با سلام و احترام به کاربران عزیز
امیدوارم حالتون خوب باشه
داستان «ناقوس نیلوفر» خدمتتون تقدیم میشه. لازم میدونم چند کلمه ای درباره این داستان توضیح بدم. این داستان، یک داستان همجنسگرایانه و دارای فضایی بسیار احساسی و عاشقانه (و البته غمانگیز) است.
این داستان، داستان عشقه. نه شهوت! بنابراین اگر انتظار داستان جنسی سه دقیقه ای دارید، این داستان، انتظار شما رو برآورده نمیکنه.
متذکر میشم که این داستان، طولانی خواهد بود.در نهایت امیدوارم که نهایت لذت رو ببرید و از اینکه با نظرات و لایک های ارزشمندتون، حمایت میکنید، پیشاپیش متشکرم❤️
«برای عشقی که نماند و پر کشید
و نیلوفر ها در فراق او ناقوس زدند…🥀»
.
.
.
برف بود و سرما…
سرمایی ناجوانمردانه…
زمستان بود…
زمستانی که جز خاطرات محو تو ، دلم گرم هیچ دلخوشی ای نبود…
دلم اسیر آرزو های محال و میعادگاه زخم و درد بود. زخمی جانسوز و دردی جانکاه…
روبرویم سراب بود…
و پشت سرم،خاطرات…
.
.
یقه پالتوم رو صاف کردم، گره شال گردنم رو محکم و دستای یخ زده ام رو داخل جیب های پالتوم کردم. برف، همه جا رو سفیدپوش کرده. همه، کوچیک و بزرگ، دختر و پسر، پیر و جوون،خوشحالن و من غمگین…
بلور های ریز برف، به شیشه های عینکم میخوردن و آب میشدن. ایستادم… دست بردم سمت جیب داخل پالتوم. دستمال عینکم رو از جیبم برداشتم. عینکم رو از روی صورتم برداشتم و شیشه هاش رو با دستمال ، تمیز کردم. نیم نگاهی به شیشه هاش انداختم و مجددا به صورتم زدم و در حالی که روی بینیم تنظیمش میکردم ، به راه رفتن ادامه دادم. بی هدف، کوچه ها رو از پی کوچه ها و خیابان ها رو از پی خیابان ها میگذروندم… به دنبال هیچ و دلخوش به هیچ…
صدای گریه دختر بچه ای که پشت شیشه اسباب بازی فروشی، ملتمسانه از مادرش عروسکی رو میخواست، باعث شد سرم رو بالا بیارم. دخترکی با کاپشن زرد که با گریه از جلوی شیشه اسباب بازی فروشی کنار میرفت.رفتم سمت اسباب بازی فروشی. نگاهم رو روی اسباب بازی های مختلف چرخوندم. ماشین فلزی ها، ربات ها، عروسک های چوبی و پارچه ای، لگو های جورواجور، بازی های فکری، فرفره های چوبی. فرفره های چوبی… خاطرات… باز خاطرات تو به ذهنم هجوم آورد. خاطره روزی به خصوص. روزی که فرفره ای چوبی با طرح خیلی قشنگی رو گذاشتی کف دستم. چه احساس خوبی داشتم. چون تو رو داشتم. و تو من رو… برای هم بودیم… از آن هم… تنها دلخوشیم بودی، زمانی که هیچی نبودم ، جز پسری بی کس و یتیم. اما حالا… حالا هم بی کس و یتیم.دیگه دلخوشی ای هم ندارم. چون تو رو ندارم…
سرم رو پایین انداختم و در اسباب بازی فروشی رو هل دادم. سلام آرومی دادم و به سمت قفسه ای رفتم که پر بود از فرفره های چوبی مختلف. تک تکشون رو از نظر گذروندم. به یکی اما خیره شدم… یکی که خیلی شبیه همونی بود که تو بهم دادی. فیروزه ای رنگ و براق. بر داشتمش. بهش خیره شدم. لمسش کردم. به سمت بینیم گرفتم و بو کردم. نه…رایحه تو رو نمیداد. ولی فرفره ای که تو بهم داده بودی، سرشار از عطر تو بود… فرفره رو به سمت فروشنده مسن گرفتم و قیمت رو پرسیدم
+هفتاد هزار تومن پسرم. دست سازه
کارتم رو به سمتش دراز کردم و هزینه رو حساب کردم .فرفره رو داخل جیب داخلی پالتوم انداختم. از مغازه بیرون زدم. صدای گریه… گریه دختربچه. همون دختری که عروسک میخواست. مکث کردم.فکری به ذهنم رسید. برگشتم داخل مغازه، اینبار به سمت قفسه عروسک های پارچه ای رفتم. عروسک خرسی نسبتا کوچکی رو برداشتم به سمت فروشنده رفتم. قیمت رو ازش پرسیدم
+ناقابله! ۲۱۰ هزار تومن
مجدد کارتم رو به سمتش دراز کردم. بعد از حساب کردن اون عروسک ، از مغازه اومدم بیرون. سمت چپم رو نگاه انداختم. دختر بچه و مادرش روی نیمکتی نشسته بودن. دختربچه آروم و بیصدا نشسته بود و پاهای کوچیکش رو تکون میداد. اخم کرده بود. مادرش با مهربونی سعی میکرد از دلش در بیاره. رفتم نزدیکشون
+پریا جون. مامان! کیف پولم رو یادم رفته بیارم. دفعه بعد که اومدیم، میخرم واست. قول میدم!
-نمیخوااام! باهات قهلم(قهرم)!
رفتم جلوشون ایستادم. عروسک رو از زیر پالتوم درآوردم و به سمت دخترک گرفتم. دختر کوچولو، با خوشحالی به عروسک دستم نگاه کرد، بعد به مادرش نیم نگاهی انداخت
-بفرما خانوم کوچولو. دوستش داری؟
+آقا پسر ببخشید… ولی آخه
-بفرمایید
+خیلی ممنون ازتون، ولی چرا زحمت کشیدین؟
-یه هدیه است. همین…
+آخه من شرمنده میشم اینطور
-نه. فقط لطفا یه فاتحه بفرستین، ممنون میشم
+خدا حفظت کنه آقا پسر. دستت درد نکنه. خدا امواتتم بیامرزه
+مرسی عمو!
دستم رو بردم سمت صورتش و لپ سرد و گل انداخته اش رو ناز کردم. چه پوست لطیفی داشت…
-خواهش میکنم کوچولو. خدانگهدار
+خداحافظ آقا پسر. بازم ممنون
سرم رو پایین انداختم و راهم رو کج کردم و رفتم. میخواستم پیاده بیام تا برسم پیش تو …
حین قدم زدن، به مغازه های جورواجور نگاه میکردم. لباس فروشی ها، کتابفروشی ها، کافه ها، کافه هایی که پر بود از آدم…آدمایی که پشت میز نشسته بودن و عاشقانه به هم نگاه میکردن و با هم صحبت میکردن. حتما راز دلشون رو بیان میکردن. مثل من… یادته منم اولین بار، سِرّ دلم رو بهت گفتم؟ و تو با چشمای آبی رنگ مسحور کننده ات، به لبام نگاه میکردی… شاید میخواستی قبل اینکه گوشهات بشنوه، حرفهام رو از لبم لب خوانی کنی.واکنشت به حرف دلم، یک لبخند بود. لبخندی دلگرم کننده… دستام رو گرفتی و بردی سمت صورتت. بوسه ای روی دستام زدی و بعد گذاشتی روی چشمات… و من… من تمام این مدت، عاشقانه بهت نگاه میکردم…
رسیدم به گلفروشی تا به رسم این چند وقت، گل برات بگیرم.گل رز قرمز. گلی که خودم عاشقشم و میدونم تو هم دوست داری. آخه گفته بودی هر چی که من دوست داشته باشم، تو هم دوست داری. یادته؟ به گل های جورواجور نگاه انداختم. گل های زیبا. گل هایی که موسیقی زمزمه وار خاک زمین ان. دو تا شاخه گل رز برداشتم. همون همیشگی
+آقا پسر ببخشید فضولی میکنم…این گل ها رو برای کسی می بری؟ یا برای سوگواریه؟
به سمت صاحب صدا برگشتم. خانم نسبتا جوانی که اکثرا توی گل فروشی می نشست. به نظرم با گلفروش نسبتی داشت. با صدایی آروم پاسخ دادم:
-نه. برای کسی میبرم
+آهان. ببخشید فضولی کردم. آخه نزدیک یکسال هست که هر سه شنبه ، میای و فقط یه نوع گل سفارش میدی…حقیقتا برام سوال شد.
-بله. چون باهاش عهد کردم… گل رز دوست داره
+اممم…باهاش؟؟ کی؟
لحظه ای مکث کردم…
-همون عزیزی که گل ها رو براش می برم.
+آا…آهان. ببخشید .من که نمیشناسمش، ولی خوشا بهش که کسی مثل تو رو داره.
نتونستم بگم که اون کس، عشقم بود و حالا …
گل ها رو حساب کردم و زدم بیرون. گل ها رو جوری تو دستم گرفته بودم که نمیخواستم آسیبی ببینن. سرعت پاهام رو بیشتر کردم تا زودتر برسم پیش تو .
رسیدم… با حالی غمزده وارد محوطه شدم. دوباره همون جاذبه. جاذبه ای که من رو به سمتت میکشوند. چند دقیقه بعد، رسیدم بالا سرت. نشستم. دستهامو بر سینه سردت کشیدم. سینه سنگی و بی جان…
«سهیل آریان مهر»
گل ها رو گذاشتم کنارت…
در بطری گلاب رو باز کردم شروع کردم به ریختن روی… روی… سنگ قبر… سنگ قبر تو
امروز سالگرد روزیه که منو تنها گذاشتی سهیل. یکسال گذشت… یکسال هست که دلتنگی های غروب را با بودن در کنار مزارت، سپری می کنم … اگر میشد با گریه، تو رو برگردونم پیش خودم، تمام راه رو گریه میکردم، خیابان به خیابان گریه میکردم، رو به آسمون گریه میکردم و
به هر بهانه ای گریه میکردم…
اما افسوس… افسوس که شدنی نیست.
دست کشیدم روی سنگ قبر. سرد بود… سرد تر از دستان من. آهی کشیدم. آهی پر از درد… پر از نفرت… نفرت از دنیا. دنیای بی رحم… که عزیزان دلم رو ازم ربود و غم عالم رو روی دلم تلنبار کرد. خم شدم و تصویرت رو روی سنگ قبر، بوسیدم. سهیل… سهیل من…کجایی که ببینی حالم رو؟ حال نزارم رو؟؟ کجایی که بپرسی از روزگارم؟؟ روزگاری که با بی رحمی تمام با من تا کرد. کجایی که منو تو آغوش گرم و پر مهرت بگیری؟ آغوشی که زمانی مأمن امن من بود. زمانی که همین آغوش هات، باشکوه ترین لحظه های زندگیم بود. اما نیستی… نیستی سهیل… و من محکومم. محکومم به تحمل فراق تو. و عزای نبودنت رو در مرثیه ای غریبانه، در دلم تحمل میکنم…در حالی که پیشونیم رو به سنگ چسبوندم، بیصدا و غریبانه گریه میکنم. گریه میکنم تا بلکه ذره ای آروم بشم. قلبم برای تحمل این رنج، این عزا، خیلی جوون بود. من هنوز دهه دوم زندگیم رو از سر نگذروندم… پروردگار من! این تاوان کدوم کار اشتباهم بود؟؟ جز این بود که همیشه به یگانگیت اعتقاد داشتم؟؟هرچی داشتم رو از تو میدونستم. چرا ازم گرفتیشون؟؟ در ازای گرفتن عزیزترین کسانم، چه چیزی رو قراره بهم عطا کنی؟ به چی دلخوش باشم؟
ناگاه یاد چیزی افتادم.دست بردم داخل جیب پالتوم. فرفره چوبی رو برداشتم. تو دستم گرفتمش. به طرح قشنگی که روش نقش بسته بود خیره شدم. خیلی شبیه همونی بود که بهم داده بودی سهیل! فرفره رو گذاشتم روی سنگ قبر. چرخوندمش… خیره شدم به چرخیدنش. بعد از چند ثانیه ، از چرخش ایستاد. دوباره چرخوندمش. و اینکار رو بار ها و بارها تکرار کردم. شاید ده بار، شایدم بیشتر.
احسان! ببین! ببین چه قشنگ میچرخه! میبینی؟؟ …چرا دیگه جوابم رو نمیدی؟ چرا جوابم رو نمیدی؟؟ غمگینی؟ ازم ناراحتی؟
نه! غمگین نیستی… ناراحت هم نیستی… تو پروانه شدی… در پیله سکوت مرگ، پروانه شدی.
گیج بودم. حالم خوش نبود… خواستم بلند شم که چشمم افتاد به فرفره ای که روی سنگ بود. خواستم بردارم. اما… اما میذارم بمونه. میزارم بمونه پیشت…
از نیمکتی که کنارم بود، گرفتم و بلند شدم. سعی کردم از بین سنگ قبر ها راه برم. به نام های بیشمار حک شده نگاه میکردم. بعضی پیر، بعضی خیلی جوون. به یاد حرف مرحوم ابتهاج افتادم. آه از آن رفتگان بی برگشت…
از بهشت زهرا خارج شدم. توان راه رفتن نداشتم. به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و نشستم. کنارم دختر و پسری تقریبا همسن من نشسته بودن و با صدای نسبتا بلندی حرف میزدن
+دفعه قبلی رفتیم سینما… بریم یه جای دیگه
-کجا خب شبنم؟؟ کافه هم…
+نه بابا کافه نه! خیلی رفتیم… حامد؟ بریم بام تهران؟؟
-بام؟ آره خوبه. بریم. فردا شب بریم
+میتونیم سر راه یه سر هم به…
خاطرات… باز هم خاطرات… خاطره روزی که دوتایی روی نیمکت نشسته بودیم. دستم رو تو دستت گرفته بودی و نوازش میکردی و من مملو از احساسات خوب بودم. بهم گفتی بریم بام تهران. یادمه تردید داشتم. اما تو با مهربانی بهم نگاه کردی و گفتی جای خیلی قشنگیه. شب بریم کافه، بعدش هم میریم بام تهران. و من از این پیشنهاد، هیجان زده شدم و لبخند بزرگی روی لبم نقش بست. لبخندی که واکنش مهربانانه و عاشقانه تو رو به دنبال داشت. یک بوسه شیرین و حس برانگیز… بوسه ای روی لبم. من هم بی تفاوت نسبت به اطراف ، گونه و لبات رو غرق در بوسه کردم. اما ناگهان به خودم اومدم. ترسیدم که نکنه یه وقت کسی ما رو ببینه.
+نترس! کسی اینجا نیست .خیلی خلوته
-ریسکه! بیا بریم تو ماشین. خیلی وقت هم هست که نشستیم اینجا. یکمم سردم شده
+باشه عزیزم. بریم. هر طور راحتی
و تو دستامو ول نمیکردی. اهمیتی به حرف و حدیث بقیه نمیدادی. همچنان که دست هم رو گرفته بودیم، به سمت ماشین پیاده روی کردیم. تو مسیر، برام شعری خوندی. شعری که خودت خیلی دوستش داشتی و برام خوندی.
«فهم عاقل را به عاشق راه نیست
هر چه گویم باز میگویی که چیست ؟
باید اول ترک هوشیاری کنی
عشق را در خویشتن جاری کنی
یادمه گفتی این شعر، مصداق بارز منه. و من متعجبانه پرسیدم چرا؟ و تو گفتی:
« چون من هم تمام هوشیاریم رو فدای یک لحظه بغل کردنت کردم»
و من،ذوق زده دستت رو که توی دستم بود، فشار دادم و محو چشمان قشنگت شدم.
چشمات، بی کران بود، مثل دریا…
بی انتها بود، مثل آسمان شب…
و بی همتا بود، مثل ماه…
همچنان که راه میرفتم،یهو پای چپم تیر کشید. دیگه توان راه رفتن نداشتم. دیگه نه… از شدت درد پام، نفسم رو تو سینه حبس کردم. چند متر جلوتر، کافه ای رو دیدم. با سختی و تحمل درد،خودمو به کافه رسوندم و وارد شدم. به دور و اطراف نگاه کردم. توجهم به یک میز که گوشه کافه و رو به پنجره بود، جلب شد. جای مناسبی برای آدم تک و تنهایی مثل من بود. رفتم و پشت میز نشستم. پام رو آروم صاف کردم و یک ذره ماساژ دادم… چند لحظه بعد پیشخدمت جلوی میزم ظاهر شد.
+خوش آمدید. منو خدمت شما
با صدایی آروم و در حالی که به گلدون گل سرخ روی میزم خیره شده بودم، گفتم:
-نیازی به منو نیست. یک چای لطف کنید
+ببخشید؟ متوجه نشدم چی فرمودید
نگاهم رو از گل گرفتم و به پیشخدمت نگاه کردم. سعی کردم صدام رو بلندتر کنم:
- منو نیاز نیست. لطفا یه چای بیارید
+آهان چشم. همراهش کیک هم میل دارید؟ باقلوا هم داریم
باقلوا…عاشق باقلوا بودی. خیلی دوست داشتی. همیشه بعد از خوردن باقلوا، نوک انگشت هاتو هم میمکیدی. یادته یبار که من باقلوا رو با دست خوردم و دستم چسبونکی شده بود، تو انگشتم رو مکیدی و باعث تعجب من شدی؟ بعدش جفتمون خندمون گرفت…
+آقا؟
-بَ…بله؟
+عرض کردم کیک یا باقلوا میل دارید همراه چای؟
-اممم. بَ… بله. لطفا یه باقلوا بیارید همراهش
+چشم
-متشکرم
به محض اینکه پیشخدمت از میزم دور شد، دوباره به گل سرخ روی میزم خیره شدم. دو شاخه گل سرخ خیلی قشنگ که توی گلدون کوچیکی به رنگ یاسی با خطهای قرمز جا گرفته بودن. دست بردم به سمتشون و گلبرگ های لطیف شون رو با احتیاط نوازش کردم. نگاهم به تابلویی افتاد که روی دیوار رو به روم بود. متنی پررنگ روش نوشته شده بود.
«زندگی باید کرد
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد…»
زندگی…چطور زندگی کنم؟؟ زندگی که ای جز محنت روزافزون ، آورده دیگه ای برام نداشته. تمام زندگانی این روزای من، خلاصه میشه در اشک هایی که میریزم . خلاصه میشه در دلم. دل شکسته ام… دلی شکسته که صداش، نوای سکوتیست که اگر تلنگری بهش وارد بشه، تبدیل به انفجار میشه. انفجاری از زخم هایی خونین و ملال آور… کاش میشد من هم بمیرم. شاید این درد ها، با خواب ابدیم به فراموشی سپرده میشد. شاید دل شکسته ام، با خواب ، همدم و هم آغوش بشه…
+بفرمایید آقا پسر
-ممنونم.
به فنجون چاییم نگاه کردم. دستامو دو طرف فنجون گرفتم. داغ بود… دستامو کشیدم عقب. به بخار چای داغ خیره شدم… انگار سکانس هایی از دوران خوش زندگانیم، در بخار داغ چای، جاری ان.
خاطرات… باز هجوم خاطرات… خاطراتی که یک روز خاطره نبودن، زندگی بودن… اما افسوس. افسوس که زندگی رو از دست دادم. جوانمرگ شدم.
یک دنیا غم ، یک عالمه بغض ، یک دل شکسته و بی نهایت خاطره، کافیست برای جوانمرگ شدن من…
.
.
.
+آراز؟ مامان جان؟ بیا شام. اشکان شما هم بیا
-اووومدم مامان
کتابم رو بستم و از روی تختم بلند شدم. به سمت در رفتم. در رو که باز کردم، با اشکان مواجه شدم که پشت در اتاقم ایستاده بود. جا خوردم
-با…با من کاری داشتی؟
اشکان با نگاهی بی تفاوت، با صدایی آروم گفت:
- چسب زخم بده اگه داری
-چسب زخم؟ - آره چسب زخم! …چیه؟؟ چرا ماتت برده؟؟
-هی… هیچ. بذار داخل کیفم رو ببینم. شاید داشته باشم.
رومو ازش برگردونم و رفتم اتاقم. کیفم رو برداشتم و زیپ جلوییش رو باز کردم. از اینکه دیدم چسب زخم دارم، خوشحال شدم. چون اگر میگفتم ندارم، معلوم نبود چه واکنشی نشون بده و چه بد و بیراه هایی تو دلش نثارم کنه.
چسب زخم رو به سمتش گرفتم:
-بفرم…
در حرکتی ناگهانی، چسب رو از دستم گرفت و بدون هیچ حرفی چسب رو باز کرد و روی زخم انگشت شصتش گذاشت. بعد بدون نگاه به من، پله ها رو به سمت پایین رفت. من هم بعد از چند ثانیه درنگ، رفتم طبقه پایین. مامان سفره شام رو به زیبایی تمام چیده بود. شام خورشت کرفس بود که من عاشقش بودم.
+آراز پسرم بشین.
با صدای عباس، پدرخوانده ام به خودم اومدم. هفت ماه از ازدواج مامان با عباس میگذشت. در تمام این هفت ماه، عباس جز محبت ، به من و مادرم نکرده بود. من هم بهش احترام میذاشتم. هر چند که یک بار هم «بابا» صداش نکردم. چون نبود. بابام نبود. بابای خودم، گوشه ای از این کره خاکی، بدون اینکه ما اطلاعی ازش داشته باشیم، در حال زندگی بود. یعنی امیدوار بودم که زنده باشه. وقتی ۱۵ سالم بود، یک شبه بابام غیبش زد. صبح که از خواب پا شدیم، دیدیم بابا نیست. چیزی از وسایلش رو بر نداشته بود. جز کیف سامسونت چرمی مشکیش. دیگه هیچی با خودش نبرده بود. شب قبلش، بین مامان و بابا جر و بحث شدیدی در گرفته بود. بخاطر اشتباهات بابا. بخاطر طلب های بیشماری که از سر بی فکری، به این و اون داشت. وضعمون خیلی خراب بود. خونه خودمون رو از چنگمون گرفته بودن و یک هفته از مهلت یک ماهه تخلیه خونه مونده بود. همگی مستأصل و مضطرب، در پی راه چاره ای بودیم. خونه ای نتونسته بودیم پیدا کنیم. اما بابا… من و مامان رو با بی رحمی تمام ول کرد و رفت. رفت جایی که نه میدونستم کجاست،نه میخواستم بدونم که کجاست… من و مامان یک هفته تمام، از این املاکی به اون املاکی گشته بودیم تا بلکه بتونیم با یک ذره پولی که داشتیم، خونه ای رو پیدا کنیم. بعد از کلی تلاش و دوندگی، خونه ای کوچیک و قدیمی رو توی یکی از محلات جنوب تهران پیدا کردیم. از خونه خودمون خیلی کوچیک تر بود. اما خب… چاره ای نبود. مجبور بودیم. دو سال تمام، با سختی و مشقت تو اون خونه زندگی کردیم. تنها درآمد ما، پولی بود که مامان از کار کردن توی یه کارگاه تولیدی لباس و درست کردن ترشی و رب به دست می آورد. بیچاره مامان. خیلی سختی کشید. خیلی… شب و روزش رو گم کرده بود. تمام تلاشش رو کرد تا من بزرگ بشم. اما بعد از دو سال سختی، اتفاقی عباس رفیعی رو ملاقات کردیم. عباس یکی از طلبکاران بابا بود. طلب زیادی هم از بابا داشت. یکبار از حرفهای مامان متوجه شدم که عباس و بابا، در زمان دانشگاه ، دوستان صمیمی ای بودن و هر دو خواستگار و خواهان مامان. اما در نهایت بابا و مامان ازدواج میکنن و عباس، دوستیش رو با بابا قطع میکنه و به نوعی از خانواده ما کینه به دل میگیره. اما بعد از رفتن بابا و گذشت اون دو سال سخت و کذایی، عباس دلش برامون سوخت. بهمون کمک کرد. قول داد ازمون حمایت میکنه و زیر بال و پرمون رو میگیره. اما به یک شرط. ازدواج با مامان. من نظری در این باره نداشتم. یعنی نه مخالف بودم، نه موافق. چون میدیدم مامانم رو که مثل شمع داره آب میره. بنابراین حاضر بودم تن به هر کاری بدم که مامانم رو به راه باشه. و این وصلت صورت گرفت. آمنه خانم، زن عباس چند سال پیش به خاطر سرطان فوت کرده بود و عباس و پسرش،. یعنی اشکان تنها زندگی میکردن. از همون روز اول ازدواج مامان و عباس، اشکان با ما لج افتاده بود. احترام مادرم رو تا حدی نگه می داشت، اما به عمد به من بی توجهی میکرد، بد و بیراه میگفت. عادت کردن به این موضوع، برام سخت و زجرآور بود.
+خب بکشین غذا رو. عباس اول شما بکش، بعد بده بچه ها
-چشم ثریا خانم
مامانم و عباس به هم لبخندی زدن. هر چند این ازدواج ، مصلحتی بود و برای فرار از بدبختیمون، اما نمیشد انکار کرد که علاقه ای وجود نداشت…
+خب من کشیدم. بشقابت رو بده من ثریا خانم
-دست شما درد نکنه
بعد از کشیدن غذای مامان، عباس دیس رو به سمت ما داد. ما هم غذامون رو کشیدیم و مشغول خوردن غذا شدیم. چند دقیقه ای بدون صحبت خاصی گذشت. زیر چشمی نگاهی به اشکان انداختم. با غذاش بازی میکرد و ظاهرا اشتهای زیادی نداشت. مادرم گفت:
+اشکان جان. شما کرفس دوست نداری؟ - چرا ممنون. میخورم. الان اشتهام کمه
+هر چقدر میتونی بخور عزیزم - چشم
بعد از گذشت چند دقیقه، عباس که غذاش تموم شده بود، الهی شکری گفت و از مامان تشکر کرد. بعد با دستمال، دور دهانش رو تمیز کرد و با صدای رسایی، خبری رو بهمون اعلام کرد:
+اشکان و آراز! حواستون به من باشه. من و ثریا قراره سه چهار روزی رو بریم مشهد برای زیارت. این اولین سفر ما خواهد بود. ایشالا آخر سال هم یبار با هم میریم. از فردا میگم یه خدمتکار بیاد تا کارهای خونه و آشپزی رو انجام بده. شما هم این چند روز حواستون به خودتون و به همدیگه باشه. میخوایم فردا صبح راه بیوفتیم
-چشم. به سلامتی
اشکان اما لب باز نکرد. با اخم نیم نگاهی به من انداخت.
+پسرم اشکان؟ چرا چیزی نمیگی؟ - امم…خُ…خب به سلامت. نگران خونه نباشین
مادرم به من اشاره کرد و رو به اشکان گفت:
+اشکان جان. شما مثل برادر بزرگتر آراز هستی. همونطور که آراز به شما احترام میذاره، شما هم براش برادری کن. باشه پسرم؟
اشکان با تردید و با لحنی اجبارگونه، جواب داد:
+چشم ثریا خانم. حواسم هست
بعد از جمع کردن میز شام و قدری تماشای تلویزیون ، به اتاقم رفتم. صفحه گوشیم رو روشن کردم. حامی بهم پیام داده بود. حامی پسری بود که توی اپ دوستیابی، باهاش آشنا شده بودم، اما تا حالا فرصت نشده بود همو حضوری ببینیم. پسر خوب و مودبی بود. یکبار هم عکس چهره اش رو برام فرستاده بود. چهره قشنگی داشت با چشمانی نسبتا درشت و دماغی نازک. درکل چهره اش به دلم نشسته بود. چیزی که برام جالب بود، واکنش حامی به عکس چهره من بود. میگفت خیلی خوش چهره هستم و چشمای عسلی رنگم، اولین چیزی بود که توجهش رو جلب کرده. میگفت چشمات، خیلی خاصه
صفحه چت رو باز کردم و پیامش رو سین زدم
+«سلام عشقم. حالت خوبه؟»
-«سلام ممنون خوبم. تو خوب هستی؟»
دو دقیقه نشد که پیامم رو سین زد
+«مرسی عشقم. شام خوردی؟»
-«آره تو چطور؟»
+«منم همینطور. میگم میخوای فردا هم رو ببینیم؟»
شوکه شدم. فردا؟؟؟ چرا؟ البته حق داشت. تقریبا چهار ماهی بود که با هم آشنا شده بودیم. بنابراین طبیعی بود مطرح کردن این درخواست. اما خب… من آدم درونگرایی بودم و ارتباط غیرحضوری رو ترجیح میدادم به حضوری. ولی نمیشد که همش چت بازی. بنابراین قبول کردم
-«باشه موافقم. کجا؟»
+«من یه کافه خیلی خوب دور و بر انقلاب میشناسم. به جفتمون هم نسبتا نزدیکه. موافقی؟»
-«باشه خیلی هم خوب. چه ساعتی؟»
+«ساعت ۵ عصر خوبه؟»
-«آره خوبه ممنون.»
+«باشه عشقم. پس فردا میبینمت»
-«پس فردا؟؟ تو که گفتی فردا»
+«😂😂😂 نه منظورم این بود که پس، فردا هم رو میبینیم. بنابراین فردا همو میبینیم»
از گیج بازی خودم، خندم گرفته بود
-«آهان 🤦🏻♂️😅 »
+«جیگرتو! مزاحمت نشم عزیزم»
-«مراحمی ممنون. فردا میبینمت.»
+«قربونت. فعلا خدانگهدار و شب بخیر »
-«شب بخیر »
+«💓»
-«❤️»
گوشیم رو گذاشتم کنار و رفتم پذیرایی، مامان و عباس، مشغول جمع کردن وسایل و لباس برای سفر بودن. مزاحمشون نشدم. کم کم داشت وقت خوابم می رسید. رفتم آشپزخونه، زیر کتری رو روشن کردم. میخواستم یه دمنوشی چیزی بخورم. رفتم اتاقم و چند دقیقه مشغول ور رفتن با گوشیم شدم. صدای جوش اومدن کتری رو که شنیدم، اومدم آشپزخونه. دیدم اشکان هم اونجاست و داره لیوانی رو میشوره. با خوشرویی بهش گفتم:
-امم. اشکان؟
+چیه؟
-برای تو هم دمنوش درست کنم؟
+نه
باز هم تلاشم برای ارتباط گرفتن باهاش، بی نتیجه موند…
دمنوشی برای خودم درست کردم. رفتم اتاقم، و از قفسه کتاب هام، کتابی رو برداشتم. رفتم تراس و روی چهارپایه اونجا نشستم. دمنوش رو هم گذاشتم کنارم. کتاب رو باز کردم و مشغول خوندن کتاب شدم. حین مطالعه کتاب، ذره ذره از دمنوشم رو می نوشیدم. از بچگی عاشق خوندن کتاب بودم.بی توجه به اتفاقات اطرافم،داشتم از خوندن کتابم لذت میبردم که مامان صدام زد
+آراز مامان. نخوابیدی؟
-نه مامان. یه چند دقیقه دیگه میخوابم
مامان اومد تراس و به دیوار تکیه داد. نگاهش رو به ماه دوخت. منم امتداد نگاه مامان رو دنبال کردم و به ماه نگاه کردم. احساس کردم میخواد حرفی رو به زبون بیاره. اما نمیتونست.
-مامان؟
+جانم
-چیزی میخوای بگی؟؟
+نه پسرم. چی میخوام بگم؟
-من میدونم چیزی هست که میخوای بگی. اینو از چشمات متوجهم
+قربونت بشم… آره. ولی بعداً صحبت میکنیم
-بعدا کی؟؟ شما که فردا میرین مشهد. تا شما برین، برگردین که من از فضولی میمیرم
+خدا نکنه. باشه مامان جان میگم.
مکثی کرد. نفسی عمیق کشید و تو چشمام نگاه کرد. بعد آروم گفت:
+آراز من تا حالا هیچوقت نظر صریح و واقعی تو رو نسبت به به این ازدواج نپرسیدم. البته همون اول، میگفتی موافقی و این حرفها. اما نظر واقعیت، اونی که ته دلت باشه رو هیچوقت نگفتی بهم. چند وقتیه که میخوام ازت بپرسم، اما…
-مامان. من چیزی رو از شما پنهون نمیکنم. مطمئن باش. هر چیزی که شما رو خوشحال کنه و باعث بشه کمتر سختی بکشی، من هم با جون و دل اونو میپذیرم. عباس مرد خوبیه، هر چند توی یه زمانی، به بابا پشت کرد. اما خب… مرد خوبیه. حمایتگره. من هم بهش احترام میذارم. و خوشحالم که میبینم بعد از دو سال سختی ای که کشیدیم، حالا شما زندگی ای رو داری که لایقش هستی. هر چند لیاقت شما، خیلی از این هم بیشتره
مامانم لبخند بزرگی زد و خم شد و پیشونیم رو بوسید
+فدات بشم آرازم! همیشه افتخار میکنم به داشتن پسری با فهم و مهربون مثل تو! الهی دورت بگردم
-خدا نکنه. ممنون
+پاشو دیگه ، دیر وقته. برو بخواب
-چشم
یکی دو دقیقه بعد از رفتن مامان، من هم کتابم رو تموم کردم و بعد از مسواک، رفتم توی تختم. گوشیم رو از میز کناری برداشتم و نگاهی بهش انداختم. کسی پیامی نداده بود. حتی حامی. حامی… قرار فردا چطور پیش خواهد رفت؟؟ یه وقت گند نزنم؟ چجوری باید رفتار کنم توی اولین دیدار؟ چی باید بگم اصلا؟؟ تو همین فکرا بودم که خوابم برد
با صدای آلارم گوشیم، چشمامو باز کردم. پرتویی از آفتاب، از کنار پرده اتاقم، افتاده بود روی قسمت بالایی کمدم. منظره قشنگی بود. از اونجایی که قوه تخیل خیلی فعالی داشتم، سعی کردم این منظره رو هم با تخیلات، بال و پر بدم بهش. مثلا فکر کردم که ای…
+پاشو بیا صبحونه حاضره. من باید برم بیرون
بهش یاد ندادن موقع اومدن به اتاق کسی، اول باید در بزنن؟؟ غر غر کنان از تختم بلند شدم و بعد از دست و صورت شستن، نشستم پشت میز. اشکان رو دیدم که با عجله، از این سر پذیرایی ، به اون سر پذیرایی حرکت میکرد. ظاهرش مضطرب نشون میداد. سعی کردم بی تفاوت باشم. اما نمیدونم چرا یک حسی همیشه منو ترغیب میکرد که در عین بدرفتاری ها و بی توجهی های اشکان، باهاش ارتباط بگیرم. برای همین ازش پرسیدم:
-دنبال چیزی میگردی؟
+آره شارژرم رو پیدا نمیکنم
-نمیدونم. شاید تو ماشینت جا گذاشتی. دیروز عصر یادمه با خودت بردی بیرون
اشکان یک دفعه از حرکت باز ایستاد. دستش رو برد سمت چونه اش و متفکرانه، به نقطه ای از فرش خیره شد. بعد انگار که چیزی یادش افتاده باشه، بشکنی زد و رفت بیرون. خواهش میکنم! قابلی نداشت! اه! یبار نشد روی خوش اشکان رو ببینم. لااقل یبار!! صبحونه ام رو با آرامش کامل خوردم و بعد از جمع کردن میز، رفتم اتاقم. به تازگی کنکورم رو داده بودم و این روز ها، منتظر جوابش بودم. تلاش خیلی زیادی کرده بودم… این روزها هم مشغول یادگیری زبان بودم. چند ساعتی گذشت. متوجه ساعت نبودم. به ساعت نگاه کردم، ۱۱ و ربع بود. ناگهان صدای چرخش کلید اومد و بعد باز شدن در… رفتم پذیرایی. دیدم خانمی چادری و نسبتا مسن، داره نفس نفس میزنه. پشتش به من بود و متوجه حضور من نشده بود. فکر کنم همون خدمتکاری بود که عباس دیشب گفته بود.کلید از کجا آورده؟ حتما عباس داده.آروم سلامی دادم:
-سلام
خانم یک دفعه از جا پرید و در حرکتی ناگهانی به سمت من چرخید
+هیییی!! یا صاحب صبر!!
-ای وای ببخشید نمیخواستم بترسونمتون
+سلام…پسرم… هاای خدا. خدا خیرت بده پسرم.
-ببخشید واقعا
+نه پسرم. من حواسم نبود… من گلنسا هستم. آقا عباس گفتن چند روزی رو خدمت شما گل پسر ها باشم. اسم شما چیه پسرم؟
-آراز
+آراز؟ چه اسم قشنگی. معنیش چیه؟
-یه اسم با ریشه ترکی هستش. به معنای خوشبختی و کامیابی
+آهان. خیلی قشنگه پسرم. اسم پسر منم امینِ. از تو بزرگتره ولی.
-ممنونم. خدا حفظش کنه پسرتون رو
گلنسا خانم چادرش رو از سر برداشت و به سمت آشپزخونه رفت. یکی یکی کابینت ها و کشو های آشپزخونه رو از نظر گذروند تا با جای وسایل آشنا بشه.
+پسرم ادویه ها کجاست پس؟ میدونی؟
-فکر میکنم توی اون کشوی کوچیک کنار اجاق گاز باشه
+آهان آره اصلا اینو ندیدم
-با اجازتون من برم اتاقم
+برو پسرم. موقع ناهار صدات میکنم. داداشت کجاست؟
داداش! اشکان هر چی بود، الا داداش. کدوم داداش؟ جواب دادم:
-نمیدونم. رفته بیرون
+آهان باشه باشه
گلنسا خانم به کارش مشغول شد. من هم رفتم به سمت اتاقم. قصد داشتم تا موقع ناهار ، بازم زبانمو بخونم که عصر با خیال راحت برم دیدن حامی. حامی… نمیدونم چرا یکهو ترغیب شدم که ببینمش. رفتم سراغ گوشیم و عکسی که برام قبلا فرستاده بود رو باز کردم. توی فضای سبزی بود و از خودش سلفی گرفته بود. لبخند قشنگی روی لبش داشت.روی صورتش زوم کردم. چشمای درشتش، خیلی جذاب بود. گوشی رو کنار گذاشتم و چسبیدم به کارم. همیشه اینطور بودم که وقتی غرق کار یا درس میشدم، متوجه اطرافم نمیشدم. ناگهان با صدای گلنسا خانم به خودم اومدم
+آراز جان! ناهار آماده است. بیا عزیز
-چشم گلنسا خانم، میام
کتابم رو بستم و مدادم رو روی میز گذاشتم. به ساعت نگاهی انداختم. ۲ و نیم. دو ساعت و نیم بیشتر وقت نداشتم تا دیدن حامی. نباید دیر میکردم همین دیدار اول رو. سریع خیز برداشتم به سمت آشپزخونه. بوی خوش عدس پلو، باعث شد لبخند کوچیکی روی لبم نقش ببنده.
+بفرما پسرم. ببخشید دیگه غذای ساده ای شد. دیر رسیدم امروز
-نه خیلی هم عالیه . دست شما درد نکنه. بوش کل خونه رو پر کرده
گلنسا خانم، از روی خجالت لبخندی زد. چند تار موی بیرون اومده از روسری گلدارش رو داخل داد و مرتب کرد. بعد گره روسریش رو محکم تر کرد و به سمت یخچال رفت. پارچ دوغ رو گذاشت روی میز. ناگهان صدای باز شدن در اومد. لابد اشکان بود. بدون اینکه برگردم، مشغول کشیدن غذا تو بشقابم شدم
+سلام آقا. خسته نباشی
-سلام. ممنون. شما؟؟
+من گلنسا هستم. چند روزی رو خدمتتون هستم تا پدر و مادرتون برگردن. ناهار هم آماده است، بفرمایید
اشکان سری تکون داد و رفت اتاقش. گلنسا خانوم نگاهی از سر تردید و تعجب بهم انداخت. متوجه منظورش شدم، برای همین ابروهام رو بالا انداختم.
+اسم داداشت چیه آراز؟
-اشکان
+آهان.خُ…خب. از چیزی ناراحته؟؟
-نه. اخلاقش اینجوریه. شما ببخشید
+خدا ببخشه پسرم!
مشغول خوردن غذام شدم. چند دقیقه بعد، اشکان هم اومد نشست پشت میز و بدون هیچ حرفی، مشغول کشیدن غذا و بعد خوردنش شد. روم رو به سمت گلنسا خانم چرخوندم و ازش پرسیدم:
-شما نمیخورین پس؟
+من قبل اینکه شما بیای، خوردم پسرم. زیاد اشتها ندارم. بخور نوش جونت
ادامه غذام رو هم که خوردم، بعد از تشکر از گلنسا خانم، رفتم اتاقم. ساعت سه بود. حوصله انجام کاری نداشتم. برای همین تصمیم گرفتم یه ذره بخوابم تا هم خستگیم در بره، هم وقت بگذره. گوشیم رو روی ساعت چهار و ربع تنظیم کردم که اون موقع بیدار بشم و طوری حاضر بشم که راس ساعت پنج، سر قرار باشم.
.
.
این چه صداییه؟ صدای همهمه بخاطر چیه؟ از دور نور محو قرمز رنگی رو میبینم. آره… صدا از اون طرف میاد. بذار برم ببینم. چ…چرا نمیتونم تکون بخورم؟؟ چرا پاهام ازم فرمان نمی برند؟ مردی بهم تنه زد. نشناختمش، ولی چهره اش خیلی برام آشنا بود.
+برو کنار! مگه نمیبینی آتیش رو! فرار کن!
کجا فرار کنم؟؟ چجوری فرار کنم وقتی پاهام حرکت نمیکنن؟؟ انگار به وسیله چیزی محکم به زمین چسبیده شدن. هر چقدر تقلا میکنم، نمیتونم فرار کنم!
+آرااااز! مامااان بیا این طرف
مامان! مامان! مامااان!؟ تو کجایی؟؟ چرا نمیتونم ببینمت؟؟ مامان تو کجایی؟؟ با تمام توان فریاد میزنم.
-ماماااااان!
ناگهان دستی روی شونه ام احساس میکنم. برمیگردم. مامانه. مامان کجا بودی تو؟
-مامان پاهام… پاهام نمی…
+میدونم پسرم. تو همینجا بمون
-نه…نه کجا! مامان! کجا داری میری؟؟؟ ماماااان اونطرف نرو! مگه نمیبینی آتیش رو؟؟ ماماااااان خواهش می کنم! ماماااانی!
مامانم چهره اش رو سمت من برگردوند، بدون گفتن هیچ حرفی، فقط یک لبخند کوچیک زد. مامان خواهش میکنم نرووو! ماماااان. ماااماااان!!
اینجا کجاست؟؟ چرا انقدر همه جا روشنه؟؟ پاهام… پاهام! میتونم راه برم!! ولی… ولی مامان کجا رفت؟؟ مامان کجایی؟؟ با صدای بلند اسمش رو فریاد میزنم، ولی هیچ پاسخی نمیشونم.ماماااان؟؟
مامااان!
ما…مان…
ما…
+پسرم! آراز جان! پسرم پاشو! داری خواب میبینی! آراز جان بیدار شو پسرم!
چشمامو باز میکنم. گلنسا خانم… ای…اینجا کجاست… اینجا اتاقمه… چشمای مهربان گلنسا خانم رو روبه روم میبینم… چقدر گردنم و پیشونیم عرق کرده… وااای این چه خوابی بود. خواب نه! کابوس…. کابوس… ولی… ولی خیلی واقعی به نظر میومد! آتیش، نافرمانی پاهام، مامان، بعد هم روشنایی خیلی زیاد، فریادها… فریاد های بی جواب…
+آراز جان. داشتی خواب بد میدیدی؟ بیا… بیا این لیوان آب رو بخور.
قبل اینکه لیوان آب رو بده به دستم، برد طرف گردنش. گردنبند طلاش رو از زیر پیراهنش درآورد و همراه با گفتن ذکر، ذره ای داخل لیوان آب، فرو برد. بعد لیوان رو سمتم گرفت
+بیا پسرم. ایشالا که خیره! هیچی نیست. بیا عزیزم.
لیوان رو گرفتم. بعد ذره ای مکث، چند قلوپ آب خوردم. لیوان رو دادم به گلنسا خانم
-سا…ساعت…
+ساعت چهار و پنج دقیقه ست آراز جان
-ممنونم.
+خواهش می کنم. به خوابت فکر نکن پسرم. خیره ایشالا
رفتم حموم. باید دوش میگرفتم. زیر دوش، تمام فکر و حواسم، به خوابی بود که دیده بودم. واقعا خیلی برام عجیب بود… خیلی… قبلا هم پیش اومده بود که خواب های ناخوشایند میدیدم. اما این فرق داشت… انگار… انگار خود واقعیت بود!
از حموم اومدم بیرون. بعد از پوشیدن لباس های بیرونم و سشوار کشیدن موهام، گوشیم رو برداشتم تا اسنپ بگیرم. آدرسی رو که حامی برام فرستاده بود رو سرچ کردم و منتظر اومدن راننده شدم. رفتم آشپزخونه. گلنسا خانم مشغول پخت و پز و آماده کردن شام بود. عینکش رو به چشم زده بود و با دقت، برنج رو پاک میکرد.
-گلنسا خانم من میرم بیرون، دو سه ساعت دیگه برمیگردم
+باشه پسرم. به امان خدا!
-ممنون. خداحافظ
هووف. خوب موقعی رسیدم. با اینکه نسبتا ترافیک بود،ولی دقیق سر وقت رسیدم! پیشخدمت اومد سمت میز و با خوشرویی سلامی کرد. جوابش رو دادم. بعد منو روی میز گذاشت و رفت. باید صبر کنم تا حامی برسه… ناگهان دوباره به فکر رفتم. به فکر اون خواب… چه معنایی داشت؟؟ خیلی به تعبیر خواب و این چیزا اعتقاد نداشتم. اما الان به شدت در پی فهمیدن معنا یا لااقل توضیحی درباره اون خواب بودم. گوشیم رو برداشتم. رفتم قسمت سرچ گوگل.
تعبیر خواب آتش و گر…
ناگهان متوجه حضور کسی پشت سرم شدم. سرم رو به عقب برگردوندم. خودش بود. حامی!
+سلام آراز جون خودم! حالت چطوره؟
از صندلیم بلند شدم و با دستپاچگی باهاش دست دادم
-سَ…سلام. ممنون. تو…تو خوب هستی؟
در حالی که داشت روی صندلی روبه روم مینشست ، جواب داد:
+قربونت. ببخشید اگه دیر رسیدم
-چی؟ نَ…نه. منم تازه رسیدم
+اوکی… چیزی شده؟ احساس میکنم هول شدی
-اممم. نه. نه… خوبم… خُ…خب طبیعیه دیگه. بالاخره ای…این دیدار اوله
پیشونیم باز هم عرق کرده بود. کاش حامی متوجه این خجالت و این دستپاچگیم نشه. ولی تا الان که موفق نبودم
+ای جان! آره طبیعیه. ولی باهام راحت باش عشقم. من حامی ام! فرقی دارم با چت؟؟ نزدیک چهار ماه داریم چت میکنیم
-آره. حق باتوعه. منم کم کم یخم آب میشه. ببخشید خجالتی ام
+فدا سرت. اصلا همین خجالت و حجب و حیات منو کشته پسر!
با لپای گل انداخته لبخندی زدم و گفتم:
-مَ…مم… ممنون
حامی با لبخندی مارموزانه، گفت:
+البته من میدونم زیر چهره خجالتی و با حیای این پسر، چه شیطونکی قایم شده
ای وایییی. یکهو یاد تمام اون شب هایی افتادم که با هم عکس بازی میکردیم. برای هم عکس نود میفرستادیم.این حرفش باعث شد که از خجالت آب بشم…
-ای وااییی. چه…چه شیطونی؟؟
+برووو! من که میدونم!
بعد خنده بلندی سر داد
+شوخی میکنم عشقم. خواستم یخت باز بشه. چیزی سفارش دادی؟
-نه منتظر موندم با هم سفارش بدیم
+ای جان. باشه. چی میخوری؟
به منو نیم نگاهی انداختم.
-اممم. من کاپوچینو میخورم. تو چی؟
+هووم. انتخاب خوبیه. منم دوست دارم. منم کاپوچینو میخورم.کیک میخوری؟
-نه ممنون. همون کاپوچینو خوبه
+اوکی هر طور راحتی
حامی اشاره ای به پیشخدمت کرد و سفارش هامون رو گفت. بعد رفتن پیشخدمت، به سمت من برگشت و با مهربانی ،نگاهم کرد
+خب… حرف بزن. چه خبرا؟ چه میکنی؟
-خبر خاصی نیست. روزهامو با خوندن زبان و انتظار برای نتیجه کنکور و گوشی کار کردن و کتاب خوندن میگذرونم. گاهی هم میرم پیاده روی
+ایشالا که کنکورت رو ترکوندی! مطمئنم!
-مرسی از دلگرمیت
+قربونت.گفتی کتاب میخونی. چه کتابایی؟
-بیشتر رمان. و ادبیات روسیه. مثلا آثار تولستوی و داستایوفسکی.
+ایول چه خوب! منم کتاب دوست دارم. بیشتر کتاب های تاریخی میخونم
-اوه چه خوب! پس به تاریخ علاقه داری. نگفته بودی قبلا
+آره تا حالا صحبتش نشده بود.خیلی تاریخ علاقه دارم. مخصوصا تاریخ معاصر. مثلا انقلاب مشروطه و اینها
-خیلی هم خوب. خوشحالم که تو هم اهل کتابی
+اوهوم. منم همینطور
حدود یک دقیقه ای رو به سکوت و صرفا لبخند به هم گذروندیم. بعد اینکه پیشخدمت سفارش هامون رو روی میز گذاشت، حامی در حرکتی ناگهانی، دستش رو از سمتی از میز که کنار دیوار بود و دید نداشت، آورد سمت من و دست راستم رو تو دستش گرفت. از این حرکت ناگهانی، جا خوردم. اما بعد از چند لحظه، من هم همراهی کردم و دست گرم حامی رو فشردم. حامی با لطافت و مهربانی، دستم رو نوازش میکرد. بعد دستم رو کشید سمت خودش و گذاشت روی زانوش. مجبور شدم کمی خودم رو به میز نزدیک و خم کنم تا ضایع نباشه. حالا دست راستم، بین زانو و دست حامی بود. احساس خوبی داشتم. گرمای دست حامی، برام آرامش بخش بود. ناخودآگاه لبخندی بر لبم نقش بست. به چشمای گیرا و جذاب حامی نگاه کردم. اما اون، به چشمانم نگاه نمیکرد. به جای دیگه ای خیره شده بود. امتداد نگاهش، در نهایت میرسید به لبانم.
+انقدر چشمات قشنگه که تا حالا توی عکسهایی که برام فرستادی، لبای خوشرنگت رو خوب ندیدم
با صدایی آروم و خجالت زده جوابش دادم:
-م…مرسی… منم همیشه مجذوب چشمای درشتت بودم
+جیگرتو!
دست همدیگر رو ول کردیم و بعد آوردن سفارش هامون،مشغول نوشیدن کاپوچینو هامون شدیم. وسط نوشیدن کاپوچینو، یادم اومد که گوشیم سایلنته. از جیبم برداشتم تا از سایلنت در بیارم که یه وقت کسی زنگ زد، متوجه بشم. به محض روشن کردن صفحه گوشیم، خشکم زد. چهار تماس بی پاسخ از سمت اشکان… خیلی عجیب بود. تا حالا جز یکی دو بار ، پیش نیومده بود که اشکان بهم زنگ بزنه. اما حالا زنگ زده، اونم چهار بار! نمیدونم چرا احساس بدی پیدا کردم. دلم شور میزد. حامی که متوجه تغییر حالتم شده بود، پرسید:
+آراز؟
سرم رو بلند کردم:
-ها؟ امم… بله؟
+حالت خوبه؟ یکهو چرا چهره ات نگران شد؟
-نه نه خوبم. از خونه چند بار پشت سر هم زنگ زدن، اگه اشکال نداره برم ببینم چه خبره
+آره برو راحت باش عزیزم
-مرسی
از صندلیم بلند شدم و چند قدمی از میز و حامی فاصله گرفتم. شماره اشکان رو با بی تابی و دل نگرانی گرفتم. بعد از دو تا بوق، جواب داد:
-سَلا…
+کدوم قبرستونی هستی تو؟؟؟!
-چ…چچ…چرا داد میزنی؟
+هر جهنمی که هستی، خودتو برسون خونه! بجنب لعنت بهت!!
گوشی رو قطع کرد. چشمام سیاهی رفت… چه…چه خبر شده بود؟؟ چرا اشکان انقدر عصبانی بود؟؟ صبر…صبر کن! صدای گریه میومد. گلنسا خانم بود؟؟ چرا آخه؟؟ وای دلم خیلی شور میزنه. باید هر چه سریعتر خودمو به خونه برسونم. احساس خیلی بد و شومی داشتم. یعنی…یعنی چه خبر شده؟؟ با عجله سمت حامی رفتم:
-حامی خ…خیلی ببخشید. من…من باید برم خونه. یه…یه کار فوری پیش اومده
+عه. چی شده؟؟ اتفاقی افتاده؟؟
-نه.. یعنی نمیدونم… فقط باید زود برگردم. ببخشید واقعا
حامی با ناراحتی جواب داد:
+باشه اشکال نداره. باز هم قرار میذاریم. برو خونتون سریع!
هزینه سفارش خودم رو حساب کردم و پول نقد گذاشتم روی میز
+من حساب میکردم چه کاریه!
-نه ممنون. ببخشید من دیگه برم.خداحافظ
+خداحافظ عشقم. منو بی خبر نذار.
-با… باشه
سریع اسنپ گرفتم. تو ماشین چند بار سعی کردم اشکان رو بگیرم و باهاش صحبت کنم، اما هر بار بخاطر ترس از عصبانیت و خشم اشکان، منصرف میشدم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. ناخونام رو میجویدم. عادت داشتم… هر موقع مضطرب میشدم، ناخونام رو میجویدم.
بالاخره به خونه رسیدم. زنگ در رو زدم و بعد از باز شدن در ، سریع و هول هولکی خودمو به در ورودی رسوندم. از پشت در ، صدای گریه میومد. صدای گلنسا خانومه. چه خبره یعنی! با کلید در رو باز کردم و مضطرب وارد خونه شدم.
+ای خدااا. بنده خدا ها!
و گریه. گریه بلند و دلخراش گلنسا خانم. و اشکان… با دستانی لرزان این طرف و اون طرف میرفت و با خودش مبهم حرف میزد. تا منو دید ، به سمتم هجوم آورد. تا به خودم بیام و واکنشی نشون بدم، اشکان سیلی محکمی به صورتم زد. چنان محکم که صداش تو خونه پخش شد. در حدی بود که حتی گوشم درد گرفت. زبونم قفل شده بود. انگار لال شده بودم. هیچی نگفتم. فقط در حالی که دستم رو، روی صورتم قرار داده بودم، با صورتی سرخ، به اشکان نگاه کردم. گلنسا خانم ناگهان از آشپزخونه اومد سمت ما و خودشو بین من و اشکان حائل قرار داد و با صدایی لرزان و گریان گفت:
+آقا اشکان چیکار میکنی؟؟ این بچه بیچاره رو چرا میزنی؟ خدا…خدا رو خوش نمیاد.
و برگشت سمت من. بهم اشاره کرد که دستم رو از صورتم بردارم. به محض دیدن قرمزی صورتم، دستش رو به سینه اش کوفت و دوباره برگشت اشکان. تا خواست حرف بزنه، اشکان با صدایی بلند و سرشار از خشم، به من گفت:
+می بینی؟؟ می بینین چیکار کردین با ما شما دوتا؟؟ تو و اون مادر پتیاره ات…
-هوی! راجع به مامانم درست صحبت کن!!
اشکان مجدد وحشیانه به سمتم خیز برداشت که خودمو عقب کشیدم و گلنسا خانم هم مانع شد
+گوه نخووور! پسره کثافت! زندگیم رو نابود کردین! نمیذارم روی خوش ببینی پسره عوضی. مادرت که هیچ! روی خوش ندید. تو رو هم نمیزارم آب خوش از گلوت پایین بره. زندگیتو نابود میکنم! آشغال!
-یَ…یعنی…یعنی چی؟ ماما…مامانم؟؟ چی…چی شده؟
به سمت گلنسا خانم که برگشتم که همچنان در حال گریه بود.
-گلنسا خانم… چی…چی شده؟؟ چه خبر…شده؟؟
جوابی ازش نشنیدم. رفتم نزدیک تر
-گلنسا خانم. تو…تو رو خدا… جواب بده! چ…چی شده؟
هر لحظه دلشوره و اضطرابم بیشتر و بیشتر میشد. حس خیلی بدی داشتم.
-گلنسا خانم! تو رو خدا… چه اتفاقی افتاده؟؟ مامانم؟ چی…چی شده؟
گلنسا همچنان که دستمالی رو جلوی بینیش گرفته بود و با صدای نسبتا بلندی گریه میکرد، به چشمای من نگاه کرد و بریده بریده، گفت… گفت اون مصیبت رو… مصیبتی که نابودم کرد… نابود کرد خودم و زندگیم رو.
+پسرم… پسر…م…مادرت… ای خدااا… تص…تصادف ک… کردن… پسرم… مادر…مادرت… خدا…خدا رحمتش کنه… ای خداای من… کا…کاش میمردم و نمیدیدم این روز رو…
مامانم…
تصادف…
رحمت خدا…
یعنی چی… اصلا چه معنایی داره؟؟ مگه میشه؟ من…من چطور باور کنم؟؟ تصادف؟؟ به همین راحتی؟؟ یَ…یعنی چی؟؟ چند لحظه ای رو در بهت و حیرت کامل بودم. هیچ چیز نمی فهمیدم. صدای گریه های گلنسا خانم و داد و فریادهای اشکان، برام چون صداهایی مبهم و آشفته بودن. هیچ…هیچ چیزی نمی فهمیدم. ناگهان… ناگهان چهره مهربان مادرم از جلوی چشمانم گذر کرد. وااای مامان! ما…مامان!! زانو هام تیر کشید. نتونستم سر پا بایستم. دستم رو به دیوار تکیه دادم و افتادم زمین. مامان… تو… رفتی؟؟ من…من چطور باور کنم رفتنت رو؟؟ اول بابا، حالا هم تو؟؟ نه…نه این امکان نداره. حتما اشتباهی شده. آره! اشتباهه! امکان نداره!
-نه…نه!..این… این امکان نداره…نه! مامانم حالش خوبه…مامانم… نه! اشتباهه! اشتباه شده… بگین که اشتباهه. بگین که…که حقیقت…حقیقت نداره! نه…نه! اشتباهه! تمومش کنین…تم…تموم…کنین…ای…این…امکا…ن…ند…
چشمام سیاهی رفت، دیگه هیچی نفهمیدم. آخرین چیزی که دیدم، صحنه هجوم گلنسا خانم برای گرفتن من بود. دیگه هیچی ندیدم…
-نه… بسه…ای…این چیه…خاموشش کنین
چشمامو به آرامی باز کردم. اینجا کجاست؟ من کجا هستم؟ چه اتفاقی برام افتاد؟؟ چرا مامانم پیشم نیست؟ مامان! آها یادم اومد… با عباس رفتن مشهد. سه روز دیگه برمیگردن. آره… مامان… نه! مامااان تو حالت خوبه! تصادف نکردی! تو حالت خوبههه!
-مامااااان! مامااااان! کجایییییی! مامااان
ناگهان پرده ها کنار رفت و دو پرستار و یک دکتر نسبتا قدبلند، به سمت تختم هجوم آوردن
+آروم باش. آروم
-مامااان. مامااانم کجاست! بگید بیاد! باید بیاد!
+آروم باش… ساکت…آروم
-مامانم کو؟؟ ماامااان!
+پرستار، معطل چی هستی! آرامبخش رو تزریق کن تو سرمش!
+چشم دکتر!
-مامااان.
مامان…ما…مان…ما…
دوباره سیاهی…
.
.
-مامان؟
+جانم؟
-چرا ستاره ها چشمک میزنن؟؟
+برای اینکه دارن به حرفهای آدمها گوش میدن
-حرفهای آدمها؟؟ مگه گوش دارن؟؟
این حرف مامانم، برای پسر ۷ ساله ای مثل من، عجیب بود. مامانم خنده اش گرفت. خم شد و پیشونیم رو بوسید. بعد با مهربانی جواب داد:
+آره مامان! یادته همین چند ماه پیش، توی تولدت، دایی مهران بهت یه دفترچه داد که خاطراتت رو بنویسی؟؟
-آره.
+میدونستی شبها،دفترچه خاطرات زندگی ما هستن؟ حرفهای دلمون رو میگیم. ماه می نویسه و ستاره ها گوش میکنن… برای همین ستاره ها چشمک میزنن
-چه جااالب! نمیدونستم
+آره تاج سرم.
و دوباره منو بوسید.
.
چشم هامو باز کردم. به محض اینکه درکی از اطرافم پیدا کردم، با چهره پسری تقریبا ۲۳، ۲۴ ساله مواجه شدم که با حالتی عجیب و غریب، در حال نگاه کردن من بود. لباس مخصوص بیمارستان به تن داشت. ظاهرا پرستار بود. چهره جذابی داشت و چشمان… چه چشم های قشنگی! مثل دو تیله آبی درخشان میدرخشیدن. به سمتم اومد و بعد از چک کردن سرم، گفت:
+حالت خوبه؟
-نه…نه زیاد. چیزی یادم…نمیاد
+میدونم. به خاطر آرام بخشی هست که زدیم. از دیروز اینجایی
-آرامبخش؟ آرام…بخش برای چی؟
+چون…
اما یهو حرفش رو فرو خورد. بعد از چند ثانیه مکث، گفت:
+چون حالت خوب نبود و به استراحت احتیاج داشتی
-من… من باید برم…خونه
+سِرُم که تموم بشه، میتونی مرخص بشی. یه خانم چادری همراهت اومده بود بیمارستان. ولی گفت بهت بگم که مجبور شد به خاطر کاری برگرده خونه. ولی تسویه حساب کرده
-خا…خانم چادری؟؟
+آره. یادت نمیاد؟
-نه…نمیدونم…مامانم بود؟
+نمیدونم…استراحت کن گل پسر. سِرُم که تموم شد، میام و باز میکنم. بعد میتونی بری خونه
-میشه…میشه یه لیوان آب بدین؟
+باشه عزیزم. صبر کن
لب هام خیلی خشک بود.حس خیلی عجیبی داشتم.
مدام سعی میکردم چیزی رو به یاد بیارم. اما چه چیزی… نمیدونستم! گیج و منگ به اطرافم نظر کردم. همون پسر پرستار، برام آب آورد.دستش رو تکیه گاه کمرم کرد و منو قدری از بالشم بلند کرد. همونطور که لیوان آب در دستش بود، لبم رو به لیوان چسبوندم و چند قلپ آب خوردم. حین نوشیدن آب، متوجه نگاه خیره اون پسر به خودم شدم. تقریبا تمام آب توی لیوان رو نوشیدم. نفس عمیقی کشیدم.انگار جانی تازه بهم بخشیده شد…
-مرسی
+خواهش می کنم. چیزی خواستی، اون زنگ کنار تختت رو بزن، من یا همکارام متوجه میشیم و میایم پیشت
-ممنونم. امم… ببخشید
+جانم
-شما… شما میدونین چه اتفاقی برام افتاده؟
با شنیدن این حرف، حالت چهره اش عوض شد و رنگ نگرانی و غم به خودش گرفت. سرش رو پایین انداخت و نفسی رو بیرون داد
+نگران نباش. اثرات داروعه، گفتم که. به مرور یادت میاد.
نمیدونم چرا حس میکردم دارن چیزی رو ازم مخفی میکنن. گوشیم…گوشیم کجاست… باید به مامان زنگ بزنم. ببینم کجان… مامان… مامان؟؟ ما…ماان؟؟ ناگهان سرم بدجور تیر کشید. یا…یادم اومد… واای… نه… نه… نه نه این کابوسه. این…این کابوسه
-مامان؟؟ مامااان؟؟
-نه! من میخوام برم خونه! میخوام برم پیش مامانم
ناگاه اون پسر ، به همراه یه پرستار دیگه اومدن کنار تختم
+آروم باش پسر. آروم باش!
-ولم کنین! بذارین برم… ماماان! من…مامانم… نهههه
مدام اشک میریختم و عجز و التماس میکردم تا منو ول کنن. نمیتونستم باور کنم. نمیتونستم باور کنم که دیگه مادرم پیشم نیست. نه! این حقیقت نداره! باید برم خونه و با مامانم تماس بگیرم. میدونم که جواب میده. جواب میده…مگه نه؟ نه مامانم حالش خوبه
با شدت اشک میریختم و با صدای بلند، مامانم رو فریاد میزدم
-مامان… نهههه. خدااا…مامااان. نه دروغه! درست…درست نیست!
+آروم باش! پسر!آروم … مجبور میشیم که دوباره دارو … آروم باش. پسر.آروووووم!!
ناگاه صدای یک سیلی بلند، فضا رو در سکوت فرو برد. سوزش صورتم، نشون از این میداد که من، هدف اون سیلی واقع شدم. دستم رو گذاشتم روی صورتم و تو چشمای اون پسر زل زدم. در یک آن، نفرتی شدید نسبت بهش پیدا کردم . تو چشمام لحظه ای نگاه کرد و بعد نگاهش رو ازم دزدید
+بب…ببخشید. باید آرومت میکردم
دست روی سینه ام گذاشت و سعی کرد منو روی تخت بخوابونه
+دراز بکش و سعی کن استراحت کنی…
باقی پرستار ها و افرادی که به خاطر هیاهو من اونجا جمع شده بودن، پراکنده شدن و هر کدوم رفتن پی کار خودشون. اما اون پسر پیشم موند. در کمال تعجب دیدم که رفت و از گوشه ای، یک صندلی آورد و گذاشت کنار تخت من، بعد در حالی که از نگاه کردن بهم امتناع میکرد ، روی صندلی نشست و به صندلی تکیه داد و یک پاشو انداخت روی اون یکی پاش. مدتی در سکوت گذشت، بی هیچ حرفی. به جلو خم شد و دستی که هنوز روی صورتم بود رو گرفت و از صورتم کنار کشید. میخواست گلی که کاشته رو وارسی کنه…
به محض دیدن قرمزی ناشی از سیلی، اخم هاش در هم رفت و سرش رو به پایین انداخت و نفسی رو که انگار خیلی وقته در نفس حبس کرده، آزاد کرد. ناگاه دستش رو گذاشت روی دستم و تو چشمانم نگاه کرد
+ببخشید…نمیخواستم بهت آسیب برسونم. میخواستم آرومت کنم. اصلا متوجه نبودی.…
اندکی مکث کرد. بعد لبش رو گاز گرفت و ادامه داد:
+من کاملا درکت میکنم… میدونم از دست دادن عزیز، اون هم اگه مادر…
و حرفش رو خورد. در چهره اش، ناراحتی عمیقی مشهود بود. نمیدونستم چرا، ولی دوست داشتم همینجور کنارم بشینه و صحبت کنه.
+به هر حال. اینکه میگم درک میکنم، الکی نیست. چون من هم تجربه کردم. من هم وقتی همسن تو بودم، شاید هم یه ذره کوچیکتر،مادرم رو از دست دادم. به خاطر مریضی… موقعی که جون داد، من کنارش نبودم… یعنی خودش میخواست که اونجا نباشم. برای همین عموم منو به خونشون برد و من اون لحظات آخر رو از دیدن مامانم محروم شدم. دوباره وقتی دیدمش که… که میخواستن خاکش کنن. منم مثل تو بودم… اصلا باور نمیکردم چه اتفاقی افتاده. اصلا نمیخواستم بپذیرم… انگار که… انگار که…
و دیدم که قطره اشکی از چشمش روی گونه اش چکید. سریع اشکش رو پاک کرد و به من نزدیک تر شد
+میدونم چقدر ناراحتی… ولی به این فکر کن که مادرت راضی نیست اینطور به خودت صدمه بزنی…
در حالی که لحظه ای گریه ام قطع نمیشد، هق هق کنان جواب دادم:
-من… من… من بدون مامانم چیکار کنم؟؟ اص… اصلا میخوام چیکار زندگی رو؟؟ تو…رو…تورو خ… خدا…
+تو رو خدا چی؟
-تو…رو خدا… من…منو با چیزی خلاص کن… بذار منم…منم برم پیش ماما…مامانم…
دستی روی سرم کشید و در حالی که دستم، توی دست گرمش بود، با صدای آرومی جواب داد:
+این چه حرفیه عزیزم. هیچ میدونی داری چی میگی؟؟ نکن اینجور. انقدر خودت رو اذیت نکن… همه ما روزی میریم. بعضی هامون زودتر، بعضی ها هم دیرتر… به قولی، مرگ تو سایه نشسته و انتظار ما رو میکشه، همه ما! حالا آروم باش…
نیم نگاهی به سِرُم انداخت و گفت:
+سِرُمت هم داره تموم میشه. بعدش میتونی بری.شماره پدرت رو داری که زنگ بزنی بیاد؟
-پدر ندارم
+یع… یعنی… اممم. ببخشید. خدا بیامرزه پدرت رو هم
-نمرده… زنده است… فقط…فقط رفته
پسر که ظاهراً گیج شده بود، دیگه ادامه نداد. مشغول باز کردن سِرُم از دستم شد. بعد بهم اشاره کرد که چند دقیقه ای رو بشینم، بعد برم
+کسی رو نداری بیاد دنبالت؟
-نه
+میخوای زنگ بزنی به همون خانم که همراهت بود؟
سرم رو به نشانه منفی تکون دادم و گفتم:
-نیازی نیست. خودم…میرم
+مطمئنی؟ تو حالت خوب نیست. باید کسی کنارت باشه.
-نمیخوام
و بلند شدم… میخواستم از اونجا برم بیرون. داشتم از بخش خارج میشدم که ایستادم.برگشتم و آخرین بار به اون پسر نگاه کردم. با صدایی آروم گفتم:
-ممنون
متوجه حرفم شد. سرش رو تکون داد و با مهربونی نگاهم کرد. بعد دستش رو بالا آورد و به نشانه خداحافظی تکون داد.
توی محوطه حیاط بیمارستان بودم. اشک خشک شده، روی گونه هام بود و همچنان چشمانم خیس بود. دست در جیبم کردم، گوشیم همراهم نبود، پولی نداشتم…
گوشه حیاط، نیمکتی پیدا کردم و رفتم سمتش. نشستم و دستام رو تو جیب سویشرتم کردم. سوز نسبتا سردی تو هوا بود. آقای نسبتا مسنی که مشغول صحبت با تلفنش بود از جلوم به آرامی رد شد. فکری به ذهنم رسید. بلند شدم و رفتم به سمت اون آقا. تلفنش رو تموم کرده بود.
-آقا…بب… ببخشید
+بله جوون؟
-میشه از گوشیتون استفاده کنم؟ گو… گوشیم پیشم نیست…
مرد نگاهی تردیدآمیز بهم انداخت و با احتیاط گوشیش رو بهم داد
+بیا پسرم
-خیلی ممنونم
به سمت شماره گیری رفتم و شماره گرفتم
۵…۷…۶…۲…۱…۹…۰
ناگاه توقف کردم… این… این شماره مامانم بود. ناخودآگاه داشتم شماره مادرم رو میگرفتم. قطره اشکی از چشمم جاری شد.
+حالت خوبه جوون؟
بهش نگاه کردم، بعد سریع اشکم رو پاک کردم و گفتم:
-ب…بله
و مجدد به صفحه گوشی نگاه کردم. به کی زنگ بزنم؟؟ کسی رو ندارم… فکرم رفت به سمت اشکان. با اینکه میدونستم چشم دیدن من رو نداره، اما تصمیم گرفتم زنگ بزنم. اما… اما شماره اش رو حفظ نبودم… پس هیچی… هیچکس رو نداشتم. نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو فرو خوردم
-بفرمایید ممنون
+ولی شما که شماره نگرفتی پسرم
-ببخشید… حفظ نبودم
+اشکال نداره پسرم. مراقب خودت باش
مرد ازم دور شد. گیج و گنگ، به سمت نیمکت برگشتم و نشستم روش. هیچ توجهی به اطرافم نداشتم. شاید نزدیک یک ساعت، بی حرکت روی نیمکت نشسته بودم. چشمام داشت سنگینی میکرد. نمیدونم کِی به خواب رفتم و چند دقیقه یا بلکه چند ساعت خوابیدم. وقتی چشمام رو باز کردم، ناگهان جا خوردم. کنارم، همون پسر پرستار نشسته بود. ای…این چیه… یه کاپشن روم بود. حتما اون روم انداخته
+تو نرفتی خونتون؟ چرا اینجا خوابت برده؟
-من…من نمیدونم…
چشمام رو بستم و بعد چند لحظه باز کردم. نگاهم رو به مچ دست چپم انداختم، اما ساعتم دستم نبود…
+ساعت دو بعد از ظهره. فکر کنم دو سه ساعتی خوابیدی
-اامم…نمیدونم
+چرا نرفتی خونتون؟
-کسی رو نداشتم… پول همراهم نیست، کلید خونه رو هم ندارم…
+یعنی هیچکس نیست واقعا؟؟
-برادرخونده ام هست، ولی… ولی شماره اش رو بلد نیستم
+خونتون رو که میدونی کجاست؟ آدرسش
-ب…بله
+خب بلند شو.
از روی صندلی بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد
+بلند شو من میرسونمت
-نه…نه راحتم… خودم میرم
+پسر تو حالت رو به راه نیست. بیا من میرسونمت. منم شیفتم تموم شده. بیا
-آخه…
+آخه نداریم. بلند شو. آفرین گل پسر!
دستش که به سمتم دراز بود رو گرفتم و به آرومی از نیمکت بلند شدم. بی صدا پشت سرش به راه افتادم. به ماشینش که رسید، بهم اشاره کرد بشینم
-بذارین خودم برم
+حرف نباشه… بیا بشین. سرده
با اکراه و شرمندگی نشستم داخل ماشینش. بوی خوبی تو ماشین بود. نشست تو ماشینش و کمربندش رو بست، بعد سوییچ رو چرخوند و ماشین رو روشن کرد. قبل اینکه راه بیوفته، به سمتم چرخید و دستش رو دراز کرد:
+من سهیل هستم.
دستش رو گرفتم و با صدایی آروم که خودم هم به زور می شنیدم، جواب دادم:
-من هم آراز هستم.
+چی؟ آرمان؟
-آراز!
+آراز… چه اسم قشنگی! خب… آراز جان خونتون کجاست؟
-مرزداران
+مرزداران… اوکی. از هم دور نیستیم زیاد. خونه من هم جنت آباد شمالیه.
یکهو سوالی پرسیدم که بعدش برای خودمم عجیب بود که چرا اصلا پرسیدم
-تنها…تنها زندگی میکنین؟
+آره… چطور؟
-هی…هیچ
+آره من تنها زندگی میکنم. دانشجو ام. دانشجو پرستاری. اصالتا شیرازی هستم. تهران پرستاری قبول شدم و اومدم اینجا. میدونی… خب… منم مثل تو… خانواده ای ندارم. فقط یک خاله دارم که اونم تو شیراز زندگی میکنه. پدرم رو اصلا ندیدم. چند هفته قبل اینکه من به دنیا بیام، به خاطر سانحه ای فوت میکنه. مادرم هم که… گفتم بهت. از اون به بعد خاله ام منو بزرگ کرد. این خونه تهران رو هم خاله ام بهم کمک کرد تا تونستم بخرم
-متاسفم… بابت خانوادتون…
+مرسی… منم فوت مادرت رو تسلیت میگم. میدونم چقدر سخته تحمل این غم. اما…
و یکهو دستش رو گذاشت روی دستای یخ زده ام و ادامه داد:
+اما باید قوی باشی…
سرم رو تکون ریزی دادم. سهیل دستش رو برداشت و ماشین رو روند. چند دقیقه ای به سکوت گذشت…
+چند سالته آراز؟
-۱۸
+اوهوم. منم ۲۵ سالمه
و دوباره سکوت… این سکوت بود که سر رشته کلام رو به دست گرفت و فضا رو غرق در خودش کرد.
سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و دوباره در غم خودم فرو رفتم… چطور قرار بود با این مصیبت سر کنم؟؟ حال خیلی بدی داشتم، احساس ضعف شدید و تهوع بهم دست داده بود. ناگاه حس کردم مایعی سوزان از معده ام، به سمت گلوم هجوم اورد، دستم رو روی دهنم گذاشتم. ترسیده بودم.سهیل که متوجه حالم شد، با نگرانی پرسید:
+حالت خوبه؟ چی شدی پسر؟ چرا دستت رو گرفتی جلوی دهنت؟ حالت تهوع داری؟ آره؟
سرم رو به نشانه تایید تکون دادم. شایان سریعا ماشین رو کنار خیابون نگه داشت و پیاده شد. در عقب رو باز کرد و بطری آب معدنی رو از پشت صندلیش برداشت. به سمتم اومد. بطری رو به سمتم گرفت
+بیا یه ذره آب بخور بهتر شی
یکهو حس کردم قراره بالا بیارم. سریع از ماشین پیاده شدم و چند قدمی جلو رفتم و … بالا آوردم…حالم خیلی بد بود. چشمام سیاهی رفت. کم مونده بود تعادلم رو از دست بدم و زمین بیوفتم که دستای سهیل رو حس کردم که از کمرم گرفت و به خودش تکیه داد
+مواظب باش. حالت خوب نیست! رنگت عین گچ سفید شده . بخاطر ضعفه! بیا. دستت رو بذار روی شونه ام، بریم سوار بشیم. یه. ذره جلوتر یه کافه هست، بریم یه صبحونه ای چیزی بخور جون بگیری
-نه…نه…میخوام برم…خونه فقط
+لجبازی نکن پسر! بیا. بیا بریم
با کمکش ، نشستم توی ماشین.سهیل هم به سرعت سوار شد و ماشین رو روشن کرد. حین رانندگی، دستم رو تو دستش گرفت و نزدیک خودش کرد
+دستات یخ یخه آراز! چرا خودتو اذیت میکنی؟؟ انقدر ضعف داری که کم مونده از حال بری… بریم یه چیزی بخور سر حال بیای.
-نمی…تونم… میخوام…برم فقط
+میتونی! من پیشتم نترس. تا چیزی نخوری، حالت همینه!
سهیل دست برد توی داشبورد و ظرفی گرد رو برداشت و بهم داد
+قرص نعناست. برای تهوع، نعنا خوبه. بخور تا برسیم
به کافه رسیدیم .پیاده شدیم و در حالی که سهیل، دستم رو گرفته بود و منم سنگینی خودم رو روی شونه اش انداخته بودم، وارد کافه شدیم. پشت میزی دو نفره نشستیم. سهیل پیشخدمت رو صدا کرد و گفت:
+لطفا یه نیمرو بیارید. متشکر
سهیل به سمتم برگشت و دستم رو تو دستش گرفت:
+خوبی؟
با بیحالی جواب دادم:
-آره…
+معده ات خالیه برای همین حالت بد شد. چیزی بخوری، خوب میشی.
بوی خوبی به مشامم خورد… بوی…بوی عدسی! آره عدسی بود… عاشق عدسی بودم و عدسی های مامانم، فوق العاده بود. مامانم…مامان…
+چرا گریه میکنی؟ آراز؟… میفهمم حالت رو. آروم باش. آروم…
دو تا دستم رو مجدد تو دستانش گرفت و نوازش کرد. تو چشماش نگاه کردم. مهربانی و لطافت خاصی در چشمانش بود. اشکهام رو پاک کردم و در حالی که دستهام رو نوازش میداد، با صدایی آروم و لرزان گرفتم:
-نمیخوام…نمیخوام باور کنم… من…من بدون مامانم چجوری زندگی کنم؟
و دوباره اشک…اشک پشت اشک. آدمهایی که اطرافمون بودن، با تعجب و تردید به من نگاه میکردن.
پیشخدمت در حالی که با تعجب به من نگاه میکرد، سفارشمون رو روی میز گذاشت و نگاهش رو به سمت سهیل چرخوند.
+امر دیگه؟
+لطفا یک ربع دیگه دو تا چای بیارید
با رفتن پیشخدمت، سهیل به سمت میز خم شد و تکه ای از نون کند. قاشقی نیمرو داخلش گذاشت و لقمه کرد و بهم داد
+بخور. بخور تا جون بگیری
خواستم لقمه رو از دستش بگیرم. اما چند ثانیه ای،دستانم توی دستان گرمش جا خوش کرده بود. اون داستان من رو گرفته بود؟ یا من دستان اون رو؟ به چشمان سهیل نگاه کردم. اون هم داشت من رو نگاه میکرد. شاید اون هم به همین تردید فکر میکرد… دستان من؟ یا دستان اون؟ بعد از مکثی کوتاه،دستانم رو جدا کردم و اشک روی گونه ام رو پاک کردم و بعد لقمه رو از دست سهیل گرفتم.با بی میلی لقمه رو توی دهانم گذاشتم و سعی میکردم بخورم. اما نمیتونستم. نمیتونستم لحظه ای از فکر این غم و مصیبت بیرون بیام. بغض، راه گلوم رو بسته بود… حال اصلا خوبی نداشتم. سهیل همچنان برام لقمه میگرفت و ابدا توجهی به غر ها و بی میلی من نداشت و اصرار میکرد که حتما بخورم.
بعد از خوردن چند لقمه، از جام بلند شدم. باید میرفتم… باید میرفتم خونه.
+کجا؟ تو که چیزی نخوردی!
-خواهش می کنم! بریم!
+ولی آخه
-خواهش می کنم!
سهیل سرش رو پایین انداخت و تکون داد. قولنج یکی از انگشت هاش رو شکوند و بلند شد.
+باشه. بیا
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. همچنان که سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم، اشک میریختم. لحظه ای چشمانم خشک نمیشد… کاش…کاش من هم پیش مامانم بودم. کاش منم میمردم. کاش…کاش! کاش من هم میمردم…
می…مر…دم
می…مر…دم
+هی! داری چیکار میکنی؟؟ چرا کله ات رو داری میکوبی به شیشه؟؟ نکن پسر!
در حالی که گریه، امانم رو بریده بود و بغض، راه گلوم رو بسته بود، با چشمانی اشکبار به سهیل نگاه کردم و با صدای بلند و هق هق کنان گفتم:
-چ…چرا؟؟ چرا این اتفاق افتاد؟چرا…من …انقدر…بدبخت…بدبختم؟؟
+نگو اینجور پسر! نگو! اتفاقیه که برای همه میوفته. خدا رحمتش کنه. ولی با اینکارا ، داری روحش رو عذاب میدی. نکن اینکار رو با خودت
دست دراز کرد و دست چپم رو تو دستش گرفت و به آرامی نوازش کرد. میان اشک هایی که میریختم ، گرمی دست های سهیل، مثل شمعی بود در تاریکی دل سردم. وقتی دستانم رو میگرفت، انگار قدری سبک میشدم. نمیدونم چرا… شاید چون با گرفتن دستانم، قلبم رو به دوش میکشید…
-آقا س…سهیل
+جانم؟
-من… چیکار کنم؟؟ بدون ما…ما…نم
+کاری رو کن که مادرت اگر بود، ازت میخواست. زندگی…
سکوت کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. نگاهم رو از سهیل گرفتم و باز سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شدم. اما اشک… کنترل و اراده ای بر اشک چشمانم نداشتم. چشمانم رو بستم. باد خنکی که به صورتم میخورد و تکون های ماشین، باعث شد خوابم ببره.
+آراز! پاشو. رسیدیم. خونتون کدومه؟
چشمانم رو باز کردم. نمیدونم چند دقیقه خوابیده بودم. سرگیجه و سردرد داشتم. با چشمانی نیمه باز، به اطراف نگاه کردم. چند ثانیه ای طول کشید تا شناختی از اطراف بدست بیارم
-جلوتره
+اوکی
با سرعت پایینی شروع به حرکت کرد. جمعیتی چند متر جلوتر، توجهم رو به خودش جلب کرد. بنر های سیاه رنگ و جماعتی اغلب با لباس های مشکی و تیره. از دور اشکان رو دیدم. با چهره ای برافروخته، بر روی یک صندلی جلوی در نشسته بود و بی توجه به افرادی که عبور و مرور میکردن، به زمین چشم دوخته بود.
-همینجاست… ممنون
+میخوای همراهت بیام؟
-نه…ممنون… زحمت کشیدید
+کاری نکردم. صبر کن! شماره ات رو بده من ، یا میخوای من شماره ام بدم بهت. هر کمکی نیاز داشتی، باهام تماس بگیر
-نه… نمیخوام زحمت بدم… تا همینجا هم ممنونم
+چه زحمتی پسر! تو هم جای برادر نداشته ام. تعارف نکن باهام
-ممنون
شماره اش رو داخل گوشیم زد و گوشیم رو بهم پس داد:
+دوباره دارم بهت میگم. هر کمکی ازم برمیاد، حتما بهم بگو. منو مثل برادر خودت بدون. منم تو رو به چشم برادر خودم میبینم. باور کن
-ممنونم. نمیدونم چطور ت… تشکر کنم
+تشکر لازم نیست عزیزم. برو به سلامت. مجددا بهت تسلیت میگم. امیدوارم غم آخرت باشه.
-ممنون…خدانگهدار
+خداحافظ آراز جان
از ماشین پیاده شدم و به سمت در خونه رفتم. چند نفر با ترحم بهم نگاه می انداختن. ترحم… ازش متنفرم. زمانه بهم یاد داده بود که هیچوقت، هیییچوقت ترحم رو با اظهار علاقه و محبت اشتباه نگیرم… چون باور دارم که هر جایی که ترحم باشه، صداقتی وجود نداره! در حالی که بغضی در گلوم بود ،سرم رو پایین انداخته بودم تا از نگاه های ترحم آمیز مشمئزکننده دوری کنم. به سمت اشکان رفتم که همچنان بی صدا نشسته بود. ناگهان سرش رو بالا آورد و چنان تو چشمانم نگاه کرد که ته دل رو خالی کرد. تو چشماش ، نفرت بود! نفرتی سرشار… بی توجه به اشکان، به سمت داخل خونه رفتم. صدای ناله و گریه، از گوشه و کنار به گوش می رسید. زن ها و مرد هایی که اغلب ناآشنا بودند، با همان نگاهی که ازش متنفر بودم، سر تا پام رو از نظر میگذروندن.
+ای خدا! این چه بلایی بود! اگه تو و اون مادرت نبودین که…
و باز گریه… شناختمش. بهجت خانم بود. مادر عباس و مادربزرگ اشکان، اما هیچوقت برای من مادربزرگ نبود. از همون ابتدای وصلت مادرم با پسرش عباس، بذر کینه رو تو دلش کاشت. کینه از من و مادرم. مدام به عباس میگفت که این زن، بخاطر اموالت ، میخواد زنت بشه. نذار اغفالت کنه!
و حالا… کینه و نفرت بهجت خانم، تو اوج خودش بود. با نفرتی بی اندازه تو چشمانم نگاه میکرد. به عصاش تکیه داد و بلند شد و روی دو پاش ایستاد. به آرامی و در حالی که دستمال پارچه ایش رو محکم تو دستش مچاله کرده بود، به سمت من اومد. انگشت اشاره اش رو به سمتم نشانه گرفت و با صدای بلند، جوری که توجه بقیه رو جلب کرد، گفت:
+عباس رو شما کشتین! پسر من رو شما کشتین! اون مادر لاکردارت کشت! اشکان من رو ، مادرت و تو، یتیم کردین! روزگارم رو سیاه کردین! چی از جون من میخواین؟؟ هااا؟؟
دو تا زن که نمیشناختمشون، به سمت بهجت خانم رفتن و سعی کردن آرومش کنن. به سمت صندلیش هدایت کردن و لیوان آبی براش آوردن. من اما همونجا بی حرکت ایستاده بودم. سرم پایین بود… نمیتونستم این بی حرمتی ها به مادرم رو تحمل کنم! اما… اما کاری از دستم بر نمیومد. ناگهان بغضم ترکید و در حالی که با دو دستم ، جلوی دهنم رو گرفته بودم، و در مقابل چشم همه، به سمت اتاقم پا تند کردم و در رو به همه بستم. قفل کردم…
نشستم روی تختم. قاب عکسی که روی میز کنار تختم بود رو برداشتم. عکس من و مامان… عکس برای خیلی وقت پیش بود… عکسی سه نفره. اما به خاطر نفرتی که از بابام داشتم، عکس رو پاره کرده بودم تا فقط، لبخند قشنگ مادرم، در کنار چهره خندان من، تو عکس معلوم باشه… قاب عکس رو به سینه ام چسبوندم و با صدای بلند گریه کردم. اشک هام بند نمیومد. تلاشی هم برای بند اومدن اشک هام نمیکردم. این اشک ها، چه معنایی داشت، جز انهدام من… جز مردن من…
صدای گوشیم که روی میزم مونده بود، باعث شد به خودم بیام. صفحه گوشیم رو روشن کردم. حامی بود… بهم پیام داده بود. سه تا تماس پاسخ داده نشده . هر سه حامی بود. پیام رو باز کردم:
«عشقم کجایی تو؟؟ از بعد از وقتی که همو دیدیم،دیگه خبری ازت نیست. نگرانتم آراز! بهت زنگ زدم، اما جواب نمیدی. بهم زنگ بزن عشقم❤️»
بی تفاوت و با بی اعتنایی ، گوشیم رو خاموش کردم. دوباره قاب عکس رو به سینه ام چسبوندم و توی تنهایی خودم، عزا گرفتم. اشک میریختم و اشک… و با هر اشک، تکه ای از وجودم، ازم جدا میشد. مامان… کاش…کاش آخرین شبی که پیش هم بودیم، سرم رو میذاشتم روی پات و تو هم مهربانانه، موهام رو نوازش میکردی. کاش باز هم میتونستم تو چشمای خسته، اما قشنگت نگاه کنم. کاش… به پهلوی راستم چرخیدم و همچنان که قاب عکس، تو آغوشم بود، چشمانم رو بستم. ناگهان موضوعی باعث شد که به خودم بیام. بلند شدم و روی تخت نشستم. من…من از قبل میدونستم قراره اتفاق شومی بیوفته. البته نه اینکه بدونم، ولی نشونه هاش رو باید تشخیص میدادم. خوابم… اون خوابی که دیدم. همون خوابی که برام، به مانند جلوه ای از حقیقت بود. باید… باید به خوابم اهمیت میدادم. باید همون موقع به مامانم زنگ میزدم و التماسش میکردم برگرده. چرا…چرا اصلا از ذهنم خطور نکرد که این خواب، یه نشونه است! یه نشونه! و من این نشونه رو فراموش کردم. تقصیر منه! اگر به مامان زنگ میزدم و ازش خواهش میکردم که برگرده، الان مامانم…
ای خدااا… باز شروع کردم به گریه، این بار اما با صدایی بلند. با صدای بلند، پریشان شدن و بدبخت شدن خودمو فریاد میزدم… یتیم شدنم رو…یتیم شدم. یتیمی بی کس، ناامید…
بی توجه به اتفاقاتی که خارج از اتاقم در جریان بود و بی تفاوت نسبت به افراد عزادار و مراسمات، چشمانم رو بستم و سعی کردم بخوابم. تنها خواب، خوابی عمیق بود که میتونست لااقل برای مدتی، منو آروم کنه و تسکین بده. پس، چشمانم اشک بارم رو بستم… صدا… چه صدای دلنشینی… چشمانم رو باز کردم و خودمو به در اتاقم نزدیک کردم. صدای صوت قرآن بود که در خارج اتاقم، و در پذیرایی جاری بود… برام دلنشین بود. از بچگی هر وقت مادرم، با صدایی نسبتا بلند، قرآن یا دعایی رو میخوند، بهش گوش می سپردم. از این کار خیلی لذت می بردم. بالشم رو از روی تختم برداشتم و کنار در اتاقم گذاشتم تا صدا رو واضح تر بشنوم. دراز کشیدم و قاب عکس رو هم در آغوشم گرفتم. به پهلوی راست چرخیدم و چشمانم رو بستم. همچنان با گوش سپردن به نجوای آرام قرآن، بیصدا اشک می ریختم…
سه روز بعد…🥀
+آراز جان! پسرم! پاشو ساعت ده صبحه.
چشمانم رو به سختی باز کردم. به خاطر اشک زیادی که ریخته بودم،چشمانم خشک بود و می سوخت. نگاهم با نگاه گلنسا خانم گره خورد که با مهربانی در حال نگاه کردنم بود.
-شُ…شمایید؟
+آره پسرم.پاشو! از دیروز،هیچی نخوردی. بیا چیزی بخور.
-رفتن؟
+کیا؟
-همه
+آره عزیزم. همه رفتن. برادرخوانده ات هم خونه نیست. بیا آشپزخونه
سرم رو به نشانه تبعیت ، تکون دادم و از تختم بلند شدم. از دیروز و اتفاقات دیروز، چیز زیادی یادم نیست… فقط این یادمه که بیصدا و آروم بودم و بی تفاوت به همه. چشمانم فقط یک چیز میدید. تابوت… طبق وصیت عباس، قرار بود پیکر عباس و مامانم، توی یزد،یعنی زادگاه عباس دفن بشن، کنار زن قبلیش، آمنه خانم… من نمیتونستم مخالفتی با این تصمیم داشته باشم. چون… چون کسی اهمیت و ارزشی برام قائل نبود. تصمیم گرفته شده بود و من هیچ دخالتی نمی تونستم بکنم. نمیتونستم بگم که میخوام مامانم، نزدیکم باشه. جایی که هر وقت بخوام، برم ببینمش. اما…اما
روز خاکسپاری…زن ها شیون میکردن و مرد ها بی صدا اشک میریختن… آسمان ابری بود و فضای سنگینی بود…هیچکس از خانواده پدرم و مادرم نیومده بودن، انتظاری هم نداشتم که بیان، اون هم بعد اون همه بی مهری ای بهمون کردن.فقط دایی منوچهرم اومده بود. برادر بزرگتر مامانم. وقتی پیشم اومد، تقریبا هیچ مکالمه ای بینمون رد و بدل نشد… جز یه تسلیت ساده از طرف دایی و یه جواب سرد و خشک از طرف من. چندباری چشمانم رو، به روی جمعیت میچرخوندم. به دنبال یک آشنا… به امید دیدن کسی که سر به روی شونه اش بذارم و گریه کنم. و در آغوشش، غم و دردم رو فریاد بزنم. اما تنها بودم…تنهای تنها. هیچکس توجهی به من نداشت. فقط چند نفری، یک تسلیت خشک بهم تحویل دادن. نگاه های نفرت آمیز اشکان، بهجت خانم و بعضی دیگه از آشنایان عباس، روم سنگینی میکرد. اما بعد از مدتی، دیگه حتی اون نگاه ها هم برام اهمیت نداشت. سرم رو پایین انداخته بودم.
وقتی مادرم و عباس رو به خاک سپردن، دیگه پاهام نای ایستادن نداشت. زانوهام خم شدن… بر روی زمین خاکی و سرد نشستم و با چشمانی خون آلود و گریان، مادرم رو نظاره میکردم که قرار بود زیر تلی از خاک، دور از من، بخوابه. لحظه ای به فکر فرو رفتم. به کفن سفید رنگ که روش خاک میریختن، خیره شدم…این بود سرنوشت من؟ این بود فرجام زندگی من؟؟ چه بی رحم… چه بی رحمن صیادان مرگ… چه بی رحمن که با شبیخون وحشتناک مرگ، اون هم مرگ عزیزترین کسم، من رو از زندگی بیزار کردن…
.
چشمم به گوشیم افتاد که در حال چشمک زدن بود. صفحه اش رو روشن کردم. پیامی از شماره ای ناشناس داشتم. روی پیام زدم:
« سلام آراز جان. سهیل هستم. چند روز پیش شماره ات رو دادی.حالت بهتره؟ اگر کاری داشتی، حتما بگو»
مکث کردم…
نمیدونم چرا شخص غریبه ای، باید بهم محبت کنه… نمیدونستم چه معنی ای داره. انقدر از دنیا و مردمش بد دیدم که نسبت به دلسوزی ها و محبت های سهیل،بدبین بودم. شایدم…
پیام دادم:
« سلام آقا سهیل. ممنون»
خواستم پیام رو ارسال کنم، اما انگشتم چند ثانیه ای روی دکمه ارسال موند…
پیامم رو پاک کردم و از نو نوشتم:
« سلام آقا سهیل. ممنون. بابت لطف اون روزتون. متشکرم»
باز مکث کردم… نه…پاکش کردم
« سلام آقا سهیل. ممنون بهترم. تشکر از محبتتون»
پیام رو ارسال کردم و گوشیم رو گذاشتم روی میز. اما… اما یاد یه چیزی افتادم. حامی… بهم پیام داده بود و زنگ هم زده بود. گوشیم رو مجدد برداشتم و بهش پیام دادم و ماجرا رو تعریف کردم
پیام رو ارسال کردم و گوشی رو کناری گذاشتم و بلند شدم. به سمت آشپزخونه رفتم و خیلی آروم سلامی کردم
-سلام
+سلام آراز جان. بیا بشین پسرم. برات تخم مرغ آب پز درست کردم. بخور قوت بگیری
-ممنونم
نشستم پشت میز و نگاهی به بشقاب جلوم انداختم. چاقو و چنگال رو تو دستام گرفتم و چاقو رو داخل یک تیکه تخم مرغ، فرو کردم و برداشتمش.یاد بچگیم افتادم که مامانم با حوصله فراوان، برام غذا می پخت و چون بدغذا بودم، ظرف غذام رو تزیین میکرد تا بلکه اشتهام باز بشه و با میل و اشتها غذا بخورم. اشکی از گوشه چشمم جاری شد و در حالی که باز بغض گلوم رو گرفته بود، تیکه تخم مرغ رو تو دهانم گذاشتم و سعی کردم بخورم… گلنسا خانم که متوجه ناراحتی و اشک چشمم شد، به سمت دستمال کاغذی رفت و یه دستمال برداشت و به طرفم گرفت:
+بیا پسرم. خودتو اذیت نکن پسرم! مرگ حقه! برای همه پیش میاد. خدا مادرت و آقا عباس رو رحمت کنه. زبونم لال، زبونم لال، مریض میشی پسرم. نکن اینجور با خودت.
بدون اینکه جوابی بدم، صورتم و چشمم رو پاک کردم و به خوردن ادامه صبحانه ام مشغول شدم. هر لقمه ای که قورت میدادم، انگار سنگی از گلوم گذر میکرد… نگاهی به اطراف خونه انداختم. انگار خونه هم در عزای این مصیبت بود. همه چیز برام تیره و تار به نظر میومد. متوجه عکس عباس و عکس مامانم روی میز پذیرایی شدم. هر دو، با روبانی مشکی در قسمت بالاییشون… و ظرفی حلوا و طرفی هم خرما مقابل عکس ها. و شمع های مشکی رنگی که آب شده بودن. کاش عمر من هم مثل این شمع ها، فقط یک شب بود… فقط یک شب. همون شبی که شش سالم بیشتر نبود و سرم رو ، روی پای مادرم گذاشته بودم و از پنجره اتاقم، ستاره های آسمون رو به مادرم نشون میدادم و سوال پیچش میکردم و او با مهربانی و حوصله فراوان، به حرفهام گوش میداد و جواب سوالات کودکانه ام رو میداد
-مامانی؟
+جانم؟
-به نظرت میشه با ستاره ها، بادبادک درست کرد؟
+چرا نمیشه!
-واقعا میشه؟؟
+آره پسرم. با خیالت، هر کاری میتونی بکنی. همین حالا امتحان کن. هر ستاره ای که می بینی رو، با یه نخ بهم وصل کن و همینطوری ادامه بده، تا یه بادبادک بلند از ستاره داشته باشی.
-وای چه باحال!
و من ستاره ها رو یکی یکی با نخ خیالم، به هم وصل میکردم و وصل میکردم… و خوابم برد… کاش همون شب، مثل شمع سوخته بودم… در کنار مادرم، سر روی پای مادرم…
+پسرم؟ آراز جان؟
از افکارم خارج شدم و به سمت گلنسا خانم برگشتم
-ب…بله؟
+بخور پسرم… سرد میشه، از دهن میوفته
-چ… چشم
به هر سختی بود، غذام رو خوردم و تشکری کردم و رفتم سمت قاب عکس های روز میز. به محض اینکه به میز رسیدم، صدای باز شدن در، باعث شد از جا بپرم و خیره به در، و کسی که مقابل در بود، نگاه کنم. کسی که نفرت و انزجار از چشمانش جاری بود… اشکان!
در رو محکم بست و با سرعت اومد سمتم.
+چه گوهی داری میخوری؟؟!! بهشون دست نزن!!
با صدایی آروم جواب دادم:
-قاب عکس…قاب عکس مامانم رو دارم میبینم.
اشکان بی هیچ حرفی، به سمت میز اومد و قاب عکس مادرم رو با حرکتی ناگهانی، از روی میز برداشت و محکم به دیوار مقابل کوبید.
-نههه…چی…چیکا…
تکه های شکسته شیشه و قاب عکس مادرم، در فضا پخش شد و عکس مادرم روی زمین افتاد. اشکان بدون توجه به عکس، روش پا گذاشت و به سمتم اومد و از یقه پیراهنم گرفت. در همین حال گلنسا خانم سریع خودشو با ما رسوند و با لحنی ملتمسانه ، به اشکان گفت:
- تو رو خدا آقا اشکان! نکن ! این پسر چه گناهی کرده؟ تو رو خدا! تو رو روح…
+برو کنار! دخالت نکن! - آقا اشکان! خواه…
اشکان فریاد زد:
+دِ برو رد کااارت!!! تو کاری که بهت مربوط نیست، دخالت نکن! برووو!
و به سمت من برگشت و با چشمان توام از نفرت، بهم نگاه کرد و گفت:
+ببین پسره بی همه چیز! اگه با لگد ننداختمت بیرون، فقط بخاطر بابامه! تو و اون مادرت، زندگیمونو تباه کردین! مطمئن باش که تقاصش رو پس میدی! فهمیدی؟؟ فهمیدی یا نههه؟؟
یقه ام رو ول کرد و منو به عقب هل داد
+پسره حرومزاده! تو و اون مادر پتیاره ات از همون اول…
ناگهان آتش خشم وجودم، چنان شعله ور شد که دیگه کنترلم رو از دست دادم. با دستانی مشت کرده، فریاد زدم:
-دهن کثیفت رو ببند و راجع به مامانم درست صحبت کن عوضی!!
+چییی گفتییی؟؟؟ هااا؟؟ پسره…
دوباره به سمتم خیز برداشت و یقه ام رو تو یک دستش گرفت و دست دیگه اش رو مشت کرد و خواست روی صورتم فرود بیاره که…
صدای شکستن شیشه باعث شد هر دو به سمت آشپزخونه نگاه کنیم. گلنسا خانم بهت زده، به ما و به شیشه های شکسته کف آشپزخونه نگاه میکرد و از ترس، داشت میلرزید - است…استکان…از…دست…از دستم…اف…افتاد.
و ناگهان بغضش ترکید و به سمت ما اومد و دست من رو گرفت و به سمت خودش کشید و بین من و اشکان، ایستاد. با چشمانی اشکبار و لحنی لرزان و مضطرب، به اشکان نگاه کرد و گفت: - خجالت بکش! دست روی بچه یتیم میخوای بلند کنی؟؟ این پسر چه گناهی کرده؟؟ خدا رو خوش نمیاد آقا اشکان! به پدرت فکر کن! پدرت قبول میکرد چنین رفتاری رو؟؟ اصلا اجازه میداد؟؟
در کمال حیرت و ناباوری من، اشکان دست مشت کرده اش رو پایین آورد و بدون گفتن کلمه ای، از ما دور شد و رفت روی مبل نشست. از خشم، نفس نفس می زد و با پاهاش روی زمین، ضرب گرفته بود. گلنسا خانم گریان ، به سمتم برگشت و آروم گفت: - پسرم… برو…برو اتاقت. موقع…موقع ناهار صدات میکنم.
سرم رو پایین انداختم و بی صدا و ساکت، به سمت اتاقم رفتم و در رو پشت سرم بستم. به در اتاقم تکیه دادم… چشمانم رو بستم و در حالی که دستانم رو مشت کرده بودم، گریه کردم. قطرات اشک، پی در پی از چشمانم جاری میشد. این…این حق من نبود…
بعد از چند دقیقه، نسبتا آروم شدم. به سمت میزم رفتم و از لیوان آبی که روی میزم بود، چند قلوپ خوردم و نشستم روی تختم. گوشیم رو برداشتم. دوباره پیام از طرف شماره ناشناس… سهیل بود. روی اسمش زدم:
« خواهش می کنم. منو مثل برادر خودت بدون. »
نفسم رو تو سینه حبس کردم و بعد چند ثانیه، بیرون دادم. چی میشد اگر برادری داشتم، به مهربانی سهیل؟ چی میشد… چیزی در جوابش ننوشتم، صرفا یه ایموجی فرستادم:
«🙏🏻»
بعد اپ تلگرام رو باز کردم و روی چت من و حامی زدم. از چیزی که دیدم، جا خوردم. خیلی هم جا خوردم… باورم نمیشد… «آخرین بازدید خیلی وقت پیش» و به جای پروفایل همیشگیش که چهره خندانش بود، پروفایلش هیچی نبود.حامی منو بلاک کرده بود…
یعنی…یعنی همه اون حرفها ، الکی بود؟ دروغی بیش نبود؟؟ اون همه ابراز عشق و محبت، صرفا یه تظاهر دروغین بوده؟چرا؟ چرا باید چنین کاری باهام بکنه؟ منی که بیش از هر زمان دیگری، به یار و یاور نیاز داشتم… باورم نمیشد… من چقدر ساده بود. چقدر ساده بودم که به حامی اعتماد کردم و گمان میکردم میتونه همدم و یار خوبی برام باشه. چقدر احمق بودم که فکر میکردم عاشقمه و چقدر احمق تر بودم که عاشقش شدم. دنیا! لعنت بهت! لعنت به تو و تمام بدی هات، لعنت به تمام آدمهای بد ذات و بی وفا و دروغگوت… لعنت!
چشمانم رو بستم. چندبار و پشت سر هم نفس عمیقی کشیدم … خاطراتی از گذشته، به ذهنم هجوم میارن. سعی در پراکنده کردن اونا و خالی کردن ذهنم از خاطرات کردم. اما موفق نشدم… خاطرات غمگین ، گنجینه های قلب هستن. چون هیچگاه از یاد نمیرن. در این چند روز مصیبت بار من، خاطرات زیادی از دوران خوش و ناخوش گذشته، دوران کودکی و ابتدای نوجوانیم، گاه و و بی گاه میان و کنارم میشینن. گریه میکنن و منو وادار به اشک ریختن میکنن، اما خاطرات هرگز پیر نخواهند شد. و من محکومم که بار این خاطرات محزون رو از حالا، که هنوز بیست سالم نشده، تا آخر عمرم که امیدوارم نزدیک باشه و منو در انتظار بیش از حد نذاره، به دوش میکشم.
متوجه صدای برخورد قطرات بارون به شیشه پنجره شدم. به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. قطرات ریز بارون به صورتم میخورد و نسیم خنکی در جریان بود. عطر خوش بارون رو استشمام کردم.به آسمان ابری نگاه کردم. قبلا بارون رو هدیه ای روحبخش از جانب آسمان میدونستم. اما حالا… مگر نه اینکه بارون، همون بغض های مرطوب آسمانه؟ در این حال و هوا، این بارون نیست که می باره. بلکه بغض فرو خورده آسمانه که جاریست… ای آسمان! بخاطر چی بغض کردی؟ بخاطر کی؟ حتم دارم دلتنگ خورشید هستی… آره… تو می باری و من هم می بارم. تو دلتنگ خورشید و من دلتنگ…دلتنگ گذشته. دلتتگ خودم…
باران آهسته ببار! آهسته تر… کسی در این خانه نیست، من هستم و درد و تنهایی…
🥀
در نهایت و مثل همیشه، آرزو میکنم نسیم عشق، نوازشگر لحظه هاتون باشه ❤️
نوشته: امیر
6 پاسخ به “ناقوس نیلوفر (۱)”
لعنتی🥹 داستانت تا اینجای کار فوق العاده بود. محشر بود. به نظرم جاش واقعا توی تاپ های سایت هست. امیدوارم انگیزه بگیری و باز بنویسیش🤍 عاشق جزئیاتش شدم خیلی قلمت خوبه. بنویس باز برامونن
دمت گرم امیر. نوشته ات عالی بود. بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم. 🌹
انصافا یکی از بهترین داستان های که خودم بودانشاالله کیرت همیشه توی کون و کونت از کیر در امان باشه،موفق باشی 👏
عاشق داستانت هستم. دوست دارم توی نوشتن داستان هر کمکی ازم برآورد برات انجام بدم. خدایی عاشقتم❤
خدا بگم چیکارت کنه ؛ قلبم درد گرفت 😞
قشنگ بودپراز زیبایی و احساس و وازه های ادبیفقط محض اینکه بدونی چقد با دقت خوندمش دوتا غلط پیدا کردمیکی اسمها روقاطی کردی و جای سهیل یبار شایان نوشتیو یکی آراز گوشیشو توی ماشین داد سهیل، اما قبل تر گفتی گوشی نداشت