خاطرات آرمان (۳)

خداییش زمان شاه چه باحال بود! محلمون، یعنی امیریه اون زمان معروف بود به بچه های باحالش و گرمی و صمیمیت مردمش، خلاصه پر از تنوع بود! مثلا محرما باحال ترین تکیه ها و دسته و علم کشی و عزاداری ها تو امیریه و بقیه محله های اطراف بازار تهران بود که بیشترین آمار دختربازی و شماره دادنها و کوس زدنهای سبک پایین شهری تو همین دهه محرم اتفاق می افتد! جدا از اینها، اعتقادات مردم هم واقعی بود، نه مثل الان که آخوندا همه مفعول باجناق شدن!
صدای گرم و گیرام من رو هم یکی از نوحه خون های هیئتمونم کرد، نمیشد از زیرش در رفت چون بعدش باید نگاه سنگین و دلخوری بزرگای یک محل رو تحمل میکردم، وگرنه من از همون جوونیم با این خرافات زیاد حال نمی کردم و از محرم فقط دورهمیشو دوست داشتم. شبهای تاسوعا و عاشورا دسته و عزاداری سنگینی داشتیم تو امیریه، درست سر پل امیر بهادر خان، چونکه خیابونش قبل از رسیدن به میدون شاهپور قدیم، سه راهی میشد و این سه راهی تقریبا وسعت یه میدونگاهی رو داشت! آقا این دو شب کوس بارون بود اونجا، انقدر تو این دو شب کوسا نخ میدادن و شماره میدادن و حال پخش میکردن، که دیگه تابلو شده بود! همه دختربازای محل هم به هوای تجمع دخترها جلوی دسته، دنبال من جمع میشدن و سینه میزدن و به کس بازیشون میرسیدن، مثل ماهیهای لاشخور که دائم دور پوزه نهنگ ولو هستند! جوونای محله های همجوار دیگه عملا با شنیدن صدای طبل و شیپور و دهل مخصوص دسته ما، میگفتن، ایول بزن بریم قاطیشون، دسته کوسبازا اومد، میدویدند و قاطی صف زنجیرزنها میشدن! کوسکشا همشونم مدپوش اونم مدهای روز دنیا در زمان شاه، و با مدل موهای روز و ادکلن زده، و البته پیرهن مشکی چسب نمونه تیپیکال سوسول از نوع یاحسینی! جاکشا همشون یه مشت یادداشت های پیش نوشته از شماره تلفونشون تو جیبشون بود، آخه موبایل که نبود اون زمان! بعضی از اون بچه پرروهاش هم خودشونو میرسوندن جلوی صف و باهام چاق سلامتی میکردن که توجه کوسارو جلب کنند، یا میپرسیدن آری جون (آرمان جون) خیلی چاکریم، امسالم اردوی شمال پایه ای؟ این موقع بود که دیگه کفر رض فری (رضا فری) در میومد با چندتا فحش و اردنگی طرفو متفرق میکرد، آخه رض فری خودش کونده لاتی بود واسه خودش و ناسلامتی ارشد بادیگاردام بود ! آخه، صدای حاج کاظم بانی هیئت در اومده بود، روی همین اصل، بچه های محل یه گروه محافظت درست کرده بودن و تمام شب دور تیم مداحی حلقه زده بودن که مثلا کسی نزدیک نشه و آبروریزی نشه، اما در اصل کونده ها واسه خودشون دکون درست کرده بودن، چون همین گروه محافظ ها هر شب همگی تیپ سوسولی میزدن و میومدن صف اول دسته عزاداری و دور تا دور مداح ها که منو اکبر و قاسم سیاه بودیم حلقه میزدن و مانع نزدیک شدن دخترا میشدن و خودشون شماره تلفنها رو از دخترا میگرفتن که مثلأ بعدا به ما بدهند، اما میزاشتن جیبشون و خود کوسکششون زنگ میزدن و زبون میریختن و به دخترا میگفتن مثلا آرمان زید داره و خلاصه مخ کوسارو میزدن، اما با اینحال بازهم بعضی از کوسای تیز و گیر و سمج یجوری خودشون شمارشونو بهم میرسوندن!
منه ابله تو قرارام با فرزانه از دهنم پرید که محرمها تو محل مداحی هم میکنم! شب تاسوعا بود، و همینطور که داشتم جلو دسته نوحه میخوندم، یه کس جدید، روم زوم کرده بود و موازی با صف اول دسته عزاداری قدم به قدم هماهنگ با من راه میومد و غلیظ واسم حال پخش میکرد! طرف آااسی بود واسه خودش، در حینی که دو لکه میخ من بود، تمام تیم بچه های محافظ میخ اون بودن، رض فری (رضا فری) که همیشه شونه به شونم میومد و سرمحافظم بود، گفت، خارتو گاییدم، این پلنگم کوسه، زید منم کوس، اما تفاوتشون عین لامبورگینی و پیکان کار تاکسی برگشتیه ! رضا بدون اینکه چشم از کوسه برداره گفت، آرمان، ارمان، این لاکردار حیفه، ببین چه دافیه، شمارشو بگیر بره پی کارش تا کل منطقه رو به گا نداده، آخه تقریبا کل محل الان میخ این شدن و الانست که سروکله حاج کاظم پیدا بشه هااا! یه نگاه خریدارانه به دختره انداختم و براندازش کردم، لامصب توسنی بودا ! قد بلند و کشیده، هیکل مانکنی، چشای درشت مشکی و ابروهای کشیده و گونه ها و گردن و دستهای کشیده و لنگهای کشیده، لاکردار درست مثل مانکنها و مدلهای معروف، یه سرو گردن از همه دخترای صف سرتر! رضا به محض اینکه متوجه میخ شدن من به دافه شد، فوری به بچه ها گفت کوسکشا کاغذشو بگیرین ازش زودتر بره پی کارش تا حاجی نیومده! بچه ها گفتن این دختره خودش یپا راکیه واسه خودش، هیچ رقمی شمارشو نمیده به ما، میگه فقط بدست خود آرمان میدم! رضا گفت خارتو گائیدم اینم دندونای ما رو شمرده، خب پس راه بدین اون قاصد جهنم بیاد جلو و کاغذشو بده و بره بی ناموس تا واسمون شر نشده و حاج کاظم هوار نشده رو سرمون!
دو لکه اومد جلوم شمارشو که بهم داد، نمیدونم چرا فورأ زد لای جمعیت و جیم فنگ شد! آقا چشمت روز بد نبینه، چند دقیقه بعد یهو تو جمعیت زنها غوغا بپا شد، رفتیم جلو و از لای جمعیت خودمو رسوندم به معرکه دیدم دختره کف آسفالته و فرزانه هم افتاده روش و داره میزندشا، به سختی جداشون کردیم! دختره که در رفت، فرزانه رو بردم تو سوپر مارکت محمدی که پسرش علی رفیقم بود و مردونگی کرد و فورا کرکره مغازه رو تا نیمه کشید پایین! بازوهای فرزانه رو گرفتم و ازش پرسیدم، نازانم، تپش قلبم، چی شده چرا با دختره درگیر شدی؟ مگسی بود شدید، دندوناشو بهم فشار داد از عصبانیت و همچین با مشت زد تو دهنم که لبم خون افتاد، آخه هم قوی بود و هم ورزشکار، اما فورا گفت الهی بمیرم عشقم محکم زدم؟، ببخشید! ولی دوباره با خشمی توأم با غصه گفت واست دارم آرمان خان و سریع دستشو کرد تو جیبم که شماره دختره رو دربیاره ولی منم تیز مچشو گرفتم و نگذاشتم! همون موقع رض فری از زیر کرکره مغازه پیچید تو سوپر و به فرزانه گفت، یواش، یواش خانم معلم، اشتباه برداشت کردی، یارو اسم مادر مریضشو داد که موقع دعا اونم دعا کنیم! فرزانه با لحنی عصبانی و شاکی یه نگاه “ خر جد و آبادته “ به رضا کرد، اما سعی داشت کلاس خودشم حفظ کنه، به رضا گفت شما کی باشی که وارد بحث خصوصی مردم میشی؟ رضا جا زد و خودشو جمع و جور کرد، فرزانه رو کرد بمن و گفت یالا به این بگو از اینجا بره بیرون، منم رضا رو دک کردم و فرزانه هم از فرصت استفاده کرد و سریع کاغذ و مچشو از جیبم کشید بیرون و بدون اینکه بخواد بازش کنه و بخونه، پاره اش کرد و انداخت زمین و گفت، اصلا در شأن من نیست که با یه آکله خیابونی همتراز بشم ، و یک نگاه عمیق بهم کرد با چشمهای اشک آلود درشت و سبز دریاییش که مثل همیشه دلمو برد، گفت: خدا نگهدارت خوشتیپ و پشت کرد به من و رفت بیرون ! شوکه شده بودم، حس کردم دنیا رو سرم خراب شد، بعد از دو دقیقه به خودم اومدم و دویدم دنبالش که دیدم اون ته پیچید تو یه کوچه فرعی، دویدم و سریع خودمو بهش رسوندم و بازوشو گرفتم و برگردوندمش و گرفتمش تو بغلم و فشار دادمش تو بغلم، از لرزش شونه هاش فهمیدم داره گریه میکنه، سرشو قایم کرده بود تو یقه بارونی مشکیم که برای محرم پوشیده بودم چون هوا سرد و ابری بود. محکمتر بغلش کردم و همونطور که موهای روشن و نازشو بو میکردم، خودمم اشکم سرازیر شد که چرا با بی مسئولیتی قلب عاشقشو زخمی کردم! یهو متوجه شد و فورا سرشو بالا کرد و تو چشمام نگاه کرد و با دستهای نازش اشکامو پاک کرد و گفت اون اشکها مال منه، حق نداری بدون اجازم خرجشون کنی! جای مشتی رو که زده بود تو دهنم هنوز درد میکرد، یکم مالوندم و گفتم، چشم خانوم گرجی! یهو هردو لبخند زدیم و اومد زیر بارونیم و کمرمو چسبید و سرشم چسبوند به سینه ام، منم دستمو انداختم دور شونه اش و قدم زنان به عمق کوچه تاریک راهمونو ادامه دادیم . سرشو بلند کرد و گفت عشقم میدونم که زندگی هنری یا کلأ در صحنه و در جمع بودنت حتما حاشیه هم به دنبالش داره، ولی دست خودم نیست، آخه تو همین مدت کوتاه پنج ماه بدجوری وابسته هم شدیم! حداقل منکه شدم! تو چی؟ ( مکث )، با توأم ها، آرمان ! تو هم وابسته من شدی؟ چند ثانیه بهم زل زد و منتظر جوابم بود و یهو چشمهاشو گرد کرد و دو مشتی کوبید تو سینم و گفت، نشدددی، دیوث؟ قهقهه خندیدمو گفتم البته که شدم عشقم، تورو خدا نزن همون ضربه فنی اول شبت واسه امشب کافیه! گفت وای توروخدا یادم نیار، کنترلمو از دست دادم، آبروم رفت، خدا کنه کسی از شاگردهام ندیده باشه! گفتم، عشق خارجی من، نگران چی هستی، من هزارتا از این دخترارو با یک تار موی تو عوض نمیکنم! گفت، چی گفتی؟ خارجی، هاان؟ یقمو گرفت و گفت یه خارجی نشونت بدم که از بغلش صدتا بچه ناف تهرون بزنه بیرون، درسته مادرم بلغاریه، اما بابام بچه ناف تهرون بود، حالیته، خوشتیپ؟ ‌گفتم خوشتیپ فدای تو بشه، و پیچیدم که برگردیم به طرف خیابون اصلی، کمرمو سفت تر گرفت و گفت، نوچ، نمیشه برگردی! امشب باید تلافیشو در بیارم! گفتم پس دسته و مداحیم چی، باید برگردم، الان بانی هیئت حاج کاظم محشر بپا میکنه! گفت گور باباش و هیئتش ! گوشمو گرفت و گفت راه بیفت دخترکش من، یادت نره که یه موقع شاگرد خودم بودی! گفتم اما کجا بریم، مکان نداریم! گفت مادرزنت دوست داره، امشب مامانم رفته خونه دوستش و من تنهام و واست سورپرایز دارم! گفتم سورپریزت چیه؟ میدونست که بدجوری تو کف کونشم، پس پیچید جلوم و دو بال بارونیمو گرفت کشید جلو دورمون و واسه اینکه خودشو کاملا تو بارونیم جا بده چرخید و پشت کرد به من و کون گندشو تا اونجایی که میشد فشار داد تو بغلمو و روی کیرم، و به زحمت یکی از دکمه های بارونی رو بست، طوری که هردومون حبس شدیم تو بارونی و بازم کونشو بیشتر فشار داد به کیرم و گفت، راه بیوفت! حالا حدس بزن سوپریزم چیه؟ گفتم تا خود خونه، تا به تخت خواب برسیم این دکمه بارونی باز نمیشه هااا ، کاپیش؟ سرشو برگردوند و لبامو بوسید و با لبخند گفت، کاپیش عشق احمقم.
آپارتمان مامانش طبقه دوم درست روی یک آرایشگاه زنونه قرار داشت که از پنجره اتاق فرزانه و از روی تختش تابلوی نئون چشمک زن صورتی آرایشگاه پیدا بود، که طرح یک دختر با قد و پاهای کشیده با موهای افشان بود! نور نئون صورتی تابلوی چشمک زن آرایشگاه که هر چند ثانیه یکبار خاموش و بعد روشن می شد، یک حالت رمانتیکی به اطاق فرزانه داده بود، حس میکردی تو مدلینگها، یا کلوپهای ماساژ اورینتال هستی، یا تو جنده خونه های اروپایی منتظر سرویسی! رو تختش نشسته بودم که از پشت پارتیشن چوبی که داشت لباس خوابشو تنش میکرد اومد بیرون! ای خدا، این خوابه یا بیدارم؟ خانم گرجی که اقلا صدتا کشته مرده تو ناحیه ۸ داشت، الان فرزانه قصه زندگی منه، فرزانه من!
پیراهن خواب گلبهی تمام تورش در اصل ویترین قدرت خدا بود! هیچی زیرش نپوشیده بود، لاکردار نقص نداشت! زیبایی سحرانگیزش، درخشش چشمهای دریاییش، لبای گوشتی و قلوه ای و قرمزش، ممه های سفید و نازش با طوق پهن و صورتی و نوکهای فوق برجستش، همه و همه، بمب زیبایی بود و سکس! ممه های سفیدش تو اون تاریکی زیر اون تور نازک و انعکاس نور نئون، مثل شبنما میدرخشید، رونهای پهن و عضله ایش که مشخص بود تنگ و سفت اون کوس سفید مرواریدش رو احاطه کردن، کیر بنی بشرو راست میکرد، انقدر تور پیرهنش نازک بود که هر بار که چراغ نئون برای چند ثانیه روشن میشد، فقط پیکر برهنه زیبایش معلوم میشد و انگار پیراهنی تنش نیست! لامصب الهه ونوس بود، باید مجسمه برهنه اش رو تو موزه های یونان می گذاشتند، یا نقاشیشو پیکاسو به سقف کلیسای نوتردام میکشید! بهش گفتم زیر این نور چشمک زن حس میکنم تو دیسکو هستم، گفت، پس منم میشم رقاصت! با استعدادی که در رقص داشت شروع کرد رقصیدن، وقتی که چرخ میزد زیرکانه به نگاه های پر حسرت من به کون برجسته و گندش دقت میکرد و احساس غرور میکرد که چیزی داره که میتونه باهاش من رو به مرز جنون ببره! چنان قر و تابی به کمرش میداد که کونش شده بود کانون این نمایش سحر و جادو، با حرکات لوندش نمیذاشت یک لحظه از کونش چشم بردارم ! ابلیس با اون کون و هوشش میتونست منو تا سر حد مرگ به هیجان بیاره ! برگشت و دولا شد و کونشو جلوی صورتم به سبک رقص باسن برزیلی و مانند دم مار زنگی کونشو تکون، تکون داد، دیوونه شدم و کمرشو چسبیدم و کشیدمش تو بغلم و نشوندمش رو کیرم تا کیرم گرمی اون کونو حس کنه، و کمتر بیتابی کنه! لامصب چون ورزشکار بود چنان بدن نرم و انعطاف پذیری داشت، بدون اینکه کونشو تکون بده، چون نمیخواست اون لحظه کونشو از کیرم جدا کنه، کمر باریک و گردنشو کاملا چرخوند و موهای ناز خرمایی روشنش رو به صورتم کشید و لباشو گذاشت رو لبهام! وای، وای، حس میکردم دارم کم کم تو یه وان شیر گرم غرق میشم، دلم میخواست زمان برای همیشه در اون لحظه متوقف بشه و تا ابد نگاهم تو چشمای خمار سبز رنگش محبوس بشه! این لحظه، ارزش مردن داشت، کاش تقدیرم این باشه که نفس آخر رو تو بغل این فرشته باشم. انگار خودشم داشت قلبش از عشق می ایستاد، و با نگاهی توأم با خلسه، و اجبار لبهاشو از لبام جدا کرد و پشت سرشو رو چسبوند به سینم تا شاید حالمون کمی جا بیاد! نفسهای تندش به خاطر رقصیدن و فعالیتش بود که حالمو بهتر کرد و سرشو بلند کردم و گفتم، خوبی عشقم؟ جواب داد از این بهتر نمیشم عزیزم، خب پس امشب اومدی منو بکشی؟ گفتم، من تو رو بکشم، یا تو منو بکشی؟ با اون رقص برزیلیت زیر نور دیسکوت، حس میکنم تو روسپی خونه های اروپام! گفت، عه، مرگ من؟ برگشت و با چنگ و ناخنهای تیزش بازوهامو محکم گرفت و گفت، مگه چندبار رفتی تو روسپی خونه های اروپا حرومزاده؟ هولم داد عقب و به پشت افتادم روی تخت! با نگاه های غضبناکش که چشمهاشو ازم برنمیداشت، دکمه شلوار جینمو و بعد هم زیپ شلوارمو باز کرد و دست کرد تو شورتمو کیر تمام اماده باش و شقم رو به سختی کشید بیرون و شلوارو شورتمم تا زیر زانوم کشید پایین و از زیر تخمام یه لیس پهن که کل پهنای زبونشو چسبونده بود به دیواره کیرم، کشید تا کلاهک پهن کیر کلفتم، و گفت من امشب زیر این میمیرم، چون خوب میدونم تو سکس چقدر بی رحمی، و این بار میخوای دست نیافتنیمو پاره کنی ! اینو گفت و با شهوتی باورنکردنی شروع کرد به لیسیدن کیرم، بعد از اینکه حسابی کیر و تخمامو لیسید و لبمال و خیس کرد،لبهای سرخشو برای ساک زدن کیرم باز کرد و با نگاهی خمار به کیرم، لبهاشو کش داد دور کلاهک کیر کلفتم و داشت مثل یک مار زرد و زیبای پیتون لبهاشو دور کیر کلفتم کش میداد تا جایی که تمام طعمه اش رو ببلعد، دیگه لبهاشو بیخ خایه هام حس میکردم و تمام کیرمو تو گلوی داغ و نازش جا داده بود! سرشو ۱۸۰ درجه میچرخوند و از همه زوایا کیرمو ساک میزد و به نرمی تخمامو میمالید! مابین ساک زدن کیرمو میزاشت لای پستونای مشکش و با دودستش پستوناشو فشار میداد به کیرم و بالا و پایین میکرد، طوری که انگار گذاشتم لا کونش و دارم در مالی میکنم! چشمهامو بسته بودم و داشتم حال میکردم که یهو سردی چیزی مثل پماد رو که داشت میمالید زیر کیرم و زیر کلاهک کیرم احساس کردم، پرسیدم چیکار میکنی؟ گفت این پماد تاخیری هست و نمیزاره زود ارضاء بشی و دیگه انقدر وقت داری که حسابی پارم کنی ! گفتم اینو از کجا آوردی؟ گفت دوست و همکارم هم مثل من انقدر عاشق شوهرشه که دیگه شده فاحشش، اینو از اون گرفتم! گفتم پس میخوای امشب جندم بشی؟ گفت دوست داری بشم، تا بیرحمانه پارم کنی؟ گفتم بخوای، نخوای، امشب جنده خودمی، خودم جرت میدم و بلند شدم و کمرشو گرفتم و از زمین کندمش و دمر انداختمش رو تشک، پیرهن تورشو ‌دادم بالا تا شونه هاش و مثل گرگ گرسنه محو تماشای اون کون گنده و سفیدش شدم که یکی از شهوت انگیزترین آفریده های روی این کره خاکی بود، خلاصه بگم مغزم فقط یک فرمان رو میداد، یالله کوسکش بچسب کونو که باید جرش بدیم !
واقعا قدرت عشق رو نمیشه پیش بینی کرد، همونطور که قبلا هم گفتم، من عاشق کونم، البته کون دختر، اونم همچین کونی که یه ناحیه تهرون در حسرت کردنش بودن! کون که میبینم، نمیتونم جلوی خوی گرگ صفتیم را بگیرم و وحشیانه پاره و پورش میکنم، اما اینبار عشق قویتر بود و تونست اون گرگ درونمو خاک کنه، اصلا نمیتونستم مثل کونای قبلی یکراست تف بزنم و بتپونم توش و اون کون تنگ رو قبل از اینکه فرصت باز شدن داشته باشه با زور کیر و کمرم پارش کنم و لذت تنگی و درد و لذت کشیده شدن پوست کیرمو تو اون کون تنگ و خشک تحمل کنم! اینبار عشقم به پارتنرم بیشتر از عشق به خودم بود، اصلا از تماشای اون کون که کلوچه کوسشم از زیرش به زیبایی زده بود بیرون سیر نمیشدم، مثل مینیاتور بود، اصلا این خود تابلوی عشق بود، تابلویی که تمام قابش رو زیبایی پر کرده بود، از اون بالای قاب که با چشمهای درشت و سبز زیباش که برگشته بود و منو نگاه میکرد شروع کن بیا پایین موهای نرم و روشن و پر تاب و زیباش که انتهاش رسیده بود به خط کمرش مرز گودی کمر نازش و شروع برجستگی کون سفید و معرکش! لاکردار تبلور کامل تندیس زن بود ! اول دولا شدم و از کمر کونشو بوسیدم تا پایین رسیدم به کلوچه کوسش که حتی در این حالت که دمر خوابیده بود کاملا هولوی این کوس از زیر کونش زیبا بیرون زده بود، بوش کردم لامصب بوی رز وحشی میداد و مستم کرد، ناخودآگاه شروع کردم بوسیدن این کلوچه عشق، بوسه های ریز که از دیدنش لذت می برد و سعی میکرد چشمهاشو ازم بر نداره! کم کم شروع کردم لیسیدن کلوچش، اول لیسیدن لبهای پف کرده کلوچش و بعد زبونمو کردم لای چاک اون کلوچه و شهد شیرین کوسشو چشیدم، کوسشو عاشقانه لیس میزدم و میخوردم! سرش رو ازم برگردوند و فرو کرد تو بالش و دو طرف بالش رو از لذت چنگ میزد و کوسش خیس و خیس تر میشد و صدای خفه اش در بالش رو میشنیدم که میگفت، واای عاشقتم بیبی، بخورش، بخور این کوسو که هلاک کیرته! با نوک زبون و با لبام یه حالی به چوچولش دادم که دیوونه شد، گفت بخورش دیوث، چوچولمو میک بزن کیر کلفت من، منم چنان چوچولشو میمکیدم که رگهای زبونم متورم شده بودن، یهو یه جیغ ریز زد و گفت کیر میخوام، بهت میگم کیر میخوام، مگه تو بکن من نیستی، مگه نگفتی جندتم؟ پس یالا بکن منو، معطل نکن، بکن منو، واای دیگه طاقت ندارم، حداقل بیا بالا میخوام کیرتو بخورم! از تخت اومدم پایین و رفتم بالا سرش و کیرمو گرفتم تو صورتش، با ولع گرفتش و کرد تو دهنش و بدون مقدمه تا ته داد تو گلوش و چنان لباشو دور کیرم تنگ میکرد و با کمک زبونش می مکید کیرمو که انگار میخواست کیرمو از جا بکنه! موهاشو گرفتم و سرشو کشیدم عقب تا کیرم از دهنش او‌مد بیرون، سرشو دومرتبه فرو کردم تو بالش و رفتم رو کونش که دیگه هم کونش اب انداخته بود، و هم کیرم تفی و ایز شده بود، آماده کردن ! کیرم سنگ شده بود، کلاهک کیرو گذاشتم تو سولاخ کونشو شروع کردم به فشار دادن تو کونش! کیر من کلفته ولی وسطش کلفتر از سر و تهشه، بیشتر کونایی رو که کردم درست وسط کیرم پاره شدن، وقتی دیگه وسط کیرم داشت میرفت تو سوراخ کونش جیغ بنفشی کشید و گفت اای، دارم پاره میشم عشقم، و با تعجب شنیدم که برعکس بقیه، گفت درش نیاریا، ادامه بده، پارم کن، میخوام تو پارم کنی، همین الان، میخوام زیر کیرت پاره شم! واای، حسابی شهوتیم کرد و دیوونه شدم و با آخرین قدرت تا دسته کیرو چپوندم تو کونش و پارش کردم و تا ته فرو کردم! جیغش رفت هوا اما باز دستاشو اورد عقب و حلقه کرد دور دستام، یعنی درش نیار، میخواست به کلفتیش عادت کنه و مهلت بده عضله های کونش وا بدهند و شل کنند، اما تنگتر از این حرفها بود و یه مدتی طول کشید که دیگه زور شهوت رو تاب نیاوردم و شروع کردم تلمبه زدن، دستاش از دستم ول شد و مثل ببر ماده به تشک چنگ مینداخت و صدای آخ و اوخش اتاقو برداشته بود! کت پیچش کردم و دستهامو از زیر کتف هاش رد کردم و قلاب کردم پشت گردنش و سرشو بیشتر فشار دادم تو بالشت و سفت تر‌تلمبه زدم تو اون کون سفید و بغل پر کن! با تمام قدرت قنبل کرد تو بغلم و گفت حالا خودت پارش کردی خودتم حسابی بکنش، کیرتو میخوام بکن منو دخترکش من، جررم بده! با گفتن این جملات شهوتمو به اوج رسوند و نعره زدم و تا خایه تپوندم تو کونش و حس کرد که موقع اومدنمه و واسه همین دیگه تلمبه نمیزنم و تا دسته کیرمو تو کونش نگه داشتم، کتف هاشو رها کرد و سرشو برگردوند بالا و باهام لب تو لب شد و زبونمو تا ته حلقش سفت مکید و نگه داشت کونشم تا اونجایی که میتونست قنبل کرد تو بغلم تا تمام آبم خالی بشه تو کون گندش! بی نظیر بود، بهترین کونی بود که به عمرم کردم! شل شدم و افتادم روش، قطرات عرق مثل بارون رو پوست هردومون بود، فرزانه با بی حالی و باقیمونده اشک توی چشمهاش از دردی که کشیده بود با چشمهای درشت و سبزش که داشتند از خستگی بسته میشدن، و با لب بازش روی بالش که اب دهنش هم ازش ریخته بود روی بالش، گفت، دوست دارم عشق خوشگل من! بلند شدم ببوسمش و برم دوش بگیرم دیدم تمام کیرم خونیه! اشک تو چشمام جمع شد و دومرتبه خوابیدم رو عشقم و گفتم دیوونتم، تو جون منی، ازت معذرت میخوام عشقم، تو خواب یا بیهوشی گفت هیس، ببند لباتو، تو جون منی، نفسم.

ادامه دارد

نوشته: Basmati

ادامه…

بازدید 17,270

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “خاطرات آرمان (۳)”

  1. یعنی خسته شدم بسکه توضیحات خسته کننده و مسایل جانبی و بی‌ربط اولش رو خوندم. خودش دوتا داستان بود… بماند بل لاف زدن های اغراق آمیز ارزش داستان و داستان نویسی ات رو هم پایین آورده بودی

  2. دوست عزیز soheil6363لطف کردی داستانو خوندی و کامنت کردی، اما بعید میدونم شما از نسل جوونای قبل انقلاب باشی، چون تقریبا غیر ممکنه جوون زمان شاه که با بچه های امیریه پریده باشه منو نشناسه! شما همین الان هم اگه بری امیریه و جوونای دهه ۵۰-۶۰ رو پیدا کنید از دوتا یکیش منو میشناسه، کافی داستانو بدی بخونه! مثلا برو کفش درگاهی، یا باشگاه کیان، یا باشگاه فولاد، بوتیک زولیت، بستنی گواهی، خشکبار صداقت، سوپر محمدی، مسناشون حتما منو میشناسن! من راجع به زمانی نوشتم که بچه های تهرون، بچه تهرون بودن، یعنی چند پشتشون تهرونی بود، یعنی زمان شاه، اما از یکدهه بعد از انقلاب دیگه همه ایران بچه تهرون شدن، روی این اصله که شما منو نشناختی! ما بعدها هر ماه میدون منیریه کنسرت داشتیم، البته اسمم تو داستان مستعاره، ولی شهرت واقعیه! راجع به محافظت دسته محرم، همین الان هم هیئتهای عزاداری که دسته بزرگ و پرجمعیت دارند، صد در صد انتضامات دارن، چون از روی رغابت و دشمنی گوشه علمو میکشن که علمکش بخوره زمین، سر دختر دعوا راه می اندازند و هزار مشکل دیگه! دیگه چه برسه به هیئت ما اون زمان که تو تهران شناخته شده بود، هفت تا علم، سه تا فانوسکش، و بیش از پنجاه نفر انتظامات داشت! دو دسته سینه زن جلو دیته و عقب دسته و پنج دسته زنجیرزن وسط بودند! شب تاسوعا و عاشورا بیش از سه هزارنفر رو غذا میداد. اگه نسل شما شاهد نبوده دلیل بر اغراق نیست!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید