پیشنهاد میکنم جهت یادآوری اسامی و تم کلی داستان اگر قسمت اول رو خوندین , یک بار دیگه بخونیدش و اگر نخوندین قطعا به جهت ارجاعات باید قسمت اول رو برای ارتباط برقرار کردن با قسمت دوم خونده باشین.
قسمت های بعدی خیلی سریعتر تحویل ادمین جهت بررسی خواهند شد قطعا.
از این قسمت به بعد صحنه ها و اتفاقات جنسی و خشنی مثل تجاوز / بردگی / سکس اجباری و … در داستان شکل میگیره و طبیعتا اگر باب میلتان نیست , داستان رو دنبال نکنید.
داستان صرفا سکسی نیست و از نظر داستانی بسیار عمیق و گاها پیچیده خواهد شد.
انگیزه ای برای خونه رفتن نداشتم , با چه رویی برم ؟ حتی لیاقت بردگی و نوکری کردن هم نداشتم , اردشیر از مغازه در اومد، صورتش و پوشونده بود ، کمی با ترس به شلاق تو دستش نگاه کرد , داشت به وسیله ای نگاه میکرد که قرار بود از این به بعد مسیر زندگیش و تعیین کنه , وسیله ای که تعیین میکرد چه جوری رفتار کنه , چه جوری فکر کنه , چه درسته و چی غلط , خیلی خوب میدونست دستی که اون شلاق رو نگه میداره تبدیل به خدای جدیدش میشه و اون از انسان تبدیل به یک وسیله جهت منفعت اون خدای جدید میشه.
محض کنجکاوی دنبالش افتادم و هر دو با فاصله زیاد به سمت خونه ننه صحرا راه افتادیم , صدای کارگر ها از بالای ده میومد , دیوار دور حیاط خونه آقا رو خراب کرده بودن و حالا مشغول ساخت چند انبار و طویله بودن.
اردشیر به در خونه ننه صحرا رسید , یک نگهبان مسلح دم در بود.
دلم میخواست بفهمم در داخل خونه چه اتفاقاتی داره میفته, فضولی مثل خوره تمام جونم و گرفت , توی روستایی که من زندگی میکنم شاید سال ها باید بگذره تا چیزی بتونه توی زندگی ما تنوعی ایجاد کنه و معمولا آدم ها کل عمرشون رو در یکنواختی و روز های تکراری میگذرونن.
در یک سالی که شاهرخ در روستا نبود چند تا از بچه ها موقع بازی و پرتاب سنگ در دیوار پشتی کاهگلی خانه ننه صحرا یک سوراخ خیلی کوچک ایجاد کرده بودن و منم اون موقع اونجا بودم.
چون دیوار پشتی به تپه آخر روستا وصل بود و بعدشم جز صحرا چیزی نبود , نیاز نبود خیلی شجاع باشم , قطعا کسی منو نمیدید , محله رو دور زدم و بعد کلی پیاده روی رسیدم دیوار پشتی , با احتیاط قدم بر میداشتم و دائم زیر پام و جلوم رو چک میکردم تا هیچ صدایی ایجاد نکنم , یکم طول کشید ولی بالاخره سوراخ رو پیدا کردم , یکم پر شده بود , آروم و بی صدا یکم ازشو خالی کردم و به داخل خانه دید پیدا کردم.
تا چند لحظه ماتم برده بود , چیزی که میدیدم رو نمیتونستم باور کنم , از پایین ترین نقطه شروع کردم , نمیخواستم چیزی و از دست بدم , چیزی نبود که هیچ مردی تو دنیا بخواد از دست بده.
به سفیدی شیر , پاهای کشیده و زیباش رو وجب به وجب بالاتر میرفتم , ران های پاش کمی برامدگی داشت و در بهترین حالت خودش بود , کمی بالاتر , من قبلا دزدکی حمام زنانه روستا رو زیاد نگاه کرده بودم , همه پسر های روستا میکردن , ولی این باسنی که میدیدم قطعا یک چیز انسانی نبود , مستقیم با دست های خدا ساخته شده بود , هر دوتا لپ هاش برجسته و با یک قوس بی نظیر با حجم و بزرگی که توی بدن ظریف و کوچکش خیلی توی چشم میزد , از نگاه کردنش سیر نمی شدم , باریکی کمرش زیبایی باسنش و چند برابر کرده بود , موهای مشکی و لخت و نرمش بقیه بدنش و پوشونده بود , اگر یکی میگفت بقیه عمرت را بده ولی این فرشته آسمانی برگرده و من بتونم اون طرف بدنش رو هم دل سیر ببینم , در جا قبول میکردم.
