پرستار چادری (۱)

زهرا جلوی آینه‌ی اتاق استراحت پرستارها ایستاده بود و به خودش نگاه می‌کرد. قلبش تند می‌زد و دست‌هاش از استرس عرق کرده بود. بعد از سال‌ها درس خوندن و تلاش، بالاخره به آرزوش رسیده بود و پرستار شده بود؛ اونم تو یه بیمارستان خصوصی تازه تاسیس. اما حالا که روپوش پرستاری تنش بود، یه حس عجیب داشت—ترکیبی از شادی و نگرانی.
روپوش سفید به بدنش چسبیده بود و هر خط و انحنای بدنش رو نشون می‌داد. ساق پاهاش از زیر لبه‌ی روپوش پیدا بود و آستین‌ها فقط تا آرنجش می‌رسید. موهاش رو زیر مقنعه جمع کرده بود، ولی مقنعه درست سر جاش نمی‌موند و چند تار مو بیرون زده بود. صورتش، گردنش و گوش‌هاش هم کاملاً پیدا بود. با خودش فکر کرد: «این منم؟ کسی که همیشه توی فامیل به حجب و حیا معروف بودم؟»
از بچگی یاد گرفته بود که پوشش و حیا بخشی از هویتش باشه. همیشه روسری سرش می‌کرد و حتی توی مهمونی‌های خانوادگی هم موهاش رو جلوی نامحرم نشون نمی‌داد. حالا توی این لباس، احساس می‌کرد انگار چیزی ازش کم شده. با تردید به آینه نگاه کرد و زیر لب گفت: «خدایا، این کار درسته؟»
صدای در اتاق، فکرش رو قطع کرد. خانم محمدی، پرستار ارشد بخش، با یه لبخند گرم وارد شد. یه زن چهل‌وپنج ساله بود که موهاش رو زیر مقنعه مرتب کرده بود و روپوشش رو با یه شال کوتاه پوشونده بود تا کمتر تنگ به نظر بیاد. زهرا از روز اول بهش اعتماد داشت، چون تجربه و مهربونیش توی بیمارستان زبان‌زد بود.
«زهرا جان، چرا این‌قدر تو فکری؟» خانم محمدی با لحن مادرانه‌ای پرسید و کنارش ایستاد.
زهرا نفس عمیقی کشید و گفت: «خانم محمدی، نمی‌دونم چطور بگم… این لباس… من باهاش راحت نیستم. خیلی بدن‌نماست. احساس می‌کنم جلوی نامحرم لختم. اگه فقط توی بخش زنان بودم، شاید تحمل می‌کردم، ولی اینجا پرستار مرد هست، بیمار مرد هست…»
خانم محمدی با دقت به حرف‌هاش گوش داد و بعد گفت: «می‌فهمم چی می‌گی. خیلی از تازه‌کارها اولش همین حس رو دارن. ولی این روپوش استاندارد بیمارستانه. همه همین رو می‌پوشن. تو هم کم‌کم عادت می‌کنی.»
زهرا سرش رو تکون داد و با صدایی گرفته گفت: «نمی‌دونم بتونم عادت کنم. توی دین ما حیا خیلی مهمه. من نمی‌تونم با این لباس جلوی مردها کار کنم. از وقتی بچه بودم، بهم یاد دادن که خودم رو بپوشونم.»
خانم محمدی لحظه‌ای ساکت شد و به فکر فرو رفت. بعد دستش رو روی شونه‌ی زهرا گذاشت و گفت: «ببین، زهرا، نمی‌خوام مجبورت کنم. یه پیشنهاد دارم: می‌تونم بگم توی بخش زنان کار کنی. اونجا بیشتر بیماری ها زن هستن و همکارهای مرد کمتر میان. ولی این یه استثناست. اگه بخوای اینجا بمونی، بالاخره باید با شرایط کنار بیای.»
زهرا با تردید به پیشنهاد فکر کرد. از یه طرف، عاشق پرستاری بود و نمی‌خواست این فرصت رو از دست بده. از طرف دیگه، نمی‌تونست با اعتقاداتش بجنگه. گفت: «می‌تونم یه کم فکر کنم؟»
خانم محمدی لبخند زد و گفت: «البته. امشب بهش فکر کن. اگه تصمیم گرفتی بمونی، فردا صبح بیا. اگه نیومدی، می‌فهمم و این لباس‌ها رو می‌تونی به‌عنوان یادگاری نگه داری. انتخاب با خودته.»
