و رو به رضا گفت: فردا اگر حتی برای یک لحظه به کسی شک کردی، کارش رو تموم کن. ممکنه بین آدم‌های خودمون هم کسی نفوذی باشه.
رضا به نشونه‌ی موافقت سرش رو تکون داد و گفت: نگران چیزی نباش.
نگین آرنج‌هاش رو، روی میز گذاشت، دست‌هاش رو زیر چونه‌اش مشت کرد و گفت: نگران نیستم، فقط بی‌صبرانه منتظرم هرچه زودتر همه چیز تموم بشه.
خونسردی و دلِ نترس این دختر، توی همین مدت کم باعث شده بود تا ازش خوشم بیاد. دروغ بود اگر می‌گفتم عاشقش شدم اما نگاه به اون چشم‌های پرغرور ته قلبم رو قلقلک می‌داد.
علی‌اکبر با دستمال اطرافِ دهنش رو تمیز کرد و گفت: حواستون باشه وقتی جنس‌ها رو از کانتینر خارج کردین، همه چیز رو به دقت چک کنید.
.-.-.-.-.-.
توی اتاق به دیوار تکیه داده و نشسته بودم… خواب به چشمم نمی‌اومد و دوباره همون آهنگ با صدای پایینی توی فضای اتاق طنین‌انداز شده بود.
ضربه‌ای آهسته به در خورد و بعد نگین با ربدوشامبر بلندی به رنگ مشکی، وارد اتاق شد. اولین بار بود که تا این حد بی‌پروا، جلوی من ظاهر می‌شد. روبروی من، روی تخت نشست، موهاش رو یک‌طرف شونه‌هاش ریخت و گفت: اینجا قبلا اتاق من بود… بعد از رفتن مامان من خیلی تنها شدم، هر شب تا صبح این آهنگ رو گوش می‌دادم و اشک می‌ریختم… همیشه راضی بودم از اینکه تک بچه‌ام و همه‌ی عشق مامانم سهم من میشه؛ اما وقتی رفت، هر لحظه آرزو می‌کردم ای کاش خواهر یا برادری داشتم… میدونی رزگار، الان رو نبین که من با بابا رابطه‌ام تقریبا قابل تحمله، ی زمانی حتی برای چندین ماه با هم دیگه حرف هم نمی‌زدیم.
سکوتش باعث شد تا بپرسم: چرا؟
نفس آه مانندش رو تکه‌تکه بیرون داد و گفت: همیشه مستبد و زورگو بود… مامان هیچوقت با کارهاش موافق نبود اما عشق بی‌قید و شرطی که به بابا داشت، باعث میشد سکوت کنه و کنارش بمونه… منم به پیروی از مامان کارهاش رو دوست نداشتم و به همین خاطر همیشه بین‌مون فاصله وجود داشت… اخلاق‌های خودرأی‌اش همیشه باعث میشد ازش بترسم اما بعد از رفتن مامان همه چیز عوض شد… شاید هم من نگار دیگه‌ای شدم که دیگه بابام از من می‌ترسید… من دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم…
بغضِ توی صداش واردارم کرد تا از جا پاشم و کنارش روی تخت بشینم. دسته‌ی نازک مویی که توی صورتش اومده بود رو پشت گوشش زدم و گفتم: می‌دونم دردت خیلی بیشتر از مرگ مادرته و راز بزرگی رو پنهون می‌کنی؛ اما بدون معرفتی که برام خرج کردی خیلی برام ارزشمنده… همیشه روی من حساب کن.
نمیدونم نم اشک توی چشم‌هاش من رو مسحور کرده بود یا این مظلومیتِ بی‌انتهایی که فقط دو شب بهم نشونش داده بود… اگر این چهره‌اش رو ندیده بودم، می‌تونستم زنی قدرتمند و باهوش تصورش کنم که هیچ چیزی شکستش نمیده…
مثل یک دختربچه‌ی ناز و بوسیدنی به صورتم زل زده بود… دلم می‌خواست جای‌جای صورتش رو ببوسم و توی آغوشم فشارش بدم اما از واکنشش و این که فکر کنه آدم سوءاستفاده‌گری هستم، می‌ترسیدم… دستش رو، روی صورتم گذاشت و همین باعث شد صدای ضربان قلبم رو توی حلقم حس کنم… با انگشت شستش زیر چشمم رو نوازش کرد و پرسید: تا حالا دختری تو زندگیت بوده رزگار؟
خندیدم و برای اینکه از اون فضای غم دورش کنم، گفتم: فقط گلنار، البته از نوع صابونش…
لبش به خنده‌ی نمکینی چاکید و گفت: پوستش خشک میشه که.
دیگه نتونستم خودم رو در برابر زیبایی و عطر تنش کنترل کنم، پیشونی‌اش رو بوسیدم و گفتم: همینم برای ما بدبخت بیچاره‌ها غنیمته.
با دست‌های ظریف و خنکش دو طرف صورتم رو گرفت و روی لب‌هام پچ زد: من ازت خوشم میاد.
نفس‌های خوشبو و عطر آگین پاک عقلم رو زایل کرده بود که بی‌محابا لب‌هاش رو به کام کشیدم. حتی شاید دقیق نمی‌دونستم و بلد نبودم چطور باید ببوسمش که براش آزار دهنده نباشه اما هر چقدر اون دو تیکه گوشت لذیذ رو بیشتر می‌چشیدم، دیوانه‌تر میشدم. حسِ خوب همراهیش باعث شد دو قطره اشک از چشم‌هام پایین بچکه. برای منی که توی زندگیم جز سختی و بدبختی هیچ چیز دیگه‌ای رو تجربه نکرده بودم، توجه شیرینِ چنین دختری باعث می‌شد مثل پسربچه‌‌ای که ی اسباب‌بازی خوشگل بهش دادن، حسابی ذوق کنم… اونقدر که از شدت این ذوق، اشکم جاری شه.
نمی‌تونستم برجستگی کیرم رو پنهون کنم، می‌ترسیدم ببینه و ناراحت بشه؛ اما باز سورپرایز شدم… از جاش بلند شد، به آرومی لباس رویی‌اش رو دراورد و تنها با یک پیراهن دوبنده‌ی کوتاه، دوباره روی تخت نشست.
لب‌هاش مجدد آماج بوسه‌های خیس و داغم شد… روی تخت خوابوندمش و سرم رو توی گردنش فرو کردم… پوستش نازک و لطیف بود… عطر تنش این قابلیت رو داشت که تا ابد من رو از خود، بیخود کنه… ترقوه‌اش رو لیسیدم و مک زدم… انگار که نقطه‌ی حساس بدنش رو پیدا کرده باشم، ناله‌ی قشنگی از بین لب‌هاش خارج شد که بیشتر داغم کرد…
خندیدم و بناگوش سفیدش رو بوسیدم… همونجا پچ زدم: دردت له گیانم، له ده‌ورت گه ریم. ( دردت به جونم، دورت بگردم)
گردنش رو خم کرد و با ناز پرسید: چی گفتی؟
نرمی گوشش رو بین دندون‌هام گرفتم و گفتم: گفتم همه دردات مال من.
زمزمه کرد: خدا نکنه.
پایین لباسش رو گرفتم تا از تنش در بیارم… سوتین به تن نداشت و تنها ی شورت سفید ساده پوشیده بود. گردی و سفیدیِ بالای سینه‌هاش رو بوسیدم و مک زدم. عطشم نسبت به تنش اونقدر زیاد شده بود که دوست داشتم تمام بدنش رو ببوسم و گاز بزنم. سرم رو بالا گرفتم و به چشم‌های خمارش نگاه کردم. حالت چشم‌هاش و صورت بدون آرایشش، تصویری بی‌نهایت زیبا ازش ساخته بود که دلم می‌خواست تا ابد بشینم و نگاش کنم. لبخندی زد، موهام رو نوازش کرد و گفت: چیه؟
دستش رو گرفتم و تک به تک انگشت‌هاش رو بوسیدم: تو خیلی قشنگی، خیلی نازی… اونقدر که هرچی بیشتر ازت کام می‌گیرم، بیشتر تشنه‌ام می‌کنی.
با دست‌هاش سرم رو بالا کشید و روی هر دو چشمم رو بوسید… برخورد دست‌های خنکش با صورت داغِ من، پارادوکس جذابی بود که حس رخوتی دوست‌داشتنی رو به تنم هدیه می‌کرد.
نمی‌دونم به خاطر خمیر دندونش بود یا چی، اما طعم و بوی نفس‌هاش انگار از بهشت اومده بود… گلوش رو چندباره بوسیدم که ناله‌های ریزش حلزونی گوشم رو نوازش داد. پاهاش رو بالا گرفتم و شورتش رو از پاش دراوردم.
منظره‌ی روبروم برای منِ دختر ندیده چیزی بود که آتیش تنم رو چند برابر کرد. پاهاش رو از هم باز کردم و کشاله‌ی رونش رو پر صدا بوسیدم. صدام زد: آخ … رزگار…
دوباره پی در پی بوسیدم و گفتم: گیانم.
مهر لب‌هام رو، روی کصش رو گذاشتم و گفتم: چقدر تو شیرینی.
با زبونم به طواف تنش رفتم تا بیشترین لذت رو بهش هدیه بدم. دلم می‌خواست همونقدر که من دارم لذت می‌برم اون هم از این رابطه راضی و خوشحال باشه. دستش رو توی موهام چنگ کرد و حالا دیگه صدای ناله‌های پی‌در‌پی‌اش لحظه‌ای قطع نمیشد. کصش رو لیسیدم و بعد با نوک زبونم با چوچوله‌اش بازی کردم. اونقدر به کارم ادامه دادم تا به خودش لرزید و ارضا شد.
از اینکه تونسته بودم به اوج برسونمش، احساس غرور داشتم… هنوز لباس‌هام تنم بود و توی اون لحظه آرزو داشتم روش باشم و تنش رو، زیر سنگینی تنم له کنم… کمی که گذشت حالش جا اومد و بلند شد… تی‌شرتم رو از تنم درآورد و دست‌هاش رو به کش شلوارم رسوند…
معطل نکردم و به سرعت لخت شدم، جوری که خودش خنده‌اش گرفت… دوباره روی تخت دراز کشید و من رو به آغوشش دعوت کرد… نوک بینیش رو بوسیدم و با لزجی به جا موند روی کصش، کیرم رو خیس کردم… از اونجایی که خیلی وقت بود خودارضایی نداشتم و خیلی تحریک شده بود، می‌دونستم که زود ارضا میشم.
پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد… تک‌تک سلول‌های تنم برای ورود کیرم به کصش و یکی شدن باهاش، به التماس افتاده بودن… به آرومی داخلش کردم که آه غلیظی از اعماق وجودش کشید: آخ …
آرنج‌هام رو دو طرف سرش تکیه‌گاه کردم. لپ‌های خوشمزه‌اش رو بوسیدم و گفتم: جونم… جونم عزیزدلم…
آه بعدی توی لب‌هام خفه شد، چون دوباره به لب‌‎هاش شبیخون زدم… کصش انقدر داغ و تنگ بود که نتونستم خودم رو خیلی نگه دارم و با حجم و فشار زیادی روی شکمش خالی شدم.
با دستمال کاغذی کنارِ تخت، هردومون رو تمیز کردم. کنارش دراز کشیدم و سرش رو، روی سینه‌ام گذاشتم… روی موهاش رو بوسیدم و گفتم: قربون خودت و این بوی موهات… ممنونم که این لذت رو بهم هدیه دادی…
بعد از چند دقیقه، صدای نفسش‌هاش منظم شد و خوابید… آهنگ محبوب هردومون همچنان در پس زمینه‌ی اتاق جاری بود…
ادامه …

نوشته: توت فرنگی

بازدید 4,563

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “بک تو بلک (۲)”

  1. زیبا بود و البته ترسناک پرویز قاضی سعید نمیدونست یه نوه هم تو بکن تو داره!!

  2. خانم از زاهدان بیاد نفر سوم زوجیم هم لز میکنه هم سکسزوج بی هم کسی بود ک خانمش بزاره زیر خواب زوج بشه بیاد

  3. درود دوست عزیز. قلم زیبا و جذابی داری. از این دست داستانها که پر از اراجیف یخ نیستن و حتی صحنه های سکس رو هم در عین زیبایی روایت میکنن خوشم میاد. دمت گرم ♥️

  4. خیلی عجیبهاخیرا داستان های سایت دو قسمت شدنداستان های کصشعر و داستان های بسیار تراز اولخوشحالم که قسمت دوم یه داستان تراز اول رو خوندم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید