من اولین باریه که داستان مینویسم پس اگر کم و کاستی در طول داستان دیدید به بزرگی خودتون ببخشید
این داستان تجربه خودم نبوده و خاطره ای کوتاهه که من اقدام به بیانش میکنم.
با صدای پدرم از خواب بیدار شدم همانطور که به گوشیمنگاه میکردم یادم افتاد که روز اول مدرسه رو فراموش کرده بودم
روزی که شروع یک زندگی جدید بود
با انتخاب تجربی به عنوان رشته آینده مسیر سختی رو باید میرفتم که توانشو داشتم اما کونشو نه. با معدل ۱۸ هی بدک نبود کارم دختر درسخونی نبودم اما نمراتم بد نبود سر کلاس گوش میدادم
همینطوری که محو فکر بودم به خودم اومدم و سریع رفتم برای حاضر شدن
تو اینه قدی به خودم نگاه که کردم خواهرمو از پشت دیدم
(خودم نگارم یه دختر ۱۶ ساله که اندام خفنی ندارم اما به واسطه رنگ پوستم و چشمام تو مدرسه زیادی تو چشم بودم البته اینا با وجود در یه شهر گرم عادی بود)
خواهرم نهال تازه نامزد کرده بود و به خودش زیاد می رسید و برای یه دختر ۲۰ ساله طبیعی بود
دیدم که داشت خودشو حاضر میکرد همون لحظه آروم و به شوخی گفتم جون برای اقاییت تیپ میزنی؟ یهو دیدم برگشت و مثل همیشه یه خفه شوی آروم گفت
با تلنگر مادرم فهمیدم واقعا دیرم شده پس سریعتر کارمو انجام دادم
و بعد از خداحافظی سوار سرویس شدم که معلوم بود حداقل یه ربع منتظر من بود. سرویس ما یه پژو تاکسی بود که رانندش یه مرد مسن به اسم آقای رحیمی بود. با سلام کوتاهی وارد ماشین شدم هیچ کس رو نمیشناختم رفتن با یه مدرسه جدید با دوستانی جدید برامتازگی نداشت تنها رفیقم تو اون مدرسه زهرا بود دوست صمیمیم که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم.
حدود ده دقیقه تو راه بودیم تا رسیدیم به مدرسه یه مدرسه هیات امنایی که میگفتن معلم های خوبی توشن به همین واسطه پول زیادی از خانواده ها میگرفتن
پامو که تو مدرسه گذاشتم یه حس خوبی بهموارد شد نمبدونمچی بود
منو زهرا تو یه کلاس بودیم به همون خاطر کنار هم تو میز های اخر نشستیم. زهرا دختری نبود که مثل من باشه فرق های بین دو تا خانواده یکی از نشانه ها بود. من که تابه حال با هیچ پسری حتی دوست همنبودم ولی زهرا برعکس من بود
من هیچ حسی به زهرا نداشتم یعنی بهتره بگم اصلا لزبین نبودم زهرا هم نبود البته تا اونجایی که من میدونم
کلا خانواده من گیر بودن و هستن ولی به زهرا اعتماد داشتن
من فقط به واسطه زهرا میرفتم بیرون البته اگه اونم نبود کسیو نداشتم باهاش برم
به هر بدبختی بود اون روزو گذروندیم.
بعد از یک هفته با بچه های گلاس اوکی بودیم همه ادمای شادی بودن بجز یک نفر یه دختر سبزه ولی خوشگل و همچنین درس خون
اما نکته این بود که اصلا علاقه ای به درس نداشت اما یه جورایی جواب همه سوالا رو میدونست اسمش رویا بود یه آدم اروم
حس میکردم زهرا دنبال اینه بهش نزدیک بشه
که شب وقتی تو خونه بودیم بهم یه تکست داد
_چیکار میکنی
+بیکار نشستم میخامفیلم ببینم چطور؟
_یه فکری به سرم زده نگار
+وای خدایا چیه باز
_نظرت راجبه رویا چیه میای مثل قبلا اکیپ بزنیم اما اینبار سه نفره؟
+دختر خوبیه اما یه روز با تو باشه دیوونه میشه
_نظرتو راجب اکیپ نگفتی
+هر کاری که خودت میدونی منم از رویا وایب مثبتی میگیرم اما نظر اون مهمه
بعد این پیام یکم دیگه غیبت بچه و معلم های مدرسه رو کردیم که کمکم خوابمون گرفت
روز بعد زهرا به رویا همه چیزو گفت رویا هم گفت که ظهر بریم یه جایی بشینیم حرف بزنیم
ساعت شیش یه اسنپگرفتمو رفتیم یه پارک حوالی مدرسه
بعد ساعتها صحبت (که نمیگم تا به اصل مطلب برسیم) بالاخره باهم حرف زدیم و گفتیمکه همو ترک نکنیم این حرفا
بعد چند ماه باهم خیلی اوکی شده بودیم
هرجا بگی میرفتیم تو اون زمان فهمیدیم که رویا خیلی پولداره و خوب بودن درسش هم از معلم خصوصیاشه
زمان امتحانات دی ماه رسیده بود که بعد دادن چندین امتحان رسیدیم به شیمی یه درس که من توش افتضاح بودم
قبل امتحان از رویا کمک خواستم که اروم گفت باید هزینه براش پرداخت کنی من گفتم که وا این چه حرفیه خب بگو میدم فقط اینو نیوفتم بعد امتحان برات کارت به کارت میکنمگفت :
_پول که نمی خوام
+پس چی؟؟
_میفهمی
همون لحظه زنگ خورد و باید به سر جلسه امتحان میرفتیم
سر جلسه رویا تمام کمکشو بهم کرد به حدی که هیچوقت اینطوری نمیتونستم امتحان بدم
بعد امتحان کنار هم گوشه حیاط جمع شده بودیمکه بگیم چیکار کردیم من به رویا گفتم خب بهم کمک کردی حالا باید چیکار کنم
یهو دیدم زهرا خندید و گفت به توهم گفته 🤣
گفتم چی میگی
گفت که به منمکمک کرده ولی خب رویا واقعا چی میخوای
رویا اروم گفت که امروز بیاید خونه ما میفهمید
منو زهرا متعجب بودیم چون هیچوقت خونه رویا نرفته بودیم و این عجیب بود البته زهرا میگفت که یه حدس هایی میزنم
ساعت ۵ به خونشون رسیدیم
واقعا خونشون در کنار خونه ما قصر بود یه خونه باغ ویلایی که خیلی خفن بود
رفتیم تو اما بجز رویا کسی نبود گفتم پدرو مادرت کوشن
و توضیح داد که رفتن تهران و به همین خاطر به خانواده هاتون زنگ زدن که امشبو اجازه دارید اینجا بمونید
ماهم که تعجب در تعجب
گفت بیاید اینو بپوشید بریم اب تنی
_وا این چیه
+خب مایو ئه احمق
رفتم تو یه اتاق و مایو رو پوشیدم که زهرا از پشتمگفت به به چه سکسی بودی و ما خبر نداشتیم
از شوخی ها گذشت و رفتیم توی اب
بعد از نیم ساعت خوش گذرونی یهو دیدم یه دستی داره باسنمو لمس میکنه اهمیت ندادمگفتم حتما دستش خورده
دیدم دوباره شد برگشتم و دیدم رویاست گفتم چیکار میکنی
که گفت وا دارم افسوس میخورم
به چی
به اینکه دوست پسر نداری و نمیتونن از این بدن استفاده کنن
با خنده گفتم خب میزارمش برا شوهرم
یهو لحنش عوض شد و گفت که خب منم شوهرت
که فهمیدم کجای کاریم
برای چی توی ابیم
زهرا که عین خیالش نبود اما من گفتم که من نمیخوام
شما قبلا باهم رابطه داشتید
که زهرا داد زد من حتی لختشم ندیدم
میدونستم که این دو نفر چند بار وقتی خونه زهرا خالی بود بدونه من رفته بودن اما نمیدونستم چرا
که رویا سعی بر زدن مخ من کرد که حال میده و اینا
که دیدم داره ممه هامو میماله
و اروم دستشو میبرد به سمت کصم من هنوز شکه بودم اما دستمالی شدن بهم حس عجیبی میداد
یه اروم اروم دیدم چیزی تنم نیست
زهرا هم خودشو لخت کرده بود شاید ممه هاشو دیده بوده باشم اما وقتی چشم به کصش افتاد بهت زده شدم یه هلوی تپل و بدون هیچ مویی حتی پوست مرغی نبود کا با اشاره دست رویا رفتم بیرون از اب و با همون خیسی رفتیم بالا تو اتاق خواب پدرو مادرش
تو همون لحظه رویا انگشتم میکرد و گردنمو بوس حس عجیبی بود
رسیدیم به توی اتاق که درو بست و منو هول داد روی تخت
گفت که باید امشب یه حال اساسی با هم داشته باشیم
که خودش همکامل لخت شد
ممه هاشو میدونستم خیلی رو فرمه اما نمیدونستم که کامل دور نوک سینش صورتی باشه
با اینکه سبزه بود اما کص سیاهی نداشت
همه بدن هامون بدون مو بود
که رویا خودشو انداخت روم و زبونشو میزد به زبونم یه لب کامل
کصم خیس خیس بود که رویا بلند شد
همون لحظه فهمیدم چند وقته رو پاهام کراشه با بوس کردن پشت سر هم کف پام حسم عجیب بود
که دیدم یه چیزی روی کصمو بوس کرد زهرا بود
روم دراز کشید کصش تو سه سانتی دهنم بود که گفت سریع باش لیسش بزن که دیدم زبونشو میزد به کسم
همونلحظه رویا انگشت شصت پامو ساک میزد
منممجبور شدم زبونمو به کس زهرا بزنم (واقعا بگماون طعمی نبود که فکر میکردم)
اروم اروم زبونمو به اونجاش میزدمکه مزش برام عجیب بود اما اون ماهرانه انگار ده ساله که داره میخوره و تجربه داره
من از شدت حسم نتونستم ادامه بدم داشتم میترکیدم که زهرا بلند شد
انگار خوش گذرونی تموم شده بود حال و هوا رویا هم همینطور
انگار اون ارباب شده بود و من برده
خواستم بشینم که یدونه زد تو سینم و هولم داد که بخوابم کصشو گذاشته بود روی دهنم و موهامو میکشید من تو اوج حشریت بودم که مجبور شدم بخورم.
دوستام من واقعا معذرت خواهی میکنم کص زیاد گفتم به حدی که حتی جا نشد کل داستان سکسو بگم و این ده خط آخرو فقط گفتم جمعش کنم
و خب این اولین تجربه نوشتن داستان من بود
اگه ناراحت شدید به بزرگی خودتون ببخشید من سعیمو میکنم قسمت بعدیو که ادامه داستان داخلشه رو با جزئیات براتون بزارم
خلاصه ببخشید این داستان اولیه فقط یه مقدمه چینی بود برای بقیه داستان
و تمام داستان هم بر اساس واقعیت بوده من شاید کسشر نوشتم
قربونتون کیک
نوشته: کیک
2 پاسخ به “شروع یک دوران”
داستان لزبین میپسندم ولی این ضعیف بود
الان یه ماهه که داستان فرستادم چرا پخش نمیشه ؟؟