ساسان رفت تو خیابون الرقه پایین تر از مک دونالدز واساد تلفن رو برداشت زنگ زد گفت من سر قرارم شما کجایین؟ چند لحظه بعد تلفن رو قطع کرد زد رو شونم گفت چته؟ گفتم هیچی فکرم مشغوله.گفت خب چی؟ گفتم نمیخندی؟ زد زیر خنده گفت به انجلینا فکر میکنی نه؟ گفتم نخند اون کی بود؟ گفت ولش کن بابا تو چی کار با اون داری بیا حالمون رو بکنیم. گفتم من فقط سوال کردم حالا بگو؟ گفت اصلا ازش خوشم نمیاد همیشه خودش رو میگیره فکر کرده کیه با اون ادا اطوارش آنجلینا جولی بفهمه خود کشی میکنه (دوباره زد زیر خنده) گفتم خب حالا تو ام بابا. کی هست؟ گفت اسمش آناست حالا واقعیه یا اینکه فقط صداش میکنن نمیدونم بابای خرفتش هم سهام داره با عربها شریکه اون ویلایی که دیدی هم مال خودشون ولی کلا من در سال 2 3 ماه بیشتر ندیدم اینجا باشن فکر کنم امریکا زندگی میکنن معلوم نیست چقدر اون بابای خرفتش خرج دخترش کرده این شکلی شده (دوباره زد زیر خنده) گفتم دیگه چیزی نمیدونی؟ نه از کجا بدونم 100 سال نمیخوام ببینمش دختره افاده ای بهش میاد ازون بچه ننه ها باشه. گفتم ول کن حالا. همون موقع یه Nissan Altima اومد کنارمون شیشه رو داد پایین گفت شماره میگیرین شما؟ سعید نگاش کرد گفت تو باشی چرا نه دختری که پشت فرمون بود گفت میبینم که تو هم مهمون داری مثل من! ساسان نگاش کرد گفت درست صحبت کن این داداشمه نمی دونستی مگه؟ دختره زد زیر خنده گفت کجا بریم؟ ساسان گفت برو آرمان کافه فعلا قلیون بزنیم حال کنیم دختر
چشمکی زد و حرکت کرد. ساسان به من نگاه کرد گفت پسندیدی؟ بزنیم زمین امشب شاد شیم نظرت چیه؟ گفتم فعلا اصلا تو حسش نیستم با 10 تا وایگرا هم شق نمیکنم. گفت بابا ولش کن اون دختره رو باز تو گیر دادی؟ این همه جیگر اون چیه مثل عروسک دست ساز همه جاش از زیر جراحی اومده بیرون! گفتم حرف نزن برو سر قرارت.صدای غرش پورش تو خیابون پیچید حرکت کردیم رفتیم.
شب با اون تا جیگر رفتیم ویلا ساسان اینا (خانوادش رفته بودن مسافرت فرانسه ) نشسته بودن مشروب میخوردن ساسان گفت بریزم؟ گفتم نه حوصلش رو ندارم یکی از دخترا نگام کرد گفت چرا بیحالی؟ با ما غریبی میکنی؟ زیر چشمی نگاش کردم گفتم من اوصولا فقط میکنم غریبه و آشنا هم فرقی نداره! دختره زد زیر خنده گفت تسلیم اینجوری که تو گفتی ما صبح از این خونه بیرون نمیریم. گفتم بعید نیست! ساسان خندید گفت ولش کنین بابا اون خل و چله تک پری میکنه ارواح عمش ولی من میدونم چه جانوریه بیایین پیش خودم خوشگلا.اون یکی دختره گفت حالا راهی نداره من برم پیش اون؟ بگو سخت نگیره امشب رو. ساسان چپ چپ نگاش کرد گفت دستت درد نکنه یهو بگو با اون بیشتر حال میکنی دیگه؟ دختره خندید گفت راستش رو بخوایی آره! ظاهرش که خیلی جیگره توش رو نمیدونم! ساسان گفت برو بابا اون فقط ظاهر داره گولش رو نخور که مقتوله های قبلی هم همین اشتباه رو کردن اون احمق خون آشامه باورتم نمیشه دستت رو ببر بگو خونش رو بخوره! دختره یکمی نگام کرد گفت آره؟ گفتم آره همینطوره. دختر اولیه که تو بغل ساسان نشسته بود گفت اگه نخوردی چی؟ گفتم اگه نخوردم 500 درهم بهت میدم اگه خوردم تو باید به من حال حسابی بدی با اعمال شاقه! مکثی کرد گفت باشه! اومد کنارم دست راستش رو آورد جلو صورتم کارد میوه خوری رو برداشت محکم کشید رو شصت راستش سعید داد زد دیوونه شوخی بود همش ولی دیر شده بود از دستش بشدت خون میریخت یه خنده مسخره کردم شصتش رو گذاشتم تو دهنم شروع کردم به مکیدن ساسان و دختر دومیه داد زدن نه! دختری که کنار من بود با تعجب و وحشت نگام میکرد تا چند دقیقه شصتش رو میمکیدم و خونش رو میخوردم اونا وحشت زده نگام میکردن شصتش رو در آوردم گفتم خدمت شما. ساسان گفت احمق ایدز بگیری چی؟ دختره گفت خفه شو ایدزی خودتی منم گفتم دعوا نکنین خون آشام ها ایدز نمیگیرن!
1 ساعت بعد ساسان گفت نخود نخود هرکی رود رو کس خود! خندیدم گفتم تو حسش نیستم بیخیال شو دختر دومی اومد کنارم گفت مگه من میزارم؟ دونه دونه موهای بلندت رو میکنم سامورایی.ساسان گفت معرفت رو از اینا یاد بگیر ای بی معرفت پاشد دست دختر اولی رو گرفت گفت من رفتم تو اتاقم شما میخوایین تا صبح اینجا حرف بزنین یا عملیات انجام بدین با خودتون. داشتن میرفتن به دختره گفتم شرط رو باختی قولت یادت نره برگشت نگام کرد یه چشمک زد گفت تا صبح راه زیاده عجله نکن! دختر دومی که کنار من بود گفت خب موهات رو از جا بکنم یا راه میایی؟ گفتم ولش کن به هر دومون زهر میشه پاشو برو بخواب گفت نه! گفتم پس مرگ بشین من میرم بخوابم دستم رو گرفت گفت بیخود.همینجا باهم! گفتم پس زیاد طولش نمیدیم باشه؟ گفت قبول. برای اولین بار از غروب تا حالا یه بهش یه نگاه خریدارانه کردم. موهاش مشکی براق بود چشای مشکی کشیده داشت با ابروهای نازک لباش ظریف و قشنگ بودن و بینیش هم مشخص بود عمل شده با یه نوک تیز! پوستش تقریبا برنره بود هیکلش هم خوشگل بود و مناسب البته تعجبی نکردم چون انتخاب ساسان بودن اون واسش فرقی نداشت خواهر مادر تک پر فقط مهم هیکل و قیافه بود مثل من تک پر نبود واسه همین تخصص خاصی تو انتخابش داشت! بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت سارا گفتم اسم قشنگیه گفت اسم تو چیه آقای بد اخلاق؟ گفتم سامر گفت خب؟ حتما من باید شروع کنم بد اخلاق؟ خندیدم گفتم تو شروع نکنی شروع نمیشه! گفت از چشات معلومه! اومد رو پام نشست لباش رو آورد نزدیک لبام گفت بزن بریم بد اخلاق…
نوشته: سامر
3 پاسخ به “سامر (۱)”
ششمین داستان از مجموعه داستان های Eraاون ساسان هم که میگی سعید خدابیامرز بود.به نظرم کپی نکنی بهتره، اگر هم کپی میکنی به نویسنده احترام بذار و محتوای داستلن رو عوض نکن.
بهتره اسم نویسنده و منبع ذکر میشد
خوب بود