زهرا از بیمارستان بیرون رفت و توی راه خونه، ذهنش پر از سوال بود. توی مترو نشست و به آدما نگاه کرد. یه زن با مانتو و شال مشکی، یه مرد با کت و شلوار کهنه، یه دانشجو با هدفون توی گوشش. با خودش فکر کرد: «اونا چطور با زندگی‌شون کنار میان؟ من چرا این‌قدر سخت می‌گیرم؟»
وقتی به خونه رسید، مادرش توی آشپزخونه بود و داشت قرمه‌سبزی درست می‌کرد. بوی سبزی و زعفرون فضای خونه رو پر کرده بود. مادرش با دیدن زهرا گفت: «دخترم، چی شد؟ لباس پرستاریت رو پوشیدی؟»
زهرا کیفش رو گوشه‌ی اتاق گذاشت و گفت: «آره، مامان، پوشیدم، ولی… نمی‌تونم باهاش کار کنم. خیلی آشکاره. احساس راحتی نمی‌کنم.»
مادرش چاقو رو کنار گذاشت و بهش نزدیک شد. «زهرا جان، تو باید خودت تصمیم بگیری. اگه فکر می‌کنی درست نیست، نرو. ولی یادت باشه، پرستاری یه کار بزرگه. تو می‌تونی به آدما کمک کنی، به مریض‌ها امید بدی.»
زهرا اون شب تا دیروقت بیدار موند. روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد. به خودش گفت: «اگه نرم، همه‌ی زحماتم هدر می‌ره. اگه برم، با وجدانم چیکار کنم؟»
صبح روز بعد، با دلی پر از تردید، لباس پرستاری رو دوباره پوشید و به بیمارستان رفت. وقتی وارد بخش شد، خانم محمدی رو دید که داشت برگه‌های مریض‌ها رو چک می‌کرد. با دیدن زهرا، لبخند زد و گفت: «خوش اومدی. پس تصمیم گرفتی بمونی؟»
زهرا گفت: «بله، ولی فقط توی بخش زنان کار می‌کنم. حداقل برای الان.»
خانم محمدی سرش رو تکون داد و گفت: «خوبه. از یه جایی باید شروع کنی. بیا، بریم سراغ مریض‌ها.»
زهرا با قدم‌های آهسته به سمت بخش زنان رفت. هنوز توی دلش یه حس ناراحتی داشت، ولی می‌دونست که این تصمیم، یه قدم بزرگ برای آینده‌اشه.
زهرا چند هفته‌ای بود که توی بخش زنان بیمارستان کار می‌کرد. روزای اول خیلی سخت بود، نه فقط به خاطر کار سنگین، بلکه به خاطر اون لباس پرستاری که هنوز باهاش راحت نشده بود. هر صبح که روپوش سفید رو تنش می‌کرد، یه حس غریب توی دلش می‌پیچید. آینه کوچیک توی رختکن بیمارستان رو نگاه می‌کرد و با خودش زمزمه می‌کرد: «شاید یه روز به این عادت کنم، ولی الان نه.» روپوش تنگ نبود، ولی زهرا حس می‌کرد انگار یه چیزی توی وجودش با این لباس جور در نمیاد. شاید به خاطر تربیتش بود، شاید به خاطر اون حس حیا که از بچگی توش ریشه کرده بود.
بخش زنان جای آروم‌تری بود نسبت به بخش‌های دیگه‌ی بیمارستان. بیشتر مریض‌ها زن بودن و پرستارای مرد کمتر به اونجا سر می‌زدن. این برای زهرا یه جور آرامش بود. حداقل مجبور نبود جلوی چشم مردا با این لباس کار کنه. خانم محمدی، سرپرستار بخش، هم خیلی هواش رو داشت. همیشه سعی می‌کرد شیفت‌ها رو طوری تنظیم کنه که زهرا کمتر با همکارای مرد روبه‌رو بشه. زهرا ازش ممنون بود، ولی هیچ‌وقت اینو به زبون نمی‌آورد.
یه روز صبح، مثل همیشه، زهرا زودتر از بقیه به بیمارستان رسید. هوا هنوز خنک بود .کیفش رو روی شونش انداخت و وارد بخش شد. همین که پاش رو گذاشت توی راهرو، یه حس عجیب بهش دست داد. انگار چیزی فرق کرده بود. وقتی به اتاق پرستارا رسید، چشمش به یه مرد جوون افتاد که روپوش پرستاری تنش بود و داشت با خانم محمدی حرف می‌زد. موهاش مشکی و براق بود و چشم‌های قهوه‌ایش یه جور برق خاصی داشت. زهرا یه لحظه مکث کرد. قلبش تندتر زد، نه از روی علاقه، بلکه از یه جور نگرانی.
خانم محمدی با لبخند به زهرا گفت: «زهرا جان، بیا این علی رضاییه، پرستار جدید بخش. امروز قراره بهمون کمک کنه، چون چند نفر از بچه‌ها مرخصی گرفتن.»
زهرا با تردید جلو رفت. یه «سلام» آروم گفت و سرش رو پایین انداخت. علی با صدای گرم جواب داد: «سلام، خیلی خوش اومدم. امیدوارم بتونم اینجا مفید باشم.»
زهرا یه نگاه سریع بهش انداخت. نمی‌تونست منکر بشه که علی جذاب بود، ولی این جذابیت براش بیشتر یه دردسر بود تا یه نکته مثبت. توی دلش گفت: «خدایا، چرا امروز باید یه مرد توی بخش باشه؟ اونم وقتی من هنوز با این لباس کنار نیومدم.» سریع به سمت کمدش رفت و مشغول مرتب کردن وسایلش شد، ولی فکرش جای دیگه بود.
اون روز، زهرا تمام تلاشش رو کرد که از علی دوری کنه. بیمارستان شلوغ بود و کار زیاد، ولی زهرا سعی می‌کرد خودش رو با مریض‌ها مشغول کنه تا کمتر با علی چشم تو چشم بشه. هر بار که صدای علی رو از راهرو می‌شنید، یه جور استرس توی وجودش می‌پیچید. نمی‌خواست بهش فکر کنه، ولی نمی‌تونست جلوی فکرش رو بگیره.
نزدیکای ظهر، یه اتفاق همه‌چیز رو عوض کرد. یه بیمار مسن به اسم خانم احمدی حالش بد شد. نفسش تند و کوتاه شده بود و فشارش افتاده بود. خانم محمدی با عجله به زهرا و علی گفت: «شما دو تا سریع برید اتاق ۱۲، خانم احمدی نیاز به تزریق فوری داره. من باید برم بخش دیگه رو چک کنم.»
زهرا چاره‌ای نداشت. با علی راه افتاد سمت اتاق. توی راهرو، سعی کرد فاصله‌ش رو با علی حفظ کنه، ولی توی دلش آشوب بود. وقتی وارد اتاق شدن، خانم احمدی روی تخت دراز کشیده بود و رنگش پریده بود. زهرا سریع کنار تخت رفت و با صدای آروم گفت: «خانم احمدی، نگران نباشید، ما اینجاییم که حال‌تون رو بهتر کنیم.»
علی هم کنار تخت ایستاد و آمپول رو آماده کرد. زهرا دست خانم احمدی رو گرفت تا وریدش رو پیدا کنه. توی اون لحظه، دستش به دست علی خورد. یه تماس کوتاه، ولی انگار برق توی بدن زهرا دوید. سریع دستش رو عقب کشید و سعی کرد به روی خودش نیاره. علی یه لحظه بهش نگاه کرد، ولی چیزی نگفت. تزریق رو با دقت انجام داد و حال خانم احمدی کم‌کم بهتر شد.
وقتی از اتاق بیرون اومدن، توی راهرو، علی با صدای آروم گفت: «ممنون که کمک کردی، زهرا خانم. خیلی خوب کار کردی.»
زهرا سرش رو بالا آورد و برای اولین بار درست توی چشم‌های علی نگاه کرد. یه حس عجیب توی دلش بود—یه جور گرما که نمی‌تونست توضیحش بده. با خجالت گفت: «وظیفه‌م بود.»
علی لبخند زد و گفت: «می‌دونم، ولی بازم ممنون. راستی، از همون اول که اومدم، دیدم که چقدر به مریض‌ها اهمیت می‌دی. واقعاً بااستعدادی.»
زهرا نمی‌دونست چی بگه. از تعریف علی هم خوشحال شد و هم معذب. با صدای ضعیفی گفت: «ممنون، شما هم خیلی حرفه‌ای هستین.»
علی خندید و گفت: «سعی می‌کنم. اگه سوالی داشتی یا چیزی لازم داشتی، بگو. من اینجام.»
زهرا سرش رو تکون داد و سریع به سمت اتاق پرستارا رفت. توی دلش یه جرقه‌ی کوچیک زده شده بود، ولی نمی‌خواست بهش فکر کنه.
روزهای بعد، زهرا و علی بیشتر با هم کار کردن. هر بار که کنار هم بودن، زهرا حس می‌کرد یه چیزی بینشون داره تغییر می‌کنه. نه اینکه حرف خاصی بزنن، ولی توی نگاه‌ها و رفتارای کوچیکشون یه جور حس پنهان بود. یه روز که زهرا داشت یه بیمار رو جابه‌جا می‌کرد، علی اومد و بدون اینکه زهرا چیزی بگه، بهش کمک کرد. توی اون لحظه، باز هم دستشون به هم خورد. این بار، علی یه کم بیشتر از حد معمول دستش رو نگه داشت. زهرا سریع دستش رو کشید و با صدای لرزان گفت: «ممنون، خودم می‌تونم.»
علی با لبخند گفت: «مطمئنی؟ نمی‌خوام خسته بشی.»
زهرا با خجالت گفت: «نه، واقعاً ممنون.» ولی توی دلش، یه حس شیرین و گرم داشت که نمی‌تونست انکارش کنه.
یه شب، زهرا شیفت شب داشت. بیمارستان آروم بود و جز صدای دستگاه‌ها و نفس‌های آروم مریض‌ها، صدایی نمی‌اومد. زهرا توی اتاق پرستارا نشسته بود و داشت پرونده‌ها رو چک می‌کرد. در باز شد و علی با یه لیوان چای توی دستش وارد شد. با لبخند گفت: «سلام، شیفت شبه؟»
زهرا سرش رو بالا آورد و گفت: «آره، تو هم شیفت شبی؟»
علی سرش رو تکون داد و گفت: «آره، امشب منم اینجام. چای برات آوردم، فکر کردم شاید خسته باشی.»
زهرا یه لحظه مکث کرد، ولی بعد با یه لبخند کوچیک گفت: «ممنون.» لیوان رو گرفت و یه جرعه چای خورد. علی یه صندلی کشید و کنارش نشست. سکوت بینشون بود، ولی یه سکوت راحت.
بعد از چند دقیقه، علی نفس عمیقی کشید و گفت: «می‌تونم یه چیزی بگم؟»
زهرا با تردید گفت: «بله، چی هست؟»
علی یه لحظه به زمین نگاه کرد و بعد گفت: «از همون روز اول که اومدم اینجا و تو رو دیدم، یه حس خاصی بهت پیدا کردم. نمی‌دونم چطور بگم، ولی تو خیلی متفاوتی. باوقار، محترم، و پر از حس زنانگی. نمی‌خوام ناراحتت کنم یا چیزی رو بهت تحمیل کنم، فقط خواستم بدونی که من کنارت حس آرامش دارم».
زهرا شوکه شد. لیوان چای توی دستش لرزید و قلبش تندتر زد. نمی‌دونست چی بگه. بعد از چند ثانیه سکوت، با صدای آروم گفت: «من… نمی‌دونم چی بگم. من به این چیزا فکر نمی‌کنم. فقط می‌خوام کارم رو خوب انجام بدم.»
علی سرش رو پایین انداخت و گفت: «می‌فهمم. معذرت می‌خوام اگه ناراحتت کردم. فقط خواستم صادق باشم.»
زهرا سریع گفت: «نه، ناراحت نشدم. فقط… اعتقادی نمی‌تونم به این چیزا فکر کنم.»
علی لبخند تلخی زد و گفت: «می‌دونم، و همین باعث می‌شه بیشتر بهت احترام بذارم. نمی‌خوام چیزی رو عوض کنم. فقط خواستم بدونی که برام مهمی.»
زهرا نمی‌دونست چی بگه. توی دلش یه جنگ شروع شده بود. بین اون جرقه‌ی احساسی که حسش می‌کرد و اعتقاداتی که نمی‌خواست ازشون دست بکشه. با صدای آروم گفت: «ممنون. من هم بهت احترام می‌ذارم. ولی الان نمی‌تونم به این حرفا فکر کنم.»
علی سرش رو تکون داد و گفت: «مشکلی نیست. من صبر می‌کنم. هر وقت آماده بودی، بگو.»
زهرا به پرونده‌ها نگاه کرد و سعی کرد حواسش رو جمع کارش کنه، ولی توی ذهنش پر از سوال بود.
اون شب، زهرا و علی با هم چندتا مریض رو چک کردن، ولی دیگه حرفی از اون موضوع نزدن. وقتی شیفت تموم شد، زهرا به خونه رفت و روی تختش دراز کشید. به سقف نگاه کرد و با خودش گفت: «خدایا، چیکار کنم؟ علی پسر خوبیه، محترمه، مهربونه. ولی من نمی‌تونم با این لباس و این حس کنار بیام. از طرفی، نمی‌تونم اون حس رو توی دلم نادیده بگیرم.»
زهرا می‌دونست که یه تصمیم سخت پیش روشه. یا باید به احساساتش راه می‌داد و به علی نزدیک‌تر می‌شد، یا باید به اعتقاداتش پایبند می‌موند و از علی فاصله می‌گرفت. ولی کدوم راه درست بود؟ توی اون شب ساکت، زهرا هنوز جوابی نداشت.

خب اول از زهرا بگیم، یه دختر ۲۴ساله، با قد ۱۷۰ و هیکل تقریبا نه چاق و نه لاغر.و پوشش سنتی و چادری.
علی هم یه پسر ۲۵ساله، قدر حدود ۱۸۰و هیکل معمولی ولی در کل خوش پوش.

بعد اون ماجراها، علی دوست داشت بیشتر نزدیک بشه به زهرا ولی اون تمایل زیادی نداشت و صحبت هاشون بیشتر کاری بود. ولی علی دست نمیکشید، درواقع علی آدم مرموزی بود و اصلا حیا و اینجور چیزا براش مهم نبود. اون وقتی زهرا رو تو لباس پرستاری دیده بود، تیز کرده بود براش و در حال کشیدن نقشه واسه تور کردن زهرا بود.
علی با یه نقشه ای، خانم محمدی رو هم وارد بازی کرد و یه جورایی اون رو واسطه برقراری ارتباط با زهرا کرد. به مرور با تعریفهای خ محمدی، زهرا کمی نرم شد. صرفا تو محیط کار با علی رفتار گرمی داشت. چند ماهی به همین ترتیب گذشت. روز تولد زهرا بود، تو خونه کیک تولد رو که زیاد اومده بود، توی ظرفی گذاشت و برای شیفت شب که باید میرفت، آورد.
۵نفر بودن اون شب و کیک رو زهرا به همه داد، از جمله علی. علی وقتی فهمید تولد زهرا بوده، بهش گفت: چرا نگفتی خودم برات یه جشن تو بخش بگیرم و شروع کرد مزه ریختن.
اون شب علی کلی شیرین کاری کرد و زهرا بدش نیومد که علی باهاش لاس میزنه.
علی بعد شیفت، به زهرا گفت بریم یه کافه؟ زهرا با کلی من و من، قبول کرد. رفتن با ماشین علی یه کافه ای که واقعا دنج بود. علی یه و کیک کوچیک سفارش داد و کافه آهنگ تولد گذاشت و زهرا هم کیف میکرد.
چند روز بعد علی به زهرا گفت:《 ببین زهرا، من واقعا از تو خوشم اومده، میخوام بیام خواستگاریت ولی راضی کردن پدر مادرم کنی سخته. چون اونها اصلا از پرستاری خوششون نمیاد. خواهرم گفته اول من ببینم این زهرا خانم رو، بعد راضی کردن بابا و مامان با من. میای بریم خونه ش؟》
زهرا هم با یه کم کلنجار قبول کرد… قرار شد فردا برن خونه مثلا خواهر علی…
علی هم با یکی از دوستای دختر سابقش هماهنگ کرد و رفتن خونه اون. دختره واسه پذیرایی شربت اورد و تو شربت زهرا هم یه داروی خواب آور ریخت.
بعد خوردن شربت شروع به حرفهای الکی کردن و زهرا کم کم خوابش برد. و حالا نوبت علی بود و اجرای نقشه ش. خب اون میدونست زهرا دختره…برای همین برنامه از کون کردن زهرا رو پیاده کرد. کون زهرا رو اماده کرد، کلی چرب کرد…چندتا انگشت رو نوبتی فرو کرد تا کونش اماده بشه. علی برنامه طولانی مدت داشت و نمیخواست زهرا جر بخوره. کیر علی خیلی هیولا نبود ولی یه کیر ۱۷ سانتی خوش تراش بود. علی بعد آماده سازی شروع کرد به کردن کون زهرا و تا زهرا خواب بود، دوبار زهرا رو از کون گایید و از صحنه گاییدن با گوشی فیلم گرفت.
بعد دو ساعت زهرا بیدار شد.و خودشو لخت مادرزاد تو بغل علی دید. و درد کون رو هم تازه متوجه شده بود.میخواست داد بزنه که علی جلو دهنش رو گرفت و فیلم رو براش play کرد. زهرا که دید چی شده زد زیر گریه و رفت یه گوشه اتاق و زانو به بغل گریه میکرد.
علی براش اب اورد و شروع کرد زبون ریختن و ابراز عشق و … که میخواستم یخ ت آب بشه و کلی چرندیات دیگه. زهرا کمی آروم شد و به‌خودش اومد.خواست بلند بشه و بره ولی علی مانع شد. گفت تو مال منی ،باید قول بدی مال من بشی…وگرنه دیوانه میشم، فیلمو بفرستم تو اینترنت. زهرا با کلی کلنجار باهاش بعد یکساعت قانع شد که با علی باشه.خود زهرا هم بدش نمیومد با علی باشه. بعد اینکه علی تونست جواب مثبت رو بگیره، گفت بیا یه سکس درست و درمون بکنیم. زهرا قبول کرد . علی گفت برام ساک میزنی؟ زهرا گفت بلد نیستم…علی گفت باشه، بعدا یادت میدم. الان بریم سر اصل کار، روغن بچه رو مجددا رو کون زهرا ریخت و مالید به همه جاش. کمی با سوراخ کونش ور رفت و یک،دو و سه انگشت فرو کرد بهش. زهرا کمی بد قلقی میکرد تا بعد ۵دیقه با مالیدن کوسش توسط علی ، دیگه وا داد و اه اوف ش در اومد. کم کم زهرا آماده بود واسه کون دادن…علی زهرا رو خوابوند و کیرش رو تنظیم کرد رو سوراخ کونش…همزمانم دستش رو کوس زهرا بود…با یه فشار سرش رفت تو و زهرا یه جیغ کشید که علی جلو دهنش رو گرفت، گفت اروم باش الان عادت می کنی. کمی نگه داشت و کم کم شروع کرد به عقب و جلو…چند دقیقه اروم و بعدش شروع کرد به تلمبه های محکم و عمیق، صدای شلاپ شلوپ و اخ و اوخ زهرا اتاق رو پر کرده بود…بعد حدود ۲۰ دقیقه علی تو کون زهرا ارضا شد و زهرا هم با مالش کوسش، دوبار ارضا شد…
بعدا داستان اون دختره رو هم به زهرا گفت و مثلا ازش عذرخواهی کرد…
از اینجا داستان‌های علی و زهرا پرستار چادری ما شروع میشه…

ادامه داره…

نوشته: فرزین

بازدید 14,947

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “پرستار چادری (۱)”

  1. موهاش رو زیر مقنعه مرتب کرده بود و روپوشش رو با یه شال کوتاه پوشونده بود تا کمتر تنگ به نظر بیاد

  2. اینهمه چرت و پرت نوشتی که آخرش یه سکس از پشتدو دقیقه ای و بدون هیجان رو تعریف کنی ؟

  3. نویسنده ی محترم شما یا بیمارستان نرفتی تا حالا یا نمیدونی چجوری فضا سازی کنی!اول از همه اینکه تو هیچ بیمارستانی تو بخش زنان پرسنل مرد ندارن!تحت هیچ شرایطی!!!در ثانی “شب بیمارستان آروم بود و یارو با لیوان چایی اومد پرسید شیفت شبه؟!؟!!”لااقل برا نوشتن از دوتا پرسنل بیمارستان دوتا سوال بپرس بعد بنویس

  4. پیشنهاد میکنم مثل بخش وبکاران، بخش مشاورین رو هم راه بندازن تو سایت تا کسانی که تخصص دارند، بقیه رو راهنمایی کنن…طرف یه فانتزی تو ذهنش بوده ،نوشته.شما هایی که ایراد گرفتین، اگه گشاد تشریف ندارید، بردارید دوتا خط بنویسید… هی نق میزنید.وقتی یه داستان رو میخونم اگر اولش جذبم کرد، تا ته میخونم، وگرنه ولش میکنم.دیگه انقدر نق و نوق نداره

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید