یک فرشته ی زمینی

سلام اسمم امیر ۲۷ سالمه قد ۱۸۳ چش ابرو مشکی من دورگه هستم مادرم ایرانیه پدرم افغان وضع مالی پدرم خوبه و توی ایران محصولات کفش و لباس به افغانستان و تاجیکستان صادر میکنه اوایل سال ۹۶ بود که من تازه شروع کار کرده بودم و پیش پدرم مشغول بودم و خلاصه تازه اول جونیم بود خوشتیپ میکرم و ماشین خوب سوار میشدم و دنبال دختر برای رابطه میگشتم هفته ۳ بار سکس داشتم و خیلی دنبال کار کردن نبودم فقط فکرم خوش گوزرونی بود چند روزی که سر کارم بودم اصلا نمیتونستم و اصلا کارم جلو نمیرفت و با مشورت با پدرم یه نفر پیدا کنم که کارای دفترمو انجام بده که چندروز بعد یه نفر برای بازدید و شرایط کاری اومد یه دختر ۱۸ ساله با موی مشکی صورت خوشکل و هیکل اسکینی من خیلی ازش خوشم اومد و باهم درمود شرایط کاری صحبت کردیم و اسمش بهار بود و بهار ایرانی بود و قرار شد ساعت ۱۰ صبح بیاد و ساعت ۴ بره و چون خونش سمت خونیه ما بود خودم میردمش و میاورمش یک هفته باهم کار کردیم خیلی ازش خوشم اومد و همون دختری بود که همیشه آرزو داشتم همسرم باشه دختر زیبا خوش برخورد و تو دل برو کم کم یخ های بینمون اب شد و قرار شد پنج شنبه شب رو باهم بریم بیرون بگردیم و شام بخوریم منم از خدا خواسته که هرجور شده مخش رو بزنم اونم کم کم داشت ازم خوشش میومد و باهم کل تهران و گشتیم شام خوردیم و تو راه برگشت به خونه بودیم کم کم سر صبحت و باز کردم و از تحریف کردم و گفتم دوست دارم یه زن مثل تو داشته باشم و ازتو خیلی خوشم اومده که گفت الان نمیشه من سنم کمه و داداشام وخانوادم نمیزاره بزار برای یخورده بعد منم دیگه چیزی نگفتم و از این حرف ش ناراحت شدم و دیگه چیزی نگفتم و رسوندم ش خونه ازم تشکر کرد و بابت امشب من گفتم خواهش میکنم و خدافظی کردم و راه افتام به سمت خونه رفتم خونه و خوابیدم که ساعت ۴ صبح بود یه اس ام اس بهم اومد دیدم که بهار پیام داه حالم خوب نیست بیا دنبالم من سریع لباس پوشیدم و بهش پیام دادم کجا بیام گفت بیا میدون رجایی رفتم و سوارش کردم سریع پرید تو بغلم و گریه کرد گفتم چیشده که دم صبح بهم پیام دادی که بیا گفت که من از خونوادم بدم میاد و داداشم همش بهم گیر میدن و اصلا هوام رو ندارن فقط بهم میگن تو با این لباس پوشدنت ابروی مارو بردی توی محل منم که هم نوازشش میکردم و سرش و بوسیدم و گفتم عیبی نداره خودم هستم نمیزارم دیگه کسی ازیتت کنه و کسی بهت گیر بده من با خوانودت صحبت میکنم حلش میکنم گفت دیگه خسته شدم دیگه نمیخوام برم پیش منم بهش گفتم اشکالی نداره بیا خونه ی من بمون تا هروقت خواستی قبول کرد و بردمش خونه و تازه یه خونه توی اکباتان اجاره کرده بودم رفتیم و اتاق خودمو دادم بهش و خودم توی حال خوابیدم صبح شد و من زود تر بیدارشدم صبهونه رو آماده کردم و باهم خوردیم که گفت آماده شم بریم سرکار من قبول نکردم گفتم امروز و بیا باهم استراحت کنیم قبول کرد و چیزی نگفت ظهر شد و باهم غذا درست کردیمو و خیلی دستپخت خوبی داشت منم از تحریف میکردم و بهش میگفتم تو زن زندگی و میخندید و بعد از ناهار باهم روی یه مبل نشسته بودیم و فیلم میدیم من دیگه از فرصت استفاده کردم و سرش و گرفتم موهاشو زدم کنار گوشش و از لب گرفتم که هیچی نگفت و کم کم شل شد از گردنش لیس میزدم و دستم و بردم لای پاهاش و میمالیدم کم کم خیس شد لای پاهاش منم لباساش رو در اوردم و بردمش تو اتاق و پاهاشو باز کردم و شروع به لیسدن کصش کردم یه کص بی مو صورتی ناز بدون لبه لیسدم که ۲ بار ارضا شد دیگه خسته شدم و لباسام و در آوردم و کیرم و دید ترسید سایز کیرم ۱۸ سانته کلفت و پر رگ یه تف زدم خواستم بزارم توش که گفت از جلو نه از پشت و من قبول نکردم گفت من هنوز دخترم و منم گفتم دیگه میخوام باهم ازدواج کنیم و دیگه تو مال منی و قبول کرد خیلی سخت گذاشتم توش پردش پاره شد و کیرم و با تمیز کردم و یه خورده تف زدم اروم فشار میدادم تو خیلی تنگ بود بزور گذاشتم توش و دیدم ناله و گریه ی بهار شروع شد و تروخدا درش بیار نمیتونم منم آروم آروم عقب جلو میکردم که کم کم جا باز کرد و دیگه راحت شد و داشت لذت میبرد و حدود ۱۰ دیقه شد که داشت آبم میومد که بهار پاهاش رو دور کمرم قفل کرد و هش رو ریختم داخلش خیلی ترسیدم و سریع رفتم دارو خونه و ضد بارداری گرفتمودادم بهش ساعت حدود ۷ شب بود که به بهار پیام دادن گفت که بابامه اگه امشب اومدی که اومدی اگه نیومدی دیگه هیچوقت نیا بهارم دیگه نمیخواست بره پیش خانواش منم بهش گفتم باهام ازدواج میکنیم و دیگه واسه ی منم میشی بهار هم با ازدواج بامن موافق بود خوشحال بود شب با بهار رفتیم خونه ی پدر مادرم بهشون قضیه رو گفتیم پدر مادرم از این قضیه خیلی راضی نبودن و هی میگفتن اینجوری نمیشه منم دست بهارو گرفتمو رفیتیم خونه و صبح با یکی از فامیلای مادرم بود و دفتر ازدواج داشت با بهار رفتیمو سریع عقد کردیم و ازدواج کردیم و بعد از یکسال رفتیم خونه ی پدر مادر بهار برای آشتی کردن و بخشیدن تا خبر ازدواجمون رو بگیم با کلی بدبختی و فحش خوردن بالاخره قبول کردن و گذشت من و بهار باهم خیلی خوشبخت بودیم و به فکر کسی نبودیم و الان ۸ سال از اون روز میگذره من دوتا دختر دارم و روزی هزار با خدارو شکر میکنمم که با بهار آشنا شدم و ببخشید که طولانی شد

نوشته: امیر

بازدید 8,462

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “یک فرشته ی زمینی”

  1. کسکش مگه تگزاس هست که دختر مردمو‌بدون اجازه پدرش عقد کنی و هیچکس هم بهت هیچی نگه؟ما رو کسخل فرض کردی کیرم تو قیافت

  2. همینو کمداشتیم یه جقیه افغان کسنامه بنویسه. هم غلط املایی داشتی هم گوه خوریه بیش از سایز دهنت

  3. آلت صبغت ا… مجددی ، برهان الدین ربانی ، گلبدین حکمتیار ، عبدالله عبدالله ، قسیم فهیم ، اسماعیل خان ، کریم خلیلی ، محمد محقق و شیر دره پنجشیر (احمد شاه مسعود) جمیعاً از پهنا در دهانت بچه کونی مُزّلف .اَمیرو ای دیگر و شعرنازی دیگر .

  4. بعداظهرها خودم میبردمش خونیش چون نزدیک خونه مابود .گفت برادرام و پدرم نمیذاره من برم خونه مادربزرگ بخورم پفک نمکی چاق بشم چله بشم اونوقت میام تو رگاتو بزن … دخترک گفت بیا میدون رجایی نزدیک شهرری بعد شما طی الارض میکنی با الاغ پیغمبر عفیره بود اسمش فکر کنم درسته از اکباتان تا میدون رجایی نزدیک شهرری تهران درسته روش دیگه ای هست بفرماشما میدونید که راز ماندگاری جمهوری اسلامی چیه ؟ دقیقا امثال شما به ابتذال کشیدن تمامی ارکان های یک کشور دین ومذهب دولت و حاکمیت ، مدیریت موازی بیس از ده سازمان اطلاعاتی موازی ، تلقین واشاعه فرهنگی ملیجکان درباری سابق وعرزشی های امروزی با محور انچه اقا خوشش میاید بگوییم ، اینهمه هزینه انتخابات و هرچه مردم بیشتر رای میدادن رییس جمهور نزول اجلال میکرد خودش گفته خاتمی من درحد یک تدارکاتچی پس دولت دول شما هم نیست رگ داشته باش استاد ار جمند در تمامی مناسک وادیان قلم و نوشتار مقدس همین دین که شما اعتقاد دارید نون وقلمذما یسطرون منکه کافرم وسایر ادیان لااقل دریک زمینه مثل حاکمیت عمل نکنید یک فضارو پاک یا اندک ارزشهای اخلاقی پایبند باشیم اصلا داستان بنویس منم الان جسارت نمیکنیم دقیقا بلند بلند دارم فکر میکنم چرا به شما من اشاره میکنم چون بازخوردش در‌پایین متن صدای هیهات من اطله فحش فضیحت بلند میشه این یک کشتی شما قسمت خودتو دروغ بنویسم دوتا فحشم بمن بده که زر زیاد‌میزنم‌ ولی اول اخر باز تو دهنت سرویس چون من عقل داشتم رفتم شنای ماراتن تمرین کردم بالاخره نجات باسختی پیدا میکنم ولی شما به حکم‌کاینات و تنها فلسفه جهان خلقت برهمین مدار میچرخد و بس هرانرژی از تو ساتر شود با تاخیری با همان کیفیت به تو بازخواهد گشت امیدوارم که از من دلگیر نشود امید ابادی وازادی این خاک مقدس برقرار وپایدارزی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید