عشق چندوجهی (۱)

این نه داستانه و نه خیال بافی و نه سوژه‌ای برای خود ارضایی دوستان. بلکه خاطره شیرینیه که برام اتفاق افتاده و برای این می‌نویسم تا شما دوستان کمک کنید تا بهترین راه حل را پیدا کنم.
هر روز که از شرکت بیرون میومدم و می‌خواستم سوار ماشین بشم می‌دیدمش .دختری که حداکثر ۱۶ سال سنش بود و با مادرش که به زور ۳۰ سال داشت از خیاطی روبروی دفتر بیرون میومدن و چشم تو چشم می‌شدیم.
دختر بسیار زیبایی با بدنی فوق العاده چشمگیر که هر عابری از کنارشون رد می‌شد بی ‌اختیار برمی‌گشت و محو تماشای مادر و دختر می‌شد.
یک ماهی از اولین بار که دختر و مادرش را دیدم می‌گذشت و چهره‌های ما برای همدیگر آشناتر شده بود .به مرور سر تکان دادن و کم کم سکوت جایش را به سلام و احوالپرسی داد.
۵ سالی می‌شد که اون شرکت رو راه انداخته بودم و بیشتر خونه خالی من حساب می‌شد چون بعد از جدایی از همسرم و به خاطر مجاورت آپارتمان پدر مادرم در کنار آپارتمان خودم نمی‌شد تو خونه دست از پا خطا کنم.
با ۴۲ سال سن هنوز حجب و حیایی برام مونده بود و حتی سیگار هم جلوی پدر مادرم نمی‌کشیدم.
نزدیک به سه ماه از اولین بار که دخترک را با مادرش دیدم می‌گذشت و فهمیده بودم اسمش نیلوفره. تنها مسئله‌ای که می‌موند این بود که دخترک و مادرش از مهاجرین افغان بودند و این اطلاعات رو از سوپرمارکت کنار شرکت گرفته بودم. تازه فهمیدم خیلی از همسایه‌ها تو نخ نیلوفر و مادرش هستند و این خاص خودم نبوده. باید زودتر پا جلو می‌ذاشتم تا این فرشته دوست داشتنی از دستم نره.
برای همین یکی از آخرین روزهای تابستان سال ۴۰۲ دل به دریا زدم و وقتی در ماشین را باز کردم نیلوفر و مادرش از خیاطی بیرون اومدن و با دیدن هم مثل روزهای قبل سلام و احوالپرسی کردیم. با اولین تعارف که اگر مسیرتون می‌خوره خوشحال میشم برسونمتون،نیلوفر لبخندی زد و گفت آخه ما مسیرمون خیلی دوره باید تا شهر ری بریم.
بلافاصله مادرش گفت اشکالی نداره اگر تا مترو شریعتی هم ما رو برسونید ممنون میشیم. خواستم در رو باز کنم که نیلوفر اومد دم پنجره ماشین گفت اینجا نمی‌شه چون همسایه‌ها هر دوی ما رو می‌شناسند لطف کنید برید تو کوچه بالایی!
نه خودش و نه مادرش کوچک‌ترین لهجه‌ای نداشتند و امکان نداشت اگر نمی‌دونستم که افغان هستند هیچ وقت پی به این مسئله ببرم. حتی وقتی به مادرش نگاه کردم تازه متوجه شدم زیبایی این دختر از چه کسی به ارث رسیده زنی با چشمانی روشن و پوستی روشن و هیکلی بسیار متناسب که به دو خواهر شبیه بودند. همون لحظه با خودم گفتم چه انتخاب سختی در پیش دارم!!!
حرکت که کردیم خودم رو معرفی کردم و گفتم بهروز هستم و روبروی محل کار شما شرکت کوچیکی دارم نیلوفر که می‌خندید گفت معلومه آمار ما رو خوب درآوردی! خندیدم و گفتم مشخصه که آدم زیبا پسندی هستم ؟ مادرش نتونست جلوی خنده‌اش را بگیره و گفت امان از دست تو نیلوفر.
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که رو به مادرش کردم و گفتم آمار کامل گرفتم ولی دوست دارم از زبون خودتون بشنوم مادرش بلافاصله گفت نیلوفر تو ایران به دنیا اومده و دوتا خواهر دیگه داره که از خودش کوچکترن.
بلافاصله نیلوفر ادامه داد پدرم هم ۵ سال پیش که رفت افغانستان تا خانه و زمینش را بفروشه توسط طالبان کشته شد.
گفتم متاسفم که این اتفاق افتاده اما بالاخره زندگی جریان داره مادرش گفت این ۵ سال خیلی به ما سخت گذشت منو دوتا دخترم تو خونه برادرم زندگی می‌کنیم. خیلی سخته ولی خوب چاره‌ای نیست نیلوفر هم سال قبل درسش را نیمه کاره ول کرد تا کمک زندگیمان باشد
از تو آینه ماشین نگاهی به نیلوفر انداختم .اون چهره همیشه خندانش قند تو دل آدم آب می‌کرد. گفتم نگران نباشید ایشالا همه چی درست میشه مادرش در حالی که روی صندلی جابجا می‌شد به سمت من چرخید و گفت امیدوارم بخت من که سیاه شد لااقل نیلوفر و خواهراش سفید بخت بشن.
بی‌اختیار دستم رو گذاشتم روی پاش و فشار کوچیکی دادم و گفتم نگران نباشید روزگار بازی زیاد داره و مهم اینه که دوام بیاریم.
از حرکت من تعجب کرده بود و من تازه فهمیدم چه غلطی کردم و فوراً عذرخواهی کردم. برای اینکه موضوع عوض بشه از مادرش پرسیدم من هنوز اسم شما رو هم نمی‌دونم!
بلافاصله نیلوفر جواب داد اسم مامان گلرخه. خندیدم و گفتم ای بابا شاید نمی‌خواست اسمشو بهم بگه. حالا که لو دادی لااقل سن مامان و خودت را هم بهم بگو دیگه
از سادگی و بی‌آلایشی این مادر و دختر خیلی خوشم اومده بود و واقعاً نمی‌دونستم این رابطه‌ای که داره شروع میشه به کجا سرانجام پیدا می‌کنه. به نزدیکی‌های مترو رسیده بودیم که پیشنهاد دادم اگر موافق باشند خودم برسونمشون.
ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر بود و رفت و برگشت من تا شهرری حداقل تا ۹ شب درگیرم می‌کرد. اول مخالفت کردند اما با اصرار من مسیر رو عوض کردم. گلرخ مدام معذرت خواهی می‌کرد و از پررو بودن نیلوفر اظهار شرمندگی می‌کرد اما وقتی بهشون گفتم شما دوتا حس خوبی به آدم میدین هر دو ساکت شدند.
گلرخ پرسید شما زن داری؟ خندیدم و گفتم یه دونه داشتم خفه اش کردم . نیلوفر گفت چه جوری خفه کردی؟ گفتم ۵ سال پیش ازش جدا شدم و دیگه صداشو نشنیدم .
گلرخ گفت من نمی‌دونم زنای ایرانی چرا اینقدر نسبت به شوهرشون پر توقع و ایراد گیرند؟ تو خیلی‌ها دارم می‌بینم. شما که ماشالله خونه و شرکت و ماشین مدل بالا و همه چی داری. خندیدم و گفتم آینده‌ای نداره وقتی آدم تنها باشه. نیلوفر پرسید شما چند سالتونه بلافاصله جواب دادم ۴۲ از تو آینه چشماشو درشت کرد و زل زد بهم و گفت من باور نمی‌کنم فکر کردم حداکثر ۳۰ تا ۳۲ سالتونه .
مادرش خنده‌ای کرد و گفت معلومه تو این ۵ سال که جدا شدی خوش گذروندی که جوون شدی بلافاصله گفتم راستشو بخوای آره خیلی خوش گذروندم چون ۸ سال زندگی با اون زن داشت پیرم می‌کرد.
از گلرخ پرسیدم شما چند سال داری بلافاصله نیلوفر گفت ۳۲ سال البته مامانم چون سنه کم ازدواج کرد میگه دختر باید ۲۰ سالگی به بعد ازدواج کنه و اونم باید مردشو خودش انتخاب کنه به گلرخ نگاهی کردم گفتم مگه چند سالت بود سرش انداخت پایین و گفت ۱۲ سال داشتم. خندیدم و گفتم نوش جون شوهر مرحومت طفلی چه کیفی کرده.
هر دو می‌خندیدن و گذشت زمان رو واقعاً حس نمی‌کردم. فهمیدم نیلوفر ۱۸ سالشه و دو تا خواهراش ۱۲سال و ۱۵ ساله هستند. اصلاً به گلرخ نمی‌خورد که ۳ تا بچه داشته باشه. نباید می‌ذاشتم اون شب همین طوری تلف بشه دلم می‌خواست بیشتر با این دوتا صحبت کنم برای همین پیشنهاد دادم شام رو با هم باشیم اول بهونه دختراش که تو خونه بودن رو آورد که نیلوفر گفت اونا که پیش زن دایی هستند حالا ما یه امشب رو خوش باشیم.
با اصرار من گلرخ قبول کرد و سمت رستورانی که می‌شناختم دور زدم این مادر و دختر بی‌نظیر بودن و تازه فهمیدم ای کاش زودتر پا پیش می‌ذاشتم. بعد از اینکه شام خوردیم و سوار ماشین شدیم من نمی‌دونستم بهشون پیشنهاد بدم که بریم خونه من چون برداشت بدی ممکن بود بشه اما در نهایت رو به گلرخ کردم و گفتم ساعت چند باید خونه باشید؟
تو تاریکی ماشین گلرخ دستمو گرفت و گفت همین الانشم دیر شده باشه واسه یه روز دیگه. تو آدم خوبی هستی و دستم رو فشار داد. دستش خیلی داغ بود. اصلاً می‌شد ضربان تند قلبش رو از رو دستش حس کرد جوری که نیلوفر متوجه نشه دستمو گذاشتم روی رون پاش و سر دادم لای پاهاش که تکونی خورد و نفس بلندی کشید.
از تو آینه به نیلوفر نگاهی انداختم که چشمکی بهم زد و لبخندی تحویلم داد. مشخص بود که متوجه حرکت من شده .از هردوشون خوشم میومد ولی می‌دونستم رابطه همزمان با یه مادر و دختر باعث بروز مشکل میشه. باید می‌ذاشتم به مرور زمان خودشون دوتایی این مشکل را حل کنند.
تو مسیر رسوندنشون به شهر ری فهمیدم اصالتشون مال هراته و اونجور که نیلوفر از ایران حرف می‌زد دیدم از من خودشو ایرانی‌تر می‌دونه. تو بزرگراه تلفنم را دادم به نیلوفر تا شماره خودش و گلرخ رو برام سیو کنه. به فلکه دوم دولت آباد که رسیدیم موقع پیاده شدن به گلرخ گفتم هر روز رفت و آمد تو این مسیر براتون خیلی سخته طبقه بالای شرکت من یه واحد خالی هست که اگر دوست داشته باشید می‌تونم با صاحبش صحبت کنم و براتون بگیرم .
چشم‌های گلرخ گرد شده بود بلافاصله پرسید بهروز جان تو هنوز ما رو نمی‌شناسی که، پس چرا می‌خوای این کارو بکنی چون منم آنقدر پول ندارم که بخوام اونجا رو رهن کنم.
دستشو دوباره گرفتم و گفتم تو مشکلات اینورتو حل کن اون مشکل رو بسپار به من. البته ناگفته نمونه که داشتم یک منتی سرشون می‌ذاشتم چون واحد طبقه سوم که بالای شرکت من بود یک واحد ۸۰ متری متعلق به یکی از دوستانم بود که ده سالی بود رفته بود کانادا و من اجاره‌اش می‌دادم. دو ماهی هم می‌شد که خالی بود و نیاز به تعمیرات و رنگ داشت.
گلرخ مدام تشکر می‌کرد و نیلوفر ذوق زده شده بود وقتی به گلرخ گفتم تنها یک شرط داره فکر همه چیز رو می‌کرد الا اون شرطی که براش گذاشتم. فوری گفت هر شرطی باشه قبول.
گفتم شرط اصلی اینه که نیلوفر این یکی دو ساله باقی مونده از درسش رو ادامه بده. گلرخ سرشو انداخته بود پایین. هیچی نمی‌گفت فقط کله تکون داد و تایید کرد نیلوفر هم بی‌اختیار از صندلی عقب اومد جلو و صورتمو بوسید. هم گلرخ و هم من از این حرکتش هنگ کرده بودیم تماس لب‌هاش با صورتم گرمای عجیبی رو به تنم انداخت نه از رو شهوت که از علاقه.
گلرخم دستش را گذاشت روی دستم که هنوز لای پاهاش بود و گفت ازت ممنونم امیدوارم دوستای خوبی واسه هم باشیم و اومد جلو صورتم را بوسید.
موقع برگشتن خیلی سبک بودم و حس خوبی تو تنم دویده بود . خونه که رسیدم رفتم زیر دوش فکر می‌کردم با این مادر و دختر که حق انتخاب بینشون نداشتم چه کار کنم. روی تخت که دراز کشیدم دنبال شماره نیلوفر و گلرخ بودم و نمی‌تونستم پیداشون کنم که تلفنم زنگ خورد نوشته بود عشق ۲ !!!
جواب که دادم صدای نیلوفر بود که با خنده گفت سلام آقایی!!! نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم و گفتم از دستت دختر .این چیه سیو کردی؟! مدام می‌خندید و گفت خب اولیش مامانمه دیگه!!! گفتم خب تو چرا اولی نباشی فورا جواب داد اون بزرگتر از منه حق تقدم داره!
پرسیدم مامان کجاست که تو الان اینقدر بلبل زبون شدی گفت رفته حموم با خنده گفتم اومد بیرون بهش بگو آدم با عشقش میره حموم!
دیگه از خنده داشت ریسه می‌رفت که گفت پس یادم باشه اومدم پیشت حوله‌ام رو با خودم بیارم. بلافاصله جواب دادم نیاز نیست وقتی بیای خودم خشکت می‌کنم.
خندید و گفت فردا پنجشنبه است و ما تا ساعت ۲ بیشتر سر کار نیستیم برای همین می‌خوایم صبح سر کار نریم و مامان غذا درست کنه تا بیاییم شرکت پیش تو ناهار را سه تایی بخوریم.
گفتم خیلی خوبه اینطوری میایید طبقه بالا رو هم می‌بینید چون کلیدش دست منه و منم زنگ می‌زنم با مالکش صحبت می‌کنم. دنیا را چه دیدی یک وقت اومدی تو اون خونه و دیگه بیرون نیومدی!
کمی سکوت کرد و گفت یک چیزی رو بهت بگم؟گفتم بگو عزیزم. مکس کرد و گفت چند ماهه حواسم بهت هست فقط مونده بودم چرا قدم پیش نمی‌ذاری.
تا اومدم حرف بزنم گفت شب بخیر تا فردا و قطع کرد.
یک ساعت بعدش تو واتساپ دیدم پیغامی اومده که اسمش عشق ۱ بود! گلرخ عکسی از خودش برام فرستاده بود که محوطه کاخ نیاوران بود و با پیراهن و شلوار سفید. اون شب شروع چت‌های من با گلرخ و نیلوفر به صورت همزمان بود و جالب این بود که هر دوشون با این مثلث عشقی هیچ مشکلی نداشتند.
ادامه این خاطره را که بعد از دو سال هنوز ادامه داره اگر دوست داشتید خواهم نوشت.

نوشته: آرشیتکت

ادامه…

ادامه…

بازدید 10,742

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “عشق چندوجهی (۱)”

  1. مادر جلو دخترش راحتدختر جلو مادرش راحتهیچکدومم مشکلی ندارنقابل باور نیستولی از نگارشت خوشم اومدبه عنوان یه داستان میخونمش

  2. روون و بدون غلط نوشتیالبته از اینکه کلی بازم از خودت و ماشین مدل بالا و شرکت و …و البته چونه درازی زیادتگمونم بازم نتونستی با یه اسم جدید خودت رو مخفی کنی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید