راننده‌تاکسی (۲)

پیرمرد افغانی با صدای خشن گفت آره می‌آد. بهش گفتم: «دیدم با زنم چیکار کردی، چطور اون رو گاییدی.» گفت: «متوجه بودم بیداری، اما وقتی چیزی نگفتی، فهمیدم اشکالی نداره، زنتو مال خودم کردم.» به ترانه گفتم می‌آد. به من نگاه کرد و دیدم عصبی‌ست، اما چشمان‌اش برق می‌زد؛ حالا در دوره باروری‌اش بود، مثل گل‌های بهاری که منتظر باران بارورکننده‌ان.
علی زودتر از انتظار رسید، در رو باز کردم؛ ترانه فقط نشست و به اون نگاه کرد، چیزی نگفت، اما بدن‌اش لرز خفیفی داشت. هنوز کثیف و زشت به نظر می‌رسید، چاق و پر از موهای سیاه چرب، مثل یه غول از قصه‌های هزار و یک شب، اما غولی که حالا سلطان خونه‌مون شده بود. دست ترانه رو گرفتم و بلندش کردم، به سمت علی بردم – حالا می‌دونست می‌خواد بچه افغانی به اون بده.
علی دست‌اش رو با مالکیت گرفت و به سمت اتاق خواب بالا برد، انگار داره برده‌اش رو می‌بره. نزدیک نگه‌اش داشت، به چشمان آبی‌اش خیره شد و گفت: «لباس‌هات رو دربیار و برایم روی تخت دراز بکش، آماده شو امروز بدجور میکنمت اینبار تو هم بیداری و شوهرت خودش دعوتم کرده» ترانه مثل خواب‌زده، با دست‌های لرزان حرکت کرد و لباس‌ها رو یکی یکی درآورد، بدن سفید و ظریف‌اش رو عریان کرد. علی هم لخت شد، بدن چاق و پر مویش رو نشان داد، و زود کنار ترانه روی تخت دراز کشید، دست‌های زمخت‌اش رو روی سینه‌های کوچک‌اش گذاشت و مالید. به من نگاه کرد و گفت: «کاندوم استفاده نمی‌کنم، داخل کس تنگ‌اش خودم رو خالی می‌کنم، تا بچه‌ام رو بهش بدم.» گفتم: «آره، می‌خوام. می‌خوام بچه بهش بدی، تو صاحب زنم بشی.» ترانه به من نگاه کرد؛ می‌دونست برگشتی نیست. این پیرمرد زشت افغان، پدر اولین بچه‌اش می‌شه و افغانی خواهد بود – با پوست تیره، چشمان بادامی و موهای سیاه، مثل مهاجرانی که در کوچه‌های تهران پرسه می‌زنن!
پیش‌نوازی در کار نبود؛ فقط روی‌اش رفت، وزن سنگین‌اش ترانه رو زیر خودش له کرد، و کیر سیاه و کلفت‌اش رو بالا و پایین بین لب‌های صورتی کس‌اش مالید، سرش رو روی کلیتوریس حساس‌اش فشار داد تا مایعات شفاف بیرون بزنه و ترانه آه بکشه. ترانه زود شروع کرد به ناله کردن، انگار موسیقی سنتی ایرانی – مثل آوازهای شورانگیز – در وجودش نواخته می‌شد، بدن‌اش لرزید و خیس‌تر شد. تقریباً به ارگاسم رسوندش، کلیتوریس‌اش رو با سر کیرش ماساژ داد تا جیغ بکشه، و بعد با یک فشار وحشیانه، تا ته داخل‌اش کرد، کیر ۲۵ سانتی‌اش کس تنگ ترانه رو باز کرد و پر کرد، انگار داره فتوحات می‌کنه یه سرزمین بکر. بی‌حرکت موند، عمیق داخل کس ترانه فرو کرد، در حالی که اون فریاد زد و ارگاسم شد، اسپاسم‌های بدن‌اش دور کیر سیاهش پیچید؛ دست‌هاش دور گردن پرموی‌اش حلقه شد و پاهاش دور ران‌های ضخیم و چاق اون پیچیده، تسلیم اون شده بود. رفتم نزدیکتر؛ کس کوچک ترانه حالا کشیده و متورم بود، لب‌هاش دور کیر علی پیچیده مثل یه حلقه تنگ بود، مایعات سفید از اطرافش بیرون می‌زد، و صدای خیس هر حرکت بلند بود.

علی آهسته شروع کرد به تلمبه زدن، هر ضربه‌اش عمیق و محکم، کیرش رو تا ته فرو می‌کرد و بیرون می‌کشید، گاهی می‌چرخوند تا دیواره‌های کس‌اش رو بیشتر تحریک کنه؛ ترانه با اون هماهنگ شد، کمرش رو بالا می‌برد تا عمیق‌تر بکنه توی کسش، تا اینکه سریع‌تر شدن و به ریتم هماهنگی رسیدن – مثل رقص دو نفره در عروسی‌های اروپایی، اما رقصی پر از شهوت و تصاحب. صدای آه و ناله‌های ضعیف ترانه رو می‌شنیدم، که حالا بلندتر شده بود: «تا ته بکن، علی، کیرت داره منو پر می‌کنه.» در حالی که آلت سیاه علی داخل‌اش حرکت می‌کرد، عرق‌اش روی بدن سفید ترانه می‌ریخت. نگاه‌شون می‌کردم: همسر سفید کوچکم زیر این مرد سیاه چاق پرمو پیر، که حالا مثل یه سلطان افغانی اون رو تصاحب کرده بود، مصمم به دادن بچه‌اش، آب اش رو عمیق خالی کنه و رحم‌اش رو مال خودش کنه. و در حالی که تماشاشون می کردم، می‌دونستم این صحنه رو بارها در ماه‌های آینده خواهم دید – هر شب، با جزئیات بیشتر، تا وقتی باردار بشه و از اون بچه‌ای داشته باشه، بچه‌ای که نماد هرزگی کامل باشه. شاید این شروع یک داستان جدید بود، پر از رازهای پنهان در دل شب‌های تهران، جایی که عشق و هوس مثل چای و قلیان با هم مخلوط می‌شن، و مرزهای سنتی شکسته می‌شن زیر وزن شهوت‌های ممنوعه.
چند روزی از اون شب اول گذشت، اما صحنه مثل یه فیلم تکراری در ذهنم می‌چرخید. علی، اون پیرمرد افغانی زشت و کثیف، با کیر سیاه و کلفت‌اش که مثل یه هیولا کس ترانه رو باز کرده بود، حالا بخشی از زندگی روزمره‌مون شده بود. ترانه، با اون بدن سفید و ظریف‌اش، زیر وزن سنگین علی می‌لرزید و ناله می‌کرد، در حالی که من فقط نگاه می‌کردم و کیرم سفت می‌شد از تحقیر و هیجان. اما اون شب دوم، وقتی علی دوباره اومد، همه چیز بی‌پرواتر شد. ترانه حالا بیدار بود، عصبی اما خیس، و علی با لبخند زشت‌اش به من گفت: بیا کمک کن، مرد بی‌عرضه. زنتو نگه دار تا بهتر بتونم کس‌اش رو پاره کنم. پاهاش رو باز نگه دار، تا کیرم تا ته فرو بره !

تحقیر مثل یه چاقو به قلبم فرو رفت. من، رضا، شوهر ترانه، حالا باید کمک کنم تا این غریبه کثیف و زشت با کیر سیاه و کلفتش زنمو باردار کنه؟ اما این فکر، این حس مالکیت از دست رفته، بجای اینکه منو بشکنه، آلت‌ام رو بیشتر سفت کرد، انگار یه هیجان تاریک و ممنوعه تو وجودم بیدار شده بود. بلند شدم و رفتم کنار تخت، دست‌هام رو روی ران‌های سفید و نرم ترانه گذاشتم، انگشت‌هام تو گوشت لطیفش فرو رفت، و پاهاش رو تا جایی که می‌تونستم باز کردم، تا واژن صورتی و تنگش – که حالا از مالش کیر علی خیس و متورم شده بود – کامل باز بشه. ترانه ناله‌ای کشید، چشمان آبی روشن‌اش پر از شهوت مخلوط با شرم بود، حس می‌کردم بدنش داره می‌لرزه از انتظار، کلیتوریس قرمز و حساسش مثل یه دکمه متورم بیرون زده بود، و هر نفسش می‌گفت که داره لذت می‌بره اما هنوز یه ذره ترس از بزرگی کیر علی تو وجودش مونده.

علی خندید – خنده‌ای زشت و پر از دندان‌های زرد و کج که مثل یه حیوان وحشی به نظر می‌رسید – و گفت: «آفرین، رضا، حالا ببین چطور کس سفید زنتو با کیر سیاه‌ام می‌گام. تو فقط یه تماشاچی هستی، این کیر منه که بچه رو بهش می‌ده، نه اون کیر کوچولوت که حتی نمی‌تونه کس‌اش رو درست پر کنه.» خشونت تو صداش بود، دست‌های زمخت و پر مویش رو روی پهلوی ترانه گذاشت و با یه فشار ناگهانی، کیر کلفتش رو – که رگ‌های برجسته‌اش مثل طناب‌های ضخیم پف کرده بود – عمیق‌تر فرو برد. ترانه جیغ کشید، حس کرد عضلات کس تنگش داره کشیده می‌شه، دیواره‌های داخلی‌اش که هنوز به بزرگی کیر علی عادت نکرده بود، دور رگ‌های کلفت کیر علی پیچیده می‌شد، انگار کسش داره پاره می‌شه اما همزمان پر از لذت می‌شه – گرمی و سفتی کیر که هر سانتی‌متر رو حس می‌کرد، کلیتوریسش رو با هر فشار تحریک می‌کرد، نفس‌هاش بریده‌بریده شد و گفت: «آخ، علی… کیرت داره منو دیوونه می‌کنه، بزرگه و به سختی جا می‌شه تو کسم!» علی سرعت گرفت، تلنبه‌هاش محکم‌تر شد، هر ضربه صدای خیس و چسبناک کس ترانه رو بلندتر می‌کرد، مایعات شفاف و گرمش روی ران‌هاش می‌ریخت و حتی به دست‌های من می‌رسید. من پاهاش رو محکم نگه داشتم ، کیرم تو شلوارم شق کرده بود و نبض می زد. ترانه جیغ می‌کشید: «تا ته بکن، علی… آخ، کیرت داره دیواره‌های کس‌ام رو می‌کشه، عضلات داخلش داره دور رگ‌هات منقبض می‌شه، با آبت پرم کن!» حس ترانه پر از شهوت بود، بدنش داغ شده، کسش با هر تلمبه کشیده می‌شد و پر می‌شد، انگار هر بار اولین باره، بزرگی کیر علی هنوز براش چالش‌برانگیز بود، درد اولیه به لذتی تبدیل می‌شد که نمی‌تونست انکار کنه.

علی با خشونت بیشتر، دستش رو دور گردن ترانه حلقه کرد – نه اونقدر محکم که آسیب بزنه! علی حالا با خشونت بیشتری پیش می‌رفت، انگار می‌خواست مالکیتش رو با تمام وجود به رخ بکشه. دست‌های زمخت و پرموی‌اش رو دور گردن ترانه حلقه کرد – نه اونقدر محکم که آسیب بزنه، اما با یه فشار ملایم و تهدیدآمیز که حس سلطه‌اش رو فریاد می‌زد. ترانه رو به حالت داگ‌استایل روی تخت قرار داد، بدن سفید و ظریفش مثل یه مجسمه مرمر زیر نور طلایی خورشید که از پنجره نیمه‌باز اتاق خواب می‌تابید، می‌درخشید. موهای بلوندش مثل آبشاری طلایی روی شونه‌های لاغرش ریخته بود، و با هر نسیم خنکی که از پنجره می‌اومد، موهاش مثل رقص نور خورشید موج می‌زد. پوستش، سفید و بی‌نقص، انگار از ابریشم ساخته شده بود، و کمر باریکش که به سمت باسن کوچک و گردش خم شده بود، یه انحنای کامل داشت که هر مردی رو دیوونه می‌کرد. سینه‌های کوچیک و خوش‌فرمش آویزون بود، نوک‌های صورتی و حساسش سفت شده بود از هیجان، و کس صورتی و تنگش، که حالا خیس و متورم از انتظار بود، بین پاهای سفیدش مثل یه جواهر می‌درخشید. نور خورشید روی پوستش بازی می‌کرد، هر قطره عرق روی کمرش مثل الماس می‌درخشید، و ترانه، با چشمان آبی روشن که حالا پر از شهوت و یه ذره ترس بود، ناله‌ای کرد و گفت: «علی، آروم‌تر… کیرت هنوزم برام بزرگه.» حس ترانه پر از تنش بود، بدنش از هوس می‌لرزید، اما بزرگی کیر علی و خشونتش یه حس ترس و لذت مخلوط رو تو وجودش بیدار کرده بود. علی خندید، خنده‌ای پر از غرور، و گفت: « این کس مال منه، آماده شو که پاره‌اش کنم.» دستش رو تو موهای طلایی ترانه فرو برد، انگشت‌هاش موها رو محکم گرفت و سرش رو به عقب کشید، انگار داره یه اسب وحشی رو رام می‌کنه، و ترانه جیغ خفیفی کشید، حس کرد گردنش کشیده شده و کسش از این خشونت خیس‌تر شده.

نوشته: سایه شهوت

ادامه…

بازدید 11,157

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

13 پاسخ به “راننده‌تاکسی (۲)”

  1. این داستان کپی برداری از روی داستان کمیک (راننده تاکسی پاکستانی) هستش

  2. داستان رو کپی میکنی حداقل یه تغییراتی بده که فحش ندن بهت .خوب اسکل نمیفهمی و نمیدونیافغانها توی ایران ،نه حساب بانکی دارننه گواهینامه بهشون میدننه میتونن ملک بخرننه میتونن ماشین بخرننه …

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید