سلام من اسمم نیماس 37 سالمه و مطلقه م
یه کارگاه بلوک زنی اطراف تهران دارم .
از بیست سالگی مشغول به این حرفه شدم و تا الان شاید 100-200نفری نیرو عوض کرده باشم.
در میان این نیرو ها هم ایرانی از شهرستانای مختلف بودن و هم گاهی پیش میومد نیروی افغان میگرفتم. این شغل چون حالت فصلی داره حدوداً در فصل سرد سال نیرو های من نصف میشن و فقط یک دو نفر نگه میدارم برای بار زدن و کار های جزیی ب همین خاطر خروجی نیرو هامون خیلی زیاده.
پارسال تو فصل سرما اون دو نفری که قرار بود بمونن ی فرصت شغلی بهتر گیرشون اومد و قرار شد برن . منم شرط گذاشتم ک نیروی خوب برام بیارید و خودتون با دریافت مابقی پولتون میتونید برید .
اینا هم قبول کردن.
توی کارگاه دو تا سرویس یک خوابه برای موندن کارگرا ساختم که بتونن راحت باشن و هم اینکه انرژی و وقتشون برای رفت و آمد تلف نشه و بازدهی کارمون هم متغیر نباشه.
خلاصه این دو نفر یه خانواده افغان معرفی کردن که یه پدر و پسر بودن همراه مادر خانواده.
منم بعد از تحقیقات و تایید شدنشون توسط کارفرمایان قبلی پذیرفتم که شروع به کار کنن و همونجا بمونن.
پدر 29 ساله و پسر 12 سالش قرار بود کارا رو انجام بدن .
و مادر خانواده 25 سالش میشد
چند روز گذشت و مستقر شدن. همه چی عالی بود براشون هم اینکه حقوق نگهبانی بهشون تعلق میگرفت و هم حقوق کار روزانه
خیلی خوشحال ب نظر میومدن من هم راضی بودم ک کارم لنگ
نمونده.
پسر اسمش سمیر بود. پدرش ویس و مادرشم فائزه
نزدیک به یکی دو ماهی گذشت و من بیشتر وقتم کارگاه بودم برای حساب کتاب و راه انداختن مشتری و…
بعد از کلی اصرار و تعارفات طولانی و رگباری یه شب قرار شد بمونم و شام مهمون خونشون بشم. من تا اون شب اصلا خانم خونه رو از نزدیک ندیده بودم همیشه از دور یه سلام گذرا میکردیم و رد میشدیم.
بدون هیچ چشم داشتی موقع رد شدن و پذیرایی صورتشو دیدم و دیدم چهره شرقی خیلی جالبی داره . واقعاً مثل کره ایا و ژاپنیا بود . چشم بادامی اما درشت و کشیده . موی مشکی پر کلاغی و واقعا لَخت کل موهایی که من از زیر روسری دیدم که تو صورتش ریخته بود از ی دسته کوچک بیشتر نبود اما انقدر نرم و لخت بود که تو هوا می رقصید.
پوست شفاف و سفید و هیکل بدون چربی و اضافات.
من از زیباییش لذت بردم ، مهمان نوازی و دستپخت خوبش هم شب خوبی رو برام ساختن.
با پسرا پاسور زدیم و اخر شب شد و من برگشتم خونه.
فردای اون روز ویس زنگ زد گفت مهندس من مشکلی برام پیش پدرم فوت کرده اگر نرم افغانستان خانواده با مشکل مواجه میشن ازم اجازه خواست که خانوادش بمونن . منم قبول کردم اما گفتم که باید نیرو بگیرم و با یک نفر نمیچرخه.
گفت من یک ماه نیستم ولی ب جای من زنم میاد و کار یدی هم میکنه. ولی نیروی غریبه نیار بغل زنو بچم.
منم قبول کردم ولی گفتم اگه نتونن مجبورم نیرو بگیرم.
ویس رفت افغانستان و منم هر روز کارگاه بودم و فائزه بیشتر باهام در ارتباط بود . از حالت غریبگی در اومده بودیم در حد حرفای کار و معمولی باهم راحت بودیم. ولی در حضور پسرش بیشتر ساکت میموند.
یک هفته ای گذشت که یکی از باغ های اطراف بهم زنگ زدن و از دست سمیر شکایت کردن ک بچه مهمونمونو زده و بیا اینجا .
منم رفتم دیدم با پسر مهمون باغ همسایه دعواش شده و با ی تیکه بلوک زده تو سرش و سرش شکسته .
اینا گفتن یا میندازنشون بیرون یا 110خبر میکنیم ک برای تو هم بد میشه.
گفتم ی مدت بهم مهلت بدید درستش کنم. ی هفته مهلت گرفتم و خرج درمان بچه رو هم دادم.
رفتم فائزه رو صدا زدم و گفتم باید از اینجا برید یک هفته مهلت دارید وگرنه پلیس بیاد هم من بدبخت میشم هم شما.
فایزه اشک تو چشماش جمع شد و افتاد ب خواهش تمنا وسط زمستون مارو آواره نکن و یه کاری بکن ک اینا پشیمون شن و پسرشو گرفت ب باد کتک و کلی سر و صدا و منم گفتم من تلاشمو میکنم اما ب فکر باشید اگه قبول نکردن برید.
من رفتم پیش صاحب باغه و دیدم اصلا وا نمیده و از افغانیا تنفر داره کلا بهونه کرده برا اینکه اینا نباشن.
دوباره برگشتم تو بلوک زنی در خونشونو زدم و درو باز کرد رفتم تو همون که لحظه چای اورد بار سیمان رسید و سمیر رفت با کمک کارگرایی ک سیمانو آوردن خالیش کنن.
شرایط رو برای فایزه گفتم و گفت الان شوهرم معلوم نیست کی برگرده .زنگ زدم فک کنم بیشتر بمونه برای کارای ارث و میراث.
آقای مهندس خواهش میکنم یبار دیگه تلاش کن جبران میکنم.
من با اینکه از زیباییش لذت میبردم اما هیچوقت تا همون لحظه هم تو ذهنم فانتزی رو نساخته بودم.
ولی جبران میکنم گفتنش یجور خاصی بود منو برد تو فکر…
من گفتم یبار دیگه ب احترام تو که داری بار حماقت پسرتو به دوش میکشی رو میندازم اما آخرین باره …
خیلی خوشحال شد و گفت حتماً باید بمونی و شام باهم بخوریم
.یکم سمیرو نصیحت کن که اینقدر شر نباشه
بالاخره ما در اینجا غریبیم شما در مورد زندگی ایران بهتر بلدید راهنمایی کنید.
باشه حتماً میمونم
و رفتم داخل کارگاه تا پول سیمان و کارگرا رو پرداخت کنم.
سمیر رو گرفتم به کار و دستگاه ها رو سرویس کردیم .بعد چند ساعت قبل از شام رفتم دم ویلای باغ همسایه و باهاش حرف زدم اینم هیچ جوره قبول نمیکرد و زنگ زد ب پدر مادر مهمونشون و در میون گذاشت و طرف نه گذاشت ن برداشت گفت پنجاه میلیون تومن میگیرم در صورتی که کل هزینه هاش دو تومن بود و حالش خوب بود .
خلاصه من گفتم در موردش فکر میکنم تا فردا بهتون اطلاع میدم.
برگشتم داخل کارگاه و تقریباً هفت و نیم شب بود .
خونه ویس و فائزه زنگو نزده بودم هنوز در باز شد فایزه با یه لباس محلی افغان اومد درو باز کرد یه لباس سفید با گلای صورتی و مقداری تنگ و جذب بدنش بود انگار که لباس از قبل بوده و الان که هیکلش پر تر شده ب تنش جذب شده.
قد حدوداً 155 داشت و باسن گرد و بسیار خوش فرم و سینه های سفت . یک مقدار آرایش هم داشت که بهش میومد و موهاش کمی از قبل بیشتر بیرون بود و مثل پرانتز صورت گرد و سفیدش رو بین موهاش نگه داشته بود.
رفتم داخل و سلام کردم سمیر حموم بود . نشستم چای آورد و مشغول شدیم.
بهش گفتم که فائزه طرف پنجاه تومن پول میخواد وگرنه نمیذاره بمونید اینجا . شماهم که مدارک ندارید.
رنگش زرد شد و حالش بهم ریخت گفت مهندس ما الان چکار کنیم؟ هرچی داشتیم شوهرم خرج سفرش کرده کلا یک ماهه اینجاییم پولی در نیاوردیم. منم گفتم از شما و خدماتتون راضی ام اما من نباید تاوان حماقت پسرتونو بدم . صورت جدی منو که دید فهمید واقعا جدی تر از این حرفاس گریش گرفت و شروع کرد به درد دل کردن که آره بدبختیم بیچاره ایم از جنگ فرار کردیم حتی پول نداشتیم از مرز رد شیم . تا رسیدیم این طرف چند روز فقط خوراکمون آب بوده و کل تایم کار کردنمون تو ایران 7 ماهه ک فقط برای خرجی رفته و هیچ پس اندازی نداریم و زار میزد از روی مبل رو برویی پاشد نشست جلوی پای من و خودشو انداخت رو دستم که روی پام بود و شروع کرد بوسیدن. مهندس بخدا شما بدید بجاش براتون کار میکنیم ما جایی نمیریم و فقط ی خونه و یه کار لازم داریم اینجا بهتر جایی برای ما نیست و گریه و بوس کردن دستمو خواست ادامه بده دستمو کشیدم ک بوس نکنه چون محکم گرفته بود با سینه و صورت خورد رو شکم و کیر من. منم شلوار پارچه ای داشتم و با خوردن سینش به کیرم و بدنم.کیرم نیم خیز شد و شونه هاشو گرفتمکشیدمش عقب گفتم خواهش میکنم اینکارو نکن من از این چیزا خوشم نمیاد باید منطقی حرف بزنیم تا وقتی هم ویس برنگرده نمیتونم اطمینان خاطر پیدا کنم از اینکه حتی شما کارتونم درست انجام بدید. ضعف کار خودت رو من دارم جبران میکنم تو این فصل سرما سمیر هم 12 سالشه هر چقدر زرنگ باشه توش بچس توانش پایینه اینا رو هم تحمل کردم تا یک ماه شه شوهرت برگرده وگرنه تا الان برای هیچ کارگری از خودم نذاشتم بجاش کار کنم.
دوباره خیز برداشت برا گرفتن دستم من خواستم شونش رو نگه دارم نیاد جلو رو زانو بود شونش از دستم لیز خور و خودش افتاد بین پاهام سرش موند رو شکمم و سینش روی کیرم بود و زار زار گریه میکرد هرچی تلاش کردم بره کنار نرفت و خودشم تکونی نمیخورد .همونجوری دو دقیقه موند و منم دستم رو شونه هاش بود کمی نازش کردم و پشتش دست کشیدم دست ی موهاش کشیدم و کیرم از زیر سفت شده بود و به سینه هاش میخورد اما واکنشی نداشت
مطمئن بودم که احساسش میکنه.
با انگشت اشکشو پاک کردم گفتم پاشو ی کاریش میکنیم زشته و همینو ک گفتم صدای بستن دوش اومد و زود پرید تو آشپزخونه و صورتشو شست و مشغول غذا شد.
همه این اتفاقات از ورود من تا وقتی ک بلند شد ده دقیقه هم نشد.سمیر اومد بیرون و اول ی مقدار با تعجب بهم نگاه کرد بعد سرشو انداخت پایین سلام کرد و پیشم نشست
منم سلام کردم و کمی باهاش حرف زدم تا شام حاضر بشه.
فائزه رفت تو حموم شروع کرد لباس شستن و بعد ده دقیقه با لگن لباسا رو برد بیرون پهن کنه . و بعد چند دقیقه برگشت و بساط شام رو چید. غذا رو که خوردم گفتم که من برم خونه و خدافظی کردم کلی اصرار کردن ک بیشتر بمونم یا حداقل شب بمونم بعد برگردم.
من قبول نکردم و رفتم بیرون سوار ماشین بشم اونا اومدن بدرقه سوار شدم که راه بیفتم استارت زدم دیدم ماشین تعادل نداره پیاده شدم که ببینم چیه دیدم ماشین پنچره و زاپاسم هم پنچر بود متاسفانه ماشینو خاموش کردم و اومدن گفتن بیا داخل اقا مهندس حالا امشبو مهمون مایی.
منم رفتم داخل و چای و میوه و اینا خوردیم باهم و حرف زدیم و فیلم دیدیم.
بعد آخر شب گفتم من میرم تو دفتر میخوابم. اونجا برا خودم ی تخت و یه سری وسایل داشتم برا استراحت و اینجور مواقعی.
دیگه رفتم و داخل دفتر که تقریباً چهارصد متر فاصله داشت با خونه کارگرا و یه شلوارک پوشیدم و دراز کشیدم مشغول فکر کردن به اینکه چکار کنم با این خانواده. هزینشونو بدم یا نه و چقد قابل اعتمادن که پیش پیش پول بدم و …
یه لحظه یاد اون صحنه غروب افتادم ک چطور فائزه چسبیده بود بهم. و دوباره کیرم نیم خیز شد
تو همون فکرا بودم که خوابم گرفت.
حدود ساعت دو شب گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود که صدای زنونه گفت آقا مهندس بیداری؟
گفتم شما؟ گفت فایزه ام مهندس یه چیزی دیدم تو محوطه میشه بیاید با من بریم ببینیم چیه؟دزدی چیزی نباشه.
گفتم باشه الان میام. حوصله لباس پوشیدن نداشتم و کاپشنمو پوشیدم رو شلوارک و رفتم بیرون.
دیدم اونم یه شلوار نخی پاش بود بود و ژاکت حوله ای.
گفت آقا مهندس پشت سیلو سیمان نور دیدم بریم اون سمتی.
سیلو سیمان یه نقطه تقریباً کور بود و از خونه و دفتر دید آنچنانی نداشت ته کارگاه من میشد . گفتم سمیرو چرا صدا نکردی
گفت خواب بود. از تاریکی هم ترس داره.
افتاد جلو آروم آروم حرکت میکرد منم با ی متر فاصله پشتش بودم .
کنار دیواری که ختم میشد ب انبار سیمان یهو وایساد منم پشتش اروم سرمو بردم کنار گوشش گفتم چی شد؟ گفت صبر کن از اونجا نور دیدم
خم شد و از گوشه دیوار یواشکی نگاه میکرد و به من گفت مثل من نگا کن از گوشه دیوار .ببین چیزی نمی بینی منم تقریبا خم شده بودم روش و نگا میکردم چیز خاصی ندیدم اما فاصله کونش با کیرم کلا چند سانت بود. یهو خودشو کشید عقب و خورد ب کیرم از زیر شلوارک و همونجا موند منم خودمو عقب تر کشیدم که گفت مهندس بیا بریم اونجا رفتیم و اروم از گوشه دیوار ب اون کوچه باریکه آخر ک بین فاصله دیوار کارگاه و دیوار سوله سیمان بود و نگاه کرد . منم دوباره همونجور نگاه کردم بیشتر خم شد دوباره کیرم خورد بهش و همونجا موند گفت مهندس باهام بیا دور این سوله رو بریم و برگردیم اگه چیزی نبود خیالمون راحت میشه . رفتیم و فهمیدیم نور از باغ های بغل بود که مهمون داشتن. همونجا افتاد جلو ک برگردیم منم با فاصله خیلی کمی پشتش بودم کیرم تقریباً راست بود اما تو تاریکی معلوم نمیشد . چند قدم رفتیم یهو گفت اخ پام و خم شد دستشو گذاشت زمین.
منم کامل چسبیدم پشتش و کمرشو محکم گرفتم نیفته و کیرم خوشگل رفت لای پاش کسشو لمس کرد. دیگه منم آمپرم چسبید انقد اتفاقا پشت سر هم بود محکم چسبیده بودم وانمود کردم منم تعادلم بهم خورده و کامل کشیدمش طرف خودم بلندش کردم دست انداختم دور شکمش و ولش نکردم همونجوری تو گوشش گفتم الان خوبی؟ گفت آره مرسی بریم .
این در حالی بود ک کیرم با سفت ترین حالت ممکن لای پاش بود .
اون نقطه اخرین نقطه کارگاه بود و دید ب هیچ جایی نداشت . حتی دوربین هم اونجا رو نمیگرفت . صرف نداشت برای ی راهرو بخوای دوربین جدا بذاری…
گفتم که بذار یکم دیگه بمونیم چراغ قوه رو خاموش کن نکنه کسی واقعا بوده فرار کرده (کصشر بود برا تست خاریدنش)
گفت باشه بعد با خنده گفت مهندس من نیفتادم میشه دستتو شل کنی از دورم؟
منم گفتم ای بابا حواسم نبود.دو تا بلوک گذاشتم زمین روش نشستم گفتم توام بیا اینجا یکم بشینیم بعد میریم اونم از من شیطون تر گفت جفتمو جا نمیشیم نشست روی پام. دیگه همونجا تو اون سرما با شلوارک و هوا یخ بود من داغ داغ بودم. دست انداختم زیر ژاکتش سینه سفت و خوش فرمشو گرفتم. چشاش رفت
گردنشو خوردم و با دست چپم لپای کونشو میمالیدم.
کیرمم زیر نرمی کونش داشت حال میکرد.
دستمو از رو سینه هاش سر دادم لای پاهاش و بردم تو شرتش شروع کردم مالیدن . آه میکشید و ب خودش میپیچید انگار که اصلا سکس نداشته . فائزه واقعاً کس حقی بود بدنش یه جوری سفت و تراشیده بود انگار فیتنس کار میکرد. با اون فیس آسیایی شرقی و موهای مشکی پر کلاغی انگار که محصول اصل ژاپن بود.
کصشو همینطوری انگشت میکردم و لباشو میخوردم بعد گفت یهو سمیر بیدار نشه . گفتم بیدارم بشه تا پیدامون کنه ما کارمونو کردیم.
دوباره استرس گرفت و گفت نه نمیشه مهندس آبرومون میره. بعد گفتم باشه پس ساک بزن جم کنیم بریم.
پاشدم کیرمو جلو صورتش گرفتمو گذاشتم رو لبش و اروم کردم تو دهنش تو اون سرما داغی لبو دهنش منو میبره آسمون
تو دهنش تلمبه میزدم اونم با تمام توان مک میزد و لبشو دور کیرم عقب جلو میکرد ک زود تر بیاد بعد من سرشو نگه داشتم و کیرمو فرستادم ته حلقش و بعد چهار تا تلمبه محکم و عمقی تموم ابمو ریختم تو حلقش کلی عق زد و هر کاری کرد نصف بیشتر آبمو خورد نتونست تف کنه . شلوارکمو پوشیدم و رفتیم سمت خونه من که بعد مدتها بهم ی حالی رسیده بود انگار ی استارت ترشح تستوسترون تو وجودم بالا رفته بود بیشتر میخواستم اما چیزی نگفتم که ببینم تا کجا پیش میره. من رفتم تو دفتر و اونم رفت خونه کنار پسرش. ساعتای سه شب بود.دراز کشیدم گرمای اتاق و آرامش بعد ارضا شدنم باعث شد درجا خوابم ببره . صب هفت بود ک فائزه با سینی صبحانه و نون داغ اومد درو زد و صبحونه رو اورد داخل گذاشت و گفت مهندس جان بعد میل کردن در مورد این شکایت همسایه باید چکار کنیم ؟
گفتم که خانوم من سعیمو میکنم اما تا ویس نیاد صد درصد نمیشه کاری کرد .خودمم الان بخاطر شما فشار رومه چهار روز دیگه بدون کارگر نمیشه.
دوباره بغض کرد گفت باشه مهندس شما هوامونو داشته باشید . منم گفتم نگران نباش در هر صورت تا ویس نیاد نمیذارم شما از اینجا ببرن. اونم خوشحال شد و رفت.صبحونه رو خوردم سمیر و گذاشتم سر کار انبار و مرتب کنه و وسایل کار و سرویس کنه.
رفتم پیش همسایه و گفتم تا سر برج پولو میرسونم و رفتم سراغ مادرش صداش زدم اومد بیرون و گفت مهندس جان خیره؟ دیدم یه لباس خونه نخی سر تا پا پوشیده وکصش قشنگ خود نمایی میکنه…گفتم بله خیره گفتم سر ماه پنجاه تومنه رو میدم به همسایه الان فصل کار نیست ندارم. اونم قبول کرد. البته که هنوز نگفته بودم و سر ماه همون تایمی بود ک شوهرش قرار بود برگرده. گفت مهندس ماشینتو درست کن ولی بگو درست نکردی و شبو بمونی باید شام جبران کنم براتون. منم ک مزه سکس بعد چند سال دوباره رفت زیر زبونم گفتم باشه پس شامو میفتم رو شما ولی وسیله هرچی لازمه. از کارت خودم بگیرید.
تا شب سمیرو دووندم و مادرشم کمکش میکرد و نزدیک شام گفت برم غذا درست کنم مهندس حتما شام باید بمونی منم با کلی تعارف قبول کردم ک پسره تخسش شک نکنه.همین گاو بود ک ننشو ب این دردسر انداخت که برای نجات کون این و خودشون برا من فیلم بازی میکرد…بگذریم
شب رفتم خونشون و بعد شام بلافاصله پاشدم خدافظی کردم و دوباره قضیه ماشینو پیش کشیدم و رفتم این بار تو دفتر و نیمه لخت نشستم و مشغول فیلم دیدن شدم. ولی برقا رو خاموش کردم ک فک کنن خوابم. ساعت دو نیم دوباره گوشیم زنگ خورد فائزه بود . گفت مهندس بیداری گفتم بله. گفت میام اونجا سیم کارتم مشکل داره میتونی درستش کنی.گفتم بله
بیارش.سریع دیدم پشت در حاضر شد درو باز کردم پرید تو دفتر گفت به چقد گرمه اینجا و
کتشو در اورد همون لباس یه تیکه بود تنش و زیرش ن سوتین بود ن شرت چون لباسه رفته بود تو خط کسش .اومد نشست رو تخت کنارم و گوشیشو دراورد منم گوشیشو گرفتم گذاشتم کنار و دستشو گذاشتم رو کیر راست شدم و گفتم جبران کن.اونم گفت ای ب چشوم و شروع کرد برام مالیدن از رو شلوارک بعد دستشو از لای پاچه برد تو و گرفتش و باز مالید اروم اروم با یه دست کیرمو میمالید با یه دستش خایه هامو. رو ابرا بودم که شلوارکو کشید پایینو شروع کرد خوردن اوف خیل خوب داشت میخورد با ولع و محکم . منم یکم گذاشتم بخوره و کیرمو از دهنش در اوردم و پا شدم لختش کردم و سانت ب سانت پیراهنش که کنار میرفت و پوستشو می دیدم چشمام باز تر میشد . پوست شفاف بدون نقطه بدون مو سفید و صاف . کمر باریک قوس کمر قشنگ و باسن خیلی گرد و مناسب شکم تخت و سینه های ۷۵ـ۸۰ فوق العاده زیبا بود من کل زندگیم با سه نفر سکس کرده بودم و هیچکدوم مثل این نبود . حدس میزدم که خیلی هم تنگ باشه.
با هر قسمت بدنش ک برهنه می شد من با لبم میبوسیدمش و کل تنشو غرق بوسه کردم رسیدم ب باسنش و لباسی که از اونجا کشیدم پایینتر خودش افتاد زمین و کسشو دیدم مثل کس بچه ها بود سفید و بدون لبه . شروع کردم بدون معطلی خوابوندمش رو تخت و شروع کردم خوردن زبونمو میکردم توش و از خط کونش تا کلیتوریس میکشدم پایین تا بالا سه بار ک زبونمو بالا و پایین کردم لرزید و ارضا شد . کصشو ول کردم و افتادم رو سینه هاش گرد و سفت بودن میمالیدم و میخوردمشون و از پوست صافش لذت میبردم گفت مهندس یکم صب کن توروخدا صدام در بیاد پسره شاید بفهمه گفتم به نفعشه نفهمه چون تقصیر خودشه . دوباره مشغول شدم گفت آروم من تا حالا برام نخورده بودن تازه ارضا کردی یکم صبر کن منم گفتم تا لیزه و ارضا شدی وقتشه کیرمو گذاشتم دم سوراخ کصش و فشار دادم تا نصف. اما به قدری اذیت شدم فک کردم پوست کیرم کش اومده .اونم جیغش دراومد گفت یواااااااش ترررررر آییییییی منم امون ندادم با یه حرکت دیگه کمرشو نگه داشتمو کیرمو کامل کردم تو کصش انقد تنگ بود که عقب جلو کردن کیرم خیلی کند کرده بود حدود چند دقیقه طول کشید تا عادت کرد و سایزش مچ شد اما فوق العاده بود حتی زنمم ک باکرگیشو خودم گرفته بودم اینقدر خوب نبود . پوزیشن عوض کردم داغی رو لبه تخت نگهش داشتم خودمم سر پا پایین تخت کیرمو دواره کردم تو کصش و موهاشو گرفتم مثل وحشیا تلمبه میزدم . صدای شلپ شلپ برخورد بدنامون هیجان انگیز بود . مچ پاهاشو گرفتمو محکم کشیدم عقب با صورت خورد رو تخت پاهاش از لبه تخت اویزون شد و خودم همونطوری روش دراز کشیدم واو لمس تنمون با هم و عقب جلو کردن کیرم تو اون کس تنگ حس جوونیمو بهم میداد . بعد چند دقیقه دیدم ابم داره میاد و گفتم ب پشت بخواب رو تخت خوابید رفتم رو صورتش جق زدم و مخصوصاً آبمو همه جاش پخش کردم که پسرش از ماجرا یه جورایی بوببره اگه ننشو دید بالاخره ی لکه ای چیزی یا بوش . اون لحظه توی اوج شهوت حس قدرت بهم میداد و این قضیه اما خیلیم مهم نبود . آبم که اومد سریع لباس پوشوندمش و فرستادمش خونه اونطرف . این ماجرا تا سه هفته ادامه داشت و من تقریبا هر روز یک بار میکردمش و آخریا کونشو هم باز کردم بعد کلی سختی کشیدن
سه هفته بعد ماجرا ویس برگشت اما ن برای موندن برای بردنشون ب افغانستان. چون میگفت پدرم مرده بزرگه خانواده منم و انگار ارث خوبی بهش رسیده بود.
اینا رفتن و من نه دردسری کشیدم و ن پولی بابتشون دادم. تنها حق و حساب خودشون بود . ولی بهترین کسی بود ک تو عمرم کرده بودم. روزای آخر با نا امیدی میومد بیرون و منو نگا میکرد انگار پشیمون بود از کارش ک بخاطر پسرش انجام داده و نتیجشم هیچ بود.
ولی روز آخری پدرو پسر که رفتهبودن خرید اومد تو دفتر و گفت نیما من خودم ازت خوشم اومده بود و ب اینبهونه بهت نزدیک شدم میدونم اشتباه بوده اما اشتباه خوبی بود دلم برات تنگ میشه و ی لب خوب داد و دوید خونه … اونا رفتن و من دوباره افتادم. ب زن بازی و دیگه ازشون خبری ندارم.
با تشکر از نگاه زیباتون
یه کارگاه بلوک زنی اطراف تهران دارم .
از بیست سالگی مشغول به این حرفه شدم و تا الان شاید 100-200نفری نیرو عوض کرده باشم.
در میان این نیرو ها هم ایرانی از شهرستانای مختلف بودن و هم گاهی پیش میومد نیروی افغان میگرفتم. این شغل چون حالت فصلی داره حدوداً در فصل سرد سال نیرو های من نصف میشن و فقط یک دو نفر نگه میدارم برای بار زدن و کار های جزیی ب همین خاطر خروجی نیرو هامون خیلی زیاده.
پارسال تو فصل سرما اون دو نفری که قرار بود بمونن ی فرصت شغلی بهتر گیرشون اومد و قرار شد برن . منم شرط گذاشتم ک نیروی خوب برام بیارید و خودتون با دریافت مابقی پولتون میتونید برید .
اینا هم قبول کردن.
توی کارگاه دو تا سرویس یک خوابه برای موندن کارگرا ساختم که بتونن راحت باشن و هم اینکه انرژی و وقتشون برای رفت و آمد تلف نشه و بازدهی کارمون هم متغیر نباشه.
خلاصه این دو نفر یه خانواده افغان معرفی کردن که یه پدر و پسر بودن همراه مادر خانواده.
منم بعد از تحقیقات و تایید شدنشون توسط کارفرمایان قبلی پذیرفتم که شروع به کار کنن و همونجا بمونن.
پدر 29 ساله و پسر 12 سالش قرار بود کارا رو انجام بدن .
و مادر خانواده 25 سالش میشد
چند روز گذشت و مستقر شدن. همه چی عالی بود براشون هم اینکه حقوق نگهبانی بهشون تعلق میگرفت و هم حقوق کار روزانه
خیلی خوشحال ب نظر میومدن من هم راضی بودم ک کارم لنگ
نمونده.
پسر اسمش سمیر بود. پدرش ویس و مادرشم فائزه
نزدیک به یکی دو ماهی گذشت و من بیشتر وقتم کارگاه بودم برای حساب کتاب و راه انداختن مشتری و…
بعد از کلی اصرار و تعارفات طولانی و رگباری یه شب قرار شد بمونم و شام مهمون خونشون بشم. من تا اون شب اصلا خانم خونه رو از نزدیک ندیده بودم همیشه از دور یه سلام گذرا میکردیم و رد میشدیم.
بدون هیچ چشم داشتی موقع رد شدن و پذیرایی صورتشو دیدم و دیدم چهره شرقی خیلی جالبی داره . واقعاً مثل کره ایا و ژاپنیا بود . چشم بادامی اما درشت و کشیده . موی مشکی پر کلاغی و واقعا لَخت کل موهایی که من از زیر روسری دیدم که تو صورتش ریخته بود از ی دسته کوچک بیشتر نبود اما انقدر نرم و لخت بود که تو هوا می رقصید.
پوست شفاف و سفید و هیکل بدون چربی و اضافات.
من از زیباییش لذت بردم ، مهمان نوازی و دستپخت خوبش هم شب خوبی رو برام ساختن.
با پسرا پاسور زدیم و اخر شب شد و من برگشتم خونه.
فردای اون روز ویس زنگ زد گفت مهندس من مشکلی برام پیش پدرم فوت کرده اگر نرم افغانستان خانواده با مشکل مواجه میشن ازم اجازه خواست که خانوادش بمونن . منم قبول کردم اما گفتم که باید نیرو بگیرم و با یک نفر نمیچرخه.
گفت من یک ماه نیستم ولی ب جای من زنم میاد و کار یدی هم میکنه. ولی نیروی غریبه نیار بغل زنو بچم.
منم قبول کردم ولی گفتم اگه نتونن مجبورم نیرو بگیرم.
ویس رفت افغانستان و منم هر روز کارگاه بودم و فائزه بیشتر باهام در ارتباط بود . از حالت غریبگی در اومده بودیم در حد حرفای کار و معمولی باهم راحت بودیم. ولی در حضور پسرش بیشتر ساکت میموند.
یک هفته ای گذشت که یکی از باغ های اطراف بهم زنگ زدن و از دست سمیر شکایت کردن ک بچه مهمونمونو زده و بیا اینجا .
منم رفتم دیدم با پسر مهمون باغ همسایه دعواش شده و با ی تیکه بلوک زده تو سرش و سرش شکسته .
اینا گفتن یا میندازنشون بیرون یا 110خبر میکنیم ک برای تو هم بد میشه.
گفتم ی مدت بهم مهلت بدید درستش کنم. ی هفته مهلت گرفتم و خرج درمان بچه رو هم دادم.
رفتم فائزه رو صدا زدم و گفتم باید از اینجا برید یک هفته مهلت دارید وگرنه پلیس بیاد هم من بدبخت میشم هم شما.
فایزه اشک تو چشماش جمع شد و افتاد ب خواهش تمنا وسط زمستون مارو آواره نکن و یه کاری بکن ک اینا پشیمون شن و پسرشو گرفت ب باد کتک و کلی سر و صدا و منم گفتم من تلاشمو میکنم اما ب فکر باشید اگه قبول نکردن برید.
من رفتم پیش صاحب باغه و دیدم اصلا وا نمیده و از افغانیا تنفر داره کلا بهونه کرده برا اینکه اینا نباشن.
دوباره برگشتم تو بلوک زنی در خونشونو زدم و درو باز کرد رفتم تو همون که لحظه چای اورد بار سیمان رسید و سمیر رفت با کمک کارگرایی ک سیمانو آوردن خالیش کنن.
شرایط رو برای فایزه گفتم و گفت الان شوهرم معلوم نیست کی برگرده .زنگ زدم فک کنم بیشتر بمونه برای کارای ارث و میراث.
آقای مهندس خواهش میکنم یبار دیگه تلاش کن جبران میکنم.
من با اینکه از زیباییش لذت میبردم اما هیچوقت تا همون لحظه هم تو ذهنم فانتزی رو نساخته بودم.
ولی جبران میکنم گفتنش یجور خاصی بود منو برد تو فکر…
من گفتم یبار دیگه ب احترام تو که داری بار حماقت پسرتو به دوش میکشی رو میندازم اما آخرین باره …
خیلی خوشحال شد و گفت حتماً باید بمونی و شام باهم بخوریم
.یکم سمیرو نصیحت کن که اینقدر شر نباشه
بالاخره ما در اینجا غریبیم شما در مورد زندگی ایران بهتر بلدید راهنمایی کنید.
باشه حتماً میمونم
و رفتم داخل کارگاه تا پول سیمان و کارگرا رو پرداخت کنم.
سمیر رو گرفتم به کار و دستگاه ها رو سرویس کردیم .بعد چند ساعت قبل از شام رفتم دم ویلای باغ همسایه و باهاش حرف زدم اینم هیچ جوره قبول نمیکرد و زنگ زد ب پدر مادر مهمونشون و در میون گذاشت و طرف نه گذاشت ن برداشت گفت پنجاه میلیون تومن میگیرم در صورتی که کل هزینه هاش دو تومن بود و حالش خوب بود .
خلاصه من گفتم در موردش فکر میکنم تا فردا بهتون اطلاع میدم.
برگشتم داخل کارگاه و تقریباً هفت و نیم شب بود .
خونه ویس و فائزه زنگو نزده بودم هنوز در باز شد فایزه با یه لباس محلی افغان اومد درو باز کرد یه لباس سفید با گلای صورتی و مقداری تنگ و جذب بدنش بود انگار که لباس از قبل بوده و الان که هیکلش پر تر شده ب تنش جذب شده.
قد حدوداً 155 داشت و باسن گرد و بسیار خوش فرم و سینه های سفت . یک مقدار آرایش هم داشت که بهش میومد و موهاش کمی از قبل بیشتر بیرون بود و مثل پرانتز صورت گرد و سفیدش رو بین موهاش نگه داشته بود.
رفتم داخل و سلام کردم سمیر حموم بود . نشستم چای آورد و مشغول شدیم.
بهش گفتم که فائزه طرف پنجاه تومن پول میخواد وگرنه نمیذاره بمونید اینجا . شماهم که مدارک ندارید.
رنگش زرد شد و حالش بهم ریخت گفت مهندس ما الان چکار کنیم؟ هرچی داشتیم شوهرم خرج سفرش کرده کلا یک ماهه اینجاییم پولی در نیاوردیم. منم گفتم از شما و خدماتتون راضی ام اما من نباید تاوان حماقت پسرتونو بدم . صورت جدی منو که دید فهمید واقعا جدی تر از این حرفاس گریش گرفت و شروع کرد به درد دل کردن که آره بدبختیم بیچاره ایم از جنگ فرار کردیم حتی پول نداشتیم از مرز رد شیم . تا رسیدیم این طرف چند روز فقط خوراکمون آب بوده و کل تایم کار کردنمون تو ایران 7 ماهه ک فقط برای خرجی رفته و هیچ پس اندازی نداریم و زار میزد از روی مبل رو برویی پاشد نشست جلوی پای من و خودشو انداخت رو دستم که روی پام بود و شروع کرد بوسیدن. مهندس بخدا شما بدید بجاش براتون کار میکنیم ما جایی نمیریم و فقط ی خونه و یه کار لازم داریم اینجا بهتر جایی برای ما نیست و گریه و بوس کردن دستمو خواست ادامه بده دستمو کشیدم ک بوس نکنه چون محکم گرفته بود با سینه و صورت خورد رو شکم و کیر من. منم شلوار پارچه ای داشتم و با خوردن سینش به کیرم و بدنم.کیرم نیم خیز شد و شونه هاشو گرفتمکشیدمش عقب گفتم خواهش میکنم اینکارو نکن من از این چیزا خوشم نمیاد باید منطقی حرف بزنیم تا وقتی هم ویس برنگرده نمیتونم اطمینان خاطر پیدا کنم از اینکه حتی شما کارتونم درست انجام بدید. ضعف کار خودت رو من دارم جبران میکنم تو این فصل سرما سمیر هم 12 سالشه هر چقدر زرنگ باشه توش بچس توانش پایینه اینا رو هم تحمل کردم تا یک ماه شه شوهرت برگرده وگرنه تا الان برای هیچ کارگری از خودم نذاشتم بجاش کار کنم.
دوباره خیز برداشت برا گرفتن دستم من خواستم شونش رو نگه دارم نیاد جلو رو زانو بود شونش از دستم لیز خور و خودش افتاد بین پاهام سرش موند رو شکمم و سینش روی کیرم بود و زار زار گریه میکرد هرچی تلاش کردم بره کنار نرفت و خودشم تکونی نمیخورد .همونجوری دو دقیقه موند و منم دستم رو شونه هاش بود کمی نازش کردم و پشتش دست کشیدم دست ی موهاش کشیدم و کیرم از زیر سفت شده بود و به سینه هاش میخورد اما واکنشی نداشت
مطمئن بودم که احساسش میکنه.
با انگشت اشکشو پاک کردم گفتم پاشو ی کاریش میکنیم زشته و همینو ک گفتم صدای بستن دوش اومد و زود پرید تو آشپزخونه و صورتشو شست و مشغول غذا شد.
همه این اتفاقات از ورود من تا وقتی ک بلند شد ده دقیقه هم نشد.سمیر اومد بیرون و اول ی مقدار با تعجب بهم نگاه کرد بعد سرشو انداخت پایین سلام کرد و پیشم نشست
منم سلام کردم و کمی باهاش حرف زدم تا شام حاضر بشه.
فائزه رفت تو حموم شروع کرد لباس شستن و بعد ده دقیقه با لگن لباسا رو برد بیرون پهن کنه . و بعد چند دقیقه برگشت و بساط شام رو چید. غذا رو که خوردم گفتم که من برم خونه و خدافظی کردم کلی اصرار کردن ک بیشتر بمونم یا حداقل شب بمونم بعد برگردم.
من قبول نکردم و رفتم بیرون سوار ماشین بشم اونا اومدن بدرقه سوار شدم که راه بیفتم استارت زدم دیدم ماشین تعادل نداره پیاده شدم که ببینم چیه دیدم ماشین پنچره و زاپاسم هم پنچر بود متاسفانه ماشینو خاموش کردم و اومدن گفتن بیا داخل اقا مهندس حالا امشبو مهمون مایی.
منم رفتم داخل و چای و میوه و اینا خوردیم باهم و حرف زدیم و فیلم دیدیم.
بعد آخر شب گفتم من میرم تو دفتر میخوابم. اونجا برا خودم ی تخت و یه سری وسایل داشتم برا استراحت و اینجور مواقعی.
دیگه رفتم و داخل دفتر که تقریباً چهارصد متر فاصله داشت با خونه کارگرا و یه شلوارک پوشیدم و دراز کشیدم مشغول فکر کردن به اینکه چکار کنم با این خانواده. هزینشونو بدم یا نه و چقد قابل اعتمادن که پیش پیش پول بدم و …
یه لحظه یاد اون صحنه غروب افتادم ک چطور فائزه چسبیده بود بهم. و دوباره کیرم نیم خیز شد
تو همون فکرا بودم که خوابم گرفت.
حدود ساعت دو شب گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود که صدای زنونه گفت آقا مهندس بیداری؟
گفتم شما؟ گفت فایزه ام مهندس یه چیزی دیدم تو محوطه میشه بیاید با من بریم ببینیم چیه؟دزدی چیزی نباشه.
گفتم باشه الان میام. حوصله لباس پوشیدن نداشتم و کاپشنمو پوشیدم رو شلوارک و رفتم بیرون.
دیدم اونم یه شلوار نخی پاش بود بود و ژاکت حوله ای.
گفت آقا مهندس پشت سیلو سیمان نور دیدم بریم اون سمتی.
سیلو سیمان یه نقطه تقریباً کور بود و از خونه و دفتر دید آنچنانی نداشت ته کارگاه من میشد . گفتم سمیرو چرا صدا نکردی
گفت خواب بود. از تاریکی هم ترس داره.
افتاد جلو آروم آروم حرکت میکرد منم با ی متر فاصله پشتش بودم .
کنار دیواری که ختم میشد ب انبار سیمان یهو وایساد منم پشتش اروم سرمو بردم کنار گوشش گفتم چی شد؟ گفت صبر کن از اونجا نور دیدم
خم شد و از گوشه دیوار یواشکی نگاه میکرد و به من گفت مثل من نگا کن از گوشه دیوار .ببین چیزی نمی بینی منم تقریبا خم شده بودم روش و نگا میکردم چیز خاصی ندیدم اما فاصله کونش با کیرم کلا چند سانت بود. یهو خودشو کشید عقب و خورد ب کیرم از زیر شلوارک و همونجا موند منم خودمو عقب تر کشیدم که گفت مهندس بیا بریم اونجا رفتیم و اروم از گوشه دیوار ب اون کوچه باریکه آخر ک بین فاصله دیوار کارگاه و دیوار سوله سیمان بود و نگاه کرد . منم دوباره همونجور نگاه کردم بیشتر خم شد دوباره کیرم خورد بهش و همونجا موند گفت مهندس باهام بیا دور این سوله رو بریم و برگردیم اگه چیزی نبود خیالمون راحت میشه . رفتیم و فهمیدیم نور از باغ های بغل بود که مهمون داشتن. همونجا افتاد جلو ک برگردیم منم با فاصله خیلی کمی پشتش بودم کیرم تقریباً راست بود اما تو تاریکی معلوم نمیشد . چند قدم رفتیم یهو گفت اخ پام و خم شد دستشو گذاشت زمین.
منم کامل چسبیدم پشتش و کمرشو محکم گرفتم نیفته و کیرم خوشگل رفت لای پاش کسشو لمس کرد. دیگه منم آمپرم چسبید انقد اتفاقا پشت سر هم بود محکم چسبیده بودم وانمود کردم منم تعادلم بهم خورده و کامل کشیدمش طرف خودم بلندش کردم دست انداختم دور شکمش و ولش نکردم همونجوری تو گوشش گفتم الان خوبی؟ گفت آره مرسی بریم .
این در حالی بود ک کیرم با سفت ترین حالت ممکن لای پاش بود .
اون نقطه اخرین نقطه کارگاه بود و دید ب هیچ جایی نداشت . حتی دوربین هم اونجا رو نمیگرفت . صرف نداشت برای ی راهرو بخوای دوربین جدا بذاری…
گفتم که بذار یکم دیگه بمونیم چراغ قوه رو خاموش کن نکنه کسی واقعا بوده فرار کرده (کصشر بود برا تست خاریدنش)
گفت باشه بعد با خنده گفت مهندس من نیفتادم میشه دستتو شل کنی از دورم؟
منم گفتم ای بابا حواسم نبود.دو تا بلوک گذاشتم زمین روش نشستم گفتم توام بیا اینجا یکم بشینیم بعد میریم اونم از من شیطون تر گفت جفتمو جا نمیشیم نشست روی پام. دیگه همونجا تو اون سرما با شلوارک و هوا یخ بود من داغ داغ بودم. دست انداختم زیر ژاکتش سینه سفت و خوش فرمشو گرفتم. چشاش رفت
گردنشو خوردم و با دست چپم لپای کونشو میمالیدم.
کیرمم زیر نرمی کونش داشت حال میکرد.
دستمو از رو سینه هاش سر دادم لای پاهاش و بردم تو شرتش شروع کردم مالیدن . آه میکشید و ب خودش میپیچید انگار که اصلا سکس نداشته . فائزه واقعاً کس حقی بود بدنش یه جوری سفت و تراشیده بود انگار فیتنس کار میکرد. با اون فیس آسیایی شرقی و موهای مشکی پر کلاغی انگار که محصول اصل ژاپن بود.
کصشو همینطوری انگشت میکردم و لباشو میخوردم بعد گفت یهو سمیر بیدار نشه . گفتم بیدارم بشه تا پیدامون کنه ما کارمونو کردیم.
دوباره استرس گرفت و گفت نه نمیشه مهندس آبرومون میره. بعد گفتم باشه پس ساک بزن جم کنیم بریم.
پاشدم کیرمو جلو صورتش گرفتمو گذاشتم رو لبش و اروم کردم تو دهنش تو اون سرما داغی لبو دهنش منو میبره آسمون
تو دهنش تلمبه میزدم اونم با تمام توان مک میزد و لبشو دور کیرم عقب جلو میکرد ک زود تر بیاد بعد من سرشو نگه داشتم و کیرمو فرستادم ته حلقش و بعد چهار تا تلمبه محکم و عمقی تموم ابمو ریختم تو حلقش کلی عق زد و هر کاری کرد نصف بیشتر آبمو خورد نتونست تف کنه . شلوارکمو پوشیدم و رفتیم سمت خونه من که بعد مدتها بهم ی حالی رسیده بود انگار ی استارت ترشح تستوسترون تو وجودم بالا رفته بود بیشتر میخواستم اما چیزی نگفتم که ببینم تا کجا پیش میره. من رفتم تو دفتر و اونم رفت خونه کنار پسرش. ساعتای سه شب بود.دراز کشیدم گرمای اتاق و آرامش بعد ارضا شدنم باعث شد درجا خوابم ببره . صب هفت بود ک فائزه با سینی صبحانه و نون داغ اومد درو زد و صبحونه رو اورد داخل گذاشت و گفت مهندس جان بعد میل کردن در مورد این شکایت همسایه باید چکار کنیم ؟
گفتم که خانوم من سعیمو میکنم اما تا ویس نیاد صد درصد نمیشه کاری کرد .خودمم الان بخاطر شما فشار رومه چهار روز دیگه بدون کارگر نمیشه.
دوباره بغض کرد گفت باشه مهندس شما هوامونو داشته باشید . منم گفتم نگران نباش در هر صورت تا ویس نیاد نمیذارم شما از اینجا ببرن. اونم خوشحال شد و رفت.صبحونه رو خوردم سمیر و گذاشتم سر کار انبار و مرتب کنه و وسایل کار و سرویس کنه.
رفتم پیش همسایه و گفتم تا سر برج پولو میرسونم و رفتم سراغ مادرش صداش زدم اومد بیرون و گفت مهندس جان خیره؟ دیدم یه لباس خونه نخی سر تا پا پوشیده وکصش قشنگ خود نمایی میکنه…گفتم بله خیره گفتم سر ماه پنجاه تومنه رو میدم به همسایه الان فصل کار نیست ندارم. اونم قبول کرد. البته که هنوز نگفته بودم و سر ماه همون تایمی بود ک شوهرش قرار بود برگرده. گفت مهندس ماشینتو درست کن ولی بگو درست نکردی و شبو بمونی باید شام جبران کنم براتون. منم ک مزه سکس بعد چند سال دوباره رفت زیر زبونم گفتم باشه پس شامو میفتم رو شما ولی وسیله هرچی لازمه. از کارت خودم بگیرید.
تا شب سمیرو دووندم و مادرشم کمکش میکرد و نزدیک شام گفت برم غذا درست کنم مهندس حتما شام باید بمونی منم با کلی تعارف قبول کردم ک پسره تخسش شک نکنه.همین گاو بود ک ننشو ب این دردسر انداخت که برای نجات کون این و خودشون برا من فیلم بازی میکرد…بگذریم
شب رفتم خونشون و بعد شام بلافاصله پاشدم خدافظی کردم و دوباره قضیه ماشینو پیش کشیدم و رفتم این بار تو دفتر و نیمه لخت نشستم و مشغول فیلم دیدن شدم. ولی برقا رو خاموش کردم ک فک کنن خوابم. ساعت دو نیم دوباره گوشیم زنگ خورد فائزه بود . گفت مهندس بیداری گفتم بله. گفت میام اونجا سیم کارتم مشکل داره میتونی درستش کنی.گفتم بله
بیارش.سریع دیدم پشت در حاضر شد درو باز کردم پرید تو دفتر گفت به چقد گرمه اینجا و
کتشو در اورد همون لباس یه تیکه بود تنش و زیرش ن سوتین بود ن شرت چون لباسه رفته بود تو خط کسش .اومد نشست رو تخت کنارم و گوشیشو دراورد منم گوشیشو گرفتم گذاشتم کنار و دستشو گذاشتم رو کیر راست شدم و گفتم جبران کن.اونم گفت ای ب چشوم و شروع کرد برام مالیدن از رو شلوارک بعد دستشو از لای پاچه برد تو و گرفتش و باز مالید اروم اروم با یه دست کیرمو میمالید با یه دستش خایه هامو. رو ابرا بودم که شلوارکو کشید پایینو شروع کرد خوردن اوف خیل خوب داشت میخورد با ولع و محکم . منم یکم گذاشتم بخوره و کیرمو از دهنش در اوردم و پا شدم لختش کردم و سانت ب سانت پیراهنش که کنار میرفت و پوستشو می دیدم چشمام باز تر میشد . پوست شفاف بدون نقطه بدون مو سفید و صاف . کمر باریک قوس کمر قشنگ و باسن خیلی گرد و مناسب شکم تخت و سینه های ۷۵ـ۸۰ فوق العاده زیبا بود من کل زندگیم با سه نفر سکس کرده بودم و هیچکدوم مثل این نبود . حدس میزدم که خیلی هم تنگ باشه.
با هر قسمت بدنش ک برهنه می شد من با لبم میبوسیدمش و کل تنشو غرق بوسه کردم رسیدم ب باسنش و لباسی که از اونجا کشیدم پایینتر خودش افتاد زمین و کسشو دیدم مثل کس بچه ها بود سفید و بدون لبه . شروع کردم بدون معطلی خوابوندمش رو تخت و شروع کردم خوردن زبونمو میکردم توش و از خط کونش تا کلیتوریس میکشدم پایین تا بالا سه بار ک زبونمو بالا و پایین کردم لرزید و ارضا شد . کصشو ول کردم و افتادم رو سینه هاش گرد و سفت بودن میمالیدم و میخوردمشون و از پوست صافش لذت میبردم گفت مهندس یکم صب کن توروخدا صدام در بیاد پسره شاید بفهمه گفتم به نفعشه نفهمه چون تقصیر خودشه . دوباره مشغول شدم گفت آروم من تا حالا برام نخورده بودن تازه ارضا کردی یکم صبر کن منم گفتم تا لیزه و ارضا شدی وقتشه کیرمو گذاشتم دم سوراخ کصش و فشار دادم تا نصف. اما به قدری اذیت شدم فک کردم پوست کیرم کش اومده .اونم جیغش دراومد گفت یواااااااش ترررررر آییییییی منم امون ندادم با یه حرکت دیگه کمرشو نگه داشتمو کیرمو کامل کردم تو کصش انقد تنگ بود که عقب جلو کردن کیرم خیلی کند کرده بود حدود چند دقیقه طول کشید تا عادت کرد و سایزش مچ شد اما فوق العاده بود حتی زنمم ک باکرگیشو خودم گرفته بودم اینقدر خوب نبود . پوزیشن عوض کردم داغی رو لبه تخت نگهش داشتم خودمم سر پا پایین تخت کیرمو دواره کردم تو کصش و موهاشو گرفتم مثل وحشیا تلمبه میزدم . صدای شلپ شلپ برخورد بدنامون هیجان انگیز بود . مچ پاهاشو گرفتمو محکم کشیدم عقب با صورت خورد رو تخت پاهاش از لبه تخت اویزون شد و خودم همونطوری روش دراز کشیدم واو لمس تنمون با هم و عقب جلو کردن کیرم تو اون کس تنگ حس جوونیمو بهم میداد . بعد چند دقیقه دیدم ابم داره میاد و گفتم ب پشت بخواب رو تخت خوابید رفتم رو صورتش جق زدم و مخصوصاً آبمو همه جاش پخش کردم که پسرش از ماجرا یه جورایی بوببره اگه ننشو دید بالاخره ی لکه ای چیزی یا بوش . اون لحظه توی اوج شهوت حس قدرت بهم میداد و این قضیه اما خیلیم مهم نبود . آبم که اومد سریع لباس پوشوندمش و فرستادمش خونه اونطرف . این ماجرا تا سه هفته ادامه داشت و من تقریبا هر روز یک بار میکردمش و آخریا کونشو هم باز کردم بعد کلی سختی کشیدن
سه هفته بعد ماجرا ویس برگشت اما ن برای موندن برای بردنشون ب افغانستان. چون میگفت پدرم مرده بزرگه خانواده منم و انگار ارث خوبی بهش رسیده بود.
اینا رفتن و من نه دردسری کشیدم و ن پولی بابتشون دادم. تنها حق و حساب خودشون بود . ولی بهترین کسی بود ک تو عمرم کرده بودم. روزای آخر با نا امیدی میومد بیرون و منو نگا میکرد انگار پشیمون بود از کارش ک بخاطر پسرش انجام داده و نتیجشم هیچ بود.
ولی روز آخری پدرو پسر که رفتهبودن خرید اومد تو دفتر و گفت نیما من خودم ازت خوشم اومده بود و ب اینبهونه بهت نزدیک شدم میدونم اشتباه بوده اما اشتباه خوبی بود دلم برات تنگ میشه و ی لب خوب داد و دوید خونه … اونا رفتن و من دوباره افتادم. ب زن بازی و دیگه ازشون خبری ندارم.
با تشکر از نگاه زیباتون
نوشته: نیما پارسا
40 پاسخ به “یک مادر افغان”
جالب بود
Chinese pussy
قشنگ بود
داستان سروته داری بود. قشنگ نوشته شده بود. فقط ای کاش سن وسال نمینوشتی . یه حساب کتاب کنی متوجه میشی زنه باید 12 سالگی حامله شده باشه. این موضوع واسه خواننده درکش سخته.
و اینکه دفعه بعد از جمله. رو ابرا بودم استفاده نکن.
خیلی بد. سواستفاده جنسی از کسی که کارش گیره😐😐😐😐البته معلوم بود که خیالی بود. مگه فیلم پت و مته که هی راه میرفتی میخوردی قدش یا پشتش بهت میخورد🤣
مگه پنیر پیتزاعه که میگی کش اومد 🙃🙂
نوش جونت خیلی دوست دارم زن افغانی بکنم
خیلیم عالی …
باید پسره را هم میکردی که پر رو نشه برات
دوست دارم کووووس افغانی بکنم
کوس افغانی دوست دارم کسی آشنا داره
کوس افغانی دوست دارم کسی آشنا داره
چ حکمتیه اکثر افغانیا اسمشون فائزس یکی درمیونم جنده میشن 😅
این داستان چه راست باشه چه دروغ، خود من یه دوست دختر افغان داشتم که بینظیر بودخیلی سکسی و هات بودخیلی خیلی خوشگل و خوش هیکل بودهم تو ماشین چندین بار با هم حال کرده بودیم، هم یه بار اومد خونم و حال کردیمتوقعشم از ایرانیا خیلی کمتر بودبهتر ساک عمرمم اون برام زده
کاش یه خانوم افغان هم نسیب من بشهخیلی دوست دارم
بدک نبود
اسم داستان:قدرت کص
سه روزپیش یه کس افغانی کردماینا واقعا عالین
قشنگ بود
عاااالییکی از بهترین داستان های سایت
دمت گرم، زنهای چشم تنگ کس تنگی هم دارن، کیر کلفتو خیلی سخت تحمل میکنن، خیلی هم داغن و سکس باهاشون بشدت لذتبخشه. تو تایلند با یکیشون بودم، فرو میکردم زنه جیغایی میکشید که میترسیدم، تا میخاستم بکشم بیرون التماس میکرد درش نیارم.
اوه اوه چقد کص افغان بین بچه های بکن تو طرفدار داره
قشنگ بود من یبار یه زن افغانی کردم واقعا کصدبی نقص و تنگی داشت
زیاد شدن داستانهای جنسی با موضوعیت مردم افغانستان بیشتر از آنکه ریشه در واقعیت داشته باشد ناشی از تخیلات حاصل از نفرت از نژاد دیگر بدلایل مختلف دارد
داستان خوب بود و کشش داشت ولی کاری به داستان ندارم چقدر هول و کس ندیده داریم که کامنت گذاشتن که کس افغان میخوان( زبون و جربزهش رو دارید، برید مخ بزنید چرا مثل این کس ندیده ها اینجا عنوان میکنی) تو این سایت بغیر کیر چیز دیگه ای نصیبتون نمیشه
گاگول به خانم ها مطلقه میگن تو که گفتی اسمت نیماست و داستان کس گاییدنت رو گذاشتی اینجا تو ده شما دخترا تو ده سالگی ازدواج میکنند که مادر ۲۵ ساله پسر ۱۲ ساله داره اسم مرده رو گفتی ویس اینم یه دروغ دیگه ات چون ویس یه اسم پشتو هست و از خصوصیات خانمه که گفتی مربوط قوم هزاره هست اسم سمیر هم یه اسم تاجیکی هست یه چیزی از تئوری و اونور شنیدی
گاگول به خانم ها مطلقه میگن تو که گفتی اسمت نیماست و داستان کس گاییدنت رو گذاشتی اینجا تو ده شما دخترا تو ده سالگی ازدواج میکنند که مادر ۲۵ ساله پسر ۱۲ ساله داره اسم مرده رو گفتی ویس اینم یه دروغ دیگه ات چون ویس یه اسم پشتو هست و از خصوصیات خانمه که گفتی مربوط قوم هزاره هست اسم سمیر هم یه اسم تاجیکی هست یه چیزی از اینرو اونور شنیدی اومدی اینجا بلغور کردی جالبه خانمه (گفت مهندس یکم صب کن توروخدا صدام در بیاد پسره شاید بفهمه) جقی خان صدای خانمه از ۴۰۰ متر فاصله میره خونش و پسرش میشنوه اینقدر داستانت سوتی داره که بچه ۵ ساله هم بخونه میفهمه دروغ بلغور کردی
خواهر اونی که شیشه تولید کرده رو گاییدم. چقدر توهمی و حسرت زده .
نوش جونت
حالا من با داستانت کاری ندارم فقط یه سوال اون مادره چطور تو سن ۱۳ سالگی بچه بدنیا اورده؟!؟
خدا شانس بده
داستان رو بی جهت طولانی نکنچون حوصله خواننده سرمیره
قشنگ بود. اگه واقعیه که مطمئن باش خودش خواسته. یه زن تا خودش نخواد اینطوری با کسی نمیخوابه
نظر دوستان در مورد زنهای مذهبی وچادری بدون آرایش و سبزه چیه
چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده
من با افغانی سکس کردمبدناشون بدون مو هست عالیه
اولش خوب بودولی سوتی دادی که معلومه الکیه داستانتوقتی گفتی که گفت تازه اومدن اینجا و پول درنیاوردن و … درحالی که گفتی از صاحب کارای قبلیشون استعلام گرفته بودی
تخیلاتت بد نیست گفتی هم لاستیک ات اونشب ترکید هم زاپاستت پنچر بود مگه میشه تو اون لحظه خاص چنین اتفاقی بیافته
کص افغان رو باید جرررر داد