درود بر همه مخاطبان گرامی و عزیز ،،،
سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین …
در ادامه از همه شما عذرخواهی میکنم که بین قسمت قبل و این قسمت فاصله زیادی افتاد، که البته باید بگم این مدت درگیر مشکلاتی بودم که توضیح دادنش طولانیه و خارج از حوصله شما عزیزان هستش …
بگذریم و بریم سراغ ادامه داستان…
وقتی فهمیدم امیر تصادف کرده یه لحظه احساس کردم قلبم داره از جا کنده میشه و انگار یه سطل آب سرد روی سرم خالی شد ،،،
ادرس بیمارستانو گرفتم و بی معطلی با تاکسی خودمو به بیمارستان رسوندم ، وقتی رسیدم چندروزی از بستری شدنش میگذشت، خیلی ناراحت بودم و مونده بودم چطوری بعد این مدت باامیر و خانوادش روبرو بشم ، از گل فروشی نزدیک بیمارستان چندتا شاخه گل گرفتم و وارد بیمارستان شدم ، از قبل شماره اتاق و بخشی که امیر در اون بستری شده بود رو از دوستم گرفته بودم ، خیلی سریع و با عجله خودمو به اتاق امیر رسوندم ،کسی رو داخل راهرو ندیدم ،وارد اتاق که شدم ،دیدم مادر امیر کنار تخت امیر روی صندلی نشته و دست امیر رو تو دستش گرفته ، امیر خواب بود و مادرش غرق در فکر بود جوری که اصلا متوجه ورود من نشد ، سلام کردم و با شنیدن صدای من از جاش،بلند شد و با یه لبخند از من استقبال کرد ، گفت میدونستم میای ،به امیر گفتم حتما میای، من که حسابی خجالت زده شده بودم رفتم و کنار تخت امیر نشستم ، گفتم خاله ببخشید من تازه فهمیدم، بلافاصله حرفمو قطع کرد و گفت، اشکالی نداره امیدجان مهم اینه که الان اینجا هستی ، همه دوستا ،خواهر و بردارا ،حتی زن و شوهرا گاهی باهم دعواشون میشه ولی مهم اینه که اینا همه میگذره …
من که نمیدونستم باید چی جواب مادر امیرو بدم ،با حرکت سر حرفشو تایید کردم و گفتم خاله واقعا شرمنده که مدتیه نیومدم خونتون و …
که مامان امیر با مهربونی و لبخند گفت ،گفتم که مهم نیست، الان که اینجایی و اینه که مهمه …
گفتم ،حالش چطوره ؟ همینطور که صحبت میکردم دیدم که دست چپ و پای چپ امیر گچ گرفته شده و روی صورتش جای خراش دیده میشد و گردنش رو هم با آتل بسته بودن که حرکت نکنه ،یکم رنگش پریده بود، به پای امیر یه وزنه آویزون کرده بودن و دستش روی سینش بود ، با دیدن چهره قشنگش دلم آروم گرفت و به خاله گفتم کی خوابیده ؟
خاله گفت، بهش آرامبخش دادن یه ساعتی میشه خوابیده ، خداروشکر بخیر گذشت ، امیر اهل تند رفتن نبود ،نمیدونم چرا این اتفاق براش افتاد ،،،
پرسیدم با چی تصادف کرده ، خاله گفت ، با موتور رفته بود دوستشو برسونه ، تو راه برگشت یه ماشین یهو از خیابون فرعی میپیچه داخل خیابان اصلی که محکم با امیر برخورد میکنه ، واقعا مردم بی ملاحظه شدن ، مگه نه اینکه باید موقع ورود به خیابون اصلی ایست کامل کرد ؟
گفتم ، خاله دیگه اتفاقیه که افتاده ،خداروشکر که بدتر نشد و به زودی خوب میشه …
خلاصه سرتونو درد نیارم ، حدود ساعت ۵ عصر بود که از مادر امیر خواستم که بره خونه و استراحت کنه و من بجای اون کنار امیر بمونم که با اصرار من قبول کرد ، وقتی رفت کنار امیر نشستم و دستشو تو دستم گرفتم ،
