نفرین شده(۱)

همینطور که خط ابروهام رو درست می کردم از گوشه چشم، تصویر مهیار رو هم توی آینه می دیدم. داشت آماده بیرون رفتن می شد. پیراهنش رو کشید تنش و یکی یکی دکمه هارو بست. شلوارش رو بالا کشید و کمربند رو محکم کرد و اون موقع تازه توی آینه چشم تو چشم شدیم.
_بعد از کار، خونه هم میای یا مستقیم میری پیش دوستت؟
_خونه؟…نه تا ساعت پنج که سر کارم. بعدم دیگه مستقیم میرم پیش سهیلاجون…ناهارم برات گذاشتم توی یخچال
_کی برمی گردی؟
_نمی دونم…تا عصری که پیشش هستم…شاید بعدم بریم بیرون بازاری خریدی چیزی
_شام که خونه ای؟
_والا نمی دونم برنامه اش چیه…خبرت می کنم
نزدیک شد. از پشت دستهاش رو گذاشت روی بازوهای لختم، سرم رو بوسید. دوباره توی آینه چشم تو چشم شدیم. لبخند زد و در حالی که اتاق رو ترک می کرد گفت:
_مواظب خودت باش
_مرسی عشقم! تو هم مواظب خودت باش
سر کشیدم توی هال و تا جایی که می شد با چشمها و بعد با گوشهام و شنیدن صدای باز و بسته شدن درب واحد، بدرقه اش کردم. با بهم خوردن در، یه نفس راحت کشیدم. راستش خودمم تعجب کردم چطور تونستم توی اون لحظات، خونسردیم رو حفظ کنم و سوتی ندم. وقت زیادی نداشتم باید زودتر آماده می شدم. یه لحظه دو دل شدم یعنی واقعا” کار درستی می کردم؟ وقتی بالاخره سر پا ایستادم و بدن لختم رو توی آینه دیدم با خودم گفتم این آدم سرد و بی احساس حقشه!
شبها عادت داشتم کاملا” لخت بخوابم و به ندرت در طول شب پیش می اومد که منو بکشه توی بغلش و محکم بچلونتم. چیزی که عاشقش بودم. حتی وقتی بغلم می کرد، کم پیش می اومد سیخ کنه و مهیار کوچولو رو محکم پشتم حس کنم. صبحها هم با اینکه دیر می رفت سر کار ولی همیشه صبح زود بیدار بود و وقتی می دید خوابم تنهایی صبحونه اش رو می خورد و از خونه بیرون می زد. حتی اگه قبل از رفتنش بیدار می شدم؛ بازم لخت مادرزاد جلوش رژه رفتنم انگار هیچ حس تحریکی درش ایجاد نمی کرد! درست مثل ربات، لباسهاش رو یکی یکی می پوشید، نهایت یه بوس به سرم می زد و میرفت. تازه دو سال بود ازدواج کرده بودیم و خیر سرمون اول جوونیمون بود همین دو هفته پیش تولد سی و دو سالگیش بود و من که تازه سه سال هم ازش کوچکتر بودم و تشنه سکس ! اما تشنگی ای که از روز اول عروسیمون سیراب نشده بود. مهیار، برعکس خودم و آرزوهام برای داشتن یه مرد حشری و با احساس، آدم داغی نبود. از اونایی نبود که زنش رو واسه سکس ذله کنه. تازه اکثر مواقع من باید پا پیش می گذاشتم. مثلا” همون شب تولدش، بعد از رفتن مهمانها، یه نیم تنه سکسی مشکی که سینه هام رو محکم بهم چسبونده بود و شک ندارم همون چاک وسطش هر مردی رو هوسی می کرد با یه دونه دامن کوتاه ستش پوشیدم و وقتی توی همین آینه به سر تا پای خودم نگاه کردم مطمئن بودم اینبار دیگه ترکیب رنگ مشکی این لباس سکسی با سفیدی پوستم حتما آتیشش می زنه. اما طبق معمول از حشری شدن وحشیانه مهیار و سکس داغ و آتشین خبری نبود. باز هم باید کلی بهش ور میرفتم و ناز و عشوه میومدم تا راست کنه و بعدم یه سکس معمولی و …فرت آبش بیاد! خوب اینم شانس من از شوهر بود. اما همون شب بود که بالاخره با خودم گفتم دیگه بسمه و تصمیمم رو گرفتم. یا شاید تصمیمم از حالت دو دلی به قطعیت تبدیل شد. تصمیم به خیانت!
بالاخره آماده شدم. نشستم توی ماشین و حرکت کردم. اون روز با سر هم کردن قصه سهیلا، مهیار رو راضی کرده بودم ماشین رو واسه من بزاره. یه 206 سفید که بابا به عنوان کادو عروسی به مهیار داده بود. راستش مهیار اصلا” انتخاب من نبود. یه جورایی لقمه ای بود که بابا واسم گرفته بود.
بابا دوبار زن گرفته بود و من تنها بچه از زن دومش بودم. در واقع بعد از فوت زن اولش و سر پیری زن گرفته بود و حاصلش من بودم و از اونجایی که مامانم خیلی زود و جوون فوت کرد؛ یه جورایی من روی دست بابا مونده بودم. مهیار پسر دوست بابام بود و در واقع ما هر دو در عمل انجام شده قرار گرفتیم.
نمی خواستم با مهیار ازدواج کنم. اما بابا در مقابل اصرارهای من می گفت:
_باید قبل اینکه سرم رو بزارم زمین تورو سر و سامون بدم. سایه من بالا سرت نباشه اون برادر ناتنی هات دو روزه لخت و پتی از این خونه بیرونت می کنن. ببین کی گفتم.
_بزار برم سر یه کاری دستم بره تو جیبم هم خیال شما راحت میشه هم به موقع اش شوهرم می کنم
_تو الان چهار ساله لیسانست رو گرفتی سر کار برو بودی تا الان رفته بودی
از من اصرار و از بابا انکار
_ببین بچه اینقدر سرتق بازی در نیار سنت داره میره بالا…فک نکن نمی دونم داری چه گوهی می خوری! دیر بجنبم یه روز این مرتیکه گردن کلفت، شکمت رو آورده بالا
منظورش حمزه، پسر همسایه بود. با اینکه چهار پنج سالی ازم کوچیک تر بود اما چند وقتی بود تیک و تاک زده بودیم و حال و حولمون براه بود. علیرغم سن کمش ولی یه گرزی بین پاهاش بود که هنوزم یادش که می اوفتم دهان و بقیه جاهام آب می اوفته! بابا که می رفت سر کار، یه پیامک بهش می دادم و واسه تابلو نشدن، از طریق پشت بوم خودش رو می رسوند.
بالاخره در مقابل اصرارهای بابا، تسلیم شدم و حالا دو سال بود که شده بودم زن خونه آقا مهیار! خوب البته بابا هم برای دامادش کم نگذاشت و یه عروسی حسابی و ماشینی که به عنوان کادو به داماد داد. بعد هم به مهیار و شریکش جاسم کلی کمک کرد تا بتونن یه مغازه نزدیک خودش اجاره کنن و کاسبی خودشون رو راه بندازن.
ساعت ده بود که رسیدم و کارم رو شروع کردم. در واقع کار که چه عرض کنم بعد از پنج، شیش سال دنبال کار گشتن و ناامید شدن از پیدا کردن یه کار مناسب و متناسب با لیسانسم بالاخره تصمیم گرفتم یه کار موقت انجام بدم. البته تنها بودن توی خونه و بی حوصلگی و سردی رابطه با مهیار هم بی تاثیر نبود. اولین بار که به مهیار گفتم جبهه گرفت.
_چی؟ می خوای بری فست فودی بشینی سفارش بزنی؟ آخه اینم شد کار؟
خوب طبیعیه که بعد از کلی غر زدن من در مورد اینکه من نه خواهری دارم نه برادری نه کاری نه سرگرمی و همه اش توی خونه ام و پوسیدم و …بالاخره با اکراه قبول کرد. توی اون فست فودی من فقط جواب تلفن می دادم و سفارشات تلفنی رو فیش می زدم و بعد از آماده شدن سفارشها با پیکها برای تحویل هماهنگ می کردم.
.
.
.
ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود و سفارشات ناهار کم و کمتر می شد. قبلا از مهسا، خواهش کرده بودم که یکی دو ساعتی زحمت تلفنها رو بجای من بکشه و قبول کرده بود. مهسا صندوقدار مون بود. یه دختر تپلی با صورت گرد و چشمهای نسبتا” درشت! وسایلم رو جمع کردم و با تشکر دوباره از مهسا، بیرون زدم. ماشین رو که روشن کردم دوباره تردید مثل خوره به جونم افتاد. هنوزم برای پشیمونی دیر نشده بود. مهیار هرچی بود بالاخره شوهرم بود و این کار، اسمش خیانت بود. کلمه ای که همیشه ازش متنفر بودم و وقتی می شنیدم زن یا مردی به همسرش خیانت کرده بی اختیار عضلات فک و صورتم از حس تنفر، منقبض می شد و حالا خودم می خواستم خیانت کنم؟ بذر شک و تردید توی دلم افتاده بود که با زنگ تلفن به خودم اومدم.
_بله؟
_قربون اون صدات برم عشقم! دلم داره واسه داشتنت بی تابی می کنه پس کی می رسی؟
_ببین من…
_می دونی چند ماهه دارم واسه تو بغل گرفتنت، بوسیدنت، خوردن سر تا پات له له می زنم؟ جای من نیستی که ببینی خودت چه تیکه ای هستی…
وااای با هر کلمه اش انگاری جادو می کرد. با کلمه تو بغل گرفتن، مورمورم شد. با کلمه بوسیدن، بدنم گرم شد و با خوردن سر تا پا، حس کردم شورتم داره خیس میشه! و باز هم گفت و گفت و دیگه تردیدی نبود که باید می رفتم. باید عجله هم می کردم. آخ که دو سال تمام، مهیار حسرت شنیدن همچین کلماتی رو به دلم گذاشته بود و حالا تقریبا” برام تبدیل به یه جور عقده شده بود!
حتما “با خودتون فکر کردین حمزه، کسیه که قرار بود پیشش برم. خوب این اشتباهه! حمزه همونجوری که بابام بهش میگفت یه گردن کلفت بود. تنها کاری که بلد بود خوب و محکم سکس کردن بود. در واقع حمزه اصلا بلد نبود اینجوری حرف بزنه و دلبری کنه. البته با اون چیز بزرگ و کلفتی که داشت و اون سکس بلدی، شاید لازم هم نبود. بگذریم از اینکه حمزه وقتی فهمید به خواستگاری مهیار جواب بله دادم کلا” دورم رو به قول خودش خیط کشید.
خوب ماجرا به سه ماه قبل بر می گشت. یعنی همون اوایل شروع به کار و اولین باری که شیفت شب کار می کردم.
_آقای ساجدی
_بله
_سفارش مشتری آماده اس
_اوووه پس شما خانم جدیده این
سرم رو از مانیتور بالا آوردم. حدودا”35 سالی داشت. یه پسر با قد متوسط، با یه شکم کوچولو و قلمبه و صورتی معمولی
_آره خودمم
_خوش اومدین…راستی من هاشمم
_خوشبختم
برگشتم سر کارم. هاشم اما بعد از دو سه قدم چرخی و زد و برگشت
_راستی اسمتون چی بود؟
_کرمانی نیا
_اسم کوچیکم دارین؟ آخه فامیلیتون یکم سخته
زل زدم توی چشماش
_نه
_اوکی اوکی
وقتی دور شد، مهسا بهم نزدیک شد.
_حواست به این یکی باشه خیلی زبون بازه!
در طول اون شب چند بار دیگه تحویل سفارشات به هاشم افتاد.
_چشم خانم کرمانی مقدم
_کرمانی نیا
_اح ببخشین یادم رفت خانم کرمانی… نیا
و دفعه بعد
_خانم کرمانی پور
_کرمانی نیا آقای محترم!
_اح باز یادم رفت. خوب سخته بخدا اصلا” چرا اسم کوچیکت رو نمیگی تا من رو از این دردسر نجات بدی؟… مهسا
_بله؟
_دیدی؟ بهمین راحتی اسمش مهساس نه خانم نمی دونم چیچیییی!
مهسا ریز خندید و بعد گفت:
_راست میگه بابا مگه چیه؟ آناهیتا…اسمش آناهیتاس
_آناهیتا هم طولانیه اگه اشکالی نداره من آنا صدات می کنم
_هرچی دوس داری صدا کن فقط زودتر این سفارش رو بردار ببر
شب بعد گیر داد که شماره موبایلم رو بگیره
_بعضی وقتا لازم میشه .مثلا” آدرس درست نیست یا یه چیزی هست که باید تماس بگیرم
_زنگ بزن همینجا دیگه من که پای تلفنم
_خوب تلفن که مال مشتریاس… بیشتر وقتا هم مشغوله یا ممکنه اون لحظه پای تلفن نباشی. ببین واسه کاره…قصد مزاحمت ندارم که
اونقدر پیله شد که بالاخره نرم شدم و شماره رو هم بهش دادم. واقعا” هم نه زنگ زد و نه پیام داد. البته تا چند شب بعد که یه دفعه پیام اومد
_این فرم جدید ابروهات بیشتر بهت میاد بیبی فیس تر شدی
سرم رو از روی گوشی بلند کردم و بی هیچ دلیل خاصی یهو نگاهم سمت هاشم رفت. نگاهش توی صورتم بود. یه چشمک ریز و یه لبخند کوچولو تحویلم داد. اخم کردم. سرش رو پایین انداخت. اولش حس معذب بودن بهم دست داد اما بعدش فکرم مشغول شد. داشتم توی ذهنم با مهیار مقایسه اش می کردم. مهیار هیچ توجهی به تغییرات حتی بزرگتر توی ظاهر، قیافه و موهای من نمی کرد. اما این غریبه سرتق پررو تا این حد بهم توجه داشت که حتی تغییری به این ریزی توجهش رو جلب کرده بود! شیفت کاریم دوباره به ظهر برگشت و از اونجایی که هاشم روزها، جای دیگه کار می کرد و فقط شبها پیک بود برای چند روزی ندیدمش و بعد از چند روز دوباره پیامی ازش اومد
_سلام آنا جان کی دوباره شیفتت عوض میشه ببینیمت؟
_چطور؟
_دله دیگه تنگ میشه!
_من متاهلم آقای ساجدی
_خوب باشه مگه من گفتم می خوام بیام خواستگاریت!
عجب پررویی بود. قاعدتا” باید یه برخورد محکم باهاش می کردم که حساب کار دستش بیاد و پاش رو از گلیمش درازتر نکنه اما سرد بودن و بی توجهی مهیار در مقابل توجهی که هاشم از خودش نشون می داد، نمی گذاشت اون برخورد رو بکنم. یه جورایی انگار خودمم بدم نمی اومد. خودم رو توجیه کردم که این فقط یه جور بازیه. قرار نیست که واقعا” اتفاقی بینمون بیوفته. بالاخره دوباره شیفتم عوض شد و برای شب اول تصمیم گرفتم یکم شیطون بشم یا در واقع یکم اذیتش کنم. اون موقع تازه مانتوهای جلو باز مد شده بود. اونشب بعد از آرایشی غلیط تر از دفعه های قبل با مانتوی جلو باز و لگ چسبون رفتم. وقتی از جلوی هاشم رد می شدم افتادن فکش رو به وضوح دیدم و وقتی نشستم از کنار مانیتور سرک کشیدم و متوجه شدم گوشیش رو گرفته دستش و تند تند تایپ می کنه. میدونستم داره به من پیام میده. دل تو دلم نبود ببینم چی میگه.
_اوووف چه بازگشت شکوهمندانه ای!
نیشم باز شد و بلافاصله پیام بعدی اومد
_قربون اون خنده ات برم عزیز دلم!
سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم اما کار از کار گذشته بود و رسما” نخ رو داده بودم دست گربه نره! بعد از اون، پیام بازیهای هاشم و البته جواب دادن های من جلوتر و جلوتر رفت و رسما”به لاس زدن های سکسی رسید.
_الان چی تنته عزیزم؟
سر شب بود و مهیار هنوز از سر کار برنگشته بود و روی تخت دراز کشیده بودم و با هاشم چت می کردم. می دونستم الان توی فست فودی نشسته و منتظر نوبتشه، پس با خودم گفتم بزار یکم اذیتش کنم!
_شورت
_اووف فقط شورت؟ تنهایی؟
_تنها روی تخت!
_تو رو خدا عکس بده
سریع شلوارم رو در آوردم. پاهام رو باز کردم. گوشی رو گذاشتم بین پاهام و از شورتم عکس گرفتم. یه شورت سفید که یه قلب قرمز وسطش بود.
_وای خداااا داغ کردم
_سیخ نکنی اونجا آبروت بره!
_اوووف شورتت تو دهنم
_شورتم؟
_ با همه محتویاتش!
یه لحظه تصور کردم همینطور که پاهام بازه سر هاشم بین پاهام باشه و با دهن باز بیاد سمت … اوووف حالم بد شد. شورتم خیس شده بود. بدجوری هوس کرده بودم و شروع به مالیدن خودم کردم. خودم رو می مالیدم و حالم بدتر و بدتر می شد. سرم رو به بالشت فشار آوردم و یکم خودم رو پایینتر کشیدم. تاپم رو بالا کشیدم. یکی از دستهام توی شورتم بود و اون یکی داشت نوک سینه هام رو به نوبت می مالید. نفسم تند شد. تند و تند تر و آخخخخخ بالاخره شدم. برای چند ثانیه روی تخت ولو شدم. کم کم به خودم اومدم. چیزی که اون لحظه بیشتر از هر چیزی می خواستم این بود که هاشم پیشم باشه و لبهام رو ببوسه. گوشی رو برداشتم. کلی پیام بود و آخریهاش اینها بود
_کجا رفتی پس
دیووونم کردی
تو که من رو هلاک کردی. آخرش می کنمت ببین می کنمتا!
_می دونم!
_می دونی؟ پس چرا اینقدر اذیتم میکنی؟ پارو بده و راحتم کن دیگه بخدا روز و شب نگذاشتی واسم
_من شوهر دارم. می فهمی؟
_کیرم دهن اون شوهر دیوست
_چته تو؟
_امشب روانیم کردی با اون عکست
و اونقدر این داستان ادامه پیدا کرد تا بالاخره به امروز رسید و من داشتم به سمت خونه هاشم رانندگی می کردم که بقول خودش پا رو بدم!
.
.
.
بمحض ورودم به واحد، دوتا دستاش رفت توی موهام و سرم رو محکم گرفت و تا بخودم بیام لبام رو داشت می مکید!
_اوووم …جووون…هوووم
_اووف چته
_کشتی منو آناجونم
شالم رو پرت کرد زمین و دستم رو گرفت و دنبال خودش تا اتاق خوابش کشوندم.
_تختت یه نفره اس؟
_باید یکم مهربونتر بخوابیم
_هوی داری چیکار می کنی
با حرص و ولع وحشیانه ای بالاتنه ام رو لخت کرد. دستش روی یکی از سینه هام افتاد و دوباره با دست دیگه اش سرم کشید سمت خودش و همینجور که سینه ام رو توی دستش می مالید لب هم می خورد.
چقدر عجولی تو!
لباش رو از لبهام کشید پایین و این بار نوک سینه ام رو مکید
_اوووخ یواش وحشی
_باهات کار دارم حالا!
سرش اومد پایین و شکمم رو بوسید و بعد یه دفعه ای دو طرف شلوارم رو با دوتا دستاش کشید پایین و بلافاصله هلم داد و لبه تخت نشوندم. حالا جفت پاهام رو داد بالا و با کمر روی تخت دراز کشیدم در حالی که پاهام توی دستاش و نانازم جلوی صورتش بود.
_آخ قربون این کوصت برم که سه ماهه خودمو هلاک کردم تا بیارمش روی تخت!
بوسیدش. با سعی و تلاش، شلوارم رو از پاهای بالا داده شده ام بیرون کشید و همزمان زبونش و بعد کل دهنش رو حس کردم. سرم رو بالا کشیدم و دیدمش واقعا همه اش توی دهنش بود! شل شدم. وا رفتم و از شکم به بالا گرمایی که داشت داغم میکرد رو حس کردم.
_آیییی…آخخخخخ
_جوون دارم کوصت رو می خورم عروسک…اوووف چه کوصی داری لعنتی …جووون هوووم
صورتم رو با دستام پوشونده بودم و به خودم می پیچیدم و نمی تونستم تحمل کنم. صدای ناله هام رو توی اتاق رها کرده بودم. بالاخره پاهام رو رها کرد. از مکیدن و خوردن دست کشید. هنوزم نفسم برنگشته بود که پاهام رو از هم باز کرد و خودش رو توی بغلم کشید. سرش رو به نانازم مالید و با یه فشار داخل شد. از مال مهیار بزرگتر بود اما خیلی هم کلفت نبود. من لبه تخت بودم و پاهای هاشم روی زمین و بالاتنه اش توی بغل من و شروع به تلمبه زدن کرد. دوباره دو طرف صورتم رو توی دستاش گرفت و وادارم کرد توی چشماش زل بزنم.
_گفته بودم می کنمت نه؟ گفته بودم؟
_آییی آرررره گفته بودی
_آره گفته بودم. دارم میکنمت آنا جون! خیلی جون کندی ولی آخرش پا رو دادی
لبهام رو دوباره چپوند توی دهنش و شروع به مکیدنشون کرد. همزمان دل زدنش سرعت گرفت و حالت رگباری به خودش گرفت. دو دقیقه ای از شروعش نگذشته بود که یه دفعه پرید بالا و سرش رو گرفت روی شکمم و با چند بار دست کشیدن بهش روی شکمم خالی کرد.
_اسکول چرا کاندوم نزده بودی؟
همینجور که نفس نفس میزد گفت:
_ببخ…شین خیلی بالا بودم
_نگفتی یهو میریزی داخل؟
_نترس … حواسم بود
_دیگه هیچوقت این کارو نکن … باشه؟
_باشه باشه
روی عرض تخت و وسطش دراز کشیده بودم. هاشم هم کنارم دراز کشید و بوسیدم.
_مرسی
_چرا اینقدر زود اومد؟…خروسی تو؟
_ببخشین بخدا اینقدر واست هوسی بودم داشتم منفجر میشدم…دست خودم نبود. دفعه بعدی فرق می کنه
سکسی که هاشم باهام کرده بود یه جورایی مثل سر آب رفتن و تشنه برگشتن بود. مخصوصا” با اون لیسیدن و خوردن های قبل از شروع سکسش، درجه حشریت من رو به هزار رسونده بود و اگه با من بود دوست داشتم هرچه سریع تر سراغ راند دوم بریم.
_بزار یه استراحتی بکنم تا سالار دوباره جون بگیره
_ظاهرا” غیر از خروس بودن پیرمرد هم هستی!
_اوووف چه آتیشت تند شده دختر …نه از اونهمه سرد برخورد کردن های اولت نه از این همه عجله الانت
به پیشنهاد هاشم قرار شد چند پیک مشروب بزنیم. راستش من واسه مشروب ظرفیت خیلی کمی دارم و با دو تا نهایت سه پیک حالم کلا” عوض میشه. هنوز روی تخت دراز بودم که هاشم صدام کرد.
_بیا دیگه همه چی آماده اس
_فقط شورت و سوتین پوشیدم و از اتاق خارج شدم.
هاشم که شلوارک و تیشرت پوشیده بود با تعجب نگام کرد
_نمی خواستی چیزی بپوشی؟
_که چی بشه؟ مگه قرار نیست دوباره لختم کنی؟
_جووون تو اصل جنسی!
راستش به لخت گشتن توی خونه عادت داشتم و اگه روم کامله کامل تو روش باز شده بود احتمالا” همون شورت و کورست رو هم نمی پوشیدم. با پر و خالی شدن پیکها واقعا” حال و هوامون عوض شد. توی نظر من که هاشم به شکل عجیبی جذابتر از قبل شده بود. دیگه اون پسر با هیکل و قیافه معمولی نبود. برعکس یه جوری جذاب شده بود که حتی لاس زدن باهاش بهم می چسبید. خیلی زود معلوم شد این فقط من نیستم که ظرفیت کمی برای مشروب داره.
_خوب آقا هاشم تو که اینهمه گشنه سکسی چرا زن نمی گیری؟
_بابا ولم کن با این خرج و مخارج کی از پس زن گرفتن بر میاد
بعد قیافه اش یه جوری شیطون شد. گونه ام رو به حالت گاز گرفتن خفیف بوسید و گفت:
_بعدم وقتی زنای مردم رو میشه کرد چه کاریه خودت زن بگیری!
از خنده منفجر شد. قشنگ قهقهه می زد. معلوم بود مسته مست و شنگوله
_خیلی کثافتی
_کثافته جذاب یا کثافت خوب؟…نه جدی کثافت جذاب منظورته؟
_حالا…
انگار اون لحظه خودش با خودش خیلی حال می کرد چون یهو شروع کرد واسه خودش نوشابه باز کردن
_می دونی آنا جون، من شاید تو خیلی از زمینه ها کسی نباشم یعنی خیلی تاپ نباشم اما یه چیزی رو خیلی خوب بلدم…یعنی استاد تمامش هستم
_چی؟
_اینکه چطوری میشه مخ یه زن رو زد
همینطور مات نگاهش کردم. یعنی حتی توی اون مستی و بی خیالی هم یه جوری جا خوردم. هاشم اما تو حس خودش بود و واسه تکمیل تاثیر حرفش یه چشمک هم بهم زد. یکی دو دقیقه سکوت برقرار شد.
_یه چیزی بپرسم راستش رو میگی؟
_بگو عزیزم مستی و راستی
_مخ خیلیا رو زدی؟
نیشش باز شد
_اوووف…جونم برات بگه اگه یه روزی اون تخت
با انگشتش اتاق خواب رو نشون داد
_همونی که روش با خوشگلیات حال کردم. آره همون تخت اگه یه روزی زبون باز کنه و قرار بشه اسم همه کسایی که روش لخت شدن رو بگه باید اسم خیلیا رو بگه
دوباره قهقهه زد. اما اینبار خیلی زود خنده اش تموم شد. چشمهاش تنگ شدن انگار داشت روی چیزی تمرکز می کرد. شاید داشت خاطراتی رو مرور می کرد.
_مهسا هم…منظورم اینه مهسا هم جز اون لیسته؟
_لخت شده ها؟
نگاهم کرد. زبونش رو روی لبش چرخوند و قاه قاه خندید.
_تو سه ماه طول کشید تا وا دادی. فکر می کنی مهسا چقدر طول کشید؟
_از کجا بدونم
_ببین من روزی که کارم رو اونجا شروع کردم دوشنبه بود و جمعه همون هفته مهسا روی همین تخت ناله می کرد. یعنی فقط پنج روز طول کشید تا مخش رو بزنم. ببین میگم ناله می کرد یعنی نه اینجورا …مهسا وقتی سکس می کنه عملا” جیغ میزنه!
_هنوزم تو رابطه این؟
_نه بابا …کل رابطه مون دو سه هفته بود
ناخود آگاه، نگاهم سمت اتاق خواب رفت. مهسا رو روی همون تخت تصور کردم. دراز کشیده بود و با هر ضربه هاشم جیغ می زد. دلم خواست. بیشتر از قبل دلم خواست. وقتی هاشم رو نگاه کردم حس کردم خشتکش باد کرده. بله اونم می خواست. روش دست گذاشتم. حدسم درست بود. از روی شلوار مالیدمش. دوباره چشمهاش یه حالی شدن. لبم رو بوسید و با یه نفس هوس آلود گفت:
_جوووون
رفتم پایین بین پاهاش و شلوارک و شورتش رو پایین کشیدم. چنان وحشیانه و محکم می مکیدم که خیلی زود مثل آهن سفت شد. از صدای ناله های هاشم و منقبض شدن گاه و بی گاه بدنش و چنگی که به موهام می زد می شد بفهمی که داره از لحظه لحظه ساکی که می زنم لذت می بره. متوقف شدم و همینجور که توی دستم بالا پایینش می کردم و براش جلق می زدم، بالا رو نگاه کردم. صورتش از شهوت و مستی یه جور مسخره ای شده بود.
_تو چقدر خوبی دختر!
اون لحظه شاید بیشتر از هاشم، خودم می خواستم. توی دلم آشوبی از هوس و شهوت بود.بلند شدم شورتم رو کشیدم پایین و هجونجور ولش کردم تا سر بخوره و پایین بیوفته. هاشم با نگاه گیج و منگش شورت رو تا زمین دنبال کرد و دوباره لای پاهام رو نگاه کرد.
_جووون
_پاشو دیگه وقتشه خودی نشون بدی
به سمت اتاق خواب راه افتادم و لبه تخت داگی گرفتم و تا جای ممکن به کمرم قوس دادم. تا هاشم با اون حالت تلو تلو خوران، خودش رو برسونه و کاندوم بزاره چند باری کونم رو به چپ و راست تکون دادم و با قوس دادنهای مار مانند به کمرم بالا پایینش کردم.
_شیطون بلا نیت کردی دیوونم کنیا
سرش رو چند باری به شیار خیس شده ام کشید و فرو کرد. تا ته فرو کرد و بهم چسبید. دولا شد و تا جایی که می شد بهم نزدیک شد.
_من فقط موندم تو که یه همچین جنده ای هستی چرا این چند ماهه اینقدر ادا تنگا رو در می آوردی!
جنده؟؟؟! یه لحظه حس کردم تمام عصب های مغزم درگیر شدن. من واسه هاشم چیزی جز یه جنده نبودم. تمام اون توجه نشون دادنها، قربون صدقه رفتنها، دل بردنها، فقط و فقط واسه این بود که من رو بکشونه روی این تخت و تا ته بهم فرو کنه و توی گوشم بگه جنده! احتمالا” یکی دو هفته دیگه وقتی حسابی ازم کام می گرفت، دیگه هیچ جذابیتی واسش نداشتم و دنبال یه کیس جدید می رفت. مثل مهسا و مثل خیلی از دخترای دیگه که یه روزی روی همین تخت ترتیبشون رو داده بود. موقع مشروب خوردن همه این چیزها رو توی صورتم بهم گفته بود. اون موقع شنیدنشون حتی شهوتی ترم کرده بود اما کلمه “جنده” رسما” کشیده ای بود توی صورتم که خواب خوش مستی رو از سرم پروند. همزمان هم مستی از سرم پرید و هم از اوج شهوت پایین افتادم. هاشم سر پا وایساد که تلمبه زدن رو شروع کنه ولی من خشکه خشک شده بودم. با اولین فشارش از جا پریدم. بی هیچ حرفی وسط هال بودم و شورتم رو می پوشیدم.
_چی شده؟ …چیکار می کنی؟
شروع به پوشیدن لباسها کردم.هاشم هنوز توی گیجی مستی بود و با کیر شق همینطور هاج و واج من رو نگاه می کرد. بالاخره بازوم رو گرفت.
_خوب حرف بزن بگو چی شده چرا یهو اسبت رو واسه رفتن زین کردی؟
دستم رو کشیدم.
_با توام …دارم حرف می زنما…مثلا وسط سکس بودیم
زل زدم توی چشمهاش
_جنده؟آره خوب من واسه تو فقط یه جنده ام دیگه
_هوو بابا تو چه حساسی … حالا وسط سکس یه چیزی آدم میگه…ببین بخدا منظوری نداشتم…خوب نرو حالا بمون حرف می زنیم…آنا جون تو که می دونی عشق منی…
با بیشترین سرعتی که می تونستم پوشیدم و از خونه بیرون زدم. وقتی داخل ماشین شدم تازه متوجه خیس بودن چشم هام شدم. توی سرم طوفانی برپا شده بود. این چه غلطی بود که کرده بودم؟ مهیار هرچقدر هم که سرد وبی عاطفه و در عشق ورزی بی تجربه بود نمی تونست مجوز خیانت کردن بهم بده. هرچه بیشتر فکر می کردم از خودم بیشتر تعجب می کردم که چطور گذاشتم کار به جایی برسه که سر از اتاق خواب هاشم دربیارم. بالاخره به خونه رسیدم. کلید رو که انداختم و در رو باز کردم یهو به خودم اومدم.
من اینجا چیکار می کردم؟ ساعت هنوز به چهار نرسیده بود و احتمال داشت مهیار هنوز خونه باشه. طبق داستانی که براش سر هم کرده بودم این موقع باید سر کار می بودم و تازه بعدش به دیدن سهیلا می رفتم. خواستم آروم در رو روی هم بذارم و برگردم اما صدایی توجهم رو جلب کرد.صدای آه و اوه می اومد. صدایی شبیه سکس! در رو نیمه باز کردم و بیشتر دقت کردم. صدای تلویزیون بود اما واقعا” انگار صدای سکس بود. نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. باید حتما” سرکی می کشیدم. یعنی مهیار با اون همه سرد بودن، در نبود من داشت پورن می دید؟
خونه ما جوریه بود که در رو که باز می کردی از طریق راهرو باریکی به نشیمن می رسیدی. تلویزیون به دیوار روبروی همین راهرو وصل بود و وسط هال، کاناپه ای پشت به راهرو و روبروی تلویزیون بود که روش می نشینیم و تلویزیون می دیدیم. خیلی بی سر و صدا و نوک پا طول راهرو رو طی کردم. اشتباه نمی کردم واقعا” از تلویزیون، پورن پخش می شد! اما وقتی صفحه تلویزیون رو دیدم یخ کردم. این یه پورن معمولی نبود یا حداقل اونجور پورنی که من می شناختم. اینجا یه مرد درشت سیاه پوست با یه چیز کلفت و سیاه سر پا وایساده بود. جلوش یه پسر بچه ظریف سفید پوست قمبل کرده بود و با هر شلپ شلپ ضربه های سیاه پوسته ناله می کرد و به خودش میپیچید. برای چند ثانیه خشکم زده بود. اما بالاخره خودم رو کشیدم کنار دیواره راهرو و از گوشه دیوار، سمت چپ رو دید زدم. یه نفر روی کاناپه بود و تلویزیون می دید. اما این کله، کله مهیار نبود.
_پس کجایی خوشگل پسر بیا دیگه
صدا رو تشخیص دادم این جاسم، شریک مهیار بود.
_اومدم بابا
خودم رو کشیدم کنار دیوار و قایم شدم.
_دوست داشتی کیر منم مثل کیر این سیاهه اینقدر کلفت بود؟
_نه بابا چه خبره…من زیر همین میزام تا آبت بیاد
حس کردم زانوهام سست شدن و بی اختیار همونجا پشت به دیوار نشستم. یعنی مهیار…یعنی واقعا” مهیار گی بود؟ خونه باباهای جاسم و مهیار دیوار به دیوار هم بود و با اینکه جاسم سه سال از مهیار بزرگتر بود اما از بچگی با هم رفیق گرمابه و گلستان بودن. حالا میفهمیدم دلیل این همه عیاق بودنشون با اینکه هیچیشون شبیه هم نیست چیه. جاسم نسبتا درشت و هیکلی بود اما مهیار ریزه و بیبی فیس طور بود. همونطور که پشت به دیوار نشسته بودم زانوهام رو توی سینه جمع کرده بودم و سرم رو بین دستهام گرفته بودم و در واقع توی خودم مچاله شده بودم. صدای شلپ شلپ سکسی که پخش می شد توی سر من مثل یه طبل وحشتناک می کوبید.
_مطمئنی واسه راند بعدی هم وقت داریم؟ جنده خانم یه وقت سر نرسه بالا سرمون؟
_جاسم خان درسته که تو عشق منی ولی اونم زنمه دوست ندارم اینجوری صداش کنی!
_ببند چاقال… برو پایین کیرتو بخور! واسه من ادا مردای با غیرت رو در میاره
دونه های اشک سرازیر شده بودن. جاسم عشقه مهیار بود و من چی بودم؟ اووون!
تمام نیرو رو جمع کردم. دستم رو به دیوار گرفتم و با زحمت بلند شدم. می خواستم برم وسط هال و داد و بیداد راه بندازم. باید هوار می زدم و آبروریزی به پا می کردم. اما همین که خواستم حرکت کنم صدای جاسم بلند شد.
_جوووون هیچکی توی دنیا نمی تونه مث تو کیر بخوره!
به جای جلو رفتن، داشتم عقب عقب می رفتم. واقعا” این دیگه از تحمل و قدرت هضم من خارج بود. باید با خودم تنها می شدم.
دوباره داخل ماشین بودم. مغزم داغ کرده بود و تیر می کشید. حس می کردم الانه که سرم بترکه. جنده خانوم! از نظر جاسم من جنده خانوم بودم. از نظر هاشم هم همینطور و شاید حتی از نظر مهیار اون عوضی کونی هم من جنده بودم. مگه من چه غلطی کرده بودم که جنده باشم؟ در حالی که هر سه نفر اون عوضیا هر جور که عشقشون می کشید داشتن کثافت کاری می کردن. آره واقعا” جالب بود. این اونها بودن که مشغول کثافت کاری و بوالهوسی هاشون بودن و اونوقت این من بودم که اسم جنده روم بود؟ به خودم که اومدم دوباره جلوی در خونه هاشم بودم !
_لعنتی! لعنتی…من چه مرگمه امروز؟
می خواستم حرکت کنم و از اونجا دور بشم اما یه چیزی نگهم داشته بود. احتمالا تا الان جاسم برای بار دوم داخل مهیار ارضا شده بود. اون مهیار لاشی هم حتما کلی واسه خودش حال کرده بود. هاشم هم که حالش رو با من کرده بود و ارضا شده بود. ظاهرا” فقط این من بودم که سرش بی کلاه مونده بود. در واقع حال داده بودم و هیچی نصیبم نشده بود. نه تنها حال نکرده بودم که واسه خیانت کردن عذاب وجدان هم گرفته بودم! خیانت به کی؟ به مهیاری که عشقش یکی دیگه بود و اصلا” من واسش هیچی بودم؟ چرا باید عذاب وجدان داشته باشم؟ اصلا” مهیار حقشه که بهش خیانت بشه. مگه من جنده نبودم؟ آره من جنده ام. حالا که اسمش رومه چرا نباید مثل جنده ها رفتار کنم؟ چرا نباید حال کنم؟ یه چیزی توی سرم تکرار می کرد
_من جنده ام! من جنده ام! می خوام مثل یه جنده وحشی حال کنم و حال بدم. وقتی همه دارن لذتی که دنبالش هستن رو می برن چرا من نباید حال کنم؟ باید برم و یقه اون هاشم عوضی رو بگیرم و حالی که ازش طلب دارم رو بگیرم.
_کیه؟
_آناهیتا… باز کن
داخل که شدم هاشم با تعجب نگام کرد.
_چی شد برگشتی؟
_هیچی… فقط من جنده ام
_ببخشین منظوری نداشتم
دست انداختم روی خشتکش و کیرش رو محکم فشار دادم.
_اینبار می خوام واقعا” جنده باشم. تو هم باید یه جوری من رو بکنی که تا حالا هیچ کسی هیچ جنده ای رو اینطوری نکرده باشه
_خوب یعنی ناراحت نیستی؟…باشه یعنی صبر کن یه زنگ بزنم بگم امشب نمی تونم بیام سر کار
_خیلی طولش نده
رفتم اتاق خواب و لخت روی تخت دراز کشیدم. هاشم هم تلفنش تمام شد و اومد. هنوز گیج می زد. اصلا انگار یه جوری شوک شده بود یا حتی ازم ترسیده بود.
_د زود باش دیگه…جنده ات کیر می خواد
هاشم اومد توی بغلم و کارش رو شروع کرد. بعد از چند تلمبه آروم و عمیق، صورتم رو بوسید و گفت
_ببخشین عشقم بهت گفتم جنده
چنگ زدم توی موهاش
_ پاشو محکم و مردونه بکن. الان اصلا” تو مود رمانتیک بازی نیستم. پاشو ببینم!
_پس محکم می خوای هان
از توی بغلم بلند شد. پاهام رو باز کرد و شروع کرد محکم و تند تند زدن
_تند تر عوضی…تند تر
مثل رگبار داشتم ضربه می خوردم اما بازم راضیم نمی کرد.
_مثل بچه ها نکن. یالا من محکم تر می خوام. اگه نمی تونی تا برم به یکی دیگه بدم…پاشو می خوام داگی بشم
نشست پشتم. پهلوها رو گرفت و شروع به تلمبه زدن کرد.
_تند تر تند تر …همینه… بزن بزن…آییی جرم بده…آخ جنده خانومو جر بده! چرا یواشش کردی؟ مگه نمی گم محکم بزن
_اینجوری آبم زود میاد
_گوه خوردی… اگه باز آبت زود بیاد می کشمت…چی شد؟ چرا وایسادی؟
_آیبی نمی تونم…شرمنده
_چی؟
_اومد.
روبروش روی تخت نشستم. نفس نفس می زد. سرش رو پایین انداخته بود. کیرش توی کاندوم خیس از آبش وا رفته بود. سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد.
_شر…شرمنده
با دوتا دستهام زدم توی سینه اش
_خیلی کثافتی…عوضی تازه داشتم می شدم.
_شرمنده نشد نگهش دارم
_خفه شو خفه شو فقط
پا شدم توی اتاق خواب راه افتادم. سرم رو با دستهام گرفته بودم و غر می زدم
_ای خدا چرا من اینهمه بدبختم. اون از شوهرم اینم از این آقای پر مدعا
هاشم می خواست آرومم کنه ولی بیشتر بهش می پریدم
_من کیر می خوام عوضی…می فهمی؟ کیررر
به مرز جنون رسیده بودم. تا اونروز با هیچ کسی اینجوری حرف نزده بودم. حتی اسمش رو هم بندرت به زبون می آوردم. ولی اتفاقات اون روز، روانم رو بهم ریخته بود.
_آره خوبه والا… خودت حالت رو کردی…اونم دوبار دو بار…چرا خفه شدی آقای استاد زبون بازی؟ منم می خوام!.. باید ارضام کنی…اگه امشب ارضا نشم روانی می شم
_الان که نمی تونم…
_پوووف…می دونی چیه؟… ولش کن
همونطور لخت رفتم دستشویی و وقتی برگشتم هاشم دم در وایساده بود.
_ببین یه چیزی میگم فقط قاطی نکنیا.
دنبال شورتم می گشتم
_بگو
_ببین من یه داداش دارم
_خوب
_الان تهرانه…یعنی دانشجووه…می خوای بهش بگم…باشه باشه بابا اخم نکن. اصلا ولش کن
لباسهام رو پوشیدم. الان چی؟ باید بر می گشتم خونه و منتظر تشریف فرمایی آقا مهیار می شدم؟ اصلا حوصله خونه رو نداشتم. اصلا حوصله هیچی رو نداشتم. نشستم روی مبل
_چند سالشه؟
_کی؟ آهان داداشم؟ نوزده بیست سالی داره
حس عجیبی بود. اینکه بخوام تو خونه هاشم با یه غریبه سکس کنم اما اون روز یه چیزی توی وجودم بشدت ترغیبم می کرد که یاغی باشم. وقتی یاد مهیار و اتفاق آن روز می افتادم دلم می خواست از همه خطوط قرمز رد بشم اونم به وحشیانه ترین شکل!
_بهش زنگ بزنم
_بزن
هاشم گوشیش رو برداشت و رفت اتاق خواب و در رو هم بست. یعنی واقعا” می خواستم با پسری که ده سال از خودم کوچیکتره سکس کنم؟ دو دل شده بودم. از یه طرف خداخدا میکردم هاشم از در بیرون بیاد و بگه داداشش نمی تونه بیاد و از طرف دیگه دلم میخواست اون شب از لج مهیار با هزار تا مرد بخوابم. حس هیجان و ماجراجویی قضیه هم داشت قلقلکم میداد. حمزه که توی دوران مجردی باهاش سکس میکردم هم از خودم سنش پایینتر بود اما این یکی رسما” بچه بود. با فکر کردن به سکس با یه پسر نوزده ساله دوباره مورمورم شد و دلم خواست!
بالاخره هاشم از اتاق بیرون اومد
_میادش! اتفاقا” نزدیکم هست. فکر کنم یه نیم ساعتی دیگه برسه
دوباره فکرها و احساسات متناقض به جونم افتادن
_چیزی می خوری واست بیارم؟ چیه تو فکری؟
بی هوا پاشدم و شروع به راه رفتن کردم
_ نمی تونم!
_منظورت چیه نمی تونم…بهش زنگ زدم. توی راهه بنده خدا
_روم نمیشه آخه
_ای بابا …زنگ بزنم بگم کنسله؟
_از اون مشروبت بازم داری؟
_آفرین! فکر خوبیه الان برات میارم
_وقتی هم اومد خودت به یه بهونه ای باید بیرون بری
_اوکیه
بعد از دو سه پیک، جو بینمون آروم تر شده بود و حرف می زدیم
_بهش چی گفتی؟ گفتی یه جنده تور کردم بیا بکن؟
_ای تو همین مایه ها
_خیلی کثافتی
_شوخی کردم بابا
_قبلا” هم گفتی بیاد اینجا کسی رو بکنه؟
_نه بخدا… اصلا نمی دونم تا حالا از این کارا کرده یا نه…می دونی یاشار مثل من نیست.
_زبون بازی منظورته؟
_آره خوب …پر رو و سر و زبون دار نیست. الانم نمی خواست ییاد. اینقدر از خوشگلی و سکسی بودنت تعریف کردم بزور راضیش کردم بیاد. پسر بدی نیست ازش خوشت میاد.
بعدا” برام تعریف کرد خودش برای سربازی که اومده تهران عاشق بزرگی و شلوغی و …تهران شده و بعد سربازی تصمیم گرفته تهران بمونه. هزار جور شغل عوض کرده و بالاخره یاد گرفته چجوری پول در بیاره و گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و موندگار شده
_وقتی یاشار، تهران قبول شد کلی بهش اصرار کردم بیاد اینجا پیش خودم ولی ترجیح داد بره خوابگاه…خوب تفاوت سنیمون زیاده اونم با هم سن و سالای خودش راحت تره
از زنگ زدن هاشم، تقریبا یک ساعتی گذشته بود که یاشار رسید. توی این فاصله من مسته مست شده بودم. دیگه هیچ اثری از دودلی و تردید در وجودم نبود. برعکس، واسه رسیدن یاشار و سکس باهاش لحظه شماری می کردم! فکرش رو بکن یه پسر خام و کم تجربه اما حتما” حشری و داغه داغ روی تخت قراره جرم بده! حتی تصورش هم خیسم کرده بود. بالاخره زنگ زده شد و هاشم آیفون رو زد.
_بیا بالا
در واحد رو هم باز گذاشت و رفت اتاق خواب که لباس بپوشه و طبق وعده مون بیرون بره. به در واحد ضربه زده شد و بعد یاشار وارد شد. برعکس هاشم که چهارشونه و با قد متوسط بود ولی یاشار لاغر و ترکه ای و نسبتا” قد بلند بود. همین که وارد شد با چشمهای کنجکاوش هال رو کنکاش کرد. یه لحظه چشم تو چشم شدیم. سلام داد و سرش رو پایین انداخت. خنده ام گرفت. هاشم راست می گفت واقعا” اخلاقش هم، ربطی به هاشم پر رو و خانم باز نداشت. شیطونیم گل کرده بود. دلم می خواست یکم اذیتش کنم. رفتم جلو دستم رو دراز کردم.
_سلام… آناهیتا هستم
همزمان، خیلی پر رو بهش زل زدم. انگار انتظارش رو نداشت و حول شد.
_خیلی …خوش اومدین
دستش رو دراز کرد. دست داد و خیلی سریع دستش رو کشید. در حین دست دادن سرش رو آورده بود بالا و دوباره چشم تو چشم شدیم اینبار طولانی تر نگاهم کرد و من سکسی ترین و دلچسب ترین لبخندی رو که می شد تحویلش دادم. حس کردم سرش گیج رفت و دوباره نگاهش رو ازم دزدید. از سر راهش کنار رفتم تا بره و روی مبل بشینه. هاشم از اتاق خواب بیرون اومد و یاشار با دیدنش از جا پرید و دستش رو دراز کرد.
_سلام داداش
_بشین بشین داداش راحت باش. من میرم شام بگیرم بیام .شما هم … راحت باشین!
با رفتن هاشم، تنها شدیم. من هنوز سرپا بودم. یاشار بازم سرش پایین بود و انگشتهای دوتا دستش رو توی همدیگه قفل کرده بود. معلوم بود بنده خدا نمیدونه چی بگه یا چیکار کنه. باید خودم پا پیش می گذاشتم.
_خوب چه خبرا آقا یاشار؟
_هیچی سلامتی
صداش انگار از ته چاه بیرون می اومد. عجیب بود ولی با دیدن معذب و خجالتی بودنش بیشتر حس شیطنتم گل می کرد. حتی یه جورایی حس حشری بودنم رو بیشتر تحریک می کرد. نمی تونستم تصورش رو بکنم همچین پسری وقتی بدنهای لختمون بهم پیچیده رفتارش چقدر تغییر می کنه ولی بزودی قرار بود بفهمم. راستش اون لحظه حتی برای فهمیدنش عجله هم داشتم.ولی یاشار انگار هیچ عجله ای نداشت یا حداقل قصد نداشت برای رسیدن به اون لحظه حرکتی بزنه.این پا اون پا کردم و گفتم:
_چیزی می خورین براتون بیارم؟
_نه …یعنی اگه زحمتتون نمیشه یه لیوان آب
وقتی داشتم آب توی لیوان می ریختم و پشتم بهش بود، سنگینی نگاهش رو روی باسنم حس می کردم. حس خوبی بهم می داد پس وقتی خواستم بطری رو سر جاش برگردونم، عمدا” اونو توی پایین ترین جای یخچال گذاشتم و این شکلی تا حدودی دولا شدم و به کمرم قوس دادم. بعد هم با کلی ناز و عشوه اومدم سمتش و لیوان رو دراز کردم سمتش و سعی کردم صدام هم ناز و سکسی باشه
_بفرمایین آقا یاشار
_مرسی
لیوان رو که بهم داد بردم گذاشتم روی کابینت و سعی کردم وقتی پشتم بهش هست بازم با لاشی بازی تمام راه برم و کونم رو حسابی براش بازی بدم. بعد اومدم بالای سرش وایسادم. سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. مثل شکارچی ای که به شکاری که یه گوشه گیر افتاده باشه، وحشی نگاهش کردم و خیلی خشک گفتم:
_خوب شروع کنیم
_باشه…خوب…راستش من…
آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد
_تا حالا از این کارا نکردم!
نیشم باز شد ولی سریع جمعش کردم. خودم رو به اون راه زدم.
_از کدوم کارا؟
بعد از کلی من من بالاخره گفت:سکس! وااای این پسر مال خودم بود. تا حالا با هیچ دختری نبوده.
_چه خوب
_خوبه یعنی؟
_واسه همین خجالت میکشیدی؟
_آره خوب
نشستم کنار دستش
_این خجالت نداره عزیزم هر چیزی یه دفعه اولی داره و البته سکس اول چیزیه که هیچوقت فراموشش نمی کنی یعنی در واقع قراره من رو هیچوقت فراموش نکنی!
یکی دیگه از اون لبخندا که با دیدنش سرخ می شد تحویلش دادم. دستش رو توی دستم گرفتم.
_پس حالا که دفعه اولته بهتره یه جوری سکس کنیم که واقعا” به یاد موندنی بشه نظرت چیه؟
_آره…یعنی خیلی خوبه
_دانشجو بودی دیگه؟
_آره
_خوب پس امروز یه پروژه داری و من استاد راهنمای پروژه ات هستم !
_چشم
بی هوا، گونه اش رو بوسیدم و بلند شدم.
_یه لحظه بشین الان میام
رفتم اتاق خواب و وقتی برگشتم و روبروش وایسادم فقط شورت و کورست تنم بود!صورتش، دیدن داشت. توی اون مستی و شهوتی بودن داشتم از هر لحظه بودن باهاش لذت می بردم. یه کم ازش فاصله گرفتم و با دستهام از بالا تا پایین هیکلم رو نشونش دادم .
_به عنوان استاد راهنمات تصمیم گرفتم آموزشت رو از پایه شروع کنم و اول از همه با بدن زن و تفاوتهاش با بدن مردها آشنات کنم.
سوتین رو با نهایت آرامش و وقت تلف کردن های سکسی باز کردم و آروم آروم دادم پایین و از تاثیری که در یاشار می گذاشتم لذت می بردم. ممه ها رو با دستهام گرفتم و گفتم:
_اول از همه این دوتا رو بهش میگن ممه یا پستون! هر کدوم راحت تر بودی بگو. خیلی نرم و تپلی هستن. می خوای بهشون دست بزنی؟
رفتم جلوتر و اجازه دادم روی یکیشون دست بزاره. از خود بی خود شده بود و فشارش داد. خواست بلند بشه و با هر دو دست به سینه هام حمله کنه! هلش دادم روی مبل و دوباره فاصله گرفتم.
_آیییی …حواست رو جمع کن. داری کلاس رو به حاشیه می بری! خوب این بخش و یاد گرفتی؟ بریم واسه درس بعدی؟
_آره…آره
دستهام رو به پهلوهام چسبوندم و خیلی یواش یواش بردم پایین تا به لبه های شورتم رسیدم و در حد یک سانت پایین کشیدم ولی منصرف شدم و دستهام رو آوردم بالا
_تو چرا نوت بردای نمی کنی؟
_یادم می مونه!
_مطمئنی؟
_آره بخدا
داشت کلافه و بی صبر و طاقت می شد و این حتی لذتبخش ترش می کرد.
_همه اینارو بعدا” ازت امتحان می گیرما
_باشه
_دوباره دستهام رو برگردوندم به لبه های شورت و یه کم دادم پایین
_پس حالا که نت برداری نمی کنی خوبه خوبه خوب دقت کن این بخش مهمترین بخش درس امروزمونه
یکم دیگه پایینش دادم و تمام مدت نگاهم به صورت یاشار بود. عجز و التماس واسه زودتر به بخش اصلی رسیدن رو می شد توی چهره اش دید.
_دی دی دی دیم…آماده ای؟
_بله
_حواست جمعه؟
_وااای دیووونه ام نکن تورو خدا
کم مونده بود بزنه زیر گریه! پس یهووی و بی هوا شورت رو کامل دادم پایین و دست به کمر و لخته لخت جلوش وایسادم. شاید باورش سخت باشه ولی اون لحظه حتی صدای پایین دادن آب دهنش رو شنیدم.
_خوب به این کوچولوی دوست داشتنی …من که میگم ناناز! البته پسرای بی ادب بهش کوص میگن. البته شایدم بی ادبی نباشه بالاخره اسمش همینه دیگه!
تا بخودش بیاد من همونجور لخت توی بغلش نشسته بودم و دستهام دور گردنش بود.
_خوب عرضم به حضور شما دانشجوی با استعداد خودم که وقتی می خوای با دختری سکس بکنی یا بقول همون بی ادبا ترتیبش رو بدی اول باید آماده اش کنی. یعنی اینجوری نیست که بتونی سریع توی نانازش فرو کنی. اول باید تحریکش کنی تا نانازش مثل الان دهان تو آب بیوفته! در مورد خودم که راستش رو بخوای الان اونقدر تحریک شدم که خیسه خیسم ولی باید درس رو کامل بهت ارائه بدم. منکه از اون استاداش نیستم!
همینجور که توی بغلش و روی پاهاش نشسته بودم یکی از دستهاش رو انداختم دور کمرم
_اول بغلم کن و بعد ناز و نوازش و دستمالی و بوس و …
یهو دست آزادش رو دراز کرد لای پام!
_نه نه نه…اشتباه نکن. هیچ دختری دوس نداره اول کار، یهویی بری اونجا
_ببخشین… آخه
_این کارت به دختره این پیام رو میده که تو فقط واسه اونجاشه که باهاشی و خودش واست هیچی نیست. اول باید از بالا شروع کنی و اونقدر بهش ور بری تا خودش واسه در اختیارت گذاشتن پایین، بی قرار بشه
بعد دستش رو گذاشتم کنار چونه ام
_حالا بوسم کن. ناز و نوازشم کن
صورتم رو سمت خودش کشید و گونه ام رو بوسید. انگار به راهنمایی زیادی هم احتیاج نداشت چون بعد از چند بار بوسیدن گونه و لبهام رفت سراغ لاله گوش و گلو و گردن و منکه همونجوری هم حشری بودم صد برابر تحریک شدم. برگشتم سمتش و لبهام رو روی لبهای داغ و مشتاقش انداختم. در حد خفه شدن داشتیم لب می خوردیم و در همین حال، یاشار دستش رو لغزوند روی یکی از ممه هام و همزمان با خوردن لبها، مالشش داد. آهم داشت بلند می شد و آماده وا دادن کامل بودم که گوشیم زنگ خورد.هر دو از جا پریدیم. بلند شدم و گوشی رو روی اون یکی مبل پیدا کردم. هاشم بود.
_به آقا هاشم گل! چخبرا؟
_من شام رو گرفتم. تموم کردین دیگه؟ بیام؟
یه چشمک به یاشار زدم
_تموم کردیم؟نه بابا… چرا بهم نگفته بودی آقا یاشار اینقدر حرفه ای و کار درسته
_یعنی هنوز …آبش نیومده؟
_نه بابا یه جوری میکنه من کم آوردم! نفسم رو بریده
_باشه خوب پس…من…مزاحمتون نشم
_باشه عزیزم لطفا” دیگه زنگ نزن ببینم می تونم ارضاش کنم. خودم بهت زنگ می زنم
قاه قاه خندیدم.
_باید صداش رو می شنیدی!
یاشار هم خندید.
_خوب کجا بودیم؟ آهان
رفتم جلوش وایسادم. پاهام رو باز کردم و توی بغلش نشستم. فیس توی فیس بودیم.یکی از ممه هام رو گرفتم سمتش و گفتم حالا می تونی ممه بخوری. با حرص و ولع کردش داخل دهنش
_آی یواش… گفتم بخور ولی نه اینکه واقعا بخوریش! باهاش مهربون باش. بوسش کن ناز و نوازش کن ماساژش بده. نوکش رو ببوس
_نوکش رو بوسید و یه مکش کوچولو بهش داد
_اووف
هاله دور نوکش رو نشونش دادم
_از زبونت بیشتر کار بکش
هر دو تا رو توی دستهاش گرفت و به نوبت بوسید لیسیدشون و مثل خوردن لب و صورت، خیلی زود راهش رو پیدا کرد. واقعا” دانشجوی با استعدادی بود یا شاید استاد خویی داشت! دور تا دور نوک سینه هام رو زبون می کشید و بعد نوکش رو می بوسید و می مکید اما نه خیلی محکم که اذیت بشم. بعد حتی حرفه ای تر شد. همراه با خوردن و بوسیدن و لیسیدن و مالیدن سینه هام، وسطاش گلو و گردن و لب و صورتم رو هم می خورد. اون چیز سفتی که لحظه به لحظه زیر پام بزرگتر شدنش رو حس می کردم نشون می داد که بی قراره که کار رو به سرانجام برسونه. من توی دستها و بغلش وا رفته بودم و خودم رو کامل تسلیمش کرده بودم. دیگه هیچ اثری از اون آناهیتای شیطون و زبون ریختنها و پرحرفیهاش نبود. فقط با چشمهای گیج و بی حالم نگاهش می کردم و در جواب ور رفتنهاش با نفسهای حشری و جون گفتن های گاه و بیگاه و بوسیدن لبهاش همراهی می کردم. دیگه بیشتر از این نمی شد تحملش کرد. من اون چیز سفت بین پاهاش رو می خواستم. بالاخره سرش رو با دستهام گرفتم و متوقفش کردم. زل زد توی چشمهام
_استادت دیگه نمی تونه درس رو ادامه بده! درسهای ساک زدن و کوص لیسی بمونه برای جلسه بعد
از بغلش پایین اومدم. با بی حالی گفتم لخت شو و بیا. تا بیاد، کاندوم رو واسش آماده کرده بودم و خودم براش کشیدم. از هاشم هم کلفت تر بود! بعد از آماده شدن یاشار، خودم رو کامل کشیدم روی تخت و بهش اشاره کردم. اومد و بغلم کرد. سفتی کیرش رو بین پاهام حس می کردم. سرش رو با دست گرفتم.
_بزار خودم شروع کنم
سرش رو توی شیار خیسم کشیدم. تنظیمش کردم و یه کم فرو کردم. هنوز سرش کامل داخل نشده بود که صدای اوووف یاشار بلند شد.
_یواش…یهو فشار ندی…اوووف …آره همینه
آروم ،آروم و با چندتا عقب جلو کردن، تا تهش رو واردم کرد. با اینکه کلفت بود ولی اونقدر خیس و حشری بودم که جز لذت چیزی حس نمی کردم. دوباره سرش رو بین دستهام گرفتم و لبهای همدیگه رو خوردیم. تا جایی که می شد روی اون تخت یه نفره پاهام رو باز کردم و یاشار زانوهاش رو روی تخت تنظیم کرد تا بتونه اونجوری که لازمه به بدنش قوس بده و تلمبه هاش رو شروع کرد. با هر تقه انگار حشرش بالاتر می رفت و وحشی تر از قبل می شد و محکم تر ضربه می زد. قد بلند و ترکه ایش و نیرو و انرژی جوونی کمکش می کرد تا هرچه رگباری تر و شلاقی تر ضربه هاش رو حواله بدن من بکنه. تحملش کم کم داشت سخت می شد. تشک رو چنگ زده بودم و دلم می خواست جیغ بزنم.
_آیییی …آخخخخ…قربونت برم یاشار جووون…فدات بشم… آییییی…جرم دادی قربونت برم
بعد از چند دقیقه دیگه واقعا” نتونستم ادامه بدم و هر جور بود حالیش کردم بلند بشه. با بلند شدنش مثل برق از جا پریدم و پشت بهش کردم و حالت داگی گرفتم. انتظار داشتم دوباره فرو کنه و ضربه های وحشیانه اش شروع بشه اما برعکس انتظارم، یاشار فقط دو طرف باسنم رو گرفت و شروع به بوسیدن و لیسیدن پاها، رونها، باسن و نانازم کرد. صدای نفس نفس زدنها و آی و وایش بلند شده بود!
_چی شد آقا یاشار؟
_دیوونه ام کردی… چقدر تو خوشگلی …قربونت برم!
از تعریفها و دیوونه شدنش، قند توی دلم آب می شد. مخصوصا” که بعد از اون همه شرم و خجالتی که داشت بالاخره از شدت حشریت، زبونش بازه باز شده بود! بعد از کلی بوسیدن و قربون صدقه رفتن بلند شد. سرش رو تنظیم کرد و وارد شد و شروع به تلمبه زدن کرد. کلفتی کیرش آخ و ناله من رو بلند و صدای شلپ شلپش تمام فضای اتاق خواب رو پر کرده بود. بعد از چند دقیقه، دوباره انگاری دیوونه شد. دست انداخت سرم رو برگردوند و لبهاش رو انداخت روی لبهام و شروع به خوردن کرد. نفسهای داغش، روانی کننده بود و با لبهاش یه جوری گرم و دلچسب می بوسید و می مکید که دلم ضعف می رفت و همزمان جوری تا ته بهم فرو کرده بود که کامل بهم چسبیده بودیم و لبهامون توی لبهای هم بود. یه لحظه حس کردم توی اوجه اوجم جایی که خودتی و خودت و هیچ چیزی توی دنیا نمی تونه حست رو بهم بزنه. حس خوبی بود. یه جور حس آرامش بخش و گرم و وقتی بالاخره ازم جدا شد و شروع به تلمبه زدن کرد تنها دو ضربه کافی بود تا از حال خودم خارج بشم. یه آه بلند کشیدم. با یه تکون شدید خودم رو از چنگش خلاص کردم و روی تخت ولو شدم. بدنم چند بار محکم تکون خورد و احساس یه جور لرز لذتبخش، تموم وجودم رو گرفت.
_چی شده آناهیتا؟… خوبی
ترسیده بود. سر در نمی آورد چه اتفاقی افتاده. هنوز بدنم آروم نگرفته بود ولی سعی کردم دستش رو بگیرم و بهش لبخند بزم.
_حالت خوبه؟
_از این… هه از این بهتر نمیشم!
_چی شد؟
_اوووی…ارضا شدم
_واقعا؟
نمی دونم چرا با همه بی حالی اون لحظه، نیشم باز شد. یاشار هم لبخند زد. بلند شدم لبهاش رو بوسیدم.
_بخواب
_نظرم عوض شد می خوام درس ساک زدن رو هم همین امروز بهت بدم!
یاشار از شدت مکشی که به سر کیرش می دادم مثل مار به خودش می پیچید. به تنه اش جلق می زدم و سرش رو می بوسیدم و می مکیدم. با لبهام یکی یکی تخمهاش رو گاز های کوچیک می زدم و پوستش رو بین لبهام می کشیدم.
_آیییی اوووف جوووون
کاندوم رو دوباره سر کیرش کشیدم و بالا اومدم. من رو توی بغلش کشید و یه بوسه گرم حواله لبهام کرد. لبهام رو از لبهای حریص و تشنه اش کندم. سر کیرش رو توی دست گرفتم. تنظیمش کردم و نشستم روش و کامل داخل خودم جاش دادم. کلفتی و کج بودن خاص سرش یه تیر خفیف درد و لذت رو توی بدنم پخش کرد. حسی که دوست داشتم بازم تجربه اش کنم. سرم رو بالا گرفتم. دستهام رو از عقب روی پاهای یاشار گذاشتم و شروع به بالا پایین شدن کردم. چشمهام رو بسته بودم و روی لذتی که از کیر یاشار می بردم تمرکز کرده بودم. بعد از چند بار بالا پایین شدن، دستهای نوازشگر یاشار رو روی سینه ها و شکمم حس کردم. نگاهش کردم. چشمهاش گرم و هوس آلود بودن. لبهاش بازم پر از خواهش بوسه بودن. سرم رو پایین آوردم و یاشار که انگار منتظر بود دست انداخت پشت سرم و کشیدش پایین و هوس آلود و داغ، شروع به بوسیدن و خوردن لبهام کرد. دوباره برگشتم بالا و با قوس دادن به کمرم موقع بالا پایین شدنها سعی کردم حال بهتری به یاشار بدم. یاشار که حشرش به اوج رسیده بود سینه هام رو رسما” مشت و مال می داد. دستهای درازش رو به پشتم می رسوند و اسپنک های نه چندان محکم میزد. باسنم رو چنگ می زد. یه جایی دیگه وحشی شد. دست انداخت و باسنم رو کشید بالا و منو توی بغلش کشوند. زانوهاش رو جمع کرد و خودش شروع به تلمبه زدن از زیر کرد. با اون کیر کلفت و بزرگش و سرعتی که تلمبه می زد، تحملش رو برام سخت می کرد. صدای آی و اوی من بلند شده بود و این حتی بیشتر حشریش میکرد . همراه با ضربه های رگباری که می زد، سرم رو هم گرفت و شروع به خوردن لبهام کرد. اون تیر لذت بخش سکسی الان دیگه به یه جور تپش مداوم تبدیل شده بود که با هر تپش، لذت داغ شهوت رو توی تمام وجودم پمپاژ می کرد. حتی تا توی فرق سرم و تک تک موهای سرم داشتم لذت رو حس می کردم و یه دفعه داغ شدم. گر گرفتم . چنگ انداختم روی بازو و سینه یاشار و خودم رو توی بغلش ولو کردم و برای بار دوم ارضا شدم. بعد از اینکه به خودم اومدم یاشار رو نگاه کردم. لبخند می زد.
_اوووف…واقعا” نفسم رو بریدی پسر!..چرا آبت نمیاد؟
_اومد
با تعجب نگاهش کردم
_واقعا؟…کی؟
_همون موقع که چنگم زدی دیگه نتونستم تحمل کنم
یه نفس راحت کشیدم.
خداروشکر!..دیگه واقعا” نمی تونستم ادامه بدم
به پشت روی تخت دراز کشیدم. یاشار هم خودش رو از شر کاندوم پر از آب خلاص کرد و دوباره کنارم دراز کشید. یه کم که سر حال شدم نزدیکش شدم و صورتش رو بوسیدم.
_خیلی خوب بودی
_خوب من دیگه …من برم
_کجا؟واقعا میخوای بری؟
_آره روم نمیشه …هاشم که بیاد…
_آهان…بزار منم باهات میام…یعنی ماشین دارم تا یه جایی میرسونمت
_منتظر هاشم نمی مونی؟
_نه
واقعا” هم دیگه کی به هاشم اهمیت می داد!
.
.
.
_جایی میری برسونمت؟
_میرم خوابگاه
_الان که تازه عصره …میخوای از همین الان بری خوابگاه؟
_خوب آره… یعنی جای خاصی ندارم برم
هنوز مستی کامل از سرم نپریده بود. می دونستم مهیار این ساعتها خونه نیست ولی دلم نمی خواست به خونه برگردم.
_نمی خوای یکم باهام وقت بگذرونی؟
_جای خاصی میخوای بری؟
_نه راستش…فقط دوس ندارم برم خونه…چی میگی؟ می دونی من گرسنه ام. بیا بریم یه چیزی بخوریم
وقتی منتظر آماده شدن پیتزاها بودیم هاشم زنگ زد. بهش گفتم از خونه رفتیم.
_خوب من شام گرفته بودم
براش توضیح دادم که یاشار روش نمی شده بعد این ماجرا باهاش روبرو بشه و منم باید می رفتم خونه
_چی می گفت؟
_هیچی یکم ناراحت شد
_میشه یه سوال بپرسم؟
_بپرس
_شما دوست دخترشی؟
_دوست دختر؟خخخخ نه
_پس چی؟
_همکاریم
_آهان
_آره…شما دوتا داداشین ولی خیلی با هم فرق دارین
_اووه…عجب
نمی دونستم چرا اصلا” همچین چیزی از دهنم بیرون اومده بود. دستش رو گرفتم و یکم مالیدمش و بهش لبخند زدم.
_البته هر دوتاتون خیلی باحالین!
_میگم…
_لازم نیست خجالت بکشی. هر چی توی دلته بپرس. راحت باش
_واقعا خوب بودم؟ منظورم خونه هاشم…بهم گفتی خوب بودم…واقعا” خوب بودم؟
_عالی بودی…اووف الان که فکرش رو می کنم محشر بودی پسر!
دستش رو محکمتر فشار دادم و سعی کردم خودم رو بهش نزدیکتر کنم و خیلی آهسته کنار گوشش گفتم:
_می دونی که خیلی از مردها نمی تونن…منظورم توی سکسه… نمیتونن زن رو ارضا کنن. ولی تو دفعه اولت بود و تونستی اونم دو بار…وووی دوبار
یکم ازش فاصله گرفتم. خیلی جدی پرسیدم
_واقعا دفعه اولت بود؟
_آره بخدا!
_فقط چرا اینقدر بوسم می کردی و لب می گرفتی؟
زل زد توی چشمهام
_بسکه خوشگلی …دست خودم نبود. همش می خواستم ببوسمت!
حول شدم. سرم رو برگردوندم و نگاهم رو ازش دزدیدم. احتمالا اون لحظه سرخ هم شده بودم. ولی توی دلم بدجوری قند آب شده بود از چیزی که می شنیدم.
آخرای غذا خوردن بودیم که متوجه نگاهش شدم. ناهار نخورده بودم و با رفتن اثر مستی حتی گرسنگی بیشتر از قبل بهم فشار آورده بود و رسما” داشتم عین گاو می خوردم. لقمه پیتزا رو کنار گذاشتم و بهش لبخند زدم
_من معمولا” اینجوری غذا نمی خورم! … ولی امروز از صبح تا حالا چیزی نخوردم
_راحت باش…اتفاقا” واسم جالب بود… یعنی از دخترایی که خیلی ادا دارن خوشم نمیاد
_آهان…دوست دخترم داری؟
_نه…میشه تو دوست دخترم بشی؟
_چی؟…جان!
جا خوردم. نزدیک بود لقمه توی گلوم گیر کنه!
_آخه من که سنم از تو بیشتره…
_خوب باشه مگه دوستی محدودیت سنی داره
نمی دونم چرا اون لحظه نتونستم موضوع متاهل بودنم رو بهش بگم. یعنی اصلا” نمی تونستم تصور کنم چه عکس العملی از شنیدن یهوییش توی اون لحظه نشون میده. غیر از این، وقتی موضوع دوستی رو مطرح کرد یه جور وسوسه واسه ادامه رابطه باهاش توی وجودم شکل گرفت. سکسی که داشتیم توی ذهنم مرور شد. دوبار ارضام کرده بود. بعد از بیشتر از دو سال که وسط با خودارضایی به ارگاسم رسیده بودم، حالا این پسر دوبار ارضام کرده بود. تصور اینکه سکسی که داشتیم می تونه دوباره و دوباره تکرار بشه، شادی بی حدی رو بهم داد. راستش اگه بخوام با خودم روراست باشم از همون لحظه که از خونه هاشم بیرون اومدیم و مثل کنه به یاشار چسبیدم و ازش خواستم باهام وقت بگذرونه یه جورایی ته دلم، امید کمی داشتم که شاید به همچین نقطه ای برسیم. شاید حتی اگه یاشار هم نمی خواست خودم موضوع رو مطرح می کردم. اما الان واقعا” یاشار با همه شرم و خجالتش پا پیش گذاشته بود و درخواست داده بود.
_خوب میشه؟
_اووم…باشه
وقتی توی ماشین نشستیم یاشار گفت
_میشه سیگار بکشم؟
_مگه سیگار می کشی؟
_آره…اما میشه به هاشم نگین؟
_باشه…میشه یه نخم به من بدی؟
_شمام می کشی؟
_خیلی وقته نمی کشیدم ولی خوب الان خواستم
پوک که به سیگار زدم برگشتم به اون سالهای مجردی، زمانی که با حمزه بودم. با حمزه بود که اولین بار سیگار کشیدم. دوره نوجوونی عاشق شعرای فروغ فرخزاد بودم و اون لحظه یاد این شعرش افتادم
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی! کاش می شد و امکان هم آغوشی دوم بود ولی یاشار باید به خوابگاهش می رسید.

پی نوشت: در بعضی از داستانهای قبلی روایت بخشی از داستان از زبان یک زن رو تجربه کرده بودم ولی داستان “نفرین شده” تماما قراره از زبان یک زن روایت بشه. نمی دونم تا چه حد موفق باشه ولی این برای من چالشی بود که میخواستم انجامش بدم

نوشته: ساسان سوسنی

ادامه…

بازدید 6,962

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “نفرین شده(۱)”

  1. چیزی که نوشته شده میتونه برای هر زنی اتفاق بیفته ولی نه به این سرعت و نه با هر کسی پس اگر متاهل هستید خیلی مراقب زن و زندگی تون باشید بعضی چیزهای عجیب در عالم زنان واقعی هستن

  2. نوشتار شما رو تحسین می کنم.اروتیک بسیار خوب. فضاسازی عالی.پرداخت مناسب روایت.البته شاید نیاز به شخصیت پردازی بیشتری بود. شاید هم در ادامه سورپرایز شوم.در کل قطعا و حتما عالی است.یک داستان با دلالت واقعی.کلی حرف در مورد خیانت دارم که شاید بعدا در تاپیکی بگویم. داستان شما رو دوست داشتم.

  3. بی نظیر بود پسر . واقعا دمت گرم . این روز ها تو هر دویستا داستان یه دونه خوب اینطوری از توش در میاد . متاسفانه ۶۰ -۷۰ درصدش هم گی شده . مگه‌ ما اینقدر کونی داریم آخه ؟؟؟

  4. چقدر عالی نوشتی!اینقدر محشر بود وهات که آدم حسرت همچین سکسی رو میخوره

  5. این داستان باید توی لیست اولین باشه اما حیف که گاهی بی محتوا ترین داستان ها صرفا بخاطر گره گشایی های عقده ای لایک های بیشتری میگیرن

  6. عالی بود دمت گرم اگر اسمت آخر داستان نبود فکر میکردم نویسنده اش واقعأ یه زنه بهت تبریک میگم ادامه بده 👍👍👍👍

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید