از وقتی ورشکست شده بودیم و طلبکارا افتاده بودن دنبالمون همه چیز بهم ریخته بود. مهرداد خیلی عوض شده بود. دیگه بهم توجه نمیکرد. اصلا نمیدونستم کجا میره و چکار میکنه. تازه سه روز بود که به این آپارتمان تخمی اثاثکشی کرده بودیم و هنوز خیلی از وسایل توی کارتن بود. رغبت نمیکردم جابهجاشون کنم. از همه جای خونه بدم میومد. از اون لکهی زرد رنگ پف کردهی گوشهی سقف. از اون پنجرههای کوچیک و دلگیر که نور به زور ازشون رد میشد، از اون ستون بیمعنی وسط پذیرایی، از اون آشپزخونهی باریک که دو نفر به زور توش جا میشدن و اتاق خواب و حمومی که همیشه بوی نم میداد.
گوشی موبایلم زنگ خورد. به شماره نگاه کردم سامان بود. رد دادم ولی دوباره زنگ زد. دوباره رد دادم. یه پیامک برام فرستاد:«جواب بده باید باهات حرف بزنم شیدا. خیلی مهمه.»
سامان نزدیکترین دوست مهرداد بود و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم ولی از وقتی نتونسته بودیم قرضمون رو بهش بدیم، مهرداد خودش رو از اونم قایم کرده بود. وقتی دوباره زنگ زد گوشی رو برداشتم. سامان صدای قشنگی داشت. یه صدای جذاب مردانه که همیشه روش کراش بودم. «سلام چه عجب!»
با بیحوصلگی گفتم:« علیک سلام! قبلا گفتم ولی بازم تکرار میکنم، حساب و کتابای تو و مهرداد ربطی به من نداره. خودتون مشکلتون رو حل کنین.»
گفت:«چیزی که میخوام بگم ربطی به حساب و کتاب نداره. من از خیر همه چی گذشتم ولی مهرداد داره به جفتمون خیانت میکنه شیدا. متوجهی چی میگم؟»
با یه لحن جدی گفتم:«حق نداری پشت سر مهرداد حرف بزنی هر حرفی داری جلو خودش بگو.»
با اطمینان گفت:« منم همینو میخوام. بگو کجایین تا خودم بیام پیشتون. با مدرک بهت ثابت میکنم که دروغ نمیگم.»
گفتم:« شرمنده من نمیتونم بهت آدرس بدم.»
با صدای بلند گفت:«شیدا!چرا به حرفم گوش نمیدی؟ چرا عین کپک سرت رو کردی زیر برف و هیچی رو نمیبینی؟»
گفتم:«خداحافظ سامی.»
انگار از جواب های سربالا عصبانی شده بود. با یه لحن تند گفت:«به درک! تو آدرس نده. من خودم میام پیداتون میکنم ولی اون موقع جفت تون پشیمون میشین.»
گوشی رو قطع کرد. زیر لب با خودم گفتم:«بیا پیدامون کن عزیزم. منتظرتم.»
خیلی وقت بود خودمم به مهرداد شک داشتم ولی نمیخواستم جلوی سامان جوری وانمود کنم که با مهرداد مشکلی دارم. یادم افتاد که اون روز سومین سالگرد ازدواجم با مهرداده. چون حوصله نداشتم برم خرید از اسنپ فود غذا و کیک سفارش دادم. شب که شد میز غذا رو با سلیقه چیدم و وسطش دو تا شمع روشن کردم.
خیلی وقت بود با مهرداد سکس نداشتم و خیلی حشری بودم. هر چند موقع سکسم توجهی نمیکرد ارضا میشم یا نه. اوایل ازدواجمون خیلی حواسش به من بود ولی مدت زیادی بود اینطوری شده بود و دلیلش رو نمیدونستم. سکسی ترین لباس خوابم رو پوشیدم. یه آرایش غلیظ کردم .سگم بلفی جلوی پام خوابش برده بود. شب حدود ساعت 12 بود که کلید توی قفل چرخید و مهرداد در حالیکه چشماش خمار بود و بوی عطر و سیگارش با هم قاطی شده بود اومد تو خونه. یه نگاه به میز غذا با غذا های یخ کرده و شمعای نیمه سوختهی خاموش انداخت و بعد به من نگاه کرد. گفت:«تو این اوضاع اقتصادی کمتر بریز و بپاش کن.»
از حرفش حرصم گرفت. همینطور که روی صندلی نشسته بودم با صدای گرفته و لحن طلبکارانه گفتم:«سلام! خوش برگشتین! صفا آوردین!»
یه چیزی توی دستش بود که سعی میکرد زیر کُتش قایمش کنه. با خونسردی گفت:« تو چرا تا الان بیدار موندی؟ خب شام میخوردی میخوابیدی.»
از جام که بلند شدم، یه قدم رفت عقب. اخمام توهم بود. گفتم:«شب سالگرد ازدواجمون منتظر بودم اعلیحضرت تشریف بیارن باهم شام بخوریم. یکم گپ بزنیم. ازش بپرسم این خونهی آشغالِ لعنتی چیه که من رو برداشتی آوردی توش و اینجا تنها ول کردی؟ ولی متاسفانه نه به موقع تشریف آوردی نه اون گوشیِ صاب مرده رو جواب دادی. میشه بگی کدوم گوری بودی؟»
یه نگاه به سرتا پام انداخت ولی انگار اصلا تحریک نشد. خیلی بیتفاوت بود. یه لحن طلبکارانه به خودش گرفت و گفت:«من ِ بدبخت رو بگو که خروسخون باید از خونه بزنم بیرون، دنبال کارای رفتنمون به دبی باشم. مثل دزدا خودم رو از دست هزار نفر قایم کنم. بوق سگ با خستگی برسم خونه و زنم با اخم و تخم جلوم وایسه سین جیمم کنه.»
تو چشمام نگاه نمیکرد. فوری رفت تو اتاق خواب. دنبالش رفتم. کفش پاشنه بلند پام بود و روی سرامیکا تق تق صدا میداد. روی تخت با یه پوزیشن سکسی لم دادم و با یه لحن نرمتر گفتم:«سین جیمت نمیکنم عزیزم فقط پرسیدم کدوم گوری بودی همین.»
اصلا بهم نگاه نمیکرد. کلید گاوصندوقش که همیشه آویزون گردنش بود رو در آورد. چند تا دکمه رو تندتند زد که من نبینم ولی من حافظهی تصویریم عالیه همهش تو ذهنم نقش بست. چند بسته دلار رو هل داد توی گاوصندوق و درش رو بست. چشمام رو تنگ کردم و پرسیدم:« این همه پول رو از کجا آوردی؟»
داشت سعی میکرد بپیچونه. گفت:«با بدبختی جور کردم. خرج سفرمونه. دیگه هیچی نپرس که سرم خیلی درد میکنه.»
گفتم:«هیچ تغییری تو من حس نمیکنی؟»
یکم سر تا پام رو نگاه کرد و گفت:«پات چرا کبود شده؟»
یه نگاه به رون پام انداختم و گفتم:«نمیدونم فکر کنم تو اثاثکشی اینطوری شده.همین؟ فقط کبودیِ پام مهم بود؟»
چشماش رو تنگ کرد و گفت:«یکمم آرایش کردی.»
با همون لباسا دراز کشید روی تخت و ساعد دستش رو گذاشت روی پیشونیش. چرخیدم سمتش. با انگشتام یکم موهاش رو چنگ زدم و با یه لحن دلبرانه گفتم:«وقتی خستهای جذابتری.»
دستم رو بردم روی کیرش و از روی شلوار یکم مالیدمش. فورا به خودش اومد و دستم رو گرفت. گفتم:«نمیخوای امشب که سالگرد ازدواجمونه، توی این دخمهی کوچیک منو بُکنی؟»
بدون اینکه تکونی به خودش بده خیلی آروم گفت:«خیلی خستهام شیدا.»
دیگه طاقت نیاوردم و با عصبانیت از جام پریدم. داد زدم:«کدوم جندهای رو میکنی که دیگه رغبت نمیکنی حتی به من نگاه کنی؟»
طلبکارانه گفت:«این حرفا چیه میزنی؟ خجالت بکش.»
هلش دادم و گفتم:«پاشو این لباسای کثیفتو از تنت در بیار. بلند شو ببینم.»
با کلافگی از جاش بلند شد. موهاش پریشون شده بود. با اینکه چهل سالش رو رد کرده بود ولی هنوز چیزی از جذابیتش کم نشده بود. در کل مرد خوبی بود فقط یکم خسیس و پولکی بود،یکم سرد مزاج بود، اخلاقش یکم تخمی بود و یکمم… اَه چی دارم میگم! از بیتوجهیاش خسته شده بودم. با کلافگی گفت:«چته دیوونه؟ میگم خستهام سردرد دارم.»
گفتم:« به جهنم! کمتر جنده بکن که خسته نشی. بعدشم کمتر سیگار بکش و زهرماری کوفت کن که سردرد نگیری.»
بالش و پتو رو انداختم جلوش و گفتم:«بوی گند میدی! برو روی کاناپه بخواب.»
با حرص بالش و پتو رو از روی زمین برداشت و رفت تو پذیرایی. بلفی که قبل از اومدن مهرداد خواب بود حالا بیدار شده بود و دوباره داشت پارس میکرد. مهرداد داد زد:«خفه خون بگیر حیوون. مامانت تو اتاق خوابیده برو پیش اون!»
ولی بلفی همچنان پارس میکرد. مهرداد دوباره داد زد:«شیدا! بیا این توله سگ رو آرومش کن.»
اهمیتی ندادم. انقدر از دستش عصبی بودم که بغض کرده بودم ولی نمیتونستم گریه کنم. احساس خفگی میکردم. موهام رو رنگ کرده بودم. این همه آرایش کرده بودم، لباسای سکسی پوشیده بودم ولی اصلا به روم نیاورد. انگار نه انگار! بلند شدم و دو تا قرص خواب خوردم. مهرداد همچنان با بلفی درگیر بود. نمیدونم چقدر طول کشید ولی پلکام سنگین شده بود. چشمام رو بستم و بعدش دیگه صدای بلفی نمیومد.
صبح که از خواب بیدار شدم، بلافاصله نگاهم سمت ساعت چرخید. همیشه بلفی صبح زود بیدار میشد و از خواب بیدارم میکرد. با نگرانی از تخت بلند شدم و صدا زدم:« بلفی! عروسکم کجایی؟»
بلفی کنار ستون انگار خواب بود. وقتی بهش نزدیک شدم متوجه شدم روی گچ ستون جای چنگالهاش نقش بسته. پوزهش با چسب نواری بسته شده. روی زانوهام نشستم و با ناباوری تکونش دادم:«بلفی! بلفی عزیزم!»
با صدای من مهرداد که روی کاناپه خوابیده بود، از جاش پرید. با گریه داد زدم:«چیکارش کردی مهرداد؟ تو بلفی رو کشتی!»
خوابالو از جاش بلند شد و درحالیکه چشماش رو میمالید گفت:«مگه چی شده؟»
در حالیکه صورتم توی اشکایی که میریختم گم شده بود گفتم:«دیگه چی میخواستی بشه؟ سگمو کشتی! بلفی رو کشتی خودخواهِ عوضی! چرا دهنش رو چسب زدی؟»
با کلافگی سرش رو خاروند و گفت:«از بس پارس میکرد لامصب! من که بهت گفتم بیا جمعش کن خودت نیومدی! منم دیدم ساکت نمیشه با چسب پوزش رو بستم. ولی چک کردم راه نفس کشیدن داشت.»
با حرص و نفرت بهش نگاه کردم و گفتم:«تو عمدا سگمو کُشتی!»
با بی خیالی رد شد و رفت تو آشپزخونه. همینطور که داشت کتری رو پر آب میکرد که چایی دم کنه گفت:«یکی دیگه واست میخرم. سگ سگه دیگه! عین همینو واست پیدا میکنم.»
همینطور که جنازه ی بلفی رو بغل کرده بودم و با حرص گریه میکردم گفتم:«معلومه که برای تو فرقی نداره! از نظر تو سگ سگه! آدمم آدمه! این نشد یکی دیگه! تو اصلا قلب نداری! احساس نداری! اصلا آدم نیستی.»
با اخم گفت:«دیگه شلوغش نکن. اتفاقیه که افتاده. میگی چیکار کنم الان؟»
زجه زنان گفتم:«باید دفنش کنیم.»
با کمال پررویی بدون اینکه احساس من براش اهمیتی داشته باشه با یه لحن مسخره گفت:«میخوای برم تو بهشت زهرا براش قطعه بخرم؟»
سکوت کردم ولی همون لحظه داشتم توی دلم برای خودش قبر میکندم و دفنش میکردم. شنیدین که میگن وای به روزی که کسی توی قلب یه زن بمیره؟ دیگه هیچ رحم و مروتی شامل حالش نمیشه. مهرداد اون روز توی قلب من مُرد و من روش خاک ریختم.
اشکام رو پاک کردم. یه کارتن خالی که روش نوشته بود وسایل شکستنی آشپزخونه و از اثاثکشیِ چند روز پیش باقی مونده بود رو برداشتم. جنازهی بلفیِ عزیزم رو توش گذاشتم و با چسب محکمش کردم. رفتم دستشویی و توی آینه نگاه کردم. ریمل زیر چشمام شُره کرده بود و کل گونههام سیاه بود. صورتم رو کاملا شستم و بیرون اومدم. داشتم لباس عوض میکردم که مهرداد پرسید:«کجا میری؟»
جوابی ندادم. کارتن رو از روی زمین برداشتم و از خونه بیرون رفتم. داشتم کفش میپوشیدم که دنبالم اومد و گفت:« با توام شیدا پرسیدم کجا میری؟»
با خونسردی تو چشماش نگاه کردم و یک کلمه گفتم:«قبرستون!»
بیمعطلی از پلهها پایین رفتم. یه اسنپ گرفتم و رفتم جادهی بهشت زهرا. اطراف جاده یه جایی بلفی رو دفن کردم و دوباره با اسنپ برگشتم خونه.وقتی داشتم دنبال کلیدم میگشتم، در خودبخود باز شد. با تردید کفشام رو در آوردم. همون جلوی در چشمم افتاد به سامان. با یه قیافهی پیروزمندانه جلوم وایساده بود. گفت:«بهبه! سلام شیدا خانم. بیا تو که خوب موقعی رسیدی.»
به خودم اومدم و پرسیدم:«تو اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اینجا رو پیدا کردی؟»
گفت:«سوال خوبیه. دیشب مهرداد رو تعقیب کردم. میدونی از کجا؟ از خونهی دوست دخترم فرزانه تا اینجا. میخواستم همون موقع بیام تو ولی گفتم شب سالگرد ازدواجتون رو خراب نکنم و بگذارم صبح مزاحم بشم.»
داشتم با اخمای درهم کشیده و تردید به حرفای سامان گوش میدادم که یه صداهایی از تو اتاق خواب شنیدم. فورا دویدم سمت اتاق خواب. دیدم سامان، مهرداد رو مثل یه مومیایی با سلفونِ مخصوص اثاثکشی به صندلی بسته و یه چسب پنج سانتیم زده روی دهنش. سرو صورت مهرداد زخمی بود و معلوم بود یه دست کتک حسابی از سامان خورده. سامان پشت من اومد تو اتاق. برگشتم سمتش و گفتم:«این دیگه چه کاریه؟ برای چی بستیش؟»
گفت:«برای اینکه فرار نکنه. آخه امروز خیلی باهاش کار دارم.»
با اخم گفتم:«دیوونه شدی؟»
با خونسردی روبهروم وایساد و گفت:«اگه حرفام رو گوش میکردی دیروز میخواستم خیلی از واقعیتا رو بهت بگم. حالا نمیدونم از کجا شروع کنم. لباسات رو عوض کن. چرا نمیشینی؟»
همینطور که چشمم به مهرداد بود با اضطراب گفتم:«همینطوری راحتم.»
گفت:«چون گفتی پشت سر مهرداد حرف نزن و هرچی میخوای بگی تو روش بگو، گفتم حرفت رو زمین نندازم. نمیخوای ازش بپرسی دیشب تو خونهی دوست دختر من چیکار میکرد؟»
دوباره به مهرداد نگاه کردم که سرش رو پایین انداخته بود. سامان گفت:«خجالت نکش برو ازش بپرس. برو چسب دهنش رو باز کن تا بتونه بهت جواب بده.»
رفتم رو به روی مهرداد وایسادم و با حرص چسب روی دهنش رو کشیدم. شروع کرد به فحش دادن به سامان. چونهش رو گرفتم و گفتم:«اونو ولش کن. با من حرف بزن! دیشب خونهی فرزانه بودی؟»
یکم مِن و مِن کرد و گفت:«نه… یعنی آره… باهاش کار داشتم.»
سامان پوزخند زد. با حرص پرسیدم:«تو، تو خونهی دختر مردم چه کاری داشتی؟ اصلا بیخود کردی باهاش کار داشتی. پس دلیل خستگی دیشبت مشخص شد.دلیل بی توجهیات! دلیل غیب شدنات و دیر اومدنات!»
اشک تو چشمام جمع شده بود و از حرص میلرزیدم. کفشای پاشنه بلندم هنوز کنار تخت رو زمین بود. کفشام رو پام کردم و با پاشنه رفتم رو پاش. از درد داد کشید. دوباره عین بازجوها گفتم:«تو که کیر داری چرا منو نمیکُنی؟»
مهرداد میخواست حرف بزنه که سامان دوباره چسب روی دهنش رو محکم کرد. رو به من کرد و گفت:«تازه این همهی ماجرا نیست. این حیوون یه کارایی کرده که بهت بگم شاخ درمیاری.»
دوباره با شک به سامان نگاه کردم. سامان ادامه داد:«بهت گفته شرکتش ورشکست شده آره؟ کُس گفته! این آشغالِ کلاهبردار به اسم سرمایهگذاری تو شرکتش از کلی آدم پول گرفته و بعد فلنگو بسته. ازش بپرس پولا رو چیکار کرده.»
وقتی مکث کردم با اصرار گفت:«بپرس دیگه!»
دوباره با حرص چسب دهن مهرداد رو کندم و گفتم:«قضیه چیه؟»
مهرداد که صورتش کاملا سرخ شده بود با ناچاری گفت:«هر کاری کردم برای تضمین آیندهمون بود. با یه قرون دوزار اون شرکت به هیچجا نمیرسیدیم. باید ریسک میکردم. میفهمی؟»
با بغض گفتم:«نه! نمیفهمم! تو به من دروغ گفتی. گفتی ورشکست شدی و نمیتونی پول طلبکارا رو پس بدی. مجبورم کردی خونهای رو که نصفش به اسم خودم بود، بفروشم. تو سر منم کلاه گذاشتی. میخواستی منم بپیچونی و با فرزانه بری دُبی آره؟»
مهرداد گفت:«به جونِ شیدا نه! همهی پولا تو گاوصندوق. میخواستم به وقتش همه چیز رو بهت بگم.»
گفتم:« گند زدی! دیگه بهت اعتماد ندارم.»
دوباره با پاشنه رفتم رو پاش. از درد داد کشید. سامان دوباره با چسب دهنش رو بست. با حرص در حالیکه گریه میکردم، از اتاق اومدم بیرون. دلم نمیخواست دیگه ریختش رو ببینم. چند لحظه بعد سامانم دنبالم اومد. شال و مانتوم رو درآوردم و انداختم رو کاناپه. از توی کیفم یه سیگار بیرون آوردم و داشتم دنبال فندک میگشتم که سامان فندک خودش رو روشن کرد و گرفتش جلوی من. با یکم مکث سرم رو بردم جلو و یه پک به سیگار زدم. یه دود غلیظ تو هوا پخش شد. سامان به ظاهر داشت به سیگار کشیدنم نگاه میکرد ولی حس میکردم داره تمام هیکلم رو برانداز میکنه. گفتم:«چیه؟ افشاگری هاتو کردی. دیگه چی میخوای؟»
سامان یه پسر قد بلند با هیکل درشت و چهارشانه بود. قیافهی خیلی جذابیم داشت. همیشه هم رو خودش کراش بودم هم رو صداش ولی هیچ وقت زیادی بهش رو نمیدادم. نسبت بهش گارد داشتم. نمیخواستم بفهمه ازش خوشم میاد. با خونسردی به دیوار تکیه داده بود. گفت:«تو چی فکر میکنی؟»
گفتم:«میخوای از مهرداد انتقام بگیری؟»
گفت:«آفرین! آره! نه تنها انتقام خودمو، بلکه میخوام انتقام تورم ازش بگیرم. مگه نمیگی بهت بیتوجهی کرده؟»
ابرو بالا انداختم و گفتم:«هر کاری میکنی من رو قاطی بازی کثیف خودتون نکن.»
چند قدم بهم نزدیک شد و گفت:«تو همیشه تو این بازی کثیف بودی عزیزم. از همون روزی که به مهرداد بله رو گفتی و پا گذاشتی تو خونهش، از همون وقتی که قاطی کثافتکاریای مالیش شدی.»
گفتم:«ولی من از کاراش خبر نداشتم. نمیدونستم پول سهامداراش رو بالا کشیده. اگه میدونستم مطمئن باش اجازه نمیدادم این اتفاق بیفته.»
چشماش رو به نشونهی تایید یه بار باز و بسته کرد و گفت:«میدونم تو با اون حیوون فرق داری. تو همیشه از سرش زیادی بودی. بلفی با اون سگ بودنش به این مرتیکه شرف داره. »
قلادهی بلفی هنوز روی زمین مونده بود. چشماش رو تنگ کرد و پرسید:«راستی بلفی کو؟»
با بغض گفتم:«همین الان دفنش کردم و برگشتم.»
با یه قیافهی ناراحت گفت:«خیلی متاسفم شیدا. نمیخواستم ناراحتت کنم.»
دوباره چشمام پر اشک شد و گفتم:«اشکالی نداره.»
حداقل انقدر شعور داشت که مسخرهم نکنه. نزدیک تر اومد سرم رو فشار داد روی سینهش. گفت:«اگه میخوای یکم گریه کن.»
سرم رو از سینهش جدا کردم. اشکام رو پاک کردم و گفتم:«ممنون. حالم خوبه.»
سیگار رو از لای انگشتم گرفت. یه کام سنگین ازش گرفت و توی یکی از بشقاب هایی که روی میز بود خاموشش کرد. محو حرکاتش بودم که دستش رو دور کمرم حلقه کرد و اینبار لباش رو چسبوند رو لبام. با دستم هلش دادم و با اخم گفتم:«چیکار میکنی دیوونه؟»
این بار با خشونت بیشتری من رو به سمت خودش کشید و شروع کرد به لب گرفتن. لب پایینیم رو بین لباش گرفته بود و مک میزد. هم هیجان زده بودم و هم داشتم حشری میشدم ولی نمیخواستم تسلیم بشم. خودم رو به زور ازش جدا کردم. هر چی زور داشتم جمع کردم و یه سیلی محکم بهش زدم. گفتم:«مردای فرصتطلبِ کثیف! همه تون مثل همین. فقط واسه کردن دنبال سوراخ میگردین.»
دستش رو کشید رو صورتش و گفت:«نه اینجوریام نیست! سوراخ داریم تا سوراخ. بعدشم مردا همه مثل هم نیستن. باید عملا این رو برات ثابت کنم.»
این دفعه من رو چسبوند به دیوار. از روی تیشرت سینه هام رو مالید و نوکشون رو کشید. گفت:« اوووف خیلی منتظر این لحظه بودم.»
یکم مقاومت کردم و گفتم:«به من دست نزن عوضی!»
صدای مهرداد از تو اتاق میومد که داشت با تلاش پایههای صندلی رو تکون میداد ولی کاری از پیش نمیبرد.میخواست داد بزنه ولی صدا توی گلوش خفه میشد.
سامان تو چشمام نگاه کرد و گفت:«نگو که تو منتظر این لحظه نبودی که باور نمیکنم.»
هیچی نگفتم فقط چشمام رو بستم. بین دیوار و هیکل گندهی سامان گیر افتاده بودم. اعتراف میکنم که خوشم میومد بهم دست بزنه. از کاراش لذت میبردم. دستام رو با یه دست بالای سرم به دیوار چسبونده بود که مزاحم کارش نشم. با دست دیگهش چونهم رو بالا گرفت. وقتی داشت دوباره ازم لب میگرفت، منم ناخودآگاه همراهیش میکردم. تا اینکه مکث کرد و من همچنان داشتم لباش رو میخوردم. چشمام رو باز کردم. داشت با لبخند نگاهم میکرد.همینطور که به چشمام زل زده بود، خیلی نمایشی دو تا از انگشتاش رو کرد تو دهنش و خیسشون کرد. دستش رو برد توی شلوارم و شروع کرد به مالیدن کُسم. توی گوشم با صدای آروم گفت:«جووون چقدر خیس و داغه.»
یه نفس عمیق کشیدم. دست و پام شل شده بود. وقتی دید آروم شدم دستام رو ول کرد. تند تند تیشرتم رو از تنم در آورد. سینههام رو از روی سوتین لمس کرد ولی طاقت نیاورد و سریع بند سوتینم رو باز کرد. وقتی سینههام از توی اون سوتین سفت بیرون افتادن، چشماش برق زد. لبش رو گاز گرفت و بلافاصله سرش رو برد لای سینههام. نوکشون رو میخورد، لیس میزد، لای انگشتاش بازی میداد و من داشتم دیوونه میشدم. سریع دکمه ی شلوار جینم رو باز کرد. شلوار و شرتمم پایین کشید و همزمان که سینههام رو میخورد، دوباره انگشتش رفت لای کُسم. با اون صدای سکسی داشت توی گوشم زمزمه میکرد و قربون صدقهی کُسم میرفت. دیگه طاقت نیاوردم و شروع کردم به آه و ناله کردن:«آاااه… اوووم… آااه…
حالم خیلی بد بود. کُسم حسابی آب انداخته بود و خیسیش رو روی رونام حس میکردم. داشتم ارضا میشدم. با یه صدای لرزون گفتم:«آااه… بسه سامی… ولم کن.»
مهرداد که حس میکرد این طرف چه خبره داشت سکته میکرد. صدای تلاشهای بیهوده و دست و پا زدنش رو میشنیدم.
سامان یکم مکث کرد و با لبخند گفت:«واقعا بسه؟ لطفا جوری وانمود نکن که انگار دارم بهت تجاوز میکنم.»
خودم رو جمع و جور کردم و با اخم گفتم:«غیر از اینه؟ به زور اومدی توی خونهم. دست و پای شوهرم رو بستی و داری بهم تجاوز میکنی.»
انگار که چیز مهمی رو بهش یادآوری کرده باشم گفت:«آفرین! باید جلو چشم مهرداد بُکنمت اینطوری حالش بیشتره.»
شرت و شلوارم که تا نصفه پام بود رو درآورد و کاملا لختم کرد. دستش رو حلقه کرد زیر باسنم و من رو انداخت رو دوشش. با مشت چند بار کوبیدم به پشتش و گفتم:«ولم کن.»
گفت:«آره پیش شوهرت جوری وانمود کن که دارم بهت تجاوز میکنم و توام اصلا راضی نیستی.»
من رو برد تو اتاق و جلوی چشم مهرداد خوابوند روی تخت و کل وزنش رو انداخت روم که تکون نخورم. چشمای مهرداد سرخ شده بود و انگار داشت با نگاهش واسه سامان خط و نشون میکشید. سامان با حوصله شروع کرد به خوردن لبام و کمکم اومد پایینتر. روی سینههام یکم بیشتر مکث کرد. وقتی به نافم رسید یه نفس عمیق کشیدم. هم قلقلکم میومد هم یه خنکی ملایم رو بدنم حس میکردم. وقتی زبونش رو کشید رو کُسم طاقت نیاوردم و یه آه عمیق کشیدم. با ولع شروع کرد به خوردن کُسم و همزمان انگشتاش روی نوک سینههام به حالت دورانی میچرخید. صدای آه و نالههام بلند شده بود. کمکم حس کردم کل بدنم داره شل میشه. نبضِ کُسم رو تو تمام بدنم حس میکردم. نفسام تند شده بود و داشتم میلرزیدم. از لذت لبام رو گاز میگرفتم و سر سامان رو بیشتر روی کُسم فشار میدادم. تا اینکه سرش رو بلند کرد. صورتش سرخ شده بود. زبونش رو کشید رو لباش و همینطور که نگاهش به مهرداد بود گفت:«اوووم کُست خیلی شیرینه عزیزم.»
بعد از روم بلند شد و شروع کرد به درآوردن لباساش. دکمههای بلوزش رو با آرامش باز کرد. ناخودآگاه داشتم به کیرش نگاه میکردم. با لبخند گفت:«توام منتظرشی نه؟»
سرم رو برگردوندم و نگاهم رو ازش گرفتم. مهرداد همش داشت بهش اشاره میکرد، سامان چسب دهنش رو باز کرد و گفت:«چیه؟»
مهرداد ملتمسانه گفت:«سامی من گُه خوردم فرزانه رو کردم. تورو خدا با شیدا کاری نداشته باش.»
تا حالا مهرداد رو اینطوری ندیده بودم. از اینکه داشت عذاب میکشید خوشم میومد. سامان گفت:«اون موقع که گُه رو گذاشته بودی تو بشقاب و داشتی میخوردی باید فکر اینجا رم میکردی. قانونش اینه چشم در برابر چشم!»
یاد فیلم جان ویک افتادم. مهرداد گفت:«من که به فرزانه تجاوز نکردم. اون خودش اومد آویزون من شد.»
سامان گفت:«منم شیدا رو اذیت نمیکنم. خودش دوست داره با من بخوابه. مگه نه شیدا؟»
روم رو ازش برگردوندم و گفتم:«گمشو بابا.»
سامان گفت:«بفرما دیدی؟»
مهرداد که دید عجز و ناله کردن فایدهای نداره، به یه روش دیگه سعی کرد بره رو مخ سامان گفت:«میدونی داستان من و فرزانه چی بود؟ فرزانه یه روز من رو کشید کنار و گفت کیر سامان خیلی کوتاهه نمیتونه ارضام کنه.»
برخلاف انتظارم سامان اصلا عصبانی نشد. با خونسردی گفت:«بذار ببینم شیدام همین حرفا رو در موردم میزنه؟ نگاه کن ببین خوب میکنمش یا نه.»
مهرداد که دید هیچ جوری حریف سامان نیست دوباره شروع کرد به فحش دادن:«کُسکشِ بیناموس! دوست دخترتو گاییدم! خارتو گاییدم! مادرتو گا… اوووومم»
سامان دوباره چسب رو روی دهنش محکم کرد و گفت:«فرزانه دیگه به کیرمم نیست.»
وقتی شلوار و شرتش رو درآورد، بازم نگاهم چرخید سمت کیرش. یه کیر نیمه شق شدهی کلفت. یکم از مال مهرداد کوتاهتر بود ولی قطعا کلفتتر بود. سامان گفت:«از دست این مهرداد انقدر حرف میزنه نمیذاره آدم درست تمرکز کنه. خب عزیزم! کجا بودیم؟ آهان! یادم اومد.»
دستش رو کشید رو کیرش و گفت:«میخوای یکم کمک کنی؟»
با اخم گفتم:«نه!»
گفت:«باشه اشکالی نداره. الان خودم یه وِرد میخونم درست میشه. یا مُشَققَ الکیرِ والبیضا، شق کن کیرنا اندر این اوضاع!»
از کاراش خندهم گرفته بود. گفت:«بیا دیدی گفتم درستش میکنم؟»
هنوز بعد از اون ارگاسم طولانی به خودم نیومده بودم که خودش رو وسط پاهام جا کرد و بی معطلی کیرش رو هُل داد تو. کُسم انقدر شل و خیس بود که هیچ مقاومتی نکردم ولی وقتی کیرش کل حجم واژنم رو پر کرد از کلفتیش یه آه بلند کشیدم.«آاااااه…»
گفت:«جووون چقدر تنگه! مهرداد مگه زنت رو نمیکُنی که کُسش انقدر بکر و کیر ندیدهست؟»
قیافهی مهرداد واقعا دیدنی بود. سعی می کرد یه چیزایی بگه که واضح نبود ولی میفهمیدم داره به سامان فحش میده و تهدیدش میکنه. جز این کاری ازش بر نیومد. سامان ول کن نبود دوباره گفت:«حیف نیست همچین زنی رو گذاشتی میری فرزانه رو میکنی؟»
دلم نمیخواست سامان با مهرداد حرف بزنه. دلم میخواست با اون صدای جذابش تو گوش من حرفای سکسی بزنه.
نفسای گرمش میخورد به گردنم و خوشم میومد. بعد از چند دقیقه بلند شد و پوزیشنش رو عوض کرد. من رو روی تخت چرخوند. دستش رو انداخت زیر شکمم و باسنم رو کشید سمت خودش. موهام رو از پشت جمع کرد تو دستاش و گفت:«موهاتو تازه رنگ کردی؟ خیلی بهت میاد عزیزم.»
وقتی یهو کیرش رو از پشت کرد تو کُسم گفتم:«آااخ…یواشتر وحشی…»
تند تند شروع کرد به تلمبه زدن و گفت:«وحشی دوست داری نه؟»
بعد یه اسپک زد رو کونم. واقعا داشتم از کاراش لذت میبردم. دوست داشتم ازش بپرسم از کجا میدونی من وحشی دوست دارم؟ چطوری انقدر بلدی دیوونهم کنی؟ پس چرا مهرداد بلد نیست؟» ولی حرفی نزدم فقط دوباره صدای نالههام بلند شد. از پشت لالهی گوشم رو بین لباش فشار میداد و گاهی یه جووون توی گوشم میگفت که خیلی کیف میکردم. کمکم حرکاتش داشت خشنتر میشد. یه دستش رو از پشت گذاشت روی کمرم و دست دیگهش رو روی گردنم. فشارم داد و صورتم چسبید به تخت. هنوزم باسنم رو همون حالت نگه داشته بود و داشت تند تند کیرش رو عقب و جلو میکرد. گفتم:«آاااااه… سامی… یواشتر داری جرم میدی…»
با این حرفم انگار بنزین رو آتیشش ریختم. نفس نفس زنون گفت:«دوست داری جرت بدم آره؟»
دوست داشتم داد بزنم و بگم:« آره! کُسمو جر بده! تندتر بکن!» ولی انگار خودش حرفام رو میخوند. صدای آه و نالهی من با صدای ضربههای ریتمیک سامان قاطی شده بود. نگاهم افتاد به مهرداد که با چشمای خمار داشت به من و سامان نگاه میکرد. شاید اونم تحریک شده بود. چقدر موقع جق زدن تصور کرده بودم که با هم تریسام زدیم و دارم همزمان به جفتشون میدم. فانتزیِ تخمی! کمکم سامان حرکتش رو متوقف کرد و میخواست کیرش رو بیرون بکشه که گفتم:«چیکار میکنی سامی؟… درش نیار… ادامه بده…»
گفت:«دیگه نمیتونم آبم داره میاد.»
دوباره با التماس گفتم:«… من هنوز ارضا نشدم تو رو خدا یکم دیگه بُکن…»
کیرش رو تو همون حالت نگه داشت. انگشتش رو با آبِ خود کُسم خیس کرد و دوباره شروع کرد به مالیدن کلیتوریسم. همش نفسای عمیق میکشید و معلوم بود داره خودش رو کنترل می کنه. گفتم:«بیشتر از اینا روت حساب میکردم.»
همینطوری که تند تند با دستش کُسم رو میمالید گفت:«تقصیر من نیست. کُست خیلی تنگه. اگه میدونستم انقدر هاتی با خودم اسپری تاخیری میاوردم.»
گفتم:«آااااه…آااخ…آره بکن…همینطوری ادامه بده.»
حشرش حسابی زده بود بالا و به زور خودش رو نگه داشته بود. گفت:«چته؟ میخوای ازم حامله شی؟»
گفتم:«آااااه… خفه شو سامی… فقط بُکن.»
یه کلمه گفت:«چشم!»
چند ثانیه بعد گفت:«میشه آبمو بریزم توش؟»
با تحکم گفتم:«نه!»
صداش میلرزید. کیرش رو اصلا تکون نمیداد. خودم شروع کردم به عقب و جلو کردنِ باسنم. محکم کمرم رو گرفت وگفت:«نکن لامصب! حالم بده.»
خوشم میومد کرم بریزم و اذیتش کنم. یه جوری بلند بلند از ته دلم آه میکشیدم که بیشتر تحریک شه. دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت:«هیس! کل ساختمون فهمیدن من دارم بهت تجاوز میکنم.»
دوباره حس میکردم دارم داغ میشم. نوک سینههام سفت شده بود و کُسم با یه ریتم ملایم منقبض میشد و لذتش رو تو کل وجودم حس میکردم.یه جوری بی اختیار شده بودم که حس میکردم الانه که روی تخت ادرار کنم. روتختی رو محکم چنگ میزدم و به خودم میپیچیدم. تا حالا همچین حسی رو موقع سکس تجربه نکرده بودم. سامان یکم مکث کرد و گفت:«آاخ مُردم شیدا…»
به زور کیرش رو از توی کُسِ منقبض شدهی من کشید بیرون و با چندتا آهِ مردونهی پر شهوت آبش رو پاشید رو کمر و باسنم. آبش کل پشتم رو خیس کرد. سرش رو گذاشت روی کتفم و چند دقیقه همینطوری موند. مهردادم دیگه تقلا نمیکرد. بیحس شده بود. انگار اونم مثل من و سامان ارضا شده بود و جون تکون خوردن نداشت. زمان از حرکت ایستاده بود. منم دلم نمیخواست از جام بلند شم. بدنم شل شده بود و دلم میخواست تا ابد تو همون حالت باقی بمونم. سامان وقتی یکم نفس تازه کرد از جاش بلند شد. جعبهی دستمال کاغذی رو برداشت و چند تا دستمال بیرون کشید. آبش رو از روی کمر و باسنم تمیز کرد. سرش رو آروم آورد جلو و گفت:«خوبی شیدا؟»
سرم به نشونهی مثبت تکون دادم. گونهم رو بوس کرد و گفت:«مرسی عزیزم خیلی حال داد.»