همینطور که مشغول نگاه کردن به امیر بودم و تمام اتفاقای گذشته رو تو ذهنم مرور میکردم ، احساس کردم دست امیر توی دستم تکون خورد و آروم چشمای قشنگشو باز کرد، چون نمیتونست سرش رو حرکت بده فکر کرد که مادرش،دستشو گرفته و بدون اینکه سعی،کنه به سمت من نگاه کنه ، گفت مامان میشه یکم بالای تختمو بیاری بالا؟
بدون اینکه حرفی بزنم خم شدم و اهرم کنار تخت رو چرخوندم تا اینکه گفت خوبه مامان ، من از جام بلند شدم و آهسته گفتم چیز دیگه ای نمیخوای ؟
به محض شنیدن صدام چشاش گرد شد و سعی کرد سرش رو به طرف من بچرخونه که من مانع شدم ،گفتم، چیکار میکنی ؟ و آروم نشستم روی تخت کنار امیر ،،،
امیر فقط نگام میکرد و دیدم یه قطره اشک آروم از روی گونه هاش،غلتید و افتاد روی بالشت زیر سرش ، با دستم اشکشو پاک کردم و بهش،گفتم نمیخوای چیزی بگی؟
تعجب نکردی؟ امیر بعد چند لحظه با صدای گرفته و بغض آلود گفت ،خیلی نامردی ، چرا جواب تلفون و پیام هامو نمیدادی ؟ مگه قرار نشد برگردی ؟ میدونی این مدت چی بهم گذشت؟ باورت میشه حتی یه شب نتونستم درست بخوابم ؟؟
گفتم ، میشه اینارو بزاری واسه بعد ؟ الان موقع این حرفا نیست ، در ضمن من واقعا حالم بد بو و نیاز داشتم یه مدت تنها باشم ، الانم که اینجام ،،،، با اینکه هنوز کلی سوال دارم که باید جواب بدی ، ولی بهتره بذاریم برا وقتی که تو حالت بهتر بشه ، الان اینجا جای این حرفا نیست …
امیر پرسید مامانم کجاس ، گفتم ،فرستادمش خونه ، امشب من پیش تو میمونم ،،،
با شنیدن این جمله من ، دوباره چشای امیر پر اشک شد و گفت ، امید جان ،تورو خدا منو ببخش،من اشتباه کردم، بهت قول میدم همه چی رو جبران میکنم ،
گفتم باشه ،حالا بیخیال شو و استراحت کن …
اونشب تا صبح کلی با هم صحبت کردیم و اینکه این مدت چطوری گذشته …
چند روزی گذشت و امیر از بیمارستان مرخص شد ،باید حدود یک ماهی تو خونه استراحت میکرد تا حالش خوب بشه و بتونه راه بره ، توی این مدت منم بهش سر میزدم و رابطه ما دوباره داشت کم کم مثل قبل میشد ، البته اینو هم بگم که باهم قرار گذاشتیم تا خوب شدن کامل امیر ،راجع به اون شب هیچ صحبتی نکنیم ، تا بالاخره بعد از گذشت حدود دو ماه امیر تونست دوباره راه بره البته از عصا استفاده میکرد که روی پای چپش خیلی فشار نیاد ،،،
بگذریم ،،، بالاخره زمانش رسید که من و امیر بنشینیم و باهم صحبت کنیم ، و قرار شد یه شب من برم پیش امیر ، البته با اصرار امیر و همینطور مادر امیر من قبول کردم ، در واقع منو واسه شام به خونشون دعوت کردن و منم قبول کردم ،،،،
اونشب وقتی شام تمام شد امیر گفت اگه موافقی بریم تو اتاقم کمی ps بازی،کنیم و قرار شد من شب رو اونجا بمونم ، وقتی وارد اتاق شدیم ، من باز یاد اتفاقای گذشته افتادم و حالم بد شد ،،،
به امیر گفتم ،، خب ؟! منتظرم بشنوم …
امیر یه مکثی کرد و گفت باشه همه چیو برات میگم ،فقط قول بده که منو میبخشی و دوباره مثل گذشته با هم خواهیم بود ،،،
گفتم اینا همش بستگی به تو داره و حرفایی که قراره بزنی ، من روی زمین کنار تخت امیر نشستم و امیر روی تخت دراز کشید ، گفت خجالت میکشم به صورتت نگاه کنم …
اینجای داستان رو از زبون امیر تعریف میکنم .
اولین شبی که دیدمت ،همون لحظه و با همون نگاه اول عاشقت شدم ، شاید باورت نشه ولی بعد اون شب ، من کمتر شبی رو بدون فکر کردن به تو صبح کردم ،حتی بعضی شبا تا صبح بیدار بودم و خوابم نمیبرد،،،
هر روز که میگذشت، شدت علاقه ام به تو بیشتر میشد و تو شده بودی تمام فکرو ذکر من ، وقتایی که بهت چیزی رو گوشزد میکردم و یا ازت میخواستم با کسانی کمتر رابطه داشته باشی ،فقط از روی علاقه بود ،میدونم که گاهی زیاده روی میکردم و تو رو ناراحت میکردم ولی باور کن دست خودم نبود ، به همه دوستات حسودی میکردم و یه جورایی از همشون متنفر بودم ،دوست نداشتم به جز من با کس دیگه ای حتی حرف بزنی ، تمام تلاشمو میکردم که تو فقط با من باشی ، ولی تو همیشه رفتارت عادی بود و گاهی حتی رفتارت با من سرد بود ، این خیلی منو اذیت میکرد ، تا اینکه به این نتیجه رسیدم که این یه عشق یه طرفس و تو منو دوست نداری ، باورت نمیشه که بعضی شبا از شدت ناراحتی گریه میکردم ، با اینکه همیشه باهم بودیم ،احساس میکردم از من خوشت نمیاد ،خیلی دلم میخواست بغلت کنم ،هوس بوسیدنت و بغل کردنت ، دیوونم کرده بود ، بعضی شبا به یادت خودمو ارضا میکردم ، هرچی میگذشت، فکر میکردم نکنه یهو با من قطع رابطه کنی و …
این شد که این دوست داشتن تبدیل به یه جور کینه شد ، تصمیم گرفتم هرطوری شده تورو بدست بیارم و این قضیه رو با اون دوستام در میون گذاشتم ، قرار شد با داروی خواب آور تو رو بیهوش کنیم و هرکاری که دوست داریم باهات بکنیم و ازت فیلم بگیریم ، اون شب که اومدی خونمون ،بدون اینکه بفهمی داخل لیوانت داروی خواب آور ریختم ، وقتی که مطمئن شدیم دارو اثر کرده آمدیم داخل اتاق ، تمام بدنم از استرس داشت میلرزید، وقتی لباساتو درآوردیم، متوجه نگاه دوستام به بدنت شدم ،حالم خیلی بد شد ،،،
امید جان به تمام مقدسات عالم قسم میخورم که حتی اجازه ندادم بدنت رو لمس کنن ، هر دو نفر رو از خونه بیرون کردم ، واقعا ازت میخوام که حرفمو باور کنی ، نتونستم اجازه بدم که باهات کاری بکنن ، وقتی رفتن ، منم لباسمو درآوردم و کنارت خوابیدم ، شاید باورت نشه ولی نتونستم کاری رو که میخواستم انجام بدم ، ولی تا صبح تو رو بغل کردم و با تمام وجودم همه جای بدنتو بوسیدم ، امیدجان ،بازم قسم میخورم ،که هیچ کاری بجز این باهات نکردم ، فقط و فقط بدنتو غرق بوسه کردم ،،،،
امید من عاشقتم و حاضرم جونمو برات فدا کنم ، من دیوونتم …
من که تا اون موقع سرمو رو دستام گذاشته بودم و بی اختیار و آهسته اشکام سرازیر شد و با صدای گریه امیر خودمو تو بغل امیر پرت کردم ، حال هردومون عجیب بود ، حدود نیمنیمساعتی، گذشت و ما محکم همو بغل کرده بودیم و گریه می کردیم ، بالاخره هردومون آروم شدیم ، و کنار هم روی تخت دراز کشیده بودیم ،،،
نمیدونستم ،چی باید بگم ، انگار جواب همه سوالا رو گرفته بودم ، یه گرمای عجیبی تمام بدنمو گرفته بود و انگار از درونم یه شعله آتیش به بیرون زبانه میکشید، ضربان قلب هردومون تند شده بود ،انگار دوتامون، داشتیم توی این شعله ها میسوختیم ، هردومون روی تخت روبروی هم دراز کشیده بودیم و نگاهمون به هم گره خورده بود ، حتی نمیتونستیم پلک بزنیم ، همینطور که فیس تو فیس بودیم ،امیر صورتشو نزدیک کرد و لبهای قشنگشو چسبوند روی لبای من ، انگار ۱۰۰۰ ولت برق رو به من وصل کردن ،تمام بدنم بی حس شد و چشمام بی اختیار بسته شد ، و توی یه لحظه امیر تمام وزن خودشو روی من انداخت و لبامون به هم گره خورد ، حدود نیمساعت صورت و لبای همو غرق بوسه کردیم ، امیر طوری لبای منو میخورد که انگار روح منو به داخل خودش،میکشید، دیگه حتی یک کلمه حرف بینمون رد و بدل نشد ، من خودمو کاملا در اختیار امیر گذاشته بودم ، واقعا از ته دل خودمو به اون سپردم ، اون لحظه، کاملا تسلیم امیر بودم و داشتم باهاش یکی میشدم ، امیر مثل یخ آدم تشنه بود که به منیع آب رسیده بود و من از تشنه تر ،،،
همینطور که لبای همو میبلعیدیم ، با تمام وجود ،بدن همو لمس میکردیم و چنگ میزدیم ، و مثل دو تا مار به پیچیده بودیم، امیر همینطور که لبهای منو میمکید، بادست دکمه های لباس منو باز میکرد و من دکمه های اونو … از لبها به طرف گردنم حرکت کرد بدون اینکه تماس لبهاش از بدنم قطع بشه و با ولع شرو به خوردن و لیسیدن گردنم شد ، منکه از شدت هوس و حرارت به انفجار رسیده بودم ،چشمامو بسته بودم و خودمو هر لحظه بیشتر در اختیار امیر میذاشتم ، امیر همزمان دستهاشو توی دستام قفل کرده بود و از گردن به طرف لبهام مدام حرکت میکرد و هرلحظه من دیوانه تر میشدم ، کم کم در همون حالت به طرف سینه هام حرکت کرد و صدای آه من بلند شد و امیر همزمان با یه حرکت پیرهن منو از تنم درآورد و یه گوشه پرت کرد ،من با یه حرکت امیر رو چرخوندم و روی شکمش نشستم و به طرف لب و گردنش هجوم بردم ، انقد محکم بدنشو میخوردم که انگار از قحطی آمده بودم، آروم آروم به طرف سینه و شکمش حرکت کردم و طعم و عطر خوش بدنشو با ولع کامل به درون خودم میکشیدم ، روی سینه هیچ مویی نبود ،وقتی به نافش رسیدم ، یه رشته موی نرم و نازک از ناف به طرف پایین بدنش کشیده شده بود که انگار منو دعوت میکرد که اون راه رو دنبال کنم ، همزمان عطر خوش بدنش منو روانی میکرد، همینطور که به طرف پایین حرکت کردم ،با دندونام دکمه شلوارشو باز کردم و آروم شلوارشو پایین کشیدم ، و لبهامو روی اون کیر خوشگلش که زیر شرتش خیمه زده بود کشیدم و صدای آه امیر به هوا رفت ، باز به طرف بالا حرکت کردم و کمی از شهد شیرین لبهاش نوشیدم و دومرتبه به طرف پایین حرکت کردم و اینبار با لبهام ،لبه شورتشو گرفتم و با کمک دستام اونو پایین
کشیدم ، در همون لحظه کیر قشنگش مثل فنر از جاش پرید و روبروی صورتم شق و صاف ایستاد …
وای چی میدیدم یه کیر خوش فرم و نسبتا کلفت حدود ۱۸ سانت و سبزه که مثل چشمه آب ازش جاری شده بود ، وقتی با لبهام لمسش کردم نبض و حرارتش رو با تمام وجود حس کردم ، واااای چه عطری داشت ،بوی خوش بهشتی رو با تمام وجودم نفس کشیدم و آروم زبونمو از پائین تا قله اون کیر خوشگل کشیدم و با حرکت بعد تمامش رو داخل دهانم جا دادم و با ولع زیاد شروع به خوردن کردم …
ادامه دارد …
سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین …
در ادامه از همه شما عذرخواهی میکنم که بین قسمت قبل و این قسمت فاصله زیادی افتاد، که البته باید بگم این مدت درگیر مشکلاتی بودم که توضیح دادنش طولانیه و خارج از حوصله شما عزیزان هستش …
بگذریم و بریم سراغ ادامه داستان…
وقتی فهمیدم امیر تصادف کرده یه لحظه احساس کردم قلبم داره از جا کنده میشه و انگار یه سطل آب سرد روی سرم خالی شد ،،،
ادرس بیمارستانو گرفتم و بی معطلی با تاکسی خودمو به بیمارستان رسوندم ، وقتی رسیدم چندروزی از بستری شدنش میگذشت، خیلی ناراحت بودم و مونده بودم چطوری بعد این مدت باامیر و خانوادش روبرو بشم ، از گل فروشی نزدیک بیمارستان چندتا شاخه گل گرفتم و وارد بیمارستان شدم ، از قبل شماره اتاق و بخشی که امیر در اون بستری شده بود رو از دوستم گرفته بودم ، خیلی سریع و با عجله خودمو به اتاق امیر رسوندم ،کسی رو داخل راهرو ندیدم ،وارد اتاق که شدم ،دیدم مادر امیر کنار تخت امیر روی صندلی نشته و دست امیر رو تو دستش گرفته ، امیر خواب بود و مادرش غرق در فکر بود جوری که اصلا متوجه ورود من نشد ، سلام کردم و با شنیدن صدای من از جاش،بلند شد و با یه لبخند از من استقبال کرد ، گفت میدونستم میای ،به امیر گفتم حتما میای، من که حسابی خجالت زده شده بودم رفتم و کنار تخت امیر نشستم ، گفتم خاله ببخشید من تازه فهمیدم، بلافاصله حرفمو قطع کرد و گفت، اشکالی نداره امیدجان مهم اینه که الان اینجا هستی ، همه دوستا ،خواهر و بردارا ،حتی زن و شوهرا گاهی باهم دعواشون میشه ولی مهم اینه که اینا همه میگذره …
من که نمیدونستم باید چی جواب مادر امیرو بدم ،با حرکت سر حرفشو تایید کردم و گفتم خاله واقعا شرمنده که مدتیه نیومدم خونتون و …
که مامان امیر با مهربونی و لبخند گفت ،گفتم که مهم نیست، الان که اینجایی و اینه که مهمه …
گفتم ،حالش چطوره ؟ همینطور که صحبت میکردم دیدم که دست چپ و پای چپ امیر گچ گرفته شده و روی صورتش جای خراش دیده میشد و گردنش رو هم با آتل بسته بودن که حرکت نکنه ،یکم رنگش پریده بود، به پای امیر یه وزنه آویزون کرده بودن و دستش روی سینش بود ، با دیدن چهره قشنگش دلم آروم گرفت و به خاله گفتم کی خوابیده ؟
خاله گفت، بهش آرامبخش دادن یه ساعتی میشه خوابیده ، خداروشکر بخیر گذشت ، امیر اهل تند رفتن نبود ،نمیدونم چرا این اتفاق براش افتاد ،،،
پرسیدم با چی تصادف کرده ، خاله گفت ، با موتور رفته بود دوستشو برسونه ، تو راه برگشت یه ماشین یهو از خیابون فرعی میپیچه داخل خیابان اصلی که محکم با امیر برخورد میکنه ، واقعا مردم بی ملاحظه شدن ، مگه نه اینکه باید موقع ورود به خیابون اصلی ایست کامل کرد ؟
گفتم ، خاله دیگه اتفاقیه که افتاده ،خداروشکر که بدتر نشد و به زودی خوب میشه …
خلاصه سرتونو درد نیارم ، حدود ساعت ۵ عصر بود که از مادر امیر خواستم که بره خونه و استراحت کنه و من بجای اون کنار امیر بمونم که با اصرار من قبول کرد ، وقتی رفت کنار امیر نشستم و دستشو تو دستم گرفتم ،
همینطور که مشغول نگاه کردن به امیر بودم و تمام اتفاقای گذشته رو تو ذهنم مرور میکردم ، احساس کردم دست امیر توی دستم تکون خورد و آروم چشمای قشنگشو باز کرد، چون نمیتونست سرش رو حرکت بده فکر کرد که مادرش،دستشو گرفته و بدون اینکه سعی،کنه به سمت من نگاه کنه ، گفت مامان میشه یکم بالای تختمو بیاری بالا؟
بدون اینکه حرفی بزنم خم شدم و اهرم کنار تخت رو چرخوندم تا اینکه گفت خوبه مامان ، من از جام بلند شدم و آهسته گفتم چیز دیگه ای نمیخوای ؟
به محض شنیدن صدام چشاش گرد شد و سعی کرد سرش رو به طرف من بچرخونه که من مانع شدم ،گفتم، چیکار میکنی ؟ و آروم نشستم روی تخت کنار امیر ،،،
امیر فقط نگام میکرد و دیدم یه قطره اشک آروم از روی گونه هاش،غلتید و افتاد روی بالشت زیر سرش ، با دستم اشکشو پاک کردم و بهش،گفتم نمیخوای چیزی بگی؟
تعجب نکردی؟ امیر بعد چند لحظه با صدای گرفته و بغض آلود گفت ،خیلی نامردی ، چرا جواب تلفون و پیام هامو نمیدادی ؟ مگه قرار نشد برگردی ؟ میدونی این مدت چی بهم گذشت؟ باورت میشه حتی یه شب نتونستم درست بخوابم ؟؟
گفتم ، میشه اینارو بزاری واسه بعد ؟ الان موقع این حرفا نیست ، در ضمن من واقعا حالم بد بو و نیاز داشتم یه مدت تنها باشم ، الانم که اینجام ،،،، با اینکه هنوز کلی سوال دارم که باید جواب بدی ، ولی بهتره بذاریم برا وقتی که تو حالت بهتر بشه ، الان اینجا جای این حرفا نیست …
امیر پرسید مامانم کجاس ، گفتم ،فرستادمش خونه ، امشب من پیش تو میمونم ،،،
با شنیدن این جمله من ، دوباره چشای امیر پر اشک شد و گفت ، امید جان ،تورو خدا منو ببخش،من اشتباه کردم، بهت قول میدم همه چی رو جبران میکنم ،
گفتم باشه ،حالا بیخیال شو و استراحت کن …
اونشب تا صبح کلی با هم صحبت کردیم و اینکه این مدت چطوری گذشته …
چند روزی گذشت و امیر از بیمارستان مرخص شد ،باید حدود یک ماهی تو خونه استراحت میکرد تا حالش خوب بشه و بتونه راه بره ، توی این مدت منم بهش سر میزدم و رابطه ما دوباره داشت کم کم مثل قبل میشد ، البته اینو هم بگم که باهم قرار گذاشتیم تا خوب شدن کامل امیر ،راجع به اون شب هیچ صحبتی نکنیم ، تا بالاخره بعد از گذشت حدود دو ماه امیر تونست دوباره راه بره البته از عصا استفاده میکرد که روی پای چپش خیلی فشار نیاد ،،،
بگذریم ،،، بالاخره زمانش رسید که من و امیر بنشینیم و باهم صحبت کنیم ، و قرار شد یه شب من برم پیش امیر ، البته با اصرار امیر و همینطور مادر امیر من قبول کردم ، در واقع منو واسه شام به خونشون دعوت کردن و منم قبول کردم ،،،،
اونشب وقتی شام تمام شد امیر گفت اگه موافقی بریم تو اتاقم کمی ps بازی،کنیم و قرار شد من شب رو اونجا بمونم ، وقتی وارد اتاق شدیم ، من باز یاد اتفاقای گذشته افتادم و حالم بد شد ،،،
به امیر گفتم ،، خب ؟! منتظرم بشنوم …
امیر یه مکثی کرد و گفت باشه همه چیو برات میگم ،فقط قول بده که منو میبخشی و دوباره مثل گذشته با هم خواهیم بود ،،،
گفتم اینا همش بستگی به تو داره و حرفایی که قراره بزنی ، من روی زمین کنار تخت امیر نشستم و امیر روی تخت دراز کشید ، گفت خجالت میکشم به صورتت نگاه کنم …
اینجای داستان رو از زبون امیر تعریف میکنم .
اولین شبی که دیدمت ،همون لحظه و با همون نگاه اول عاشقت شدم ، شاید باورت نشه ولی بعد اون شب ، من کمتر شبی رو بدون فکر کردن به تو صبح کردم ،حتی بعضی شبا تا صبح بیدار بودم و خوابم نمیبرد،،،
هر روز که میگذشت، شدت علاقه ام به تو بیشتر میشد و تو شده بودی تمام فکرو ذکر من ، وقتایی که بهت چیزی رو گوشزد میکردم و یا ازت میخواستم با کسانی کمتر رابطه داشته باشی ،فقط از روی علاقه بود ،میدونم که گاهی زیاده روی میکردم و تو رو ناراحت میکردم ولی باور کن دست خودم نبود ، به همه دوستات حسودی میکردم و یه جورایی از همشون متنفر بودم ،دوست نداشتم به جز من با کس دیگه ای حتی حرف بزنی ، تمام تلاشمو میکردم که تو فقط با من باشی ، ولی تو همیشه رفتارت عادی بود و گاهی حتی رفتارت با من سرد بود ، این خیلی منو اذیت میکرد ، تا اینکه به این نتیجه رسیدم که این یه عشق یه طرفس و تو منو دوست نداری ، باورت نمیشه که بعضی شبا از شدت ناراحتی گریه میکردم ، با اینکه همیشه باهم بودیم ،احساس میکردم از من خوشت نمیاد ،خیلی دلم میخواست بغلت کنم ،هوس بوسیدنت و بغل کردنت ، دیوونم کرده بود ، بعضی شبا به یادت خودمو ارضا میکردم ، هرچی میگذشت، فکر میکردم نکنه یهو با من قطع رابطه کنی و …
این شد که این دوست داشتن تبدیل به یه جور کینه شد ، تصمیم گرفتم هرطوری شده تورو بدست بیارم و این قضیه رو با اون دوستام در میون گذاشتم ، قرار شد با داروی خواب آور تو رو بیهوش کنیم و هرکاری که دوست داریم باهات بکنیم و ازت فیلم بگیریم ، اون شب که اومدی خونمون ،بدون اینکه بفهمی داخل لیوانت داروی خواب آور ریختم ، وقتی که مطمئن شدیم دارو اثر کرده آمدیم داخل اتاق ، تمام بدنم از استرس داشت میلرزید، وقتی لباساتو درآوردیم، متوجه نگاه دوستام به بدنت شدم ،حالم خیلی بد شد ،،،
امید جان به تمام مقدسات عالم قسم میخورم که حتی اجازه ندادم بدنت رو لمس کنن ، هر دو نفر رو از خونه بیرون کردم ، واقعا ازت میخوام که حرفمو باور کنی ، نتونستم اجازه بدم که باهات کاری بکنن ، وقتی رفتن ، منم لباسمو درآوردم و کنارت خوابیدم ، شاید باورت نشه ولی نتونستم کاری رو که میخواستم انجام بدم ، ولی تا صبح تو رو بغل کردم و با تمام وجودم همه جای بدنتو بوسیدم ، امیدجان ،بازم قسم میخورم ،که هیچ کاری بجز این باهات نکردم ، فقط و فقط بدنتو غرق بوسه کردم ،،،،
امید من عاشقتم و حاضرم جونمو برات فدا کنم ، من دیوونتم …
من که تا اون موقع سرمو رو دستام گذاشته بودم و بی اختیار و آهسته اشکام سرازیر شد و با صدای گریه امیر خودمو تو بغل امیر پرت کردم ، حال هردومون عجیب بود ، حدود نیمنیمساعتی، گذشت و ما محکم همو بغل کرده بودیم و گریه می کردیم ، بالاخره هردومون آروم شدیم ، و کنار هم روی تخت دراز کشیده بودیم ،،،
نمیدونستم ،چی باید بگم ، انگار جواب همه سوالا رو گرفته بودم ، یه گرمای عجیبی تمام بدنمو گرفته بود و انگار از درونم یه شعله آتیش به بیرون زبانه میکشید، ضربان قلب هردومون تند شده بود ،انگار دوتامون، داشتیم توی این شعله ها میسوختیم ، هردومون روی تخت روبروی هم دراز کشیده بودیم و نگاهمون به هم گره خورده بود ، حتی نمیتونستیم پلک بزنیم ، همینطور که فیس تو فیس بودیم ،امیر صورتشو نزدیک کرد و لبهای قشنگشو چسبوند روی لبای من ، انگار ۱۰۰۰ ولت برق رو به من وصل کردن ،تمام بدنم بی حس شد و چشمام بی اختیار بسته شد ، و توی یه لحظه امیر تمام وزن خودشو روی من انداخت و لبامون به هم گره خورد ، حدود نیمساعت صورت و لبای همو غرق بوسه کردیم ، امیر طوری لبای منو میخورد که انگار روح منو به داخل خودش،میکشید، دیگه حتی یک کلمه حرف بینمون رد و بدل نشد ، من خودمو کاملا در اختیار امیر گذاشته بودم ، واقعا از ته دل خودمو به اون سپردم ، اون لحظه، کاملا تسلیم امیر بودم و داشتم باهاش یکی میشدم ، امیر مثل یخ آدم تشنه بود که به منیع آب رسیده بود و من از تشنه تر ،،،
همینطور که لبای همو میبلعیدیم ، با تمام وجود ،بدن همو لمس میکردیم و چنگ میزدیم ، و مثل دو تا مار به پیچیده بودیم، امیر همینطور که لبهای منو میمکید، بادست دکمه های لباس منو باز میکرد و من دکمه های اونو … از لبها به طرف گردنم حرکت کرد بدون اینکه تماس لبهاش از بدنم قطع بشه و با ولع شرو به خوردن و لیسیدن گردنم شد ، منکه از شدت هوس و حرارت به انفجار رسیده بودم ،چشمامو بسته بودم و خودمو هر لحظه بیشتر در اختیار امیر میذاشتم ، امیر همزمان دستهاشو توی دستام قفل کرده بود و از گردن به طرف لبهام مدام حرکت میکرد و هرلحظه من دیوانه تر میشدم ، کم کم در همون حالت به طرف سینه هام حرکت کرد و صدای آه من بلند شد و امیر همزمان با یه حرکت پیرهن منو از تنم درآورد و یه گوشه پرت کرد ،من با یه حرکت امیر رو چرخوندم و روی شکمش نشستم و به طرف لب و گردنش هجوم بردم ، انقد محکم بدنشو میخوردم که انگار از قحطی آمده بودم، آروم آروم به طرف سینه و شکمش حرکت کردم و طعم و عطر خوش بدنشو با ولع کامل به درون خودم میکشیدم ، روی سینه هیچ مویی نبود ،وقتی به نافش رسیدم ، یه رشته موی نرم و نازک از ناف به طرف پایین بدنش کشیده شده بود که انگار منو دعوت میکرد که اون راه رو دنبال کنم ، همزمان عطر خوش بدنش منو روانی میکرد، همینطور که به طرف پایین حرکت کردم ،با دندونام دکمه شلوارشو باز کردم و آروم شلوارشو پایین کشیدم ، و لبهامو روی اون کیر خوشگلش که زیر شرتش خیمه زده بود کشیدم و صدای آه امیر به هوا رفت ، باز به طرف بالا حرکت کردم و کمی از شهد شیرین لبهاش نوشیدم و دومرتبه به طرف پایین حرکت کردم و اینبار با لبهام ،لبه شورتشو گرفتم و با کمک دستام اونو پایین
کشیدم ، در همون لحظه کیر قشنگش مثل فنر از جاش پرید و روبروی صورتم شق و صاف ایستاد …
وای چی میدیدم یه کیر خوش فرم و نسبتا کلفت حدود ۱۸ سانت و سبزه که مثل چشمه آب ازش جاری شده بود ، وقتی با لبهام لمسش کردم نبض و حرارتش رو با تمام وجود حس کردم ، واااای چه عطری داشت ،بوی خوش بهشتی رو با تمام وجودم نفس کشیدم و آروم زبونمو از پائین تا قله اون کیر خوشگل کشیدم و با حرکت بعد تمامش رو داخل دهانم جا دادم و با ولع زیاد شروع به خوردن کردم …
ادامه دارد …
نوشته: S
9 پاسخ به “دوست نامرد من (۳)”
ادامه بده
چون اشکالات املایی و نگارشی نداشت لایک دادمامااااااکشش ندهبدون لحظات سکسی ، لذتی نداره👀
سلام 15 سالمه کیرم 17 سانته لطفاً به یکی بهم بگه یه پسر دایی دارم 2 سال ازم کوچیک تره میخوام برام ساک بزنه نمیدونم چجوری بهش بگم ببرمش سر این کار ها لطفاً راهنمایی کنید
درود بر شمافقط و فقط وقتی این احساسات رو درک میکنید که یک همجنسگرا باشید ،ممنونم بابت نظرات خوبتون ، فقط یه خواهشی دارم ، لطفا توهین نکنید ،سپاسگزارم 🙏🙏🙏
بالاخره یه داستان درست و حسابی پیدا شد آفرین واقعا قشنکه
تا توضیحات امیر بیشتر نتونستم بخونم و راستش از اینکه سعی کردی کاراکتر امید امیر رو باور کنه حالم بهم خورد.معذرت میخوام اما امیر چیزی بجز یه آدم ضعیف و لاشی نیست چه برسه به عااااشششق، عاشق که برنامه زورگیر کردن عشقش و با رفیقاش نمیریزه.در ثانی: گیریم امیر بعد لخت کردن امید غیرتی شد و خواس جلو رفیقاش و بگیره به نظرت دوتا نوجوون مست که از سر شهوت حاضرن تن به چنین پستی هایی مث تجاوز بدن میذارن و میرن؟ نه عزیز جان اون دوتا نهایت میگرفتن امیر رو هم میکردن
سلاممفعول سن پایین، همجنسخواه، باشخصیت ازشیراز
لذت سکس با کسی که عاشقشی قابل مقایسه با هیچ لذت دیگه ای نیست
سلامخیلی وقته میخوام ادامشو بنویسم ولی نمیدونم چرا نمیشه ، البته بخاطر یه سری مشکلات هست ولی هرچی سعی میکنم نمیشه …کاش میشد صوتی آپلودش کرد