تقریبا هم قد من بود , در جلوی یک وسیله ای که بعدا فهمیدن بهش آینه میگن , داشت موهاش رو شونه میکشید.
همیشه در قصه ها و تعریف های بزرگتر ها شنیده بودیم کنیزان اصلاح نژادی جزیره زمستان را انگار از بهشت دزدیدن , حالا که خودم می دیدم فهمیدم اغراق نمیکردن.
صدای نفس سنگین اومد و چند لحظه بعد آقا اومد , لخت مادر زاد بود و فقط دست چپش یه شلاق چرمی نازک بود , وقتی توی دید من قرار گرفت که فقط پشتشو تونستم ببینم , بالای ده زخم روی پشتش بود , اکثرا عمیق و بزرگ , پشت دختر وایساد و بزرگی هیکلش دختر رو کاملا از دید من خارج کرد , بازو ها و سرشانه هاش واقعا مهیب و ترسناک بود , از تکان خوردن موها فهمیدم دختر چرخید , هیچی از بدنش رو نمیتونستم ببینم , از حرکات دست آقا میشد حدس زد داره موها یا صورت دختر و لمس میکنه .
-بیا که امشب خیلی باهات کار دارم
آقا اینو گفت و رو به تخت رفت , دختر هم پشت سرش راه افتاد , لعنتی , اگه فقط یه لحظه میچرخید , فقط یه لحظه.
آقا چرخید و به پشت رو تخت خودش و بالا کشید , چیزی که می دیدم و باور نمیکردم , انگار که یک گرز از لای پاهاش آویزون بود , اگر کمی اغراق میکردم شاید از کل ساعد من بزرگتر بود تقریبا هم رنگ پوست تیره اش بود و کلفتیش شاید حتی از مچ دست من بیشتر بود , قسمت ترسناکش این بود که هنوز حتی کامل سفت نشده بود و شل بود , دختر که به لبه تخت رسید من زیبا ترین لحظه عمرم رو تجربه کردم , خم شد روی تخت و به حالت چهار دست و پا روی تخت رفت , باسنش در برجسته ترین و قمبل ترین حالت ممکن رو به صورت من بود , با کوچکترین لمسی که از روی شلوار به کیرم کردم درجا ارضا شدم .
یک لحظه بدنم سست و پاهام ضعیف شد , اون حجم از شهوت و عطش یک دفعه از بین رفت ولی زیبایی اون دختر چیزی نبود که فقط شهوت به سمت خودت جذبش کنه , تمام سعیمو کردم که بتونم از لای لپ های کونش , کصش رو ببینم , ولی حجم باسنش اجازه نمیداد .
آقا سرشو رو بالش گذاشت , شلاق رو گذاشت کنارش و جفت دستاشو گذاشت زیر سرش و یکم پاهاشو از هم باز کرد . دختر چهار دست و پا روی تخت و رو به روی آقا بود , انگار منتظر یک دستور یا اجازه بود تا کاری کنه.
-شروع کن ببینم در حدی که ازتون تعریف میکنن هستی یا بدرد نمیخوری.
دختر یک قوس زیادی به کمرش داد , تا جای ممکن کونش و داد بالا و کمرش رو پایین , لباش رو سر کیرآقا گذاشت و محکم بوسید جوری که صدای بلندی داد , بعد زبونش و پایین کیرش گذاشت یک لیس که مشخص بود در محکم ترین حالت توان دختره , از ته تا نوک آقا کشید , به خاطر حالتی که گرفت تونستم یک لحظه کصش و ببینم , سفید و کمی مایل به صورتی با یه سوراخ کوچیک , لیس دوم و سوم رو که زد آروم ناله های شاهرخ بلند شد , چشاشو بسته بود و یک لبخند خیلی ضعیفی روی لباش بود , بهش حسودیم میشد , میدونستم من تا اخر عمر قرار نیست از 10 قدمی همچین دختری رد بشم , لیس چهارم و که زد یک لحظه سوراخ کونشم تونستم ببینم , یه سوراخ کوچیک و سفید , این دختر واقعا یک فرشته بی نقص بود , دختر سرشو نزدیک نوک کیر آقا کرد و آروم سرشو گذاشت دهنش و کیر آقا رو بدون دخالت دستش اورد بالا , کیرش حالا کامل سفت شده بود و من مونده بودم واقعا این کیر به این عظمت چه جوری قرار توی دختری به این ظرافت و کوچیکی جا بشه , فقط نوک کیر آقا و اون هم مشخص بود به زحمت داخل دهان دختر جا شده بود , موهای دختر روی صورتش به بغل ریخته بود و نمیتونستم صورتش و سینه هاش رو ببینم , سرشو آروم بالا پایین میکرد تا کمی نوک کیر توی دهنش جا به جا بشه , آقا آروم ناله میکرد و غرق لذت بود , من هم دوباره شهوت همه وجودم رو گرفته بود .
دختر سرعتشو بیشتر کرد ولی کلا شاید اندازه یک بند انگشت میتونست پایین بره و مجدد سرش رو بالا میاورد , چند باری ادامه داد که آقا دستشو گذاشت روی سرش و رو به پایین فشار داد , یکم پایین تر رفت ولی نه زیاد , البته جایی نداشت که بره , کل فضای دهنش و کیر آقا پر کرده بود , آقا دستشو روی سر دختر جا به جا کرد و مشخص بود داره فشار و بیشتر میکنه , برای اولین بار بالاخره از دختر هم صدایی در آمد و در حالی که مشخص بود برای نفس کشیدن توی اون حالت داره تلاش میکنه , ناخودآگاه صداهای خفگی مانندی از دهانش خارج میشد , اوق اوق اوق , آقا دستشو از روی سر دختر برداشت.
-برو پایینتر
دختر مشخص بود داره تمام تلاششو میکنه , سعی میکرد تا جایی ممکن سرشو رو به کیر صاحبش فشار بده تا حجم بیشتری وارد دهنش بشه .
این دفعه با صدای بلندتری گفت
-پاییین تررر
برای اولین بار دستشو زد به کیر آقا و گرفتش حالت سرشو با کیر آقا درست کرد و دقیقا دهن و گلوشو راستای کیر آقا گذاشت و دوباره تا جایی که میتونست داشت کیر اربابش و توی دهنش فشار میداد , صدای ملچ و ملوچ جا به جا شدن کیر توی دهنش اتاقو پر کرده بود و منی که بیرون خونه بودم هم واضح میشنیدمش , چند بار دیگ سرشو بالا و پایین کرد که یه دفعه ششششقققق
-گفففتم پااییین تررر
صدای سیلی که خورد اینقدر بلند و محکم بود که من از فاصله 20 قدمی یک لحظه از جام پریدم , خود دختر در حالی که هنوز کیر آقا توی دهنش بود واسه یک لحظه خشکش زده بود , مطمئنن اون صدای سیلی حاصل یک درد زیاد توی صورتش بود ,
دست آقا که روی دسته شلاق رفت دخترو به خودش اورد و قبل اینکه اربابش شلاق رو بلند کنه دوباره سرشو جا به جا کرد ,
فلسفه تنبیه برای برده ها همینه , یک برده هیچ وقت در حالت عادی نمیتونه روزانه 16 ساعت در مزرعه کار کنه , ولی بعد از اولین چشیدن مزه شلاق و تنبیه , فقط دیدن شلاقی که روی دسته گاری اربابش افتاده 16 ساعت کار رو براش ممکن میکنه ,
دختر این بار دو دستی کیر آقا رو دستش گرفت و با خم کردن بدن و گردنش , به وضوح حداقل دو بند انگشت بیشتر از قبل کیر صاحبش رو توی دهنش جا داد , یکم سرش و بالا اورد و دوباره پایین برد , چند بار دیگه اینکارو انجام داد , حتی از فاصله ای که من نگاه میکردم هم مشخص بود هر بار که سرشو پایین میبره , کیر آقا تا ورودی گلوش و پشت زبونش میره تو و البته صداهایی که از گلوی دختر در میومد هم نشون دهنده همین بود .
آقا با یه لبخند رو لبش ناله میکرد و چشماشو بسته بود , چندبار دیگه کیرش توی دهن دختر بالا و پایین شد.
-پایین تر
با این که سراسر شهوت بودم یک لحظه از ته دلم برای دختر ناراحت شدم , این دختر اگر متعلق به من بود بند به بند بدنشو میبوسیدم و پرستش میکردم , با اینکه صورت و بدنش رو از جلو ندیده بودم هنوز , ولی مطمئن بودم انقدر زیباست که میشه فقط بزارینش جلوی خودت و سال ها نگاش کنی و غرق زیباییش بشی .
دختر با اینکه مشخص بود دیگه غیر ممکنه بازم تلاششو کرد , مشخص بود داره سرشو رو به پایین فشار میده , ششششققق
سیلی بعدی , حتی از قبلی محکم تر .
-دندونتو نزن
دختر یکم دیگه تلاش کرد ولی مشخص بود فایده نداره , منتظر سیلی های بعدی بودم ولی آقا از حالت خوابیده بلند شد , دختر چهار دست و پا یکم عقب رفت و کیر آقا از دهنش افتاد بیرون , تند تند نفس های عمیق و صدادار میکشید , آقا تکون خورد که از تخت بلند شه دختر به تصور اینکه قرار کتک بخوره یک لحظه خودشو جمع کرد , آقا با تحقیر در حالی که سر پا وایساده بود به این کارش نیشخندی زد .
سر پا که وایساده بود واقعا هیکل و کیر با ابهت و بزرگی که داشت بیشتر خودشو نشون میداد , اومد پشت دختر , سیلی مانندی به کونش زد .
-برگرد
دختر به همون حالت چهاردست و پا برگشت و من بالاخره صورتش و دیدم ,
اون واقعا یک فرشته بود , در حالی که چشمانش قرمز شده بود و آب لزجی از چانه هاش آویزان بود و سمت چپ صورتش به کلی کبود شده بود , باز هم به جرات زیباترین مخلوق خدا بود , حتی در بدترین وضعیت صورتش هم نمیشد هیچ نقصی پیدا کرد , چشمانی درشت و کشیده , یک پیشانی بلند , دماغ و لبهای کوچک که الان تماما ملتهب و قرمز شده بود.
دستشو رو سر دختر گذاشت , کف دستش تقریبا از سر دختر بزرگ تر بود و کل جمجه دختر داخل دست هاش جا شد , سرشو کمی جلو کشید و کیرشو روی لبهاش قرار داد.
دختر بخاطر اختلاف قد و اینکه دهانش و کیر آقا در یک راستا باشد تا جایی ممکن بدن و گردنش رو رو به بالا کشیده بود , با یک تکان کمر آقا تمام دهان دختر با کیر صاحبش پر شد , سرشو محکم گرفته بود و با تکان دادن کمرش کیرشو توی دهن دختر عقب و جلو میکرد , از جایی که من میدیدم فقط تقلا زدن های بدن دختر برای فرار از خفگی و عقب و جلو شدن کمر آقا مشخص بود , صدا های خفه مانند دختر هم بشدت شهوتم رو زیاد کرده بود و هم ته دلم براش دلسوزی میکردم , با دو یا سه بار مالیدن کیرم , دوباره ارضا شدم.
هوا کامل تاریک شده بود ولی امکان دل کندن نبود , یکم دیگه اقا ادامه داد , در حد 10 یا 15 بار دیگ جلو عقب کردن ,
وقتی کیرشو دراورد , دختر با صدای بلند اوق میزد و نفس های عمیق میکشید , همانطور چهاردست و پا بدنش مثل یک اسب خسته منقبض میشد و پشت سر هم سرفه میکرد و نفس میکشید.
یه دونه اروم با دست زد به گیجگاه دختر .
-برگرد
دوباره برگشت ولی همچنان نفس نفس میزد و بدنش تکان میخورد
آقا یکم با دست کون دختر و نوازش کرد و با لمبراش بازی کرد , کمر دختر و گرفت و کشوندش لبه تخت , بدون اینکه دست به کیرش بزنه و فقط با تکون دادن کمرش , کیرشو لای کونش و دم سوراخ کصش گذاشت . بدون هیچ مقدمه ای در حالی که دو دستی کمرشو گرفته بود و به سمت خودش میکشید به فشار کمرش کیرشو کرد داخلش.
دختر جیغ بلندی کشید , و بعد یک دفعه کامل ساکت شد , احتمالا بهت زده شده بود , هر دو واسه چند لحظه ثابت بودن , از گوشه کس دختر چند قطره خون اومد .
آقا با حالت چندش طوری نگاه خون کرد , دختر همونطور ثابت چهار دست و پا وایساده بود ولی هر دوتا ران های پاش بشدت میلرزیدن و همچنان تند تند نفس میکشید.
کیرشو کشید بیرون و رفت رو به گوشه تخت و یک طنابی رو چند بار کشید , صدای یک زنگوله از توی حیاط خونه اومد ,
صدای باز شدن در اومد و اردشیر در حال دویدن وارد اتاق شد , یک لحظه با صحنه ای که دیده بود بهت زده شد , آقا لخت مادر زاد و با یک کیر خونی سیخ شده و یک دختر لخت روی تخت با کسی متورم و قرمز شده و خونی , یک لحظه بعد انگار که به خودش آمده باشه و حافظش برگشته باشه , نگاه آقا کرد و یک دفعه فورا سجده کرد و پای آقا رو بوسید ,
*غلط کردم آقا , یادم رفت
فکر کنم بخاطر اینکه همان اولش که وارد اتاق شد , سجده و پابوسی نکرده بود داشت معذرت خواهی میکرد.
احتمالا از قوانینی بود از ظهر که به شاگردی آقا درامده بهش گفته شده بود و یک لحظه فراموش کرده بود
–امشب کار دارم , فردا بهت درسی بدم که تا آخر عمرت هم دستورات صاحبت یادت بمونه هم اینکه بفهمی بدون اجازه صحبت کردن یعنی چی .
-تمیزش کن
به کیرش اشاره میکرد , اردشیر سریع بلند شد و از کنار طاقچه یک دستمال ابریشمی برداشت و زانو زد زیر پای آقا و تمام کیر اربابش رو با دستمال خشک کرد , نور آتیش که بهش خورد متوجه شدم , هر دو طرف صورتش و گردنش کبود بود که مشخص بود اثرات تنبیهات امروزه .
ارباب با سر کص دختر و نشون داد و گفت
-خشکش کن ، دستت نخوره به بدنش
با دستمال دیگه ای مشغول خشک کردن اون شد.
دختر همچنان مثل یک مجسمه تو جای خودش ثابت مونده بود و فقط دستاش و پاهاش در جای خودشون میلرزیدن.
آقا نزدیک شد و با دست محکم زد پشت سر اردشیر که هنوز پیش تخت نشسته بود و داشت کس دختر و خشک میکرد.
-این سوراخش دیگ امشب بکار نمیاد , سوراخ کونشو خیس کن
اردشیر دستور رو سریع فهمید , سرشو چسبوند به کون دختر و سعی میکرد زبونشو به سوراخش برسونه , که بالاخره موفق شد .
-بسه خیسش کن
کیر خودشو میگفت
اردشیر دهنش و باز کرد و سر کیر آقا گذاشت دهنش و از تکونای دهنش مشخص بود داره سعی میکنه که تا جای ممکن خیسش کنه.
کیرشو کشید بیرون دوباره با دست زد تو سرش.
-گمشو بیرون
اردشیر رفت , آقا دوباره کمر دختر و گرفت و این بار کیرشو بازم بدون دست روی سوراخ کون دختر تنظیم کرد.
دو دستی کمر دختر و گرفت و محکم کیرشو سمت سوراخ کون دختر فشار داد , دختر یک جیغ زد و یک دفعه بدنش شل شد و از هوش رفت .
کیرشو کشید بیرون و یکم دختر و نگاه کرد , با دست دختر و هل داد و دختر افتاد روی زمین کنار تخت .
خوابید روی تخت و طنابو دوباره کشید و اردشیر با تمام سرعت دوباره اومد و پای تخت سجده کرد .
-آب بیار , آتیش هارم خاموش کن
چشم ارباب.
نفرت عجیبی وجودم و گرفت , حیف اون فرشته که گیر همچین موجود بی رحمی افتاده بود.
حالا میفهمم چرا اینقدر سخت یک فرد برگزیده میشه , قطعا باید جدا از قدرت بدنی , یک روح بی رحم و خشن داشته باشی تا از دروازه سیاه زنده بیرون بیای.
هوا کاملا تاریک شده بود و دیگه چیزی هم برای دیدن نبود.
رو به خونه برگشتم , در راه برگشت یک نکته عجیب و متوجه شدم , نگهبان جلوی درب خانه , همچنان اونجا بود و بخاطر مشعل توی دستش کاملا در تاریکی مشخص بود.
همون نگهبانی بود که امروز صبح قبل طلوع اینجا وایساده بود , بعد از مراسم انتخاب شاگرد هم در بعد از ظهر همین نگهبان اینجا بود , والان هم خودش نگهبانی میداد.متوجه شدم چکمه هاش چند سانت در گل پایین رفته که نشون میداد احتمالا از امروز صبح که دیدمش حتی پاهاش رو تکون نداده چون اطرافش گل ها پا نخورده بودند , و از همه عجیب تر این بود که چشماش کاملا باز بود و تکان نمیخورد , یک مدت پاییدمش , حتی پلک نمیزد , خیلی صبر کردم ولی دریغ از یک تکان ریز یا یک پلک زدن.
کمی ترسیدم و رو به خونه راهمو ادامه دادم .
معمولا کسی در خونه متوجه بودن یا نبودن من نمیشد , ولی ایندفعه تا وارد شدم پدرم با عصبانیت پرسید کجا بودی ؟
چند مکالمه بعدیمان کافی بود تا به بزرگترین بهت و واماندگی زندگیم دچار بشم.
فهمیدم امروز بعد از مراسم انتخاب شاگرد , آقا یکی از بزرگان روستا رو به درب خانه مان فرستاده و خواسته که من رو برای اَمرَدی از پدرم خریداری کنه .
اَمرَد به پسری گفته میشه که به خدمت و همسری مرد دیگه ای درمیاد و مانند یک زن به اون مرد خدمت میکنه.
دقیقا مانند یک زن با این فرق که او پسر است , معمولا پسرهای جوان و با جثه های ریز و پوست های سفید برای اینکار انتخاب میشن و اکثرا مرد های جنگی , برگزیدگان و خان ها اون ها رو انتخاب میکنن .
امرد ها جدای از خدمت رسانی جنسی به مالک یا همسرشون , بدلیل قوای جسمانی قوی تر نسبت به زن ها , در سایر موضوعات هم به مالکشون خدمت میکنن , و همچنین معمولا در جنگ ها و مناطق صعب العبور , امرد ها گزینه مناسب تری برای همراهی مردان جنگی به خصوص درجه داران و بزرگان هستند , توانایی پیاده روی بیشتری دارند , دیرتر مریض میشوند , حامله نمیشوند و توانایی تنبیه پذیری بیشتری هم دارند.
معمولا یک امرد جدای از خدمت رسانی در منزل صاحبش , در سفر ها و جنگ ها وظیفه های مثل ارضای شهوت , تهیه غذا , پاشویه و مالش بدن , تهیه هیزم و آتیش , ایجاد اسباب راحتی ارباب و … قبل این کار ها رو دارند.
البته که خرید یک امرد از خانواده اش رسم و رسومات و قوانینی دارد.
ابتدا خریدار یک قرارداد با خانواده یا مالک فعلی امرد می بندد و امرد را به خانه اش میبرد , و بعد 30 روز مهلت دارد تا بدون انجام تنبیه منجر به قطع عضو یا از کار افتادگی دائمی , با ایجاد سلطه بر روح و فکر امرد , اون رو راضی به خدمت کردن به خودش بکنه.
در این مدت بدون رضایت امرد اجازه برقراری رابطه جنسی با اون رو نداره و تنبیهات هم نباید اثر غیر موقتی داشته باشه و خریدار موظف به تامین غذا و جای خواب امرد هستش.
بعد از 30 روز خانواده امرد به سراغش میان و اونجا امرد تصمیم میگیره پیش خانواده اش برگرده یا پیش خریدارش بمونه.
در هر دو صورت خانواده امرد , مبلغ قرارداد رو دریافت میکنن.
پدرم سر از پا نمی شناخت , با آقا بر سر من قرار دادی بر سر 4 گوسفند و 1 سکه طلا بسته بود.
با این هزینه قطعا آقا میتونست برای خودش برده پسر خریداری کنه , ولی داشتن امردی که برده نبوده و بعدا تبدیل به امرد صاحبش شده , احترام و بزرگی رو برای صاحبش به ارمغان میاره , چون نشون دهنده اینه که اون ارباب چقدر مردانگی زیادی در وجودش داره که یک نر دیگه که حق انتخاب داشته رو به سلطه خودش درآورده و ازش مثل یک ماده استفاده میکنه.
فردا صبح برای انجام معامله قرار گذاشته بودند , پدرم دستهام و پاهام رو بست که یک وقت فرار نکنم.
من هنوز در بهت اتفاقی که برام افتاده بودم و تصور اینکه قراره به خونه اون موجود وحشی برم تن و بدنم و میلرزوند.
من اصلا مناسب این کار نبودم , من خودم به زن ها علاقه دارم و دوست دارم خودم زن و همسر داشته باشم .
خودم رو دلداری میدادم که فقط 30 روز تحمل میکنم و بعد برمیگردم , هم نشون دادم که من هم مردونگی خودم رو دارم و هم خانواده ام کمی از فقر نجات پیدا میکردند.
پایان قسمت دوم.
راجب کلمه امرد میتوانید در ویکی پدیا عبارت (( شاهد بازی )) رو سرچ کنید.
این یک کلمه قدیمی ایرانیست و ریشه ای عمیق در ادبیات و فرهنگ ایران دارد.
نوشته: نوید
22 پاسخ به “آلفا (۲)”
بنظر میاد قراره یک شاهکار خلق بشه با کلی روایت های دقیق و با ظرافت
ماهیت و ریتم داستانو اصلا دوست ندارم اما باید بخاطر قدرت نگارش و تسلطی که بر توصیف و تشریح صحنه ها داری ، بهت تبریک بگم و تحسین کنم توان فنی و ادبیت رو… ضمنا پیشنهاد میکنم توصیفاتت موجز باشه…اطناب و اطاله اصلا قابل تحمل برای خواننده آشنا به ادبیات قابل تحمل نیست
ممنون بابت نوشتهاما : ریتم داستان کند هستهر چند خط میزدم بره جلو😐لایک زدمقسمتهای بعد رو قویتر بنویسحتما عالی و درجه یک میشه 🌹
فوق العاده فوق العاده و فوقالعاده لطفاً لطفاً ادامشو سریعتر بنویس امیدوارم فقط اخرشو مثل گالری چهره نو خراب نکنی عیبی نداره که یه وقتایی داشتانت قابل حدس زدن باشه تا اینکه با یه پایان افتضاح مخاطبتو روبرو کنی
کاش زودتر قسمت بعدی بیاد از الان تا وقتی قسمت بعدو بنویسی برات هر روز کامنت میزارم 🙏🙏🙏
نگارش عالی پیوستگی عالی
احساس میکنم یه داستان خیلی خوب شروع شده کاش میبردیش تلگرام و یه رمان کاملش میکردی
خیلی عالی بود، مشتاقانه منتظر قسمت بعدی هستم.
چقد داستانت قشنگ بود:)))کاش میشد به جای یه دونه پنجاه تا لایک میفرستادم برات. به شدت مشتاق قسمت بعدی هستم و امیدوارم طول نکشه و تو انگیزه بگیری داستان رو سریع تر اپلود کنی🌹🌹🌹
ممنون بابت نظرات قشنگ و امید دهنده تون.قطعا قسمتهای بعدی با فاصله کمتری به ادمین جهت انتشار عرضه میشه.راجب ریتم ، قسمت بعدی رو هم بخونید و بعد از اون طبق نظرات شما تصمیم میگیرم که کیفیت رو فدای ریتم و سرعت داستان بکنم یا خیر.در نظر داشته باشید تو این دو قسمت اپلود شده در سایت ، تقریبا نود درصد محتوای اصلی توی ذهن و پیش نویس های توی سیستم رو خلاصه کردم و شده این.فردا قسمت جدید رو خدمت ادمین ارسال میکنم به احتمال زیاد.
عالی.کاش الانم یکی برای امردی منو میگرفت😊
عالی فقط لطفا زود به زودی بزار
داستان رو خیلی دوست دارم عالی بود اگه میشه قسمت بعدی رو زود تر اپ کن 🤍
خدایی عالی بود بازم بنویس
بهترین داستانی که خوندم حتما ادامه شو بنویس
اقا بنویس دلتنگ قلمتیم
ادمین قسمتتتتت بعد رو بزار لطفاً 🥹🤌🤌🤌🤌
سلام کی میا د قسمت سوم بالاخره
قسمت بعدی کی میاد ؟ 🥲
سلام چرا قسمت سومش نمیاد خیلی گذشته اژ دومین قسمت
قسمت سوم لطفاخیلی منتظریم 🙏
با توجه به اینکه قسمت بعدیش جزو سرمایه های ملی نیست لطفاً منتشرش کنید