عروس شیطان (۱)

امیدوارم حالتون خوب باشه
اسمم خدیجه است ۵۵ سالمه شوهرم مهرداد ۶۱ سالشه
چهار تا بچه دارم اولی ارش ۳۹ سالشه دومی معصومه ۳۷ سومی نسرین ۳۵ اخری هم امید ۳۲ سالشه الان .
۱۴ سالم بود مهرداد اومد خواستگاریم و رفتم خونه .
مهرداد پسر خوب و مثبتی بود و همه جوره بهم میرسید .با مهرداد تصمیم گرفتیم توی محلمون که روستا بود یه زمین بگیریم بسازیم و از مستاجری در بیایم .اون موقع ها مهرداد خب کارگری میکرد و سختش بود هم خرج ما رو بده هم هزینه ساخت خونه هم رو دوشش بود.که همین باعث شد هم خودم مهرداد و دوست مهرداد اسمش مرتضی بود میومد کمکمون.
از مرتضی بگم یه پسره خوشتیپ با مو های فر هیکلی بود دستهای پشمالو یقه ش همیشه باز و دوتا دختر داشت و خیلی دلش پسر می خواست که بخاطره اینکه زنش پسر نمیزاد رفته بود یه زن دیگه گرفته بود به درخواست مادرش.
ما زمینی که میخواستیم بسازیم کنار خونه مون بود که توش مستاجر بودیم. من تا قبل ازدواجم خیلی به خودم می رسیدم که دیگه بعد ازدواج با ۳ تا بچه سخت بود ، اون موقع هنوز امید به دنیا نیومده بود.
هر موقع زنگ در میومد و مرتضی میخواست بیاد خونمون تا در رو میومدم باز کنم عمدا نمیرفتم چادر سر کنم تا مرتضی کامل انداممو ببینه بعد میرفتم چادر سر میکردم که عادی به نظر برسه و به هر بهونه ای میشد خودمو نشونش میدادم. وقتی میخواستم چایی تعارف کنم جوری خم میشدم که‌کامل سینه هام از یقه ی پیراهنم پیدا بشه و بعضی وقتا میخواستم لیوان از دستم بگیره جوری لیوانو بهش میدادم که مجبور باشه دستمو لمس کنه منم چند ثانیه ای دستمو نگه میداشتم .به بهونه های مختلف هرطور میشد که تابلو نشه جلو بقیه خودمو بهش میمالوندم بعضی وقتا نسرین رو بغل میکردم میخواستم ازش بگیرم جور می گرفتم که سینه هام بخوره به دستش یا وقتی نسرین گریه میکرد بغل مرتضی بود عمدا نزدیک نسرین میشدم که دستای مرتضی قشنگ میچسبید به سینه م و رنگش مثل لبو قرمز میشد که دیگه به جایی رسیده بود جوری که کسی نبینه سینه مو میمالید منم خودمو به اون راه میزدم که چیزی متوجه نشدم یا حیاط میشستم عمدا پاچه های شلوارمو تا بالای زانو میدادم بالا تا پاهای سفید و تپلم پیدا بشه.بعضی وقتا که با روسری جلوش می رفتم شلوارمو تا بالا می کشیدم تا برجستگی کوسم مشخص بشه.که کم کم متوجه تغییر رفتار مرتضی میشدم جوری که کسی نفهمه ،مثلا بعضی وقتا که قلیون میکشید تو چشمام نگاه میکرد بعد با حرکت چشم کنار خودشو نگاه میکرد ،که کنارش بشینم یا شلنگ قلیون رو میخواست از دستم بگیره از روی دستم میگرفت منم عمدا دستمو دیر میکشیدم خلاصه همه جوره به بهونه های مختلف از هر موقعیتی استفاده می کردیم تا یه جورایی عادی سازی بشه ولی جراتشو نداشتیم علنی کنیم به همین بهونه رفتو امد مرتضی بابت بنایی و ساخت خونمون زیاد شد ، از یه طرف مرتضی توی ساخت خونه کمک میکرد از طرفی هم من تا لب چشمه میبردم تشنه برمیگردوندمش.که دیگه مرتضی جراتش بیشتر شده بود و گه گاهی با چشمای خمار بهم نگاه میکرد و یواشکی چشمک میزد و بعضی و موقع ها یه کم لباشو غنچه میکرد و با اشاره میگفت جوووون.هروز علاقه م به مرتضی بیشتر میشد و مرتضی هم بدونه اینکه بخواد مبلغی از ما بگیره میومد کمکمون که همسایه ها با رفتو امد مرتضی بهش شک میکنن فکر میکنن بخاطره خواهر شوهرم که خونه ش چسبیده به خونمون بود و مجرد بود میاد و میره .
تا اینکه سر ساخت خونه مون مهرداد با شهرداری درگیر میشه و یک ماهی زندانی میبرن براش که توی نبود مهرداد .مرتضی خیلی کمک بود یه روز صبح که مرتضی در نبوده مهرداد اومده بود کارای بنایی رو انجام بده بچه ها خواب بودن رفتم اشپزخونه که براش چایی بریزم اومد جلوم وایساد جا خوردم اروم دستشو اورد بالا با اشاره گفت هیسسس ،منم همینجور مات مونده بودم سرشو اورد جلو اول از پیشونیم بوس کرد بعد اومد یه بوس از لبم بگیره سرمو چرخوندم که نکنه .محکم با اون هیکل درشتش بغلم کرد شروع کرد لب گرفتن. .اومد سمت سینه هام با دست پسش زدم، که الان بچه ها بیدار میشن . دستمو گرفت مثل تشنه ها کشوند سمت اتاق ،((منی که جوری رفتار میکردم که حتی همسایه ها هم شک نمیکردن بهم چه برسه به مهرداد که الان زندانه و زنش داره زیر خوابه دوستش میشه که اگر هم می فهمید جرات نمیکرد به مرتضی حرفی بزنه) )اروم درو قفل کردم کسی بیدار نشه روی تشک که تازه از خواب بیدار شده بودم دامنمو داد بالا شورت قرمز رنگمو از تنم دراورد شروع کرد لیس زدن کوسم که داشتم از حال میرفتم و دیگه داشت صدام در میومد که اشاره کردم بسه اومد بالاتر سینه های سفیدمو از سوتینم درآورد شروع کرد خوردن بعد چند دقیقه کیرشو دراورد خیلی کلفت و پشمالو بود اروم سر کیرشو گذاشت جلو کوسم دیگه از درد اشکم در میومد چون از ماله مهرداد خیلی کلفت تر بود که افتاد روم با یه عقب جلو آبش اومد .بعد اهسته بلد شدم رفتم دستشویی خودمو بشورم دیگه بچه ها داشتن بیدار می شوند.که مرتضی رفت سمت ساختمون، منم بچه ها رو بردم سمته خونه مادر مهرداد که کمک بنا باشم چیزی لازم داشت براش ببرم ،که مادر مهرداد گفت از اینکه توی این چند وقت تو نبوده مهرداد اذیت میشی ناراحتم .منم گفتم چاره ای نیست.
چند ساعتی که کارهای بنایی رو انجام داد به مرتضی گفتم نهار اماده س ،اومد خونه دستو صورتشو شست بعد دستمو گرفت کشوند برد سمته اتاق ،گفتم نهار تو بخور بعدا
گفت نمیتونم توی ساختمون همش فکرت بودم از روز عروسیتون تا الان هر وقت نگات میکردم حالم بد میشه ارزوم بودی ،دستمو کشوند برد سمته اتاق کیرشو دراورد .منم زانو زدم شروع کردم براش ساک زدن جوری که با چشمام زل زده بودم به چشماش ،( منی که جرات نمی کرد کسی نزدیکم بشه حالا زیر خواب دوستش شده بودم )که کیرشو از دهنم درآورد گفت نمیخوام ابم بیاد منو به صورت داگی خوابوند لای کونمو چرب کرد .گفتم تورو خدا فقط یواش میترسم اخه تا حالا به نگذاشتم مهرداد از عقب بکنه.(دیگه مجبور بودم چون توی این وضعیت بابت ساخت خونه هم پولی از ما نمی گرفت هم واقعا دوسش داشتم)اروم سر کیرشو فشار داد تو کونه سفید نرمم از درد بالشتو محکم گاز گرفتم که تا ته مثل ندیده ها فشار داد که کلفتی کیرشو توی کونم حس میکردم و حس جندگی بهم دست میداد و لذتم چند برابر میشد توی همون حالت که کاملا لختم کرده بود سینه هامو توی کف دستش گرفته بود،کیر پشمالوشو از کونم دراورد کرد توی کوسم که با یه بار عقب جلو کردن ابش اومد همه رو تا قطره اخر کوسم خالی کرد.
که گفت حامله نشی گفتم نگران نباش قرص میخورم و توی نبود مهرداد به بهونه اینکه تنها نباشیم خونه مون میموند حسابی منو میکرد .چند روزی گذشت مهرداد از زندان آزاد شد و با کمک مهرداد و مرتضی یه خونه نقلی یک طبقه ساختیم و بابت هزینه هاش کلی از جهاز رو حراج کردم که چند ماهی گذشت و خونه تکمیل شد و مرتضی هم بابت ساخت خانه پولی از ما دریافت نکرد .یه روز که مهرداد سرکار بود مرتضی طبق معمول به بهونه چایی خوردن میومد سر بزنه خیلی دلم هوسشو کرده بود بچه هارو فرستادم توی حیاط بازی کنن رفتیم توی اتاق دامنمو داد پایین شروع کرد با ولع کوسمو خوردن که اب داغشو تا ته ریخت توی کوسم و بعضی وقتا قشنگ تا دو کله منو میکرد و ابشو تا قطره اخر ریخت تو کوسم که ایندفعه قرص نخوردم تا بعد از ۹ ماه امید بدنیا اومد .یه پسره خیلی خوشگل که هروقت مهرداد رو میدیدم واسه اینکه شک نکنه میگفتم چهره ش به تو رفته.وقتی هم که امید به دنیا پنج ماهه بود یه روز مرتضی اومد خونه که بهش گفتم پسرته ولی مهرداد خبر نداره مرتضی که زمان حاملگیم هم مهرداد هم مرتضی مراعات میکرد تو نزدیکم نمیشدن.مرتضی خودش دوتا دختر داشت تا اینکه امید به دنیا اومد منم کم کم بهش کم محلی میکردم تا علاقه ای که به امید داره تابلو نشه از طرفی هم همسایه ها شک کرده بودن ولی خدارو شکر فکر میکردن برای خواهر مهرداد میاد .
بعد از اون قضیه هر موقع مرتضی امید رو میدید محکم بوسش میکرد یه گازش میگرفت.دیگه کم کم رابطمون قطع شد تا از اون محل رفتیم و دلم خیلی واسه مرتضی تنگ شده بود و این راز برای همیشه توی سینه موند و مرتضی توی تصادف جاده ای از دنیا میره که سرخاکش که صاحب که دوتا پسر هم شده بود چهرشون کپی امیده خودم بود که حس مادرانه بهشون پیدا کرده بودم.
اون موقع امید ۱۳ سالش بود یه پسره خیلی خوشگل که چهرش شبیه پسرای مرتضی بود و مثل مرتضی زرنگ.از همون بچگی که حمام میرفتم یه جورایی خیره میشد به بدنم تا اینکه بزرگتر شد و مراعات میکردم
خونه جدیدی جا به جا شدیم داشتیم حالت فلت بود و یه سالن بزرگ داشت .همیشه عادت داشتم شبا با شلوارک میخوابیدم در عین حال که اهل آرایش و نبودم خیلی مقید بودم و هیچ احدی رو نمیدادم ولی درونم حس جندگی رو داشتم .یه شبی تقریبا نیمه های شب بود منو مهرداد منتظر بودیم بچه ها بخوابن و مهرداد مثل ندیده ها دستشو گذاشته بود رو رون پام و نوازش میکرد که مطمئن بشیم خوابن امید هم پشتشو کنه تا امید پشتشو کرد و سرش زیر پتو بود، ،
سریع مهرداد اومد روم خوابید که یه لحظه دیدم پتوی امید داره تکون میخوره داره از زیر پتو نگاه میکنه شورت با دستم کشیده بودم پایین امید هم نگاه میکرد که مامانش داره کوس میده.مهرداد کارش تموم شد رفت بخوابه اروم رفتم بالا سره امید دیدم به زور چشماشو بسته .صبح که شد همه رفته بودن فقط امید خونه مونده بود که دیدم اروم پاهاشو چسبونده به لختی پاهام ولی ازش ناراحت نمیشدم چون تاثیر خیانت خودم بود و طبیعیه که به اطرافیانش حس داشته باشه.توی همین حال گفتم چه پاهای خنکی داری بزار زیر رونم پاهاش از استرس یخ شده بود شلوارکمو دادم بالا قشنگ کف پاهاشو گذاشت زیر نرمی رونم واسه اینکه پررو نشه گفتم بسه دیگه خنک شدم .که چند روز بعد امید اومد خونه بهم گفت دوتا از همکلاسی هاش خواستن ببرنش دستشویی مدرسه که فرداش رفتم مدرسه شو باعث اخراج اون دانش اموزا شدم .
و از طرفی نگران امید بودم که از شدت شهوت گیر کسی نیوفته. فکری به ذهنم رسید
ادامه دارد…

نوشته: خدیجه

بازدید 7,872

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “عروس شیطان (۱)”

  1. توی روستا خونه می ساختین بعد شهرداری اومد کار رو تعطیل کرد؟؟؟برات سه تا پیشنهاد ویژه دارم که کمک میکنه داستانت بعدیت بهتر بشه.1.از موتوری جنس نگیر2.از ترکیب سنتی و صنعتی جدا خودداری کن3.قبل نوشتن حتماً به بار جق بزن شاید بجای کیرت تونستی از مغزت واسه نوشتن استفاده کنی.

  2. شل مغز روستاشهرداری داره؟روستا یا دهیاری داره یا بخشداری.بسته به جمعیت و وسعتش

  3. افرین خیلی هیجانیه، فقط دو سوال : شباهت امید به دو تاپسر بکن ت، رو هیکس نفهمید ؟و اینکه بکن ت کارگر بوده وکس میلیسیده؟ همین الانش نود و پنج درصد مدرنیست ها کسنمی لیسن بعد کارگر دهاتی…

  4. توی روستا دوست شوهرت هر روز در غیاب شوهرت میامد و هیچ حرف و حدیثی هم نبود ؟ …تازه خواهر شوهرت هم همسایه بود با شما ؟ یک جورایی توهین به شعور خواننده

  5. سینه های سفیدت ،کون سفید و نرمتاینها گاف هایی هستن که نشون میده نویسنده مرد هستش دیسلایک

  6. اینو اون مرحوم کیری نوشته تو توهوماتش با زن دوستش سکس کرده بچه دارم شده 😂

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید