سلام عزیزان.علیرضا هستم و اینجا مخفف علی مینویسم.الان نزدیک ۵۰سالمه…البته کمتره هاولی۴۰ رو رد کردم.متاهلم و خوش قدوبالا و خوش سایز و شکر خدا وضع مالیم بد نیست…سال۸۰توی یکی از شهرهای ایران با پدر عزیزم دفتر خدماتی و پستی زدیم و کم کم گسترشش دادیم…چندتایی هم پرسنل داشتیم…عاشق مریم عزیزم شدم و ازدواج کردیم دختر تپل و زیبایی که مادر فرزند عزیزم پناه شد…(اسامی مستعارند)سال۸۲دخترم بدنیا اومد…البته من خیلی زود ازدواج کردم ها…چون خدمت نرفتم …درآمدم خوب بود…پدر و مادرم خوشحال از ازدواجم بودن…فقط بديش این بود همسرم بعد زایمان خیلی چاق شد…خوشگل تپل…تاسال۹۰که دخترم کلاس دوم بود.من مسافرتی کاری بودم…که پدرم زنگ زد برگرد زود هم برگرد…وقتی برگشتم که بدبخت شده بودم…خانومم داروی لاغری گرفته بود نمیدونم چی شد آخرش هم نفهمیدم.بدنش واکنش نشون داده بود…خلاصه که منو تنها گذاشت با۱دختر خوشگل و حساس…و کلاس دومی،،بچه ام دلش خون بود…خدا رحمت کنه مادرمو در حقش خیلی مادری کرد…خلاصه که این شروع دوران زندگی من بود با دخترم…سال۹۸دخترم ۱۶سالش بود و کلاس دهم…اما بزارید۱فلش بک بزنم به قبلش بین سالهای۹۰تا۹۸،،طی این چندسال من زندگی سکسی عجیب غریبی داشتم…اوایل که پدر زنم خیال داشت مهری خواهر زن کوچیکه که ۱۸سالش بود رو بهم غالب کنه…این همون اولش چاقالو بود چی برسه به اینکه حامله هم میشد… که الان که الانه طفلکی چاقه بچه هم نداره…چندباری خودشو بهم نشون داد و لوس بازی در آورد اما من تحویلش نگرفتم…کمکم هم روابط من با خانواده همسر سابقم کمرنگ میشد.فقط اعیاد یا که مراسمی میشد هم رو میدیدیم… از خانواده خودم من و پدر مادرم توی ۱ساختمون بودیم شرکتمون هم طبقه پایینش بود.پدرم دیگه نمیومد و من موندم و کارمندها…توی این بین خانومی خوشگل مطلقه کارمندم بود بنام سودابه که بسیار زیبا بود و محجبه با هم بقول امروزیها رل زدیم.پدرم و مادرم که رفتند حج خونه خالی بود من صیغه اش کردم…تا ببینیم باهم کنار میآییم یانه،…اولین بار خونه من با خیلی ناز و اکراه لخت شد.زیبا بود هم سن خودم بود…ولی معلوم بود زیاد گاییده شده…چون فوقالعاده کوس گشادی داشت…کونش بدتر…کیر کلفت و خوش تراش من براش عادی بلکه کم هم بود.روال همه مدله سکس میکرد…کار هم رو راه میانداختیم… خانه داریش خوب بود.دستپختش عالی…که بعدا فهمیدم رستوران بین راهی کار میکرده… اونجا هم می خوابیده…یک روزی مردی اومد ناخودآگاه سوار ماشینم شد.گفت داداش این زن جنده است میخواست درگیر بشیم گفت عجله نکن.من همسر اولشم و چند تا مدرک رو کرد.گفت چون آبرو داری بهت گفتم…منو بدبخت کرد تو مواظب باش.خلاصه متوجه شدم جنده صیغه ای هستش…ولی خداییش چند وقتی جای ما بود من چیزی ندیده بودم…ولی گشاد بود…خلاصه که چون دختر داشتم با مدارک یارو صلاح نبود نگهش دارم…کلا حق صیغه اش رو دادم و عذرشو خواستم…پدرم منشی کوچولوی شرکت رو بهم معرفی کرد.دختر رفیقش بود…دختر هم بود…دو سه ماهی باهم وقت گذروندیم…داشتیم علاقه مند میشدیم… بار اول بردمش خونه رفیقم…خیلی ریزه میزه بود انگاری اصلا سینه نداشت…کیرمو دید از ترس می خواست قبض روح بشه…هیچی بلد نبود…کمی حال خشکه کردیم…ولی لذتی نبردم بد لاغر بود…فقط صورت زیبایی داشت…کلا۴۳کیلو بود.اون هم با لباس…با این هم بهم زدم…مدتی بعد دختر خاله خودمو با اجازه خاله و مادرم صیغه کردم…خیلی ناز و خانوم بود…مطلقه بود…خیلی هم دوستم داشت توی سکس بینظیر بود…همه کاری هم میکرد… مخصوصا با ناله قشنگی کون میداد…ولی اصلا دخترمو دوست نداشت دوباری بد کتکش زده بود…که بدجور حالشو گرفتم…بیشتر از چند ماه باهم نبودیم…مادرم بنده خدا از پله ها افتاد لگنش شکست مدتی پرستار داشت که هم مواظب دخترم بود هم مادرم…اقلا۳ماه…فقط موقع پریودیش…دیگه نمیومد…باهم رفیق شدیم…چقدر ناز بود شوهر معتادش ولش کرده بود و این هم طلاق گرفته بود…چقدر کوسش تنگ بود تنگه تنگ…چقدر ناز بود خوش قد وبالا…دخترم دوستش داشت…نزدیک یک ماه باهم بودیم تا اینکه پریود شد…نمیدونم چی مریضی داشت که ازش وحشتناک خون میومد و ضعیف میشد.خیلی هم موقع پریودی خونش و بدنش بو میداد…با این هم نشد زندگی تشکیل بدم…مادرم بهتر شده بود و باز هم مواظب دخترم بود…دخترم بزرگ و بزرگتر میشد…من تنها و تنهاتر و سختگیرتر در انتخابم،چند باری ترکیه و تایلند رفتم و خیلی کیف کردم جاتون خالی…بدبختی برگشتم پدرم مرد.…توی انحصار وراثت من ساختمون رو با شرکت بجای حق ارثم برداشتم…دیگه صاحب اختیار بودم و مادرم پیر و دل مرده شده بود…از خانومای دوره قرآن مادرم اینها خانومی محجبه و زیبا مطلقه رو بهم معرفی کردن…زهرا خانوم مدرس قرآن و حوزه بود…خودش صیغه رو خوند.و شب اول کنار هم بودیم…کوسخول بود گفت آقاعلی وضو نمیگیرید…گفتم برای چی گفت شاید فرزندی نطفه اش،بسته شد پاک باشه.گفتم اولا شما صیغه هستی عقدی نیستی…اگه تفاهمی ایجاد شد بعدا…بعدشم مگه برای اینکارها هم باید وضوگرفت…گفت بله برای هر کار خیری باید وضو گرفت.مث خر…خر مذهب بود…وقتی لخت شدیم زیر لب چرت و پرت میگفت…ولی عجیب بدن نازی داشت…خوابید روی تخت…من هم لخت شدم.به کیر میگفت مردانگی، گفت وای عجب مردانگی درشتی دارید…علی آقا مواظب باش به مهبل من آسیب نرسه…گفتم عزیزم این کیره و اونم کوس…این چرت و پرتها چیه میگی…باز کن لای پای قشنگتو…گفت استغفرالله ذکر نام بعضی چیزها کراهت داره…خلاصه که عجب کوس زیبایی داشت…سینه های نازشو که میخوردم…بشدت لذت میبرد… خیلی میبوسیدمش آخه خیلی ناز بود…کوسش خیس بود…رفتم نافشو بوسیدم…رسیدم کوسش خودشو کشید کنار گفت میخای چکار کنی…گفتم کوس قشنگتو ببوسم بلیسم.گفت استغفرالله…گفتم چرت نگو تو زنمی هر چی گفتم بگو چشم…گفت دهنت نجس میشه.گفتم خانوم گل دهنه منه به تو چی؟دراز کشید…قسم خورد اولین باره کسی کوسشو میخوره…ولی چنان حالی کرد…چشمای قشنگش شهلا میشد.گفتم چطور بود.لبخندی زد.گفت نمیدونم چی بگم ولی خیلی عالی بود…ممنونم علی آقا… گفتم حالا نوبت توست…گفت باشه پاهاشو داد بالا…گفتم نه باید ساک بزنی…گفت ساک چیه…گفتم تو هم مال منو بخوری…گفت نه هزار سال رد بشه نمیخورم…گفتم تو زن منی باید تمکین کنی…اگه نه راضی نمیشم ازت…خلاصه با همين ترفندهای مذهبی کیرش کردم و گول خورد…و تا حد و حدودی سکس رو بهش یاد دادم…دیگه خودش هم لذت میبرد… کون نمیداد میگفت کار کثیفیه…یکبار توی حالت داگی انگاری اشتباه شده کردم کونش.بد هم کردم.نصف کیر کلفتم رفت توش جر خورد صفرش باز شد.جیغ زد بد جور…میدونستم دخترم بیدارشد…اون هم بخاطر دردش و هم مسئله مذهبیش خیلی قشقرق به پا کرد زدم زیر گوشش…ساکت شد.ولی بعدا از دلش در آوردم…توی این بین دختر کوچیک منو چادر سرش میکرد قرآن و نماز یادش میداد…بچه پیشش تحت فشار بود…دخترم ۱۰سالش بود دم در شرکتمون مشغول دوچرخه سواری بود که گریه کنون اومد پیش من…گفتم چی شده عزیزم…گفت اون پسره اومده منو دعوام کرد میگه برو توی خونه بی حجاب بیرون نیا…گوشمو پیچونده…گفتم کی کجاست…نشونم داد در خونه بود…صداش زدم گفتم تو گوش دخترمو پیچوندی…گفت بله من پسر زهرا خانومم این هم یکجوری خواهرمه نباید بی حجاب باشه…پسره۱۳سالش نمیشد لاغر و قد بلند بود…گفتم که اینجور.به خاک خانومم قسم طوری کتکش زدم…مادرش خون گریه میکرد…خودش صیغه رو فسخش کرد…راحت شدم…گفتم اصلا اگه میگفتی پسر داری نمیخواستمت…ولی چندباری برگشت گفت.پسرموعذرشو خواستم بره پیش خانواده پدریش.من بهت وابسته شدم.گفتم حرفشم نزن.من و تو از دوتا دنیای متفاوتیم.رفت دیگه نیومد…خلاصه دوستان چی بگم…بدبختی ننه هم مرد…بعد مرگ پدرم غصه دار بود…طاقت نیاورد.من موندم و دخترم.تا۱۴سالگیش به هر کلکی بود بزرگش کردم و کوس کلک بازیهای خودمو هم داشتم…اما دیگه زرنگ بود و سرش کلاه نمیرفت.از سال۹۶با دختری دوست شده بود به اسم یکتا…دختری فوقالعاده زیباتر از دختر خودم…اکثرا باهم بودن باشگاه،مدرسه،استخر، کتابخانه.وغیره…من زیاد میدیدمش و با ادب بود…پدرش وضع مالیش خوب بود.مادر بسیار زیبا و دلفریبی داشت…غم قشنگی توی نگاهش داشت…چشمای زیبا صورت سفید و ناز بسیار آروم…ومتین بود…چه قد وبالایی داشت…اینقدری نازبود نمیتونستم باهاش رو در رو محکم حرف بزنم…فقط آشناییمون در حد سلام و علیک و اینها بود و گه گاهی توی انجمن مدرسه دیده بودمش…البته بچه ها مدرسه غیر دولتی میرفتن و هزینه ها زیاد بود…۲سالی همکلاس بودن و بعضی مواقع با دخترم میومد دفتر و یاد گرفته بودن توی بار گیری و بسته بندی کمک میکردن…حتی توی سیستم از بعضی پرسنل فرض تر بودن و توی ثبت آدرسها بهترعمل میکردن…من هم محض دلخوشی چیزی نمیگفتم…بزرگتر و زیباتر میشدن…درست سالی که کلاس ۹دوره اول متوسطه رو تموم میکردن و وارد دوره دوم میشدن…هر دو تا خوب درس خونده بودن و دبیرستان نمونه قبول شدن…شهریور ماه بود و نتایج اعلام شده بود خیلی خوشحال بودن و رور ثبت نام مدرسه هر چی منتظر شدیم یکتا نیومد و گوشی رو هم جواب نمیداد.ولی من پناه دختر خودمو ثبت نامش کردم…این هم دلش مثل سیر و سرکه میجوشید.همش میگفت بابا باید یکتا هم باشه ها…برو در خونه اشون…خلاصه وقتی رسیدیم اونجا نگهبان ساختمون گفت دیشب از اینجا اسباب کشیدن رفتن…گفتم کجا رفتن میشه بگین…گفت ما که خبر نداریم اما میگن مهندس که رفت آلمان پیش زن و بچه های سابقش…و مث اینکه این زنش رو هم نزدیک یکسال بوده طلاق داده بوده اما کسی نمیدونسته…حتی دخترشون…الان هم به جای مهریه اش بهش۱اپارتمان و ماشین داده و رفته.اینها رو هم موقع جر رو بحثشون من شنیدم.بعدشم کسی هم نمیدونه اینها کجا رفتن دیشب.دختره و مادرش تنها بودن و گریون.گفتم کدوم باربری بود؟آدرس داد،رفتم دفتر باربری آدرس جدیدشون رو گرفتم خونه پایینتر از این محله بود ساختمون۵طبقه قدیمی.ولی بد نبود.ولی خونه قبلی کجا و این کجا.ادرس پرسیدیم درست بود…رفتیم زنگ زدیم هر دو اومدن پایین…زنه معلوم بود بنده خدا دلش اتیشه،یکتا توی بغل دخترم خیلی گریه میکرد…همش میگفت پناه بابام رفت…بابای نامرده من،ما رو تنها گذاشت و رفت…با مادرش صحبت میکردم پرسیدم چرا نیامدید ثبت نام؟گفت فک نکنم بتونم اونجا ثبت نامش کنم چون من جدا شدم و توانایی پرداخت هزینه و ایاب ذهاب وسرویس مدرسه رو بدم…راستش بیکارم و فقط برام همین خونه و همین۲۰۶ ماشین رو گذاشت رفت…الان هم خودم دارم از غصه دق میکنم…گفتم خدا بزرگه ناراحت نشین…پرسیدم شما که رابطه اتون خوب بود چرا جدا شدین؟حالا این بچه باید چکار کنه؟گفت مسائل مهمی بود و هست که کسی ازشون خبر نداره…نمیتونم بهش بگم…ولی اونم حق داشت دو تا بچه داشت که از زن اولش بودن پسرش سرطان داره و این الان رفته برای پیوند مغز استخوان…که به پسرش کمک کنه…گفتم پس این بچه چی…طفلی بد جور گریه کرد…گفتم ببخشید که فضولی کردم و ناراحت شدین…گفت میشه توی ماشین حرف بزنیم بچه ها متوجه نشن…گفتم بفرمایید صددرصد با ماشین شرکتمون بودم مزدا دو کابین اتاق دار بود.بچه ها رفتن بالا…خانومه اشک توی چشماش بود…گفتم ببخشید من اسم و رسمتون رو نمیدونم…گفتم اسمم سیما ست…گفتم ببخشید سیما خانوم…میفرمودین…گفت راستش یکتا دختر اون نبود.من از همسر اولم پدر یکتا جدا شدم…وقتی یکساله بود…این بچه نمیدونه فریدون پدرش نبود…ما بهش نگفتیم…گفتم خب باید الان بدونه و ببرید پدر اصلیش رو بشناسه…گفت وای نه بخدا اصلا…گفتم آخه چرا؟گفت اون لعنتی کارتن خواب شده…لاشی شده…این اگه بفهمه دق میکنه…گفتم آره راست میگین…فوقش بگو مرده…گفت نمیدونم چکار کنم…گفتم ببینید دختر من وابسته یکتاست…من یکتا جان رو هم ثبت نامش میکنم…بعدا شما هر وقت داشتین پولشو بهم پس بدین…در ضمن ما کارمند خانم نیاز داریم تمام وقت…اگه دوست داشتین حقوقش بد نیست…یکتا بلده اونجا چکار کنه…میتونه بهتون یاد بده…هم میخندید هم گریه میکرد…میگفت از دیشب نخوابیدم همش با خودم میگفتم خدایا من چطوری باید از خودم و این بچه نگهداری کنم…خدايا شکرت.رفت لباس پوشید و با دخترش اومدن و محل کارمون رو دید و استرسش کم شد.یکتا هم آروم بود…گفتم دخترم خودت مث همیشه کنار پناه باش به مامانت کار رو یاد بدین…ولی عجب زن زیبایی بود…من این کارا رو فقط و فقط برای دلخوشی دختر خودم کردم اگه نه اصلا با خانومه آشناییتی نداشتم…دخترم از غم اونها غمگین شده بود…حتی من اصلا به پرسنل جدید هم احتیاجی نداشتم…ولی خانومه دائما ازم تشکر میکرد… خیلی هم کار میکرد… ۷و نیم صبح میومد تا۱ونیم ظهر و ۴میومد تا ده شب…دخترش ۱۰صبح بیدار میشد…کنار پناه دخترم باهم بودن…تا اینکه مدارس باز شد و باهم میرفتن مدرسه…یا من میرسوندمشون یا سیما.ولی هنوز و اصلا رابطه ما آنچنان زیاد خودمونی نبود…تا اینکه من خونه رو و ناهار ظهرمون رو سپردم به پناه اون هم روز ۵شنبه که تعطیلی بچه ها بود…ناهار آبگوشت بود…این خنگ خدا هم زیر زودپز رو کم نکرده بود و با یکتا رفته بودن خرید لوازم التحریر ساعت۱۱بود چنان صدایی اومد که نگو و نپرس شیشه های بالا ریخت…تندی رفتم بالا زودپزه ترکیده بود…آشپزخونه تماما داغون شده بود…البته ظاهرش و کمی از کابینتها و سقف…مسئله مالی نبود ترسش بود…تازه من فک کردم دخترها حتما توی خونه هستن.نگو شکر خدا بیرون بودن…مردم جمع شدن حتی زنگ زده بودن آتشنشانی ولی خب زیاد حاد نبود…دلم آروم شد…مادرش اومد بالا…پرسید چی شده بچه ها کجا هستن علی آقا… گفتم زودپز ترکیده…این احمق رفته بیرون فراموشش شده زیر گاز و کم کنه…خلاصه رفتیم بیرون و ملت رو پراکنده کردیم.و آتشنشانی هم رفتن…تازه اینها خندون از خیابون برگشتن…دید شلوغه پرسید چی شده بابا…من برای اولین بار زدم زیر گوشش…بهش گفتم بیشعور مگه نگفتم زیر زودپز رو کم کن احمق زودپز ترکید خونه منفجر شد.اصلا تو بدون اجازه کدوم گوری رفتی؟دخترم با گریه و خجالت گفت بابا جون بخدا رفتیم خرید…گفتم احمق خرید چی…؟تو چی لازم داشتی که رفتی خرید؟من چیزی نمیخواستم یکتا رفت خریدکاغذA4وخودکار.گفتم بیشعور ها خونه رو ول کردین رفتین گوه خوری…احمقها انبار پر خودکار رو کاغذه…هر دو گریه کردن رفتن بالا…مادرش ازم خیلی عذرخواهی کرد…گفتم مهم نیست من ترسیدم نکنه اینها توی خونه بوده باشن.ببخشید که هر۲رو دعوا کردم.گفت نه خوب کاری کردین باید یاد بگیرند بی اجازه و سهل انگاری کاری نکنند…خلاصه رفتیم بالاو۴نفری چسبیدیم به تمیز کاری خونه…اولین بار با لباس بدون مانتو دیدمش…چه کمر باریک و کون و کوس زیبایی داشت…شلوار جذب بدنش بود…آستینها رو بالا زده بود…چقدر دستهای سفید و نازی داشت خودش رو مدیون،میدونست زحمت میکشید…چند قطعه ای داغون بودن و خیلی طول کشید تا مرتب شدن و رفتیم خرید و نو شدن…ولی همین جریان باعث دوستی و رفاقت بیشتر ما شد.تا اینکه حتی بعضی مواقع ناهار رو اون توی خونه ما درست میکرد و من ازش خواستم۴نفری با هم باشیم.خودش ازم خواست همون ساعت قبل از اومدن بچه ها از مدرسه کمک کنه…میرفت بالا ناهار درست میکرد.من هم نگهشون میداشتم… ولی خیلی خانوم سنگین و متینی بود اصلا لوس و ولنگار نبود…ولی تنهای تنها بود…ندیده بودم کسی سراغش رو بگیره…یادمه روز دوشنبه بود.بچه ها اون روز ساعت آخر ورزش داشتن.رفته بود بالا ناهار درست کنه…نمیدونم چی شد گفتم برم بالا ببینم داره چکار میکنه…نکنه توی خونه ما فضولی کنه…اصلا نفهمیدم چرا همچین فکر مسخره ای کردم…وقتی رسیدم داشت وضو میگرفت سر لخت و زیبا بود داشت با حوله صورتش رو خشک میکرد.بدون یاالله رفتم داخل ناراحت شد…گفتم ببخشید سیما خانوم…گفت علی آقا ازت انتظار نداشتم…گفتم من شما رو خودی میدونستم فک نمیکردم دلخور بشین.چیزی نگفت نمازشو خوند…چادر سرش بود خم که میشد چقدر اندام نازی داشت…وسط۴رکعت.فهمید دیدش میزدم.گفت علی آقا نمی خوای بری پایین.نگاهم نکن نمازم خراب میشه.بزار۴رکعتم رو بخونم میرم پایین.گفتم بخدا به جون بچه ها فقط فک نمیکردم اهل نماز باشی.و در ضمن خیلی هم زیبا هستی…لبخند زیبایی زد…مشغول نمازش شد…وقتی تموم کرد من دوتا چایی ریختم برای خودمون.پاییز بود و هوا سرد شده بود چایی میچسبید…داشت چادر نمازشو جمع میکرد.و میزاشت کیفش تا مانتو بپوشه.از پشت آروم بغلش کردم.تا اومدم ازش خواستگاری کنم بی معطلی زد زیر گوشم.گفت خیلی پررویی عوضی…تا اومدم حرفی بزنم دیدم دوتا دخترها دارند نگاهمون میکنند.فقط گفتم ببخشید.ولی نذاشتی حرف دلمو بزنم…دست دخترش رو گرفت و رفت…پناه مات مونده بود…یکتا گفت مامان صبر کن…چی شد…رفتن که رفتن.دیگه چند روزی که نه تقریبا دو هفته بیشتر ازش خبری نداشتم…حقوق مونده اش رو ریختم کارتش میدونستم دیگه نمیاد…دخترم هم باهام قهر بود.میدونستم با یکتا باهم ارتباط دارند.تولد دخترم بود فامیل و دوست و آشنا دعوت بودن.ولی خوشحال نیود.خودم رفتم در خونه اونا دعوتشون کنم…مادرش نبود.فهمیدم با همون ماشینش آژانس کار میکنه…زنگ زدم گوشیش رد تماس داد.دوباره زنگ زدم کلا منو گذاشته بود لیست سیاه…خود یکتا رو دیدم.گفتم عزیزم تولد پناهه اگه تو نیایی ناراحته بهش خوش نمیاد…گفت عمو علی میدونم…ولی مامانم نمیزاره…ازت دلخوره…عمو علی چرا اون کار زشتو کردی؟گفتم عزیزم چیزایی هست که نمیشه گفت…بخدا من فهمیدم مامانت خانوم خوبیه…خواستم ازش خواستگاری کنم.ولی اون زود قضاوت کرد…البته من بیشتر مقصر بودم…خلاصه که فردا که تولد پناه بود.هر دو تا اومدن.ولی اصلا به من حتی سلام هم نداد.مجلس هم شلوغ بود پناه خوشحال شد.بهش ۱خط و گوشی هدیه دادم…یکتا طفلک خط و گوشی نداشت.پناه خیلی خوشحال بود…مجلس داشت تموم میشد.و مهمونهای من اکثرا رفتن…خواهرم مونده بود.که کمی کمک کرد جمع و جور کردیم و اون هم رفت…یکتا مونده بود پیش پناه…رفتم پیششون.گفت بابا میدونستی هفته دیگه هم تولده یکتاست.گفتم به به مبارک باشه…گفت چی مبارک باشه عمو ما که کسیو نداریم تولد بگیرم…همه خارج هستند.و بابای نامرد من هم رفت منو تنها گذاشت…طفلی يکدفعه عقده دلش باز شد چی گریه ای کرد…مث دختر خودم بغلش کردم و پناه هم به هوای اون بغلم کرد…گفتم غصه نخور خب در عوضش مامان خوبی داری…گفت عمو صبح میره بیرون شب چنان خسته برمیگرده که چند روزه سیر ندیدمش…گفتم من مقصر بودم خودم درستش میکنم…مادرش برگشت دنبالش زنگ خونه رو زد خودم رفتم پایین.گفتم سیما خانوم بیا بالا شام بخوریم…بعد برو بچه ها ذوق و شوق دارند…بعدشم برگرد سر کارت…میدونم ازم دلخوری ولی باید خودت منو ببخشی…چیزی نگفت اومد بالا ساکت بود…بچه ها لبخند زدن…پچ پچ میکردن.فرداش برگشت سر کارش اما باهام سرسنگین بود.رفتم کنارش گفتم هنوزم قهری…نگاهم کرد گفت علی آقا زیاد خودمونی نشو…من فقط بخاطر دخترم برگشتم.گفتم باشه ببخشید…هفته بعدش…با پناه هماهنگ بودیم…به سیما گفتم بیا بریم مدرسه دخترها زنگ زدن کارمون دارند…باهام اومد قبلش۱کیک بزرگ فرستاده بودم مدرسه…برای اونم ۱گوشی و خط مث پناه خریدم.تولد یکتا بود…خلاصه که تولد قشنگی سر کلاس براش گرفتیم…توی راه برگشت مادرش توی ماشین بهم گفت چرا اینقدر زحمت کشیدی؟گفتم بخدا من یکتا رو مث پناه میبینم…دوستش دارم…گفت نه دلت براش میسوزه…و چشمت دنبال منه…گفتم بدت میاد مردی از تو خوشش اومده…گفت پس فکرم درست بود…علی آقا راه بدست آوردن یک خانوم این نیست…گفتم سیما خانوم درسته من زیاد به خودم نمیرسم…چون مشغله کاریم زیاده…اگه نه میدونم نه زشتم نه چلاقم نه مشکل دیگه ای دارم.گفت من و دخترم نیازی به دلسوزی نداریم از اسب افتادیم از اصل،که نیفتادیم…من خانواده ام اهواز هستند.چندوقتی میخام برم اونجا تا سهم ارثم رو از برادرام بگیرم…برگردم انشالله وضعم خوب میشه.گفتم من تو رو برای خودت میخاستم نه پولت…که بری پولدار برگردی…اندازه خودم بلکه بیشتر هم دارم نیاز به پولداری خانومم نیست…میخواستم اون روز ازت خواستگاری کنم…ولی شما عجله کردی،گفت مطمئن باش جوابم منفی بود…دیگه چیزی نگفتم برگشتیم سر کارمون…اصلا با این حرفش دیگه چیزی بهش نگفتم و عزت نفسم رو خرد نکردم.یکتا ولی خیلی ازم تشکر میکرد… چند روز بعد مادرش اومد شرکت و اینو سپرد بهم و رفت…که بره دنبال کارهاش…وقت رفتن بهم گفت کجا میره،مال طرفهای گتوند بود…با دخترش تلفنی در تماس بود.وقت امتحانات ترم اول بود و بچه ها مشغول بودن…که شب بود.دخترم بیدارم کرد گفت بابا بابا جون.گفتم جانم عزیزم گفت بابا حال یکتا خوب نیست.گفتم چرا چی شده.؟چش شده؟گفت همش میره توالت و میاد…گفتم کجاست؟رفتم دیدمش.گفتم چته عزیزم.گفت هیچچی عمو این هنوز بچه است…نمیدونه…گفت اوه اوه…مگه تو بزرگی،،گفت بیا…در گوشم گفت مامانم بهم گفته ممکنه به زودی اینجوری بشم…پریود شده بود…گفتم باشه میرم برات پد میخرم…میدونی که هر ماه اینطوری میشی گفت آره مامانم یادم داده…گفتم پس به دختر من هم یاد بده من نمیتونم…خندید…پناه گفت چیه خب به من هم بگید…من رفتم و براش پد گرفتم و دارو که اگه دردش زیاد شد بخوره…پناه میخندید.گفتم کوفت…بعضی دخترها اولین بار که پریود میشن توقع کادو دارند فرداش برای یکتا۱جفت کتونی خوشگل گرفتم خوشحال شد…ولی مادرش گوشی رو بر نمیداشت… با این صحبت کرده بود و حتی بهش هم گفته بود نترسه…طبیعیه،ولی شب بود هرچی زنگ میزنیم جواب نمیداد… صبح شد جواب نداد…ما هم بغیر شماره خودش خط دیگه ای نداشتیم…ظهر رفتم سراغ بچه ها خونه بودن درس میخوندن…آروم رفتم بالا…شنیدم صحبت میکردن…یکتا گفت پناه خوش به حالت بابای خوبی داری…پناه میدونی من تازه چی فهمیدم…فهمیدم بابا فریدون اصلا بابای من نیست…بابام مرده…فریدون من کوچولو بودم منو بزرگم کرده برای من به نام خودش شناسنامه گرفته…گریه میکرد میگفت…نمیدونم مامانم کجاست اگه این هم منو بزاره بره…هیچ کس رو دیگه ندارم… چی گریه میکرد…میدونی خودش زنگ زد گوشی مامانم…مادرم حموم بود.من برداشتم…بهش گفتم بابای نامرد دخترتو تنها گذاشتی کجا رفتی…اون پسرت بود من دخترت نبودم…گفت عزیزم راستش من فقط تو رو بزرگ کردم من پدرت نیستم…وقتی من و مادرت ازدواج کردیم پدرت مرده بود…توی دلم گفتم باز خوبه نگفته پدرت زنده است و کارتن خوابه…اگه نه این دق میکرد…الان هم زنگ زدم بهت بگم به مادرت بگو منتظر من نباشه من بر نمیگردم…باید پیش زن و بچه هام بمونم…وقتی مامانم برگشت از حموم بهش که گفتم شب تا صبح خیلی دو نفری گریه کردیم…گفت راست میگه اون پدرت نیست…گفتم خب چرا خواستگاری پدر پناه رو رد کردی،گفت چون منتظر فریدون بودم…اون گفت برمیگرده ولی الان منو قال گذاشته و رفته…در ضمن من پدر پناه رو دوستش ندارم…همش به چشم دلسوزی به آدم نگاه میکنه…آروم برگشتم پایین.با خودم گفتم حالا بیا خوبی کن،.ولی باز هم دلم نیومد…برگشتم بالا…شماره پلاک ماشینش رو گرفتم و رفتم اداره آگاهی شماره اش رو دادم و گفتم خانومه گم شده…و جریان رو گفتم…دو سه روزی رد شد.خونه رو با دخترها سپردم به خواهرم و رفتم قم…ماشینش اونجا بود…دو تا دزد گرفته بودن اعتراف کرده بودن از اراک تا سلفچگان دنبال خانومی بودن و سر به زنگاه که خانومه رفته بیرون چیزی بخره ماشینشو دزدیدن و تا اومده از در ماشین گرفته…اینها در رفتن و اون هم خورده زمین اینها نفهمیدن دیگه چکارش شده…رفتیم سر صحنه…بدبخت ضربه مغزی شده بود بیمارستان اراک توی کما بود…بدون هویت بود…مدارکش همه توی کیفش توی ماشینش بود…تمام مدارکش رو پس دادن…من سریع با هلیکوپتر انتقالش دادم تهران و آوردنش بیمارستان خوب،،گفتن فقط مرگ مغزی نشده جای امیدواری بود.توی تهران عملش کردن.گفتن شاید تا یکماه به هوش نیاد…من برگشتم شهرمون بچه ها رو که آخرین امتحانشون هم تموم شده بود رو برداشتم آوردم تهران…هتل اتاق گرفتم…و بودمشون بیمارستان جریان رو به یکتا گفتم خیلی گریه میکرد. گفتم نگران نباش خوب میشه…عملش خوب بوده…شب توی هتل تخت دو نفره بود…اون دوتا بالا و من پایین خوابیده بودم…جام خوب نبود…دخترم گفت بابا جون تخت بزرگه بیا بالا…پیش ما بخواب.گفتم نه همین جا خوبه…یکتا گفت بیا عمو علی من تو رو از بابام بیشتر دوستت دارم…رفتم بالا.وسط خوابیدم.نمیدونستم پشت به کدوم بخوابم…اول خدا شاهده دستمو دراز کردم یکتا سرش رو گذاشت روی دستم بغلش کردم…چقدر ناز و تپل بود…پشتش بهم بود توی بغلم خوابید.دختر خودم از پشت بغلم کرده بود…دیدم دستم خیس شد…نگاه کردم داشت آروم اشک میریخت… گفتم یکتا مگه نگفتی من مث باباتم،پس چرا گریه میکنی،گفت از بابام هم بهتری،اون ما رو تنها گذاشت ولی تو از روز اول مواظب ما بودی، اگه نبودی عمو علی مامانم مرده بود…چقدر تا صبح درد و دل کرد…صبح رفتیم بیمارستان…مادرش هنوز به هوش نبود…چند روزی گذشت تا اینکه شبی زنگ زدن که مریضتون به هوش اومده و حالش بهتره…زودی رفتیم بیمارستان…هنوز توی آی سی یو بود…ولی وقتی دخترشو دید لبخند تلخی زد…دو روز بعد آوردنش توی بخش.بدنش کبود و کوبیده بود اما شکستگی نداشت…چند روز دیگه موند و بهتر شد آزمایشاتی گرفتن و مرخص شد…با ماشین خودم کنارم نشسته بود برگشتیم خونه.نذاشتم بره خونه خودش…خدا شاهده تا دم عید مث خواهرم ازش نگهداری کردم…خونه من بودن…دیگه خوب خوب بود…غذا درست میکرد راحت کارهاشو میکرد.دوباره خوشگل شده بود و رنگ و رو باز کرده بود…من پایین به جای این یک فنچ خوشگل استخدام کرده بودم…اون هم شیرین زبون بود و دائم دم پر من میچرخید.علی آقا علی آقا میکرد…سیما دو سه باری اومد پایین ما رو باهم در حال شوخی خنده دید ولی زود برگشت بالا.ماشینش رو بهش پس دادن فروخت،،تمام بدهی منو داد…به خدا من نمی گرفتم ولی خیلی مغرور بود.فرداش اومد اتاقم و نشست تمام جریانش رو بهم گفت برادراش انداختنش بیرون و گفتن بابا عاقت کرده.ارث خبری نیست.چون توی دانشگاه با اون پسره یعنی بابای یکتا دوست شده و به جای اینکه طایفه ای با پسر عموش ازدواج کنه زن اون شده…این حتی رفته اون چند روز شکایت هم کرده ولی نشده…توی برگشت اینجوری بلا سرش اومده…گفتم مهم نیست کنار خودم باش کار کن…گفت نه من دارم خونه رو میفروشم خودم کاری راه بندازم.تا الان هم خیلی مزاحم شدیم…گفتم سیما خانوم آخه چرا.از من بدت میاد بچه ها دوتامون رو دوست دارند.من هم دوستت دارم…ولی نمیدونم چرا از من بدت میاد…نمیخام عشق و محبت رو گدایی کنم…گفت کی گفته من از شما بدم میاد…بخدا این جوری نیست…گفتم خودم شنیدم دخترها باهم حرف میزدن…یکتا به پناه میگفت…به مامانم گفتم چرا جواب خواستگاری بابای پناه رو بد دادی، میگفت شما گفتین من بابای پناه رو دوستش ندارم ازش خوشم نمیاد…گفت شما کی شنیدی همچین چیزی رو…گفتم همون روز اولی که یکتا رو گذاشتی پیش من و رفتی…گفت با این وجود باز هم اومدی دنبالم و بهم رسيدگي کردی،؟گفتم این موضوع با اون فرق داره…عشق و که نمیشه پولی خرید یا زوری گرفت…اون کار ولی انسانیته و وظیفه هستش…بخدا من فک کردم اون فریدون لعنتی بر میگرده ولی پیغام داد دیگه نمیاد…الان هم خوب نیست من خونه شما هستم عید داره میاد و خونه شما پر مهمون میشه…نمیپرسند این زنه با دخترش کیه اینجا چکار میکنه…گفتم خب خب، گفت خب که چی،؟گفتم ولش کن…گفت چی رو ولش کنم…گفتم فایده ای نداره…گفتنش بغیر ناراحتی چیزی به همراه نداره…گفت نه بگید…گفتم خب چرا باهام ازدواج نمیکنی؟گفت خب شما هم تاالان رسمی ازم نخواسته بودی…در ضمن جدیدا پایین کیس جدید پیدا کردین…گفتم نه فکر بد نکن.دلتو صاف کن…من فقط خودتو دوست دارم نه کسی دیگه رو…ولی نمیخام به زور و اجبار باشه…میخام منو بخاطر خودم دوست داشته باشی…دوتا دختر داریم بزرگشون کنیم شوهرشون بدیم…میخام برام بچه های خوشگل بیاری…خندید.گفت پررو…گفت باشه بخدا توی این مدت خوب شناختمت فهمیدم از خوب هم خوبتری،الان دوستت دارم…گفتم پس مبارکه گفت آره…همون لحظه صدای دست و جیغ و هورا اومد…خلاصه چندروز به عید مونده عقدش کردم مهریه ای هم نخواست…شب اول اومدیم توی اتاق من…خودش آروم آروم لخت شد.من نگاهش میکردم.گفت به جای چشم چرونی خودت هم لخت شو…هر تیکه لباسی که در میآورد سالار قدش بلندتر میشد…زمانیکه لخت کامل شد تازه فهمیدم چی شکار کردم…توی ۳۷سالگیش چقدر بدن کار بیستی داشت…چه سینه هایی…چه کوس نازی از سفید چیزی اون طرفتر،کون ناز ور قلمبیده…بدن ناز سفیدش در برابر بدن سبزه و پشمالوی من خیلی تفاوت داشت…خودش دستمو گرفت گفت بیا پررو.چشات در اومد اینقدر نگاه کردی…لب بازی شروع شد.دستام روی بدنش خودبخود بالا پایین میرفتن مکث بیشترم روی کون تپلش بود…خیلی لب دادن رو دوست داشت خوابوندمش روی تخت دراز کشید…از سینه های قشنگش شروع کردم به خوردن…نوک سینه هاشو میمکیدم،آه قشنگی کشید.حساسیت قشنگی به مالیدن و خوردن سینه هاش نشون میداد…رفتم سراغ کوس نازش…زیاد تپل نبود اما چقدر نرم بود.تا زبونم رو لای کوسش تابوندم بادستاش سرمو فشار داد به کوسش،،گفت علی جونم سینه هامو بمالون زود باش…آخ علی زود باش.سینه هاشو گرفتم و کوسشو مکیدم برجسته شدن چوچوله رو حس کردم…چند تا میک محکم زدم کمرش تکون خورد…سرمو لای پاهاش فشار داد…اب کوس شیرینش آروم ریخت بیرون.اخ عشقم علی جون مرسی چقدر حالم خوب شد…آه خدا جون چه حس قشنگی بود.با معرفت بود گفت حالا نوبت عشقمه…دراز بکش…کیرمو دید اوه ایوالله عجب چیزیه…جان چقدر قشنگ شروع کرد به ساکیدن و مالیدن تخمو کیر و بدنه اش…لامصب نوک سینه هامو فشار داد.کیرم شق تر شد.گفتم سیما الان خالی میشم ها…گفت بشو عزیزم…بار اول اگه سکس کنیم تو زود خالی میشی بعدش ممکنه من نصفه حال کنم عصبی میشم هورمون هام بهم میریزه…یکبار بشو بار بعدی محکم بکن…گفتم مرسی عزیزم…اصلا بهش نمیخورد توی سکس اینقدر اوستا باشه…ذره ای ابمو هدر نداد…ابمو خورد و یک لب وحشی بهم داد.پرسید چطور بود گفتم از خوبم خوبتره…بلند شد رفت چند تا شیرینی شربت حاضر کرد…با تاب شلوارک بود من هم نیم چه لباسی پوشیدم…بچه ها رو صداشون زد…گفت بیایید شیرینی…هر دو زود اومدن…گفت بیشعور ها اگه بفهمم دوباره گوش وایستادین بد جور تنبیه میشین…گفتم چی شد…گفت سایه پاهاشون از زیر در معلوم بود…عوضیها…لبخند میزدن…بعدشم قهقهه،،گفتم اشکال نداره میخواستم عید ببرمشون شمال ویلای عمو قدیر چون رفته اند ترکیه کلیدش دستمه…ولی کور خوندین.بی ادبها…هر ۳تا جیغ و هورا کشیدن…گفتم تو هم…گفت آخه خیلی وقته جایی نرفتم…گفتم به روی چشم…بعد رفتن بچه ها دوباره خودش لخت شد…باز هم قشنگ ساک زد شق شد…گفت، حالا ببینم چه هنری بلدی؟گفتم باشه عزیزم…کیرمو خیسش کردم آروم فرو کردم توی کوس تنگ و گرم و نرم آبدارش،لبهاش لبهامو طلب میکرد… لب تو لب براش تلمبه میزدم…گفت علی بکوب محکم بکوب، گفتم جانم بروی چشم…سرعتم بالا رفت و توی بغلم زیر لبهام نق و نوق میکرد… گفتم بچرخ داگی شو…گفت نه علی همینجوری لب توی لب دوست دارم.گفتم باشه…محکمتر گاییدم،،پاهاشو تا تونستم رسوندم بالاتر…میکوبیدم خودش دهنشو گرفته بود که صداش بیرون نره…گفت وای علی بسه شدم بخدا شدم.اوه اوف کمرم درد گرفت…چرخید دمر شد…گفتم ماساژش بدم.گفت آره عزیزم کمر درد گرفت…گفتم ارضا شدی گفت آره خیلی خوب بود…گفتم سیما چه کونی داری ماشالله، گفت خوشگله،گفتم بخدا مانند نداره…گفت بکنش عزیزم…مال خودته…نگاهش کردم گفتم راست میگی؟گفت آره من مال خودتم.گفت الان دمر هستم آبم ریخته روی کونم خیسه…تو هم کیر کلفتتو اب بزن بکن توش…نترس من کونم به کیر عادت داره…گفتم جانم مرسی.با یک فشار رفت داخلش.توی بالش نیم جیغ قشنگی زد…گفتم هیس عزیزم.گفت علی بخدا پاره شد…عجب بد کلفته،گفتم درش بیارم…گفت نه دیگه کار از کار گذشته بکن.فقط نریز داخلش دوست ندارم.گفتم باشه…میریزم کوس تنگت…خندید…بچه دوست داری،گفتم آره خیلی،در ضمن خیلی خوشگلی دلم میخواد مادر بچه ام بشی…گفت باشه عزیزم…کونشو نرم نرم میکردم ولی زیاد ناله میکرد.گفتم عزیزم داگیش کن…من عاشق گاییدن کوس به شکل داگی هستم…داگی شد چقدر دوباره کوسشو خوردم…محکم کردم کوسش تندتند تلمبه زدم…ریختم ته کوسش،گفت عزیزم ریختی ولی فايده ای نداره فریدون هم بچه داشت تو هم داری ولی من چندین سال باهاش بودم حامله نشدم…گفتم انشالله با من میشی،،خلاصه زندگی ما شروع شد دخترش از اولش هم عین دخترم بود…فک کنم با همون اولین رابطه باردار شد چون الان مادر دوتا پسرهامه…وبسیار خانوم خانه دار و بی نظریه…الان دخترها دانشجو هستن…دختر خودم خواستگار داره شوهرش بدیم یانه؟چون یکتا تنها میشه…موندیم چکار کنیم…ولی بلاخره که چی…زندگی باید ادامه پیدا کنه…انشالله همه خوش باشین
نوشته: داش علیرضا
14 پاسخ به “پک جنسی من”
ما رهگذریم اشتباه اومدیم.جون ننت ما رو نکنی😂
واقعا عالی بود لعنتی امشب بجای اینکه فیلم ببینم دمت گرم خیلی خوب نوشتی ولی ی چنتا کوسشعری هم داشتی درکل عالی بود نوش جونت
این همه ناز ناز کردن اینقدر قشنگ از کون میداد😂😂😂عرب داغی بود 😂
حالا خوبه نامردی نکردی به دختره دست درازی نکردی اینطور که تو شروع کردی به کردن همه گفتم الان که ادمین و بعد هم به اعضای بکن تو رحم نکنی
بابا عمو جانى،بابا پولداررر،بابا ته معرفت،بابا هليكوپتر و تايلند،بابا جنس خوب بزن
این یارو باز اومد. این فکش گرم بشه همه اهالی شهر رو یه دور میکنه و میزاره کنار. فکر کنم اونجایی که تو هستی مرد نداره فقط توی کونی هستی میون یه عالمه زن مطلقه.حالا واقعیت اینه که شاگرد یه مغازه هستی که اوستات هر روز قرضت میده به مردای کیرکلفت و سیبیلو اونا هم میبرن ترتیبتو میدن میارنت.میگن اینکار توی افغانستان رونق خوبی هم داره. ادامه بده اینده درخشانی داریدفعه بعد که اومدی از کون دادنات بگو نه از داستانای تخیلیت.
ممنون که باز هم نوشتی
داستانت بدک نبود به عنوان خاطره لی ای کاش من زنتو میکردم
خیلی نگران بودم که ایندفه ارث خوبی بهت نرسه که با خوندن این بخش داستانت “توی انحصار وراثت من ساختمون رو با شرکت بجای حق ارثم برداشتم” خیالم راحت شد
قلمت تکراری بود ولی مثل همیشه قشنگمینویسی ولی تو تمام داستانا مثل فردین هستی پولداری کیر کلفتی و مهربون خ خ خ
بابا کمتر بنویس، کور شدیم
کس خار فیلم هندیاینسری خدارحمی و چی باحاله نگفتیداستانات تکراری شده یکم تنوع بدهیه ادم خوشتیپ پول دار کیر کلفتکه همه رو میکنه
دمت گرم واقعا این همه سوژه وموضوع داستان از کجا میاری؟
کاری به راست و دروغش ندارم ، اما از داستانت خوشم اومد ، دمت گرم