عمه ها.خاله ها.عموی خوبم…ننه جون…دایی های گلم…ببینید.همه کس و کار من…من۶ماهه زن گرفتم…ولی مامانم راضی نیست…برای تک پسرش عروسی نگرفت…دوستای دانشگاهم گرفتن…شب اول منو با این زن تنها گذاشت رفت…بهش گفته بود.تو اصلا نباید با پسرم رابطه داشته باشی…این هم تمکین نمیکرد.رک بگم نباید بگم خصوصیه اما میگم…زنم مجبور به تمکین شد…از خونریزی زیاد داشت میمرد.تنها بودیم…پول داشتیم اما هیچکس رو نداشتیم…نصف شب ازین داروخانه به اون داروخانه بودم…تا یک خانوم دکتر کمکم کرد…زنم روز بعد حالش خراب بود.بلند شدم چایی بزارم کتری آبجوش چپ شد روم…تمام پای راستم از بالا تا پایین سوخت…جلوی تمام مهمونها شلوارم رو دادم پایین.گوشت اضافه سوختگی رو نشونشون دادم…به هیچکس چیزی نگفتم.چون مادرم راضی نبود…دو ماه بدبختی کشیدم تا خوب شدم خواهرم جیغ کشید گفت وای خدا مرگم بده.داداش چی شده.گفتم نترس الان خوب شده اون روزی که تنها سوختم تنهایی۵۰تاپله با شلوار پاره پایین اومدم رفتم درمونگاه باید می بودی که نبودی.بابام سرش پایین بود گریه میکرد.مادرم سرپا مات و مبهوت مونده بود…از پدرم خواستم زنم رو برام عقد کنه.از ترس مادرم یکروزه اومده مشهد عقدم کرده برگشته…الان طفلکی حامله است…هنوز نیومدیم داخل.مادرم بجای تبریک میگه حلالتون نمیکنم…الان من باید اینجا وایستم…مثلا من پسر حاجی صفا هستم نفر اول شهر…از تنهایی و بیکسی چندبار تا دم مردن رفتین و برگشتیم مردم برامون عروسی گرفتن.این هم فیلمش…الانم هر کی منو میخاد باید زن وبچه من و هم بخواد.نمیخاین ما برگردیم…چندماهه دارم دیوانه میشم دلم میخواد بترکه…اینقدر که دلم تنگ شده برگردم خونه…این بدبخت دلش میخواست یکبار بیاد بره سرخاک مادرش بهش بگه بارداره…شوهر داره. اما از دست کارای مادرم میترسیدیم برگردیم.چون میدونستیم این میشه برخوردش…حالا نظرتون چیه به نظرتون بدبخت تر از پسر حاجی صفا جوون توی شهر هست…همه ظاهر منو میبینند.اما کی میدونه توی این دل لامصب چی میگذره.؟دست زنمو گرفتم گفتم پاشو بریم.همون موقع دایی هام بلند شدن همه دست و هورا کشیدن…نوبتی فامیل بغلمون کردن تبریک گفتن…خاله هام اینقدر بوسم کردن که نگو…مادربزرگم…یک انگشتر قدیمی عتیقه داشت در آورد کرد دست مریم سادات…خواهرم همونجا با اجازه شوهرش گردنبندش رو باز کرد انداخت گردن خانومم…همه دست میزدن هورا میکشیدن… دورمون جمع بودن…ولی مادرم ساکت بود…بابام رفت دستشو گرفت آوردش جلو…تا رسید بهم…بمن نگاه میکرد… جلوی همه چنان گذاشت زیر گوشم که نگو…خاله ام اومد جلو…گفت آبجی چرا زدیش. گفت کوری نمیبینی چطوری سوخته به من نگفته…ته دلم الان تاول زده…پاشو دیدی.بمن نگفته.من خار به دست این میرفت دلم تکه تکه میشد…سوخته بمن نگفته…آقا داشت حرف میزد.یکباره غش کرد.شانس ما.دو شب به عید.حالش بد شد سکته کرد…بردیمش بیمارستان…خواهرمم بود…چند روز مراقبش بودیم…روز۷عید تونست حرف بزنه.گفتم اگه خوب نشی برنگردی خونه…تا آخر عمرم منو شرمنده خودم میکنی…گفت چرا بهم نگفتی…گفتم بخاطر اینکه اینجوری نشی…بغلم کرد خیلی گریه کرد…روز۱۲فروردین برام توی باغ خودمون با وجود حاملگی مریم.عروسی گرفتن که نگو نپرس…برگشتم مشهد خواهرم باهام اومد چون میخواست زیارت بیاد…اون چند روز بهترین روزهای منو مریم بود…اردیبهشت خواهرم برگشت…موقع امتحانات آخر ترم بود که ماه زایمان مریم بود…که بچه ما میخواست بدنیا بیاد…پدر ومادرم مشهد بودن.پسرم بدنیا اومد…اسمش رو رضاگذاشتیم.تابستون برگشتیم شهر خودمون…همون موقع…بالاخره سیدقاسم آزاد شد.با پرداخت دو برابر دیه از فروش خانه مادریشون. ونزدیک چندین ماه تحمل زندان…اول اومد دیدنمون. وقتی بچه ما رو دید…از خوشحالی گریه میکرد. وقتی فهمید عقدش کردم.گفت تا آخر عمر نوکریتو میکنم.دمت گرم…همش توی زندان با خودم میگفتم برگردم…با این دختری که دیگه دختر هم نیست چکار کنم…صیغه بوده…الان دیگه خیالم راحته…میخوام برم بندر پیش سیدکاظم…انشالله برگردم جبران میکنم.خیلی بهت بدهکارم…وقتی رفت فهمیدم…رفته پدرش رو هم پیدا کرده با خودش برده…تقریبا چند ماه گذشت که یک روز از دانشگاه برگشتم خونه…رسیدم خونه دیدم مریم اومد دم در گفت امیرعلی بگو کی اومده خونه ما…گفتم کیه که تو اینقدر خوشحالی…دیدم سیدکاظم اومده چی ریش و پشمی گذاشته بود چاق شده بود…سیاه شده بود.ولی تیپ و تارش خوب بود معلوم بود وضع مالیش خوب شده…همون لحظه یک خانوم سیه چرده بندری دیدم.زیبا چشم درشت…یکم قد بلند…سلام داد…با کاظم خیلی توی بغل هم محکم هم رو فشار دادیم…خیلی روبوسی کردیم…برای خواهرش کادو طلا گرفته بود…بعدا فهمیدم…پژو پایین هم مال کاظمه. اون موقع پژو اخر ماشین بود…هر کی هر کی نداشت…برای اون زیاد بود…گفتم پس قاسم کو…گفت یک سرویس با کامیون من میرم یکی اون…بابامون هم ترک کرده.
میاد میبینیش…کامیون مال بابای جمیله است.ما روش کار میکنیم… گفتم باکامیون اومدی مشهد.گفت نه داداش. پژو توی پارکینگ مال منه…گفتم ایوالله ماشالله وضعت خوب شده…گفت شکر خدا…گفت میخام مشهد پیش شما خونه بخرم…گفتم گرونه ها.گفت نگران نباش پول هست…توی ایران پول در آوردن راحته…فقط باید نترسی…گفتم نمیدونم چی بگم…هر جور راحتی…خلاصه چند روزی بودن.زن خوبی داشت با ادب ومحجبه…تونست چندتاساختمون اون ور تر.یک واحد بخره.ولی زدبنام زنش.این که رفت زنش موند.وسایل میخرید خونه میمیچید ماهم کمکش میکردیم… مریم خیلی خوشحال بود.با زن داداشش خیلی رابطه اش خوب بود.زنه خیلی خونه ما بود.با من کم حرف میزد…سبزه بود…یکروز زود برگشتم خونه کلید انداختم اومدم داخل…یاالله هم گفتم…ولی دیدم کسی نیست.گفتم شاید بیرون هستن…رفتم اتاق خودمون که لباس خونه بپوشم…دیدم پسرم توی تختش خوابه…تختش کوچولو کنار خودمون بود.چون هنوز شیر میخورد.بیشتر پیش ما میخوابید… چند لحظه بعد صدای بهم خوردن در سرویس اومد.گفتم شایدمریمه که خونه تنهاست…سرویس بوده…همون لحظه جمیله حوله پیچ اومدداخل اتاق ما.هنوز منو ندیده بود.من کنار در پیش تخت پسرم بودم…تا اومد داخل پشتش بهم بود…حوله رو ول کرد.چی دیدم…لامصب چه کون گنده ای داشت…صورتش سیه چرده بود.ولی خدا شاهده یک بدن سبزه خوشگل کمر باریک موهای خیلی بلند داشت.من با شورت بودم واون لخته لخت…بخدا هنوز منو ندیده بود…شورتش روی تخت بود خم شد برداره…لای کونش باز شد یک سوراخ ناز و گنده که معلوم بود کم کیر ندیده.کوس قلمبه شده و بیرون زده…سینه های ناز بزرگش از زیر بغلهاش دیده میشد… کیرم گنده گنده شده بود…داشت سوتین میبست.تا برگشت منو دید یک جیغ بد کشید.که بچه از ترس بیدار شد.گفت کی برگشتی امیر آقا کاش یک صدایی چیزی در میآوردی. گفتم والله بخدا یاالله گفتم کسی جواب نداد…تندی لباس پوشید…گفت تو رو خدا بپوش الان مریم بیاد فکر بد میکنه…داشتی منو دید میزدی…گفتم بخدا دست خودم نبود.ناخودآگاه شد.ببخشید حلال کن. از قدیم میگن یک نظر حلالهخندید.بچه گریه میکرد بغلش کرد…رفت توی هال.من هم لباس پوشیدم رفتم پیشش.بچه رو بغل کردم…همون موقع مریم سبزی به دست نون هم گرفته بود با نوشابه اومد خونه…خدا راشکر چیزی نفهمید…بخیر گذشت…ولی بدن جمیله همش جلوی چشمم بود.موهای بلندش…بدن نازش.من بعد از زنم اولین زنی بودکه لخت میدیدمش…چرا سوراخ کونش اینقدر گنده بود…چند روز گرفتارش بودم…ترم۴شروع شده بود.سعیدگفت چندوقته چته…گفتم سعید چندوقت قبل اتفاقی چیزی دیدم که اصلا از جلوی چشمم پاک نمیشه…بعدش جریان دیدن جمیله رو گفتم ولی نگفتم کی بوده…گفتم مهمون بودن اومده بودن مشهد زیارت چندروز خونه من بودن… گفت مشنگ خب اون اینقدر کون داده…سوراخش و کونش به اون بزرگی شده…اینقدر آبکیر رفته توی کونش که آب خورده به اون بزرگی شده…کوسخول تو که متاهلی من باید این چیزها رو بهت بگم…؟؟گفتم فک نکنم آب کیر تاثیری توی سایز کون داشته باشه…گفت چطور نداره…همین مریم همکلاسی ما تا الان شاید صدبار کون داده به بچه ها…گفتم نه؟،،گفت بخدا تو کوسخولی نمیکنی…همه کردن.خودم ده بار کردم…کیر رو تاته توی کونش جا میکنه…میشینه روش بلند نمیشه…ولی فک نکنم کیر تو توش جا بشه…گفتم مگه تو مال منو دیدی…گفت توی استخر آب خورد شورتت دیدم…خوابیده اش از بیدار شده مال بعضی ها بزرگتره…ولی بکن تاپشیمون نشی…همون خانومه هم که کون داده حتما دلش کیر کلفت تر میخاد…اگه بدش میومد بهت لبخند نمیزد…خلاصه که اطلاعات بیشترشد.کم وبیش میدونستم میشه توی کون گذاشت…اما من موقع کوس کردن هم وقتی انگشت مینداختم توی کون مریم نمیزاشت دادوبیداد میکرد.چی برسه به گاییدن کونش.شب رفتم خونه هنوز جمیله خونه مابود…چند روز دیگه قرار بود شوهرش از سرویس برگرده خونه…شب روی تخت بودیم…گفتم مریم جونم.یک چی بگم گفت بگو عزیزم…گفتم تو میزاری من از پشت بکنمت…گفت تو که همیشه از پشت میکنی.گفتم نه منظورم سوراخ عقبته.گفت نه دیوونه گناهه.گفتم آخه دوست دارم…همه رفیقام از پشت رابطه داشتن…ولی من که زن دارم هم هنوز رابطه نداشتم.یکبار بکنم ببینم چیه…خندید.گفت بی حیا…ازین چیزها باهم حرف میزنید… گفتم آره بعضی وقتا. ولی من متاهلم اصلآ حرف نمیزنم.ولی اونایی که دوست دختر دارند از کردنشون حرف میزنند…گفت وای خاک تو سرشون.گفتم چرا گناه دارن…حالا چی میگی میتونم روت حساب کنم یا با خنده گفتم فکر دیگه بکنم…گفت امیر علی بقران بفهمم خدایی نکرده چشمات هرز رفته میکشمت…چی غلطا فکر دیگه…بچه اش داره بزرگ میشه خجالت نمیکشه… گرفتمش بغلم گفتم نازنین نترس…من فقط تورو میخوام…آروم رفتم پایین شلوارشو کشیدم پایین.جالب بود شورت نداشت…گفتم اوه آماده ای که. گفت نخیرم.نزدیک پریودمه ترشح داشتم شورتم خیس شد در آوردم میدونستم سر جات
