من امیرعلی هستم؛ ۴۱ سالمه؛ اول از خودم بگم قدم ۱۸۰ وزن ۷۰ و کیر ۱۷ سانت. از نظر تیپ و قیافه معمولیام ولی خیلی از دخترا و زنها رو جذب میکنم. ازدواج کردم و دوتا بچه دارم.
خاطرهای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال ۹۴ یعنی نه سال پیش. من توی یه جشنواره شعر که اهواز برگزار میشد شرکت کرده و چندتا شعر ارسال کرده بودم. بعد از داوری باهام تماس گرفتن و برای حضور در اختتامیه دعوت شدم. عصر همون روز یه آقایی تماس گرفت و گفت: خانمم به جشنواره اهواز دعوت شده گفتن شما هم میرین، خواستم اگه اشکالی نداره همراهیشون کنین. با شنیدن این درخواست خیلی مؤدبانه قبول کردم و پرسیدم اگه بلیط اتوبوس نگرفتین من میگیرم. گفت اگه زحمتی نیست بگیرین حساب میکنیم.
عصر اون روز رفتم ترمینال که دوتا بلیط بگیرم. یه لحظه به سرم زد دو تا صندلی کنار هم بگیرم. آخه تمام شب توی مسیر بودیم. بلیطها رو برای آخرهفته تهیه کردم. یه پیام به آقاهه دادم که بلیط برای دو روز دیگه چهارشنبه ساعت ۸شب گرفتم. فردای اون روز یه پیامک از یه شماره ناشناس برام اومد؛ نوشته بود سلام الهام هستم، ممنون که زحمت بلیط اتوبوس رو کشیدین، نیم ساعت قبلش توی ترمینال میبینمتون.
تا عصر چهارشنبه هزار فکر و خیال به سرم زد. لحظه شماری میکردم الهام رو ببینم. بالاخره زمان موعود رسید. ساعت نزدیک ۸ شب بود که تلفنم زنگ خورد؛ الهام بود. گفت: من رسیدم ترمینال، کجا بیام؟ بهش آدرس تعاونی رو دادم. اومد. از دور که دیدمش انگار سنش از من بیشتر میزد. ولی اندام توپر و جذابش از زیر چادر هم معلوم بود. یه ساک دستش بود. جلو رفتم، سلام کردم و ساکش رو گرفتم و به سمت اتوبوس راهنماییش کردم. صورت خوشگلی داشت ولی حتی یه تار موهاش هم بیرون نبود. خیلی محجبه بود.
سوار که شدیم کنار جفت صندلی وایسادم بهش تعارف کردم کنار شیشه بشینه. اولش با تردید کمی مکث کرد. ولی بعدش نشست. منم ساک رو جلوی پاش گذاشتم و کنارش نشستم. چند دقیقهای توی سکوت و غرق در افکار خودمون بودیم. اتوبوس که حرکت کرد منم یخ سکوت رو شکستم و در مورد شعر و جشنواره و… سر صحبت رو باز کردم. اونم آروم آروم باهام گرم صحبت شد. پرسیدم راستی شوهرتون چهکارهست؟ با جوابش انگار برق سهفاز گرفتم. تمام نقشههام نقش برآب شد. فکر نمیکردم پاسدار باشه.
الهام خانم توی مسیر کمی سیب و پرتقال پوست گرفت و باهم خوردیم. یکی دو ساعت بعد دیدم چشماش رو بسته. دل رو به دریا زدم که امتحانش کنم. خودم رو به خواب زدم و آروم سرم رو گذاشتم روی شونهش. یک آن با گرمای بدنش کیرم سیخ شد. انگار توی خواب و بیداری بود. کمی خودش رو کنار کشید ولی منم که بهش لم داده بودم همراهش خم شدم. فکر کرد من خوابم پس بیخیال شد. احساس کردم خودشم خوشش اومده.
بیشتر مسافرا خوابیده بودن. کمی بعد به سمت الهام چرخیدم و سرم رو طوری روی شونهش گذاشتم که صورتم بالای سینهش بود. نرمی سینهش رو با صورتم حس میکردم. زانوهام هم به رونش چسبید.
بازم خودشو کمی جمع کرد و صدام زد: آقای …! ولی من خودم رو به خواب زده بودم و نفس عمیق میکشیدم.
کمکم الهام خانم هم وا داد. خودش رو بیشتر بهم چسبوند و پای چپش رو بالا آورد و گذاشت روی پام. وقتی این حرکت رو ازش دیدم حشرم بالا زد. با دوتا دستم بازوش رو گرفتم ولی همچنان خودم رو به خواب زده بودم. احساس کردم الهام داره به خودش پیچ و تاب میخوره. لرزش خفیفی توی بدنش به وجود اومده بود. یه لحظه صدای ناله ضعیفی رو توی گوشم شنیدم. بلافاصله بعد از ناله الهام صورتم رو بردم بالا و زیر گلوش رو بوسیدم. گفت: چکار میکنی؟! بازوش رو فشار دادم و گفتم: هیچی، بخواب! همزمان دست چپم رو گذاشتم روی سینهش. الهام شل شد. دیدم چادرش رو بلند کرد و کشید روی دوتامون. من که دیگه طاقت نداشتم از روی سینههاش سر خوردم و سرم رو گذاشتم روی پاهاش. اونم زیر چادر چنگ انداخت توی موهام. شروع کردم به نوازش رونهاش. کمی بعد دستم رو از روی شلوار رسوندم به کسش. واااای داغ بود و خیس. شلوارش رو خیس کرده بود. به خودم جرأت دادم و دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم. انگشتام رو از کناره شورتش رسوندم به کس تپلش. توی آسمونها بودم. بوی عطر کسش زیر چادر پخش و آبش سرازیر شده بود. وقتی شروع به مالیدن کسش کردم و دوتا انگشتم رو توش میچرخوندم به خودش میپیچید. یه دفعه لرزشش بیشتر شد و آب زیادی ریخت توی دستم. بعدشم وا رفت و بیحال شد. وقتی حالش بهتر شد سرم رو بلند کردم. پرسیدم حال کردی؟ گفت: ممنونم عالی بود. زیر چادر زیپم رو باز کردم و کیرم رو آزاد کردم. دست الهام رو کشیدم و گذاشتمش توی دستش. آروم توی گوشم گفت: عجب چیزی داری! گفتم: دوست داری بخوریش؟ با سر تأیید کرد. گفتم: حالا نوبت توئه. الهام سرش رو گذاشت روی پام و سر کیرم رو چند بار بوسید. بعد آروم آروم میکرد توی دهنش و درمیآورد و لیس میزد. احساس کردم آبم داره میاد. سرم رو آوردم پایین و آروم توی گوشش گفتم دارم میام. دیدم شروع کرد به مک زدم محکمتر. خالی شدم توی دهنش. اولش صدای عقش اومد ولی خودشو کنترل کرد و همهشو خورد. حدود نیم ساعت هردومون بیحال بودیم. کیرم توی دست الهام کمی شل شده بود ولی همچنان باهاش بازی میکرد.
وقتی نشست خودمون رو جمع و جور کردیم. درد دلهاش شروع شد. از زندگیش و شوهر متعصبش گفت. از اینکه شوهرش اهل سکس نیست و خیلی وقته نزدیکی نداشته گفت. خلاصه بهجز حدود یک ساعت که جفتمون خوابیدیم بقیه شب به صحبت گذشت. صبح زود رسیدیم اهواز. پیاده که شدیم شونه به شونه هم توی یه پارک قدم زدیم و روی یه نیمکت نشستیم. پارک خلوت بود. دست انداختم گردن الهام. صورتامون به هم نزدیک شد. یه لب طولانی از هم گرفتیم. توی اون هوای صبحگاهی چقدر چسبید. پاشدیم رفتیم باهم یه کلهپاچه زدیم و تاکسی گرفتیم به سمت محل جشنواره. برنامه دو روزه برگزار میشد. روز اول کارگاه و شعرخوانی و روز دوم اختتامیه بود. وقتی فرم پذیرش رو پر کردم در قسمت اسکان اسم الهام رو به عنوان همسرم نوشتم. مسئول پذیرش مدارک شناسایی خواست گفتم بهجز کارت ملی چیزی همراهمون نیست. اونم زیاد سخت نگرفت.
کلید یه سوئیت رو بهمون دادن که تا ساعت ۱۰ صبح استراحت کنیم. انگار دنیا رو بهم داده بودند. توی هال یه دست مبل و تلویزیون و یه یخچال کوچیک بود. یه اتاق خواب دوتخته هم داشت. در حمام توی اتاق خواب باز میشد. من و الهام یه لبخند معنادار به هم زدیم. چادرش رو گرفتم و به گیره آویزون کردم. خواستم مقنعهش رو دربیارم مقاومت کرد. اعتراض کردم و گفتم: عزیزم راحت باش! خودش مقنعه رو درآورد. واای که چه موهای بلوند خوشگلی داشت. کمکش دکمههای مانتوش رو باز کردم. زیرش یه تاپ مشکی پوشیده بود. منم لباس راحتی پوشیدم و اومدم روی مبل نشستم. اونم یه شلوار راحتی پوشید و خواست بشینه. دوتا دستام رو به نشونه بغل باز کردم. اومد سمتم. نشوندمش روی پام و سینههاش رو بوییدم. آهش بلند شد.دستام رو رسوندم زیر تاپش و شروع کردم به مالش شکم و پهلوهاش. همزمان از روی تاپ سینههاش رو به صورتم فشار میدادم و گردنش رو میبوسیدم. خودش پا شد دوتاپاش رو باز کرد و نشست روی پاهام. لبامون به هم قفل شد و زبون توی دهن همدیگه میچرخوندیم و لبها رو میخوردیم. تاپش رو بیرون کشیدم. گفتم: چه بدن سفیدی داری! خوشش اومد. اونم لباس منو درآورد. دست بردم پشتش و قفل سوتینش رو باز کردم. سینههاش افتاد توی صورتم. شروع کردم به خوردن. الهام چنگ زد توی موهام و سرم رو به سینههاش فشار میداد و ناله میکرد و میگفت: بخور عزیزم. مال خودتن. منم ازش تعریف میکردم و قربون صدقهش میرفتم. گفتم: میخوای بازم مزه کیرمو بچشی؟ گفت: آره! میخوامش. بلندش کردم و شلوار و شورتم رو باهم کشیدم پایین لخت لخت شدم. خواست شروع کنه. دست بردم شلوار و شورت الهام رو هم پایین کشیدم. گفتم: حالا میچسبه! نشستم روی مبل. الهام جلوم زانو زد و حمله کرد به کیرم. گاهی با دندوناش اذیتم میکرد. ولی براش توضیح دادم چطور بخوره اونم همراهی میکرد. همزمان دوتا سینههاش رو میمالیدم. چند دقیقه بعد گفت: امیرعلی!! گفتم: جانم!! گفت: میخواممم! گفتم: مال خودته عزیزدلم! بیا بریم روی تخت. با پشت روی تخت دراز کشید و پاهاشو باز کرد. نشستم لای پاهاش و آروم آروم شروع کردم به لیسیدن کسش. خیس شده بود. با مهارت زبونم رو توی کسش میچرخوندم. نالههاش داشت بالا میرفت. گفتم: عزیزم آرومتر! ممکنه کسی صدات رو بشنوه. بیچاره دستش رو جلوی دهنش گذاشت. هنوز یک دقیقه نخورده بودم که گفت: طاقت ندارم بکن توش! دارم میمیرم. جلوش نشستم و با سر کیرم چند بار لای کسش بالا و پایین کردم تا کیرم خیس بشه. گفت: بکن دیگه امیرعلی! آروم فشارش دادم تا لذتش براش بیشتر بشه. یک دفعه دوتا پاش رو دور کمرم قفل کرد و منو به سمت خودش کشوند. کیرم تا ته رفت توی کسش. بی اختیار ولو شدم روی الهام. همزمان شروع کردم به مالیدن سینههاش و خوردن لبهاش. چند بار که تلمبه زدم با لرزش شدیدی ارضا شد. آب منم همزمان داشت میاومد. سریع کشیدم بیرون و روی شکمش خالی کردم و کنارش دراز کشیدم. الهام منو محکم بغل کرد و ازم تشکر کرد. گفت: اولین بار توی عمرم بود که اینقدر لذت بردم. یک ساعتی بیحال توی بغل هم بودیم. با صدای الهام به خودم اومدم. گفت: پاشو که باید برسیم به برنامه. باهم یه دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم رفتیم. عصر اون روز از خستگی خوابمون برد ولی شب هم تا صبح چند بار باهم سکس داشتیم که هربار برامون لذتبخش بود. روز بعدش بعد از برنامه به شهرمون برگشتیم. توی نه سال گذشته دیگه فرصت نشد باهم سکس کنیم ولی توی چتهامون همیشه اون دو روز رو یادآوری میکنیم و هربار میگیم یه روزی بازم کنار هم میخوابیم. به امید اون روز
خاطرهای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال ۹۴ یعنی نه سال پیش. من توی یه جشنواره شعر که اهواز برگزار میشد شرکت کرده و چندتا شعر ارسال کرده بودم. بعد از داوری باهام تماس گرفتن و برای حضور در اختتامیه دعوت شدم. عصر همون روز یه آقایی تماس گرفت و گفت: خانمم به جشنواره اهواز دعوت شده گفتن شما هم میرین، خواستم اگه اشکالی نداره همراهیشون کنین. با شنیدن این درخواست خیلی مؤدبانه قبول کردم و پرسیدم اگه بلیط اتوبوس نگرفتین من میگیرم. گفت اگه زحمتی نیست بگیرین حساب میکنیم.
عصر اون روز رفتم ترمینال که دوتا بلیط بگیرم. یه لحظه به سرم زد دو تا صندلی کنار هم بگیرم. آخه تمام شب توی مسیر بودیم. بلیطها رو برای آخرهفته تهیه کردم. یه پیام به آقاهه دادم که بلیط برای دو روز دیگه چهارشنبه ساعت ۸شب گرفتم. فردای اون روز یه پیامک از یه شماره ناشناس برام اومد؛ نوشته بود سلام الهام هستم، ممنون که زحمت بلیط اتوبوس رو کشیدین، نیم ساعت قبلش توی ترمینال میبینمتون.
تا عصر چهارشنبه هزار فکر و خیال به سرم زد. لحظه شماری میکردم الهام رو ببینم. بالاخره زمان موعود رسید. ساعت نزدیک ۸ شب بود که تلفنم زنگ خورد؛ الهام بود. گفت: من رسیدم ترمینال، کجا بیام؟ بهش آدرس تعاونی رو دادم. اومد. از دور که دیدمش انگار سنش از من بیشتر میزد. ولی اندام توپر و جذابش از زیر چادر هم معلوم بود. یه ساک دستش بود. جلو رفتم، سلام کردم و ساکش رو گرفتم و به سمت اتوبوس راهنماییش کردم. صورت خوشگلی داشت ولی حتی یه تار موهاش هم بیرون نبود. خیلی محجبه بود.
سوار که شدیم کنار جفت صندلی وایسادم بهش تعارف کردم کنار شیشه بشینه. اولش با تردید کمی مکث کرد. ولی بعدش نشست. منم ساک رو جلوی پاش گذاشتم و کنارش نشستم. چند دقیقهای توی سکوت و غرق در افکار خودمون بودیم. اتوبوس که حرکت کرد منم یخ سکوت رو شکستم و در مورد شعر و جشنواره و… سر صحبت رو باز کردم. اونم آروم آروم باهام گرم صحبت شد. پرسیدم راستی شوهرتون چهکارهست؟ با جوابش انگار برق سهفاز گرفتم. تمام نقشههام نقش برآب شد. فکر نمیکردم پاسدار باشه.
الهام خانم توی مسیر کمی سیب و پرتقال پوست گرفت و باهم خوردیم. یکی دو ساعت بعد دیدم چشماش رو بسته. دل رو به دریا زدم که امتحانش کنم. خودم رو به خواب زدم و آروم سرم رو گذاشتم روی شونهش. یک آن با گرمای بدنش کیرم سیخ شد. انگار توی خواب و بیداری بود. کمی خودش رو کنار کشید ولی منم که بهش لم داده بودم همراهش خم شدم. فکر کرد من خوابم پس بیخیال شد. احساس کردم خودشم خوشش اومده.
بیشتر مسافرا خوابیده بودن. کمی بعد به سمت الهام چرخیدم و سرم رو طوری روی شونهش گذاشتم که صورتم بالای سینهش بود. نرمی سینهش رو با صورتم حس میکردم. زانوهام هم به رونش چسبید.
بازم خودشو کمی جمع کرد و صدام زد: آقای …! ولی من خودم رو به خواب زده بودم و نفس عمیق میکشیدم.
کمکم الهام خانم هم وا داد. خودش رو بیشتر بهم چسبوند و پای چپش رو بالا آورد و گذاشت روی پام. وقتی این حرکت رو ازش دیدم حشرم بالا زد. با دوتا دستم بازوش رو گرفتم ولی همچنان خودم رو به خواب زده بودم. احساس کردم الهام داره به خودش پیچ و تاب میخوره. لرزش خفیفی توی بدنش به وجود اومده بود. یه لحظه صدای ناله ضعیفی رو توی گوشم شنیدم. بلافاصله بعد از ناله الهام صورتم رو بردم بالا و زیر گلوش رو بوسیدم. گفت: چکار میکنی؟! بازوش رو فشار دادم و گفتم: هیچی، بخواب! همزمان دست چپم رو گذاشتم روی سینهش. الهام شل شد. دیدم چادرش رو بلند کرد و کشید روی دوتامون. من که دیگه طاقت نداشتم از روی سینههاش سر خوردم و سرم رو گذاشتم روی پاهاش. اونم زیر چادر چنگ انداخت توی موهام. شروع کردم به نوازش رونهاش. کمی بعد دستم رو از روی شلوار رسوندم به کسش. واااای داغ بود و خیس. شلوارش رو خیس کرده بود. به خودم جرأت دادم و دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم. انگشتام رو از کناره شورتش رسوندم به کس تپلش. توی آسمونها بودم. بوی عطر کسش زیر چادر پخش و آبش سرازیر شده بود. وقتی شروع به مالیدن کسش کردم و دوتا انگشتم رو توش میچرخوندم به خودش میپیچید. یه دفعه لرزشش بیشتر شد و آب زیادی ریخت توی دستم. بعدشم وا رفت و بیحال شد. وقتی حالش بهتر شد سرم رو بلند کردم. پرسیدم حال کردی؟ گفت: ممنونم عالی بود. زیر چادر زیپم رو باز کردم و کیرم رو آزاد کردم. دست الهام رو کشیدم و گذاشتمش توی دستش. آروم توی گوشم گفت: عجب چیزی داری! گفتم: دوست داری بخوریش؟ با سر تأیید کرد. گفتم: حالا نوبت توئه. الهام سرش رو گذاشت روی پام و سر کیرم رو چند بار بوسید. بعد آروم آروم میکرد توی دهنش و درمیآورد و لیس میزد. احساس کردم آبم داره میاد. سرم رو آوردم پایین و آروم توی گوشش گفتم دارم میام. دیدم شروع کرد به مک زدم محکمتر. خالی شدم توی دهنش. اولش صدای عقش اومد ولی خودشو کنترل کرد و همهشو خورد. حدود نیم ساعت هردومون بیحال بودیم. کیرم توی دست الهام کمی شل شده بود ولی همچنان باهاش بازی میکرد.
وقتی نشست خودمون رو جمع و جور کردیم. درد دلهاش شروع شد. از زندگیش و شوهر متعصبش گفت. از اینکه شوهرش اهل سکس نیست و خیلی وقته نزدیکی نداشته گفت. خلاصه بهجز حدود یک ساعت که جفتمون خوابیدیم بقیه شب به صحبت گذشت. صبح زود رسیدیم اهواز. پیاده که شدیم شونه به شونه هم توی یه پارک قدم زدیم و روی یه نیمکت نشستیم. پارک خلوت بود. دست انداختم گردن الهام. صورتامون به هم نزدیک شد. یه لب طولانی از هم گرفتیم. توی اون هوای صبحگاهی چقدر چسبید. پاشدیم رفتیم باهم یه کلهپاچه زدیم و تاکسی گرفتیم به سمت محل جشنواره. برنامه دو روزه برگزار میشد. روز اول کارگاه و شعرخوانی و روز دوم اختتامیه بود. وقتی فرم پذیرش رو پر کردم در قسمت اسکان اسم الهام رو به عنوان همسرم نوشتم. مسئول پذیرش مدارک شناسایی خواست گفتم بهجز کارت ملی چیزی همراهمون نیست. اونم زیاد سخت نگرفت.
کلید یه سوئیت رو بهمون دادن که تا ساعت ۱۰ صبح استراحت کنیم. انگار دنیا رو بهم داده بودند. توی هال یه دست مبل و تلویزیون و یه یخچال کوچیک بود. یه اتاق خواب دوتخته هم داشت. در حمام توی اتاق خواب باز میشد. من و الهام یه لبخند معنادار به هم زدیم. چادرش رو گرفتم و به گیره آویزون کردم. خواستم مقنعهش رو دربیارم مقاومت کرد. اعتراض کردم و گفتم: عزیزم راحت باش! خودش مقنعه رو درآورد. واای که چه موهای بلوند خوشگلی داشت. کمکش دکمههای مانتوش رو باز کردم. زیرش یه تاپ مشکی پوشیده بود. منم لباس راحتی پوشیدم و اومدم روی مبل نشستم. اونم یه شلوار راحتی پوشید و خواست بشینه. دوتا دستام رو به نشونه بغل باز کردم. اومد سمتم. نشوندمش روی پام و سینههاش رو بوییدم. آهش بلند شد.دستام رو رسوندم زیر تاپش و شروع کردم به مالش شکم و پهلوهاش. همزمان از روی تاپ سینههاش رو به صورتم فشار میدادم و گردنش رو میبوسیدم. خودش پا شد دوتاپاش رو باز کرد و نشست روی پاهام. لبامون به هم قفل شد و زبون توی دهن همدیگه میچرخوندیم و لبها رو میخوردیم. تاپش رو بیرون کشیدم. گفتم: چه بدن سفیدی داری! خوشش اومد. اونم لباس منو درآورد. دست بردم پشتش و قفل سوتینش رو باز کردم. سینههاش افتاد توی صورتم. شروع کردم به خوردن. الهام چنگ زد توی موهام و سرم رو به سینههاش فشار میداد و ناله میکرد و میگفت: بخور عزیزم. مال خودتن. منم ازش تعریف میکردم و قربون صدقهش میرفتم. گفتم: میخوای بازم مزه کیرمو بچشی؟ گفت: آره! میخوامش. بلندش کردم و شلوار و شورتم رو باهم کشیدم پایین لخت لخت شدم. خواست شروع کنه. دست بردم شلوار و شورت الهام رو هم پایین کشیدم. گفتم: حالا میچسبه! نشستم روی مبل. الهام جلوم زانو زد و حمله کرد به کیرم. گاهی با دندوناش اذیتم میکرد. ولی براش توضیح دادم چطور بخوره اونم همراهی میکرد. همزمان دوتا سینههاش رو میمالیدم. چند دقیقه بعد گفت: امیرعلی!! گفتم: جانم!! گفت: میخواممم! گفتم: مال خودته عزیزدلم! بیا بریم روی تخت. با پشت روی تخت دراز کشید و پاهاشو باز کرد. نشستم لای پاهاش و آروم آروم شروع کردم به لیسیدن کسش. خیس شده بود. با مهارت زبونم رو توی کسش میچرخوندم. نالههاش داشت بالا میرفت. گفتم: عزیزم آرومتر! ممکنه کسی صدات رو بشنوه. بیچاره دستش رو جلوی دهنش گذاشت. هنوز یک دقیقه نخورده بودم که گفت: طاقت ندارم بکن توش! دارم میمیرم. جلوش نشستم و با سر کیرم چند بار لای کسش بالا و پایین کردم تا کیرم خیس بشه. گفت: بکن دیگه امیرعلی! آروم فشارش دادم تا لذتش براش بیشتر بشه. یک دفعه دوتا پاش رو دور کمرم قفل کرد و منو به سمت خودش کشوند. کیرم تا ته رفت توی کسش. بی اختیار ولو شدم روی الهام. همزمان شروع کردم به مالیدن سینههاش و خوردن لبهاش. چند بار که تلمبه زدم با لرزش شدیدی ارضا شد. آب منم همزمان داشت میاومد. سریع کشیدم بیرون و روی شکمش خالی کردم و کنارش دراز کشیدم. الهام منو محکم بغل کرد و ازم تشکر کرد. گفت: اولین بار توی عمرم بود که اینقدر لذت بردم. یک ساعتی بیحال توی بغل هم بودیم. با صدای الهام به خودم اومدم. گفت: پاشو که باید برسیم به برنامه. باهم یه دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم رفتیم. عصر اون روز از خستگی خوابمون برد ولی شب هم تا صبح چند بار باهم سکس داشتیم که هربار برامون لذتبخش بود. روز بعدش بعد از برنامه به شهرمون برگشتیم. توی نه سال گذشته دیگه فرصت نشد باهم سکس کنیم ولی توی چتهامون همیشه اون دو روز رو یادآوری میکنیم و هربار میگیم یه روزی بازم کنار هم میخوابیم. به امید اون روز
نوشته: امیرعلی
26 پاسخ به “سفر اهواز با زن متاهل”
خیالبافی و فانتزی خوبی بود ولی یک درصد منطق نمیپذیره که واقعی باشه، طرف پاسدار باادعای تعصب و مذهب بعد ندیده و ناشناخته زنگ بزنه یه مرد غریبه (شماره تو از کجا داشت) بگه برا زن من بلیط بگیر و زنشو بنشونه و بده دست یه مرد غریبه در سفر راه دور و شب و… اونم شوهری که خود زنه میگفت متعصبه، بگو میخوام فانتزی بگم بچه جون، برو خجالت بکش شاعر جون…
تکراری بود فک کنم
از محالاتهکه یه پاسدار بگرده شماره یه مرد غریبه رو پیدا کنه و بهش بگه زنم رو توی سفر همراهی کناونم هم یه پاسدار تعصبیپس کمتر کصشر تفت بده
پاسدارها فول کپی آخوندا هستن تو کسکشی احتمال زیاد تو رو با زنش سرگرم کرده از اون طرف رفته سراغ خانمت اگه زرنگ بودی برگشتنی باید سایز کون زنت رو کولیس میزدی
اگه از اول گفته بودی داری مخیلاتت رو مینویسی نمره بیست را بهت میدادم.اما چون مثل همه داستان ها که اولش تلاش میکنن واقعی بودن صحنه و اندام ایده آل خودشون رو به تصویر بکشن امتیاز داستانت میاد پایین
خیلی بی عرضه ای که نه ساله ی مکان جور نکردی. بماند که خیال است و بافتنی. ولی تخیلی جا جور میکردی و بارها میکردیش 🤭
چه جقیه خوش ذوقی داریم شاعر نویسنده بکن خوبی براش دست بزنید
داستان زیبایی بود
کیرم؛توکوس وکون الهامت.
نظر خاصی ندارم
متجلق وحده
اگزوز اتوبوس تو کون آدم دروغگوچی فک کردی احمق
آخه احمق پاسدارها خودشون ختم این کارهان بعد توی شاعر رفتی ندیده و نشناخته زنش نیم ساعته بهت پا دادنادان برای زدن مخ زن پاسدار حداقل باید یکسال کون بدی خخ
ساقی محلتون خیلی کارش درسته با این نمونه کارش حتما شماره ساقی بزار اینجا ثواب داره خیلیا دعات خواهند کرد
به احتمال بسیار قوی یه پاسداری سر برنامه ای یا چیزی مچتو گرفته و توی بازداشتگاه یه بلایی سرت اومده که از پاسدارها کینه داری والا نه پاسدار و نه حتی یه ادم بیغیرتی مثل تو ناموسش را نمیده دست یه متوهم مجلوغ اونم نشناخته .دیوث بازی خودتو به حساب پاسدارها نگذار
اسم داستان عوض کردی لامصب و دوباره گذاشتیش😊😂😅
خیلی کس و شعر بود
خو کونی معلومه اون سپاهی کونت گذاشتهاخه اگه یارو این قد متعصب بود ریده بودبزاره با توبیاد یا بخواد بگه تو براش بلیط بگیریکیر مسلمو ام ابول توکونت که دیگه الکی نگی
شعر بگو شاعر بشی در کون دادن ماهر بشی
شاعروازاین غلطا همون کشکی کشکی یارو زنشو سپرد تو بکنی؟عجب مرد شریفی حتم دارم تو همدانی رو یه ابادانی گاییده لاف بودنش درت اثر کرده
تکراری بود
😕اولا کدوم خری زنشو میده یه مرد غریبه ببره؟اصلا به اشناهم نمیگه.این قسمتش ضایع بود.
مگه میشه؟ مگه داریم؟ شوهر متعصب اونم بوق بود
تخیل!!
من که متاهلم و پاسدار و متعصب نیستم هیچوقت به یه مرد غریبه نمیگم برای زنم بلیط بگیرو همراهیش کن بعد اون طرف مگه مغز خر خورده که خودش نیاد و زنشو تنها بفرسته به یه شهر دیگه و حتی نیاد ترمینال ببینه زنش کجا میره و کنار کی میشینه .خوب اینها همش تخیلاته و الا یک زن به صرف نشستن کنار یک مرد اونم تو اتوبوس نمیاد براش ساک بزنه و از همه تخیلی تر آب اونرو هم بخورهیعنی کصشعر پشت کصشعر
با یه کارت ملی راحت بهتون اتاق دادن. ما هم باور کردیم