دَن با صدای آروم گفت: فقط میگم، سکس کنفرانسی یه چیز واقعیه.
جِن چشمهاش رو غلتاند و گفت: وای، عزیزم. این یه کنفرانس کاریه، نه یکی از فانتزیهای منحرفت.
جمعیت فرودگاه دور این زوج جوان در جریان بود، مردم به مغازهها و غرفههای غذا میرفتن و میاومدن یا به سمت صفهای بازرسی امنیتی میرفتن که بینشون و پروازهاشون قرار داشت. دَن با لبخند گفت:
چرا نمیتونه هر دو باشه؟
جِن غرغر کرد: منحرف!
ولی میدونست که به هیچ وجه نمیخواد دَن جور دیگهای باشه.
دَن شروع کرد: فقط میگم…
جِن با هیجان زمزمه کرد: … که اگه یه مردی توی بار هتل بخواد منو تور کنه، تو مشکلی نداری که باهاش بخوابم.
نمیتونست تکونهای توی شکمش رو انکار کنه، یا شاید یه کم پایینتر، هیجانی که فقط فکر کردن به این ایده بهش میداد.
دَن با چهرهای برافروخته گفت: خب…
جِن با لبخند سرگرمکنندهای جواب داد: تو یه منحرفی. و ادامه داد: خونه رو برای خودت داری، خوش بگذرون. فقط سعی کن کل وقتی که من نیستم رو صرف خودارضایی با پورن نکنی.
دَن با لبخند جواب داد: قولی نمیدم. — جِن با خودش گفت: تو میتونی این کارو بکنی. با اضطراب لبهی لباس مشکی تنگش رو کشید.
تو میخوای این کارو بکنی. قراره خوش بگذره.
تقریباً مطمئن بود که ایده خرید این لباس کوتاه از اول مال دَن بوده. دَن گفته بود که تو این لباس خیلی جذاب میشه. با نگاه کردن به تصویرش توی آینه اتاق هتل، جِن باید اعتراف میکرد که حق با دَنه. بندهای نازک اسپاگتیمانند لباس شونههاش رو باز گذاشته بود و پوست سفیدش رو تا برجستگی سینههاش نشون میداد— سینههاش خیلی بزرگ نبودن، ولی بد هم نبودن، به نظر خودش. لباس به انحناهای بدنش چسبیده بود و شکم سفتی که برای حفظش خیلی زحمت کشیده بود رو برجسته میکرد. لبهی لباس نگرانکننده بود. به اندازه کافی پایین بود که معقول باشه، ولی به شدت نزدیک به خط هرزگی بود. کشیدن لبه به پایین یه کم کمک کرده بود، تا وقتی که متوجه شد حالا سینههاش در خطر بیرون افتادن از بالا هستن. با آه کشیدن، بیخیال شد. کیف دستی کوچیکش رو برداشت و قبل از اینکه نظرش عوض بشه، از اتاق هتل بیرون رفت. با لبخند، گوشیش رو از کیفش درآورد. به هر حال، نصف جذابیت این کار به این بود که دَن رو هیجانزده کنه، و اگه اونو در جریان نمیذاشت، نمیتونست این کارو بکنه. در حالی که توی راهروی هتل راه میرفت، شماره دَن رو گرفت. دَن جواب داد: سلام عزیزم. کنفرانس چطوره؟
جِن با بیخیالی گفت: سمینارهای خستهکننده، فروشندههای پررو، همون چیزای معمولی.
دَن با لحن سرگرمشده پرسید: خوش میگذره؟
جِن با طعنه گفت: اوه آره، خیلی حال میکنم. تو چیکار میکنی؟
دَن دروغ گفت: میدونی… یه پارتی وحشی، مشروب، ماریجوانا، یه عالمه دختر دانشجوی لخت توی جکوزی که التماس میکنن براشون ساک بزنم.
جِن با خنده چشمهاش رو غلتاند و گفت: داری بیحوصله تلویزیون آخر شب نگاه میکنی، مگه نه؟
دَن پرسید: از کجا فهمیدی؟
جِن گفت: ما جکوزی نداریم.
دَن تسلیم شد: حرف منصفانهایه. تو چیکار میکنی؟
جِن یه لحظه مکث کرد، دوباره مضطرب شده بود: خب…
صدای هیجان دَن مثل یخ و آتش توی رگهاش بود: داری چیکار میکنی؟
جِن سعی کرد بیخیال به نظر بیاد: فکر کردم برم به بار هتل.
دَن با لحن شوخی گفت: دنبال یه پسر میگردی؟
جِن خندید و اون تکونهای پایینتنه رو حس کرد: منحرف! قراره با چند تا دوست برای نوشیدنی دور هم جمع بشیم… ولی…
دَن آروم گفت: ولی چی؟
جِن با لبخند شیطنتآمیز گفت: اون لباس مشکی کوتاهه که دوست داشتی یادته؟
دَن گفت: آره؟
جِن توی راهرو یه آینه دید و با ژستی هرچه میتونست فریبنده، یه عکس از خودش گرفت و برای دَن فرستاد. دَن مشتاقانه گفت: وای!
جِن با هیجان که واکنش دَن دقیقاً همونی بود که میخواست، گفت:
فکر کردم از این خوشت بیاد. ولی چیزی که بعدش اومد رو انتظار نداشت… گرچه حالا که فکرشو میکنه، احتمالاً باید میدونست.
دَن پرسید: شورت پوشیدی؟
جِن با خنده عصبی گفت: آره… منحرف.
باید اعتراف میکرد که شورت مشکی نازکی که زیر لباس پوشیده بود خیلی هم چیزی نبود، ولی خب بود. دَن گفت: درش بیار.
جِن شوکه شد و گفت: نه.
دَن اصرار کرد: شورتتو دربیار. جِن با اضطراب گفت: نه. خودت میدونی این لباس چقدر کوتاهه.
دَن گفت: درش بیار. همین حالا.
جِن با خندهای لرزان گفت: دَن، من توی راهرو ام. نمیتونم.
در واقع به آسانسورهای انتهای راهرو رسیده بود. حالا خالی بود، ولی هر لحظه ممکن بود یکی بیاد. خودشو توی سطح آینهای درهای آسانسور میدید، سکسی با یه لباس تنگ. دَن هیچی نگفت. جِن میدونست که داره صبر میکنه، داره بهش جرات میده که یه قدم دیگه بازی رو جلو ببره. اون تکونهای پایینتنه حالا به یه موج کامل تبدیل شده بود… یه موج داغ، خیس و فریبنده. قبل از اینکه جراتشو از دست بده، دستشو زیر لباس کوتاه برد و سریع شورتشو درآورد. با نگاه به تصویرش توی آینه، دید که توی این فرآیند، لبهی خطرناک لباسش از هرزگی به بیحیایی رسیده بود. با هیجان، لباسشو بالا کشید تا یه نگاه واضح به کسش داشته باشه، یه عکس سریع از تصویرش گرفت و برای دَن فرستاد.
دَن با نفسی بند آمده گفت: زیبا.
جِن با صدایی که به گوش خودش هم گرفته بود، گفت: «بعداً بهت زنگ میزنم، منحرف.»
و تلفن رو قطع کرد. یه ثانیه بعد، آسانسور دینگ کرد و درها باز شد. جِن خشکش زد، یه دفعه حس کرد مثل آهویی که توی نور چراغ ماشین گیر کرده. با وجود میل شدیدش به جیغ زدن و پایین کشیدن لباسش، تکون نخورد. دو مرد، که مشخصاً از شرکتکنندههای همون کنفرانس بودن، از آسانسور پیاده شدن و با لبخند مودبانه بهش نگاه کردن. هر دو یهو خشکشون زد. جِن دید که چشمهاشون از تعجب گشاد شد وقتی اونو با لباس مشکی تنگ، سینههای برجسته و لباس بالا کشیدهشده که خط مرتب و عریان کسش رو نشون میداد، دیدن. یکی از مردا با صورت سرخشده سریع نگاهشو برگردوند و رد شد. اون یکی یه لحظه مکث کرد و با لذت بهش نگاه کرد. زیر نگاه داغ اون مرد، جِن یه موج غیرقابل انکار از شهوت حس کرد. هیچ حرکتی برای پوشاندن خودش نکرد. نمیخواست.
مرد با لبخند گفت: عصر بخیر و بعد از کنارش رد شد. جِن با نفسهای سنگین وارد آسانسور شد و دکمه لابی رو فشار داد. تا وقتی که دوباره تصویرشو توی در آینهای آسانسور ندید، لباسشو درست نکرد.
مثل چیزی که میبینی، منحرف؟
جِن با قلب تپنده این پیام رو برای دَن فرستاد و به عکسی که تازه براش فرستاده بود فکر کرد. بعد از اینکه بهطور ناخواسته جلوی اون دو مرد توی آسانسور خودشو نشون داد، جِن نمیتونست روی گپ زدن با دوستاش -که در واقع همکارای کنفرانسش بودن- تمرکز کنه. حرفا، غر زدن درباره کار، رئیسها و همسرها، همون بحثهای همیشگیای بود که تو خونه هم داشتن. فکر جِن مدام به آسانسور برمیگشت، به نگاههایی که اون دو مرد بهش انداخته بودن وقتی بدون شورت اونجا ایستاده بود. نمیتونست از این فکر خلاص بشه که دَن عاشق شنیدن این ماجرا میشه، احتمالاً میپرسید چرا با یکی از اونا نخوابیده. به مرد دوم فکر کرد، به نگاه طولانی و پر شهوت که بهش انداخته بود، و به این فکر کرد که اگه اون مرد بهش پیشنهاد داده بود، چی میگفت یا چی کار میکرد. بالاخره، چون از گپهای بیمعنی حواسش پرت شده بود، بلند شد و به سمت بار رفت. وقتی روی صندلی بار نشست، حس کرد لباس مشکی تنگش بدجوری بالاتر رفته، هوای خنک رو روی رانهای عریانش حس کرد و به این فکر کرد که چند تا از مردای دوروبرش دارن سعی میکنن زیر لباسشو دید بزنن. این فکر یه ایده شیطنتآمیز دیگه تو ذهنش کاشت که کمکم بزرگ شد تا بالاخره تصمیم گرفت تسلیمش بشه. بهظاهر بیخیال، گوشیشو درآورد، اونو نزدیک زانوهاش گرفت و پاهاشو باز کرد. با یه کلیک سریع، عکسی از مهبل عریانش توی باری پر از مرد گرفت، عکسی که حالا همراه با پیام طعنهآمیزش برای دَن فرستاده شده بود. میدونست دَن عاشقش میشه. با یه نگاه به دوروبر بار، به این فکر کرد که آیا کسی دیده یا نه. بعد از چند دقیقه، دَن به پیامش جواب نداده بود. جِن ناامید شد تا اینکه یادش اومد اختلاف ساعت ممکنه باعث شده باشه دَن هنوز پیامو ندیده باشه. یه پیام دیگه فرستاد
جِن: بیداری؟ ههه هنوز جوابی نیومد.
جِن چشمهاش رو غلتاند و گفت: وای، عزیزم. این یه کنفرانس کاریه، نه یکی از فانتزیهای منحرفت.
جمعیت فرودگاه دور این زوج جوان در جریان بود، مردم به مغازهها و غرفههای غذا میرفتن و میاومدن یا به سمت صفهای بازرسی امنیتی میرفتن که بینشون و پروازهاشون قرار داشت. دَن با لبخند گفت:
چرا نمیتونه هر دو باشه؟
جِن غرغر کرد: منحرف!
ولی میدونست که به هیچ وجه نمیخواد دَن جور دیگهای باشه.
دَن شروع کرد: فقط میگم…
جِن با هیجان زمزمه کرد: … که اگه یه مردی توی بار هتل بخواد منو تور کنه، تو مشکلی نداری که باهاش بخوابم.
نمیتونست تکونهای توی شکمش رو انکار کنه، یا شاید یه کم پایینتر، هیجانی که فقط فکر کردن به این ایده بهش میداد.
دَن با چهرهای برافروخته گفت: خب…
جِن با لبخند سرگرمکنندهای جواب داد: تو یه منحرفی. و ادامه داد: خونه رو برای خودت داری، خوش بگذرون. فقط سعی کن کل وقتی که من نیستم رو صرف خودارضایی با پورن نکنی.
دَن با لبخند جواب داد: قولی نمیدم. — جِن با خودش گفت: تو میتونی این کارو بکنی. با اضطراب لبهی لباس مشکی تنگش رو کشید.
تو میخوای این کارو بکنی. قراره خوش بگذره.
تقریباً مطمئن بود که ایده خرید این لباس کوتاه از اول مال دَن بوده. دَن گفته بود که تو این لباس خیلی جذاب میشه. با نگاه کردن به تصویرش توی آینه اتاق هتل، جِن باید اعتراف میکرد که حق با دَنه. بندهای نازک اسپاگتیمانند لباس شونههاش رو باز گذاشته بود و پوست سفیدش رو تا برجستگی سینههاش نشون میداد— سینههاش خیلی بزرگ نبودن، ولی بد هم نبودن، به نظر خودش. لباس به انحناهای بدنش چسبیده بود و شکم سفتی که برای حفظش خیلی زحمت کشیده بود رو برجسته میکرد. لبهی لباس نگرانکننده بود. به اندازه کافی پایین بود که معقول باشه، ولی به شدت نزدیک به خط هرزگی بود. کشیدن لبه به پایین یه کم کمک کرده بود، تا وقتی که متوجه شد حالا سینههاش در خطر بیرون افتادن از بالا هستن. با آه کشیدن، بیخیال شد. کیف دستی کوچیکش رو برداشت و قبل از اینکه نظرش عوض بشه، از اتاق هتل بیرون رفت. با لبخند، گوشیش رو از کیفش درآورد. به هر حال، نصف جذابیت این کار به این بود که دَن رو هیجانزده کنه، و اگه اونو در جریان نمیذاشت، نمیتونست این کارو بکنه. در حالی که توی راهروی هتل راه میرفت، شماره دَن رو گرفت. دَن جواب داد: سلام عزیزم. کنفرانس چطوره؟
جِن با بیخیالی گفت: سمینارهای خستهکننده، فروشندههای پررو، همون چیزای معمولی.
دَن با لحن سرگرمشده پرسید: خوش میگذره؟
جِن با طعنه گفت: اوه آره، خیلی حال میکنم. تو چیکار میکنی؟
دَن دروغ گفت: میدونی… یه پارتی وحشی، مشروب، ماریجوانا، یه عالمه دختر دانشجوی لخت توی جکوزی که التماس میکنن براشون ساک بزنم.
جِن با خنده چشمهاش رو غلتاند و گفت: داری بیحوصله تلویزیون آخر شب نگاه میکنی، مگه نه؟
دَن پرسید: از کجا فهمیدی؟
جِن گفت: ما جکوزی نداریم.
دَن تسلیم شد: حرف منصفانهایه. تو چیکار میکنی؟
جِن یه لحظه مکث کرد، دوباره مضطرب شده بود: خب…
صدای هیجان دَن مثل یخ و آتش توی رگهاش بود: داری چیکار میکنی؟
جِن سعی کرد بیخیال به نظر بیاد: فکر کردم برم به بار هتل.
دَن با لحن شوخی گفت: دنبال یه پسر میگردی؟
جِن خندید و اون تکونهای پایینتنه رو حس کرد: منحرف! قراره با چند تا دوست برای نوشیدنی دور هم جمع بشیم… ولی…
دَن آروم گفت: ولی چی؟
جِن با لبخند شیطنتآمیز گفت: اون لباس مشکی کوتاهه که دوست داشتی یادته؟
دَن گفت: آره؟
جِن توی راهرو یه آینه دید و با ژستی هرچه میتونست فریبنده، یه عکس از خودش گرفت و برای دَن فرستاد. دَن مشتاقانه گفت: وای!
جِن با هیجان که واکنش دَن دقیقاً همونی بود که میخواست، گفت:
فکر کردم از این خوشت بیاد. ولی چیزی که بعدش اومد رو انتظار نداشت… گرچه حالا که فکرشو میکنه، احتمالاً باید میدونست.
دَن پرسید: شورت پوشیدی؟
جِن با خنده عصبی گفت: آره… منحرف.
باید اعتراف میکرد که شورت مشکی نازکی که زیر لباس پوشیده بود خیلی هم چیزی نبود، ولی خب بود. دَن گفت: درش بیار.
جِن شوکه شد و گفت: نه.
دَن اصرار کرد: شورتتو دربیار. جِن با اضطراب گفت: نه. خودت میدونی این لباس چقدر کوتاهه.
دَن گفت: درش بیار. همین حالا.
جِن با خندهای لرزان گفت: دَن، من توی راهرو ام. نمیتونم.
در واقع به آسانسورهای انتهای راهرو رسیده بود. حالا خالی بود، ولی هر لحظه ممکن بود یکی بیاد. خودشو توی سطح آینهای درهای آسانسور میدید، سکسی با یه لباس تنگ. دَن هیچی نگفت. جِن میدونست که داره صبر میکنه، داره بهش جرات میده که یه قدم دیگه بازی رو جلو ببره. اون تکونهای پایینتنه حالا به یه موج کامل تبدیل شده بود… یه موج داغ، خیس و فریبنده. قبل از اینکه جراتشو از دست بده، دستشو زیر لباس کوتاه برد و سریع شورتشو درآورد. با نگاه به تصویرش توی آینه، دید که توی این فرآیند، لبهی خطرناک لباسش از هرزگی به بیحیایی رسیده بود. با هیجان، لباسشو بالا کشید تا یه نگاه واضح به کسش داشته باشه، یه عکس سریع از تصویرش گرفت و برای دَن فرستاد.
دَن با نفسی بند آمده گفت: زیبا.
جِن با صدایی که به گوش خودش هم گرفته بود، گفت: «بعداً بهت زنگ میزنم، منحرف.»
و تلفن رو قطع کرد. یه ثانیه بعد، آسانسور دینگ کرد و درها باز شد. جِن خشکش زد، یه دفعه حس کرد مثل آهویی که توی نور چراغ ماشین گیر کرده. با وجود میل شدیدش به جیغ زدن و پایین کشیدن لباسش، تکون نخورد. دو مرد، که مشخصاً از شرکتکنندههای همون کنفرانس بودن، از آسانسور پیاده شدن و با لبخند مودبانه بهش نگاه کردن. هر دو یهو خشکشون زد. جِن دید که چشمهاشون از تعجب گشاد شد وقتی اونو با لباس مشکی تنگ، سینههای برجسته و لباس بالا کشیدهشده که خط مرتب و عریان کسش رو نشون میداد، دیدن. یکی از مردا با صورت سرخشده سریع نگاهشو برگردوند و رد شد. اون یکی یه لحظه مکث کرد و با لذت بهش نگاه کرد. زیر نگاه داغ اون مرد، جِن یه موج غیرقابل انکار از شهوت حس کرد. هیچ حرکتی برای پوشاندن خودش نکرد. نمیخواست.
مرد با لبخند گفت: عصر بخیر و بعد از کنارش رد شد. جِن با نفسهای سنگین وارد آسانسور شد و دکمه لابی رو فشار داد. تا وقتی که دوباره تصویرشو توی در آینهای آسانسور ندید، لباسشو درست نکرد.
مثل چیزی که میبینی، منحرف؟
جِن با قلب تپنده این پیام رو برای دَن فرستاد و به عکسی که تازه براش فرستاده بود فکر کرد. بعد از اینکه بهطور ناخواسته جلوی اون دو مرد توی آسانسور خودشو نشون داد، جِن نمیتونست روی گپ زدن با دوستاش -که در واقع همکارای کنفرانسش بودن- تمرکز کنه. حرفا، غر زدن درباره کار، رئیسها و همسرها، همون بحثهای همیشگیای بود که تو خونه هم داشتن. فکر جِن مدام به آسانسور برمیگشت، به نگاههایی که اون دو مرد بهش انداخته بودن وقتی بدون شورت اونجا ایستاده بود. نمیتونست از این فکر خلاص بشه که دَن عاشق شنیدن این ماجرا میشه، احتمالاً میپرسید چرا با یکی از اونا نخوابیده. به مرد دوم فکر کرد، به نگاه طولانی و پر شهوت که بهش انداخته بود، و به این فکر کرد که اگه اون مرد بهش پیشنهاد داده بود، چی میگفت یا چی کار میکرد. بالاخره، چون از گپهای بیمعنی حواسش پرت شده بود، بلند شد و به سمت بار رفت. وقتی روی صندلی بار نشست، حس کرد لباس مشکی تنگش بدجوری بالاتر رفته، هوای خنک رو روی رانهای عریانش حس کرد و به این فکر کرد که چند تا از مردای دوروبرش دارن سعی میکنن زیر لباسشو دید بزنن. این فکر یه ایده شیطنتآمیز دیگه تو ذهنش کاشت که کمکم بزرگ شد تا بالاخره تصمیم گرفت تسلیمش بشه. بهظاهر بیخیال، گوشیشو درآورد، اونو نزدیک زانوهاش گرفت و پاهاشو باز کرد. با یه کلیک سریع، عکسی از مهبل عریانش توی باری پر از مرد گرفت، عکسی که حالا همراه با پیام طعنهآمیزش برای دَن فرستاده شده بود. میدونست دَن عاشقش میشه. با یه نگاه به دوروبر بار، به این فکر کرد که آیا کسی دیده یا نه. بعد از چند دقیقه، دَن به پیامش جواب نداده بود. جِن ناامید شد تا اینکه یادش اومد اختلاف ساعت ممکنه باعث شده باشه دَن هنوز پیامو ندیده باشه. یه پیام دیگه فرستاد
جِن: بیداری؟ ههه هنوز جوابی نیومد.
- ببخشید، خانوم.
جِن وقتی صدای یه مرد حواسشو پرت کرد، یهو پرید.
مرد با لبخند دوستانهای پرسید: میتونم براتون یه نوشیدنی بگیرم؟
اسمش تیم بود. تو همون هتل اقامت داشت و توی همون کنفرانس شرکت کرده بود. مدتی درباره سمینارهای اون روز، محل کارشون و بهطور کلی هتل حرف زدن. رفتار تیم دوستانه بود، بدون اینکه پررو باشه، کمی عشوهگر بود و جِن حس کرد داره آروم میشه و از گپ زدن لذت میبره. بعد از یه مدت، وقتی تیم به سمت بارتندر برگشت تا نوشیدنیهاشونو تازه کنه، جِن یه پیام دیگه برای دَن فرستاد و طعنه زد که یه پسر براش نوشیدنی گرفته.
تیم برگشت و گفت: گوشی خوبیه.
جِن شونه بالا انداخت و گفت: بد نیست.
تیم با خونسردی گفت: عکس خوب از آب دراومد؟ جِن یهو حس کرد سرد و گرمش شده.
گفت: عکس؟ کدوم عکس؟
توی همون لحظه بارتندر تیم رو صدا کرد و جِن برای لحظهای از شوک میلرزید. سریع یه پیام دیگه برای دَن فرستاد: خدای من، فکر کنم دید که اون عکسو گرفتم!
تا وقتی تیم برگشت و عذرخواهی کرد که مشکلی با کارت اعتباریش پیش اومده بود، جِن تونسته بود بهظاهر خونسردیشو حفظ کنه، گرچه قلبش داشت تند میزد.
با سعی برای خونسرد به نظر اومدن گفت: خب، دیدی که عکس گرفتم؟
تیم با لبخندی که بهسختی پنهانش کرده بود، گفت: شاید فقط یه نگاه گذرا، واقعاً.
جِن طعنهآمیز گفت: واقعاً؟
تیم فقط لبخند زد و سعی کرد نگاهش به رانهای جِن رو پنهان کنه، ولی موفق نشد. جِن روی صندلیش تکون خورد.
تیم پرسید: خب، برای کی بود؟ اون عکس. برای یکی بود؟
جِن اعتراف کرد و یهو حس کرد راحت شده: برای پسرم، دَن، تو خونه. اون یه سری فانتزی داره. فکر کردم یه کم بهش رو بدم.
تیم با لبخند گفت: فانتزیهایی که تو توی بار خودتو نشون بدی؟
جِن با خجالت گفت: و از جمله چیزای دیگه.
تیم به نوشیدنیش زل زد و گفت: واقعاً؟
جِن بهش نزدیکتر شد و آرومتر گفت: دَن بهم گفت قبل از اینکه بیام به بار، شرتمو در بیارم. چشمهای تیم دوباره به رانهاش پرید. - واقعاً؟ گفت تو اتاقت بزاریشون؟
جِن آروم گفت: نه، توی کیفمه. گفت توی راهرو درشون بیارم.
تیم نگاهشو بالا آورد و با چشمهای جِن قفل کرد: میخواد دیده بشی، مگه نه؟
جِن حس کرد گرمایی تو گونههاش و گردنش پخش میشه. گفت: خب، من یه عکس از کُسم توی یه بار پر از آدم براش گرفتم.
تیم با صدایی گرفته و آروم گفت: تا کجا میخوای پیش بری؟
جِن حس کرد گرما تا سینههاش پخش شده: نظرت چیه؟
تیم با لبخند گفت: گوشیتو بده به من.
جِن آروم گوشیشو بهش داد. تیم با لبخند چند قدم عقب رفت. گفت: یه هیجان به دَن پیرمرد بده. با قلب تپنده، جِن به دور و بر بار نگاه کرد. با خودش فکر کرد به درک، و دوباره روی صندلی بار پاهاشو باز کرد و کُس عریان شو به نگاه تیم و هرکی که اتفاقی نگاه کنه، نشون داد. وقتی تیم گوشی رو بالا برد تا عکس بگیره، جِن احتیاط رو کنار گذاشت. با یه حرکت سریع، بالای لباس تنگشو پایین کشید و یه سینه عریان رو هم نشون داد. تیم عکس رو گرفت و سریع به سمتش برگشت. جِن با عجله خودشو دوباره پوشوند. قلبش تند میزد و مطمئن بود که گرمای خجالت کل سینهشو گرفته. گرمای اون انگار به گرمایی که از رانهاش بالا میاومد وصل شده بود. به این فکر کرد که آیا تیم متوجه خیسی کُسش شده یا نه. گوشیشو پس گرفت، به عکس نگاه کرد و لبخند زد. سریع اونو برای دَن فرستاد. به این فکر کرد که آیا دَن تا صبح اینو میبینه یا نه.
تیم با پوزخند گفت: بفرما. این باید به دَن پیرمرد چیزی که میخواد رو بده.
جِن خندید: حتی نزدیکم نیست.
تیم کنجکاو به نظر اومد: واقعاً؟ بهش نزدیکتر شد و آروم ادامه داد:
تو همین حالا سینهتو -که به هر حال خیلی قشنگه-به نصف مردای این بار نشون دادی و حداقل چندتاشون متوجه قضیهی بدون شورت بودنتم شدن. دیگه پسرت چی میخواد؟
جِن هم نزدیکتر شد تا جایی که صورتشون تقریباً به هم چسبیده بود: خب، اون یه فانتزی داره.
تیم با نفسِ بریده گفت: چه فانتزیای؟
جِن با نفسهای کوتاه گفت: میخواد که من… با یه مرد دیگه… بخوابم. اینجا، توی کنفرانس. بهطور واقعی. اساساً، اون یه منحرفه. دیوونهست، مگه نه؟
تیم موافقت کرد: دیوونهست.
یه لحظه فقط همونجا نشستن، صورتشون خیلی به هم نزدیک. جِن به این فکر کرد که آیا تیم میخواد ببوسدش.
بالاخره تیم پرسید: نظرت چیه؟
جِن گیج شد: درباره چی؟ - درباره فانتزیش.
جِن مکث کرد: فکر میکنم… دوستش دارم. فکر میکنم… شاید انجامش بدم. اگه مرد مناسب رو پیدا کنم.
تیم یهو عقب کشید و روی صندلیش جا گرفت: خب، اگه پیداش کنی، مطمئنم مشکلی برای قانع کردنش نداری.
جِن با نگاهی صاف بهش گفت: واقعاً؟ چون فکر کنم شاید اون مرد علاقهای نداشته باشه.
تیم گفت: غیرممکنه. اگه زنی زیبا و باهوش مثل تو بخواد… شرط میبندم تقریباً هر مردی اینجا برای این فرصت میپره. جِن با لبخند گفت: تو یه آقا و دلربا هستی.
تیم با پوزخند اعتراف کرد: خب، سعیامو میکنم.
جِن گفت: حالا میرم به اتاقم. - خب، شب بخیر.
جِن گفت: واقعاً؟ همین؟ فقط شب بخیر؟
تیم گفت: خب…
جِن ادامه داد: من اینجام، تنها. پسرم-همون منحرفی که میخواد با یکی دیگه بخوابم، یادته- اون سر کشوره. من… شورت نپوشیدم و خیلی… خیلی حشریم. به نظرم یه جنتلمن باید منو تا اتاقم همراهی کنه. به هر حال، هر چیزی ممکنه پیش بیاد… هر چیزی.
دستهای جِن میلرزید وقتی سعی کرد کارت کلید هتل رو از کیفش در میاره. بعد از دعوت تقریباً فریبندهاش توی بار، توی آسانسور یه جور عجیبی ساکت بود. تیم آروم بود، با لبخند عشوهگرش ولی نه بیشتر. جِن فهمید که داره میذاره خودش پیش قدم بشه. نمیتونست باور کنه چقدر عصبیه. به هر حال، فقط داشت یه مرد غریبه که تازه توی کنفرانس باهاش آشنا شده بود رو به اتاق هتلش دعوت میکرد برای سکس، چون پسرش… باشه، اعتراف کرد، میتونست باور کنه چقدر عصبیه. چیزی که نمیتونست باور کنه این بود که چقدر هیجانزدهست، یا اینکه درآوردن اون کارت پلاستیکی لعنتی از کیفش چقدر سخته. وقتی دست تیم آروم روی بازوش نشست، یه کم پرید.
تیم آروم گفت: میدونی، لازم نیست این کارو بکنی.
با این حرف، انگار هیچوقت عصبی نبوده، جِن آروم چرخید، بدنش به تیم خورد وقتی بالا رفت و بوسیدش. لبهاش آروم لبهای تیم رو کاوش کردن. بازوهای تیم دورش حلقه شد و محکم نگهش داشت.
جِن با اضطراب گفت: میخوام.
بازوهای تیم محکمتر اونو به خودش فشار داد و با اشتیاق رو به افزایش بوسیدش. جِن میتونست سفتی رو به رشد کیرش رو که بهش فشار میآورد حس کنه.
تیم با لحن طعنهآمیز گفت: چی میخوای؟
جِن با نفسی بریده گفت: میخوام منو بکنی.
تیم لبهاشو دوباره به سمت لبهای جِن کشید، لبها و زبونش با ولع لبهای جِن رو کاوش میکرد. دستهاش روی پشت جِن گشت زدن و پایین رفتن تا کونشو بگیرن. جِن توی بغلش ناله کرد. حس کرد تیم داره لبهی لباس کوتاه تنگشو بالا میکشه، دستهاشو حس کرد که کون عریان شو فشار میدن، همونجا توی راهروی هتل. کل بدنش از شهوت میلرزید. جن به نفسی بریده کمی فاصله گرفت و گفت:
بذار… اوه… بذار در رو باز کنم.
توی بغل تیم پیچوتاب خورد و تونست به اندازه کافی بچرخه که رو به در باشه و دنبال کارت کلید توی کیفش بگرده. دستهای تیم به گشتن روی بدنش ادامه دادن، کونشو فشار دادن، کنار بدنش و شکمشو مالیدن، بالا رفتن تا سینهشو بگیرن. جِن بالاخره تونست کارت کلید رو از کیفش در میاره، تقریباً همزمان که تیم لباسشو پایین کشید تا سینههاشو عریان کنه. کیر سفت تیم به کون عریانش ساییده شد. وقتی انگشتهای تیم روی نوک سینه حساسش کشیده شد، جِن با ناله گفت:
اگه نذاری این در رو باز کنم، آخرش توی راهرو میکنیام.
تیم در حالی که گردنشو میبوسید، زیر لب گفت: شرط میبندم دَن پیرمرد عاشق این میشه.
انگشتهای گوشتیش به کُسِ خیس و عریان جِن رسیدن و روش کشیده شدن. جِن با ناله جواب داد، کارت کلید رو توی در فرو کرد و وقتی بالاخره در باز شد، عملاً دوید داخل. وقتی صدای بسته شدن در رو شنید، با خنده گفت:
خدای من، این خیلی دیوونهست. ناخودآگاه دستهاش روی پهلوهاش رفت تا لباسشو صاف کنه. تیم با خنده گفت: جرات نکن.
جِن از روی شونه بهش نگاه کرد و عصبی گفت: چی؟
تیم گفت: لباستو، درست نکن. همینجوری خوب به نظر میرسه.
جِن با لبخند گفت: یعنی با کون آویزونم؟
دستهاش پایین رفتن تا کونشو بگیرن. تیم با پوزخند گفت: دقیقاً. تو یه کون خیلی قشنگ داری.
جِن با طعنه گفت: دوستش داری؟ زیادی بزرگ نیست؟
تیم جواب داد: کونت سفت و گرده. تو یه کون زیبا داری. گوشیتو بده به من.
جِن گیج شد: گوشیم؟ تیم در حالی که دستشو توی جیبش کرد، گفت: خب، میتونم با گوشی خودم عکس بگیرم…
جِن گفت: اوه، نه. توی کیفش گشت و گوشیشو به سمتش پرت کرد:
اینجوری عکسای شرمآور روی اینترنت پخش میشن.
تیم با گرفتن گوشی گفت: دقیقاً. منظورم اینه، نمیخوای کار احمقانهای بکنی.
جِن با خنده گفت: اصلاً و ابداً. به هر حال من یه زن خیلی محترمم. هیچوقت کار وحشیانه یا خارج از کنترلی نمیکنم. اینو میدونی، مگه نه؟ با لبخند بهش نگاه کرد و پاهاشو یه کم بیشتر باز کرد.
تیم با جدیت سرشو تکون داد: البته که نه. و به هر حال، تو یه رابطه متعهدانه داری، پس معلومه نمیخوای کسی فکر کنه کار نامناسبی کردی. حالا بچرخ تا سینههاتو ببینم.
جِن همچنان با خنده چرخید و کمرشو قوس داد تا سینههاشو نشون بده. نمیتونست باور کنه داره این کارو میکنه، توی اتاق هتلش ایستاده، لباس تنگش دور کمرش جمع شده، به یه مرد غریبه اجازه میده از کون و سینههاش… و کُسش، عکس بگیره. وقتی نفسهاش تندتر شد، لبخندش کمرنگ شد. چشمهاش با تیم قفل کرد و پشت شوخیها و لبخندهای تیم، یه شهوت دید که بازتاب شهوت خودش بود. برای یه لحظه طولانی، همونجا روبهروی هم ایستادن. آروم، در حالی که چشمهاش به تیم دوخته شده بود، جِن بندهای نازک اسپاگتیمانند لباسشو از شونههاش پایین کشید. پارچه جمعشدهی لباس رو از باسنش پایینتر برد و گذاشت تا دور پاهاش روی زمین جمع بشه. بالاخره از کفشهای پاشنهبلندش بیرون اومد و یه قدم به سمت تیم برداشت. تیم با صدایی گرفته گفت: تو فوقالعادهای. بعد دوباره لبخند طعنهآمیزش پیداش شد وقتی یه عکس دیگه گرفت.
جِن سرشو تکون داد: باز عکس؟
تیم با شوخی گفت: خب، شرط میبندم دَن پیرمرد از اینا حسابی حال میکنه. جِن در حالی که نزدیکتر میشد تا عصبی بودنشو پنهان کنه، گفت: باشه. بیا چندتا عکس بگیریم که واقعاً بهش حال بده. با تصمیم قاطع، قبل از اینکه جا بزنه، جِن شلوار تیم رو گرفت، دکمهشو باز کرد و جلوی تیم زانو زد. گفت:
چندتا عکس بگیر که واقعاً دیوونش کنه.
زیپ تیم رو پایین کشید و شلوارشو درآورد. وقتی کیر تیم از شورتش بیرون پرید، جِن آروم زمزمه کرد: خدای من. حتی نیمهسفت، بلند، کلفت و رگدار بود، کاملاً متفاوت از دَن. جِن با خودش فکر کرد که به هر حال، کیرهای دیگهای دیده بود. کیرهای دیگهای رو لمس کرده بود، ولی هیچوقت یه غریبه، و هیچوقت وقتی با یه مرد دیگه بود. بالای سرش، تیم از لذت ناله کرد و این انگار برای آروم کردن اعصاب کافی بود. با لبخند بهش نگاه کرد، به صورت پر از شهوتش وقتی طول کیرشو نوازش میکرد. به لنز دوربین گوشیش نگاه کرد. به خودش گفت که دَن اینو میخواد. بارها گفته بود. قبلاً بارها ساک زده بود، وقتی لبهاش دور نوک کلفت تیم بسته شد، فکر کرد. این بار تیم از دهنش لذت میبره، از زبونش که دورش میچرخه، و بعداً دَن از دیدن عکسای این کیر بلند و کلفت که بین لبهاش غیبش میزنه، لذت میبره.
تیم ناله کرد: اوه، آره، خیلی خوبه.
جِن از شهوت میلرزید. حس شیطنت میکرد، زانو زده اونجا، عریان، با ولع سرشو روی کیر تیم بالا و پایین میبرد در حالی که تیم هر از گاهی عکس میگرفت. تیم دوباره ناله کرد:
خیلی خوبه. اوه آره، خیلی خوبه. لعنتی.
جِن با لبهاش که به کیر کلفت تیم چسبیده بود، غرغر کرد:
آره. میخوام منو بکنی. بکن منو، تیم.
تیم با ناله کیرشو از دهن گرم جِن بیرون کشید. دستهای قویش شونههای جِن رو گرفت و بلندش کرد. جِن از هیجان میلرزید وقتی تیم آروم اونو به سمت تخت هل داد.
تیم با چشمای پر حرارت غرید: این چیزیه که میخوای؟
جِن با نفسزنان گفت: آره. اینو میخوام.
تیم دستهاشو محکم روی سینههای پرنفس جِن گذاشت و فشارشون داد و نوازش کرد. وقتی انگشتهاش با نوک سینههای حساسش بازی کرد، جِن ناله کرد.
جِن نفسزنان گفت: آره. تو یه کیر قشنگ و بزرگ داری. عاشق ساک زدنشم. حالا میخوام منو بکنی. با اون کیر قشنگ وبزرگ بکن منو، تیم.
وقتی تیم با خشونت اونو روی تخت هل داد، جِن فریاد کشید. مثل یه حیوون، روش پرید. وقتی دهنش به سینههاش چسبید و با خشونت مکید و گاز گرفت، جِن ناله کرد. جِن در حالی که تیم از پهلوهاش بوسید و گاز گرفت، نفسزنان گفت:
اوه، تیم. آرومتر… اوه، وای… اوه… اوه… خدای من!
وقتی تیم صورتشو توی کس جِن فرو کرد، فریاد کشید. باسنشو قوس داد تا بهش برسه وقتی زبونش لبهای خیسشو باز کرد و با شدت به کلیتوریسش ضربه زد. خدای من، خدای من، خدای من! آره، همونجا. آره، آره، آره، آره. اوه. اوووه، خدای من! کل بدن جِن از لذت قوس برداشت و وقتی ارگاسم ناگهانی و شوکهکنندهای ازش عبور کرد، میلرزید. نفسزنان روی تخت افتاد. با لرز به بالا نگاه کرد و دید تیم بالای سرش ایستاده، آخرین لباسهاشو پرت کرد کنار. بدون کتوشلوار رسمی، قوی، عضلانی و وحشی به نظر میرسید. کیر بلند و کلفتش با غرور جلوی شکم سفتش ایستاده بود.
تیم غرید: بهم بگو. بگو چی میخوای؟
جِن نفسزنان گفت: میخوام… میخوام منو بگایی. لطفاً، بکن منو.
تیم نزدیکتر شد، با یه دست کیرشو گرفت و به سمت کُس خیس جِن هدایتش کرد. توی دست دیگه…
جِن خندید: گوشیم؟
تیم با قاطعیت گفت: میخوام دَن پیرمرد اینو ببینه. میخوام اون منحرفت لحظهای که کیر من… کیر یه غریبه… وارد کُس زنش میشه رو ببینه. میخوام اون منحرف اینو داشته باشه برای حال کردن… کُس زیبای جِن که کیر یه مرد دیگه رو میبلعه… کیر!
جِن وقتی نوک کیر تیم واردش شد، ناله کرد، لبهاشو باز کرد و آروم کشش داد. از حرفهاش و حس شیطنتآمیز و پلید کیر غریبه تو خودش میلرزید. فهمید که داره این کارو میکنه. داره به یه مرد غریبه اجازه میده بکندش. کل بدنش قوس برداشت تا بهش برسه وقتی ساقه بلند کیر تیم آروم پرش کرد. تیم ناله کرد:
آره. قراره از دیدن این خوشش بیاد.
جِن با غرغر گفت: گوشیو بذار کنار. اون گوشی لعنتی رو بذار کنار و منو بکن.
تیم با لبخند شیطنتآمیز گفت: این چیزیه که میخوای؟
و گوشیشو آروم پرت کرد کنار. جِن بهش نگاه کرد و از نگاه گرسنه تو چشمهاش هیجانزده شد:
آره. میخوام منو بکنی. تیم آروم کیرشو عقب کشید تا فقط نوکش توی کُس خیس جِن بمونه. گفت:
میخوای یه مردی که تازه باهاش آشنا شدی بکنتت. یه غریبه، که با کیرش پُرت کنه؟
جِن زیرش پیچوتاب خورد: آره. حالا بکن منو.
وقتی تیم کمرشو گرفت، جِن نفسش بند اومد. چشمهاش به تیم قفل شد وقتی بدنش به سمتش قوس برداشت. با یه غرش، تیم توش فرو رفت و با یه حرکت سریع پُرش کرد. باسنشون با هم تکون خورد، لبهای خیس جِن باز شد تا اونو عمیق تو خودش بگیره. کل بدن جِن وقتی تیم بارها و بارها توش فرو میرفت، مورمور شد، ضربههای عمیق، ثابت و قوی که بارها و بارها پُرش کرد. از این حس و فکر غیرقابلتکون شیطنتآمیز این کار لذت میبرد. لذت وحشی و حیوانی بالا رفت و وقتی دوباره به ارگاسم رسید، منفجر شد. با فریاد گفت:
خدای من! بدنش
دور کیر در حال ضربه زدن تیم میلرزید: هنوز… داری ادامه میدی؟
تیم با لبخند گفت: هنوز تموم نکردم. اصلاً.
جِن با ناله پاهاشو دور کمر تیم حلقه کرد و عمیقتر کشیدش تو خودش:
اوه… خدای… من…
خودشو رها کرد، با لذت ممنوعه و وحشی ناله کرد و فریاد زد. تمام مدت چشمهاش به تیم بود، بدن نا آشنا شو که روش حرکت میکرد نگاه میکرد، به صورت غریبهاش خیره شد وقتی با غرش توش فرو میرفت. شهوت و لذت بالا رفت، با فریادهای ناامیدانهاش دوباره به اوج رسید و دیوونهوار دوباره شروع به بالا رفتن کرد. یهو تیم تو گاییدن بهظاهر خستگیناپذیرش مکث کرد:
این چیه؟
جِن با نفسنفس گفت: چی؟
یه لحظه طول کشید تا بفهمه یه صدای جدید داره تو نالهها، غرشها و صدای برخورد گوشت به گوشت نفوذ میکنه. یه صدای زنگدار، پرندهمانند. یه لحظه دیگه طول کشید تا جِن صدا رو بشناسه:
اوه، گوشیمه.
تیم در حالی که آروم دوباره توش فرو میرفت، گفت: جدی؟ حالا یکی داره بهت زنگ میزنه؟
جِن نفسزنان گفت: هشدار پیام. احتمالاً… اوه… دَن.
تیم خندید: دَن؟ دَنِ پیرمرد!؟
جِن وقتی تیم سریع از بدنش بیرون کشید، ناله کرد. وقتی بدون تیم توش حس خالی بودن شوکهکنندهای داشت. با دیدن اینکه تیم وقتی بلند شد کمی تلو تلو خورد، خیالش راحت شد. با سرگرمی نگاه کرد که کیر کلفتش جلوش تکون میخورد وقتی دنبال گوشی روی زمین گشت و گرفتش. تیم با لبخند به گوشی نگاه کرد:
هی، چندتا رو از دست دادیم.
پیام از دَن: «عکس داغ»
جِن صورتشو تو دستهاش قایم کرد و با خودش فکر کرد دَن درباره کدوم یکی از عکسای شیطنتآمیز حرف میزنه: خدای من.
تیم خوند: تیزپاز شیطون
جِن دستشو دراز کرد: گوشیو بده به من.
تیم خوند: «خوابم برد.»
از نشون دادن تو بار خوشت اومد؟ بدبخت، همه سرگرمی رو از دست داده. این عکسای جدیدمونو براش بفرستم؟
جِن گفت: نه! گوشیمو بده.
تیم با خنده نوشت: هنوز بیداری؟ من که قطعاً بیدارم. و کیر سفتشو تکون داد.
جِن گفت: گوشیو بده به من!
تیم با پوزخند روی تخت پرید: لعنتی، میدم بهت.
جِن وقتی تیم اونو روی شکم چرخوند و خودشو روش انداخت، جیغ کشید. حس کرد کیر لیز و سفت تیم بین رانهاش فشار میآره. نفسزنان گفت: این منظورم نبود.
وقتی تیم دوباره توش نفوذ کرد، به ناله تبدیل شد.
تیم تو گوشش گفت: بفرما. باید واقعاً بهش جواب بدی.
و دوباره شروع به ضربه زدن کرد، حتی سختتر و پرشورتر از قبل. گوشی جلوی صورت جِن افتاد. تیم با غرش گفت:
برو، جوابش بده.
و به کوبیدن توش ادامه داد. جِن با دستوپا زدن گوشی رو گرفت و سعی کرد یه جواب تایپ کنه.
جِن: نمیتونم حرف بزنم بعداً زنگ میزنم
تیم حالا با شدت توش فرو میرفت. کل بدن جِن از شدت ضربههاش میلرزید. فهمید که تیم داره با فکر اینکه جِن با دَن تلفنی حرف میزنه در حالی که اون داره میکنتش، دیوونه میشه. این ایده و ضربههای قوی تیم لذتشو به اوج برد. بهطور مبهمی حس کرد گوشی دوباره و دوباره زنگ میزنه.
دَن: مست کردی؟ خخخ
دَن: جِن؟
دَن: خوبی؟
دَن: جِن؟!؟
میدونست باید یه چیزی جواب بده. با ناامیدی سعی کرد به گوشی بچسبه تا یه جواب تایپ کنه.
جِن: بعداً زنگ میزنم
جِن: شب بخیر
با این حرف گوشی رو کنار زد و باسنشو به عقب هل داد تا با کیر در حال ضربه زدن تیم ملاقات کنه. یه ارگاسم دیگه روش خراب شد و تیم روش غرید، کیر غریبهشو عمیق توش فرو کرد.
جِن به بار خالی هتل زل زد. بقیه شرکتکنندههای کنفرانس توی لابی حرکت میکردن، به سمت سمینارهای صبح میرفتن. مطمئن بود که تیم بینشونه، ولی نمیدونست کجاست. شب رفته بود…
بعد از… یه بخش از ذهنش از این فکر فرار کرد، ولی همزمان حس مورمور روی پوستش… نوک سینههاش… دیوارههای کسش. به گوشیش نگاه کرد. تو دستش داغ به نظر میرسید. هنوز جرات نکرده بود پوشه عکسا رو باز کنه. باید این کارو تموم میکرد. به این فکر کرد که آیا وقتی موقعش برسه واقعاً جرات داره چیزی بگه. انگشتهاش میلرزید وقتی شماره دَن رو گرفت.
دَن با شادی جواب داد: سلام، عزیزم.
منبع: https://www.sexstories.com/story/83354/conference_sex_-_jenn_039_s_story
نوشته: آق فریدون
11 پاسخ به “سکس کنفرانسی”
خب این اولین داستانیه که منتشر میشه. دو تا دیگه هم فرستادم.مشتاقم نظراتتون رو ببینم.اگه استقبال بشه، ادامه میدم 🙏 🙏
ترجمه خوب و روونی بودآفرین
اول اینکه مشخصه که برای ترجمه، زحمت کشیده شده اما ر ادامه، به نظرم خودت هم قبل از ارسال، یک بار بخونش. اینجوری متوجه اشتباهات ات میشی.به عنوان مثال، مشخصه که دِن، همسر جِن و همون پیرمرد با فانتزی های منحرف هست اما جِن، گاها، به عنوان پسرم ازش یاد میکنه.به نظرم پس از ترجمه، بومی سازی اش کن. حتی با اسامی آشناتر. به هر حال ممنون.
@sساسانs
@Arash.Ria
جالب بود. فکر میکنم این فانتزیای بیغیرتی وارداتی از اونوره؛ چون ایرانیا معمولاً ناموس پرستن. البته این نظر شخصی منه. ممنون بابت زحمت ترجمه و ویرایش؛ ولی این جمله:« یه عالمه دختر دانشجوی لخت توی جکوزی که التماس میکنن براشون ساک بزنم.» ما اصطلاح ساک زدن رو فقط واسه آقایون استفاده میکنیم. اینم تفاوتهای زبانی!
@freya
خودت ترجمه کردی؟ یا AIمن اولین داستانی که تو این سایت گذاشتم به اسم “ شرط بندی روی کون” ، از همین منبعی بود که گذاشتی ۱۴ سال پیش ، هنوز اگه سرچ کنی هستاون موقع حتی یه نرم افزار درست حسابی فارسی نویسی نداشتم ، و تایپش از ترجمه اش بیشتر طول کشیداگه ترجمه خودت باشه که خسته نباشی
@miago
داستان خوبی بود.منم عضو همین سایت هستم و چون ازمرورگر کروم استفاده میکنم تمام مطالبش برام ترجمه میشه .
داستان خوبی بود حتما ادامه بزار ترجمه ها واقعا عالین