نمیشینی دوباره دلت شیطونی میخواد.گفتم مرسی عزیزم…گفتم داگی کن…دیگه وارد شده بودیم…چندتالیس قشنگ زدم کوس وکونش رو…گفتم یکبار فقط یکبار بزارم عقبت…گفت نه نمیخوام…بدم میاد کار کثیفیه…گفتم چرا کثیف؟گفت با همون کیرت میخوای دوباره بکنی کوسم ها…از اول گفتم که خیلی وسواسی و تمیز بود مادرش هم همینجوری بود…حتی برام ساک نمیزد چون دوستش داشتم چیزی بهش نمی گفتم…گفتم مریم نه برام میخوری نه از عقب میدی…خب عزیزم من هم دل دارم ها…گفت باشه اینکارا بده…گفتم نه بخدا بد نیست…گفت آروم آروم بذار پشت…ولی بهت بگم ها…میدونم درد داره چون انگشتت رو میزاری توش تا چندروز دردم میگیره…اون کیرت ۶برابر انگشتت قد و وزن داره…دردم بیاد ناراحت میشم…گفتم باشه دیگه…خیلی خیسش کردم…داگی بود…خداییش تجربه پشت اصلا نداشتم…سوراخ کونش اینقدر تنگ بود.که…فک میکردی اصلا سوراخ نداره.چین چین بود…کیرمو گذاشتم درش.خیس خیسش کردم…خیلی خوشگل قمبلش کرده بود…کمرشو گرفتم سرشو فشار دادم نرفت توش.دوباره خیسش کردم.یک فشار قوی دادم کله قارچیش تا ختنه گاه کامل رفت توش.بی پدر چی جیغی کشید…خودش سریع درش آورد بیرون…برگشت…دوباره مث شب زفافمون محکم گذاشت زیر گوشم. برگشت لخت رفت زیر پتو…خیلی خیلی ازش دلگیر شدم…نباید اینکارو میکرد.این بار دومش بود…لباس پوشیدم رفتم توی تراس باد میومد…نسیم میخورد توی موهای سرم…دستهام روی نرده تراس بود…با رکابی و شلوارک بودم…اون موقع اهل سیگار رو هیچچی نبودم…نمیدونستم چیکار کنم…چی بهش بگم…توی حال خودم بودم. اومد توی تراس گفت بیا تو لباس تنت نیست سرما میخوری…برگشتم نگاهش کردم…هیچچی نگفتم…اومد دستهاشو دور کمرم قلاب کرد…گفت ببخشید دردم اومد.دست خودم نبود…گفتم بار دومت بود…من بخاطر تو جلوی همه حتی مادرم هم وایسادم اما تو…گفت امیرعلی ببخشید دیگه…برگشتم توی رختخواب…خودشو برام لوس کرد.اومد توی بغلم…خودش خواست بکنمش…ولی دیگه اصلا میلی نداشتم، چند روزی از هم دلگیر بودیم جمیله هم خونه ما بود بو برده بود طوری شده،وقتی مریم نبود خودشو لوس میکرد ولی من برام مهم نبود محجبه بود اما معلوم بود دریده است.سرکلاس اصلا حواسم نبود…امسال دوباره یکی از کلاسهای تخصصیم با خانوم سرمدی بود…سر کلاسش اصلا حواسم نبود.قرار بود کسایی که گوشی دارند خاموش کنند…همون موقع برام اس اومد مریم بود معذرت خواهی کرد. مجبور شدم خاموش کردم.از جمع معذرت خواهی کردم…ولی حواسم به درس نبود…ساعت۱رد بود میخواستم برگردم خونه.استادمون خونه اش توی محله ما بود…اومد جلو سوار شه حواسم نبود…تعارف نزدم.گیج بودم.یعنی اصلا نفهمیدم.سعید زنگ زدگفت کوسخول استادسرمدی میخواست سواربشه.چرا سوارش نکردی گفتم بخدا نفهمیدم…گفت عاشقی مگه مشنگ.برگشتم دور زدم.اومدم پایین منو دید خندید.گفتم بخدا متوجه نشدم سعید بهم زنگ زد…خواهش میکنم منو ببخشید.گفت فهمیدم امروز خرابی حال نداری چته…سوار شد.گفتم مشکلم با خانوممه.همسرداری بلد نیست.خیلی دوستش دارم ولی اذیتم میکنه.گفت هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.خودت خواستیش.من باهاش صحبت کردم کل زندگیش رو بهم گفته.باهاش مدارا کن.چند وقته ندیدمش بیارش خونه من دختر ساده و خوبی.ولی به خودت برس.حیفی.میسوزی پسر.صبح خواب بود رفتم دوش گرفتم.اومدم بیرون.ربدوشامبر حوله تنم بود.میخواست برم اتاقم…زن سیدکاظم خونه ما بود…تا منو دید.دستمو گرفت…انگشتش رو گذاشت روی صورتش علامت هیس داد…گفتم چیه گفت بیا…تا رفتیم توی اتاقش درش باز بود.محکم بغلم کرد.دستش رو برد زیر حوله کیرمو گرفت. گفتم چیکار میکنی ولم کن.عوضی.خجالت بکش منو تو متاهلیم.من عاشق خانومم هستم…گفت اون شب دیدم عشق رو…حتی از خودش ندید۱دقیقه زیرت تحمل درد بکنه…گفتم ببین تو مهمون خونه مایی.کاظم رفیق قدیمی منه…این دختر عشق منه…روزی یکبار هم توی چشمای من نگاه کنه…برام کافیه…ازش جز سلام و سلامتی چیزی نمیخوام…من برای رسیدن بهش با عالم و آدم جنگیدم…من اگه زن ودختر بخوام…توی دانشگاه نصف دخترها عاشق تیپ و تارم هستن.نصفشون عاشق پول و ماشینم هستن…ولی من فقط عاشق همین دخترم…گفت خدا شانس بده…گفتم جمیله خانوم خواهش میکنم از امشب برو خونه خودت.تا شوهرت بیاد پیشت…اون که هفته ای یکبار میاد…کافیه دیگه…بزار ما هم زندگی کنیم…تا از اتاق اومدم بیرون…مریم سادات روبروم بود…محکم بغلم کرد…انقدر بوسم کرد که نگو…گفتم چیه چی شده…گفت امیرعلی اگه بدونی چقدر دوستت داشتم…الان که حرفاتو شنیدم چقدر بیشتر عاشقت شدم نمیدونی.…گفت جمیله برو خونه خودت من هم چیزی به کاظم نمیگم…ولی خجالت بکش…اون صبحانه نخورده.جمع کرد رفت…تا اون رفت.دوباره خودشو انداخت بغلم…امیر علی دستم بشکنه که زدم توی صورتت…دستشو گرفتم بوسیدمش…نگاهم کرد.گفت تورو که دارم…هیچی دیگه نمیخوام…گفتم حالا بزار یه لقمه نون بخورم برم سر کلاس… گفت برو خدا به همرات…
بعد اون جریان دیگه جمیله تنهااصلاخونه ما نمیومد…وضع مالی سیدکاظم وسیدقاسم خیلی خوب شده بود.تریلی داشتن…سواری داشتن…قاسم زن نداشت…ولی یکروز اومد خونه ما.پدرش هم بود…خیلی خوشحال شدیم…گفت امیر علی خونه مادریم رو دوباره خریدم ولی بنام مریم سادات زدم.این قولنامه اش این هم سندش…همه چی امضا شده…گفتم چرا اینکارو کردی…گفت داداش راستش از بی پولی و بیچارگی خسته شدیم…دیگه میخایم مث آدم زندگی کنیم.به مریم نگو.داریم خلاف میکنیم…سنگین…گفتم نه…گفت مجبوریم…پدر جمیله راه وچاه یادمون داد…یک سرویس من میارم یک سرویس کاظم…بابام همیشه با ماهست.که اگه گرفتنمون. گردن بگیره بعنوان صاحب بار…گفتم خب الان پولدارید دیگه بزارید کنار.گفت نمیشه.آلوده شدیم…من هرچی دارم زدم بنام مریم.راستش ماشین خونه ویک ویلای شماله.این هم کلید وسندهاشون…مجبورم.من دلم نمیخاد ازدواج کنم.تو بهش هیچچی نگو…اونها رو داد بمن و رفت…چندوقت بعد من رفتم شهر خودمون…خونه مادری مریم خیلی شیک شده بود.نمدونست مال کیه…گفت چقدر دلم برای خونه خودمون تنگ شده…گفتم خب برو داخلش امشب اونجا بخواب…گفت آخه چطوری…کلیدش رو دادم.گفتم قاسم برات خریده زده بنامت. چندوقته ولی گفت بهت نگم…ولی دیدم دلت گرفته گفتم…اینقدر وقتی رفت داخلش گریه کرد که نگو. توی خونه خودشون بودچند روزی اونجا بودیم.که یک یارویی اومد.لهجه داشت.منو دید گفت داداش برو اون جایی که اولین بار فلافل خوردین.گفت چی گفت برو…رفتم دیدم…سیدقاسمه…سیاه پوشیده گفتم چی شده…بلندشد گریه کرد…گفت امیرعلی بابام وکاظم چپ کردن تریلی آتیش گرفت هر دو مردن…پلیس دنبالشون بود…توی گردنه رفتن ته دره…الان هم دنبال من هستن…ولی پلیس مهم نیست نمیتونن.از من مدرکی گیر بیارند…مسئله الان اینه که اون صاحب جنس که پاکستانیه. پول جنساشو میخاد.کاری نداره که کی مرده کی زنده است…فقط پول میخاد…گفتم چقدره مگه…گفت خیلی زیاده.باید هرچی داریم منو کاظم بفروشیم…گفتم اشکال نداره…گفت فقط مواظب خودت ومریم باش.تاپول اینها رو جور کنم.گفتم باشه. من عمق فاجعه رو در نمیکردم…رفتم پیش بابام جریان رو گفتم. گفت ای دل غافل از این خانواده.پسر مواظب خودت و زن وبچه ات باش…من شنیدم بعضی از این بلوچها وافغانیها زن ودختر وخواهر مادر طلب کاراشون رو میدزدن…چند ساعت نکشیده بود.که مریم زنگ زد بهم گریه میکرد.گفتم چته…نگو پلیس رفته بود در خونه و همه چی رو گفته بود…این هم فهمیده بود که پدر و برادرش مردن.ولی نمیدونست که خلاف میکردن…چند روزی بود که براشون مجلس گرفتیم و تمام شد.برگشتیم مشهد مردادماه بود…جمیله هم بعد از مراسم برگشته بود.مشهد.قاسم توی پارکینگ ما بود.تا رسیدم…گفت امیرعلی برو دنبال جمیله بگو بیاد…رفتم دنبالش…اومد خونه ما.قاسم گفت.جمیله باید آپارتمان رو بفروشیم.من هرچی دارم رو فروختم…اگه نه تهدید کردن.برای همه ما بد میشه.به تو یا مریم یا بابات آسیب میزنند… گفت بمن ربطی نداره به بابام هم گفتم نه ماشین رو میفروشم نه خونه رو…گفت نترس خودم دوباره برات میخرم…گفت پس اول عقدم کن خیالم راحت بشه بی کس نیستم.من دلم نمیخاد برگردم پیش پدرم…میدونی که اذیتم میکنه.من و میده به اون رفیق پیرمردش. مریم جریان رو نمیدونست… تا اینکه فهمید جریان چیه میزد توی سرش…چند روز بعد قاسم زن کاظم رو عقد کرد.اونم آپارتمان و ماشین وفروخت پول نقدهم داشت.اموال خودشم فروخت.ولی من پول خونه مادری مریم رو بهش دادم.خونه موند مال ما…مریم خوشحال شد…این رفت بدهیش رو بده…نگو که نصفش هم نیست…چند روز بعدش داشتیم اسباب کشی میکردیم.وسایل اونا رو میآوردیم خونه ما و انباری ما…قاسم گفت چند وقتی اینجا باشن تا بیام دنبالشون…بچه الان تقریبا نزدیک دو سالش بود…چند تکه بزرگش رو که فروختن…خورده ریزه ها رو میآوردیم… همون موقع یک پژو مشکی وایستاد دم خونه از مریم سادات پرسید منزل سید قاسم…تا گفت بله.دونفری بلندش کردن انداختنش صندلی عقب و رفتن تا من قاسم رو صدا زدم اومد روشن کردم دنبالشون بریم در رفتن خیلی تیز بود ماشینشون…گفتم قاسم خدا لعنتت کنه.که بدبختم کردی.گفت نترس داداش کاریش ندارن میخان منو بترسونن. گفتم بی غیرت زن وخواهر منو بغل کردن بردن میگی کار ندارن…زنگ زدیم پلیس…تمام جریان رو گفتم براشون…گفتن فقط این آقا باید کمکتون کنه…چند روز بود از بدبختی و استرس داشتم میمردم…خبری نبود.آدرسی هم که قاسم داده بود.تو یکی از روستاهای خاش اونجا هم خبری نبود…تا اینکه.صبح در خونه میخواست برم آگاهی.یک نفر با موتور کلاه کاسکت.نزدیکم شد…یک کاغذ داد بهم…نوشته بود.صد میلیون با قاسم به این آدرس میاری…آدرس کنارک نزدیک مرز بود…بچه ام چند شب پیش جمیله خونه ما بود…خانه پدری مریم رو فروختیم.مجبور بودم به کسی نگم…چرا چون شهرمون اگه میفهمیدن چی شده آبروی خودم وخانواده ام میریخت… خونه الان بیشتر میارزید.مفت،،
فروختیمش،کلا چند روز بیشتر مهلت نداشتیم…سیدقاسم رو برداشتم و رفتم کنارک…پلیس دنبالمون بود.گفتم پول مهم نیست بزارید من زنم رو آزاد کنم بقیه اش با خودتون…دو روز علاف بودیم.تا اینکه با چندتا رابط بلاخره باهامون تماس گرفتن…پول و گرفتن قاسمم بردن…یک آدرس بهم دادن گفتن برو اونجا زنتو بردار برو پی زندگیت…برگشتم.زاهدان دل توی دلم نبود…بین زابل و زاهدان توی یک ده کوره از توی پستوی کثیف یک خونه…نیمه لخت درب و داغون بیرونش آوردم.بردمش پیش دکتر مریض و افسرده.هیچچی نمیگفت… چندروز بیمارستان زاهدان تحت درمان بود.پلیس ازش بازجویی میکرد فقط گریه میکرد…دکتر گفت بشدت بهش هم تجاوز جنسی شده هم روحی…از اونجا بردمش مشهد چندماهی تحت درمان بود.اون جمیله جنده هم خونه ما بود.مواظب بچه ام بود.کلاس نمیرفتم پدرم فک میکرد.دانشگاهم…دم عید بود.حالش بهتر بود…کم کم حرف میزد.نماز زیادمیخوند…ازروزی که برده بودنش اصلا رابطه نداشتم…رفتیم خونه ما.عید بود.اینو هم بگم که اصلا خبری از قاسم نبود…روز ۶ یا۷عیدبود قاسم اومد خونه ما شیک وپیک تمیز.تا رسیدمی خندید.خوشحال بود.پدر مادرم رفته بودن عید دیدنی خونه خالی بود. بدجوری زدمش از شانسش هیچکی توی خونه نبود.الان دیگه بچه نبودم…دو برابر اون هیکل داشتم…تا میخورد زدمش.مریم اصلا جلو نیومد.جمیله جرات نمیکرد بیادجلو.اینقدری زدمش که خون بالا آورد… دنده منده همش شکست…جنازه اش کردم.نمیتونست حرف بزنه…زنگ زدم اورژانس اومد بردش…مستقیم بردنش اتاق عمل…ضربه مغزی شده بود.دست وپاش همه شکسته بود…دکتر فک میکرد تصادف کرده.نمیدونست که وقتی افتاد زمین اقلا صدتا لگد بهش زدم…پلیس پرسید جریان چیه گفتم خودم زدمش…دستگیرم کردن…پدر مادرم رسیدن کلانتری…افسرگشت گفت حاج خانوم پسرت چنان برادر خانومش رو کتک زده که توی کماست…اگه بمیره قتل نفسه.خودشم اعتراف کرده…اماحق با پسرتون بوده…این پلیس کوسخول جلوی مادرم جریان روگفت…توی کلانتری سکته دوم رو زد…بعد چند روز که بازداشت بودم…لاشی به هوش اومد.پدرم سند گذاشت آزادم کرد…مادرم بیمارستان بود.توی شهر بعضی ها کم وبیش جریان رو فهمیده بودن.اما باور نداشتن…آزاد شدم لباس شیک پوشیدم رفتم بیمارستان…دیدنش…تا منو دید…گفت من امروز میمیرم…ولی اگه طلاقش ندی دوباره زن نگیری الان میگم شیرم حرومته. از روز اول گفتم این لقمه ما نیست…گفتم ببخشید مادرم گوش ندادم به حرفت…گفت میبخشمت به شرطی که طلاقش بدی…گفتم باشه تو خوب بشو بیا بیرون…گفت نه دیگه من از اینجا بیرون نمیام…همون موقع مریم سادات رسید…گفت تو و اون خانواده لعنتیت آبروی من وپسرم وشوهرم رو بردین…فقط زمانی حلالت میکنم که طلاق بگیری…الان فهمیدم چرا این چند شب نصف شب نماز میخونی گریه میکنی…چون آبرویی نداری.گفت باشه حاج خانوم من طلاق میگیرم ولی تو منو ببخش…گفت قول دادی گفت به خاک مادرم…همونجا پیش منو و پدرم و زنم مادرم گفت آخیش خدایا راحت شدم…در جا فوت شد.داغ بدی سر دلم گذاشت…رفت که رفت.ولی چی رفتنی زندگی منو هم با شرطی که گذاشت به گوه کشید…من تازه داشتم همه چی رو فراموش میکردم…با کتک نابی هم که به قاسم زدم دلم آروم شده بود.ولی افسره که نمیدونست کسی از ماجرا خبر نداره …بهشون تمام ماجرا و علت درگیری ما رو گفته بود…من هم نگفتم ها ولی از روی پرونده همه چی رو میدونستن… آخه پدر مادرم بهشون گفته بودن پسرمون دروغ میگه کتک زدن وحشیانه قاسم کار اون نبوده…اونها جدای اینکه رفیق هستن.فامیل هم هستن…و اینجا بوده که افسره مجبور شده همه چی رو بگه…فک میکرده اینها خبردار هستن…خلاصه که مراسم تدفین تموم شد.به قول معروف حتی چهلم رو هم برگزار کردیم…بابام تنها بود.من از پیشش نرفتم…خواهرام هم اومده بودن…پدرم گناه داشت…هنوز من مریم رو طلاق نداده بودم…همه غمگین بودیم…با پدرم صحبت کردم. گفت باید طلاقش بدی شرط مادرته…چون قسم خوردی.و گفته شیرم حلالت نیست…پسر من مریم رو دوست دارم.ولی مادرت رفت دیگه نیست که…برات ضمانت کنم ریش پیشش گرو بزارم…پسرم دیدی اون حق داشت.هرچقدرم که دختر خوب باشه ولی خانواده اش هم مهمه…آبرو چیزی نیست که بشه با پول خریدش…تو اگه مریم رو دوست داری باید اول طلاقش بدی…بعد از چند وقت یا سال اگه ازدواج نکرد دوباره بگیریش…گفتم بابا اگه ازدواج کنه بهت قول میدم…دیگه امیرعلی وجود نخواهد داشت…گفت امیر علی برو خارج پیش یکی از خواهرها…اونجا درس رو تموم کن…برگرد پیشم…گفتم آقاجون پس تو چی…گفت فکر خوبی برات دارم…ببین…مریم سادات رو نگه میدارم برات…پیشم باشه…کارامو بکنه.چند سال برو آبها که از آسیاب افتاد برگرد.ولی قبلش تاخواهر هاهستن…من ممکنه زنده نمونم…غم مادرت زمین گیرم میکنه…میخوام اموالم رو بین شما تقسیم کنم…امیر علی هرچی میگم گوش بده انجام بده.گریه هم نکن.زندگی همینه…اول که ازدواج کن.دوم برو خارج نباش…
سوم هر چی بهت رسید قدرشو بدون…مخصوصا املاک روستا و این خونه…چهارما باید هر سال چه من بودم چه نبودم مراسم عاشورا تاسوعا رو بهترین نحو برگزار کنی و خرج بدی.پسرجان هرکاری میکنی بکن.ولی مردم آزاری نکن…عشق وحال کن زندگی کن به خودت سخت نگیر.مث من نباش زندگی رو بفهم…چون یک بار بدنیا میایی و یکبار جوونی و یکبار فرصت زندگی داری…در ضمن خیلی به فقرا کمک کن…شاید تو دست کمک خدا برای اونها باشی…خلاصه که توی چند ماهی که من و آبجی ها بودیم.تمام اموالش رو بنام ما یا صلح کرد یا سندزد…اونها رفتن و قرار شد اونی که کاناداست برام دعوت نامه بفرسته برم اونجا…چند ماه بود نرفته بودم خونه مشهد.مریم سادات فقط درحد حرف و سلام علیک با هم بود…شب بود توی اتاقم بود…هوا سرد بود.گفت امیر علی گفتم جانم چیه…گفت دیگه بمن نگو جانم من لیاقت ندارم.بهت ظلم کردم خدا گذاشت توی دامنم…تلافی تو رو سرم در آورد…گفتم چی میگی چرت و پرت میگی…من وبابا تصمیم گرفتیم.که…اول طلاقت بدیم بعد.چون برای مادرم قسم خوردم یک ازدواج موقتی میکنم…بعدش چندوقتی میرم کانادا پیش آبجی.درسم که تموم شد…برمیگردم با خودم میبرمت.دوباره باهم ازدواج میکنیم…ولی تو همینجا پیش پدرم باش.تمام خرجت با ماست…نگران زندگی نباش…گفت پس رضا چی پسرمون…گفتم میبرمش با خودم…گفت نه امیرعلی من میمیرم…گفتم پس من چی من بمیرم…گفتم من که دلم نمیخاد تو رو طلاق بدم مجبورم…گفت تو هم نخوای من طلاق میگیرم.گفتم چی؟گفت قسم خوردم به خاک مادرم…بعدشم من دیگه اون زن پاک نیستم…امیر علی اون بیشرفها چندنفری بهم تجاوز کردن…دیدن من شوهر دارم…منو از جلو اصلا نکردن…فقط از پشت…وقتی میکردن دردم میومد.یاد شبی افتادم که بهت سیلی زدم ولی هیچچی بهم نگفتی…خیرندیدم امیرعلی…بهت ظلم کردم…هیچوقت برات نخوردمش میگفتم دهنم کثیف میشه.ولی تو بی ریا بودی همه بدنمو میمیبوسیدی اونها چندروز وچندشب فقط منو ازپشت میکردن وآبشون که میومد با اون کیرهای کثیفشون توی دهن من خالی میکردن.حقم بود.قدر تو ندونستم. امیر علی تو عاشق بودی ولی من ادای عاشقا رو در میآوردم… تو حتی یکبار بروم نیاوردی که چی بلایی سرم اومده.آبروی تو ومن برای این برادرهای پفیوس رفته…تازه فهمیدم چقدر دوستم داری.ازم نپرسیدی چکارم کردن.ببین امیر علی چند بار میخواستم خودکشی کنم اما فقط برای اینکه آبروت نره همه نپرسند چی شده این کارو نکردم…ولی الان میگم اگه طلاقم ندی خودمو میکشم…میگفت و گریه میکرد. من هم پشت سرش اشک میریختم… امیر علی روزی که قاسم رو کتک میزدی دلم خنک شد…تازه اونجا فهمیدم تو چه عقده ای سر دلته اما بروی من نمیاری…تازه فهمیدم…وقتی بهت سیلی زدم اگه دلت میخواست باهام میتونستی چکار کنی و نکردی و بوسیدیم…امیر علی برو یک زن خوشگل و خوب با خانواده بگیر…تا بفهمی زندگی قشنگ چیه.منو ول کن فدات بشم…آخه منه دربدر کی هستم که تو گرفتار منی…امیرعلی لامصب چرا یک سیلی بهم نزدی…چرا فحشم ندادی…گفتم آروم باش الان دلت میترکه…دختر خوب تو عشق و همه چیز منی…من اگه به تو ظلم کنم انگار به خودم کردم…من هرجا برم دوباره پیشت برمیگردم…تو مال منی…گفت امیرعلی رضا چی…گفتم یعنی میخوای همین یادگاریت رو هم از من بگیری…خلاصه که چه شب بدی و خرابی بود اونشب…از فردا افتادیم دنبال طلاق و توافقی جدا شدیم.عید رد شده بود سال جدید بدون مادرم بود خواهرام رفته بودن دلم نمیومد پدرمو تنها بزارم.مریم طلاق گرفته بود اما پیش ما بود نمیزاشتم از جلوی چشمم دور بشه…مریم سادات گفت نترس من پیشش میمونم…بابام شب گفت امیرعلی بزار رضا پیش ما بمونه…هم مریم پیش ماست جایی نمیره هم من تنها نیستم زنده میمونم…چون این بچه هست انگار تو هستی…برو خوب درس بخون…برگرد…گفتم باشه…مریم سادات بلندشد جلوی بابا.چنان بوسم کرد که نگو…پدرم بعد از فوت مادرم اولین بار بود که میخندید… گفتم خدا را شکر که حالتون خوبه…اگه این بچه فرشته نجات و خوشبختی و سلامتی من و شماست بزار باشه…فقط آقاجون مث من که خوب تربیتم کردی تربیتش کن.مریم بهش دین و خدا رو یاد بده…اون شب…توی رختخواب بودم…ساعت دو بود.پکر بودم.پسرم بابامو دوست داشت پیشش می خوابید…مریم اتاق دیگه بود چون جدا بودیم دیگه…نور کم بود…مریم اومد تو.گفت امیرعلی. گفتم جانم عزیزم.گفت وای چقدر تو این کلمه رو میگی…چرا میگی جانم عزیزم…گفتم مریم تو چکار به حال من داری.من دلی که تو رو طلاق ندادم روی کاغذ بوده…گفتم مریم هیچوقت منو پدرمو تنها نمیزاری…این خونه سندش بنام منه اینجا هستی تا روزی که برگردم…هر چند سال.اگه ازدواج کنی دیگه منو زنده نمیبینی…گفت بجان رضا من بغیر تو هیچکس رو دوست ندارم .نخواهم داشت…روی تخت من اون طرف دور نشسته بود…گفتم بیا پیشم…گفت ولی…گفتم این چرت وپرتها رو بذار کنار.بیا بغلم میخوام قبل رفتنم طعم لبها و بدنت رو دوباره بچشم…
امیرعلی مگه کی میخوای بری…گفتم شنبه میرم مشهد خونه رو بتونم کرایه اش بدم…کارامو بکنم خیلی طول میکشه تا یکماه آینده بلکه بیشتر طول بکشه دیگه میرم پیش خواهرم…چشماش پر اشک شد.امیرعلی نباشی دق میکنم…گفتم خدا نکنه…تو که بابا و رضا پیشت هستن من چیکار کنم…امیرعلی من هم بیام مشهد…گفتم نه تو پیش بابا باش تنهاست.اگه همه یکدفعه بریم تنها بمونه دق میکنه…اون به من گفت بزار رضا و مریم پیشم بمونند…بعدشم اون بزرگ شهره خیالت از لحاظ مالی و جانی راحت باشه.تمام مهریه ات رو هم که بخشیدی برات ریخته توی یک حساب شخصیت…از مدارک کپی گرفته برات حساب باز کرده.زده حسابت هر ماه سود میاد توی حسابت…اومد نشست روی پاهام…خیلی وقت بود…اصلا بهم دست هم نزده بودیم…تقریبا یکسال لعنتی پر از استرس و درد و رنج…خدا برای هیچکس بد نخواه بد نیاره.این ماجرا داستان نیست تمامش حقایقه. باور کردن یا نکردنش مهم نیست…درس گرفتنش مهمه…آبرو با هیچ معیاری و پولی خریدنی و فروختنی نیست…من بخاطر حرفی که برام در آوردن چندین سال رفتم خارج. اگه نه عاشق کشور و زن و زندگیم بودم و هستم…وقتی ما طلاق گرفتیم هیچکس جز اون شهود و پدرم و محضردار خبر نشد…مهم دشمنان سید قاسم لعنتی بود که بو برده بودن و حرف در آوردن…بعدا ما فهمیدیم که همون برادر اوستای قاسم که راضی به گرفتن دیه نبوده.اون چندوقتی قاسم وکاظم رو تعقیب میکرده…چون شک کرده که این گدا گدول ها از کجا پول آوردن که ماشین آنچنانی سوار میشن واز کجا پول آوردن که دوباره خونه مادریشون رو خریدن،،اینقدر رفته تا همه چی رو فهمیده و اینها رو لو داده…ولی خوبیش این بود که خانواده ما رو دوست داشتن و به پدرم احترام میزاشتن…گذاشتن موضوع بدتر بشه…ولی همین که میدونستن مریم چند وقت گروگان بوده برام بد بود…برگردیم شب قبل رفتنم آخری که با مریم بودم…روی پام بود…خودش بوس و لب رو شروع کرد.تازه دوش گرفته بودم صورتمو تراشیده بودم…گردنمو محکم مکید.گفتم وای چیکار میکنی.گفت بذار یبار من مزه تو رو بچشم…بلند شد تمام لباساش رو دراورد.کی بود لخت ندیده بودمش..گرفتمش توی بغلم…گفت امشب کار رو بسپار به من…فقط آروم باش…دراز بکش…خودش لباسامو در اوردهنوز هیچ چی نشده بود…کیرم سفت و گنده بود…گفت فقط چشاتو ببند حرف نزن…گفتم باشه نازنین من…آخ برای اولین بار کیرمو گذاشت دهنش چقدر قشنگ میخورد وبوسش میکرد… گفتم مریم نمیخوام کاری که دوست نداری انجام بدی…سرش و آورد بالا چشماش پر اشک بود.گفت امیر علی منو ببخش. غلط کردم باهات اونجوری برخورد کردم…اون رفتارم درست نبود…فقط میخوام از من توی ذهنت یک خاطره خوب باقی بمونه…تو خیلی خوب و آقایی…امشب از جون ودل میخوام بهت حال بدم…گفتم باشه هرجوری دوست داری…گفت فقط دراز بکش چشاتو ببند…کیرمو میکرد دهنش در میآورد بوسش میکرد… چنان زیبا تخمارو میخورد که نگو…دوباره توی دهنش کرد.خیلی قشنگ سر کیرمو میمکید خایه ها رو میمالید.در یک لحظه انگار موتور کمرم روشن شد…چنان آبی ازم بیرون ریخت که به سرفه افتاد دویید سمت سرویس…لخت بیرون رفت…سرفه میکرد…گفتم اگه بابا بیدار بشه دیگه هیچچی.ولی شکر خدا بیدار نشد…برگشت اومد پیشم…گفت امیرعلی خدا نکشتت.داشتم خفه میشد…مستقیم ریخت توی دهنم…رفت تا ته حلقم…آوردمش توی بغلم…درازش کردم…خنده ام گرفت. گفتم چکار کنم تا الان سابقه نداشتم بلد نبودم که خودمو کنترل کنم…گفت اشکالی نداره.ولی مصرف نمکت رو کم کن خیلی شور بود…گفتم حالا تو بخواب ساکت باش.گفت نه امیرعلی نمیزارم بخوریش من بدنم آلوده اون لعنتی هاست…گفتم مگه غسل نکردی مگه غسل توبه نکردی.گفت تا الان شاید بالای دویست دفعه…گفتم پس ساکت باش…خدا تو رو بخشیده من نبخشم…نگران نباش. دوستت دارم زیاد.تو از نظر من پاک ترین زن روی زمینی.خجالت نکش اون خاطره تلخ رو از ذهن قشنگت پاک کن…بلند شد لباشو گذاشت روی لبام فشارم میداد…عقده دلشو خالی میکرد… رفتم دستشویی خودمو خالی کردم برگشتم…دیدم دمرو خوابیده کون خوشگلش قلمبه شده…خودمو انداختم روش گفت قربونت بشم همینجور دراز بکش روم میخوام گرمای بدنتو حس کنم…دلم تنگ شده براش.گفتم من سنگینم نفست میگیره…گفت خدا کنه که زیر نفسهای تو نفس من بگیره بمیرم راحت شم.بلند شدم.گفتم شبمو خراب نکن.ببین بایدباشی و مواظب پسرمون باشی…ولی باید بهم قول بدی اصلا دورو بر داداشت و زنش نباشی…گفت چشم بخدا به حرفت گوش میدم قول میدم.امیرعلی نمیخوام این چند وقته تنها باشی از ته دل ازت خواهش میکنم که به حرف مادرت گوش بدی و ازدواج کنی.چون دینی به گردنته موقع مرگ بهش قول دادی…من منتظرت هستم…تا برگردی…نترس خیالت از من و بابات و پسرت جمع باشه…گفتم قربونت بشم باشه هرچی تو بگی.من اگه ازدواجم بکنم دائم نیست…موقتی برای اینکه قولم انجام بشه…اگه نه بغیر تو هیچکسی به چشمم نمیاد
دوباره دمرو کردمش…دیدم ازون سوراخ تنگ و چین واچین.یک سوراخ خوشگل و گنده کم چین مونده…معلوم بود چندین و چند دفعه جرش دادن و جر خورده…وقتی دو طرف کونش رو لپاشو میکشیدم باز میشد سوراخش دهن باز میکرد… گفت امیرعلی گشاد شده…گفتم آره خیلی…زیاد کردنت…گفت خیلی زیاد.بی پدرها دیدن سوراخم آک و دست نخورده است…شب اول ۴نفری نعشه میکردن و نوبتی تا صبح بالای ۲۰بارگاییدنم…ولی شکر خدا کیراشون نازک و کوچیک بود.ولی شب بعد.وقتی دو نفری میکردن توش.کونم اونجا پاره شد خونریزی کرد…بی پدر ها بوی سگ میدادن…مجبورم کردن چندبار آب کثیفشون رو بخورم…دیگه چون نمیخوردم خیلی کتکم زدن…الان میگم نبوسش نخورش…گفتم جان الان تازه وقت کردنشه…تازه آبم اومده بود ها ولی چون برام تعریف میکرد ناخودآگاه کیرم بلند شده بود…اصلا بیغیرت نیستم ها.اصلا حس اینجور چیزا رو هم ندارم.ولی تصور اینکه این کون ناز و تنگ توسط چند تا وحشی بزور گاییده شده خیلی حالمو خراب میکرد… گفتم مریم تقصیر خودته که اینقدر کونت ناز وتپله.کردن و حالشو بردن…گفت امیر علی وقتی جرش دادن بخدا صدای پاره شدن رو شنیدم…چنان دو نفری کردن توش بیهوش شدم…دوشب تمام منو دونفری فقط از کون تا صبح میکردن…الان نوبت توست…امیرعلی نامردا شیره خرما میریختن سوراخم بعدش لیسش میزدن دردم میومد ولی دلم میخواست کیر دوباره بره توش.برای همین از خودم بدم میاد.که چرا لذت بردم…گفتم دیوونه دست خودت که نبوده…مجبور بودی…گفت میدونم…الان توهم حالا که میخوریش برام یککم مربا بیار بریز توش میخاره توش آرومش کن…گفتم باشه عزیزم…مربا آوردم میدادم توش لیسش میزدم کیرم گنده شده بود…دادم خورد.کردم توش بجای اینکه دردش بیاد گفت آخ چه خوب شد.بکن این کون رو حقته…تو پاره ترش کن…چندتا تلمبه که زدم تازه کونش راه افتاد…با کرم دست وصورت چرب و نرمش کردم…میکوبیدم توش…تا ته این کیر کلفت توش میرفت… ناله قشنگ میکرد… گفت مربا بریز توش…بخور…دوباره براش ریختم…گفت بکنش توش میخاره…گفتم باشه عزیزم.گفت وحشیانه بکن مث اون پدرسگها…گفتم چشم.چنان محکم گاییدمش آبم هم شکر خدا بار دوم بود دیر اومد…قشنگ سیرکیر شد…گفت حالا خوب شد.دمتگرم.تنهایی کیرت اندازه تمام اون۴نفر بود…خارش کونم برطرف شد…وقتی از روش بلند شدم کونش خونین ومالین بود…سریع براش دستمال گذاشتم…بردمش حموم شستمش…خون میومد ازش…ولی ناراحت نبود…توی حموم نزدیک ۲۰ دقیقه همه مدل از کوس کردمش.خسته شدیم.اومدیم بیرون…روز شنبه نرفتم مشهد بابام گفت چرا نرفتی گفتم دوشنبه میرم…شنبه بردمش دکتر خانوم دکتری بود.تمام جریان رو تمام وکمال براش گفتم…مریم سرش پایین بود اشک میریخت… گفت گریه نکن.گلم تو که مقصر نبودی…ریختن شکر وشیرینی یک ترفند قدیمی برای علاقمندکردن شخص مخصوصا پسر بچه یا کسانی که اولین بار رابطه مقعدی دارن برای ادامه رابطه است…عمدا اون کارو کردن. دیواره های مقعدت چون پاره شده حساس شده…دیگه باید اصلا رابطه پشت نداشته باشی.چون ممکنه عدم کنترل مدفوع دچارش بشی.یاکه خدایی نکرده دیگه نتونی خروج بادمعده رو کنترل کنی…پس رابطه پشت تعطیل…چندتا پماد وشیاف برات مینویسم.با روش درمان سنتی که خوب شی دیگه دلت این رابطه کثیف رو نخواد…چندوقتی هم برو پیش این خانوم دکتر برای روانکاوی و روان درمانی…دیگه گریه هم نکن…خدا بزرگه…خوب شد بردمش اونجا…بعدش رفتیم پیش روانکاوی… تایکسال قرار شد هفته ای دوبار بره پیشش.چون نبودم تمام هزینه رو پرداخت کردم…بعدش روز دوشنبه رفتم مشهد…اول رفتم سراغ خونه گرد وغبار بدی توی خونه بود.پر غم وحسرت…رفتم در خونه منیر خانوم تا منو دیدعین پسر خودش بوسم کرد.گفت کجایی تو مادر…خانومت کو.؟الان از وقتی شنیدم…دزدیدنش مأمورا اومدن تحقیقات.دیگه ندیدمتون. خیلی براتون غصه خوردم.پسرت چطوره.گریه ام گرفت…گفتم بعد اون جریان بدبخت شدم…خانومم رو که ازدست گروگانها آزاد کردم…بعدش تا چندماه مریض و روانی شده بود.بعدشم مادرم که فهمید اینجوری شده…مجبورم کرد زنمو طلاق بدم.خودشم مرد…زندگیمون بهم ریخت…گفت ای وای ای وای…مادرجون چشم مردم سنگ رو میترکونه. این ساختمون همه حسرت زندگی تو وزنت رو میخوردن…اشکال نداره خدا بزرگه الان خانومت وبچه ات کجایند…گفتم درسته طلاقش دادم اونم چون مادرم گفت اگه طلاقش ندی شیرمو حلالت نمیکنم.اما ولش که نکردم با پسرم خونه بابام زندگی میکنند… گفت آهان پس جاش خوبه…گفتم آره من دوستش دارم نمیزارم از پیشم بره…ولی خودم مجبورم برای ادامه تحصیل برم خارج دیگه اینجا نمیمونم…اومدم بگم میخوام خونه رو اجاره بدم نمینمیفروشمش.
دوستش دارم…چون شوهرتون توی این کاراست بهش بگین.گفت چشم پسرم…ولی اون خانوم بندریه چند دفعه اومده دنبال وسایلش من ندادم بهش.شماره داده که اگه شما رو دیدم بهت بگم بهش زنگ بزنی…شماره رو دادو من دیگه رفتم خونه…دیدم خیلی کثیفه.رفتم کارگر نظافتچی آوردم خونه رو سپردم بهشون…گفتم کارتون تموم شد کلید و بدین همین خانوم پول دادم همسایه که بده بهشون.بنده خدا گفت خودم میام سر میزنم که دست از پا خطا نکنند.دوتا زن میانسال بودن…زنگ زدم سعید رفیقم.تا زنگ خورد سریع برداشت گفت بی معرفت کجایی.ما تز پایان نامه رو هم دادیم مهندس شدیم تو ول کردی رفتی…گفتم سعید جان هیچ چی نگو که اصلا حال وحوصله ندارم.خیلی بدبیاری آوردم…تنهام خسته ام فقط زنگ زدم حالتو بپرسم.گفت کجایی الان؟گفتم تو ماشین الکی دور میزنم میچرخم.چندین ماهه خونه نبودم کثیف شده دادم کارگر نظافت کنه بدمش اجاره میخوام برم کانادا…گفت نه ای بابا چرا.گفتم ببینمت بهت میگم…گفت فردا شب توی زشک یک منطقه ییلاقی زیبا توی مشهده…یکی از بچه ها مث تو خر پوله جشن فارغ التحصیلی گرفته اکثرا دختر پسر هستن .تو هم تر و تمیز کن بیا.حتی دوست داشتی خانومت رو هم بیار…گفتم ای داداش کدوم خانوم جدا شدیم .اون با پسرم موندن شهرمون…من تنهام.گفت ایوالله چی بهتر برو بازار آزاد لذت ببر از زندگیت…گفتم چرت نگو دلم براشون یه ذره شده…گفت فعلا برو تا فرداشب برات آدرس رو پیامک میکنم…رفتم یک خورده خرت وپرت برای خونه گرفتم…برگشتم خونه…همون موقع گوشیم زنگ خورد صدای آشنا بودها ولی نفهمیدم کیه…گفت جمیله ام دیگه وحشی خان شوهرمو خونه نشین کردی…ولی نمیدونم چرا با این حالش بهت رضایت داد.اونم سیدقاسم دیوانه…اون روز مسلح بود ولی بهت شلیک نکرد.کلتش افتاد زمین من برداشتمش. گفتم چی میگی الان.گفت میخام بیام از توی انباری توی وسایلا چیزی شخصی دارم بردارم…گفتم بیا ببر.گفت همسایه تون تازه بهم زنگ زده…قاسم که موند بندر خونه بابام.خودم توی فرودگاهم دارم میام مشهد.فقط گوشیت روشن باشه که یکوقت دیدی نصف شب رسیدم بیرون نمونم…گفتم باشه…خونه تمیز بود.وکارگرها رفته بودن.چنددقیقه بودهنوز تازه نشسته بودم که زنگ خونه رو زدن…رفتم دم در یک دختر خانوم نوجوون شاید۱۷سالش میشد یانه.ناز محجبه خوشگل…خیلی هنوز بچه بود…یک سینی چایی با مخلفات.نبات وبیسکوییت واینجوری چیز ها برام آورد.گفتم شما…گفت دختر همسایه بالایی هستم.مادرم گفت یکوقت دوباره هوس چایی نکنی بریزی روی خودت…گفتم خیلی ممنون حاج خانوم لطف دارن…وقتی سینی رو داد جلوی چادر رو باز کرد.یک جفت سینه کوچولو سفت زیر تی شرتش قایم بود.شلوار پارچه ای مشکی بیرون تنش بود.لاغر بود.اما خوشگل بود.زنه زرنگ بود.دیده بود الان مجردم میخواست دخترشو قالب کنه…دختره نیشخند زد ورفت…وقتی رفت دلم بهم میگفت دعوتش میکردی تو اقلا یککم باهاش چخ چخ میکردی بقول خود مشهدی ها.ولی من که اینکارا بلدنبودم.تاحالا اصلا نکرده بودم…دوتا چایی خوردم…که خوابم برده بود.دوباره صدای زنگ بیدارم کرد.در رو باز کردم.دوباره خودش بود.ذلیل مرگ شده یکمی رژ زده بود وآرایش کمی کرده بود.دیدم سینی شام دستشه گفتم چرا زحمت کشیدین میخواستم برم بیرون شام…گفت نه مادرم گفته تا روزی که هستی من براتون نون چایی بیارم.گفتم نه بابا زحمت میشه…گفت نه زحمتی نیست…گفتم پس بفرمایید داخل تا اون سینی قبلی رو بدم بهتون…گفت آخه.گفت چیه مگه طوری شده.گفت نه یکوقت همسایه ها نبینند.گفتم پس سریع بیا داخل که نبینند.گفت باشه…اتفاقا مامانم گفت برو تو اگه کاری داشت انجام بده.فهمیدم زنیکه فقط میخاد دختره رو بندازه بهم…اومد داخل سینی جدیدو ازش گرفتم عمدا دستاشو لمس کردم.چیزی نگفت.چشای کشیده ونازی داشت…ابرو باریک بود…سبزه رو بود…گفتم بشین.گفت اگه کاری هست انجام بدم.گفتم بشین تنهام باهم شام بخوریم.گفت من با شما…گفتم آره چی میشه.چندسالته…گفت۱۶.گفتم خب من ۲۳سالمه…بهم میخوره سن وسالمون.۷سال چیزی نیست…گفت فقط زود که بابام تاده میرسه خونه.گفتم هنوز ۹نشده کو تا ساعت ده بشه…اسمت چیه خانوم خانوما.گفت ریحانه…گفتم بهت میاد.درس میخونی؟گقت آره.تجربی میخونم.دوست دارم دکتر بشم…گفتم دوست پسر هم داری.گفت نه خدا نکنه.من فقط درس میخونم…گفتم دوست داری دوست من بشی…یا فقط مامانت بهت گفته پسره پولداره برو پیشش.قاپ شو بدزد.گفت وای شما از کجا میدونید…گفتم آخه چند ساله اینجام نمیدونستم مامانت دختر هم داره…الان که فهمید من زنمو طلاق دادم تو رو رو کرده.نشونم داده…گفت خیلی زرنگی ها…گفتم پاشو قدوبالاتو ببینم…بلندشد.گفتم چادر تو بردار.گفت زشته.گفتم اتفاقا قشنگی چرا زشت باشی…خندید.از تعریفم خوشش اومد…بی چادر بود.خوش قدوقامت بود.باسن دار بود.سینه کوچولو…موها لخت وبلندومشکی.رفتم جلو دیگه رد داده بودم…دست انداختم کمرش بغلش کردم.گفت تو رو خدا ولم کن. غلط کردم.میخوام برم.گفتم نترس کاری
ندارم که.فقط میخام ببینم اگه میخام بگیرمت همسر آینده ام اندامش چطوریه.؟گفت آخه خجالت میکشم.گفتم پس نباید ازدواج کنی.چون خجالتی هستی…گفت پس زود ببین برم…گفتم چشمات بسته باشه.نترس ببینم میزارم بری.گفت باشه.الان مامانم میاد دنبالم…آروم تیشرتش رو زدم بالا.سوتین مشکی بسته بود.بدنش برعکس صورتش سفیده سفید بود…نوک سینه هاش از زیر سوتین برجستگیش دیده میشد… آروم دادم بالا. چشماشو محکمتر بست.سینه های ناب دخترونه داشت.بوسیدمشون.دست زدم بهشون…گفت نکن یکجوری میشم.میترسم.دوباره بوسیدم…گفتم حالا بچرخ پشتتو ببینم.چرخید چه کون قشنگی داشت…دست انداختم دور کمرش دکمه شلوارشو باز کنم.نزاشت.گفت نه دیگه نمیشه.گفتم تااینجا شو اومدی بقیه اش هم ببینم دیگه…نترس فقط ببینم.زودتموم میشه…دستاتو بزار روی میز پشتت خم کن.فقط ببینم.گفت زود باش.اروم شلوارشو دادم پایین.یک شورت لیمویی پاش بود روش عکس توتفرنگی داشت…چقدر کمرش باریک و زیبا بود.شورتشو کشیدم پایین.یک بوسه از کون قشنگش زدم…لاش و باز کردم لیسیدمش.خودش بیشتر خم شد تا بهتر بخورم کوس وکونش رو…بلندشدم زیپمو باز کردم کیرو گذاشتم لای کونش هنوز چندتا تلمبه بیشتر نزده بودم که آبم اومد.همون موقع در زدن…نگو خواب بودم بیدار شدم تمام این چیزها توی خوابم بوده…بخدا عین خواب رو که ارضا شدم براتون تعریف کردم…جلوی شلوارم خیس بود.سریع شورت و شلوار رو عوض کردم انداختم توی ماشین لباسشویی…لباس خونه پوشیدم…همینجور صدای در هم میومد…تا باز کردم خود حاج خانوم بود…گفتم ببخشید خواب بودم.گفت از چشات معلومه…برات شام آوردم… فردا میام ظرفها رو میبرم.شامتو بخور راحت بخواب…شبت بخیر.تشکر کردم اونم رفت…ولی عجب خوابی دیدم ذهنم رفته بودطرف دختره…همون موقع مریم بهم زنگ زد…گفت امیرعلی تنهایی گقتم آره میخواستی با کی باشم…گفت آخه جمیله بهم زنگ زد گفت دارم میرم پیش امیرعلی،گفتم بهم زنگ زد.چیزی جاگذاشته چندماهه میخاد بیادببره.توی انبار ماست…مستقیم داره از بندرعباس میاد…هنوز که نرسیده بیاد ببره بره گمشه. گفت خیالم راحت باشه.گفتم ازچی عزیزم؟گفت ازینکه شب پیشت نمیخابه…گفتم مریم تو بهم شک داری.؟گفت نه ولی اون زن خرابیه…از وقتی اومد توی زندگی ما…ماهارو بدبخت کرد…گفتم خیالت راحت.اصلا زنگ بزنه برنمیدارم…که فردا بیاد چیزهاشو ببره…خوبه…؟؟گفت آره قربونت بشم…گفتم تو که گفتی برو زن بگیر برو خوشخوش باش.پس همه رو الکی گفتی؟خندیدم…گفت نه بخدا الکی نگفتم…فقط بهت یادآوری کردم ازین زن برحذرباش…خیلی شارلاتانه.گفتم خیالت راحت.من مشتری زیاد دارم…منیر خانوم امروز تا فهمید تو نیستی…چایی و شام داده بود دخترش آورده بود پایین برام…سر کون تاب میداد…گفت خدایا چقدر من بدبختم…دو روز شوهرمو تنهاگذاشتم.اینجوریه…چطوری بفرستمت خارج چندسال نبینمت…گفتم نگران من نباش…دل من پیش تو جامونده…همراهم نیاوردمش که بدمش کس دیگه یا اینکه کس دیگه رو توش جا بدم…برو بخواب…اونم اگه بیاد…اصلا گوشی جواب نمیدم بزار صبح بیاد…نگران نباش…من اگه دنبال دختر بودم توی دانشگاه میگشتم نه پسمانده بندری رو…خوبه…گفت مرسی شوهر خوشگلم…ببین تو همیشه شوهرمی ها…گفتم پس برو بخواب…شبت خوش…قطعش کرد…همون موقع دوباره گوشی زنگ خورد…اینبار جمیله بود…گفت من فرودگاهم. گفتم من مجبور شدم رفتم جایی بزار صبح الان خیلی کار دارم…مهمونی هستم…گفت امیرعلی دروغ نگو من یک زن تنها مشهد چکار کنم…گفتم نمیدونم مگه من مسؤول نگهداری توهستم. گفت تو رو خدا.نمدونم مشهد چکار کنم.پرواز برگشتم برای فردا شبه…گفتم خب بمن چه…برو هتلی جایی.گفت امیر علی میدونم مریم بهت زنگ زده…گفتم پس تو که میدونی اصرارت برای چیه…گفت خب الان من چکار کنم.گفتم نمیدونم شب خوش قطع کردم…چند دقیقه نشد…گوشیم زنگ خورد.فک میکنید کی بود…سیدقاسم بود…گفت امیرعلی زنم مشهد تنهاست…الان کجا بره.گفتم بمن ربطی نداره…تو که غیرت نداری.بدبختم کردی.زن وبچه ام شهر دیگه من اینجا.بدون اونا دلم داره میترکه…چرا ولم نمیکنی.قاسم…یکبار بچه بودیم سر حساب من دعوا کردی هنوز دارم تاوان پس میدم…دیگه بدتر ازین بشم…گفت چکار کنم خودت عاشق شدی…گفتم تاوانش و دارم پس میدم…میدونی چیه…از قدیم میگن مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان. الان دیگه جدا شدم…هنوزم باید تاوان پس بدم…گفت میدونم مقصر منم…ولی دوباره رفاقت کن.برو دنبالش.بخدا زنه تنهاست…گفتم لعنتی تو از اول میدونستی جای اونها کجاست ولی از کونت میترسیدی نگفتی…پلیس نتونست مریم رو پیدا کنه…بی آبروش کردن.الان فکر زنتی…آقاخیلی غیرتی شدی.گفت منو ببخش.امیر علی نمیتونم تکون بخورم روی ویلچرم. تقریبا فلجم…لگدهایی که به کمرم زدی زمین گیرم کرده…من میتونستم بزنمت…ولی گفتم بزار عقده دلشو خالی کنه…من مدیونتم.بخدا وقتی بتونم بلند شم انتقام همه رو ازشون میگیرم…حتی غم مادرت
طول میکشه اما بالاخره که خوب میشم…بهت قول میدم…گفتم الان چکار کنم.گفت برو دنبالش بیارش خونه پیش خودت…تنهاست زنه میترسه… گفتم زنگ بزن مریم اگه اجازه داد باشه…قطع کردم…یک ربع بعد گوشیم زنگ خورد.گفت نرو دنبالش نوکرش که نیستی…بگو خودش بیاد…فقط حواست جمع باشه گولت نزنه…گفتم مریم جون یک شب که هزار شب نمیشه…گفت امیر علی اذیتم نکن.مگه نمیگی دوستم داری…اون زن خیلی دوستت داره…موند با قاسم تا پیش تو باشه تو رو ببینه.نه قاسم رو…یک بار از دهنش در رفت بهم گفت…گفتم به به پس امشب تنها نیستم…جیغ زد امیرعلی.خودمو میکشم ها…گفتم دیوونه شوخی کردم بابا خوابه…گفت وای راست میگی…پس پسر خوبی باش.گفتم چشم برو بخواب…جمیله زنگ زد گفتم خودت بیا خونه منتظرتم.زود قطع کردم. یک ساعت نکشید زنگ خونه رو زدن از بالا دیدم تاکسی فرودگاه.زنگو زدم اومد بالا…تا رسید سلام داد دست داد.گفت بی معرفت حالا باید اول رییست بهت مجوز بده بعدا مهمون قبول کنی…گفتم جمیله بین منو و شما ها همه چی تمومه… الانم بگیر بخواب صبح وسایلتو بردار برو دنبال زندگیت…من از دست شماها کم نکشیدم…گفت دیوانه من برای تو این همه راه اومدم.نه برای اون چیزا…گفتم چرا برای من…گفت چون میخوامت…خندیدم…گفتم پس مریم طفلکی حق داشت…بگیر بخواب چرت نگو.دو نصف شبه…گفت امیرعلی اگه بدونی چقدر دوستت دارم…بخدا حد مرز نداره…بخدا قاسم میدونه میخوام امشب باهات باشم…چندین ماهه دیگه کاری ازش بر نمیاد مقصر خودتی.کاظم هم که خدا رحمتی بودو نبودت یکی بود…معتاد شده بود مردی خبری نبود…ولی امیرعلی قربون هیکل مردانه ات برم…چقدر دلم میخواد یکبار فقط یکبار منو هم مث مریم بغل کنی هر کاری دلم میخواد باهام بکنی…بخدا بقران به مریم نمیگم…چون دوستت دارم خرابت نمیکنم…تو که میخوای بری خارج…مریم زنگ زد چند روز قبل هرچی نفرین و ناله بود کرد و به منو قسم داد.که شما زندگی منو خراب کردید.شوهرم طلاقم داد.داره میره خارج…همه چی رو گفته من میدونم…پس امشب رو به من و خودت قهر نکن…تو که متاهل نیستی؟گفتم ولی تو که هستی.گفت به تو چه.خودم میدونم و شوهرم…امیرعلی میخوام دوش بگیرم.گفتم بگیر فقط ب من کاری نداشته باش.گفت چی بی بخاری حیف اون کیرکه توی شلوار توست.عاقل باش پسر از زندگیت لذت ببر.کسی نگفته که مریم و ولش کن…بعدش در چمدونش رو باز کرد حوله برداشت رفت حموم…من دراز کشیدم.نور اتاق رو کم کردم…یک ربع طول کشید اومد بیرون.ازبالا شانه هاش لخت بود از پایین زانو به پایین لخت بود.موهاش خیس بود…گفت میای موهامو خشک کنی…گفتم کارتو بکن بگیر بخواب. گفت عیش چقدر بی خیری…عمدا حوله رو باز کرد باهاش موهاشو خشک کرد…تندتند دستاشو توی موهاش تکون میداد.سینه های بزرگ ودرشتی داشت.خوشگل نه آویزون بیریخت…نگاهش نکردم آخه واقعا داشتم تحریک میشدم…خندید.گفت مگه بچه پیغمبری که نگاهتو میدزدی.چرا خودتو عذاب میدی…پاشو لوس نشو.بیا بریم روی تخت.چرا رو مبل خوابیدی…لخت مادر زاد اومدجلوم.بوی عطر بدنش و شامپو قاطی شده بود.مستم میکرد…بهش گفتم جمیله اگه مریم بفهمه زندگی من گوهی تر میشه…میخام برم خارج نمیخام ازم خاطره بد توی ذهنش بمونه…هزارتاقسم آیه خورد که هیچ جوره به مریم نمیگه رابطه ما چی بوده…بغلش کردم چقدر نرم بود.چون خیلی تپل وگنده تر از مریم بود.دراصل سایزش به سایز من میخورد.سرپا بودیم قشنگ لب تولب بودیم…موهای بلندی داشت…دستاموبردم پشتش کون ناز وگنده اش رو گرفتم توی دستم…چندتابوس قشنگ بهم داد.نشست پایین شلوارم و در آوردش…ورزشی کتون بود.راحت کشیدش پایین…شورتمم درآورد.گفت جانم کیر…چقدر کته وکلفته.کیر بندری عربی داری…گفتم چرت نگو ایرانی اصیله…لعنت بهش چقدر حرفه ای ساک میزد…گفتم نخورش الان آبم میاد…گفت بزار بیاد قربون کیر گندت.میخام آبتو بخورم…نترس تاصبح باهم هستیم…خایه هامو ماساژ میداد…بی پدر با لباش خایه همو کشید توی دهنش درد قشنگی بهم دست داد…سرکیر رو یکجوری میمیمکید که میخواست جونم بالا بیاد…چنددقیقه نکشید تمام آب کمرمو همه رو کشید بیرون.خورد تاتهش.قورتش داد.بعدش خندید…درازش کردم.کنارش دراز کشیدم…گفتم لعنتی تو شوهر داری.گفت کدوم شوهر.منو قاسم با این ازدواج مجبور بودیم به همدیگه اعتمادکنیم گفتم چرا؟گفت اینهادوتا داداش خیلی لاشی هستن…اون خواهر بدبختشون رو باتوی ساده کوسخول گیراوردن…فقط این وسط من شانس آوردم مریم رو بجای من اشتباه بردن…اونا اومده بودن دنبال من نه مریم.دیدن این خوشگلتره وجوونتره خواهر اینهاست…تو هم پولدارتری تیغت زدن.گفتم چی میگی گفت بخدا…من الان اومدم فقط دوتا بالش رو ببرم…نه چیز بیشتر.ولی مجبورم که یک کامیون بگیرم…همه وسایل رو بفرستم بندر.خودم با هواپیما برگردم.برای همین وقتی میزدیش نیومدم جلو…این قاسم میدونست دو کیلو هروئین باکلی پول کاظم دست منه…ولی چون منو تهدیدکرد.مجبورشدم باهاش ازدواج کنم.
این الان بندر کلی مال وثروت داره…ولی مجبورت کرد ملک مادریشون رو که یادگاری بود بفروشیش…ازون طرف هم خودش پولشو ازت گرفته بود.گفتم دروغ میگی…گفت کدوم دروغ…بیا بریم پایین انباری الان همه خواب هستن…خوبیش اینه…که این قاسم فک میکنه پول ریاله.نمیدونه دلاره…گفتم حالا چرا بمن میگی.گفت برای اینکه دوستت دارم میخام حقتو بدم.پول خودته…پول اون زن بدبختته…گفتم جدی.گفت من ازین دوتا داداش متنفرم…امیرعلی رفتی کانادا برام دعوت نامه بفرست بیام پیشت…میخام فردا اول تمام دلارها رو ریال کنم…بدم به این احمق…تازه نصفشون هم از ریالها مال منه.قرارمونه.نصف پول هروئین هاهم مال منه…فردا بیا بریم پولها رو تبدیل کنیم.گفتم نمیدونم چی بگم…رفتیم پایین توی انبار قاطی وسایلا دوتا بالش خوشگل بود زیپی بود بازشون کرد…توش تمام دلار و یورو بود…رفتیم بالا…تقریبا…۲۵۰هزار دلاربود…۵۰هزارتا بهم داد.گفتم پشیمون نشی.گفت مشنگ پول خودته…کاظم وقتی زنده بود گفت این حق مریم وامیر علی هست…ولی این قاسم برای پول کون میده.درضمن واقعا از مغازه آپاراتی دزدی کرده بوده یارو فهمیده درگیر شدن.زده یارو رو کشته…گفتم نه…گفت بخدا یک شب مست بود تعریف کرد…نمیگن مستی وراستی…تاالان شاید بالای ده نفر رابط و قاچاقچی افغانی کشته…این خیلی حروم لقمه است…همه حتی بابای من هم مث سگ ازش میترسن…همون پاکستانیها که مریم ودزدیدن دیگه برنگشتن اینطرف…چون میدونن کلکشون کنده است…گفتم پس مافیایی شده برای خودش…گفت شک نکن…گفتم این پول شر نشه.گفت بغیر منو پدرش کسی نمیدونست این پول دلار و یورواست. گفت حالا بیا بریم بالا.حال کنیم…نترس برو خارج با همین پول عشق کن…نوش جونت…رفتیم بالا دوباره لخت شدیم…اینبار از ته دل چنان کوس وکون خوشگلش رو لیسیدم و خوردم که کیف کرد…گفت امیرعلی اینها سید هستن دیوونه اند.یکدفعه ای خر میشن…دیدی زن خودتم یکباره عصبی میشد…بهم میریخت… امیر علی برو زندگی کن.بخور بکن بگرد.خودتو علاف این طایفه نکن.ارزشش رو ندارن…همین زنت…هر شب با داداشش شبی نیم ساعت تلفنی حرف میزنند… گزارش تمام کارهای تو رو میده بهش…حتی من میدونم که بابات گفته تو رضا رو بزاری پیششون.تا مریم واسته پیشش…قاسم الان خیالش از مریم راحته…گفتم اون که بهم گفت من ارتباطی با قاسم ندارم…گفت مث سگ بهت دروغ میگه…تازه حتی بهش گفته که مهریه اش توی یک حسابه که بابات براش باز کرده…ببین من چی میدونم…خودتو علاف اینها نکن… اون ادای عاشقی در میاره…فقط مواظب پسرت بابات باش…گفتم اشکال نداره بزار فک کنه من خبر ندارم…توهم خواهشا چیزی نگو…بزار فک کنه من احمقم…بزار بمونه بچه اش رو بزرگ کنه…بچه مادر میخواد.بعدشم بابام تنهاست…چون زن هم نمیگیره بزار با اونها باشه…گفت این هم فکر خوبیه…گفت امیر علی منو باخودت ببر کانادا…گفتم بزار برم…تو طلاقتو ازش بگیر برات دعوت نامه میفرستم…اگه نشد میگم خواهر دیگه ام بفرسته…یا اگه اومدی اونجا خودم مواظبتم. برات کار و خونه و زندگی جور میکنم…نترس چون پول زیاد داری دست وبالت پره…هیچچی دیگه تا صبح چنددست کوس وکون تپل گاییدم…برعکس فکرم خیلی زن خونگرم و خوبی بود.چقدر هم منو دوست داشت…چه چیزایی از اینها برام رو کرد…صبحی رفتیم چند جا. تا تونستیم پول چنج کردیم.و اونم ۵۰هزارتا برای خودش نگه داشت…بقیه رو ریل کرد.و فرستادیم با وسایل بندر…غروب رفت فرودگاه…هنوز خونه نرسیده بودم.پلیس دم خونه بود.گفت آقای امیرعلی رمضانی گفتم بله خودمم.گفت چند تا سوال داریم…گفتم در خدمتم. گفت امروز کجا بودی.گفتم یک مقدار دلار گرفتم میخوام برم کانادا ادامه تحصیل بدم…یه خورده وسایل پیش من امانت بود…صاحبش اومد بار زدن بردن.گفت کدوم باربری…گفتم باربری فلان…گفت بار چی بود…گفتم همه چی قالی رختخواب…پنکه اجاق گاز لوازم برقی و خیلی چیزا…انباری پر بود.صاحبش مرده چندین ماه قبل…من هم نبودم…تا برگشتم مث اینکه همسایه بهشون خبر داده من برگشتم اونا هم اومدن دنبالش بردن…گفت دیگه چی بود.گفتم بخدا من نمیدونم…هنوز دور نشدن…میتونید…بگیریدش.راننده هم مث من از همه چی بی خبره…گفت ما میدونیم.از همه چی خبر داریم…توی بار مواد هست…زیاد هم هست…خط اینها همه کنترله…چند ماه منتظرند آبها از آسیاب بیفته بیان بارشون رو ببرند…بخاطر همین بار خانوم شما رو دزدیدن…همه میدونستن حتی قاسم ولی به تو نگفتن…تمام مکالمات خون کنترل شده.بازیت دادن پسر جون…اون خانوم از بار مواد اطلاع داره ولی اونم مقصر نیست بخاطر پول داره باهاشون همکاری میکنه…ولی ما مواظبشیم…شاید بزنن بکشنش…گفتم گناه داره زن بدبختیه.مث من اسیر این بی پدر است…گفت میدونستی پول زیادی باهاش هست.گفتم من از هیچی خبر ندارم چند ماه اصلا نبودم الانم اومدم مدارکم رو بگیرم برم خارج زندگی کنم.اینجا دیگه آبرویی برام نمونده.زنم ازم جدا شد.زندگیم بهم ریخت
سرهنگه مرد خوبی بود.گفت ای بابا.چرا آخه خانومت که بدبخت مقصر نبود.جریان مادرمو گفتم بهش.گفت ببین بی وجدانها با زندگی مردم چکار میکنند… گفت تو برو به زندگیت برس…ولی باز هم مواظب زن وبچه و پدرت باش…شب بود.گوشیم زنگ خورد…سعید بود گفت آدرس فرستادم چرا نیومدی…گفتم ولش کن حوصله ندارم.گفت مشنگ سرمدی بخاطر تو داره میاد.مریم تا شنید که تنهایی با کله داره میاد.کوسخول بیا امشب کوس بارونه.گفتم باشه بزار لباس عوض کنم…میام.رفتم آرایشگاه تر و تمیز کردم…لباس شیک پوشیدم رفتم…یک باغ خوشگل ته دنیا بود.توی جاده خاکی ته پزشک…با ماشین رفتم داخل..چقدر جوون و پیر زن و مرد بچه بودن.شاید۵۰۰نفر…چند تا رو شناختم…ولی توی اون جماعت…از همه خانومتر…زیبا سرمدی بود شیک بانو خوشتیپ باکلاس…تا رسیدم منو دید بلند شد دست دراز کرد…دست دادیم.گفت بخدا اینقدر دلم برات تنگ شده که نگو…خانومت کجاست زیبا جون جدا شدیم.باور کنید داشت آروم آروم نوشیدنی میخورد… پرید توی گلوش گفت چی؟شما که جونتون برای هم در میومد…گفتم الانم همینطور اما.ماجراهایی برام پیش اومد…گفت بیا بریم اون گوشه باهم بشینیم حرف بزنیم.گفتم زیبا نمیتونم حرف بزنم دلم میخواد بترکه…یکباره زندگیم ترکید از هم پاشید.لباس مجلسی داشت اما لباسش یک چاک زیبا و قشنگی داشت…همش دامنش از روی پاش می افتد کنار رون زیبایش دیده میشد خیلی سفید بود…تو همین حین سعید با چند تا از پسرا و دخترای دیگه اومدن دیدنم مریم هم بود…گفتن برگشتی سر کلاس گفتن نه اومدم مدارکم رو بگیرم میخوام برم کانادا…پیش خواهرام برای ادامه تحصیل…زیبا سرمدی استادم گفت کی انیرعلی؟گفتم دقیق نمیدونم…ولی امروز۵۰هزارتا دلار گرفتم تا ببینم چکار میتونم بکنم.گفت دلار کانادا یا آمریکا… گفتم آمریکا…گفت پسر وضعت خوبه ها.من هم میخام برم.هنوز۵هزارتا نتونستم جور کنم…گفتم تو چرا دیگه…گفت تنهام داداشم اونجاست دارم میرم پیشش…گفتم پس همسفریم…گفت پول کم دارم.گفتم جوش نزن امیرعلی رو داری.غم نداری…گفت نه مسئله یک قرون دوزار که نیست…حرف میلیونهاست.گفتم فدای سرت.مریم گفت امیرعلی خب بمن هم کمک کن چی میشه…برای پول پیش خونه با این شوهر بدبختم موندیم عروسی بگیریم…خندیدم.سعید گفت…توهمیشه از آب گل آلود ماهی بگیر…شوهرش خندید.گفت نه راست میگه…خیلی گیریم…پدرم کمکمون نکرد…گفتم باشه نگران نباشید.خدا بزرگه… سعید رفت یک سینی پر نوشیدنی آورد…بخدا من نمیدونستم چیه…همه برداشتن گفتن سلامتی من هم برداشتم یک نفس رفتن بالا من مشنگ هم رفتم بالا.خیلی تندوتیز بود.گفتم بی پدر چی بود.چقدر تلخ وتند بود…گفت دیوونه ودکای اصل بود.قاطی با سودا و یککم نوشابه پپسی خودمون… گفتم بی پدر نجسی دادی خوردم…زیبا گفت نجسی چیه امیرعلی…گفتم اولین بارم بود.من نماز میخونم ها…همه اینقدر خندیدن که روده بر شدن…کی بود خودمم نخندیده بودم…ولی زدم سیم آخرچندتای دیگه هم خوردم کله ام داغ داغ بود.شام که خوردیم…نیم ساعت نکشید تگری زدم بدجور.زیبا خیلی ناز میخندید.بادوتا از استادای دیگه اومده بود.ماشینش رو فروخته بود.واقعا اونم میخواست بره…اینها رو صبح که سرحال شدم فهمیدم…فقط خونه اش مونده بود…برگشتنی منگ وملنگ بودم.مگه میتونستم پشت فرمون بشینم…زیبا باهام اومدنشست پشت فرمون…گفت امیر علی ببرمت خونه خودت یامن…گفتم هرجاعشقته…باور کنید نمیدونستم چی میگم…گفت پس بریم خونه خودت…گفتم چی شد نتونستی یکشب تحملم کنی…گفت میخای با من بیای.گفتم مگه چی میشه…نمیخورمت که…خندید.گفتم جان چی نازی تو…نخند باطریت تموم میشه.گفت امیرعلی تو هم ازین حرفها بلدی…؟؟گفتم کدوم حرفها…خندید.مست میخندید… گفتم جانم.لامصب چی خوشت میاد.باور کنید تمام این حرفها رو بعدا زیبا بهم گفت.اونجات دهنم به اختیارم نبود…منو برد خونه خودش…بهم کمک کرد.رفتیم بالا.خونه اش ویلایی بود…۳یا۴تاپله بیشتر نبود…رفتیم داخل.سیگار روشن کرد.گفت میکشی گفتم بده بکشم.هرچی از دوست رسد نیکوست.گفت شاعر شدی.گفتم نه جیگر خانوم این شعر نیست کس شعره…آقای کجوری خندید.که نگو…تاپک اول رو زدم بدجور سرفه ام گرفت بیشتر خندید…کنارم بود سیگارو ازم گرفت…تا خم شد بزاره توی زیر سیگاری بغلش کردم…اونم ازپشت…محکم گذاشت زیر گوشم…گفتم بازم که زدی زیر گوشم…این بار سومه…بازم میبخشمت…ولی خیلی نامردی من تا الان بهت تو هم نگفتم…ولی تو همش دلمو میشکنی…گریه ام گرفت…زیبا صورتمو گرفت توی دستش گفت امیرعلی مستی نمیفهمی چی میگی چیکار میکنی…من مریم نیستم…گریه نکن…بگیر بخواب…گفتم من که تمام عمرم توی خواب بودم امشب هم روش…قربون اون دستای قشنگت…تو نزنی کی بزنه…گفت ببخشید امیرعلی.گفتم فدای سرت نازنین…کی بزنه بهتر از تو…مریم کمکم کن لباسمو در بیارم…خوابم میاد…گفت امیرعلی منم زیبام.گفتم میدونم زیبایی.نبودی که عاشقت نمیشدم… گفت پسر منم زیبا سرمدی.
گفتم اون هم زیباست…دوستش دارم مهربونه…خسته ام مریم…چشام باز نمیشه…فقط میدونم افتادم روی تخت…صبح آفتاب وسط اتاق بود بیدار شدم…چنان سر درد بدی داشتم که نگو.وقتی حواسم جمع شد فهمیدم که خونه خودم نیستم کم وبیش یادم اومد چی شده.بلندشدم نشستم روی تخت…پشتم و نگاه کردم.دیدم زیبا کنارم خوابه.چقدر ناز بود…موهای مش شده بلوند طلایی…بایک تاب قشنگ که سر شونه های سفیدش دیده میشد.سینه های متوسط و قشنگی داشت…نیمتر ازم کنار تر خوابیده بود…دیدم روی بالشم خیسه.آب دهنم ریخته بود روش…لخت بودم.فقط با شورت…هیچچی تنم نبود.دوباره روی تخت دراز کشیدم.برگشتم روبروی زیبا.واقعا زیبا بود…بینظیر بود.با یک حالت رویایی زیبایی مث ملکه های توی کارتون های بچه گانه خوابیده بود…موهاش ریخته بود روی صورتش…یک آن چرخید پشتشو بهم کرد.بیشتر اومد توی بغلم…ترسیدم بغلش کنم…خودشو هل داد توی بغلم…سرم درد میکرد…نمیدونستم چکار کنم.بلندشم یا بیدارش کنم.چقدر حس قشنگی بود…اونم همچین فرشته زیبایی…آروم دستمو انداختم روی شیکم نرم وناز وقشنگش…خودش دستمو محکم گرفت کشید روی خودش…بیشتر اومد توی شیکمم…کونش هل داد طرف کیرم.این لامصب هم بوی کوس فهمیده بود.در آن واحد شق شد…ولی بازم خوابم برد…وقتی بیدار شدم.تا چشامو باز کردم…دیدم داره با موهای سرم بازی میکنه…نگاهش کردم. گفتم تو منو آوردی اینجا…گفت آره مگه میشد تنهاولت کنم…گفتم زیبا خوب شد تنهام نزاشتی…اگه نه نمیدونستم تنهاچکارکنم.مستی حس بدیه…مخصوصا اگه تنها بمونی…غم دنیا میریزه روی سرت…همینجوری داشت با موهام بازی میکرد… میخواستم بلندبشم.گفت نه بلندنشو…بزار یکم خستگیمون در بیاد.تو ومن خیلی تنها هستیم…بهم احتیاج داریم…گفتم بخدا من نمیدونم چطوری سر ازینجا درآوردم.ازت خجالت میکشم. گفت نه چرا خب.؟گفتم فک کنم خیلی چرت وپرت زیاد گفتم.ها؟گفت خیلی تا دلت بخاد…گفتم وای خاک توسرم. خب بگو توکه ظرفیت نداری چرا ازین غلطا میکنی…خندید.گفت مهم نیست لحظات قشنگی بود…خودش اومد جلوت…گفت نمیخوای بغلم کنی.گفتم آخه تو ازم بزرگتری از خجالت میکشم…گفت چطور دیشب که ازپشت بغلم کردی خجالت نکشیدی…گفتم نه کی؟گفت ولش کن شده دیگه…گفت معذرت میخوام بخدا متوجه نبودم…گفت اشکال نداره کشیده اش رو هم خوردی…گفتم پس تو بودی منو زدی.خیال کردم مریم دوباره منو زده…گفت ۳باره دیگه…گفتم آره تو از کجا میدونی؟گفت مستی وراستی…خودت گریه میکردی میگفتی.بلند شدم خیلی خجالت کشیدم…رفتم کنار صورتمو چرخوندم…یک چیزایی یادم اومد…گفت امیرعلی خجالت نکش.زندگی همینه دیگه…چند وقتی نبودی معلومه داغونت کردن…گفتم فقط نپرس چم شده.اومد از پشت خودش دستاشو گذاشت روی شونه هام.گفت بخواب پیشم هنوز ساعت۸صبحه…عجله نکن…گفتم زیبا.گوشیم کجاست گفت نمیدونم فکر کنم توی ماشین. گفتم برم بیارمش.گفت امیرعلی ازم فرار میکنی…دیشب که مست بودی دوستم داشتی چرا الان اینجوری شدی…گفتم آره.گفت آخه چی…نکنه فک کردی ۵۰سالمه.نه بخدا من ۳۰سالم نیست…چون توی دانشگاه زیاد آرایش نمیکنم اینجوری دیده میشم…گفتم بخدا سن وسالت برام مهم نیست…همیشه بهت گفتم استاد… ازت الان خجالت میکشم.چی بگم بهت.گفت هیچی بیا باهم باشیم بیا باهم بریم کانادا…گفتم من نمیخوام گرفتار یک عشق و عاشقی دیگه بشم.گفت لازم به عاشقی نیست.گفتم من که مث تو نیستم.یا کسیو دوست ندارم یا از ته دل با همه وجود دوستش دارم…گفت یعنی منو دوسم داری…گفتم خیلی.برای همین نمیخام گرفتار تو هم بشم…الان پدرم پسرم و خانم سابقم هم هستن.فکر و ذهنم همش درگیر اوناست…اگه تو هم باشی چطوری به خودم فک کنم…خودش اومد جلو بوسم کرد.چقدر رنگ و طعم و بوی رژ لبش خوب بود.با وجودی که از دیشب مونده بود اما خیلی عالی بود…گفت چقدر تو احساساتی هستی…امیرعلی من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم.لازم نیست تو مواظبم باشی که…گفتم نمیدونم عادتم اینه…هرکی رو دوستش داشته باشم باید مراقبش هم باشم…گفت یعنی دوستم داری گفتم آره.تو خیلی خوب ومهربونی…ولی دستت سنگینه…البته از قدیم میگن چوب معلم گله هرکی نخورده خله.خندید.اومد روی پام نشست…دستامو انداختم دور بدنش.خودم این بار بوسیدمش ولی فقط لبهاشو…نگاهم کرد.لباشو گذاشت روی لبام…خوابوندمش زیرم چشای خوشگلشو بوسیدم…لباشو گردنشو از شانه های لختش همینجور بوسیدم اومدم پایین…خودش تابش رو درآوردسوتین قشنگی داشت…اون خودم درآوردم…سینه های نازش رو گاز گرفتم.گفت آخ گفتم جانم زیبای من…لباشو آورد جلو دوباره بوسیدمش…رفتم پایین دامن شلواری پاش بود.…کشیدم پایین شورت نداشت…چه کوسی داشت شیو شده تپل یک کوچولو تیره…ولی کوس گنده ای داشت.بهش نمیخورد اینقدر کوس بزرگ باشه…گفتم دوست داری بلیسمش.با سرش اشاره کرد آره…گفت امیر علی میدونی چندوقته باکسی نبودم…گفتم الان که با منی.پس کیف کن.ازین رفاقت با شاگردت.چون دوستت داره.
چوچوله بزرگش رو محکم کشیدم توی دهنم.گفت امیرعلی یواش دردم اومد…گفتم جانم آخه خیلی کوست گنده است…گفت اینجوری حرف نزن خجالت میکشم…گفتم وای چه خانوم خجالتی کوچولویی…بلند شدم کیرم دیگه اینقدر گنده شده بود توی شورتم جا نمیشد…من که بلند شدم روی پا…اونم روی تخت نشست.کشیدم پایین.تا دید گفت ای وای چقدر کلفته و بزرگه. دیشب که شلوارتو در آوردم فکرشو میکردم بزرگ باشه نه اینقدری…گفتم بده گفت نه عالیه کوس بزرگ کیرگنده میطلبه.اتفاقا مال شوهر قبلیم هم همینجور کلفت بود.اما بلند نبود…ولی این برای خودش چناری.گفتم بده بالا پاهای تپلتو گفت اولش آروم خب بزار جا باز کنه.عجله نکنی ها.گفتم باشه خوشگله پریشب کوس بندری گاییدم مث تو کوسش گنده بود…گفت خاک تو سرت اگه با من باشی بفهمم باکس دیگه بودی باهات کات میکنم.فقط خودم وخودت…گفتم چشم استاد.شما باش.کس دیگه کیلو چنده…تف زدم خیس شد.آروم فرو کردم توش…چقدر کوس این نرم و انعطاف پذیر بود…چند باری که کردم تو کشیدم بیرون…دیگه روال شده بود…سرعتی تیرباری میکردمش…ناله میکرد… گفت امیر علی هر وقت گفتم بکش بیرون آبم بریزه بیرون…گفتم جان مگه آبت چطوری میریزه گفت بکن تا ببینی…چند ثانیه نکشید گفت بسه دیگه بکش بیرون…تا خارجش کردم…آبش انگار پمپ ۴اینچ توش کار گذاشتن چنان پاشید بیرون تا سقف رسید.چه جیغی زد.گفتم واویلا این چی بود زیبا…گفت من ارگاسم بالا و شدید میشم…شوهرم فقط به خاطر این مورد طلاقم داد.موقع ارضا شدن جیغ کشیدم خونه باباش بودیم مادر پدرش فهمیدن آبروم رفت…طلاقم داد…ازون به بعد فقط یکبار که نه چند روز تایلند بودم.یه بارم توی هند کوس دادم…دیگه رابطه نداشتم تا الان…هندیه کیرش سیاه بود بازم به کلفتی مال تو نبود ولی خیلی منو کرد.شاید نیمساعت… بالای ۲۰بار آبم اومد.کیف میکرد… دهنش رو میزاشت دم کوسم پر آب میشد قرقره میکرد.بعد تو میکرد.قرار بود بهش پول بدم برام ۵۰۰روپیه گذاشت خندید رفت…گفتم جان عجب جنده ای هستی تو.گفت امیرعلی خفه شو.خجالت میکشم… گفتم کون چی هستی یانه…گفت اتفاقا سیرکیر که میشم از کون میچسبه… گفتم ایوالله خانوم. پس همه جوره پایه ای…چرخوندمش داگی چند دقیقه واقعا وحشتناک گاییدمش میخواست در بره از زیر کیرم…محکم گرفته بودمش…تا تونستم محکم و سرعتی کردمش.تا کشیدم بیرون.عین شلنگ آتشنشانی آب پاشید بیرون.پشتش بودم میریخت روی رون و زانوهام.چقدر هم داغ بود…تلپی افتاد زمین…دراز کشیدم روش.گفت لعنتی جونم بالا اومد.گفتم کوست بی نظیره…گفت من خوبم یا مریم…گفتم هردو.کوس تو تیره وگنده و آبکیه.گشاد ونازه…کوس اون کوچولو سفید صورتی تنگه.و خیلی هم دیر ارضاست…دوست داره زیاد براش بخورم.حتی نمیزاره تا ته بکنم توش.ولی تو محشری…گفت ای شیطون چی آنالیزی کرد…رفتیم دوش گرفتیم سوار ماشین شدیم.گوشیم چقدر زنگ خورده بود…چندتازنگ مریم زده بود…بهش زنگ زدم…گفت امیرعلی کجایی دلم ترکید ترسیدم گفتم چکارت شده…گفتم دیشب مهمونی بودم گوشیم مونده بود توی ماشین الان برداشتم دیدم زنگ زدی…گفتم چی شده…گفت هیچی از وقتی رفتی رضا تب کرد.بردمش دکتر گفت آبله مرغون گرفته…چند تا دارو داد.ولی آقاجون نسخه خودشو داد…الان خوابه…گفتم انشالله زود خوب میشه.گفت کجایی الان گفتم پیش زیبا سرمدی استادم هستم دارم میرم سراغ مدارکم…گفت وای سلام برسون بهش چه زن خوبی بود…گفتم شب باهات تماس میگیرم…چند تا پیامم داشتم…خوندم دیدم…جمیله است.نوشته بود امیرعلی..مامورا منو دستگیر کردن…الان هم من توی دستشویی هستم دارم بهت اس میدم…گوشی کوچولو توی کوسم جاسازی بود.نفهمیده بودن…امیرعلی آخرین پیام منه…من ۵۰هزار تای خودمو امانت بهت دادم روزی که آزاد شدم.تو بمن ۵۰هزار دلار بدهکاری.دلاری دادم دلاری میگیرم…برو به سلامت…
رفتیم دانشگاه بواسطه زیبا مدارکم رو نوشتش همه کامپیوتری فاکس شدن کانادا.پیش خواهرم اصلی هاش رو گرفتم…زیبا گفت امیرعلی بریم بنگاه املاک خونه رو بزارم برای فروش…که دلار بگیرم…گفتم چند تا میخوای…گفت نزدیک ۱۲هزارتا…۵تا دارم ۷هزارتا میخوام…گفتم۳دانگ خونه رو بزن بنامم بهت ده هزارتا میدم…گفت نه دیگه خیلی کمه.گفتم خودت میدونی.روز به روز گرونتر میشه…گفت یک چی برو بالا.گفتم نهایت چون خوشگلی و کوس وکون خوبی داری.امشبم قراره بهم کون بدی ۱۲هزارتا…گفت با کون امشب۱۳تا.گفتم باشه.رفتیم سراغ کارهاش همه رو قانونی انجام دادیم…تمام روز باهم بودیم و گشتیم…شب رفتیم طرقبه شاندیز یک کم برای آبجی ها کادو سوغاتی صنایع دستی گرفتم.و گفتم تو چیزی نمی خری.گفت پول ندارم اونجا لازمم میشه.گفتم نترس من هستم…گفت امیرعلی بری اون طرف اون همه دختر لخت و پتی ببینی منو یادتم نمیاد.گفتم زیبا نگو اینجوری.تو منو چطور شناختی…من با یکی دست رفاقت بدم تا تهش هستم…تو الان خانوممی عشقمی. دیگه چی میگن.گلمی.مگه من تو رو توی دیار غربت تنهات میزارم…گفت قسم بخور.گفتم لامصب تو که قرار بود تنها بری حالا دیدی من هستم میخوای ازم قول بگیری…گفت دیدی گفتم…توی ماشین بغلش کردم…گفتم تو که حقوق بگیری چرا میری…گفت بابام که فوت شد مامانم سهم ماها رو داد.بعدش ازدواج کرد.من توی رشته خودم توی کشور جزو نخبه ها بودم. شوهرم که طلاقم داد.افسردگی گرفتم…چند وقت سر کلاس نرفتم.استادیار بودم…ولی الان خودم استاد دانشگاهم…وضع مالیم بد نیست .ولی مادرم همه چی رو فروخت رفت آلمان.برادرم که از اولش رفت کانادا…الان تنهام.چیکار کنم.گفتم باشه باهم میریم…باهم باشیم من هم تنهایی دوست ندارم…رفتیم خونه اونها.شب یکجوری کون ازش گاییدم که نمیتونست روی کونش بشینه…گفت لعنتی پولتو حلال کردی…چقدر کلفته این کیر وامانده ات…میرفت توی سوراخم استخون کونم میخواست از وسط دو شقه بشه…بلندش کردم نشوندمش روی پام…چندتا کس مشتی کردمش…گفتم خیلی خوشگلی کوس تپلی.چقدر خوبه آدم معلم خودشو میکنه…گفت ای ناکس حس برتری بهت دست داده…گفتم پاشو یک آبمیوه ای چیزی بیار میخوام برم رانددوم…گفت امیرعلی بزار برای فردا شب…گفتم خسته شدی،؟گفت خیلی.گفتم باشه خانوم خوشگله…دیگه تقریبا همیشه باهم بودیم…دوماهی طول کشید تا…كارهامون تموم شد ویزا اومد.موقع رفتن شد…روزی که فرودگاه بودم…مریم و بابام چشماشون پر اشک بود.پسرم کوچولو بود.عقلش نمیرسید… مریم نمیدونست که زیبا با منه فک میکرد.تنها میرم…خونه مشهد رو اجاره دادم به مریم همکلاسیم و شوهرش…گفتم کرایه هر ماه را بریزند.به حساب مریم سادات…خونه زیبا نصفش مال من بود نصفش خودش…تمام اسباب و وسایلش رو ریختیم انباری…درش رو ۶قفله کردیم…البته فروختنی ها رو فروختیم.هم مال منو هم اونو…خونه رو ۵ساله دادیم بهزیستی به عنوان خانه نگهداری از کودکان بی سرپرست… خیلی خوشحال شدن…پرواز اولمون استانبول بود.بعد از یک شب اقامت هتل…مستقیم رفتیم کانادا…نمیخوام طولانیش کنم…اونجا تقریبا مث زن وشوهر باهم بودیم.برادر اونم میدونست خواهرهای من هم همینطور.خبر داشتن.مریم سادات بعدا فهمید باکی رفتم.اون مریم فضول و حسود گفته بود.من هم به بنگاهی زنگ زدم.بعد سه سال گفتم باید خونه رو تخلیه کنه.و اجاره دادیم کس دیگه…ولی خب…الکی الکی ۵سالمون شد…۱۲سال.توی این ۱۲سال فقط یکبار اومدم ایران همون دفعه هم دوباره مریم سادات رو عقدش کردم…در ضمن قاسم داداشش.اعدام شد…جمیله بعد۷سال ازاد شد.پولش رو با سودش بهش دادم…موند تهران برای خودش کاسبی لباس راه انداخت چون پول خوبی داشت…پدرم ۱۵سالش بود.یک شب زنگ زد گفت بابا برگرد.نمیدونم مامان چکارش شده شبها همش قفسه سینه اش درد میگیره…تا اینو گفت دلم براش آتیش شد…یاد بی بی هاجر مادرش افتادم…به زیبا گفتم من دیگه برمیگردم ایران…گفت امیرعلی نرو اینجا کارت خوبه درآمدت خوبه خواهرات اینجا هستن…امیرعلی نرو من تنها دق میکنم…گفتم خب تو هم بیا برگرد بس مون شد غربت دیگه…گفت اونجا تو کس وکار داری من ندارم.گفتم کس و کارت من هستم…باهم دفتر ساختمانی میزنیم کار میکنیم… گفتم اگه برگردی تهران عقدت میکنم.منم دوستت دارم…گفت بگو بخدا.چند ساله که عقدم نکردی.گفتم قسم میخورم عقدت میکنم…مریم فک میکنه عقدمی خب بزار عقدت کنم اونکه با این مسئله کنار اومده…گفت باشه برمیگردیم…برگشتیم ایران…حال مریم اصلا خوب نبود.تومور داشت…مث مادرش.زنگ زدم خواهرام…گفتن زود بیارش اینجا…جالب شد.این بار بابام موند با رضا پسرم و همسر جدیدم…من و مریم بعد از کلی دوندگی برگشتیم کانادا…فک نکنید به همین سادگی…من خلاصه میگم…در کل بزرگ شدن پسرم رو ندیدم…پدرم عاشقش بود.مریم توی کانادا هم شیمی درمانی شد.هم غده برداشته شد…نزدیک یکسال اونجا بودیم خوبه خوب شد…خیلی دوباره بهم عادت کرده بودیم…زیبا زنگ زد بهم نامرد برگرد
دیگه…گفتم چشم عزیزم بخدا میام.همه باهم باشیم…چند روز بعدش…پسرم زنگ زد.گفت بابا.پدر بزرگ گفته بگو عمه ها با بابات برگردن.اگه نه دیدارمون میمونه به قیامت…گفتم چرا گفت مث اینکه خواب بد دیده…خلاصه زنگ زدم پدرم گفت هرطور شده تا محرم امسال با خواهرات برگرد ایران…چون من عاشورا رو نمیبینم…به خواهرام گفتم همه با بچه و شوهراشون برگشتیم ایران…به خاکش قسم شب اول محرم همه…دور هم جمع بودیم. مراسم شب اول رو خیلی باشکوه برگزار کرد.خیلی هزینه کرد.همیشه شبها زود میخوابید.اما اونشب تا اذون صبح باهمه بیدار بود.میگفت میخندید.بهم.گفت کلک تو زرنگ بودی جفت جفت شکار کردی…اذون صبح که گفتن وضوگرفت نمازشو خوند.ازهمه خداحافظی کرد رفت توی اتاقش…پسرم ده دقیقه نکشید.رفت پیشش…بهش سر بزنه…اومد گفت بابا…پدربزرگ چشماش بازه خوابیده…نفهمیدم چطوری از جام بلندشدم…وقتی رفتم توی اتاق بدن نازنینش سرد سرد.بود…رفت که رفت…تمام مراسمات که وصیت کرده بود مو به مو همه انجام شد…بعد از چهلم.خواهرهام گفتن امیرعلی ما دیگه شاید تا چندسال برنگشتیم.تو همه اموالی که از بابا مونده رو پولشو بهمون بده مال خودت…گفتم من که دیگه برنمیگردم…کانادا…ایران رو عشق است.خونه بابامو مرتب وتکمیلش کردم…با زن وبچه الان اینجام زندگی میکنم…ولی حال مریم خوب نیست…بچه دومم بدنیا اومد.اما این هم مث مادر خدا بیامرزش هر دو سینه تومور داره.الان لب پنجره نشستم بیرون رو تماشا میکنم…دلم پر از غمه…یاد پدر ومادرم…خواهرام که رفتن…زن دومم که حامله نمیشه غصه داره…خانوم اولم که سرطان داره…پسرم که بعد فوت پدرم توی ۱۶سالگیش افسردگی داره…باهام زیاد خوب نیست.دوست نیست…مریم عشق اولم روز بروز داره آب میشه.نمیدونم چکار کنم.پول هیچکدومش رو درمان نمیکنه…تنهاچیزی که زیاد زیاددارم. پوله اما آرامش ندارم…اگه زنم بمیره بدمیشه.بچه دومم بی مادر بزرگ میشه…زیر شیمی درمانی وزنش شده۴۰کیلو.دیگه تاب وتحمل نداره…نمیدونم کجای کارم اشتباه بود.ازدواجم رفیق بازیم.گوش ندادنم به حرف مادرم.اما الان کامل پشیمونم…از گذشته خودم…ناشکری نمیکنم.اما داشتن آرامش سرفصل خوشی های هر کسیه…بدرود.وانشالله خوش باشید.
نوشته: امیرعلی
15 پاسخ به “نصیحت مادرم (۳ و پایانی)”
جرج آر آر مارتین انقدر مینوشت گات رو تموم میکرد.
چقد نگارش بده !!چقد ادبیات بده!چقد قسمت اضافه داشت ک باید حذف میشدیعنی واقعا به نظرت لازمه تو یه داستان انقد هی بگی غریبم تو غربتم هیشکیو ندارم؟؟واس یه داستان خوب نوشتن اضافات باید حذف شه
بیشتر شبیه غرغر های پیرزن ۷۰ ساله بود تا بخاد داستان مخاطب جذب کن باشه
تو هنوز جوونی و پولدار و اینها پر از درسهای زندگیهاین منم که برای بار چهارم غارت شدم و از لحاظ مالی صفر و دست مایه عشق های دروغین و حرفها و وعده های دروغینمثل زالو از جوونی و مال و جان تو برای خودشون زندگی میسازنن و تورو به تنهایی ها و غم ها و شب بیداری ها تا مرز جنون میرسوننتو میمونی و خودت و قلب آزردت و حرمان بی حدتویی که جان و مال و آبروت رو دادی و آخر سر ساده و احمق تصور شدی و این بدترین دردکسی که برایش میمردی و بقول دکتر تا تشنه بودی و از از آتش عشقش میسوختی و میگداختی و تشنه یک جرعه از آبش بودیاو تشنه آتش بود و نه آب
این دفعه که رفتی دانشگاه بدون استاد یار هم استاد دانشگاهههمکار استاد دانشگاه نیستکاش جز طرقبه و ابرده جاهای دیگه هم میرفتیمعمورای ابرده خیلی گیرن
راستی مریم چی شد بلاخره کردیش؟
سه ساعت خوندم تاتموم بشه زندگی پرفراز ونشیبی بود ودوست داشتم کامل بخونم شماکاراشتباهی نکردی اتفاقا خیلی هم خوب بودی.ولی این دنیا همیشه هرچی غمه ودرده نصیبه خوباش میکنه.کاش میشدمنم بنویسم اینطوری یجوری سرنوشت وزندگی مشترکی داریم.همیشه شرایط خیلی بدتروکه میشداتفاق بیافته برات ونیافتاده رو تصور کن تا تحمل شرایط الانت واست راحترباشه.گلایه از زندگی نکن شکستو قبول نکن ایمان داشته باش ارامش حق توهست
طولانیترین داستان ۳ قسمتی بود که خوندم داستان جالبی بود ولی بیشتر مراقب پسر ۱۶ سالت باش که اونم مثل تو بگا نره دمتم گرم
دو دقیقه کس و کون ملت و نویسی یه کامنت میدارم عه داداش ول کن این خایه نه لیس جون آخ خخخه ولی در کل قشنگ بود وقت گذاشتی تقریبا کامل و با جزئیات،غلط املایی کم،داستان واقعا باور پذیره معلومه کسشعر محض نیست فقط اغراق زیاد داره که طبیعیه آب و تاب خوبی میده
خوب بود
کیر تو مغز منی که نشستم همشو خوندم
پسر عااالی نوشتی ، کیف کردم ، واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم و تا تهش خوندمواقعی بود با داستان ولی جذاب بود
خدایی بعد چند وقت یه داستان تا تهش خوتدم خوب بود دمت گرم
اصن خوندنش ۳ساعت طول کشید بعد باورم نمیشه چقد بیکاری نشستی همرو نوشتی درسته بعضی جاهاش غلط املایی داشت ولی خباینکه تو نگاه اول طرف میگه کصشره ولی همون کصشرم باشه نوشتنو فک کردن برای ادامه داستان کون ادمو پاره میکنه ولی اگه واقعی باشه عجب کونی ازت پاره شدهفقط بعضی جاهاش ترکی هندی کره ایو باهم ترکیب میزدی جالب بود
داش من نمیدونم ایده این داستانت واقعیه یا از جایی دزدی ولی اگه خودت طرح کردی و نوشتی خداست