یه روز از روزهای سال ۷۷ مامانم صبح زود بزور از خواب بیدارم کرد لباس تنم کرد کیفمو گذاشت رو دوشم و دستمو گذاشت تو دست داداشم و راهیمون کرد سمت مدرسه
من کلاس اولی بودم و داداشم کلاس چهارم بود
تو راه تا برسیم به مدرسه به چنتا دیگه از هم کلاسیا و هم محله ای های داداشم پیوستیم
مدرسه که رسیدیم گفت اینجا میمونیم تا ظهر و بعد با هم برمیگردیم خونه
کیفمو داد دستم و دوید سمت دوستاش و توی ۴۰۰تا بچه ی کچل گم شد
ریز و تپل و معصوم بودم یه بغض بدی گرفته بودم و همینجور بی حرکت وسط حیاط بزرگ مدرسه وایساده بودم به بقیه نگاه میکردم
یه عده ای با مادرا بودن
یه عده ای خوراکی میخوردن
یه عده ای داشتن از گریه عر میزدن
یه عده ای با رفیقاشون حال میکردن
و یه عده ای کم کم داشتن میومدن
چنتا بچه بدو بدو اومدن رد بشن زدن زیرم و آروم خوردم زمین دلم میخواست بزنم زیر گریه
دلم مامانمو میخواست
بلند شدم اما سرم هنوز رو به پایین بود یکم بعد یه جفت کفش قهوه ای پررنگ زنونه اومد جلوم وایساد
سرمو اوردم بالا صورتشو ببینم دیدم یه خانوم خوشگل با یه لبخند مهربون داره بهم نگاه میکنه
کفش کارمندی با یه کوچولو پاشنه و مقنعه به رنگ قهوه ای پررنگ و مانتو و شلوار به رنگ قهوه ای کم رنگ
با هم ست کرده بود لباساشو
کفشها واکس زده و براق و مقنعه و شلوار اتو زده جوری که خط اتو داشت
خم شد رو دو پا نیم خیز نشست روبروم و گفت سلام پسرم چرا ناراحتی
من خیلی خجالتی بودم هیچی نگفتم
دوباره گفت هر چی دلت میخواد میتونی به من بگی
نرم شدم و اعتماد کردم گفتم میخوام یچیزی بهت بگم
با لبخند گوششو اورد جلو گفتم بار اولمه اومدم اینجا دلم مامانمو میخواد
نگام کرد و گفت خودم تا ظهر مراقبتم و ظهر مامانتو میبینی بهت قول میدم
از حرفش قلبم اروم گرفت
اون روز اون ست شلوار مقنعه ی قهوه ای اتو کشیده و اون کفش واکس زده و اون لبخند مهربون با اسم زیبای خانم معلم با تموم جزئیات واسه همیشه حک شد توی ذهنم
یکی دوساعت بعد توی حیاط مثل قطار یه صف تشکیل دادیم و هر صف حرکت کرد کرد توی یک کلاس دقیقا مثل حرکت مورچه ها پشت سر هم
بعضی میزا ۳نفر مینشست بعضی میزها ۴نفر
تنها دوست من از اون کلاس یه نفر بود به اسم مسلم که بغل دستم نشسته بود و مسلم حتی کلی از من ریزتر بود
میز ما چون مظلوم بودیم ۴نفری بود
سرهای همه مون بدون استثنإ کچل بود کتاب دفتر و قلم تراشمون همه شبیه هم بود
دفترا همه چهل برگ شصت برگ دولتی و مدادا فابر کاستل و تراش ها خروس نشان لباس ها هم تقریبا همه یجور بود اما لباس من و داداشم بخاطر اینکه عموم از کویت برامون میاورد خیلی شیک بود
یادمه کفش ورنی جیر سفید و پیرهن یقه اسکی سفید و شلوار کارلوس سفید که بالا و پایینش چین داشت و وسطش پفکی بود میپوشیدیم
چند دقیقه بعد معلم ما اومد و دیدم همون خانمیه که قبلا دیده بودم
اینجور نبود معلما خودشون معرفی کنن یا به بچه روی خوش نشون بدن
سالهای وحشتناک دهه ۷۰بچه زیر دست معلم رسما گوشت قربونی بود من سالهای یعد معلم داشتم که جوری کتکمون میزد که با اینکه مغازه اش که شغل دومش بود نزدیک خونه امون بود و با اینکه فقط توی ۹سالگی معلمم بود اما تا ۱۵سالگی وقتی میرسیدم نزدیکای مغازه اش میرفتم از اون دست خیابون رد میشدم از ترس
نهایتا تا اخر روز از لا ب لای حرف ها فهمیدم خانوم معلم اسمش یا فامیلش پرنیان هست
خانم معلم پرنیان
خانم معلم خودش رو توی دل ما بچه ها جا کرد و مدرسه به محیط شیرینی برای ما تبدیل شد
برعکس همه ی معلمهای دیگه که مانتوهای اُپل دار و گشاد و رنگ تاریک میپوشیدن و سبیلاشون از دور مشخص بود و چهره ها سرد بود اما خانم معلم ما همیشه تا حد ممکن رنگ روشن میپوشید حتی اگه اون رنگ روشن با محدودیت های اون موقع اسمش قهوه ای باشه
همیشه صورتش ملیح و زیبا و خندان بود و از صورتش محبت میبارید
من دیگه با ذوق میرفتم مدرسه و اون جدا گونه بیشتر از تموم بچه ها حواسش به من بود یا شایدم اینطوری حس میکردم
سال تحصیلی تموم شد فصل امتحانات رسید امتحانا رو دادیم رفتیم خونه شب خوابیدم دم دمای صبح تو حالت خواب و بیدار دیدم یکی بغلم کرده و داره جایی میبرتم
دوباره خوابم برد
چند ساعت بعد بیدار شدم و دیدم سوار یه کامیون تو جاده ام
جلوی یه خاور به جز راننده بابا و مامان و داداشم و من و خواهر کوچیکم جمع و جور نشسته بودیم
من تو بغل بابام بودم خواهرم بغل مامانم بود و داداشم کف خاور زیر پاها نشسته بود
پرسیدم چی شده گفتن داریم میریم یجای دیگه زندگی کنیم
گفتم من خانم معلممو میخوام
بابام گفت این جایی هم که میریم معلماش خیلی خوبن
اما دروغ میگفت توی ۱۰سال بعدی که تا دیپلم گرفتم تموم سالها رو توسط معلم های مختلف تحقیر شدیم و کتک خوردیم
اون روز ما سوار اون خاور بخاطر کار بابام رفتیم یه استان دیگه و من از خانوم معلم جدا شدم و تا ۲۰سال به بعد که کردمش دیگه ندیدمش
من ادم خجالتی ای بودم البته بزرگ تر که شدم با تمرین کمترش کردم همچنین تا حدود زیادی مظلوم بودم و به خدا اعتقاد داشتم
فکر میکردم چون ادم خوبی ام و خدا هم خوبه حالا که اینقد تو کوچیکی سختی کشیدم بزرگ که شدم حسابی برام سنگ تموم میذاره و از ته قلبم معتقد بودم بزرگ که شدم زندگی خوبی خواهم داشت
بزرگ شدم دیپلم گرفتم سربازی رفتم دانشگاه رفتم و سن و سالی ازم گذشت و زندگی جور نشد که نشد
پارتی نیاز بود یا سرمایه که جفتشو نداشتم
دیگه از یه جایی به بعد شرم حضور توی خونه داشتم برا همین چند باری رفتم شهرای مختلف و چند ماهی سر کار بودم و فایده نداشت و برگشتم
تهش یه روز بابام گفت باید یه حرکتی بزنی پسرم و گفت تو اون شهر قدیممون یه مغازه دارم و گذاشته بودمش برا ارث شماها
مغازه ی بدرد بخوری نیست اما برو بفروشش و بیا با پولش یه وام هم بگیر و یه کاری برا خودت راه بنداز
یه چند ماه دیگه هم رفتم تو پروژه ها کار کردم و یه خرده پس اندازی کردم که یه چیزی تو دستم باشه و راه افتادم سمت شهر قدیممون
هر چند به سختی ولی میتونستم کوچه خیابونای قدیمی رو به یاد بیارم چون ذهن بچه همیشه تیز تره
شهر خیلی انچنان کوچیک نبود ولی حتی یدونه مسافرخونه هم نداشت
البته تمام فامیلم اینجا بود اما احساس غریبگی میکردم باهاشون و همون طور که گفتم خجالتی هم بودم
داشت غروب میشد و بی جا و مکان بودم و مقاومت میکردم که برم خونه ی خاله ای یا عمه ای
سوار تاکسی شدم رفتم شهر بغلی که یه ساعت فاصله داشت و شهر بزرگ تری بود اونجا مسافرخونه خوابیدم و صبح زود دوباره برگشتم و همه بنگاهیا رو تا ظهر گشتم و یه سوئیت کوچولو و ارزون پیدا کردم که کارمو راه مینداخت و خوشحال بودم
برا ۲ماه گرفتمش گفتم این ۲ماه مغازه رو یه دستی به سر و روش میکشم و سر حوصله میفروشمش و میرم
اولای پاییز بود و مدرسه ها دوباره باز شده بود شهر تغییر زیادی نکرده بود صنعت و ویژگی خاصی نداشت اما مردم خیلی پر جنب و جوش و خونگرم بودن
پرسون پرسون هرچی گشتم مغازه رو پیدا نمیکردم دوباره به بابام زنگ زدم میگفت بچه یه آشنا وردار برو نشونت بده اما من طاقت روبرو شدن با فامیلی که از بچگی ندیده بودم رو نداشتم
طبق حرفای بابام من دنبال یه مغازه بودم تو یه کوچه یا خیابون معمولی اما بعد ۲روز رسیدم به یه مغازه توی بهترین قسمت بازار
بازار کشیده بود توی این خیابون و مغازه ی ما دقیقا وسط خیابون بود
صدها متر از هر طرف مغازه های بزرگ لوازم خونگی و فرش فروشی و چنتا پاساژ و همه با دکورها و نماهای جذاب
اون وسط این مغازه که حالا از نزدیک میدیدمش و بر خلاف گفته ی بابام اصلا هم کوچیک نبود و حداقل ۷۰ متر بود با یه سقف و دیوار آجری و یه کرکره ی پِلِیتی از این قدیمیا که کرکره تا پایین کشیده شده بود و چند بیل بتن هم ریخته بود رو پایین کرکره که باز نشه
بعد یکم شک و تردید و تحقیق دیدم واقعا این مغازه مال ماست با اینکه هنوز ملک این افزایش قیمت سرسام اور این روزها رو پیدا نکرده بود اما باز هم وحشتناک گرون بود
به محض اینکه روز بعد کرکره رو دادم بالا چنتا مغازه ی کناری و چنتا بنگاهی اومدن و پیشنهاد خرید دادن
برا ما که تقریبا لب مرز فقر بودیم باورم نمیشد سال ۹۷بود پژو پارس تقریبا ۳۰ میلیون قیمت داشت و اون مغازه رو ۷۰۰میلیون میخواستن
من نه از ملک سر در میاوردم نه از سرمایه
بی تجربه و ناشی بودم و روزانه یه نفر میومد مغازه رو بخره
مغازه کامل کلنگی بود و با اون چندرغاز پس اندازم نمیتونستم بهش دستی بکشم
باید کامل تخریب میشد و خریدار ها پول زمینش رو میدادن در واقع
برگشتم شهرمون و داداشم که متاهل بود رو هم خبر کردم اومد و با دوتا خواهرام که دومی تو همین شهر به دنیا اومده بود و با پدر و مادرم نشستیم جلسه گرفتیم و همه چیزو بهشون گفتم
عکسای مغازه و خیابون
رونق خیابون
قیمت ملک
حرفای بنگاهیا
همه رو گفتم و نشون دادم و همه قلبمون از خوشحالی تو سینه هامون میکوفت
یه جمع خوشبخت و خوشحال واقعی
همه دور شدن فقر رو میدیدیم
خواهر کوچیکه میگفت دماغمو عمل میکنم اون یکی میگفت اموزشگاه زبان میزنم برا خودم هر کی یچیزی میگفت
داداش بزرگم که عاقله گفت ماییم و همین یه دارایی که هیچ سررشته ای هم نداریم چرا عجله کنیم برا فروشش
بذارین یکی دوسال نگهش داریم هم از ملک سر در بیاریم هم تو بسازش و این مدت کاسبی راه بنداز شاید گرفت
تصمیم همین شد
پژو بابام که زیاد ازش استفاده نمیکرد و چنتا تیکه طلا از مامانم کل دار و ندارشون بود فروختم و پول کردم و برگشتم سمت شهر قدیمی
سوییت رو قراردادشو یه ساله کردم و نشستم به ساختن مغازه
چون تو پروژه ها کار کردم همه چی سررشته داشتم و ذوق هم داشتم و مجبور هم بودم با پولم مغازه رو تا آخر تکمیل کنم و کم نیارم لنگ بمونم
خلاصه تخریب کردم و ذره ذره با زور بازوم ساختم و نخوردم و نپوشیدم تا مغازه تکمیل شد
قسمت زیادی از پول رو خرج نما و دکوراسیون و نور پردازی کرده بودم و حقیقتا مغازه جلوه گرفته بود
وقتی مغازه اماده شد دقیقا زمانی بود که همه پولا ته کشیده بود و دیگه داشتم با چنگ و ناخن کار رو پیش میبردم عصری بود که مغازه اماده شد لامپا رو روشن کردم و اون روشنی قلبم رو هم روشن کرد و بهم امید داد
درب سکوریتی رو قفل کردم کرکره رو دادم پایین و پیاده راه افتادم سمت خونه ام تو فکر بودم که از این به بعد چی
با کدوم پول جنس بیارم کاسبی کنم حسابی تو فکر بودم که یه تنه ی محکم به یه نفر خوردم برگشتم سمتش در جا بلند گفت ببخشید شرمنده
با اینکه من مقصر بودم اون معذرت خواست
با زنش بود یکم به هم نگاه کردیم و رفتیم
یچیزی ته دلم میگفت آشناست انگار
اونم انگاری منو میشناخت
میخورد هم سن هم باشیم
بیش از دویست متر بود که رفته بودم که یه صدا از پشت گفت اَخَوی
برگشتم نگاش کردم همون یارو بود زنشم عقب تر تند تند داشت میومد
گفتم جانم گفت یه سوال داشتم کلاس اول ابتدایی دانش اموز مدرسه فلان نبودی
من کلا یذره با غریبه ها منزوی بودم هرچند با اشناها راحت میجوشیدم
اینم غریبه بود گفتم چرا همونجا خوندم درس
گفت احیانا اسمت علیرضا نیست
تو چشاش نگاه میکردم ببینم کیه اما هیچی دستگیرم نشد
گفتم چرا علیرضام
گفت کلاس اول ابتدایی روی یه میز مینشستیم من مسلمم، مسلم فلانی
زنشم رسیده بود و داشت نگامون میکرد من از کل اول ابتدایی فقط خانم معلم و مسلم رو یادم مونده بود و حالا مسلم جلوم وایساده بود ولی فامیلشو یادم نبود برا همین وقتی فامیلشو گفت برام آشنا نبود
لبخند زدم یه سلام احوالپرسی گرم کردم اما اون اومد و بغلم کرد
درجا ازش انرژی مثبت گرفتم و حس خوب اومد سراغم
حسابی قد کشیده بود و خانمشم مثل خودش ماشالا قد بلند و جفتش خوشتیپ
خانمشم معرفی کرد
گفتم چطور منو شناختی
گفت بخدا تمام این دوران حتی یک بار هم بهت فکر نکردم ولی بهمدیگه تنه که زدیم و برگشتم چشمم به چشات افتاد درجا شناختمت و تمام خاطراتمون اومد جلو چشام که چقد صمیمی و خوش بودیم
ازم پرسید و جریانو خلاصه براش گفتم همونجا تو خیابون بزور دستمو گرفت که باید بیای بریم خونه
از من انکار و از اون اصرار
بابا لباسم کثیفه جورابم بو میده عرق کردم تا راضی شد ولی شمارمو گرفت و شمارشو داد و این شد یه تغییر مهم دیگه تو زندگیم
۲روز بعد شام دعوتم کرد یه شیرینی گرفتم و رفتم
با اینکه همسن بودیم اما ۲تا بچه داشت و خونه زندگی شیک و آبرومندی داشت و خانمشم خیلی باصفا و مهمون نواز و خوش برخورد بود کاملا احساس راحتی میکردم
فهمیدم یه شیلات داره برا خودش با چنتا کارگر و وضعش خوبه خدا رو شکر
منم جریان رفتنمون از شهر و بیکاری و برگشتن و مغازه رو بهش گفتم
و بعدش دیگه چون حرف جدیدی نداشتیم مشغول یادآوری خاطرات گذشته شدیم
از مدرسه پرسیدم گفت منم چیز زیادی از دوران ابتدایی یادم نیست فقط با معلم کلاس اولمون در ارتباطم که حتما تو یادت نیست
تا این حرفو زد خانم معلم پرنیان اومد جلو چشام با تموم جزئیات
مگه میشد خانم معلم نازنینمو یادم نباشه
گفتم اتفاقا خانم معلمو یادمه خانم پرنیان
با تعجب نگام کرد و گفت اره پرنیان، چطور یادت مونده
گفتم از بس باهامون مهربون بود و از شهر که رفتیم باقی معلما همه مرد بودن و بد اخلاق برا همین خانم پرنیان خوب یادم مونده
بعد ازش پرسیدم تو چطور باهاش در ارتباطی
خندید و گفت: من؟ الان بهت میگم
یهو صدا زد خانم پرنیان
یهو خانمش از تو آشپزخونه سرشو اورد اینور و با لبخندی که معلوم بود حرفامونو میشنید گفت جانم
مسلم رو بهم کرد و با لبخند گفت بفرما اینم خانم پرنیان
متعجب نگاش کردم و گفت من داماد خانم معلمم اینم دخترشه
خانمش با چایی اومد یکم نگاهش کردم جوان و زیبا بود اما شبیه چیزی که از مادرش تو ذهنم بود نبود
از خود خانم معلم سوال کردم و فهمیدم خونه اش در حد ۵دقیقه بالاتره و بعد عمری فهمیدم اسمش افسانه
آخر شب شد خداحافظی کردم و رفتم
بعد چند رو سند مغازه وام گرفتم و یه مغازه ی بزرگ زیتون و ترشی باز کردم و خیلی زود خوب شد و رو گردش حساب کارتخوان وام گرفتم و اصن عجیب خدا رو شکر اوضاع خوب شد
خیلی زود با وامی که گرفتم ماشین و طلای پدر مادرمو براشون خریدم و سر حوصله قسط میدادم
تو این مدت با چنتا از فامیلها هم آشنا شدم و زندگی بهتر شد با مسلم مرتب در ارتباط بودم و مدام با هم وقت میگذروندیم ضمن اینکه من هیچ دوستی توی شهر نداشتم متوجه شدم اونم هیچ دوست صمیمی ای نداره و خیلی زود مثل قدیم صمیمی شدیم
نردیکای ماه رمضون رسید و مسلم گفت افسانه ماه رمضون یه هفته ی اول رو نذری میده اگه دلت خواست بیا کمک
تنها پسر افسانه تو شهر مرکز استان زندگی میکرد و تنها دخترش هم زن مسلم بود و نه من از شوهرش چیزی سوال کردم نه کسی چیزی بهم گفت در حقیقت مهم نبود
بدم نمیومد خانم معلم رو بعد عمری ببینم قرار شد بریم گاز و دیگ و لوازم آشپزی اجاره کنیم ببریم بذاریم تو حیاط خونه اش
همینکارم کردیم و رسیدیم دم خونه اش
دم خونه باز بود و چنتا زن بودن و یه زن داشت با شلنگ آب می پاشید دم خونه
خیلی کنجکاو بودم دلم میخواست ببینم خانم معلم پرنیان رو
لحظه ای که رسیدیم مسلم گفت اگه دیدی سرد بود زیاد ناراحت نشو با غریبه ها اخلاقش همینه
چی داشتم میشنیدم یعنی منو اورده بود پیش یه آدم اشتباه؟
پیاده شدیم یه وانت وسیله بود خیلی زود خالی کردیم که خانم معلم اومد سمت مسلم
یه مانتو و مقنعه ی بلند سیاه زشت تنش بود با صورت سرد و بی روح با یه جفت دمپایی خونگی مشکی با جوراب که خیس اب شده بود و شلق شلق صدا میداد
سلامی و تشکری کرد و مسلم منم معرفی کرد گفت قدیم دانش اموزت بود
یه نگاه سرسری بهم کرد و خیلی مختصر گفت ماشالا پسرم انشالا که به جایی رسیدی و کدوم مدرسه شاگردم بودی منم جواب دادم و برام آرزو موفقیت کرد و به مسلم گفت وایسا یه بسته دارم بدی به افسون و رفت داخل
به همین سردی و بی اهمیتی
تو دلم گفتم کاش نمیدیدمت و این تصور شیرینم ازت به هم نمیریخت
از تو حیاط اومدیم دم در و روبرو به دیوار تکیه زدم و نشستم اما مسلم سر پا بود
دو سه دیقه بعد افسانه اومد و یه نایلون داد مسلم و داشت باهاش حرف میزد اما منو نگاه میکرد
از بالا که سر پا بود نگاهم میکرد متوجه شدم داره نگاهم میکنه مسلم هم متوجه شد داره نگاهم میکنه بیشتر نگاهم کرد
خم شد رو دوپا به حالت نیم خیز نشست روبروم و به صورتم زل زد و گفت علیرضا فلانی؟
گفتم اره خانم معلم و بلند شدم اونم بلند شد دو دستشو اورد جلو به حالت سلام گرم دستمو گرفت تو دو دستش و صورتش گرم و پر انرژی شد
گفت علیرضا فلانی سال فلان مدرسه ی فلان راهروی سمت چپ کلاس کنار اب سرد کن حالت چطوره؟ و دستام تو دستش بود و منتظر جواب موند
یکم فکر کردم و با ذوق گفتم خانم معلم پرنیان اول مهر ۱۳۷۷با کفش و مقنعه ی واکس زده و اتو کشیده و قهوه ای روشن و مانتو شلوار اتو کشیده ی قهوه ای کم رنگ خدا روشکر من خیلی خوبم شما چطوری
و مسلم داشت نگاهمون میکرد
افسانه گفت واقعا اینا رو پوشیده بودم؟ چطور یادت مونده؟
گفتم اون روز اولین روز مدرسه ام بود و خیلی ترسیده بودم شما مثل یه فرشته ی مهربون اومدی و ارومم کردی و نسبت به بقیه هم مهربون تر و زیبا تر بودی و برا همین اون تصویر تو ذهنم حک شد
همه ی اینا رو در کمال ادب و متانت میگفتم و حقیقتا قلبم لبریز از صفا و محبت اون دوران شده بود
گفتم خانم معلم شما چطور منو یادت اومد
چند دقیقه پیش توی حیاط انگار منم یه دانش اموز بودم مثل بقیه دانش اموزات
نگام کرد و در حالی که همچنان یدونه دستم تو دوتا دستش بود گفت منم اون روز اولین روز معلمیم بود و استرس شدیدی داشتم پا تو مدرسه گذاشتم قلبم میتپید و نمیدونستم چیکار کنم که تو رو دیدم وسط حیاط تنها و نگران بودی اومدم سمتت و با اروم کردن تو نگرانی خودم هم یادم رفت و به خودم قول دادم مراقبت باشم دیگه بغض نکنی و غصه نخوری
تو شدی اولین دانش اموزم تو اولین روز دوران کاریم برا همین یادم موندی و الان که نشسته بودی به دیوار تکیه زده بودی از بالاتو چشاتو دیدم درجا شناختمت
چند دقیقه ای صحبت کردیم و خوش و بش کردیم و رفتیم
مسلم گفت من ۶ساله دامادشم نه دیدم دست کسی رو بگیره لابد براش خیلی عزیزی
گفتم منم خیلی احساساتی شدم و رفتم تو حس و حال و صفای اون سالها
کل ماه رمضون من زیاد خانم معلم رو دیدم با بقیه نه اخلاق داشت نه حوصله
دیگه فرشته نبود اما با من خوب بود تو اولین دیدار با هم خیلی خوب بودیم
بعدها فهمیدم سالها قبل طلاق گرفته و شوهر سابقش هم یه چنتا مغازه بالاتر از خودم مغازه داشت
بعد ماه رمضون سر و وضع افسانه هم عوض شد اون لباسای مشکی و زشت شدن لباسای مشکی قشنگ
۵ ۶ سال پیش هنوز لباس جلو باز مد نبود اما کوتاه و طرح دار مد بود
افسانه تیپ میزد در حد مدلینگ
هم لباسهای فاخر میپوشید هم لباسهای مد روز
اینجا جایی بود که اولین بار توجهم به برجستگیها و خصوصیات زنانه اش جلب شد
فقط اینکه هیچ کس جرئت نداشت بهش چیزی بگه در جا با یک انرژی منفی سنگین طرف رو خورد و خاکشیر میکرد
بد اخلاق و بد دهن نبود به هیچ وجه، کوچکترین حرف بی ادبانه ای هیچ وقت ازش ندیدم و نشنیدم منتهی جذبه ای داشت که این قدرت رو از همه میگرفت که بخوان مزاحمش بشن
با من معمولی بود دیگه از اون گرمی و دست دادن روز اول خبری نبود اما بهم محبت داشت
زیاد میدیمش مسلم و زنش تنها دوستای من بودن و مسلم و زنش تنها کَس و کار افسانه بودن
همین باعث شده بود منم زیاد افسانه رو ببینم
البته دختر و پسر افسانه رابطه اشون هم با مامانشون خوب بود هم باباشون
به همین خاطر شوهر سابق افسانه هم زیاد میومد خونه مسلم که دخترشو ببینه و من چند باری اونجا دیده بودمش و فهمیده بودم چه ادم بد دل و شکاکیه
و بعد از سالها طلاق از افسانه هنوز مراقبش بود با کسی نباشه
هر چند خود افسانه هم از مردا متنفر و فراری بود
در نهایت با من خوب بود گاهی برام غذا میفرستاد با اژانس گاهی حالم رو میپرسید و من کاملا متوجه بودم به خاطر بی کَسیم اینکار رو میکنه
زمان گذشت و من روز معلم یه گل بزرگ با یه متن مناسب با آژانس فرستادم دم مدرسه اش بابت تشکر از یک معلم و یم انسان خوب
دو سه روز بعد فهمیدم حسابی کفری و اتیشیه و داره دنبال فرستنده ی گل میگرده
همه خونه مسلم بودیم گفتم من فرستادم برات
قیافه اش رفت تو هم اما چیزی نگفت
اخر شب که رفتم خونه بهم زنگ زد وتا جواب دادم با فریاد گفت پسره ی نمک نشناس خیلی بیجا کردی واسه من چیزی فرستادی دم مدرسه
من قلبم هــــُری ریخت پایین
نمیتونستم رو پاهام وایسم زانوهام داشت میلرزید و اون هی میگفت و هی میگفت
دیگه نمیخوام چشمم بهت بیفته و قطع کرد
اینقد حالم بد بود که حالت تهوع گرفته بودم تا صبح از فشار خوابم نبرد نمیدونستم چه کنم و کار درست چیه
صبح زود قبل اینکه بره مدرسه دم خونه اش بودم
درو باز کرد ماشینشو بیاره بیرون که منو دید به حالت حمله اومد سمتم و نزدیکم که شد نزدیک بود بخوابونه تو گوشم که منصرف شد
باز سست شدم و قلب درد گرفتم با یه صدای ضعیف گفتم مگه چه کار بدی کردم خانم معلم
گفت دهنتو ببند به من نگو خانم معلم
الله اکبر تو چه وضع بدی گیر کرده بودم نمیدونستم چه کنم میخواستم توضیح بدم زبونم نمیچرخید که خودش برگشت گفت تو خجالت نمیکشی
میدونی چرا من اینقد با همه سرد و عصبی ام؟ از بس یه مشت نمک نشناس چه دانش اموز چه همکار که زحمتشونو کشیدم هر وقت تو صورتشون خندیدم فکر کردن خبریه و اومدن بهم پیشنهاد دادن اونقد بچه و همکار بهم پیله کرد تا زندگیم از هم پاشید و شوهرم شکاک شد و طلاقم داد تو رو که دیدم گفتم تو فرق داری تو اون تپلی مظلومی هستی که اولین روز کاریمو با تو شروع کردم و تموم این سالها تو فکرت بودم و فکر میکردم حالا کجایی و چیکار میکنی و سرنوشتت چی شده و هزاربار از خدا خواستم یه بار دیگه ببینمت ای تف که نیای جلو همکارا سکه یه پولم کنی و همچین متنی و گلی برام بفرستی
برو و دیگه نمیخوام ببینمت
سوار شد و رفت و من تا ۵دیقه زانوهام نمیتونست راه بره همونجا وسط کوچه وایساده بودم
عجب حال بدی بود
نرفتم مغازه سه تا نیرو داشتم زنگ زدم گفتم من نمیام خودتون بچرخونین مغازه رو
رفتم خونه و زانوی غم بغل کردم
یه بغض عجیبی توی تنهایی و بی کسی گرفته بودم خودمم شخصیتم دل نازک بود
عصر بود که در زدن رفتم درو باز کردم مسلم و افسون زنش و افسانه بودن
تو دلم گفتم یا قران لشکر کشید تا چالم نکنه ولم نمیکنه
مسلم که جلوتر بود گفت مهمون نمیخوای؟ گفتم بفرمایید قدمتون روی چشم
اولین بار بود که میومدن خونه ام اما خدا رو شکر خونه ام تکمیل بود و کم و کسری نداشت ماه ها قبل این خونه رو رهن کرده بودم و بد نبود
رفتیم نشستن تو سالن کوچولو و جمع و جورم من نمیدونستم قراره چی بشه اما میدونستم باید پذیرایی کنم کتری گذاشتم برگشتم سمت سالن که افسانه با قدمای سریع اومد سمتم و محکم بغلم کرد جوری که نصفه تعادلم به هم خورد
شوکه نگاه مسلم و افسون کردم دیدم اونام با نگاه والا ما از کارا افسانه سر در نمیاریم دارن همراهیم میکنن
یه چن ثانیه بعد صدای هق هق بلند افسانه بلند شد من خودم بغض بدی تو گلوم بود صدا هق هق شنیدم بغضم ترکید اما سعی میکردم مرد باشم و جلو اونا گریه نکنم
تف توش مثل چی بی صدا ازم شُر شُر اشک میومد پایین ولی اون بلند بلند گریه میکرد
افسون خیلی نکته سنج بود رفت یگوشه دستمال کاغذی پیدا کرد و همونجور اومد چنتا چپوند تو دست من و چنتا چپوند تو دست مامانش که تو بغل هم بودیم
بعد یکی دو دیقه ازم جدا شد چشاش سرخ سرخ بود و برام توضیح داد روز معلم یه آژانس دیگه یه دست گل که یه آقایی واسه زنش که معلم فرستاده بوده و متن خیلی عشقی بوده رو اورده داده با خانم پرنیان
اون یکی آژانس هم تبریک دوستانه ی من رو داده به اون یکی معلمه
اون یکی معلمه هم شب رفته با شوهرش دعوا کرده که چه متن ساده ای بوده شوهره گفته بابا متن عشقی بوده اینم میاد میگرده و میفهمه گلها با مال افسانه جا ب جا شده و خانم معلم هم میفهمه اشتباهی دعوام کرده بود و حالا اومده بود معذرت خواهی
خیلی خوشحال شدم اما اصلا تو کتم نمیرفت ابهت خانم معلم جلوم بشکنه
هرچی میخواست معذرت خواهی کنه نمیذاشتمش نزدیک بود با دست لباشو بگیرم بگم معذرت نخواه
دوباره همه چیز درست شد و جمعمون جمع شد
چند ماهی گذشت یه ماشین خریدم کلی اسباب اثاثیه گرفتم دماغ خواهرم عمل کردم واسه اون یکی اموزشگاه زبان اجاره کردم و همه ی اینها ۲۰ماه هم نشد
زندگی روی خوشش رو نشون داد برای اولین بار چند دست لباس میخریدم ساعت عطر باشگاه میرفتم کلی پروتئین میخوردم دیگه به جای ماهی چهل روز یکبار هر هفته میرفتم سلمونی و دیگه اون بی کـَس و بی پول همیشگی نبودم و دیگه توی چشم بودم
از اون طرف من متوجه حسم شدم که خانم معلم رو میخواستمش
دیگه زیر چشمی به بدنش نگاه میکردم
دلم میخواست بغلش کنم
ولی خانم معلم همچنان کاملا با همه تهاجمی بود با من خیلی خوب بود اما اگه خودمون دوتایی جایی تنها میشدیم باز هم نه تهاجمی ولی کمی رسمی بود
سالها سواستفاده ی دیگران باعث شد بود درهای قلبش رو کامل ببنده و نسبت به همه گارد داشته باشه
زیاد خونه ی مسلم بودیم حقیقتا خودش و خانمش تمایل داشتن من همش اونجا باشم
اگه بد مهمون بودن یا فقط بحث تعارف بود خودم متوجه میشدم خانم معلم هم همیشه میومد هرچند اخر شب ها هیچ وقت نمیموندیم و ما میرفتیم خونه های خودمون
دیکه از تمام جیک و پوک هم خبر داشتیم و اونا میدونستن من جوشکاری و برق کاری و مکانیکی بلدم برا همین این کارا رو من همیشه برا افسون و افسانه انجام میدادم چون مسلم فنی نبود هرچند مغز اقتصادیش عالی بود
خانم معلم از دود و عرقیجات متنفر بود اما ابجو که ملایم بود میخورد
و مسلم همیشه ی خدا آبجو داشت حتی به جا اب و چایی هم آب جو میخورد
یه شب تا صبح با خودم فکر کردم خانم معلم که مجرده منم مجردم دوسشم دارم
به همه چیز فکر میکردم
به افسون و مسلم که ممکنه ناراحت بشن
به شوهر سابقش که صدمتر بالاترم مغازه داره و ممکنه بیاد یقه ام رو بگیره
به خود خانم معلم که ممکنه تردم کنه
اما خب بالاخره همه رابطه ها همینجور شکل میگرفت دیگه
مردی که باید ثابت میکرد هوس باز و بکن در رو نیست و زنی که باید این رو طی فرآیندی تایید میکرد تا پا بده
یه شب سر پشت بوم مسلم داشتیم کباب میکردیم گفتم افسانه بنظرت این همه زیاد میایم خونه افسون و مسلم اونا راحتن؟
کفت آره بابا من دو شب نیام خودشون بزور میارنم، چطور مگه
یکم من و من کردم گفت بگو دیگه
گفتم من مسلم بهم گفته باز بچه میخواد
بین بچه اول و دومش ۳سال فاصله اس الانم دومی داره میرسه به همون فاصله شاید بخوان سومی رو بیارن میترسم من مزاحم باشم
ملایم خندید و گفت نه بابا چیکار به ما دارن آخه هفته ای کلا دو سه شب چند ساعت میایم
افسون و مسلمم با بچه ها اومدن بالا
اخرای کباب کردن یهو برگشت گفت آره شایدم راست میگی
گفتن چیو راست میگه
با لبخند گفت یچیه بین خودمون
همیشه جلو دخترش و دومادش همینقد باهام راحت بود تنها که میشدیم نمیدونم چرا یه مقدار خشک میشد احتمالا میخواست حریم رعایت کنه
و این حیا و نجابتش موقعی که خودمون دوتا بودیم منو دیوونش میکرد
بعد شام باز اونا رفتن پایین ما بالا موندیم گفت پیشنهادت چیه بچه امو ول کنم؟
گفتم نه من خودمم حوصله ام سر میره تنها دوستام مسلم و افسونن
برگشت در حالی که ملایمی ابجو رومون اثر کرده بود یه ابرو رو دادبالا گفت پس من چی؟
دیدم بد سوتی دادم گفتم نه تو این قضیه شب نشینی منظورم بود تنها جایی که دارم برم همینجاست
یه قلپ ابجو داد پایین و خیلی ریلکس و بی اهمیت بود
چند ثانیه بود یهو بی هوا گفت پس میگی چیکار کنیم
منم که خودمم شکمم سیر و کله ام گرم بود گفتم خودمون شب نشینی ۲تایی بگیریم
البته منظورم کاملا تمیز و بدون غرض بود
این نشستنها کنارش رو خیلی دوست داشتم چون خوش صحبت بود ولی حس میکردم اگه تنها شیم و دختر و دومادش نباشن شاید در کنار خوش صحبتی هاش بتونم زیبایی هاش رو هم ببینم خیلی برام لذت بخش بود چون متوجه شده بودم که اندامش زیباست
انگار که حرفم براش اهمیتی نداشته باشه گفت اهوم
دوباره چند ثانیه بعد گفت خب فردا شب مهمون خونه من
منم همونجور که لم داده بودم گفتم اوکی
فرداش سر کار به دیشب فکر میکردم اما گفتم حالا تو نیمه مستی یه حرفی زدیم چه معنی میده شب نشینی دو نفره
یکی دو ساعت بعد زنگ زد خانم معلم
یکم متفرقه حرف زدیم و گفت علیرضا ما دیشب قراری گذاشتیم؟ گفتم والا امشب دعوتم کردی شب نشینی ۲نفره
گفت آها
یه چند ثانیه ساکت شد بعد دوباره گفت میخوای بیای ؟
خندیدم گفتم شام چیه
لحنش یکم از گیجی جدی شد و گفت هرچی دوست داری
از دهنم در رفت گفتم هرچی خودت دوست داری منم دوست دارم
گفت خب باشه پس منتظرم خدافظی
هی فکر میکردیم چیکار کنم که دلشو بدست بیارم که ترغیب بشه شب نشینی ها رو ادامه بده
رفتم تو گوگل سرچ کردم چیزهایی که زنها دوست دارند اما چیز خاصی دستگیرم نشد رفتم تو پیاده رو جلو مغازه یه نگاهی به مغازه ها تو خیابون انداختم دیدم چیز بدردبخوری ندارن
فکرم درگیر بود و کلا مغازه رو ول کرده بودم ولی خب ۳تا نیروی زبر و زرنگ داشتم که خیالم راحت بود
یکیش یه دختر بود که فامیل مسلم بود و گذاشته بودم پشت دخل و قابل اعتماد بود
زدم بیرون و تو فکر یچی بودم برا خانم معلم اما هرچی بیشتر فکر کردم کمتر چیزی به ذهنم رسید به آخر بازار رسیدم و هیچی نگرفته بودم
نمیشد هرچیزی براش گرفت چون هر آن ممکن بود قاطی کنه خدمتم برسه
در نهایت یه دسته گل ساده از چند دونه رز قرمز و سفید گرفتم و رفتم دم خونه اش
صدا ماشینو که شنید درو باز کرد دیدم تو حیاطه یه چادر گلی سفید سرش بود که در رو وا کرد دسته گل رو با تردید بهش دادم و یه بویی کشید و تشکر کرد
اومدیم داخل چادرشو دراورد یه بلوز شلوار معمولی راحت تنش بود نه تنگ و جذاب نه گشاد و زشت
هیچ وقت از اول موهاش رو پنهون نکرد همیشه بدون روسری بود اما همیشه موهاش مرتب و منظم جمع شده بود یا با گیره یا با کلیپس یا کش مو یا بافته شده
من همیشه بدون روسری دیدمش ولی هیچ وقت موهاش رو باز ندیدم
تو حیاط آبی پاشیده بود به باغچه و همونجا فرش پهن کرده و رادیو گذاشته بود تو حیاط و منقل و بلال و سیب زمینی و آبجو و و سماور
نصف خونه رو اورده بود تو حیاط
گفتم پس چرا همچین کردی خودتو خسته کردی
گفت دیشب رو پشت بوم خیلی صفا داد هوا هم خوبه دلم خواست باز بیرون باشم
گفتم خب میگفتی ببریم بیرون بساط رو
گفت نمیشد روز کلاس داشتم افسون اینا هم گفتم شاید گیر باشن
من منظورم خودمون دوتایی همین وقت شب بود اما اون یا منظورمو نفهمید یا نخواست بفهمه
یه چایی خوردیم و پاشد بره داخل گفت بذار برم شام رو بیارم
گفت میام کمکت برگشت گفت نه خودم میارم و چند قدم رفت دوباره برگشت نگام کرد گفت اره چرا نریم بیرون؟
من اصلا خسته نبودم دیدنش سر ذوقم میاورد
پوستش خیلی سفید نبود اما سبزه هم نبود یچیزی بین هر دوتا بود که بیشتر متمایل به سفید بود
دیدنش تو اون بلوز برام جذاب بود اونقدی تنگ نبود که بشه سوتین و سایز سینه هاشو خوب تشخیص داد اما اونقدی یقه ی هفتیش باز بود که بشه سفیدی سر و گردنش رو دید و لذت برد
قبل این که پشیمون بشه پاشدم سر پا و گفتم جمع کنیم بریم؟ با تردید گفت خسته نیستی؟ گفتم اصلا
تو چی؟ گفت منم خیلی سر حالم هوا خیلی عالیه دلم بیرون میخواد
گفتم پس جمع کنیم بریم
رفت داخل شام رو جمع کنه ببریم منم بیرون همه تنقلات و زیرانداز و اینا رو جمع کردم خانم معلم هم اومد یه مانتو هم پوشیده بود رو بلوز شلوار که دپرسم کرد اما چاره ای نبود خیلی زود زدیم بیرون ساعت دور و ور ۷ و نیم شب بود و هوا تازه تاریک شده بود
یه دیقه که رانندگی کردم گفتم راستی حالا کجا بریم
اونم یکم فکر کرد و گفت مگه تو جایی سراغ نداری گفتم نه
گفت اممم خب حالا راه بیفت یجایی میریم
راه افتادیم و رفتیم سمت یه جاده که هم آسفالت بود هم میرفت رو ارتفاعات و به شهر مسلط بود
رفتیم رسیدم یه جای بلند که کل شهر رو میدیدیم و جا هم صاف بود واسه نشستن
پیاده که شدیم اولین کاری که کرد مانتو رو دراورد گذاشت رو صندلیش
تو دلم گفتم ای درود بهت خانم معلم
زیرانداز پهن کردم زغال روشن کردم کتری گذاشتیم رو اتیش
شام اورد یه قیمه درست کرده بود اعلا و درجه یک
گفتش تو گفتی هرچی دوست داری درست کن منم قیمه درست کردم گفتم اتفاقا عاشقشم
من صبحونه که نمیخوردم نهارم نخورده بودم حسابی گشنه ام بود میخوردم و از دستپختش تعریف میدادم و کیف میکرد و میگفت نوش جونت نوش جونت ساعت تقریبا ۹شده بود سفره رو جمع کردیم دوتا بالش داشتیم گذاشته بودن رو هم و افسانه تکیه داده بود بهشون و منم روبروش نشسته بودم اون روبه شهر من پشت به شهر
گفت اونجوری خسته میشی بیا این سمت
رفتم یکم شونه و کمرشو جا ب جا کرد ونصف بالش خالی شد برام
یکوچولو اومدم رو بالش نگاه کرد گفت جا هست بیا که راحت تکیه بدی
منم یه تکون دیگه به خودم دادم و اونقد اومدم وسط که دستم و شونه ام چسبید به افسانه اما برخورد بدنم به بدنش بیحسم کرد نتونستم ازش جدا بشم از استرس یه ده ثانیه بعد یواش یکم خودشو کشید اونور و خودشو جدا کرد
داشتیم به منظره ی شهر زیر پامون نگاه میکردیم
ما تقریبا یک سوم کوه رو با جاده اومده بودیم بالا و جاده تموم شده بود ولی باقیشو میشد پیاده رفت
گفت تا حالا رفتی بالا؟ گفتم والا من همینجاشم نیومدم چه برسه به بالاتر
گفت اما من رفتم خیلی سال پیش زمان نامزدیم رفتیم یه چشمه بود تو دل کوه پاهامونو میذاشتیم توش اما الان احتمالا خشک شده
من که از شدت سیری حال نداشتم تکون بخورم گفتم اهوم احتمالا خشک شده
انگاری انتظار نداشت فک کنم دلش میخواست یه سر بریم
گفتم اگه دلت میخواد بریم من پایه ام
مث یه آهوی چابک تو یه لحظه پرید هوا و پا شد گفت بریم تا خواستیم راه بیفتیم چشمم به کفشاش افتاد یه دو سه سانت پاشنه داشت و مسیر ناجور گفتم با اینا که نمیشه
گفت نه دور نیست به حرفش اعتماد کردم وسایل جمع کردم در ماشین قفل کردم و راه افتادیم یه تقریبا پونصد متر رفتیم با شیب ملایم به سمت بالا و هر پنجاه متر بخاطر کفشا کج میشد میخواست بخوره زمین
من هیچی نگفتم که نگه به حرفش گوش نکردم حالا سرکوفتم میزنه فقط پشت سرش مراقب بودم نخوره زمین
عاقبت کف یدونه کفشا کامل جدا شد
برگشت نگام کرد گفت کفشم پاره شد
گفتم فدا سرت پس چشمه کجاست
گفت والا فک میکردم در حد دویست متر دور باشه نمیدونم لابد خشک شده
گفتم حالا که اومدیم تو صبر کن
یه صد متر دیکه رفتم و چشمه رو دیدم
چشمه ای نبود یه سنگ بود که در حد یه جکوزی گود شده بود و اب توش جمع شده بود و بعد پر کردن گودی داشت بی صدا با فشار کم سرریز میکرد ولی از گودی سنگ معلوم بود قدیم برا خودش چشمه ای بوده
برگشتم پیشش گفتم پیداش کردم بالاتره
کفشامو درآوردم بهش دادم با بی محلی گفت لازم نکرده خودم حرف گوش نکردم اذیتیش رو هم باید بکشم
یه لنگه پا یه چند قدم راه رفت و خورد زمین
دو قدم پشت سرش بود سریع ساق دست و آرنجشو گرفتم گفتم خانم معلم خانم معلم
با حرص گفت اینقد بم نگو خانم معلم
اما دستشو از دستم جدا نکرد
خودشو به دستم تکیه داد و بلند شد
اولین برخورد تنم به تنش بود
گفتم خیلی لجبازی خب خودت بیا پس همین جلوتره
چند قدم راه افتادم جلو اونم پشت سرم میومد رسیدیم برگشتم نگاش کردم دیدم کلا پا خالیه و اون یکی کفشم نیست
گفتم پ اون یکی
با خنده گفت پدرم دراومد با یکی نمیشد راه رفت
نشستیم لبه سنگ
گفت یادش بخیر یه زمانی چه آبی داشت
من رفتم جلوتر کفش و جورابم دراوردم پاچه شلوارم زدم بالا و پامو گذاشتم تو آب اوف چه لذت و خنکایی داشت اونم تکیه داده بود به یه سنگ و نگاه میکرد
برا اینکه یچیزی گفته باشم با خنده گفتم برگشتن چطور میخوای بیای پایین
گفت کفشا جنابعالی رو میپوشم شمام پیاده میای
بعدشم زد زیر خنده و از خنده اش قند تو دلم اب شد
گفت آبش چطوره گفتم عالی
گفت پس برو اونورتر جا منم کن
اومد نشست کنارم پیش گود
چسبیده بودیم به هم
جوراب شیشه ای که کامل کفیش پاره شده بود رو از پاش دراورد و گلوله اشون کرد و پرتشون کرد و گفت دیگه به درد نمیخوردن
بدون اینکه به من توجه کنه شلوارش رو تا روی زانو کشید بالا و پاهاش رو رها کرد توی اب و گفت آخییییش
صداش نرم و زنونه و لطیف بود
زنی که حالا تقریبا ۴۳ یا ۴۴سالش میشد اواخر سالهای جوونی بود اما کاملا جاافتاده و دلربا و جذاب بود
با هیکلی کمی تو پر تر از هیکل اندامی و دست و پاها و ناخن هایی کشیده و ساق دست و ساق پایی اندامی و کشیده بدون پهلو با کمی شکم خیلی جشم نواز بود
بدون هیچ اثری از پیری و با اثرات زیادی از جوونی و جذابیت کنارم نشسته بود و من توی ۲۸سالگی دلم میخواست مال خودم کنمش
بی توجه به من پاهاش رو تو اب بازی میداد و من بدون اینکه ضایع باشه محو سفیدی پاهاش بودم
نور زیادی نبود به جز نور ماه و نور گوشیامون اما همونم غنیمتی بود
گفت راستی از کجا میدونستی عاشق رز قرمزم
من نمیدونستم ولی از موقعیت به نفع خودم استفاده کردم و گفتم راستش یکم در مورد چیزایی که دوس داری تحقیق کردم
یهو همین طور که کنارم بود چرخید سمتم و بلند و به حالت سوالی گفت چراااا؟
دیدم ای وایه من حالا چه جوابی باید بهش بدم
داشتم به یه جواب به درد بخور فکر میکردم که دوباره همونجور بلند گفت چرااا؟
اخه تا الان نیمچه رفیق بودیم ولی صمیمی نبودیم عشقی هم که هیچ نبودیم ولی حرفم یکم بوی عشقی میداد باید یطوری درستش میکردم
ریلکس بودن توانایی ای هست که من دارمش و با تمرین یادش گرفتم ، یهو ریلکس کردم خودم رو و خیلی آروم و مودبانه گفتم تا کارا و چیزایی رو که دوست داری برات انجام بدم
دوباره باز با همون لحن و صدا گفت چراااا؟
گفتم این کاریه که دوستا برای هم میکنن
یه لبخند زد و دوباره پاهاشو تو اب بازی داد
گوشیمو درآوردم یه عکس بگیرم از شهر که زیر پامون بود اما گوشیم بدر نخور بود و هیچی معلوم نشد تو تاریکی
یهو گوشیشو گرفت سمتم گفت با این بگیر
دیدم اوه چه غولیه گوشیش
یه عکس گرفتم کیفیت دوربین عالی بود پا شدم چنتا دیگه هم گرفتم
گفت چطور میگیره گفتم دوربینت عالیه جون میده واسه عکاسی
گفت پس از خودمم بگیر داشته باشم
رفتم روبروش که ازش بگیرم
گفت صبر کن خودمو اماده کنم و دست برد و موهاش رو باز کرد و افشون کرد
چی میدیدم خدای من
اون موهایی که خیلی ظریف جمع شده بود و انگار فقط یذره بود یک خرمن موی بلند بود که تا پایین کمرش میومد
یکدست مشکی و پــــُر و بلند
مو واقعا همه چیزه
یهو خانم معلم زیباتر و دلرباتر شده بود برا اینکه بتونم بیشتر نگاهش کنم عکاسی رو بهونه کردم و هی زل میزدم بهش میگفتم دستت اینکار کن گردنت اینکار کن موهات اینکار کن تا چند ثانیه بیشتر ببینمش
چند تا عکس ازش گرفتم گفت بیا به خودمم نشون بده ببینم چی گرفتی
رفتم نشستم کنارش و گوشیشو دادم دستش و سر خودمم خم کردم سمتش که منم ببینم
داشت نگاه میکرد و میزد بعدی نگاه میکرد و میزد بعدی، رو یکی عکسا زد بعدی و من ناخودآگاه دست بردم رو صفحه و زدم قبلی
گفتم این چشه گفتم این محشره
چرخید نگام کرد گفت واقعا؟
دیدم که کیف کرد و خیلی خوشحال شد ولی واقعیت اینه که محشر بود
زنی با چشمهای درشت و ابروهای کمون پشت به یک سنگ بزرگ سفید با ساقهایی برهنه توی آب و خرمن موهایی که ریخته شده بود روی دوش با پیرهن یقه هفتی که سفیدی سر و گردن رو به خوبی نشون میداد حسابی شیفته ام کرده بود
به وضوح ما دیگه ادمای چند ماه قبل نبودیم و امشب به هم نزدیک تر شده بودیم
پاشدیم که بریم دیگه برا بلند شدن از چشمه دستشو گرفتم و دست به دستم داد و بلند شد و اولین کار پاچه ی شلوارش رو داد پایین منم خم شدم کفشهام رو گذاشتم جلوی پاش که بپوشه
گفت اصـــــــلا حرفشم نزن پیاده میام
وایسادم روبروش گفتم ببین یا کولت میکنم یا کفشا رو میپوشی
خندید گفت کولم کن
گفتم زورم بهت نمیرسه کفشا رو بپوش
با خنده گفت عمت چاقه و پیاده راه افتاد
دوباره پریدم جلوش گفتم اگه کفشا رو نپوشی نمیذارم بری
گفت آخه چرا میخوای کفشاتو بدی به من تا پایین پاهات داغون میشه
گفتم نه نمیشه
گفت بابا پاهات تو این سنگلاخ داغون میشه
گفتم خب بشه
گفت پس چی میگی
گفتم نمیخوام پاهای تو چیزیشون بشه
لحنم محبت توش داشت هم خودم حس کردم هم اون
خواست یچیزی بگه گفتم بابا من پوستم کلفته تو پاهات زنونه اس بیشتر صدمه میبینه بعدشم مردی گفتن زنی گفتن و خم شدم و کف پاش رو گرفتم سریع یذره بلند کردم و کفشم که خیلی برا اون بزرگ بود رو کردم تو پاش و گفتم تموم و راه افتادم
اونم اون یکی کفش رو پوشید و گفت باشه پوشیدم صبر کن با هم بریم
خیلی تاریک شده بود و نور دوتا گوشی رو گرفته بودیم جلو پامون که من سنگ ریزه ها رو ببینم و چند ثانیه یه بار میگفتم اوه اوخ و اون قربون صدقم میرفت و میگفت بمیرم الهی و من دوباره الکی اوه و اوخ میکردم
چه صفایی میداد قربون صدقه های خانم معلم
یه جا یه تیکه شیشه دوسانتی کف پای چپمو برید اما متوجه نشدم یه چند دقیقه بعد یه سوزش شدیدی حس کردم گفتم نورتو بگیر به پام
نور گرفتم دیدم کف پام کامل خونیه و کلی هم خاک و اشغال چسبیده به پام
یدونه اروم زد تو لپ خودش و گفت هییی چیشدی علیرضا
گفتم چیزی نیست
ساعت حدود یازده بود رسیدیم پیش ماشین نشستم پشت فرمون دیدم همون پاییه که باید کلاچ بگیرم و حقیقتا سوز میزد نمیشد
گفتم اگه زحمتی نیست تو رانندگی کن
اونم قبول کرد
حواسش به رانندگی بود و منم زیرچشمی نگاهش میکردم
تو این حالت رون هاش بهتر مشخص بود هرچند سینه هاش رو نمیدیدم چون دستاش بالا بود دور فرومون
بدون اینکه نگام کنه گفت چیه
هول شدم گفتم رانندگیت خیلی خوبه
لبخند عمیقی زد و حسابی کیف کرد از تعریفم
باهام مهربون حرف میزد و عذاب وجدان داشت بخاطر پیاده روی
گفتم نه شب خیلی خوبی بود و خیلی دوسش داشتم اونم استقبال کرد و گفت آره خیلی لذت بردم بعد اروم و با حیا گفت سالها بود باد و نسیم توی طبیعت به موهام نخورده بود
حرفش برام خوشایند بود چون میدونستم اونم تونسته بهم اعتماد کنه که موهاش رو جلوم باز کرده بود
رسیدیدم شهر گفتم من رو بذار دم خونه و تو ماشین رو ببر که برسی خونه
گفت نه اصلا اول میبرمت درمونگا پاتو بخیه کنم بعدم میرسونمت خونه ات بعد با آژانس میرم خونه
گفتم نه بابا بخیه نمیخواد خوب شد رفت بعدشم عمرا بذارم با آژانس بری
با یه لبخند برگشت نگام کرد گفت جدی
گفتم منظورم اینه که من ماشین واسه چیمه نصف شبی
باهاش برو خونه ات و وسایلتم دربیار منم فردا میام ازت میگیرم
گفت پس میذارمت خونه ات و پاتو چسب میزنم بعد میرم گفتم نمیخواد خودم بلدم چسب بزنم
حالا این همه بحث میکردیم کل شهر رو میشد با ده دیقه از اولش رفت تا آخرش
رسیدیم دم خونه من زد بغل گفت خوبی درد نداری؟
گفتم نه والا خوب خوبم هیچ تو فکر نباش
خواستم پیاده بشم
گفت پس بذار کفشاتو بدم
گفتم نمیشه که با پای خالی بری
یهو گفت اَه از دست تو و حرکت کرد
من هیچ نگفتم
حرکت کرد و کم کم دیدم داره میره سمت خونه خودش
گفت خیالم ناراحته شب خونه من بخواب صبحم ماشین و کفشتو وردار و برو سر کارت
به نشونه ی رضایت یه سری تکون دادم
میدونستم که اون قصد و غرضی نداره اما من خیلی خوشحال بودم که میتونم خونه اش بخوابم یه حس شعف و خوشحالی عجیبی داشتم
البته خونه اش چند باری رفته بپدم ولی قبلا برای کار و تعمیرات رفته بودم
ساعت حدود دوازده شب رسیدیم دم در گفت تو پیاده نشو فکر کردم بخاطر فضولی همسایه هاس منم پیاده نشدم
در حیاط رو باز کرد ماشین رو برد داخل کنار ماشین خودش بدو بدو رفت سمت در خونه و رفت داخل و بعد با یه جفت دمپایی ابری نرم اومد و در ماشین رو باز کرد و گذاشت جلو پام و گفت حالا بیا پایین
من فکر میکردم بخاطر همسایه ها میگه پیاده نشو نگو میخواست پا خالی رو زمین نذارم
میخواستم سیر بغلش کنم بابت محبتش
اون که تو در ماشین بود گفت اروم اروم،یواش یواش، میخوای زیر بغلت بگیرم از صندلی بلند بشی؟
گفتم بابا چی میگی جان خودت مگه چی شده که اینطوری میکنی
گفت بخاطر من کف پاهات له و پاره شده یعنی یه دمپایی بهت ندم؟ با همون دمپایی ها رفتم داخل مستقیم بردم دم حموم گفت میتونی اون خون مردگی ها رو دور زخم پاک کنی یا خودم انجام بدم
گفتم میتونم گفت پس برو پا رو تمیز کن تا یه بتادین هم بهش بزنیم خیالم راحت بشه
و خودش رفت منم رفتم تو حموم
یهو چشمم خورد به یه سوتین سفید توری
سوتین اصلا سوتین راحتی نبود و کاملا سکسی بود در حموم که باز بود رو یکم بستم و دست بردم برداشتمش
چقد خوشگل بود فکر اینکه پستونای خانم معلم تو این بوده هیجانزده ام کرد نزدیک صورتم کردم و نفس عمیقی ازش کشیدم
بوی خاصی نمیداد ولی حسابی شهوتیم کرد
گذاشتمش سرجاش و اومدم بیرون و افسانه رو صدا زدم گفتم پاهام خیسه بذارم رو فرش خیس میشن یچی بده خشک کنم
با یه حوله اومد و پامو خشک کردم و یه نگاه به کف پام کردم ببینم خون نده که بتونم پام رو بذارم تو سالن
چون فرش هاش رنگ روشن بودن و خون مشخص بود
دیدم یه رگه خون باز اومده بیرون
اونم وایساده بود داشت نگاه میکرد
گفت کاش میذاشتی بخیه بزنیم این عمیقه
گفتم نمیخواد این زخم ها خودشون جوش میخورن فقط یه بتادین ضدعفونی باشه عالیه
گفت هست
دوباره دمپایی ابری رو پوشیدم و اومدم سالن نشستم رو یه مبل
خانم معلم هم پشت سرم با یه سینی و بتادین اومد گفت پاتو بذار رو سینی و خودش زانو زد جلو پام
سرشو خم کرد سمت کف پام و منم پایینو نگاه کردم که اونو ببینیم که از بالا یقه اش رو دیدم
چاک سینه ی خانم معلم روبروم بود و من داشتم به بهترین شکل میدیدمش با یه سوتین سبز زشت
زخمم یادم رفت افسانه روبروم روی دو زانو نشسته بود و یقه و کمر و موها که دوباره جمعشون کرده بود و کونش که از طرز نشستنش پهن شده بود همه رو داشتم میدیدم
کاش میشد همونجا سرشو بگیرم تو دستم ببرم یه وجب اون ورتر سمت کیرم بگم بخورش
با سوزش بتادین به خودم اومدم و گفت آخخخخ
گفت تموم شد تموم شد و یکم بعد تموم شد
گفت میخوای چسب هم بزنم؟ گفتم بزن لااقل اگه شب خون اومد پتویی تشکی کثیف نکنه
خلاصه بساط دوا درمون هم جمع کرد و رفت وسایل هم از تو ماشین تخلیه کرد
حضور کنارش به قدری شیرین بود تو بگو من اگه ذره ای خسته بودم برعکس همش به ساعت نگاه میکردم میگفتم کاش دیروقت نشه کاش وقت خواب نشه
بعد نیم ساعت اومد نشست کنارم گفت خسته ای بخوابی؟ گفتم افسانه اصلا خوابم نمیاد با ذوق نگام کرد گفت بخدا منم هیچ خوابم نمیاد
تو دلم گفتم یعنی ممکنه اونم از این همنشینی دلش غش و ضعف بره؟
گفت پس یچی میارم سرگرم بشیم یه دقیقه بعد که اومد موهاش رو باز کرده بود خودم رو به اون راه زدم که معذب نشه اما حالا زیر نور کیف میکردم از دیدنش با یه کیف اومد بازش کرد چنتا آلبوم توش بود گفت اگه دلت میخواد ببینیم؟ خودمم خیلی وقته ندیدم
گفتم ببینیم
نشست اونورتر کنارم و یکی خودش برداشت یکی هم من برداشتم و هی نگاه میکردم گه گاهی اون میگفت اینو ببین این فلانیه اینجا فلانجاس منم گه گاهی میگفتم این کیه یا اینجا کجاست
مشغول بودیم که یهو یه جیغی کشید و گفت علیرضااااا
با ترس نگاش کردم گفتم چیه گفت یه عکس پیدا کردم باید ببینیش
گفتم ترسوندیم بابا خب بده ببینم
گفت نوچ اول حدس بزن
گفتم اخه من چه ارتباطی با آلبوم تو دارم که بتونم حدس بزنم؟
گفت با این یکی عکس ارتباط داری
کنجکاو شدم اما چیزی به ذهنم نرسید
اول پشت عکس رو نشونم داد با خودکار نوشته بود دبستان شهید فلانی زمستان سال ۱۳۷۷بعد عکس رو برگردوند
یه عکس دسته جمعی ۳نفره از معلما که خانم معلم وسط عکس بود با همون کفش و مقنعه و مانتو شلوار
براقی کفش و خط اتوی مانتو شلوار از تو عکس معلوم بود
خوده خودش بود همون فرشته ای که بیست سال تو ذهنم مجسم بود
خانم معلم برگشت با ذوق صورتشو نزدیک صورتم کرد جوری که گفتم الانه که لبامو بخوره با ذوق گفت عزییییزم تو چطور یادت بود اینا رو
من خودم این عکس رو چند بار دیدم اما یادم نبود تو چطور یادت بود برای چی یادت مونده علیرضا
قبل اینکه حرفی بزنم گفت بار اول که با مسلم دم خونه دیدمت و از لباسا و رنگ و شکلشون گفتی فکر کردم به خاطر حاظر جوابی به من اونجوری گفتی و فکر نمیکردم راستشو گفته باشی
پسر تو چرا منو یادت مونده بود این همه سال؟
بدنم با حرفاش گُر گرفته بود گفتم چون دوستتون داشتم
اونم از حرفم خیلی خوشحال شد و گفت الهیییی و همین جور که چرخیده بود سمتم و داشت باهام حرف میزد اومدم چسبید بهم و بغلم کرد
منم بغلش کردم و دست میکشیدم رو شونه ها و کمرش و لذت میبردم اما تمایل وحشتناکی داشتم که سرم رو فرو کنم تو موهاش و اون ها رو بو بکشم
موقع نوازش شونه هاش از بس موهاش زیاد بود دستم رو موهاش میلغزید خیلی آروم جوری که متوجه نشه تمام ریه هام رو پر کردم از بوی موهاش
اما فهمید
فهمید و جوری که انگار حس کنه کار اشتباهی کرده ازم جدا شد
من اما سر مست بودم از بوی موهاش و دلم نمیخواست اون هوا رو بدم بیرون
ساکت بود پای زخمیم رو آوردم بالا گذاشتمش روی میز جلو مبلی
دیدم چپ چپ نگاه میکنه گفتم میخوام پا بباد بالا که خون نرسه به زخم زودتر بگیره
اونم گفت اهوم همین جور که داشتم خونه اش رو نگاه میکردم با ژست هنری گفتم میدونی این خونه چی کم داره
گفت چی
گفتم یه پوستر بزرگ از عکسی که امشب گرفتیم
گفت کدوم؟
گفتم همون پیش چشمه
گفت مگه چی داشت
گفت هوووف اگه بدونی
نفسم رو که دادم بیرون و هووووفی که گفتم تکونش داد
خیلی آروم و رام شده بود منم البته آروم شده بودم
ساعت دو شب بود و حس های خفته داشتن بیدار میشدن که زمام امور رو به دست بگیرن
اونم مثل من دلش نمیخواست بخوابه یا زمان بگذره اما انگار بعضی لحظات احساس پشیمونی میکرد
یکم رفتیم تو خودمون بعد یکم گفتم افسانه
زود گفت بله
یکم نزدیکش شدم خیلی کم
تنمون نخورد بهم، یکم دیگه نزدیک شدم و رون هامون به هم چسبید دستم رو آروم رسوندم به دستش که کنار کاناپه بود دستش رو به حالت مور مور شدن یکم کشید عقب
من واقعا توان و جرئت اضافه ای نداشتم و همش همون بود اما اون هنوز وحشی بود و نیاز بود نازش کشیده بشه تا رام بشه باز انگشتامو که هزار کیلو شده بودن غلطوندم سمت انگشتاشو گرفتمشون تو دستم به این امید که دیگه دستشو نکشه عقب و دستش رو نکشید عقب
همین بزرگترین چراغ سبز بود و اماده بودم که حرکتی بزنم که دستش رو تند کشید و پا شد و گفت چقد امروز خسته شدیم بخوابیم نه؟
رفت و یه تیشرت تقریبا مردونه با یه شلوارک که معلوم نبود زنونه اس یا مردونه برگشت اومد گفت والا فقط همینا رو دارم حداقلش راحتن
و رختخواب من رو تو سالن پهن کرد و خودش رفت تو اتاقش و صدای قفل کردن اتاقش هم اومد و خوابید
خیلی بدم اومد از کارش که در رو قفل کرده بود یجورایی انگار میگفت من ترس دارم
منم کم کم خوابم برد
طبق عادت کاسبی صبح زود بیدار شدم اونم بیدار شده بود از چند متری پر انرژی گفت صبح بخـــــــیر
اون سحر خیز تر بود حموم رفته بود دوش گرفته بود یه ساحلی آستین بلند سفید گل گلی با حجاب پوشیده بود و موها شونه کرده رها روی دوشش
خدایا این زن چقدر زیبا شده بود
انگار فرشته بهم گفته بود صبح بخیر
انرژیش به منم انتقال پیدا کرد پا شدم رختخوابو جمع کردم گفت ولش کن خودم جمع میکنم گفتم نه نمیشه، جمع کردم رفتم سمت سرویس دیدم پام خوب بود و اصلا اذیت نمیکرد اون ظهر باید میرفت مدرسه منم ساعتی بعد ازش خدافظی کردم و رفتم
دوشب بعد خونه مسلم بودیم که دیدم افسانه تمام گردشمون رو با همه ی جزئیات برا خونوادش تعریف کرد حتی قضیه ی اینکه شب خونش خوابیدم
رسما جزوی از خونواده شده بودم اما حس کردم این جزوی از خونواده شدن یعنی خبری از سکس نیست و حس ها دوستانه اس
بدطوری خورد تو ذوقم و کامل دیگه بیخیال سکس با خانم معلم شدم و بیخیال شدنم رو اون سریع متوجه شد
یکی دو شب بعد پیام داد مثل اینکه یکی یادش رفته نوبت اونه شب نشینی دعوت کنه؟
دلم براش تنگ بود پیام دادم نخیر یادم نرفته شما دعوتی فردا شب به صرف شب نشینی کنار من
نوشت اخ جون با یه استیکر خوشحال
پیام دادم شام چی دوست داری؟ گفت هرچی تو دوست داری
دیدنش هم غنیمتی بود آشپزیمم که خوب بود
حس میکردم شاید بد برداشت کردم و هیچ وقت پا نده اما گفتم ضرررش چیه بذار مثل فیلما یکم رمانتیکش کنم
سر حوصله نشستم زرشک پلو با مرغ درست کردم میز نداشتم فقط ۲تا صندلی کنار اوپن داشتم گذاشتمشون دو طرف اوپن و چنتا شاخه گل گذاشتم و لامپ رو هم دوتاشو خاموش کردم و یکیشو گذاشتم و دوتا شمع هم خریدم و گذاشتم ولی هیچی نداشتم آهنگ بذارم
افسانه زنگ در روزد رفتم براش باز کردم اومد و تو دستش به بسته بود داد دستم گفت خدمت شما ناقابل
گفتم چرا زحمت کشیدی و باز کردم نگاه کردم دیدم ۴تا از ابجوها مسلمه
خندم گرفت اونم داشت نگام میکرد با خنده ی من خندش گرفت
گفت بخدا نمیدونم چرا اینقد میچسبن
دعوتش کردم داخل یه نگاه به اوپنی که براش مهیا کرده بودم کرد یه نگاه به من کرد چند ثانیه ساکت شد بعد کیفشو به حالت تابلوی امتیاز آورد بالاگفت من به میزبان نمره ۸ رو میدم
کیف کردم اما خودمو لوس کردم گفتم چرا ۱۰ نمیدی گفت یچیزیش کمه
گفتم چی؟
به حالت پیجوندن گفت حالا
منم پاپیج نشدم و رفتم تو آشپزخونه اما حواسم بهش بود
یه نگاهی به اطراف کرد فک کنم دنبال چوب لباسی گشت و پیدا نکرد اومد سمت من کیف و روسریش دراورد گفت کجا بذارم گفتم بده من و هیچ چی نداشتم رفتم گذاشتم روی یه مبل یه نفره و رفتم سمت آشپزخونه که اون خودش پشت سرم رفت سمت مبل یه نفره و دکمه های مانتوشو باز کرد و درش اورد و گذاشتش رو بقیه وسایلش
من چشمام از اونچه میدیدن سرم گیج رفت فقط شانس آوردم نخوردم زمین
یه ماکسی سبز پر رنگ بدون آستین و قد تا سر زانو با یقه ی ای که باز بود اما سینه و چاک مشخص نبود با جوراب شیشه ای که اونقد بلند بود که تا بالاها رفته بود اما نمیدونم تا کجا
گفت آینه کجاست زبونم بند اومده بود دست کشیدم به جا کفشی داخل در ورودی که بالاش یه آینه بود رفت روبروش گیره های موهاش رو باز کرد و خرمن موها رو ریخت روی دوش و روی بازوهای لختش و یکم با دست صاف و تنظیمشون کرد و بعد با یه لبخند و مثل یه بچه ی مودب رو کرد بهم و گفت خب؟
من تموم مدت تو آشپزخونه سر پا مات و مبهوت داشتم نگاهش میکردم
با تته پته گفتم خب چی؟
گفت کجا بشینم؟
گفتم آ آ آها بفرمایین و هدایتش کردم سمت کاناپه
تموم چیزی که این نزدیک دوسال دیده بودم اشتباه بود پشت لباس باز بود افسانه بی نهایت سفید بود
بازوها اونقد سفید و تمیز و بدون دونه ای مو بود و میتونستم رگ های سبز رو روی پوست نازکش ببینم
اولین بار بود بدنش رو میدیدم و حقیقتا عالی بود
برام مهم نبود دیگه فردا برا دخترش تعریف میده یا امشب ممکنه بابت چیزی عصبی بشه
تنها چیزی که مهم بود این بود که امشب شبِ من و این زن زیبا و خوش پوش بود
این زن توی من چیزی رو دیده که حاظر شده یک قدم بزرگ بیاد جلو و حالا نوبت من عزمم رو جذب کنم و به وصالش برسم
هر بار میرفتم تو اشپزخونه انگار که معذب باشه میگفت تو بیا بشین من میرم
بلند با شیرین زبونی گفتم نه امشب تو مهمونی و باید سروری کنی دفعه های دیگه همه چی دست خودت
اروم شد و هیچی نگفت منم با چیز میزایی که داشتم هی ازش پذیرایی میکردم تا شام اماده شد
شام رو کشیدم مرغم خیلی خوب شده بود همیشه حوصله ی آشپزی رو داشتم
شمع ها رو هم روشن کرده بودم
ابجوهایی که خودش اورده بود هم دو تا لیوانمونو پر کردم و مشغول شام شدیم
میخورد و تعریف میداد و مثل خودش تو چشاش زل میزدم و میگفتم نوش جونت نوش جونت
ابجو یکم سرخوشمون کرده بود بعد شام نشستیم رو کاناپه کنار هم اما اینبار از لحظه ای که دیده بودمش سیخ کرده بودم
گفت علیرضا تو کسی هست دوستش داشته باشی؟ ساکت شدم با شونه اش تنه ای به شونم زد و گفت بگو بابا جمع خودمونیه
ساکت بودم گفت اوهو پس کسی هست
بعد با خنده گفت حالا کی هست این خانم خوشبخت
نمیدونستم واقعا میخنده یا ناراحته و پنهانش میکنه
دوباره با شونه ی لختش ضربه ای به شونم زد و گفت بگو دیگه لوس نشو علیرضا
برگشتم نگاش کردم و گفتم: تو
گفت من؟ از کِی ؟
گفتم از اون وقتی که خونه افسون بودی یه تیشرت مشکی آستین بلند و شلوار مشکی تنت بود اذون گفت گوشیتو گذاشتی کنار سر دستا رو زدی بالا جورابو رو در اوردی وضو گرفتی یه چادر رنگی سرت کردی رفتی تو اتاق در باز بود من میدیدمت نمازتو خوندی برگشتی جورابتو پوشیدی و اومدی نشستی
تمام مدت من حواسم بهت بود و با هر حرکتت دلم برات ضعف میرفت
سرم تقریبا پایین بود که داشتم اینا رو بهش میکفتم قلبم داشت میکوبید پیشونیم عرق کرده بود و تفم خشک شده بود
ولی مطمئن بودم واکنش بدی نشون نمیده
داشت نگام میکرد
سرمو بلند کردم و با تمام توان زل زدم تو چشماش گفتم تو چی؟
گفت من چی؟
گفتم میدونی منظورمو، ممکنه تو هم از من خوشت بیاد؟
سرش کمی انداخت پایین و اروم گفت تو هم خوبی
رفتم سمتش بغلش کردم و همراهی کرد و بغلش رو باز کرد و همدیگر رو تو بغلمون جا دادیم
با خیال راحت محکم به خودم فشارش میدادم و سرمو تو موهاش فرو میکردم و بو میکشیدم افسانه هم بغلم کرده بود و شونه هامو میمیالید یک دقیقه ای توی بغلم بود پا شدم که بهتر بتونیم همدیگه رو بغل کنیم
اونم جوری بغلم میکرد که انگار خیلی وقته تو دوستم داره
حسابی سیخ کرده بودم و کمر به پایینمو داده بودم عقب که کیرم موقع بغل بهش برخورد نکنه همین اول کار تابلو بشم بگه چه آدم بی جنبه ای
از استرس و خجالت قبلش حسابی خیس عرق شده بودم بعد از بغل که جدا شدیم گفتم میشه برم زود یه دوش بگیرم بدم میاد از این همه عرق
گفت راحت باش منم هوس کاپوچینوکردم
گفتم همه چی تو آشپزخونه هست گفت خودم پیدا میکنم تو برو
یه دوش گرفتم و اومدم بیرون خانم هنوز تو آشپزخونه بود اومدم تو اتاقم خودمو خشک کردم و یه شورت و یه تیشرت و یه شلوارک پوشیدم
اونم اومد با یه سینی
که توش ۲تا لیوان بود با کاپوچینوی خشک و قاشق بدون اب جوش
گفت اب هنوز جوش نیومده و برگشت تو آشپز خونه
منم پشت سرش اروم رفتم و از پشت چسبیدم بهش
اینبار دیگه کیر سیخم رو بهش چسبوندم و اونم حسش کرد قشنگ لای کونش جا گرفته بود و من سرمو رسونده بودم به صورتش و هی میبوسیدمش و اون داشت لذت میبرد
با کتری برقی حرکت کردیم سمت اتاق
اون با کتری و من از پشت بغلش کرده بودم و از خودم جداش نمیکردم
با هم قدم برمیداشتیم تا رسیدیم به سینی میخندید و میگفت میسوزیم بابا
ازش جدا شدم و رفتم سشوار برداشتم نشستم لبه تختم سرمو خشک کنم اومد کنارم وایساد
گفتم تو سرمو خشک کن سشوار و شونه بهش دادم وایساد روبروم و سرمو سشوار میکشید و شونه میزد و من بهش نگاه میکردم تو اون لباس سبز چقد زیبا بود به پستون هاش زل زده بودم و میدید و خوشش میومد
سشوار که تموم شد دست کشید تو موهام خم شدم سمتش و سرمو فرو کردم تو سینه هاش و اون به خودش فشارم میداد و دست میکشید تو موهام
آه خدای من که چه حس خوبی بود صورتم توی نرمی پستون هاش
اب جوش رو ریخت رو پودر کاپو و نشستیم و خوردیم قلب اخری که خوردیم صورتمو بردم جلو صورتش و لبام رو گذاشتم رو لباش طعم کاپو و قهوه اومد تو دهنم آروم لباش رو میمکیدم و اونم لبهام رو میمکید که زبونشو کرد تو دهنم منم با لبام زبونشو گرفتم گرفتم و نگهش داشتم تفش داشت میومد تو دهنم و چه طعم خوبی بود ولش کردم و زبونمو کردم تو دهنش و اونم زبونمو میمکید بهتر از من بلد بود
گفتم تخت خیلی کوچیکه
به حالتی که انگار نمیدونه گفت چیکار به تخت داری
منم لبخند شیطانی ای زدم و گفتم الان بهت میگم واسه چی و هجوم بردم سمتش و سفت گرفتمش تو بغلم و گردنشو خوردم
دل جفتمون ضعف رفت
ازش جدا شدم تختو هل دادم گوشه ی اتاق و ۲تا تشک کنار هم پهن کردم و اون سر پا داشت نگام میکرد
گفت علیرضا گفتم جونم گفت من خجالت میکشم اگه خواستم جلوتو بگیرم تو محل نده و کار خودتو بکن تشک پهن کردم پتو هم روش گذاشتم بالش هم گذاستم و دست افسانه رو گرفتم و اروم کشیدم سمت تشک اونم خم شد و خودشو تو دستام رها کرد و با دستام هدایتش کردم به سمت خوابیدن رو تشک
مث موم پهن شد رو تشک
برا اینکه پاهاشو باز کنم که برم لای پاهاش یکم از لباسش که تا رو زانو بود رو دادم بالا تا نزدیکای رونش
پاهاش باز شد خودمو جا کردم لای پاهاش و کیرم از رو لباس جاگیر شد رو کوسش
صورتامون نزدیک هم بود انگشتای دستامو قفل کردم توی انگشتای دستش و خم شدم روش و سینه هامون بهم چسبید و لبامو گذاشتم روی لباش
اخ که چه طعمی داشت خیسی و نرمی و لطافت لبهاش و مکیدنشون
بعد از خوردن لبهاش تک تک اجزای صورتش رو بوس کردم تا رسیدم به گردنش و شروع کردم به خوردنش بدجوری رو گردن حساس بود و آه میکشید اومدم پایین تر سمت سینه های معلم عزیزم و برا اولین بار از رو لباس گرفتم توی مشتم
میدونستم سوتین اسفنجی پوشیده چون تو اون لباس سبز وقتی سر پابود پستون ها با ابهت و شق و رق تو لباس خودنمایی کردن و من میدونستم کار اسفنجه سوتین اسفنجی بود
وقتش بود لباس رو از تنش در بیارم
کمکش کردم از حالت خوابیده بلند بشه بشینه و لباس رو اروم کشیدم بالا و اون دستاشو برد بالا که راحت در بیاد
اه خدای من
زیر اون لباس بلند یه
زیر اون لباس سبز یدونه تاپ بدون بند مشکی با یدونه شورتک مشکی پوشیده بود و جوراباش از اون بلندها بود که تا روی رون میومدن و شورتک میومد روی جوراب ها
تاپ از بالای سینه تا بالای ناف رو پوشونده بود
به این ترتیب لباسش هم کم و نازک و سکسی بود و هم لختی نداشت و بیشتر بدنش پوشیده بود
باید این سوالو از خودم میپرسیدم چرا همچین چیزی پوشیده اما واقعیت اینه شهوت نمیذاشت خوب فکر کنم
بعد ها خودش گفت انتظار سکس نداشت ولی انتظار داشت شب نگهش دارم و بعد دراوردن اون لباس سبزه با اون لباسا بمونه پیشم
اینقدر خوشکل شده بود دست کردم تو موها خودم خواستم موها سرمو بِکَنم
گفتم پاشو ببینمت پاشدسرپا الله اکبر اون قیافه ی جاافتاده با اون موها و اون پوست سفید تو این تاپ شورتک مشکی سکسی بقدری ناز و خوردنی شده بود که بی اختیار همونجور نشسته رو دو زانو رفتم سمت شکمش و خوردمش
نمیدونستم کجاشو بخورم گاهی دستشو گاهی صورتشو گاهی بین دو سینه اش رو و افسانه تسلیم محض بود همونجور سرپا وایساده بود تا من بخورمش
تو جوراب های نازکش رونش بهم چشمک میزد
توی شورتک تنگش کونش بشدت خوش فرم شده بود و توی اون تاپ که باید تنگ میبود تا نیفته پایین، از شدت تنگی ممه هاش میخواستن پرت بشن بیرون
چشمام تحمل اون حجم از زیبایی رو نداشت و دلم میخواست آروم آروم پیش برم تا تا از همه اش لذت ببرم
رو دو زانو بودم پا شدم سر پا
رو تشک وایساده بودیم دست بردم تاپش رو در بیارم
خنده و خجالتش قاطی شد اما همراهیم کرد و درش اوردم یه سوتین اسفنجی مشکی پوشیده بود و ممه های سفیدش اون تو جا خوش کرده بودن
نشستم و دستامو باز کردم که بیاد و اومد و هدایتش کردم بخوابه رو تشک و سرشو گذاشتم رو بالش و خودم مثل صیاد نشسته بودم کنارش
همونجور که دراز بود دوباره خودم رو جا کردم لای پاهاش و خم شدم روش و دستمو بردم پشت کمرش و قفل سوتینش رو باز کردم اون داشت تو چشمام نگاه میکرد تا واکنشم رو ببینه
بند های سوتین رو به آرومی از روی سر شونه هاش دادم پایین و داشتم کاپ ها رو از روی پستون ها برمیداشتم و اون به جاش دستهاش رو آورد بالا و روی پستون هاش رو پوشوند
همچنان زل زده بود تو چشمام و تسلیم محض بود با کمترین زور یه انگشت کردم زیر دستهاش و از روی پستونهاش زدمشون کنار و دستها رفتن کنار
جای تعریف و اغراق بی خود نیست من عکس و فیلم سوپر زیاد دیدم اما کمتر پستونی دیدم به این شکل
نوک پستون ها از شدت شهوت شق شده بود و به اندازه ی یک لوبیا بود با هاله ی نه بزرگ و نه کوچیک با رنگ صورتی
صورتی پررنگی شبیه رنگ هندوونه ی قرمز
به محض دیدنش گفتم یا خداااا
اون که هنوز چشم به من دوخته بود واکنشم رو ببینه از دیدن کوس و کونش گفت چیه علیرضا
گفتم نوک هات از هر ده هزارتا یکی هم ابنجوری نیست
خودش که معلوم بود بی اطلاعه و نمیدونه با ذوق گفت بگو جون من
گفتم بخدا و هنوز کلمه ام تکمیل نشده بود اون نوک شیرین و خوش رنگ با تموم هاله ی دورش رو به دهن گرفتم
دلم میخواست دهنم بیشتر وا میشد تا بتونم کل اون حجم بزرگ رو جا بدم تو دهنم
کل پستون ها تفی و لیز و خورده شده بود بعد بوسیدم و رفتم پایینتر
هر جا رو میبوسیدم بوی خوبی میداد
بوی زن بوی خوشی که میدونی هست ولی نمیشه توضیحش داد چیه
رسیدم به شورتک مشکی یه تکمه داشت بازش کردم و اونم همراهی کرد کونشو داد بالا که در بیاد و بعد لنگا رو تو صورتم هوا کرد و من درش اوردم و گذاشتمش کناری
یه شورت جنیفری مشکی گیپور بی نهایت سکی تنش بود با جوراب هایی که تا بالای رونش رو پوشونده بود اونقد باسن خوش فرمش توی اون شورت توری زیبا بود که دلم میخواست دوباره بگم پاشو سرپا ببینمت ولی دیگه طاقت نداستم و میخواستم هرچه زودتر بکنمش
دست بردم برا شورتش که دستمو گرفت و گفت تو هنوز لباسات تنته تیشرت و شلوارکمو با یه حرکت دراوردم
یه نگاه به شورتم کرد که حسابی بخاطرش باد کرده بود و با چشم و ابرو بهم اشاره کرد درش بیار
شهوتم به خجالتم چربیده بود و زود اونم در اوردم و کیرم مثل فنر پرید بیرون و دوباره نشستم لاپاش
روی دو پا به زانو نشسته بودم و کون خانم معلم روی رون هام بود و خشتک و کوسش تو بغلم نزدیک کیرم بود و لنگاش تو هوا گذاشته بود روی شونه هام و تنها چیزی که بین من و اون بود شورتش بود
دست بردم برای شورتش بازم دستمو گرفت اومدم با زور دستشو بزنم مقاومت بیشتری کرد و گفت نمیشه تا همین حد کافی باشه؟ گفت نه
از شدت شرم موهاشو اورد پخش کرد رو صورتش و دستشو گذاشت رو موها و صورتش
دوباره خواستم شورت رو در بیارم با یه دستش یه مقاومت ضعیفی میکرد دست رو زدم کنار و دو طرف شورت رو گرفتم و کشیدم پایین و به صورتش نگاه کردم دیدم از لای موها که روی صورتشه یه روزنه ی کوچیک باز کرده و حواسش به صورت منه واکنشم رو ببینه
شورت و جوراب ها رو داشتم به سختی در میاوردم
و اون لنگا رو همونجور که تو هوا رو شونه هام بودن به هم چسبونده بود که کسشو نبینم
دو تا زانوشو گرفتم و از هم باز کردم تا پا باز شد و سوراخ خانم معلمم رو دیدم
خدایا این زن دیگه کیه
یعنی از اینا هم هست
این چرا اینجوریه
لای پاهاش هیچی نبود به جز یه خط صاف دراز
شاید با اندازه ی ۸ انگشت دراز بود و از بالا تا پایین کشیده شده بود اما مطلقا هیچ گوشت و لابیا و زائده ای نداشت
هیچی
فقط یه شکاف صاف و سفید و اینجا هم مثل کل بدنش یدونه مو نداشت
دو دستمو بردم و وسطش رو باز کردم دیدم چه اب لزج زیادی راه افتاده و شبیه یه هندونه ی نارس صورتی کم رنگ بود
من که همیشه از کس لیسی بدم میومد و چندشم میشد ناخوداگاه صورتم رو خم کردم رو کس و یه زبون کشیدم از پایین تا بالای کوس
انتظار یه طعم چندش داشتم ولی تمیز بود تازه شسته شده بود و مزه ی بدی اصلا نداشت و این تشویقم کرد بخورم
شروع کردم به کوس لیسی خانم معلم و داستم میلیسیدم و گاهی اون چوچول رو مالش میدادم و میمکیدم و برا خودم مشغول بودم یهو ناغافل محکم یه چنگ کشیده شد تو موهام و یه صدایی گفت علییییی
سرم اوردم بالا نگاش کردم گفت بکن تو دیگه کشتیم
باورم نمیشد اینو گفته
اومدم بالا و سر کیرمو که به بزرگترین اندازه اش تو زندگیم رسیده بود گرفتم و چندین بار مالیدم رو کوس و هر بار شکم افسانه رو میدیدم که بالا پایین میشه از ضربان قلب بالا
گفت بکن دیگه اه
گفتم میخوام تشنه تر بشی
گفت بخدا تشنه ام
تشنه ام لعنتی بکن و اتیشم و خاموش کن سوختم
اون دراز کشیده بود و پا ها باز بود من لای پاها بودم
سر کیرم رو تنظیم کردم روی سوراخ کوسش و دستامو گذاشتم رو دستاشو و انگشتامونو قفل کردم تو هم و همهچیز اماده بود تو چشاش نگاه کردم و آروم آروم کردمش توش
سانت به سانت کردم داخل خانم معلمم و هر سانتی که میرفت یه آه میکشید
تا خایه جا کردم و تو صورت هم زل زدیم
اگه تا چند ثانیه دیگه تلمبه نمیزدم میخوابوند زیر گوشم
وحشتناک حشری شده بود
مشغول تلمبه زدن شده بودم
لیز و خیس و داغ
تلمبه میزدم و پستوناش وول میخوردن به همه جهت و فضا سکسی شده بود
من ساکت و اون پر صدا
از شدن شهوتم سرعت تلمبه ها رو زیاد کرده بودم و برخوردم اطراف کیرم با کونش حسابی شالاپ شولوپ راه انداخته بود
کاملا مطمئن بودم همسایه هام میشنون و بهش گفتم اما توجهی نمیکرد و بلند ناله میکرد
اب کیر تو کمرم حرکت کرد و اون حس خوش ارضا داشت شروع میشد
گفتم دارم میشم دارم میشم گفت بپاش رو شکمم
تا اخرین لحظه تلمبه زدم و کشیدم بیرون و ریختم روش
هنوز داشتم از حس شیرین ارضا لذت میبردم که خیلی زود کیرم باز بلند شد
گفتم باز میخوام گفت منم میخوام
گفتم چجوری دوست داری
گفت سختته چیزی که من میخوام
گفتم هرچی هست فقط بگو
گفت صاف مول مومیایی دراز میکشم همونجور مثل مومیایی کامل بخواب روم دراز بکش روم بکن توم تلمبه بزن
میشد بخوابم روش بکنم توش اما راهی واسه تلمبه زدن نبود
تو اون حالت که روناش به هم چسبیده بود کوسش تنک شده بود دراز کشیدم روش و کیرمو کردم توش
چون دست و پام بی مصرف شده بود راهی واسه تلمبه زدن نبود
گفت اگه سختته ولش کن که دستمو اهرم کردم به زمین و مثا کِرم روش میخزیدم و چهار پنج سانتی بالا پایین میشدم و کیرم توش تکون میخورد
همین حرکت کوچیک کیر تو این پوزیشن جوری این زن رو دیوونه کرد که بعد دو دیقه دستمو گذاشتم جلو دهنش و گفتم هیس هیس
و اون دستمو میلیسید و میگفت بزن بزن
پارم کن
بزن توش که پاره بشه
پاره کن کوسمو بی عرضه
پاره کن این کوسو
من دیوونه شدم و روش تندد تند میخزیدم و بالا پایین میشدم
سینه هام رو سینه هاش بود و لهش کرده بودم زیر خودم اما براش مهم نبود فقط میگفت پاره کن کوسمو علی
و یهو دستاشو اورد پشت کمرم و محکم بغلم کرد و گفت آیییییی
خودمم میدیدم که آب منم داره میاد برا همین ادامه دادم تا ابم اومد و ارضا شدم رو شکمش
بعد کمی گفتم میخوام و راند سوم هم رفتیم و خواستیم بخوابیم
نصف بدنمو انداخته بودم رو کونش و مثلا خواب بودیم که نییم ساعت بعد گفت خوابی
گفتم نه
هیچی نگفت
گفتم میخوای؟
گفت اهوم
راند چهار هم رفتیم
تحت هیچ شرایطی سیر نمیشدم
اخرین راندمون که یه بارش ساک خالی بود حدود ساعت هشت صبح بود
دوتا کاناپه کنار هم بود و دسته هاشون بزرگ بود گذاشته بودمش رو همون دسته ها و لنگ هاش رو گذاشته بودم رو شونه هام و سرپا میکوبیدم تو کوسش
دیگه آبی نداشتم که بخواد بیاد و تا چند ثانیه از تلمبه زدن می ایستادم سریع کیرم میرفت برا خوابیدن اما باز حس خوب شهوت رو هم داشتم برا همین اونقد زدم و زدم و زدم که دیگه میگت بسه دیگه علی
بسه جون من بسه
عزیزم دیگه آب نداری بسه
ولی من اصلا به حرفش اهمیت نمیدادم فقط چون پوزیشنم عالی بود و کاملا مسلط بودم تند تند میکوبیدم توش که دیدم ابم داره میاد
دراوردم و بازم قطره های زیادی بودن هرچند بی رنگ بودن دیگه
پاشیدم رو سینه هاش و همونجا غش کردم رو قالی
پاشد کولر رو تنظیم کرد همون جهت و دراز کشیدیم تو بغل هم و شیرین ترین خواب دنیا رو بعدش کردیم.
من هنوز مجردم
افسانه مدتی بعد به افسون گفت که با همیم و افسون هم کنار اومد با قضیه اما بعد شیش ماه شروع به فتنه اندازی کرد و تهدید کرد به پسر افسانه میگه و تونست رابطه ی ما رو قطع کنه
بعد یه سال دوباره افسانه برگشت و منم استقبال کردم و هنوز پنهانی با همیم.
نوشته: بابالوهار
45 پاسخ به “سکس با معلم کلاس اولم”
آخوند جماعت چند تا اسکرول زدم تا برسم به آخرش؟؟ اینم یک شاهنامه مزخرف به درد نخور حاصل توهمات جق زنی
آخوند جماعت چند تا اسکرول زدم تا برسم به آخرش؟؟ اینم یک شاهنامه مزخرف به درد نخور حاصل توهمات جق زنی
کسکش فاز چی داشتی این و نوشتی
Joon خیلی خیلی قشنگ بود قلمت خیلی خوبه ، آفرین یکی از بهترین داستان هایی بود که خوندم احسنت
دوست عزیز من چندین ساله توی شهوانی هستم با اکانت های مختلف و هزاران داستان رو تا به امروز خوندم واقعا جزو بهترین داستان هایی هستش که تا الان خوندم و تنها داستانی هستش که منو وادار کرد تا براش نظرمو بنویسم به معنای واقعی لذت بردم از کلمه به کلمت دستت درد نکنه واقعا دستت درد نکنه ❤️
دوست عزیز من خیلی وقته توی شهوانی هستم حالا با اکانت های مختلف و توی این سال ها هزاران داستان خوندم میتونم به جرات بگم جزو بهترین داستان هایی هستش که تا الان خوندم و اولین داستانی هستش که منو وادار کرده براش نظرمو بگم خیلی لذت بردم از کلمه به کلمه داستانت دستت درد نکنه واقعا دستت درد نکنه ❤️
کلفت خوش فرم خط به خط با حوصله وصبر زیاد خوندم احسنت به این نگارش هر جا هسی موفق باشی عالی بود
رمان سکسی خوبی بود انقد که این همه رابطتو تا شروع کنی کسشعر نوشتی اخرش رسیدی فقط گفتی راند دو سه چهار خب اخه کس کش جغی اولشو کم مینوشتی مگه مجبور بودی این همه کسشعر بگی که اخرش رانداتو بشماری فقط
گر 69 قلمت خوبه
زوج های تهرانی نفر سوم برای رابطه خواستین تلگرام پیام بدید Zeos7788
داش با همون دو سه کلمه اول حدس زدم خیلی طولانی ولی نه دیگه اینقدر رو چی بودی ناموسا، اسمش رو بگو
andimeshki عالییییییییییی
منم کلاس اول عاشق خانم معلمم شدم و دوستش دارم هنوزم باهاش در ارتباطم و میبینمش و به واسطه شغلم یه سری کاراشونو انجام میدم ولی هیچوقت به کردنش فکر نکردم نه اینکه چون شوهر داره و طلاق نگرفته کلا مثل مادرم میدونمش داستانتم تا اونجایی که لب گرفتی خوندم ولی ادامه ندادم چون ترسیدم حس خودم نسبت به خانم معلمم عوض بشه نه اینکه نویسنده رو نقد کرده باشم یا بگم کارش اشتباه بوده بالاخره اینجا سایت سکسیه اگه حتی واقعا هم اینکارو نکردی باید به دروغ میگفتی کردمش تا برات به به و چه چه کامنت کنن
آفرین خوب نوشتی
واقعا لذت بردم لطفا ادامه بده بقیش رو هم بنویس
این همه سال تو شهوانی بودم اولین داستان خوبی بود که خوندم
قشنگ بود نه خیانت، نه محارم بالاخره یک داشتان خوب خوندیم
عالی بود علی
سارا زیبا بود ولی خیلی طولانی بود
من همیشه داستان های کوتاه میخونم راحته روک یخوام بگم راحت تر میشه تصویر سازی کرد ولی داستان تورو که خوندم اصلا یادم رفت برای چی اومدم تو سایت دست خوش خیلی قشنگ بود
یاد امانوئل مکرون افتادم
نتیجه میگیریم که مغازه هم پول میاره هم آبتو!
درکل داستان قشنگی بود اما ضعف هایی هم داشت قسمت سکسیش به شدت ضعیف بود میتونستی بیشتر جزئیات ببخشی بهش که قشنگتر شه
مارو گاییدی تا اون گاییدی
داداشی امانوئل مکرون باشه!؟ بگذریم دم خونه باز بود!!؟؟ دم خونه دقیقا کجایه خونه اس که باز بود!؟ بعدشم یه سوال، شما روز معلم صبح دسته گل و متن فرستادی و باهات برهکرد شد و رفتی خونه ، شبش همکار خانم معلم رفته با شوهرش دعواش شده و بعد از کنکاش فهمیدن که دسته گلها و متن ها عوضی تحویل داده شده، بعد عصر همون روز افسانه که فهمید اشتباه شده به اتفاق دختر و دامادش اومدن عذرخواهی! میشه توضیح بدید چطوری اول شب شد بعد عصر!!؟؟
کصکش زندگی نامتو نوشتی؟
به به اقای خداراحمی
هندونه چی میگه این وسط؟؟
این یکی از بهترینهای سایت به نظر خودم هست. با جزئیات کامل و احساسی . ولی اشکم دراومد خاطره ای اومد به ذهنم . قلم و شعور و ذهن بینظیری داری لطفا ادامه بده
عالی بود ولی به نقد کوچیک دارم تو این داستان میتونستی قسمتهای سکسی و محرکی در قسمتهای مختلفش جاگزاری کنی ولی فقط اخرش طرح کردی و این برای کسی که کل داستانتو میخونه کمه
داستان خیلی قشنگی بود . بدون اغراق و خالی بندی و هرکول نشون دادن خودش و خیلی جذاب و واقعی . جالبه که پای خوندن این داستان چند بار از عشق این دوتا بی اختیار اشک هام جاری شد . دوستانی که تو همچین موقعیتی هستند و طرف مطلقه هست خوب نیم خط صیغه رو بخونید تا توی ناخودآگاهتون عذاب وجدان پیش نیاد و رابطه تون بهتر و پایدارتر بشه .
moj خدایی قشنگ بود
چقدر عالی بود قلمت دوست عزیز، دمت گرم❤️❤️
روستا بودیم کلاس 7 ی معلم داشتم سرباز بود منو دوس داشت گاهی میزفتیم تو مدرسه پیش پینگ پنگ .اطاق خوابشم تو مدرسه بود یه فامیلیه خیلی دور باهامون داشت چند بار براش غذا بردم دیگ باهاش راحت بودم کم کم به اطاقش پام باز شدکم کم گفت با پا برو رو کمرم یه مدت بعد اون منو ماساژ داد دروغ چرا میدونستم بهم دست میزنه ولی خوشم میومد ولی نه اینکه بخواد بکنم .یه روز داشت ماساژم میداد گفت توم کیرت سیخ شده .کیرم سیخ بود بهش دست زد و دیگه کم کم شد جق زدن براهمدیگه اون 25 سالی داشت .کم کم بقلم کرد انداختش لای رونام یه مدت لاپا میکردم .بعد یه روز سرشو کرد توم یه مدتم همینطوری سرشو میزاشت منی کیرشو میریخت اوم در حد سرش اخه کلفت بود منم اینقد بهم حال میداد خودم میزفتم.اخرشم یه روز کل کیرو کرد توم پارم کرد مردم از درد ولی نگهم داشت درش نیورد تاعید که اونجا بود شاید صد بار کذاشت کونم و ریخت توم .خودشم اهل حال بود میگفت کیرتو بزار در سوراخم ولی من کیرم کوچیک بود میلی هم ب کردتش نداشتم الانم میشناسمش تو اداره آموزش پرورشه بعد 15 سال یه بار بهم گفت یادته چقد بقلم بود خجالت کشیدم
احسنت بهت قلمت فوق العادست
وای پسر چی نوشتی،فوق العاده بود. حال کردم با داستانت، دمت گرم عالی عالی
عالی بود یا یکی مثل همین جذاب بنویس یا قسمت ۲ براش اکی کن
عالی بود دمت گرم خیلی حال کردم ادامشو بنویس
واقعا اینا که نوشتن عالی بود چه حوصله ای داشتن اینو خوندن . من حتی خسته شدم تا برسم به نظراتش کیرم دهنت خب داستان بنویس نه رمان . عنترخان
کص را اینجوری بنویس تو داستان . کوس دیگه چیه . کوس یه نوع طبله منگل خان
محتوی نوشتنت خوب بود فقط اون تهش که راند ۲ و ۳ و ۴ کشید دیگه فضایی شد در کل داستان خوبی نوشتی دلاور
اگه میدونی کوس اشتباهه اینم باید بدونی که کص هم اشتباهه و درستش کُسه.
داستان فوق العاده زیبایی بود ولی اسکل الان من هم تو رو میشناسم هم خانم معلم رو ای کاش اسامی رو سانسور میکردی
کاری به تخیلی یا واقعی بودن ندارم واقعا به معنی واقعی داستان بود و مشخص نویسنده برای خط به خط فکر کرده ، جزییات عالی نوشته شده بود و قابل تصور یود من داستان زیاد خوندم و به جرعت بهترین داستانی بود که خوندم
حااال کردم