سلام. چند وقت پیش یه داستان چرت و به درد نخور که تازه توی سایت گذاشته بود خوندم که در مورد زن و خواهر زنش بود و توی کارگاهی که کار میکردن گاییده بودشون و حتی دو تا از همکاراشونم که داداش بودن، زن و خواهر زن طرف رو می گاییدنشون. منم یاد خاطره ی خودم افتادم و گفتم بهتره بنویسمش. چون من و خانمم هم در یک کارخانه همکاریم. مسعود هستم ۲۸ ساله با قد ۱۸۰ و وزن ۸۳. خانمم بهار قدش ۱۷۰ و وزنش ۶۵ و سایز سینه ۷۵. صورت واقعا زیبا و چشمهای درشتی داره. پوستش گندمی روشنه و لبهاش خوشگل و خوردنیه. بالا تنهی لاغری داره اما پایین تنه یعنی رونش و کونش نسبت به هیکلش درشت تره. مخصوصا کونش که خیلی توی چشم هستش و سریع جلب توجه میکنه. دوست و همکلاسی خواهرم بود و باهم رفت و آمد داشتن و زیاد میومد خونهی ما. منم عاشقش شده بودم و یه جورایی میشه گفت باهم دوست شده بودیم. نه در اون حد که رابطه داشته باشیم ولی مخش رو زده بودم و دلش رو برده بودم. وقتی از خدمت سربازی برگشتم، توی یه کارخونه ی کوچیک که فقط سه تا سوله و یه ساختمون اداری داشت مشغول به کار شدم. یه سوله واسه تولید بود و یه سوله که کوچیکتر بود واسه بسته بندی. کارگرهای بسته بندی همه خانم بودن و منم به عنوان انباردار توی سوله ی انبار مشغول شدم. البته الان توی حسابداری شرکت هستم.
بعد از خواستگاری و عقد کنان، نزدیک یک سال نامزد بودیم و از دوران خوب و شیرین نامزد بازی و عشق و حال های اون دوران کمال استفاده رو بردم. اون کون گنده و طاقچهی نامزدم رو زود راه انداختم و سوراخ کونش رو فتح کردم. اکثر شبها یا من خونهی اونها بودم یا اون خونهی ما بود و کونش شده بود اتوبان و حسابی میگاییدمش. درسته کونش گنده بود ولی شل و آویزون نبود. مثل فنر بود و گرد و قلمبه زده بود بیرون. منم عاشق مالیدن و بازی کردن و خوردن کونش بودم و قبل از سکس حداقل نیم ساعت رو با لب گرفتن و سینه خوردن و بازی کردن با کونش و خوردن و لیسیدنش مشغول بودم. کوس خوشکل و خوشمزه ای هم داره و از همون اول نامزدی کوس لیسی رو شروع کردم. ساک زدن رو خوب یاد گرفت و خیلی با لذت برام ساک میزد. وقتهایی که هوس کونش رو میکردم ولی موقعیت کون کنی جور نبود، با ساک زدن آبمو میاورد و راحتم میکرد. خلاصه که دختر پایه ای هست و مثل خودم داغ و شهوتیه. خیلی زرنگ و باهوشه و توی موقعیت های مختلف زود میفهمه چکار کنه و در وقت کوتاهی بدون اینکه کسی بفهمه و جلب توجه کنه، میتونستیم یه جورایی حال خودمون رو کنیم و از شیطنت کردن لذت ببریم.
واسه جشن عروسیمون صاحب کارم و چند تا از همکارام رو دعوت کردم. بعد از جشن، با خانمم با همون لباس عروس و آرایش خوشگل و نازش، جلوی تالار از صاحب کارم و خانمش تشکر کردیم که اومده بودن و اونا هم به خانمم تبریک گفتن و جلوی خانمم گفت مسعود جان از طرف من یه هفته مرخصی داری. خانمت رو ببر ماه عسل و خوش بگذرونید. صبح یه مبلغی رو به عنوان کمک هزینه ی سفرتون میزنم به حسابت.
همراه من بهار هم ازش تشکر کرد و رفتیم سوار ماشین عروس شدیم.… هفته ی بعد که رفتم سرکار، دیدم جلوی در زدن به یک کارگر خانم نیازمندیم. رفتم پیش صاحب کارم و بعد از سلام و تشکر و خوش و بش کردن، گفتم حاجی کارگر خانم واسه بسته بندی میخوای؟
-آره، کسی رو سراغ داری؟
-نه.
-فکر کردم میخوای خانمت رو بیاری که سوال کردی. دوست نداره کار کنه؟
-نمیدونم، میپرسم ازش. اگه خواست بیاد قبول میکنی؟
-چرا که نه، کی بهتر از خانم تو. خیالم راحت تره تا یه غریبه بیاد. اگه خواست بگو از فردا بیاد.
-خیلی ممنون، بیدار بشه خودش مثل همیشه زنگ میزنه و بهش میگم.
-خوبه، پس زودتر خبرشو بده تا بگم برگه رو از جلوی در بردارن.
-چشم، بازم ممنون…
خلاصه خانمم با خوشحالی بله رو داد و اومد مشغول به کار شد. چند وقتی گذشت و ما هر روز ناهار رو با هم میخوردیم. ظهر میومد انبار و توی اتاقم ناهار و چای میخوردیم و یه استراحتی میکرد و میرفت بسته بندی. منم در طول روز گاهی که سرم خلوت بود، میرفتم سالن پیش بچه ها و یه سری هم بسته بندی میزدم و خانمم رو میدیدم. خیلی خوب بود و هر دو خوشحال بودیم که هم شاغل شده، هم پیش خودمه و در طول روزم میتونیم همدیگه رو ببینیم و با هم ناهار بخوریم. اول زندگیمون بود و هر دو داغ و آتیشی. کوس تازه عروسم رو هر شب می گاییدم و بعد از ارضا شدنش، میرفتم سراغ کونش و آبمو خالی میکردم توی کون گرم و نرم و گنده ش که بعد از یه سال مالیدن و گاییدنش گنده تر هم شده بود. داخل شرکت مثل بقیهی خانمها لباس کار میپوشید. توی لباس کارش که یه مانتوی مخصوص و شلوار پارچه ای همرنگش بود، کونش خیلی خودنمایی میکرد و متوجه نگاههای همکارها به کونش میشدم. خوبیش این بود که سالنشون جدا بود و دائم جلوی چشمشون نبود. یه خوبیش هم اینه که خودم هم اینجا هستم، وگرنه اگه تنها بود، مطمئنا همه واسش تیز میکردن و میخواستن مخش رو بزنن…
مدتی بود که حاجی یعنی همین صاحب شرکت، زیاد میرفت بسته بندی و چند باری که منم رفته بودم، دیدم با خانمم گرم گرفته و میگن و میخندن. خانمی که مسئول و سرپرست بسته بندی بود داشت بازنشست میشد و حاجی بهش گفته بود کارها رو به خانمم یاد بده تا اون رو بذاره جاش و سرپرست بشه. بهار با خوشحالی این خبر رو به من داد و منم تعجب کردم. چون خیلی ها بودن که با تجربه و سابقه دار بودن ولی خانم من فقط یه ماه بود که اومده بود سرکار. وقتی از حاجی پرسیدم تایید کرد و من گفتم خانم فلانی و فلانی با تجربه هستن و چند سال سابقه دارن. چرا خانم من؟ باعث نشه اونها ناراحت و دلخور بشن.
-نه مسعود جون. بهار جان مثل خودت تحصیل کرده و زرنگ و مسئولیت پذیره. بقیه شون زیر دیپلم یا نهایتا دیپلم دارن و به این بهونه که بهار مدرک دانشگاهی داره ساکتشون میکنم. تازه خوبیش اینه که وقتی اون سرپرست بشه، چون جوونه و اول کارشه دیگه خیالم راحته که تا سی سال دیگه که بازنشست بشه، مشکل سرپرست و جایگزینی نداریم. تو هم نگران نباش و بسپارش به من، خودم هواشو دارم.
-دمت گرم حاجی. هر جور شما صلاح میدونی.
-خواهش میکنم. فقط یه سوال، فعلا به این زودی ها که نمیخواید بچه دار بشید؟ نزنی دختره رو حامله کنی ها.
خندید و منم خندیدم گفتم نه بابا، فعلا بچه میخوایم چیکار. باشه چهار پنج سال دیگه.
-آفرین، فعلا از زندگیتون لذت ببرید. بچه بیاد درد سر هم میاد.
بعد یواش گفت هیکل زنتم خراب میشه و خندید. منم خندیدم و گفتم بهتره من برم سرکارم…
چند ماهی گذشت و اواخر سال، تولید زیاد شد و بهار مجبور بود جمعه هم بره شرکت. خودم بردم رسوندمش و یه سر به انبار زدم و برگشتم خونه. ظهر کارشون تموم میشد و رفتم دنبالش. جمعه ی دوم بود که نزدیک ظهر زنگ زد نیا دنبالم. کارمون بیشتر طول میکشه…
چند دقیقه بعد به حاجی زنگ زدم و گفتم کی کارشون تموم میشه؟ گفت تا عصر باید بمونن. نگران نباش، خودم سر راه میرسونمش.
ساعت ۴ عصر بود که اومد و بعد از سلام و خسته نباشی، بغلش کردم و لب گرفتیم. گفت عشقم خیلی خسته ام، برم یه دوش بگیرم و بیام بخوابم…
تا آخر اسفند همینجوری بود و جمعه ها تا عصر سرکار بود و حاجی میرسوندش خونه. آخرین روز کاری قبل از عید، ظهر که با خانمم ناهار میخوردیم، حاجی اومد انبار به من و بهار گفت تعطیلات هر جا میرید برید و تفریح کنید ولی چند روز آخرش رو بیاید شمال ویلای ما. از الان دعوتتون کردم. گفتم ممنون حاجی، مزاحم نمیشیم.
-مزاحم چیه؟ باعث افتخاره. دیگه تکرار نکنم ها، منتظرتونم. آدرسشم میفرستم برات. بهار خودت برش دار و بیاید.
بهار خندید و گفت چشم حاجی، حتما میایم…
ما عید با تور رفتیم کیش و بقیهش خونه بودیم و به اقوام سر زدیم. دهم رفتیم شمال ولی دیدیم که حاجی تنهاست. گفت خانمم و بچه ها هوس کردن برن چابهار و با خواهر و برادر خانمم رفتن.
-ای داد، پس ما مزاحم شدیم و به خاطر ما نرفتی؟
-نه عزیزم، من اصلا حوصلهش رو نداشتم و نمیخواستم برم. شما هم نمیومدید بازم نمیرفتم. بشینید یه چی بخوریم و خستگیتون در بره، بعدش برید استخر سرحال بشید…
وقتی با خانمم داخل استخر بودیم و حدود نیم ساعتی میشد که در حال شنا و بازی بودیم، حاجی با مایو اومد و شیرجه زد توی آب. خانمم با مایوی یه تیکه بود و در گوشش گفتم عیب نداره، راحت باش و به روی خودت نیار. توی آب زیاد دید نداره.
-باشه عشقم، اگه تو ناراحت نمیشی منم مشکلی ندارم.
حاجی اومد سمت ما و گفت دمتون گرم که اومدین، وگرنه این چند روز باید تنها می موندم اینجا…
یه ساعتی توی آب با شنا کردن و بازی و همینطور شوخی های همیشگی حاجی سرگرم بودیم و چند باری هم به خواست حاجی رفتیم بیرون آب و شیرجه زدیم و مسابقه دادیم. با کمال تعجب خانمم اصلا از وضعیتش که با یه مایوی یه تیکه ی جذب جلوی حاجی بود و بیشتر اون کون گنده و رونهای پر و تپلش افتاده بود بیرون خجالت نمیکشید و خیلی عادی رفتار میکرد. با خودم گفتم دمش گرم چه خوب بلده ادای باکلاس ها و روشنفکرها رو دربیاره.
خلاصه تا شب توی ویلا و حیاطش با بازی و شوخی و کباب بازی گذشت و رفتیم بخوابیم. یه سکس یواشکی و بی سر و صدا هم کردیم و خوابیدیم. صبح بهار گفت زشته دست خالی اومدیم. برو امروز شیرینی و یه مقدار گوشت و مرغ بگیر بیار. منم موافق حرفش بودم و گفتم درست میگی بیا با هم بریم بگیریم.
-نه عشقم تو برو تا حاجی بیدار میشه صبحونه ش رو حاضر کنم. زشته بیدار بشه ببینه ما نیستیم.
-آره، اینم درسته. پس من برم. اگه چیز دیگه ای هم لازمه بگو بگیرم.
-برو اینا رو که گفتم بگیر، اگه چیزی به ذهنم رسید پیام میدم. یا خودت قبل از برگشتن زنگ بزن و یادم بنداز.…
راه افتادم سمت شهر و هر چی گفته بود خریدم. زنگ زدم گفتم همه رو خریدم، چیز دیگه ای لازمه بگیرم. صدای حاجی از اون طرف اومد و گفت مسعود این چه کاری بود؟ همه چی بود و هیچی لازم نداشتیم.
-میدونم حاجی، خودم دوست داشتم بگیرم. اگه چیز دیگه ای هست بگیرم.
-والا چی بگم، حالا که زحمت کشیدی یه آدرس میفرستم برو چند تا بطری مشروب سفارش دادم تحویل بگیر بیار. پولشم حساب شده.
-چشم، آدرسو بفرست برم…
تا رفتم گرفتم و برگشتم یه ساعتی طول کشید و اومدم دیدم خانمم و حاجی نیستن. رفته بودن توی استخر و منم لخت شدم رفتم پیششون. بازم مشغول شنا و بازی شدیم و حاجی دو سه بار بیرون آب، به شوخی خانمم رو هول داد و انداخت توی آب. یکی دو بارم سرشو توی آب فشار داد که مثلا ببره زیر آب که دفعه ی آخر خانمم بغلش کرد و با خودش کشیدش زیر آب. حاجی قد و هیکل درشتی نداره و شاید فقط پنج سانت از بهار بلندتر باشه و حدود ۷۵ کیلو بشه ولی بر خلاف ۵۰ سال سنش، شاد و سر زنده ست و جوونتر نشون میده. بچه پولدار بود و ارث خوبی از پدرش بهش رسیده بود که این کارخونه و ویلا رو ساخته بود. بعدا فهمیدم وضع مالی خانواده ی زنش هم خوبه ولی زنش چندان خوشکل نبود و اصلا به پای زیبایی و هیکل خانم من نمیرسید. بعد از ناهار رفتیم بیرون و کنار دریا و جنگل یه چرخی زدیم و غروب برگشتیم. کباب و مشروب رو زدیم و من انگار خیلی زیاده روی کردم یا شاید حاجی دستش سنگین بود. چون بعد از رقص دیدم دیگه نمیتونم سرپا بمونم و رفتم افتادم روی تخت و بیهوش شدم. صبح که بیدار شدم دیدم خانمم مثل همیشه لخت کامل کنارم خوابیده. بلند شدم یه دوش گرفتم و صبحونه رو حاضر کردم. رفتم بیدارش کردم و گفتم بیا بریم صبحونه بخوریم. گفت بذار بخوابم، خیلی خوابم میاد دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم.
-چرا بیدار بودی؟ خب میومدی میخوابیدی.
-تو که رفتی بازم رقصیدیم و بعد حاجی گفت بریم استخر سرحال بشیم. نمیدونم دو ساعت شد یا بیشتر که توی آب بودیم و خیلی خسته شدم.
-ای بابا، مگه مجبور بودی؟
-دیگه روم نشد بگم نه. حاجی تنها بود منم موندم پیشش.
-باشه عیب نداره، بگیر بخواب. حتما اونم حالا حالا بیدار نمیشه. پس منم برم بیرون به چرخی بزنم و نون تازه هم بگیرم بیام.
-باشه عشقم، برو.…
رفتم اتاق حاجی یه سر بهش بزنم دیدم اونم کاملا لخته و غرق خواب. چشمم افتاد به کیرش و دیدم کیر نسبتا کوچیکی داره و تقریبا تیره و سیاه. حالت خوابیدهش نصف کیر من بود. آروم در اتاقش رو بستم و رفتم بیرون. پیاده تا نانوایی بیست دقیقه راه بود. قدم زنان رفتم و برگشتم. یادم نبود کلید ببرم و مجبور شدم زنگ بزنم که دیر در رو باز کردن و رفتم دیدم بیدار شدن و خانمم داشت لباس میپوشید. صبحونه خوردیم و حاجی گفت فردا اگه عصر بخوایم برگردیم میخوریم به ترافیک. امروز بجای فردا بریم سیزده به در کنیم و فردا صبح زود راه بیفتیم.
-درسته حاجی، فکر خوبیه.
-پس جمع کنید بریم جنگل. بذارید توی ماشین من.
-حاجی من چادر توی ماشینم هست که اگه بارون گرفت بریم داخلش.
-خوبه، اونم بزار توی ماشینم.
-بریم دریاچه ی حلیمه جان؟
-آره، هر جا شما دوست دارید بریم…
راه افتادیم و رفتیم کنار دریاچه. حاجی قلاب ماهی گیری داشت و نشستیم ماهی بگیریم. بماند هیچی نگرفتیم ولی من با قلاب سرگرم شده بودم و در آرامش نشسته بودم کنار آب و لذت میبردم. حاجی و خانمم هم کنار چادر مشغول صحبت و قلیون کشیدن بودن. از شانس آفتاب داغی هم بود و خانمم رفت داخل چادر که پوستش نسوزه. حاجی هم رفت پیشش و اونجا به قلیون کشیدن ادامه دادن. دیدم چند نفر دورتر از ما مشغول ماهی گیری هستن و گفتم من برم پیش اونا. شاید اونجا واسه ماهی گیری بهتر باشه. حاجی گفت باشه، برو ببینم امروز ناهار ماهی کباب میخوریم یا نه.
خندیدیم و راه افتادم رفتم. خلاصه بعد از یک ساعت صبر و با کمک طعمه ای که اون ماهیگیرها بهم دادن یه ماهی گرفتم و برگشتم پیش خانمم و حاجی. با خوشحالی از دور صداشون کردم و گفتم حاجی بیا آتیش رو راه بنداز. خانمم به حالت چهار دست و پا سرش رو از چادر داد بیرون و گفت ایول مسعود. برو از توی ماشین زغال ها رو بیار. ماهی رو گذاشتم کنار زیرانداز و رفتم از توی ماشین زغال بیارم که دیدم خانمم اومد بیرون و داشت تیشرت و شلوارش رو مرتب میکرد و گفت کاش دامن آورده بودم. گفتم چمدون رو آوردم و پشت ماشینه.
با خوشحالی رفت دامن برداشت و رفت توی چادر پوشیدش. حاجی هم داشت کمک من آتیش رو راه می انداخت و خلاصه ناهار رو زدیم و چند پیکی هم مشروب زدیم. بهار دوباره قلیون چاق کرد و رفت داخل چادر. منم نشستم جلوی درش و باهم قلیون میکشیدیم که حاجی رفت داخل چادر پشت خانمم دراز کشید. بهار گفت مسعود میتونی بازم ماهی بگیری؟ کبابش خیلی چسبید ولی کم بود.
-باشه عشقم، اصلا بیا باهم بریم.
-من میخوام قلیون بکشم. برو خودت بگیر.
حاجی: اگه خسته شدی من برم.
-نه حاجی، خودم میگیرم. شما استراحت کن…
رفتم دوباره همون جای قبلی و مشغول شدم. خانمم از لای پرده ی پنجره کناری چادر سرشو آورده بود بیرون و داشت نگاهم میکرد. واسه هم دست تکون دادیم و لب فرستادیم. با اشاره گفت چایی بیارم برات؟ گفتم نه، خودم میام میخورم. نیم ساعت بعد برام چایی آورد و یه کم پیشم نشست. گفت حاجی قلیون کشید و خوابیده. منم خوابم گرفته ولی خجالت کشیدم کنارش بخوابم.
-ای بابا، چادر به این بزرگی، اونطرف تر میخوابیدی. نمیخورتت که.
-باشه، پس برم یه چرتی بزنم. ببینم میتونی یه ماهی دیگه بگیری یا نه. پیش حاجی روسفیدم کنی ها.
خندیدیم و بلند شد رفت. منم از پشت به دامنش که رفته بود لای کونش نگاه میکردم و گفتم عشقم پرده رفته لای پنجره. اصلا حواسم نبود که با کمی فاصله دو نفر کنارم نشستن و با صدای خنده شون به خودم اومدم و برگشتم نگاهشون کردم. گفتن دوست دخترته؟
-نه بابا، خانممه.
دیگه چیزی نگفتن اما بعد از چند دقیقه مشغول صحبت شدیم و شاید یه ساعتی سرگرم بودیم. بالاخره از شانس خوب یه ماهی دیگه گرفتم که از قبلیه هم بزرگتر بود. رفتم سمت چادر و دیدم جفتشون با یه فاصله ای از همدیگه هنوز خوابن. آتیش رو تازه کردم و خودم مشغول کباب کردن ماهی شدم. بعد بیدارشون کردم و اومدن با هم خوردیم و چند پیک دیگه هم مشروب باهاش زدیم. حاجی گفت زودتر بریم خونه خرما بخوریم که ماهی و مشروب اذیتمون نکنه. جمع کردیم و راه افتادیم سمت خونه. واسه بار آخر هم رفتیم استخر و حسابی بازی کردیم و خوش گذشت. منم با حاجی راحت شده بودم و باهم شوخی میکردیم و حتی دوتایی با خانمم هم بازی و شوخی میکردیم.
نصفه شب با صدای پچ پچ و تکون خوردن تخت از خواب بیدار شدم و یه لحظه چشمم رو که باز کردم دیدم خانمم همونطور لخت که کنارم خوابیده بود داره از اتاق میره بیرون. تعجب کردم و گفتم حتما حال نداشته لباس بپوشه و میره دستشویی. چند ثانیه بعد برگشت و در اتاق رو آروم بست و دوباره رفت. نفهمید من بیدارم و انگار توی تاریکی چشمم رو ندید. بازم تعجب کردم و چند دقیقه گذشت اما برنگشت. آروم رفتم بیرون و رفتم سمت دستشویی دیدم چراغش خاموشه اما چراغ اتاق حاجی روشن بود و از زیر در نورش میومد. رفتم و از پشت در گوش کردم دیدم صدای آه کشیدن خانمم و صدای حاجی میاد که میگفت جووووون و قربون صدقهی خانمم میرفت.
پاهام سست شد و بدنم یخ کرد. عرق سردی روی بدنم نشست و دستام و حتی بدنم میلرزید. بهار گفت ناصر بثه دیگه، امروز سه دفعه منو گاییدی. دیشبم تا نصفه شب نذاشتی بخوابم و کوس و کون واسم نذاشتی.
-فدات بشم عروسک من. فردا میریم و معلوم نیست دوباره کی بتونیم باهم باشیم.
-خب دوباره میومدم دفترت و بهت حال میدادم. فرار نمیکردم که.
-نه عزیزم، باید یه فکر دیگه ای کنم، اینجوری نمیشه.
-چیکار میخوای کنی؟ همینجوری خوبه دیگه.
-نه، مسعود رو میذارم حسابداری و میفرستمش دفتر مرکزی. اینجوری توی کارخونه راحت تریم.
-نمیدونم والا، هر کار خودت میدونی بکن. الانم زودتر کارتو بکن تا بیدار نشده برم بخوابم.
-نترس، اون الان از خستگی بیهوش شده. میخوام تا صبح بکنمت.
-اونوقت چطوری میخوای صبح رانندگی کنی؟
-نترس عشقم. شما صبح برید، من بیدار شدم خودم میام. حالا برگرد و کون خوشگلت رو بده اینور بغلش کنم… جووووون عاشق کونتم بهار، کیرم لای کونت گم میشه لامصب. اوفففففف ظهری داشتم کونت میذاشتم و واسه مسعود دست تکون میدادی چه حالی داد. انگار داشتم جلوی چشمش می گاییدمت.
بهار خندید و گفت آره منم خیلی حشری شدم. باور کن یکی از لذت بخش ترین سکسهامون بود. نه؟
-آره دقیقا. توی استخر هم جلوش بغلت میکردم کیرم داشت میترکید.
-آره فهمیدم، خودمم داغ کرده بودم. مخصوصا وقتی دوتایی منو گرفته بودید. وسط دوتا بدن مردونه با چشمهای شهوتناک تون داشتم دیوونه میشدم…
از عصبانیت و حال بدی که داشتم کیرم مثل دول شده بود و جمع شده بود. با شنیدن حرفهای خانمم بی اختیار کیرمو فشار دادم و متوجه کوچیک شدنش شدم. هنوز بدنم یخ بود و پاهام دیگه جون نداشت و نشستم روی زمین. نمیدونستم چیکار کنم و فقط توی فکر بودم که چی واسهش کم گذاشتم و چرا باید بهم خیانت کنه. با صدای آه و ناله هاش به خودم اومدم و از حرفهاشون فهمیدم داره کوس خانمم رو میخوره و ارضاش کرد. بعدش از صدای سیلی هاش و آه و وای کردن بهار فهمیدم داره کونش رو میخوره و میزنه روش. بی اختیار از سوراخ کلید داخل رو نگاه کردم و دیدم خانمم واسش قمبل کرده و سینه هاش رو روی تخت گذاشته و حاجی داره کونش رو میماله و سرش لای کون خانمم بود. بلند شد کیرشو دیدم که شقش از نظر طول تقریبا دو سوم و از نظر ضخامت تقریبا نصف کیر خودم بود. گذاشت توی کوس خانمم و شروع کرد تلمبه زدن. کون بهار رو میمالید و چنگ میزد و میلرزوند. با ضربه هاش کونش موج میخورد و این صحنه برام آشنا بود و خودم همیشه میدیدمش ولی نه از این زاویه. چند دقیقه بعد که خانمم ارضا شد، کیرشو کشید بیرون و چند تا لیس لای کون خانمم زد و کیرشو فرو کرد توی کونش. کونشم چند دقیقه گایید و بازم می مالید و میلرزوندش. وقتی آبش اومد و خالی کرد توی کونش، دمرش کرد و خوابید روش. بوسش میکرد و در گوشش یه چیزایی میگفت که نمیشنیدم. بلند شدم و برگشتم توی اتاق. نمیدونستم باید چکار کنم… کارم یا خانمم؟… اصلا خودش که راضیه و اگه برم سراغشون باید جفتشون رو از دست بدم. سرم گیج میرفت و افتادم روی تخت. توی فکر بودم و شاید یه ساعتی گذشته بود اما هنوز بهار نیومده بود. نفهمیدم کی خوابم برد و صبح که بیدار شدم، بهار لخت کنارم خواب بود. شروع کردم به مالیدن کونش و بیدارش کردم. از دستش عصبانی بودم ولی نمیدونم چرا همونجا در حالی که هنوز خوابالو بود رفتم روش و کیرمو مالیدم لای کونش. زود شق کردم و توف زدم به کیرم و فرو کردم توی کوسش. خشک بود و میگفت عشقم الان وقتش نیست و حال ندارم ولی تکون نمیخورد و مقاومتی هم نمیکرد. منم به کارم ادامه دادم و گفتم ساکت باش و حرف نزن. یه کم از کوس کردم و کشیدم بیرون و توف زدم گذاشتم توی کونش. گفتم دستاتو بیار عقب و کونت رو باز کن… آفرین…
بدون هیچ حرفی به گاییدن کونش ادامه دادم و گردنش رو آروم گاز میگرفتم و میخوردم. آبمو خالی کردم و شاید یه ربع همونجای روی بدنش خوابیدم. هیچ کدوم حرفی نمیزدیم و انگار دوباره خوابش برده بود. حس کردم آروم شدم و عصبانیتم از بین رفته بود. گفتم بلند شو دوش بگیریم و زودتر بریم که به ترافیک نخوریم.
دستشو گرفتم و همونجور بی حال و خوابالو بردمش داخل حموم. دوش گرفتیم و خواب از سرش پرید. چمدونمون رو بستیم و رفتم دیدم حاجی مثل دیروز لخت خوابه. بهار گفت دیشب به من گفت صبح بیدارم نکنید. شما برید من هر وقت خودم بیدار شدم میام.
-پس بریم، ظهر بهش زنگ میزنم…
برگشتیم خونه و کل مسیر خانومم خواب بود. نمیدونم تا کی بیدار مونده بودن که اینقدر خوابید. از اون روز تا الان که مدتها گذشته هیچی به روی خانمم و حاجی نیاوردم. نمیدونم چند بار دیگه با اون کیر کوچولوش خانمم رو گاییده ولی هیچ تاثیری روی خانمم نداشته و هنوزم مثل همیشه کوس و کونش واسم تنگ و کردنیه. اخلاقشم مثل قبل خوب و مهربونه و همچنان با عشق و احترام باهام رفتار میکنه. مطمئنم فقط واسه خوشحال کردن حاجی و کارش بهش حال میده و اون کیر کوچولو نمیتونه لذت کیر منو بهش بده. البته اینم میدونم از شیطونی و سکس یواشکی خوشش میاد. چون خودمون زیاد اینجوری باهم حال کردیم. حاجی هم خیلی هواش رو داره و از نظر حقوق و پاداش خوب بهش میرسه. چند ماه بعد از اون بود که حاجی من رو فرستاد حسابداری شرکت و توی دفتر مرکزی مشغول شدم ولی هفته ای یه بار واسه حساب کتاب میرم کارخونه. به حاجی گفتم من نیستم حواست به بهار باشه و فکر کن ناموس خودته. اونم گفت خیالت راحت، حالاشم ناموسمه و مثل چشمام مواظبشم و کسی جرات نداره چپ بهش نگاه کنه…
حقوق منم خیلی بیشتر شده و حاجی حسابی هوای منم داره. خانمم هفته ای دو روز مثلا می مونه اضافه کار و دو سه ساعتی دیرتر میاد. یه ماشین هم با کمک وامی که حاجی بهش داده براش خریدم و خودش راحت میره و میاد. فکر کنم یه وقتهایی که جمعه ها من مجبورم برم دفتر، حاجی میاد خونه سراغش. چند باری هم با حاجی و خانوادش همدیگه رو دعوت کردیم و رفت و آمد میکنیم. تصمیم گرفتم به تلافی کارش، مخ دخترش که ۱۷سالشه رو بزنم و بکنمش ولی میترسم شر بشه. واسه همین منتظرم تا درست و به موقع انجامش بدم. فعلا که باهاش جور شدم و وقتی میبینمش با خانمم و مامان باباش یا داداش کوچیکش میشینیم ورق و تخته بازی میکنیم و میرقصیم. باهم ویلاشون رفتیم و بدنش رو با مایو توی استخر دیدم. بد نیست و ارزش گاییدن رو داره. از مامانش خوشگل تره و خوش هیکل تره و بیشتر به باباش رفته. اگه موفق شدم و کردمش حتما داستانش رو براتون میذارم. خدا رو چه دیدی، شاید زنشم کردم. چون دیدم توی استخر چطوری به برآمدگی کیرم نگاه میکرد و معلوم بود خوشش اومده و دلش میخواد. حتما کیر کوچیک حاج ناصر سیرش نمیکنه. ههههه اما فعلا که اون داره زن منو میکنه و منم سکوت کردم و به روی خودم نمیارم. اما خدا جای حق نشسته و یه روز نوبت پس دادنش میرسه.
کون خانمم خیلی شبیه این عکسه. نظرتون در موردش چیه؟
حق دارم با وجود خیانتش ولش نکنم؟
شما جای من بودید چکار میکردید؟
بعد از خواستگاری و عقد کنان، نزدیک یک سال نامزد بودیم و از دوران خوب و شیرین نامزد بازی و عشق و حال های اون دوران کمال استفاده رو بردم. اون کون گنده و طاقچهی نامزدم رو زود راه انداختم و سوراخ کونش رو فتح کردم. اکثر شبها یا من خونهی اونها بودم یا اون خونهی ما بود و کونش شده بود اتوبان و حسابی میگاییدمش. درسته کونش گنده بود ولی شل و آویزون نبود. مثل فنر بود و گرد و قلمبه زده بود بیرون. منم عاشق مالیدن و بازی کردن و خوردن کونش بودم و قبل از سکس حداقل نیم ساعت رو با لب گرفتن و سینه خوردن و بازی کردن با کونش و خوردن و لیسیدنش مشغول بودم. کوس خوشکل و خوشمزه ای هم داره و از همون اول نامزدی کوس لیسی رو شروع کردم. ساک زدن رو خوب یاد گرفت و خیلی با لذت برام ساک میزد. وقتهایی که هوس کونش رو میکردم ولی موقعیت کون کنی جور نبود، با ساک زدن آبمو میاورد و راحتم میکرد. خلاصه که دختر پایه ای هست و مثل خودم داغ و شهوتیه. خیلی زرنگ و باهوشه و توی موقعیت های مختلف زود میفهمه چکار کنه و در وقت کوتاهی بدون اینکه کسی بفهمه و جلب توجه کنه، میتونستیم یه جورایی حال خودمون رو کنیم و از شیطنت کردن لذت ببریم.
واسه جشن عروسیمون صاحب کارم و چند تا از همکارام رو دعوت کردم. بعد از جشن، با خانمم با همون لباس عروس و آرایش خوشگل و نازش، جلوی تالار از صاحب کارم و خانمش تشکر کردیم که اومده بودن و اونا هم به خانمم تبریک گفتن و جلوی خانمم گفت مسعود جان از طرف من یه هفته مرخصی داری. خانمت رو ببر ماه عسل و خوش بگذرونید. صبح یه مبلغی رو به عنوان کمک هزینه ی سفرتون میزنم به حسابت.
همراه من بهار هم ازش تشکر کرد و رفتیم سوار ماشین عروس شدیم.… هفته ی بعد که رفتم سرکار، دیدم جلوی در زدن به یک کارگر خانم نیازمندیم. رفتم پیش صاحب کارم و بعد از سلام و تشکر و خوش و بش کردن، گفتم حاجی کارگر خانم واسه بسته بندی میخوای؟
-آره، کسی رو سراغ داری؟
-نه.
-فکر کردم میخوای خانمت رو بیاری که سوال کردی. دوست نداره کار کنه؟
-نمیدونم، میپرسم ازش. اگه خواست بیاد قبول میکنی؟
-چرا که نه، کی بهتر از خانم تو. خیالم راحت تره تا یه غریبه بیاد. اگه خواست بگو از فردا بیاد.
-خیلی ممنون، بیدار بشه خودش مثل همیشه زنگ میزنه و بهش میگم.
-خوبه، پس زودتر خبرشو بده تا بگم برگه رو از جلوی در بردارن.
-چشم، بازم ممنون…
خلاصه خانمم با خوشحالی بله رو داد و اومد مشغول به کار شد. چند وقتی گذشت و ما هر روز ناهار رو با هم میخوردیم. ظهر میومد انبار و توی اتاقم ناهار و چای میخوردیم و یه استراحتی میکرد و میرفت بسته بندی. منم در طول روز گاهی که سرم خلوت بود، میرفتم سالن پیش بچه ها و یه سری هم بسته بندی میزدم و خانمم رو میدیدم. خیلی خوب بود و هر دو خوشحال بودیم که هم شاغل شده، هم پیش خودمه و در طول روزم میتونیم همدیگه رو ببینیم و با هم ناهار بخوریم. اول زندگیمون بود و هر دو داغ و آتیشی. کوس تازه عروسم رو هر شب می گاییدم و بعد از ارضا شدنش، میرفتم سراغ کونش و آبمو خالی میکردم توی کون گرم و نرم و گنده ش که بعد از یه سال مالیدن و گاییدنش گنده تر هم شده بود. داخل شرکت مثل بقیهی خانمها لباس کار میپوشید. توی لباس کارش که یه مانتوی مخصوص و شلوار پارچه ای همرنگش بود، کونش خیلی خودنمایی میکرد و متوجه نگاههای همکارها به کونش میشدم. خوبیش این بود که سالنشون جدا بود و دائم جلوی چشمشون نبود. یه خوبیش هم اینه که خودم هم اینجا هستم، وگرنه اگه تنها بود، مطمئنا همه واسش تیز میکردن و میخواستن مخش رو بزنن…
مدتی بود که حاجی یعنی همین صاحب شرکت، زیاد میرفت بسته بندی و چند باری که منم رفته بودم، دیدم با خانمم گرم گرفته و میگن و میخندن. خانمی که مسئول و سرپرست بسته بندی بود داشت بازنشست میشد و حاجی بهش گفته بود کارها رو به خانمم یاد بده تا اون رو بذاره جاش و سرپرست بشه. بهار با خوشحالی این خبر رو به من داد و منم تعجب کردم. چون خیلی ها بودن که با تجربه و سابقه دار بودن ولی خانم من فقط یه ماه بود که اومده بود سرکار. وقتی از حاجی پرسیدم تایید کرد و من گفتم خانم فلانی و فلانی با تجربه هستن و چند سال سابقه دارن. چرا خانم من؟ باعث نشه اونها ناراحت و دلخور بشن.
-نه مسعود جون. بهار جان مثل خودت تحصیل کرده و زرنگ و مسئولیت پذیره. بقیه شون زیر دیپلم یا نهایتا دیپلم دارن و به این بهونه که بهار مدرک دانشگاهی داره ساکتشون میکنم. تازه خوبیش اینه که وقتی اون سرپرست بشه، چون جوونه و اول کارشه دیگه خیالم راحته که تا سی سال دیگه که بازنشست بشه، مشکل سرپرست و جایگزینی نداریم. تو هم نگران نباش و بسپارش به من، خودم هواشو دارم.
-دمت گرم حاجی. هر جور شما صلاح میدونی.
-خواهش میکنم. فقط یه سوال، فعلا به این زودی ها که نمیخواید بچه دار بشید؟ نزنی دختره رو حامله کنی ها.
خندید و منم خندیدم گفتم نه بابا، فعلا بچه میخوایم چیکار. باشه چهار پنج سال دیگه.
-آفرین، فعلا از زندگیتون لذت ببرید. بچه بیاد درد سر هم میاد.
بعد یواش گفت هیکل زنتم خراب میشه و خندید. منم خندیدم و گفتم بهتره من برم سرکارم…
چند ماهی گذشت و اواخر سال، تولید زیاد شد و بهار مجبور بود جمعه هم بره شرکت. خودم بردم رسوندمش و یه سر به انبار زدم و برگشتم خونه. ظهر کارشون تموم میشد و رفتم دنبالش. جمعه ی دوم بود که نزدیک ظهر زنگ زد نیا دنبالم. کارمون بیشتر طول میکشه…
چند دقیقه بعد به حاجی زنگ زدم و گفتم کی کارشون تموم میشه؟ گفت تا عصر باید بمونن. نگران نباش، خودم سر راه میرسونمش.
ساعت ۴ عصر بود که اومد و بعد از سلام و خسته نباشی، بغلش کردم و لب گرفتیم. گفت عشقم خیلی خسته ام، برم یه دوش بگیرم و بیام بخوابم…
تا آخر اسفند همینجوری بود و جمعه ها تا عصر سرکار بود و حاجی میرسوندش خونه. آخرین روز کاری قبل از عید، ظهر که با خانمم ناهار میخوردیم، حاجی اومد انبار به من و بهار گفت تعطیلات هر جا میرید برید و تفریح کنید ولی چند روز آخرش رو بیاید شمال ویلای ما. از الان دعوتتون کردم. گفتم ممنون حاجی، مزاحم نمیشیم.
-مزاحم چیه؟ باعث افتخاره. دیگه تکرار نکنم ها، منتظرتونم. آدرسشم میفرستم برات. بهار خودت برش دار و بیاید.
بهار خندید و گفت چشم حاجی، حتما میایم…
ما عید با تور رفتیم کیش و بقیهش خونه بودیم و به اقوام سر زدیم. دهم رفتیم شمال ولی دیدیم که حاجی تنهاست. گفت خانمم و بچه ها هوس کردن برن چابهار و با خواهر و برادر خانمم رفتن.
-ای داد، پس ما مزاحم شدیم و به خاطر ما نرفتی؟
-نه عزیزم، من اصلا حوصلهش رو نداشتم و نمیخواستم برم. شما هم نمیومدید بازم نمیرفتم. بشینید یه چی بخوریم و خستگیتون در بره، بعدش برید استخر سرحال بشید…
وقتی با خانمم داخل استخر بودیم و حدود نیم ساعتی میشد که در حال شنا و بازی بودیم، حاجی با مایو اومد و شیرجه زد توی آب. خانمم با مایوی یه تیکه بود و در گوشش گفتم عیب نداره، راحت باش و به روی خودت نیار. توی آب زیاد دید نداره.
-باشه عشقم، اگه تو ناراحت نمیشی منم مشکلی ندارم.
حاجی اومد سمت ما و گفت دمتون گرم که اومدین، وگرنه این چند روز باید تنها می موندم اینجا…
یه ساعتی توی آب با شنا کردن و بازی و همینطور شوخی های همیشگی حاجی سرگرم بودیم و چند باری هم به خواست حاجی رفتیم بیرون آب و شیرجه زدیم و مسابقه دادیم. با کمال تعجب خانمم اصلا از وضعیتش که با یه مایوی یه تیکه ی جذب جلوی حاجی بود و بیشتر اون کون گنده و رونهای پر و تپلش افتاده بود بیرون خجالت نمیکشید و خیلی عادی رفتار میکرد. با خودم گفتم دمش گرم چه خوب بلده ادای باکلاس ها و روشنفکرها رو دربیاره.
خلاصه تا شب توی ویلا و حیاطش با بازی و شوخی و کباب بازی گذشت و رفتیم بخوابیم. یه سکس یواشکی و بی سر و صدا هم کردیم و خوابیدیم. صبح بهار گفت زشته دست خالی اومدیم. برو امروز شیرینی و یه مقدار گوشت و مرغ بگیر بیار. منم موافق حرفش بودم و گفتم درست میگی بیا با هم بریم بگیریم.
-نه عشقم تو برو تا حاجی بیدار میشه صبحونه ش رو حاضر کنم. زشته بیدار بشه ببینه ما نیستیم.
-آره، اینم درسته. پس من برم. اگه چیز دیگه ای هم لازمه بگو بگیرم.
-برو اینا رو که گفتم بگیر، اگه چیزی به ذهنم رسید پیام میدم. یا خودت قبل از برگشتن زنگ بزن و یادم بنداز.…
راه افتادم سمت شهر و هر چی گفته بود خریدم. زنگ زدم گفتم همه رو خریدم، چیز دیگه ای لازمه بگیرم. صدای حاجی از اون طرف اومد و گفت مسعود این چه کاری بود؟ همه چی بود و هیچی لازم نداشتیم.
-میدونم حاجی، خودم دوست داشتم بگیرم. اگه چیز دیگه ای هست بگیرم.
-والا چی بگم، حالا که زحمت کشیدی یه آدرس میفرستم برو چند تا بطری مشروب سفارش دادم تحویل بگیر بیار. پولشم حساب شده.
-چشم، آدرسو بفرست برم…
تا رفتم گرفتم و برگشتم یه ساعتی طول کشید و اومدم دیدم خانمم و حاجی نیستن. رفته بودن توی استخر و منم لخت شدم رفتم پیششون. بازم مشغول شنا و بازی شدیم و حاجی دو سه بار بیرون آب، به شوخی خانمم رو هول داد و انداخت توی آب. یکی دو بارم سرشو توی آب فشار داد که مثلا ببره زیر آب که دفعه ی آخر خانمم بغلش کرد و با خودش کشیدش زیر آب. حاجی قد و هیکل درشتی نداره و شاید فقط پنج سانت از بهار بلندتر باشه و حدود ۷۵ کیلو بشه ولی بر خلاف ۵۰ سال سنش، شاد و سر زنده ست و جوونتر نشون میده. بچه پولدار بود و ارث خوبی از پدرش بهش رسیده بود که این کارخونه و ویلا رو ساخته بود. بعدا فهمیدم وضع مالی خانواده ی زنش هم خوبه ولی زنش چندان خوشکل نبود و اصلا به پای زیبایی و هیکل خانم من نمیرسید. بعد از ناهار رفتیم بیرون و کنار دریا و جنگل یه چرخی زدیم و غروب برگشتیم. کباب و مشروب رو زدیم و من انگار خیلی زیاده روی کردم یا شاید حاجی دستش سنگین بود. چون بعد از رقص دیدم دیگه نمیتونم سرپا بمونم و رفتم افتادم روی تخت و بیهوش شدم. صبح که بیدار شدم دیدم خانمم مثل همیشه لخت کامل کنارم خوابیده. بلند شدم یه دوش گرفتم و صبحونه رو حاضر کردم. رفتم بیدارش کردم و گفتم بیا بریم صبحونه بخوریم. گفت بذار بخوابم، خیلی خوابم میاد دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم.
-چرا بیدار بودی؟ خب میومدی میخوابیدی.
-تو که رفتی بازم رقصیدیم و بعد حاجی گفت بریم استخر سرحال بشیم. نمیدونم دو ساعت شد یا بیشتر که توی آب بودیم و خیلی خسته شدم.
-ای بابا، مگه مجبور بودی؟
-دیگه روم نشد بگم نه. حاجی تنها بود منم موندم پیشش.
-باشه عیب نداره، بگیر بخواب. حتما اونم حالا حالا بیدار نمیشه. پس منم برم بیرون به چرخی بزنم و نون تازه هم بگیرم بیام.
-باشه عشقم، برو.…
رفتم اتاق حاجی یه سر بهش بزنم دیدم اونم کاملا لخته و غرق خواب. چشمم افتاد به کیرش و دیدم کیر نسبتا کوچیکی داره و تقریبا تیره و سیاه. حالت خوابیدهش نصف کیر من بود. آروم در اتاقش رو بستم و رفتم بیرون. پیاده تا نانوایی بیست دقیقه راه بود. قدم زنان رفتم و برگشتم. یادم نبود کلید ببرم و مجبور شدم زنگ بزنم که دیر در رو باز کردن و رفتم دیدم بیدار شدن و خانمم داشت لباس میپوشید. صبحونه خوردیم و حاجی گفت فردا اگه عصر بخوایم برگردیم میخوریم به ترافیک. امروز بجای فردا بریم سیزده به در کنیم و فردا صبح زود راه بیفتیم.
-درسته حاجی، فکر خوبیه.
-پس جمع کنید بریم جنگل. بذارید توی ماشین من.
-حاجی من چادر توی ماشینم هست که اگه بارون گرفت بریم داخلش.
-خوبه، اونم بزار توی ماشینم.
-بریم دریاچه ی حلیمه جان؟
-آره، هر جا شما دوست دارید بریم…
راه افتادیم و رفتیم کنار دریاچه. حاجی قلاب ماهی گیری داشت و نشستیم ماهی بگیریم. بماند هیچی نگرفتیم ولی من با قلاب سرگرم شده بودم و در آرامش نشسته بودم کنار آب و لذت میبردم. حاجی و خانمم هم کنار چادر مشغول صحبت و قلیون کشیدن بودن. از شانس آفتاب داغی هم بود و خانمم رفت داخل چادر که پوستش نسوزه. حاجی هم رفت پیشش و اونجا به قلیون کشیدن ادامه دادن. دیدم چند نفر دورتر از ما مشغول ماهی گیری هستن و گفتم من برم پیش اونا. شاید اونجا واسه ماهی گیری بهتر باشه. حاجی گفت باشه، برو ببینم امروز ناهار ماهی کباب میخوریم یا نه.
خندیدیم و راه افتادم رفتم. خلاصه بعد از یک ساعت صبر و با کمک طعمه ای که اون ماهیگیرها بهم دادن یه ماهی گرفتم و برگشتم پیش خانمم و حاجی. با خوشحالی از دور صداشون کردم و گفتم حاجی بیا آتیش رو راه بنداز. خانمم به حالت چهار دست و پا سرش رو از چادر داد بیرون و گفت ایول مسعود. برو از توی ماشین زغال ها رو بیار. ماهی رو گذاشتم کنار زیرانداز و رفتم از توی ماشین زغال بیارم که دیدم خانمم اومد بیرون و داشت تیشرت و شلوارش رو مرتب میکرد و گفت کاش دامن آورده بودم. گفتم چمدون رو آوردم و پشت ماشینه.
با خوشحالی رفت دامن برداشت و رفت توی چادر پوشیدش. حاجی هم داشت کمک من آتیش رو راه می انداخت و خلاصه ناهار رو زدیم و چند پیکی هم مشروب زدیم. بهار دوباره قلیون چاق کرد و رفت داخل چادر. منم نشستم جلوی درش و باهم قلیون میکشیدیم که حاجی رفت داخل چادر پشت خانمم دراز کشید. بهار گفت مسعود میتونی بازم ماهی بگیری؟ کبابش خیلی چسبید ولی کم بود.
-باشه عشقم، اصلا بیا باهم بریم.
-من میخوام قلیون بکشم. برو خودت بگیر.
حاجی: اگه خسته شدی من برم.
-نه حاجی، خودم میگیرم. شما استراحت کن…
رفتم دوباره همون جای قبلی و مشغول شدم. خانمم از لای پرده ی پنجره کناری چادر سرشو آورده بود بیرون و داشت نگاهم میکرد. واسه هم دست تکون دادیم و لب فرستادیم. با اشاره گفت چایی بیارم برات؟ گفتم نه، خودم میام میخورم. نیم ساعت بعد برام چایی آورد و یه کم پیشم نشست. گفت حاجی قلیون کشید و خوابیده. منم خوابم گرفته ولی خجالت کشیدم کنارش بخوابم.
-ای بابا، چادر به این بزرگی، اونطرف تر میخوابیدی. نمیخورتت که.
-باشه، پس برم یه چرتی بزنم. ببینم میتونی یه ماهی دیگه بگیری یا نه. پیش حاجی روسفیدم کنی ها.
خندیدیم و بلند شد رفت. منم از پشت به دامنش که رفته بود لای کونش نگاه میکردم و گفتم عشقم پرده رفته لای پنجره. اصلا حواسم نبود که با کمی فاصله دو نفر کنارم نشستن و با صدای خنده شون به خودم اومدم و برگشتم نگاهشون کردم. گفتن دوست دخترته؟
-نه بابا، خانممه.
دیگه چیزی نگفتن اما بعد از چند دقیقه مشغول صحبت شدیم و شاید یه ساعتی سرگرم بودیم. بالاخره از شانس خوب یه ماهی دیگه گرفتم که از قبلیه هم بزرگتر بود. رفتم سمت چادر و دیدم جفتشون با یه فاصله ای از همدیگه هنوز خوابن. آتیش رو تازه کردم و خودم مشغول کباب کردن ماهی شدم. بعد بیدارشون کردم و اومدن با هم خوردیم و چند پیک دیگه هم مشروب باهاش زدیم. حاجی گفت زودتر بریم خونه خرما بخوریم که ماهی و مشروب اذیتمون نکنه. جمع کردیم و راه افتادیم سمت خونه. واسه بار آخر هم رفتیم استخر و حسابی بازی کردیم و خوش گذشت. منم با حاجی راحت شده بودم و باهم شوخی میکردیم و حتی دوتایی با خانمم هم بازی و شوخی میکردیم.
نصفه شب با صدای پچ پچ و تکون خوردن تخت از خواب بیدار شدم و یه لحظه چشمم رو که باز کردم دیدم خانمم همونطور لخت که کنارم خوابیده بود داره از اتاق میره بیرون. تعجب کردم و گفتم حتما حال نداشته لباس بپوشه و میره دستشویی. چند ثانیه بعد برگشت و در اتاق رو آروم بست و دوباره رفت. نفهمید من بیدارم و انگار توی تاریکی چشمم رو ندید. بازم تعجب کردم و چند دقیقه گذشت اما برنگشت. آروم رفتم بیرون و رفتم سمت دستشویی دیدم چراغش خاموشه اما چراغ اتاق حاجی روشن بود و از زیر در نورش میومد. رفتم و از پشت در گوش کردم دیدم صدای آه کشیدن خانمم و صدای حاجی میاد که میگفت جووووون و قربون صدقهی خانمم میرفت.
پاهام سست شد و بدنم یخ کرد. عرق سردی روی بدنم نشست و دستام و حتی بدنم میلرزید. بهار گفت ناصر بثه دیگه، امروز سه دفعه منو گاییدی. دیشبم تا نصفه شب نذاشتی بخوابم و کوس و کون واسم نذاشتی.
-فدات بشم عروسک من. فردا میریم و معلوم نیست دوباره کی بتونیم باهم باشیم.
-خب دوباره میومدم دفترت و بهت حال میدادم. فرار نمیکردم که.
-نه عزیزم، باید یه فکر دیگه ای کنم، اینجوری نمیشه.
-چیکار میخوای کنی؟ همینجوری خوبه دیگه.
-نه، مسعود رو میذارم حسابداری و میفرستمش دفتر مرکزی. اینجوری توی کارخونه راحت تریم.
-نمیدونم والا، هر کار خودت میدونی بکن. الانم زودتر کارتو بکن تا بیدار نشده برم بخوابم.
-نترس، اون الان از خستگی بیهوش شده. میخوام تا صبح بکنمت.
-اونوقت چطوری میخوای صبح رانندگی کنی؟
-نترس عشقم. شما صبح برید، من بیدار شدم خودم میام. حالا برگرد و کون خوشگلت رو بده اینور بغلش کنم… جووووون عاشق کونتم بهار، کیرم لای کونت گم میشه لامصب. اوفففففف ظهری داشتم کونت میذاشتم و واسه مسعود دست تکون میدادی چه حالی داد. انگار داشتم جلوی چشمش می گاییدمت.
بهار خندید و گفت آره منم خیلی حشری شدم. باور کن یکی از لذت بخش ترین سکسهامون بود. نه؟
-آره دقیقا. توی استخر هم جلوش بغلت میکردم کیرم داشت میترکید.
-آره فهمیدم، خودمم داغ کرده بودم. مخصوصا وقتی دوتایی منو گرفته بودید. وسط دوتا بدن مردونه با چشمهای شهوتناک تون داشتم دیوونه میشدم…
از عصبانیت و حال بدی که داشتم کیرم مثل دول شده بود و جمع شده بود. با شنیدن حرفهای خانمم بی اختیار کیرمو فشار دادم و متوجه کوچیک شدنش شدم. هنوز بدنم یخ بود و پاهام دیگه جون نداشت و نشستم روی زمین. نمیدونستم چیکار کنم و فقط توی فکر بودم که چی واسهش کم گذاشتم و چرا باید بهم خیانت کنه. با صدای آه و ناله هاش به خودم اومدم و از حرفهاشون فهمیدم داره کوس خانمم رو میخوره و ارضاش کرد. بعدش از صدای سیلی هاش و آه و وای کردن بهار فهمیدم داره کونش رو میخوره و میزنه روش. بی اختیار از سوراخ کلید داخل رو نگاه کردم و دیدم خانمم واسش قمبل کرده و سینه هاش رو روی تخت گذاشته و حاجی داره کونش رو میماله و سرش لای کون خانمم بود. بلند شد کیرشو دیدم که شقش از نظر طول تقریبا دو سوم و از نظر ضخامت تقریبا نصف کیر خودم بود. گذاشت توی کوس خانمم و شروع کرد تلمبه زدن. کون بهار رو میمالید و چنگ میزد و میلرزوند. با ضربه هاش کونش موج میخورد و این صحنه برام آشنا بود و خودم همیشه میدیدمش ولی نه از این زاویه. چند دقیقه بعد که خانمم ارضا شد، کیرشو کشید بیرون و چند تا لیس لای کون خانمم زد و کیرشو فرو کرد توی کونش. کونشم چند دقیقه گایید و بازم می مالید و میلرزوندش. وقتی آبش اومد و خالی کرد توی کونش، دمرش کرد و خوابید روش. بوسش میکرد و در گوشش یه چیزایی میگفت که نمیشنیدم. بلند شدم و برگشتم توی اتاق. نمیدونستم باید چکار کنم… کارم یا خانمم؟… اصلا خودش که راضیه و اگه برم سراغشون باید جفتشون رو از دست بدم. سرم گیج میرفت و افتادم روی تخت. توی فکر بودم و شاید یه ساعتی گذشته بود اما هنوز بهار نیومده بود. نفهمیدم کی خوابم برد و صبح که بیدار شدم، بهار لخت کنارم خواب بود. شروع کردم به مالیدن کونش و بیدارش کردم. از دستش عصبانی بودم ولی نمیدونم چرا همونجا در حالی که هنوز خوابالو بود رفتم روش و کیرمو مالیدم لای کونش. زود شق کردم و توف زدم به کیرم و فرو کردم توی کوسش. خشک بود و میگفت عشقم الان وقتش نیست و حال ندارم ولی تکون نمیخورد و مقاومتی هم نمیکرد. منم به کارم ادامه دادم و گفتم ساکت باش و حرف نزن. یه کم از کوس کردم و کشیدم بیرون و توف زدم گذاشتم توی کونش. گفتم دستاتو بیار عقب و کونت رو باز کن… آفرین…
بدون هیچ حرفی به گاییدن کونش ادامه دادم و گردنش رو آروم گاز میگرفتم و میخوردم. آبمو خالی کردم و شاید یه ربع همونجای روی بدنش خوابیدم. هیچ کدوم حرفی نمیزدیم و انگار دوباره خوابش برده بود. حس کردم آروم شدم و عصبانیتم از بین رفته بود. گفتم بلند شو دوش بگیریم و زودتر بریم که به ترافیک نخوریم.
دستشو گرفتم و همونجور بی حال و خوابالو بردمش داخل حموم. دوش گرفتیم و خواب از سرش پرید. چمدونمون رو بستیم و رفتم دیدم حاجی مثل دیروز لخت خوابه. بهار گفت دیشب به من گفت صبح بیدارم نکنید. شما برید من هر وقت خودم بیدار شدم میام.
-پس بریم، ظهر بهش زنگ میزنم…
برگشتیم خونه و کل مسیر خانومم خواب بود. نمیدونم تا کی بیدار مونده بودن که اینقدر خوابید. از اون روز تا الان که مدتها گذشته هیچی به روی خانمم و حاجی نیاوردم. نمیدونم چند بار دیگه با اون کیر کوچولوش خانمم رو گاییده ولی هیچ تاثیری روی خانمم نداشته و هنوزم مثل همیشه کوس و کونش واسم تنگ و کردنیه. اخلاقشم مثل قبل خوب و مهربونه و همچنان با عشق و احترام باهام رفتار میکنه. مطمئنم فقط واسه خوشحال کردن حاجی و کارش بهش حال میده و اون کیر کوچولو نمیتونه لذت کیر منو بهش بده. البته اینم میدونم از شیطونی و سکس یواشکی خوشش میاد. چون خودمون زیاد اینجوری باهم حال کردیم. حاجی هم خیلی هواش رو داره و از نظر حقوق و پاداش خوب بهش میرسه. چند ماه بعد از اون بود که حاجی من رو فرستاد حسابداری شرکت و توی دفتر مرکزی مشغول شدم ولی هفته ای یه بار واسه حساب کتاب میرم کارخونه. به حاجی گفتم من نیستم حواست به بهار باشه و فکر کن ناموس خودته. اونم گفت خیالت راحت، حالاشم ناموسمه و مثل چشمام مواظبشم و کسی جرات نداره چپ بهش نگاه کنه…
حقوق منم خیلی بیشتر شده و حاجی حسابی هوای منم داره. خانمم هفته ای دو روز مثلا می مونه اضافه کار و دو سه ساعتی دیرتر میاد. یه ماشین هم با کمک وامی که حاجی بهش داده براش خریدم و خودش راحت میره و میاد. فکر کنم یه وقتهایی که جمعه ها من مجبورم برم دفتر، حاجی میاد خونه سراغش. چند باری هم با حاجی و خانوادش همدیگه رو دعوت کردیم و رفت و آمد میکنیم. تصمیم گرفتم به تلافی کارش، مخ دخترش که ۱۷سالشه رو بزنم و بکنمش ولی میترسم شر بشه. واسه همین منتظرم تا درست و به موقع انجامش بدم. فعلا که باهاش جور شدم و وقتی میبینمش با خانمم و مامان باباش یا داداش کوچیکش میشینیم ورق و تخته بازی میکنیم و میرقصیم. باهم ویلاشون رفتیم و بدنش رو با مایو توی استخر دیدم. بد نیست و ارزش گاییدن رو داره. از مامانش خوشگل تره و خوش هیکل تره و بیشتر به باباش رفته. اگه موفق شدم و کردمش حتما داستانش رو براتون میذارم. خدا رو چه دیدی، شاید زنشم کردم. چون دیدم توی استخر چطوری به برآمدگی کیرم نگاه میکرد و معلوم بود خوشش اومده و دلش میخواد. حتما کیر کوچیک حاج ناصر سیرش نمیکنه. ههههه اما فعلا که اون داره زن منو میکنه و منم سکوت کردم و به روی خودم نمیارم. اما خدا جای حق نشسته و یه روز نوبت پس دادنش میرسه.
کون خانمم خیلی شبیه این عکسه. نظرتون در موردش چیه؟
حق دارم با وجود خیانتش ولش نکنم؟
شما جای من بودید چکار میکردید؟


نوشته: مسعود
17 پاسخ به “خانمم خیانت کرد ولی…”
بی عرضه!!!کنار اومدی باهاش؟چجوری یه نفر با زنت رابطه داره و کنار اومدی؟من بودم یه سناریو میچیدم به بدترین شکل ممکن مجازات میکردم یه جوری که خودم رد بشم و به سوختنشون میخندیدم،به قول قدیمیا جواب بی وفایی پنج تیر پرونه،ولی خب حیف که دور از جون دوستان یه مشت بی غیرت دور خودمون جمع کردیم،سگ هم رو ناموسش غیرت داره شما چی!!!
آفرین، داستانت، نگارشش، همه چیش عالی و باحال بود. واقعا دمت گرم. 👍
ضمنا این عکس که گذاشتی چه کونی داره. واقعا کون زنت اینجوریه؟ خیلی خیلی عالی و توپه. منم بودم حاضر نبودم هنچین کونی رو از دست بدم. نوش جونت. 😅😘
من اصلا نمیتونم قضاوت کنم و حرفی بزنم چون شرایط شما را نداشتم و به صرف خواندن چهار خط داستان نمیتونم و نباید قضاوتی روی شما کنم و یا توهین کنم و ادعای تنگارو در بیارم، اما فقط آرزو میکنم این چیزی که شما تجربه کردی را هرگز برای من اتفاق نیوفته
حتما چندوقت دیگه هم میای میگی هم دخترشو گایبدم و هم زنشو، زنشم گفته وای چه کیری داری، کیر حاجی یک سوم کیر تو نیست و من تا حالا همچین ارضایی نشده بودم و … تا از درجه کوس کشیت کم بشه!!
خدا لعنت کنه این حکومت آخوندی رو، بلایی سر این کشور و مردم آوردند که باعث شده بخاطر پول یک مرد نتونه جلوی جندگی زنش رو بگیره.مطمئنم اگر وضع مالیت خوب بود تن به همچین کاری نمیدادی.خیلی ناراحت شدم چون کاکولد نبودی و زندگی باعث شد یک بی غیرت باشی.منتظر نباش خدا برات کاری انجام بده سعی کن خودت به خواسته هات برسی.
نویسنده خوبی هستیقواعد نوشتن رو بلدی
سخت نگیر زندگی میگذره.خسیسم نباش کس و کون تموم نمیشه که
دوست من ممنون که شغل شریف کس کشی رو واسه خودت انتخاب کردی…
داستانت جالب بود اگر واقعا داستانت واقعی هستش زن و دختر حاجی رو به تلافی زنت بکن و تا میتونی ازش پول بکن و یه روز که خوب خودتو جمع و جور کردی زنتو ول کن چون منطقی اینه الان صدات در نیاد و به فکر کردن زن و دختر حاجی باشی چون زنت دیگه جنده حاجی شده و تمومه
دروغات زیاد بود نخوندم. این جور داستانها که همه میدونن کس شعره رو کوتاه کنید دیگه.
میتونم در یک کلمه تعریفت کنم
تو که دادی ناصر جونت زنتو گاییده،عکسشم میذاشتی اینجا دیگه
ولی هر چی بیشتر به این عکسی که گذاشتی نگاه میکنم، بیشتر درک میکنم که حق داری سکوت کنی و از دستت ندیش. حاجی ناصر هم حق داره به خاطر این هیکل و کونش، و اون خوشکلی که خودت تعریف کردی، واسه زنت مایه میذاره. حتی حاضر سده با کارگرش رفت و آمد خانوادگی داشته باشه. منم جای اون بودم اصلا تو رو میذاشتم معاونم بشی. بذار زنت راحت حابشو کنه. به قول خودت چیزی ازش کم نمیشه و کیر کوچیک حاجی گشادش نمیکنه. اخلاق و رفتار زنتم که عوض نشده و همچنان عاشقته. یا فانتزیه دوست سن بالا و شوگر ددی داره، یا فقط واسه پیرفت کاری و مالیه خودتون اینکارو میکنه. در هر صورت به تو و خودش و زندگیتون آسیبی که نمیزنه، واستون خوبم هست و منفعت داره.
داستانت و کامل نخوندم ولی اومدم کامنت ها رو بخونم چشمم افتاد به عکس هایی که مال یه زن با قد و وزنی که نوشتی نیست خانمی که در عکسه حداقل هفتاد کیلو وزنش هست.
من یه کاربر جدیدم و شاید این داستان هفتم یا هشتمی باشه که میخوندم، صحبتهای پشت در میگفتی پاهای من سست شده بود و قادر به ادامه خوندن نبودمچطور یکنفر میتونه این چنینی سکوت اختیار کنه
گفتی زن حاجی هم اوضاع مالی اش خوبه ؟؟؟.