بعد چند تا بوسهی ریز روی شونم زد.با خودم گفتم:«کی یادت داده انقدر جنتلمن باشی؟ چرا مهرداد هیچ وقت این کارا رو نمیکنه؟»
به مهرداد نگاه کرد و با کنایه گفت:«از اینکه ما رو تماشا کردید سپاسگذاریم. راستی بابت زنتم خیلی ممنون. واقعا فوقالعادهست. خیلی هاته! کُسش محشره! سینههاشم که دیگه تعریف نمیخواد. فقط تنها ایرادی که میتونم ازش بگیرم اینه که یکم بداخلاقه، یکمم رئیس بازی در میاره.»
مهرداد داشت با حرص نگاهش میکرد که لباساش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون. به زور از جام بلند شدم. مهرداد با سرش اشاره کرد که دست و پاش رو باز کنم ولی اهمیتی ندادم. از توی کمد حولهی پالتوایم رو برداشتم و تنم کردم. از اتاق اومدم بیرون. سامان روی کاناپه نشسته بود و داشت با آرامش لباساش رو میپوشید. دست به سینه روبهروش وایسادم. یه نگاه بهم انداخت و بعد دوباره به کارش ادامه داد. با اخم گفتم:«انتقامت رو گرفتی؟ الان حالت خوبه؟»
گفت:«خیلی انتقام لذت بخشی بود. آره الان قشنگ حس میکنم سبک شدم.»
گفتم:«ما این همه مدت با هم دوست بودیم. رفت و آمد خانوادگی داشتیم و به هم احترام میذاشتیم. این درست بود که بهم تجاوز کنی؟»
تو چشمام نگاه کرد و گفت:«من بهت تجاوز نکردم. ما با هم سکس کردیم.»
گفتم:«تومیخوای گناهت رو توجیه کنی که عذاب وجدان نگیری ولی واقعیت اینه که تو برای انتقام گرفتن از مهرداد به من تجاوز کردی.»
پاشد و وایساد. انقدر قد بلند بود که داشتم از پایین بهش نگاه میکردم. گفت:«درسته که من میخواستم از مهرداد انتقام بگیرم ولی این همهی ماجرا نیست. من همیشه ازت خوشم میومد و آرزوم بود یه روز بکنمت. میدونم توام از من خوشت میاد، هر چند به روی خودت نمیاری. تمام سعیمم کردم که امروز بهت خوش بگذره و اذیت نشی. سعی کردم کاری کنم که بیتوجهیای مهرداد رو بشوره ببره. قبول کن جفتمون بهش نیاز داشتیم.»
طلبکارانه گفتم:«خواستهها و تمایلات خودت رو گردن من ننداز! چون باهام خوب رفتار کردی دلیل نمیشه اسم کارت عوض بشه. تو محترمانه بهم تجاوز کردی.»
گفت:«آخه حالم خراب میشد وقتی موقع تجاوز بهم میگفتی سامی کیرتو از توش در نیار و ادامه بده. یه جوری بهم چسبیده بودی و التماسم میکردی بُکنمت که دلم نمیومد بهت تجاوز نکنم.»
تاکیدش روی کلمهی تجاوز بود. با اخم فقط نگاهش کردم. گفت:«دفعهی دیگه که خواستم بهت تجاوز کنم اسپری تأخیری میزنم.»
از حرص لبام رو روی هم فشار دادم. گفت:«اسپری دوست نداری؟ باشه کاندوم تاخیری چطور؟»
داشت خندهم میگرفت ولی به زور خودم رو کنترل کردم. با یه لحن تهدید آمیز گفتم:«دفعهی دیگهای در کار نیست.»
دستش رو به علامت تسلیم آورد بالا گفت:«باشه! حالا که اینقدر اصرار داری بهت تجاوز کردم، قبول! ولی اگه انتظار داری به خاطر این کار ازت عذرخواهی کنم این کار رو نمیکنم. اصلا از کارم پشیمون نیستم. انقدر حال داد که اگه برگردم عقب بازم بهت تجاوز میکنم. میتونم صد بار دیگهام بهت تجاوز کنم.»
دوباره زورم رو جمع کردم کف دستم یه سیلی محکم بهش زدم. دستش رو کشید رو صورتش و گفت:«تو امروز خیلی منو کتک زدی!»
گفتم:«اصلا از کارم پشیمون نیستم. بازم میزنم. میتونم صد بار دیگهام بزنمت.»
فکر کنم از حاضر جوابیم خوشش اومد. خندید و دندونای سفید و یک دستش رو به نمایش گذاشت. گفت:«جوون! همین وحشی بازیات دوست دارم.»
بعد دست کرد تو جیب شلوارش و یه برگهی کاغذ تا شده بیرون آورد. دادش دست من و گفت:«این لیست طلبکاران مهرداده. مبلغ بدهی و شماره تلفنشون رو هم برات نوشتم. اگه خواستی میتونی انتخاب کنی با مهرداد همدست نباشی.»
یه نگاه به اون لیست بلند و بالا انداختم. اسم سامانم توشون بود. سامان رفت سمت در و همینطور که داشت جلوی آینه یقهی بلوزش رو مرتب میکرد، گفت:«من مثل مهرداد نیستم که برم خودم رو قایم کنم. آدرسم رو که بلدی، شمارهمم همیشه در دسترسه. اگه دوست داشتی یه شب بیا در مورد تجاوز امروز با هم حرف بزنیم.»
چشمم بهش بود و حرفی نمیزدم. از اعتمادبهنفسش خوشم میومد. انگار مطمئن بود قلب من رو تصرف کرده. کفشاش رو پوشید؛ یه چشمک بهم زد و از در رفت بیرون.
یه آه کشیدم و برگشتم تو اتاق پیش مهرداد. روی تخت نشستم. پا روی پا انداختم و طلبکارانه گفتم:«چرا من باید تاوان خطاهای تو رو پس بدم؟ امروز دوستت به من تجاوز کرد فقط به خاطر اینکه تو به داشتههای خودت قانع نبودی.»
داشت سرش رو تکون میداد و اشاره میکرد بازش کنم. چسب رو محکم از رو دهنش کندم و گفتم:«چیه؟ چی داری بگی؟»
یه نفس عمیق کشید و گفت:«شیدا من متاسفم! غلط کردم. اون کثافت حق نداشت به تو دست بزنه. قول میدم حق اون دیوثِ عوضی رو بزارم کف دستش.»
گفتم:«خیلی پررویی! چرا تو حق داشتی به دوست دخترش دست بزنی؟ سامان حداقل انقدر مَرده که جلوی چشم تو کارش رو کرد ولی تو انقدر نامردی که قایمکی دوست دخترش رو میکردی. تُف تو روت.»
مهرداد با التماس گفت:«بیا دست و پام رو باز کن شیدا. قول میدم برات جبران کنم. تو دبی یه برج برات میخرم. یه کاری میکنم مثل ملکهها زندگی کنی.»
گفتم:«من داشتم مثل ملکهها زندگی میکردم. با همهی کم و کاستی اتم میساختم. حیف شد! خرابش کردی مهرداد. دیگه این زندگیِ تخمی رو نمیخوام.»
مهرداد گفت:«شیدا! بهم فرصت بده. بخدا من بدون تو نمیتونم. تو همهی زندگیِ منی.»
از جام بلند شدم. کلید گاوصندوق رو از گردنش باز کردم. انداختمش تو قفل و رمز رو وارد کردم. میخواستم بهش نشون بدم همهی زندگیش چیه. داشت با چشمای از حدقه بیرون زده به کارم نگاه میکرد که در گاوصندوق تقّی صدا داد و باز شد. بستههای اسکناس صد دلاری رو خیلی مرتب مثل آجر روی هم چیده بود. همهشون رو دونه دونه از تو گاوصندوق ریختم بیرون. با تعجب گفت:«داری چیکار میکنی؟»
گفتم:«مگه نمیگی میخوای جبران کنی؟ این بهترین فرصت برای جبرانه. میخوام پول طلبکاران رو بهشون پس بدم. اینجوری دیگه مجبور نیستی همش قایم بشی.»
آب دهنش رو به زور قورت داد و همینطور که چشمش به پولا بود گفت:«دیوونه شدی؟ این پولا آیندهمونه! زندگیمونه! تو حق نداری به بادشون بدی!»
گفتم:«فکر میکردم گفتی زندگیت منم.»
با التماس گفت:«شیدا جون هر کی که دوست داری، از خر شیطون بیا پایین. میفهمم! تو الان عصبانی هستی. به خاطر بلفی ناراحتی. حس میکنی بهت بیاحترامی شده. حقم داری. ولی درست فکر کن. یه کاری نکن که جفتمون پشیمون بشیم.»
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:«عه! بلفی! یادم رفته بود که اونم تو کُشتی!»
کشوی میزا رو باز میکردم و دنبال خودکار میگشتم. یادم افتاد مهرداد همیشه تو جیب بلوزش خودکار داره. درست روی اون قسمتی که جیب لباسش بود، سلفون رو به زور اندازه ی یه انگشت با ناخنم پاره کردم و خودکارش رو از جیبش برداشتم.گفتم:«آهان! اینجاست. چقدرم خوشگل و باکلاس.»
با چشمای نگران همهی حرکاتم رو دنبال میکرد. گفت:«داری چه غلطی میکنی؟»
با خونسردی از روی لیستی که سامان بهم داده بود مبلغ بدهی ها رو جدا میکردم و میچیدم روی تخت. بعد اسامی رو روی یه تیکه کاغذ مینوشتم و میذاشتم روی پولا. سهم سامان رو جدا گذاشتم توی کیفم که خودم براش ببرم. از پولای باقی مونده اون مبلغی که مربوط به نصف پول خونه بود رو برداشتم و ریختم تو چمدونم. سرویس طلام رو هم برداشتم و مابقی پولا رو برگردوندم تو گاوصندوق. گفتم:«اینم سهم توئه. هر چند تو هیچ وقت به سهم خودت قانع نیستی.»
یه جوری با حسرت به پولای روی تخت نگاه میکرد انگار داره به بچههای مُردهش نگاه میکنه. با ناباوری گفت:«شیدا! تو رو خدا این مسخره بازی رو تمومش کن.»
گوشی موبایلش رو برداشتم و گرفتم جلوی صورتش. قفل موبایل باز شد. دونه دونه به شمارههای توی لیست پیام دادم و نوشتم:«ضمن عذرخواهی از تأخیر در پرداخت بدهی لطفا برای دریافت پول خود تشریف بیارین به این آدرس… و زیرش هم نوشتم: ارادتمند شما مهرداد ثابتی.»
مهرداد که از عصبانیت سرخ شده بود داد زد:«دیوونهی روانی! زنیکهی کلهخر! میگم نکن! بدبختمون کردی! بیچاره مون کردی!»
به حال گریه افتاده بود ولی اصلا برام اهمیتی نداشت. آخرین پیام رو هم فرستادم و گفتم:« قسمت این بود که راه من و تو اینجا از هم جدا بشه عزیزم. سعی کن بعد از این آدم خوبی باشی.»
با بغض گفت:«اینجوریه آره؟»
گفتم:«متأسفانه!»
لباسام رو با آرامش عوض کردم. دوباره با التماس گفت:« میخوای منو همینجوری اینجا ولم کنی؟»
گفتم:«نگران نباش! آدرست رو برای خیلیا فرستادم. نهایتا تا یه ساعت دیگه پیدات میکنن و نجاتت میدن.»
گفت:«تو رو خدا بازم کن شیدا باید برم دستشویی!»
یه پوزخند زدم و گفتم:«آخرین تلاشهای نافرجام برای نجات عزیزترین موجود زندگیت یعنی پوووول!»
دستم رو کشیدم روی صورتش و با یه لحن پر هیجان گفتم:«راستی بزار یه اعترافی بکنم. امروز لذت بخشترین سکس زندگیم رو تجربه کردم. حسی که هیچ وقت با تو نداشتم. ولی به هر حال تو سه سالِ تمام شریک زندگیم بودی. کاش دلم برات تنگ نشه!»
خم شدم یه بوسهی داغ و طولانی از لباش گرفتم. به چشماش خیره شده بودم. با یه لحنِ خسته که پشیمونی توش موج میزد گفت:«دوستت دارم شیدا! تو رو خدا نرو.»
یه قیافهی ناراحت به خودم گرفتم و گفتم:«آخیییی! نازی!»
بعد چسب پنج سانتی رو روی دهنش محکم کردم. مثل یه قاتل خونسرد شده بودم. از خودم خوشم میومد. چمدون و کیف دستیم رو برداشتم و گفتم:«گوشهی در رو برای مهمونات باز میذارم یادت نره ازشون عذرخواهی کنی.»
دوباره توی چشمای قرمزش نگاه کردم و گفتم:«خداحافظ عزیزم.»
گوشی موبایلم زنگ خورد. به شماره نگاه کردم سامان بود. رد دادم ولی دوباره زنگ زد. دوباره رد دادم. یه پیامک برام فرستاد:«جواب بده باید باهات حرف بزنم شیدا. خیلی مهمه.»
سامان نزدیکترین دوست مهرداد بود و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم ولی از وقتی نتونسته بودیم قرضمون رو بهش بدیم، مهرداد خودش رو از اونم قایم کرده بود. وقتی دوباره زنگ زد گوشی رو برداشتم. سامان صدای قشنگی داشت. یه صدای جذاب مردانه که همیشه روش کراش بودم. «سلام چه عجب!»
با بیحوصلگی گفتم:« علیک سلام! قبلا گفتم ولی بازم تکرار میکنم، حساب و کتابای تو و مهرداد ربطی به من نداره. خودتون مشکلتون رو حل کنین.»
گفت:«چیزی که میخوام بگم ربطی به حساب و کتاب نداره. من از خیر همه چی گذشتم ولی مهرداد داره به جفتمون خیانت میکنه شیدا. متوجهی چی میگم؟»
با یه لحن جدی گفتم:«حق نداری پشت سر مهرداد حرف بزنی هر حرفی داری جلو خودش بگو.»
با اطمینان گفت:« منم همینو میخوام. بگو کجایین تا خودم بیام پیشتون. با مدرک بهت ثابت میکنم که دروغ نمیگم.»
گفتم:« شرمنده من نمیتونم بهت آدرس بدم.»
با صدای بلند گفت:«شیدا!چرا به حرفم گوش نمیدی؟ چرا عین کپک سرت رو کردی زیر برف و هیچی رو نمیبینی؟»
گفتم:«خداحافظ سامی.»
انگار از جواب های سربالا عصبانی شده بود. با یه لحن تند گفت:«به درک! تو آدرس نده. من خودم میام پیداتون میکنم ولی اون موقع جفت تون پشیمون میشین.»
گوشی رو قطع کرد. زیر لب با خودم گفتم:«بیا پیدامون کن عزیزم. منتظرتم.»
خیلی وقت بود خودمم به مهرداد شک داشتم ولی نمیخواستم جلوی سامان جوری وانمود کنم که با مهرداد مشکلی دارم. یادم افتاد که اون روز سومین سالگرد ازدواجم با مهرداده. چون حوصله نداشتم برم خرید از اسنپ فود غذا و کیک سفارش دادم. شب که شد میز غذا رو با سلیقه چیدم و وسطش دو تا شمع روشن کردم.
خیلی وقت بود با مهرداد سکس نداشتم و خیلی حشری بودم. هر چند موقع سکسم توجهی نمیکرد ارضا میشم یا نه. اوایل ازدواجمون خیلی حواسش به من بود ولی مدت زیادی بود اینطوری شده بود و دلیلش رو نمیدونستم. سکسی ترین لباس خوابم رو پوشیدم. یه آرایش غلیظ کردم .سگم بلفی جلوی پام خوابش برده بود. شب حدود ساعت 12 بود که کلید توی قفل چرخید و مهرداد در حالیکه چشماش خمار بود و بوی عطر و سیگارش با هم قاطی شده بود اومد تو خونه. یه نگاه به میز غذا با غذا های یخ کرده و شمعای نیمه سوختهی خاموش انداخت و بعد به من نگاه کرد. گفت:«تو این اوضاع اقتصادی کمتر بریز و بپاش کن.»
از حرفش حرصم گرفت. همینطور که روی صندلی نشسته بودم با صدای گرفته و لحن طلبکارانه گفتم:«سلام! خوش برگشتین! صفا آوردین!»
یه چیزی توی دستش بود که سعی میکرد زیر کُتش قایمش کنه. با خونسردی گفت:« تو چرا تا الان بیدار موندی؟ خب شام میخوردی میخوابیدی.»
از جام که بلند شدم، یه قدم رفت عقب. اخمام توهم بود. گفتم:«شب سالگرد ازدواجمون منتظر بودم اعلیحضرت تشریف بیارن باهم شام بخوریم. یکم گپ بزنیم. ازش بپرسم این خونهی آشغالِ لعنتی چیه که من رو برداشتی آوردی توش و اینجا تنها ول کردی؟ ولی متاسفانه نه به موقع تشریف آوردی نه اون گوشیِ صاب مرده رو جواب دادی. میشه بگی کدوم گوری بودی؟»
یه نگاه به سرتا پام انداخت ولی انگار اصلا تحریک نشد. خیلی بیتفاوت بود. یه لحن طلبکارانه به خودش گرفت و گفت:«من ِ بدبخت رو بگو که خروسخون باید از خونه بزنم بیرون، دنبال کارای رفتنمون به دبی باشم. مثل دزدا خودم رو از دست هزار نفر قایم کنم. بوق سگ با خستگی برسم خونه و زنم با اخم و تخم جلوم وایسه سین جیمم کنه.»
تو چشمام نگاه نمیکرد. فوری رفت تو اتاق خواب. دنبالش رفتم. کفش پاشنه بلند پام بود و روی سرامیکا تق تق صدا میداد. روی تخت با یه پوزیشن سکسی لم دادم و با یه لحن نرمتر گفتم:«سین جیمت نمیکنم عزیزم فقط پرسیدم کدوم گوری بودی همین.»
اصلا بهم نگاه نمیکرد. کلید گاوصندوقش که همیشه آویزون گردنش بود رو در آورد. چند تا دکمه رو تندتند زد که من نبینم ولی من حافظهی تصویریم عالیه همهش تو ذهنم نقش بست. چند بسته دلار رو هل داد توی گاوصندوق و درش رو بست. چشمام رو تنگ کردم و پرسیدم:« این همه پول رو از کجا آوردی؟»
داشت سعی میکرد بپیچونه. گفت:«با بدبختی جور کردم. خرج سفرمونه. دیگه هیچی نپرس که سرم خیلی درد میکنه.»
گفتم:«هیچ تغییری تو من حس نمیکنی؟»
یکم سر تا پام رو نگاه کرد و گفت:«پات چرا کبود شده؟»
یه نگاه به رون پام انداختم و گفتم:«نمیدونم فکر کنم تو اثاثکشی اینطوری شده.همین؟ فقط کبودیِ پام مهم بود؟»
چشماش رو تنگ کرد و گفت:«یکمم آرایش کردی.»
با همون لباسا دراز کشید روی تخت و ساعد دستش رو گذاشت روی پیشونیش. چرخیدم سمتش. با انگشتام یکم موهاش رو چنگ زدم و با یه لحن دلبرانه گفتم:«وقتی خستهای جذابتری.»
دستم رو بردم روی کیرش و از روی شلوار یکم مالیدمش. فورا به خودش اومد و دستم رو گرفت. گفتم:«نمیخوای امشب که سالگرد ازدواجمونه، توی این دخمهی کوچیک منو بُکنی؟»
بدون اینکه تکونی به خودش بده خیلی آروم گفت:«خیلی خستهام شیدا.»
دیگه طاقت نیاوردم و با عصبانیت از جام پریدم. داد زدم:«کدوم جندهای رو میکنی که دیگه رغبت نمیکنی حتی به من نگاه کنی؟»
طلبکارانه گفت:«این حرفا چیه میزنی؟ خجالت بکش.»
هلش دادم و گفتم:«پاشو این لباسای کثیفتو از تنت در بیار. بلند شو ببینم.»
با کلافگی از جاش بلند شد. موهاش پریشون شده بود. با اینکه چهل سالش رو رد کرده بود ولی هنوز چیزی از جذابیتش کم نشده بود. در کل مرد خوبی بود فقط یکم خسیس و پولکی بود،یکم سرد مزاج بود، اخلاقش یکم تخمی بود و یکمم… اَه چی دارم میگم! از بیتوجهیاش خسته شده بودم. با کلافگی گفت:«چته دیوونه؟ میگم خستهام سردرد دارم.»
گفتم:« به جهنم! کمتر جنده بکن که خسته نشی. بعدشم کمتر سیگار بکش و زهرماری کوفت کن که سردرد نگیری.»
بالش و پتو رو انداختم جلوش و گفتم:«بوی گند میدی! برو روی کاناپه بخواب.»
با حرص بالش و پتو رو از روی زمین برداشت و رفت تو پذیرایی. بلفی که قبل از اومدن مهرداد خواب بود حالا بیدار شده بود و دوباره داشت پارس میکرد. مهرداد داد زد:«خفه خون بگیر حیوون. مامانت تو اتاق خوابیده برو پیش اون!»
ولی بلفی همچنان پارس میکرد. مهرداد دوباره داد زد:«شیدا! بیا این توله سگ رو آرومش کن.»
اهمیتی ندادم. انقدر از دستش عصبی بودم که بغض کرده بودم ولی نمیتونستم گریه کنم. احساس خفگی میکردم. موهام رو رنگ کرده بودم. این همه آرایش کرده بودم، لباسای سکسی پوشیده بودم ولی اصلا به روم نیاورد. انگار نه انگار! بلند شدم و دو تا قرص خواب خوردم. مهرداد همچنان با بلفی درگیر بود. نمیدونم چقدر طول کشید ولی پلکام سنگین شده بود. چشمام رو بستم و بعدش دیگه صدای بلفی نمیومد.
صبح که از خواب بیدار شدم، بلافاصله نگاهم سمت ساعت چرخید. همیشه بلفی صبح زود بیدار میشد و از خواب بیدارم میکرد. با نگرانی از تخت بلند شدم و صدا زدم:« بلفی! عروسکم کجایی؟»
بلفی کنار ستون انگار خواب بود. وقتی بهش نزدیک شدم متوجه شدم روی گچ ستون جای چنگالهاش نقش بسته. پوزهش با چسب نواری بسته شده. روی زانوهام نشستم و با ناباوری تکونش دادم:«بلفی! بلفی عزیزم!»
با صدای من مهرداد که روی کاناپه خوابیده بود، از جاش پرید. با گریه داد زدم:«چیکارش کردی مهرداد؟ تو بلفی رو کشتی!»
خوابالو از جاش بلند شد و درحالیکه چشماش رو میمالید گفت:«مگه چی شده؟»
در حالیکه صورتم توی اشکایی که میریختم گم شده بود گفتم:«دیگه چی میخواستی بشه؟ سگمو کشتی! بلفی رو کشتی خودخواهِ عوضی! چرا دهنش رو چسب زدی؟»
با کلافگی سرش رو خاروند و گفت:«از بس پارس میکرد لامصب! من که بهت گفتم بیا جمعش کن خودت نیومدی! منم دیدم ساکت نمیشه با چسب پوزش رو بستم. ولی چک کردم راه نفس کشیدن داشت.»
با حرص و نفرت بهش نگاه کردم و گفتم:«تو عمدا سگمو کُشتی!»
با بی خیالی رد شد و رفت تو آشپزخونه. همینطور که داشت کتری رو پر آب میکرد که چایی دم کنه گفت:«یکی دیگه واست میخرم. سگ سگه دیگه! عین همینو واست پیدا میکنم.»
همینطور که جنازه ی بلفی رو بغل کرده بودم و با حرص گریه میکردم گفتم:«معلومه که برای تو فرقی نداره! از نظر تو سگ سگه! آدمم آدمه! این نشد یکی دیگه! تو اصلا قلب نداری! احساس نداری! اصلا آدم نیستی.»
با اخم گفت:«دیگه شلوغش نکن. اتفاقیه که افتاده. میگی چیکار کنم الان؟»
زجه زنان گفتم:«باید دفنش کنیم.»
با کمال پررویی بدون اینکه احساس من براش اهمیتی داشته باشه با یه لحن مسخره گفت:«میخوای برم تو بهشت زهرا براش قطعه بخرم؟»
سکوت کردم ولی همون لحظه داشتم توی دلم برای خودش قبر میکندم و دفنش میکردم. شنیدین که میگن وای به روزی که کسی توی قلب یه زن بمیره؟ دیگه هیچ رحم و مروتی شامل حالش نمیشه. مهرداد اون روز توی قلب من مُرد و من روش خاک ریختم.
اشکام رو پاک کردم. یه کارتن خالی که روش نوشته بود وسایل شکستنی آشپزخونه و از اثاثکشیِ چند روز پیش باقی مونده بود رو برداشتم. جنازهی بلفیِ عزیزم رو توش گذاشتم و با چسب محکمش کردم. رفتم دستشویی و توی آینه نگاه کردم. ریمل زیر چشمام شُره کرده بود و کل گونههام سیاه بود. صورتم رو کاملا شستم و بیرون اومدم. داشتم لباس عوض میکردم که مهرداد پرسید:«کجا میری؟»
جوابی ندادم. کارتن رو از روی زمین برداشتم و از خونه بیرون رفتم. داشتم کفش میپوشیدم که دنبالم اومد و گفت:« با توام شیدا پرسیدم کجا میری؟»
با خونسردی تو چشماش نگاه کردم و یک کلمه گفتم:«قبرستون!»
بیمعطلی از پلهها پایین رفتم. یه اسنپ گرفتم و رفتم جادهی بهشت زهرا. اطراف جاده یه جایی بلفی رو دفن کردم و دوباره با اسنپ برگشتم خونه.وقتی داشتم دنبال کلیدم میگشتم، در خودبخود باز شد. با تردید کفشام رو در آوردم. همون جلوی در چشمم افتاد به سامان. با یه قیافهی پیروزمندانه جلوم وایساده بود. گفت:«بهبه! سلام شیدا خانم. بیا تو که خوب موقعی رسیدی.»
به خودم اومدم و پرسیدم:«تو اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اینجا رو پیدا کردی؟»
گفت:«سوال خوبیه. دیشب مهرداد رو تعقیب کردم. میدونی از کجا؟ از خونهی دوست دخترم فرزانه تا اینجا. میخواستم همون موقع بیام تو ولی گفتم شب سالگرد ازدواجتون رو خراب نکنم و بگذارم صبح مزاحم بشم.»
داشتم با اخمای درهم کشیده و تردید به حرفای سامان گوش میدادم که یه صداهایی از تو اتاق خواب شنیدم. فورا دویدم سمت اتاق خواب. دیدم سامان، مهرداد رو مثل یه مومیایی با سلفونِ مخصوص اثاثکشی به صندلی بسته و یه چسب پنج سانتیم زده روی دهنش. سرو صورت مهرداد زخمی بود و معلوم بود یه دست کتک حسابی از سامان خورده. سامان پشت من اومد تو اتاق. برگشتم سمتش و گفتم:«این دیگه چه کاریه؟ برای چی بستیش؟»
گفت:«برای اینکه فرار نکنه. آخه امروز خیلی باهاش کار دارم.»
با اخم گفتم:«دیوونه شدی؟»
با خونسردی روبهروم وایساد و گفت:«اگه حرفام رو گوش میکردی دیروز میخواستم خیلی از واقعیتا رو بهت بگم. حالا نمیدونم از کجا شروع کنم. لباسات رو عوض کن. چرا نمیشینی؟»
همینطور که چشمم به مهرداد بود با اضطراب گفتم:«همینطوری راحتم.»
گفت:«چون گفتی پشت سر مهرداد حرف نزن و هرچی میخوای بگی تو روش بگو، گفتم حرفت رو زمین نندازم. نمیخوای ازش بپرسی دیشب تو خونهی دوست دختر من چیکار میکرد؟»
دوباره به مهرداد نگاه کردم که سرش رو پایین انداخته بود. سامان گفت:«خجالت نکش برو ازش بپرس. برو چسب دهنش رو باز کن تا بتونه بهت جواب بده.»
رفتم رو به روی مهرداد وایسادم و با حرص چسب روی دهنش رو کشیدم. شروع کرد به فحش دادن به سامان. چونهش رو گرفتم و گفتم:«اونو ولش کن. با من حرف بزن! دیشب خونهی فرزانه بودی؟»
یکم مِن و مِن کرد و گفت:«نه… یعنی آره… باهاش کار داشتم.»
سامان پوزخند زد. با حرص پرسیدم:«تو، تو خونهی دختر مردم چه کاری داشتی؟ اصلا بیخود کردی باهاش کار داشتی. پس دلیل خستگی دیشبت مشخص شد.دلیل بی توجهیات! دلیل غیب شدنات و دیر اومدنات!»
اشک تو چشمام جمع شده بود و از حرص میلرزیدم. کفشای پاشنه بلندم هنوز کنار تخت رو زمین بود. کفشام رو پام کردم و با پاشنه رفتم رو پاش. از درد داد کشید. دوباره عین بازجوها گفتم:«تو که کیر داری چرا منو نمیکُنی؟»
مهرداد میخواست حرف بزنه که سامان دوباره چسب روی دهنش رو محکم کرد. رو به من کرد و گفت:«تازه این همهی ماجرا نیست. این حیوون یه کارایی کرده که بهت بگم شاخ درمیاری.»
دوباره با شک به سامان نگاه کردم. سامان ادامه داد:«بهت گفته شرکتش ورشکست شده آره؟ کُس گفته! این آشغالِ کلاهبردار به اسم سرمایهگذاری تو شرکتش از کلی آدم پول گرفته و بعد فلنگو بسته. ازش بپرس پولا رو چیکار کرده.»
وقتی مکث کردم با اصرار گفت:«بپرس دیگه!»
دوباره با حرص چسب دهن مهرداد رو کندم و گفتم:«قضیه چیه؟»
مهرداد که صورتش کاملا سرخ شده بود با ناچاری گفت:«هر کاری کردم برای تضمین آیندهمون بود. با یه قرون دوزار اون شرکت به هیچجا نمیرسیدیم. باید ریسک میکردم. میفهمی؟»
با بغض گفتم:«نه! نمیفهمم! تو به من دروغ گفتی. گفتی ورشکست شدی و نمیتونی پول طلبکارا رو پس بدی. مجبورم کردی خونهای رو که نصفش به اسم خودم بود، بفروشم. تو سر منم کلاه گذاشتی. میخواستی منم بپیچونی و با فرزانه بری دُبی آره؟»
مهرداد گفت:«به جونِ شیدا نه! همهی پولا تو گاوصندوق. میخواستم به وقتش همه چیز رو بهت بگم.»
گفتم:« گند زدی! دیگه بهت اعتماد ندارم.»
دوباره با پاشنه رفتم رو پاش. از درد داد کشید. سامان دوباره با چسب دهنش رو بست. با حرص در حالیکه گریه میکردم، از اتاق اومدم بیرون. دلم نمیخواست دیگه ریختش رو ببینم. چند لحظه بعد سامانم دنبالم اومد. شال و مانتوم رو درآوردم و انداختم رو کاناپه. از توی کیفم یه سیگار بیرون آوردم و داشتم دنبال فندک میگشتم که سامان فندک خودش رو روشن کرد و گرفتش جلوی من. با یکم مکث سرم رو بردم جلو و یه پک به سیگار زدم. یه دود غلیظ تو هوا پخش شد. سامان به ظاهر داشت به سیگار کشیدنم نگاه میکرد ولی حس میکردم داره تمام هیکلم رو برانداز میکنه. گفتم:«چیه؟ افشاگری هاتو کردی. دیگه چی میخوای؟»
سامان یه پسر قد بلند با هیکل درشت و چهارشانه بود. قیافهی خیلی جذابیم داشت. همیشه هم رو خودش کراش بودم هم رو صداش ولی هیچ وقت زیادی بهش رو نمیدادم. نسبت بهش گارد داشتم. نمیخواستم بفهمه ازش خوشم میاد. با خونسردی به دیوار تکیه داده بود. گفت:«تو چی فکر میکنی؟»
گفتم:«میخوای از مهرداد انتقام بگیری؟»
گفت:«آفرین! آره! نه تنها انتقام خودمو، بلکه میخوام انتقام تورم ازش بگیرم. مگه نمیگی بهت بیتوجهی کرده؟»
ابرو بالا انداختم و گفتم:«هر کاری میکنی من رو قاطی بازی کثیف خودتون نکن.»
چند قدم بهم نزدیک شد و گفت:«تو همیشه تو این بازی کثیف بودی عزیزم. از همون روزی که به مهرداد بله رو گفتی و پا گذاشتی تو خونهش، از همون وقتی که قاطی کثافتکاریای مالیش شدی.»
گفتم:«ولی من از کاراش خبر نداشتم. نمیدونستم پول سهامداراش رو بالا کشیده. اگه میدونستم مطمئن باش اجازه نمیدادم این اتفاق بیفته.»
چشماش رو به نشونهی تایید یه بار باز و بسته کرد و گفت:«میدونم تو با اون حیوون فرق داری. تو همیشه از سرش زیادی بودی. بلفی با اون سگ بودنش به این مرتیکه شرف داره. »
قلادهی بلفی هنوز روی زمین مونده بود. چشماش رو تنگ کرد و پرسید:«راستی بلفی کو؟»
با بغض گفتم:«همین الان دفنش کردم و برگشتم.»
با یه قیافهی ناراحت گفت:«خیلی متاسفم شیدا. نمیخواستم ناراحتت کنم.»
دوباره چشمام پر اشک شد و گفتم:«اشکالی نداره.»
حداقل انقدر شعور داشت که مسخرهم نکنه. نزدیک تر اومد سرم رو فشار داد روی سینهش. گفت:«اگه میخوای یکم گریه کن.»
سرم رو از سینهش جدا کردم. اشکام رو پاک کردم و گفتم:«ممنون. حالم خوبه.»
سیگار رو از لای انگشتم گرفت. یه کام سنگین ازش گرفت و توی یکی از بشقاب هایی که روی میز بود خاموشش کرد. محو حرکاتش بودم که دستش رو دور کمرم حلقه کرد و اینبار لباش رو چسبوند رو لبام. با دستم هلش دادم و با اخم گفتم:«چیکار میکنی دیوونه؟»
این بار با خشونت بیشتری من رو به سمت خودش کشید و شروع کرد به لب گرفتن. لب پایینیم رو بین لباش گرفته بود و مک میزد. هم هیجان زده بودم و هم داشتم حشری میشدم ولی نمیخواستم تسلیم بشم. خودم رو به زور ازش جدا کردم. هر چی زور داشتم جمع کردم و یه سیلی محکم بهش زدم. گفتم:«مردای فرصتطلبِ کثیف! همه تون مثل همین. فقط واسه کردن دنبال سوراخ میگردین.»
دستش رو کشید رو صورتش و گفت:«نه اینجوریام نیست! سوراخ داریم تا سوراخ. بعدشم مردا همه مثل هم نیستن. باید عملا این رو برات ثابت کنم.»
این دفعه من رو چسبوند به دیوار. از روی تیشرت سینه هام رو مالید و نوکشون رو کشید. گفت:« اوووف خیلی منتظر این لحظه بودم.»
یکم مقاومت کردم و گفتم:«به من دست نزن عوضی!»
صدای مهرداد از تو اتاق میومد که داشت با تلاش پایههای صندلی رو تکون میداد ولی کاری از پیش نمیبرد.میخواست داد بزنه ولی صدا توی گلوش خفه میشد.
سامان تو چشمام نگاه کرد و گفت:«نگو که تو منتظر این لحظه نبودی که باور نمیکنم.»
هیچی نگفتم فقط چشمام رو بستم. بین دیوار و هیکل گندهی سامان گیر افتاده بودم. اعتراف میکنم که خوشم میومد بهم دست بزنه. از کاراش لذت میبردم. دستام رو با یه دست بالای سرم به دیوار چسبونده بود که مزاحم کارش نشم. با دست دیگهش چونهم رو بالا گرفت. وقتی داشت دوباره ازم لب میگرفت، منم ناخودآگاه همراهیش میکردم. تا اینکه مکث کرد و من همچنان داشتم لباش رو میخوردم. چشمام رو باز کردم. داشت با لبخند نگاهم میکرد.همینطور که به چشمام زل زده بود، خیلی نمایشی دو تا از انگشتاش رو کرد تو دهنش و خیسشون کرد. دستش رو برد توی شلوارم و شروع کرد به مالیدن کُسم. توی گوشم با صدای آروم گفت:«جووون چقدر خیس و داغه.»
یه نفس عمیق کشیدم. دست و پام شل شده بود. وقتی دید آروم شدم دستام رو ول کرد. تند تند تیشرتم رو از تنم در آورد. سینههام رو از روی سوتین لمس کرد ولی طاقت نیاورد و سریع بند سوتینم رو باز کرد. وقتی سینههام از توی اون سوتین سفت بیرون افتادن، چشماش برق زد. لبش رو گاز گرفت و بلافاصله سرش رو برد لای سینههام. نوکشون رو میخورد، لیس میزد، لای انگشتاش بازی میداد و من داشتم دیوونه میشدم. سریع دکمه ی شلوار جینم رو باز کرد. شلوار و شرتمم پایین کشید و همزمان که سینههام رو میخورد، دوباره انگشتش رفت لای کُسم. با اون صدای سکسی داشت توی گوشم زمزمه میکرد و قربون صدقهی کُسم میرفت. دیگه طاقت نیاوردم و شروع کردم به آه و ناله کردن:«آاااه… اوووم… آااه…
حالم خیلی بد بود. کُسم حسابی آب انداخته بود و خیسیش رو روی رونام حس میکردم. داشتم ارضا میشدم. با یه صدای لرزون گفتم:«آااه… بسه سامی… ولم کن.»
مهرداد که حس میکرد این طرف چه خبره داشت سکته میکرد. صدای تلاشهای بیهوده و دست و پا زدنش رو میشنیدم.
سامان یکم مکث کرد و با لبخند گفت:«واقعا بسه؟ لطفا جوری وانمود نکن که انگار دارم بهت تجاوز میکنم.»
خودم رو جمع و جور کردم و با اخم گفتم:«غیر از اینه؟ به زور اومدی توی خونهم. دست و پای شوهرم رو بستی و داری بهم تجاوز میکنی.»
انگار که چیز مهمی رو بهش یادآوری کرده باشم گفت:«آفرین! باید جلو چشم مهرداد بُکنمت اینطوری حالش بیشتره.»
شرت و شلوارم که تا نصفه پام بود رو درآورد و کاملا لختم کرد. دستش رو حلقه کرد زیر باسنم و من رو انداخت رو دوشش. با مشت چند بار کوبیدم به پشتش و گفتم:«ولم کن.»
گفت:«آره پیش شوهرت جوری وانمود کن که دارم بهت تجاوز میکنم و توام اصلا راضی نیستی.»
من رو برد تو اتاق و جلوی چشم مهرداد خوابوند روی تخت و کل وزنش رو انداخت روم که تکون نخورم. چشمای مهرداد سرخ شده بود و انگار داشت با نگاهش واسه سامان خط و نشون میکشید. سامان با حوصله شروع کرد به خوردن لبام و کمکم اومد پایینتر. روی سینههام یکم بیشتر مکث کرد. وقتی به نافم رسید یه نفس عمیق کشیدم. هم قلقلکم میومد هم یه خنکی ملایم رو بدنم حس میکردم. وقتی زبونش رو کشید رو کُسم طاقت نیاوردم و یه آه عمیق کشیدم. با ولع شروع کرد به خوردن کُسم و همزمان انگشتاش روی نوک سینههام به حالت دورانی میچرخید. صدای آه و نالههام بلند شده بود. کمکم حس کردم کل بدنم داره شل میشه. نبضِ کُسم رو تو تمام بدنم حس میکردم. نفسام تند شده بود و داشتم میلرزیدم. از لذت لبام رو گاز میگرفتم و سر سامان رو بیشتر روی کُسم فشار میدادم. تا اینکه سرش رو بلند کرد. صورتش سرخ شده بود. زبونش رو کشید رو لباش و همینطور که نگاهش به مهرداد بود گفت:«اوووم کُست خیلی شیرینه عزیزم.»
بعد از روم بلند شد و شروع کرد به درآوردن لباساش. دکمههای بلوزش رو با آرامش باز کرد. ناخودآگاه داشتم به کیرش نگاه میکردم. با لبخند گفت:«توام منتظرشی نه؟»
سرم رو برگردوندم و نگاهم رو ازش گرفتم. مهرداد همش داشت بهش اشاره میکرد، سامان چسب دهنش رو باز کرد و گفت:«چیه؟»
مهرداد ملتمسانه گفت:«سامی من گُه خوردم فرزانه رو کردم. تورو خدا با شیدا کاری نداشته باش.»
تا حالا مهرداد رو اینطوری ندیده بودم. از اینکه داشت عذاب میکشید خوشم میومد. سامان گفت:«اون موقع که گُه رو گذاشته بودی تو بشقاب و داشتی میخوردی باید فکر اینجا رم میکردی. قانونش اینه چشم در برابر چشم!»
یاد فیلم جان ویک افتادم. مهرداد گفت:«من که به فرزانه تجاوز نکردم. اون خودش اومد آویزون من شد.»
سامان گفت:«منم شیدا رو اذیت نمیکنم. خودش دوست داره با من بخوابه. مگه نه شیدا؟»
روم رو ازش برگردوندم و گفتم:«گمشو بابا.»
سامان گفت:«بفرما دیدی؟»
مهرداد که دید عجز و ناله کردن فایدهای نداره، به یه روش دیگه سعی کرد بره رو مخ سامان گفت:«میدونی داستان من و فرزانه چی بود؟ فرزانه یه روز من رو کشید کنار و گفت کیر سامان خیلی کوتاهه نمیتونه ارضام کنه.»
برخلاف انتظارم سامان اصلا عصبانی نشد. با خونسردی گفت:«بذار ببینم شیدام همین حرفا رو در موردم میزنه؟ نگاه کن ببین خوب میکنمش یا نه.»
مهرداد که دید هیچ جوری حریف سامان نیست دوباره شروع کرد به فحش دادن:«کُسکشِ بیناموس! دوست دخترتو گاییدم! خارتو گاییدم! مادرتو گا… اوووومم»
سامان دوباره چسب رو روی دهنش محکم کرد و گفت:«فرزانه دیگه به کیرمم نیست.»
وقتی شلوار و شرتش رو درآورد، بازم نگاهم چرخید سمت کیرش. یه کیر نیمه شق شدهی کلفت. یکم از مال مهرداد کوتاهتر بود ولی قطعا کلفتتر بود. سامان گفت:«از دست این مهرداد انقدر حرف میزنه نمیذاره آدم درست تمرکز کنه. خب عزیزم! کجا بودیم؟ آهان! یادم اومد.»
دستش رو کشید رو کیرش و گفت:«میخوای یکم کمک کنی؟»
با اخم گفتم:«نه!»
گفت:«باشه اشکالی نداره. الان خودم یه وِرد میخونم درست میشه. یا مُشَققَ الکیرِ والبیضا، شق کن کیرنا اندر این اوضاع!»
از کاراش خندهم گرفته بود. گفت:«بیا دیدی گفتم درستش میکنم؟»
هنوز بعد از اون ارگاسم طولانی به خودم نیومده بودم که خودش رو وسط پاهام جا کرد و بی معطلی کیرش رو هُل داد تو. کُسم انقدر شل و خیس بود که هیچ مقاومتی نکردم ولی وقتی کیرش کل حجم واژنم رو پر کرد از کلفتیش یه آه بلند کشیدم.«آاااااه…»
گفت:«جووون چقدر تنگه! مهرداد مگه زنت رو نمیکُنی که کُسش انقدر بکر و کیر ندیدهست؟»
قیافهی مهرداد واقعا دیدنی بود. سعی می کرد یه چیزایی بگه که واضح نبود ولی میفهمیدم داره به سامان فحش میده و تهدیدش میکنه. جز این کاری ازش بر نیومد. سامان ول کن نبود دوباره گفت:«حیف نیست همچین زنی رو گذاشتی میری فرزانه رو میکنی؟»
دلم نمیخواست سامان با مهرداد حرف بزنه. دلم میخواست با اون صدای جذابش تو گوش من حرفای سکسی بزنه.
نفسای گرمش میخورد به گردنم و خوشم میومد. بعد از چند دقیقه بلند شد و پوزیشنش رو عوض کرد. من رو روی تخت چرخوند. دستش رو انداخت زیر شکمم و باسنم رو کشید سمت خودش. موهام رو از پشت جمع کرد تو دستاش و گفت:«موهاتو تازه رنگ کردی؟ خیلی بهت میاد عزیزم.»
وقتی یهو کیرش رو از پشت کرد تو کُسم گفتم:«آااخ…یواشتر وحشی…»
تند تند شروع کرد به تلمبه زدن و گفت:«وحشی دوست داری نه؟»
بعد یه اسپک زد رو کونم. واقعا داشتم از کاراش لذت میبردم. دوست داشتم ازش بپرسم از کجا میدونی من وحشی دوست دارم؟ چطوری انقدر بلدی دیوونهم کنی؟ پس چرا مهرداد بلد نیست؟» ولی حرفی نزدم فقط دوباره صدای نالههام بلند شد. از پشت لالهی گوشم رو بین لباش فشار میداد و گاهی یه جووون توی گوشم میگفت که خیلی کیف میکردم. کمکم حرکاتش داشت خشنتر میشد. یه دستش رو از پشت گذاشت روی کمرم و دست دیگهش رو روی گردنم. فشارم داد و صورتم چسبید به تخت. هنوزم باسنم رو همون حالت نگه داشته بود و داشت تند تند کیرش رو عقب و جلو میکرد. گفتم:«آاااااه… سامی… یواشتر داری جرم میدی…»
با این حرفم انگار بنزین رو آتیشش ریختم. نفس نفس زنون گفت:«دوست داری جرت بدم آره؟»
دوست داشتم داد بزنم و بگم:« آره! کُسمو جر بده! تندتر بکن!» ولی انگار خودش حرفام رو میخوند. صدای آه و نالهی من با صدای ضربههای ریتمیک سامان قاطی شده بود. نگاهم افتاد به مهرداد که با چشمای خمار داشت به من و سامان نگاه میکرد. شاید اونم تحریک شده بود. چقدر موقع جق زدن تصور کرده بودم که با هم تریسام زدیم و دارم همزمان به جفتشون میدم. فانتزیِ تخمی! کمکم سامان حرکتش رو متوقف کرد و میخواست کیرش رو بیرون بکشه که گفتم:«چیکار میکنی سامی؟… درش نیار… ادامه بده…»
گفت:«دیگه نمیتونم آبم داره میاد.»
دوباره با التماس گفتم:«… من هنوز ارضا نشدم تو رو خدا یکم دیگه بُکن…»
کیرش رو تو همون حالت نگه داشت. انگشتش رو با آبِ خود کُسم خیس کرد و دوباره شروع کرد به مالیدن کلیتوریسم. همش نفسای عمیق میکشید و معلوم بود داره خودش رو کنترل می کنه. گفتم:«بیشتر از اینا روت حساب میکردم.»
همینطوری که تند تند با دستش کُسم رو میمالید گفت:«تقصیر من نیست. کُست خیلی تنگه. اگه میدونستم انقدر هاتی با خودم اسپری تاخیری میاوردم.»
گفتم:«آااااه…آااخ…آره بکن…همینطوری ادامه بده.»
حشرش حسابی زده بود بالا و به زور خودش رو نگه داشته بود. گفت:«چته؟ میخوای ازم حامله شی؟»
گفتم:«آااااه… خفه شو سامی… فقط بُکن.»
یه کلمه گفت:«چشم!»
چند ثانیه بعد گفت:«میشه آبمو بریزم توش؟»
با تحکم گفتم:«نه!»
صداش میلرزید. کیرش رو اصلا تکون نمیداد. خودم شروع کردم به عقب و جلو کردنِ باسنم. محکم کمرم رو گرفت وگفت:«نکن لامصب! حالم بده.»
خوشم میومد کرم بریزم و اذیتش کنم. یه جوری بلند بلند از ته دلم آه میکشیدم که بیشتر تحریک شه. دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت:«هیس! کل ساختمون فهمیدن من دارم بهت تجاوز میکنم.»
دوباره حس میکردم دارم داغ میشم. نوک سینههام سفت شده بود و کُسم با یه ریتم ملایم منقبض میشد و لذتش رو تو کل وجودم حس میکردم.یه جوری بی اختیار شده بودم که حس میکردم الانه که روی تخت ادرار کنم. روتختی رو محکم چنگ میزدم و به خودم میپیچیدم. تا حالا همچین حسی رو موقع سکس تجربه نکرده بودم. سامان یکم مکث کرد و گفت:«آاخ مُردم شیدا…»
به زور کیرش رو از توی کُسِ منقبض شدهی من کشید بیرون و با چندتا آهِ مردونهی پر شهوت آبش رو پاشید رو کمر و باسنم. آبش کل پشتم رو خیس کرد. سرش رو گذاشت روی کتفم و چند دقیقه همینطوری موند. مهردادم دیگه تقلا نمیکرد. بیحس شده بود. انگار اونم مثل من و سامان ارضا شده بود و جون تکون خوردن نداشت. زمان از حرکت ایستاده بود. منم دلم نمیخواست از جام بلند شم. بدنم شل شده بود و دلم میخواست تا ابد تو همون حالت باقی بمونم. سامان وقتی یکم نفس تازه کرد از جاش بلند شد. جعبهی دستمال کاغذی رو برداشت و چند تا دستمال بیرون کشید. آبش رو از روی کمر و باسنم تمیز کرد. سرش رو آروم آورد جلو و گفت:«خوبی شیدا؟»
سرم به نشونهی مثبت تکون دادم. گونهم رو بوس کرد و گفت:«مرسی عزیزم خیلی حال داد.»
بعد چند تا بوسهی ریز روی شونم زد.با خودم گفتم:«کی یادت داده انقدر جنتلمن باشی؟ چرا مهرداد هیچ وقت این کارا رو نمیکنه؟»
به مهرداد نگاه کرد و با کنایه گفت:«از اینکه ما رو تماشا کردید سپاسگذاریم. راستی بابت زنتم خیلی ممنون. واقعا فوقالعادهست. خیلی هاته! کُسش محشره! سینههاشم که دیگه تعریف نمیخواد. فقط تنها ایرادی که میتونم ازش بگیرم اینه که یکم بداخلاقه، یکمم رئیس بازی در میاره.»
مهرداد داشت با حرص نگاهش میکرد که لباساش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون. به زور از جام بلند شدم. مهرداد با سرش اشاره کرد که دست و پاش رو باز کنم ولی اهمیتی ندادم. از توی کمد حولهی پالتوایم رو برداشتم و تنم کردم. از اتاق اومدم بیرون. سامان روی کاناپه نشسته بود و داشت با آرامش لباساش رو میپوشید. دست به سینه روبهروش وایسادم. یه نگاه بهم انداخت و بعد دوباره به کارش ادامه داد. با اخم گفتم:«انتقامت رو گرفتی؟ الان حالت خوبه؟»
گفت:«خیلی انتقام لذت بخشی بود. آره الان قشنگ حس میکنم سبک شدم.»
گفتم:«ما این همه مدت با هم دوست بودیم. رفت و آمد خانوادگی داشتیم و به هم احترام میذاشتیم. این درست بود که بهم تجاوز کنی؟»
تو چشمام نگاه کرد و گفت:«من بهت تجاوز نکردم. ما با هم سکس کردیم.»
گفتم:«تومیخوای گناهت رو توجیه کنی که عذاب وجدان نگیری ولی واقعیت اینه که تو برای انتقام گرفتن از مهرداد به من تجاوز کردی.»
پاشد و وایساد. انقدر قد بلند بود که داشتم از پایین بهش نگاه میکردم. گفت:«درسته که من میخواستم از مهرداد انتقام بگیرم ولی این همهی ماجرا نیست. من همیشه ازت خوشم میومد و آرزوم بود یه روز بکنمت. میدونم توام از من خوشت میاد، هر چند به روی خودت نمیاری. تمام سعیمم کردم که امروز بهت خوش بگذره و اذیت نشی. سعی کردم کاری کنم که بیتوجهیای مهرداد رو بشوره ببره. قبول کن جفتمون بهش نیاز داشتیم.»
طلبکارانه گفتم:«خواستهها و تمایلات خودت رو گردن من ننداز! چون باهام خوب رفتار کردی دلیل نمیشه اسم کارت عوض بشه. تو محترمانه بهم تجاوز کردی.»
گفت:«آخه حالم خراب میشد وقتی موقع تجاوز بهم میگفتی سامی کیرتو از توش در نیار و ادامه بده. یه جوری بهم چسبیده بودی و التماسم میکردی بُکنمت که دلم نمیومد بهت تجاوز نکنم.»
تاکیدش روی کلمهی تجاوز بود. با اخم فقط نگاهش کردم. گفت:«دفعهی دیگه که خواستم بهت تجاوز کنم اسپری تأخیری میزنم.»
از حرص لبام رو روی هم فشار دادم. گفت:«اسپری دوست نداری؟ باشه کاندوم تاخیری چطور؟»
داشت خندهم میگرفت ولی به زور خودم رو کنترل کردم. با یه لحن تهدید آمیز گفتم:«دفعهی دیگهای در کار نیست.»
دستش رو به علامت تسلیم آورد بالا گفت:«باشه! حالا که اینقدر اصرار داری بهت تجاوز کردم، قبول! ولی اگه انتظار داری به خاطر این کار ازت عذرخواهی کنم این کار رو نمیکنم. اصلا از کارم پشیمون نیستم. انقدر حال داد که اگه برگردم عقب بازم بهت تجاوز میکنم. میتونم صد بار دیگهام بهت تجاوز کنم.»
دوباره زورم رو جمع کردم کف دستم یه سیلی محکم بهش زدم. دستش رو کشید رو صورتش و گفت:«تو امروز خیلی منو کتک زدی!»
گفتم:«اصلا از کارم پشیمون نیستم. بازم میزنم. میتونم صد بار دیگهام بزنمت.»
فکر کنم از حاضر جوابیم خوشش اومد. خندید و دندونای سفید و یک دستش رو به نمایش گذاشت. گفت:«جوون! همین وحشی بازیات دوست دارم.»
بعد دست کرد تو جیب شلوارش و یه برگهی کاغذ تا شده بیرون آورد. دادش دست من و گفت:«این لیست طلبکاران مهرداده. مبلغ بدهی و شماره تلفنشون رو هم برات نوشتم. اگه خواستی میتونی انتخاب کنی با مهرداد همدست نباشی.»
یه نگاه به اون لیست بلند و بالا انداختم. اسم سامانم توشون بود. سامان رفت سمت در و همینطور که داشت جلوی آینه یقهی بلوزش رو مرتب میکرد، گفت:«من مثل مهرداد نیستم که برم خودم رو قایم کنم. آدرسم رو که بلدی، شمارهمم همیشه در دسترسه. اگه دوست داشتی یه شب بیا در مورد تجاوز امروز با هم حرف بزنیم.»
چشمم بهش بود و حرفی نمیزدم. از اعتمادبهنفسش خوشم میومد. انگار مطمئن بود قلب من رو تصرف کرده. کفشاش رو پوشید؛ یه چشمک بهم زد و از در رفت بیرون.
یه آه کشیدم و برگشتم تو اتاق پیش مهرداد. روی تخت نشستم. پا روی پا انداختم و طلبکارانه گفتم:«چرا من باید تاوان خطاهای تو رو پس بدم؟ امروز دوستت به من تجاوز کرد فقط به خاطر اینکه تو به داشتههای خودت قانع نبودی.»
داشت سرش رو تکون میداد و اشاره میکرد بازش کنم. چسب رو محکم از رو دهنش کندم و گفتم:«چیه؟ چی داری بگی؟»
یه نفس عمیق کشید و گفت:«شیدا من متاسفم! غلط کردم. اون کثافت حق نداشت به تو دست بزنه. قول میدم حق اون دیوثِ عوضی رو بزارم کف دستش.»
گفتم:«خیلی پررویی! چرا تو حق داشتی به دوست دخترش دست بزنی؟ سامان حداقل انقدر مَرده که جلوی چشم تو کارش رو کرد ولی تو انقدر نامردی که قایمکی دوست دخترش رو میکردی. تُف تو روت.»
مهرداد با التماس گفت:«بیا دست و پام رو باز کن شیدا. قول میدم برات جبران کنم. تو دبی یه برج برات میخرم. یه کاری میکنم مثل ملکهها زندگی کنی.»
گفتم:«من داشتم مثل ملکهها زندگی میکردم. با همهی کم و کاستی اتم میساختم. حیف شد! خرابش کردی مهرداد. دیگه این زندگیِ تخمی رو نمیخوام.»
مهرداد گفت:«شیدا! بهم فرصت بده. بخدا من بدون تو نمیتونم. تو همهی زندگیِ منی.»
از جام بلند شدم. کلید گاوصندوق رو از گردنش باز کردم. انداختمش تو قفل و رمز رو وارد کردم. میخواستم بهش نشون بدم همهی زندگیش چیه. داشت با چشمای از حدقه بیرون زده به کارم نگاه میکرد که در گاوصندوق تقّی صدا داد و باز شد. بستههای اسکناس صد دلاری رو خیلی مرتب مثل آجر روی هم چیده بود. همهشون رو دونه دونه از تو گاوصندوق ریختم بیرون. با تعجب گفت:«داری چیکار میکنی؟»
گفتم:«مگه نمیگی میخوای جبران کنی؟ این بهترین فرصت برای جبرانه. میخوام پول طلبکاران رو بهشون پس بدم. اینجوری دیگه مجبور نیستی همش قایم بشی.»
آب دهنش رو به زور قورت داد و همینطور که چشمش به پولا بود گفت:«دیوونه شدی؟ این پولا آیندهمونه! زندگیمونه! تو حق نداری به بادشون بدی!»
گفتم:«فکر میکردم گفتی زندگیت منم.»
با التماس گفت:«شیدا جون هر کی که دوست داری، از خر شیطون بیا پایین. میفهمم! تو الان عصبانی هستی. به خاطر بلفی ناراحتی. حس میکنی بهت بیاحترامی شده. حقم داری. ولی درست فکر کن. یه کاری نکن که جفتمون پشیمون بشیم.»
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:«عه! بلفی! یادم رفته بود که اونم تو کُشتی!»
کشوی میزا رو باز میکردم و دنبال خودکار میگشتم. یادم افتاد مهرداد همیشه تو جیب بلوزش خودکار داره. درست روی اون قسمتی که جیب لباسش بود، سلفون رو به زور اندازه ی یه انگشت با ناخنم پاره کردم و خودکارش رو از جیبش برداشتم.گفتم:«آهان! اینجاست. چقدرم خوشگل و باکلاس.»
با چشمای نگران همهی حرکاتم رو دنبال میکرد. گفت:«داری چه غلطی میکنی؟»
با خونسردی از روی لیستی که سامان بهم داده بود مبلغ بدهی ها رو جدا میکردم و میچیدم روی تخت. بعد اسامی رو روی یه تیکه کاغذ مینوشتم و میذاشتم روی پولا. سهم سامان رو جدا گذاشتم توی کیفم که خودم براش ببرم. از پولای باقی مونده اون مبلغی که مربوط به نصف پول خونه بود رو برداشتم و ریختم تو چمدونم. سرویس طلام رو هم برداشتم و مابقی پولا رو برگردوندم تو گاوصندوق. گفتم:«اینم سهم توئه. هر چند تو هیچ وقت به سهم خودت قانع نیستی.»
یه جوری با حسرت به پولای روی تخت نگاه میکرد انگار داره به بچههای مُردهش نگاه میکنه. با ناباوری گفت:«شیدا! تو رو خدا این مسخره بازی رو تمومش کن.»
گوشی موبایلش رو برداشتم و گرفتم جلوی صورتش. قفل موبایل باز شد. دونه دونه به شمارههای توی لیست پیام دادم و نوشتم:«ضمن عذرخواهی از تأخیر در پرداخت بدهی لطفا برای دریافت پول خود تشریف بیارین به این آدرس… و زیرش هم نوشتم: ارادتمند شما مهرداد ثابتی.»
مهرداد که از عصبانیت سرخ شده بود داد زد:«دیوونهی روانی! زنیکهی کلهخر! میگم نکن! بدبختمون کردی! بیچاره مون کردی!»
به حال گریه افتاده بود ولی اصلا برام اهمیتی نداشت. آخرین پیام رو هم فرستادم و گفتم:« قسمت این بود که راه من و تو اینجا از هم جدا بشه عزیزم. سعی کن بعد از این آدم خوبی باشی.»
با بغض گفت:«اینجوریه آره؟»
گفتم:«متأسفانه!»
لباسام رو با آرامش عوض کردم. دوباره با التماس گفت:« میخوای منو همینجوری اینجا ولم کنی؟»
گفتم:«نگران نباش! آدرست رو برای خیلیا فرستادم. نهایتا تا یه ساعت دیگه پیدات میکنن و نجاتت میدن.»
گفت:«تو رو خدا بازم کن شیدا باید برم دستشویی!»
یه پوزخند زدم و گفتم:«آخرین تلاشهای نافرجام برای نجات عزیزترین موجود زندگیت یعنی پوووول!»
دستم رو کشیدم روی صورتش و با یه لحن پر هیجان گفتم:«راستی بزار یه اعترافی بکنم. امروز لذت بخشترین سکس زندگیم رو تجربه کردم. حسی که هیچ وقت با تو نداشتم. ولی به هر حال تو سه سالِ تمام شریک زندگیم بودی. کاش دلم برات تنگ نشه!»
خم شدم یه بوسهی داغ و طولانی از لباش گرفتم. به چشماش خیره شده بودم. با یه لحنِ خسته که پشیمونی توش موج میزد گفت:«دوستت دارم شیدا! تو رو خدا نرو.»
یه قیافهی ناراحت به خودم گرفتم و گفتم:«آخیییی! نازی!»
بعد چسب پنج سانتی رو روی دهنش محکم کردم. مثل یه قاتل خونسرد شده بودم. از خودم خوشم میومد. چمدون و کیف دستیم رو برداشتم و گفتم:«گوشهی در رو برای مهمونات باز میذارم یادت نره ازشون عذرخواهی کنی.»
دوباره توی چشمای قرمزش نگاه کردم و گفتم:«خداحافظ عزیزم.»
نوشته: ferya
13 پاسخ به “همه چیز باخته”
از این به بعد گوه بخورم داستان تگ خیانت ببینمخارکصع یه طوری میرینه تو اعصاب آدم جق یادمون میره
کاملا مشخصه یه مرد احمق سعی داشته از زبان یه زن بنویسه در حالی که اصلا با روحیات زنانه آشنا نیست و رسما گند زده
تا اونجاش قابل خوندن بود که نوشتی بلفی پارس میکرد.قابل توجه .پاس به فارسی یعنی نگهبان .مثل پاسبان . پاسبخش . پاسدار و و وسگ هم بخاطر غریزه نگهبانی دادنش پاس میده . نه پارس .
عالی بود بعد مدتها یه داستان خوب
قشنگ بود
قشنگبود
آورین . خوب بید . مَلذوذ شدیم (یعنی لذت بردیم) . خوب می نویسی . بدون غلط و روون . ادامه بده آقا یا خانم ferya .
خوب بوددسخوش
چقدر محشر بود
عالی و بسیار جذاب
بسیار زیبا و روان و سلیس می نویسید.دمتون گرم جونم.
خيلي خوب ، تشكر 🙏،اگر فيلتر سن داشت سايت ، حجم بالايى از اين كامنت هايي كه درگير راست و دروغ و زن و مرد بودن نويسندن كم ميشد ،، يا كسي كه درگير يه غلط املايى هست و از كل داستان يه < ر > رو گرفته …
خيلي خوب ، تشكر 🙏،اگر فيلتر سن داشت سايت ، حجم بالايى از اين كامنت هايي كه درگير راست و دروغ و زن و مرد بودن نويسندن كم ميشد ،، يا كسي كه درگير يه غلط املايى هست و از كل داستان يه < ر > رو گرفته …