خاطره با شهلا

سلام دوستان
روزتون بخیر و شادی
خیلی وقته که عضو بکن تو ام
و هر از چندگاهی یکی از خاطره هام رو مینویسم
امروز هم میخوام خاطره یک اتفاقی که سال 92 واسم افتاد رو زنده کنم.
اسامی همه مستعار هستند.

تو محله ای که من بزرگ شدم جزء قدیمی ترین خانواده های اونجا بودیم
وقتی تو سال 82 بابام شروع کرد به ساختن این خونه تو این محله فقط دو خونه قبل از ما اینجا بود
اینجا قبلش یک باغ بود که صاحبش رفته بود آمریکا و وکیلش باغ رو که دیگه الان تو بافت شهری افتاده بود تغییر کاربری داده بود و تکه تکه زمین هاشو می فروختند
خلاصه دوران میگذشت و من با بچه های محله بُر میخوردم و بزرگ میشدیم

سال 92 شد و 18 سالم شده بود و غرور جوونی توم بیداد میکرد و شهوت از چشمام میزد بیرون
اکثر دخترای محل که تو بچگی همرو یک دور مالونده بودیم الان بزرگ شده بودن و دیگه برای حفظ آبرو تو محل ، اصلا پا نمی دادند
منم دوست دخترای خودمو داشتم و روزگارو میگذروندیم
بگذریم…

سر کوچه ما رفیقی که از بچگی باهاش بزرگ شده بودم یک سوپر مارکت باز کرد
و منم اکثر عصر ها و اوقات بیکاریم رو اونجا بودم

خیلی پیش میومد که بخواد بره بازار جنس بیاره و من وایمیستادم به جاش.
تو همین روزها یک روز یک خانمی اومد تو مغازه به شدت سفید
ازون سفیدایی که انگشت بزنی رو پوستش ردش قرمز میمونه
به محض اینکه دیدمش پشت پاچال مغازه کیرم سیخ شد

اومد تو گفت آقا سلام طعم قلیون دارید؟
گفتم بله بفرمایید چه طعمی میخواین؟
گفت طعم ارخسوس دارید؟؟؟
گفتم جانم ؟؟ ارخسوس چه طعمیه ؟؟
گفت جدید اومده من فقط اینو میکشم

ازش خوشم اومده بود و مغزم قلقکم میداد
میخواستم هرجور شده یکم بهش نزدیکتر بشم گفتم سرکارم گذاشتی؟
همیشه تو کافه ام همچین طعمی نشنیدم

گفت نه بخدا هست
گفتم اذیت نکن ، شما اگه اینو آوردی پیش من جایزه داری.
گفت باشه بسته شو میارم
یکی از همون کافه هایی که میری منو مهمون کن
گفتم ای به چشم و رفت.

با خودم گفتم احمق چرا شمارشو نگرفتی؟ شماره بخوره تو سرت چرا اسمشو نپرسیدی
چون فکر میکردم شوخی کرد و رفت و پرید.
رفتم تو کوچمون ببینم کدوم سمت میره دیدم عه! رفت تو کوچه بن بست روبرو خونه خودمون (بعدا فهمیدم مستاجر جدید یکی از همسایه هاست)

خلاصه گذشت و من دیگه از فکرش اومده بودم بیرون و… حدودا دو سه هفته بعد اول از جلوی مغازه رد شد
بعد که دید تنهام اومد تو
گفت سلام خوبی
گفتم ممنون شما چطوری خوبی؟ ببخشید من هنوز اسم شمارو نمیدونم

یه نازی به چشماش داد و گفت شهلام
گفتم خوشوقتم منم امیرم

دست کرد تو جیبش و زارت…بسته طعم رو گذاشت رو میز
پشمام ریخت…واقعا بود
فهمیدم ازین طعمای کسشعر گیاهیه ک ترکیب چند تا گیاهه که یک مدت مد شده بود و سریع هم نسلش منقرض شد ( خیلی تخمی بودن)
مثل گل محمدی و…اما اینو من اصلا نشنیده بودم

گفت خب ! کی بریم؟
گفتم به روی جفت چشمام
شما اراده کن
گفت باشه پس یک روز خبر میدم بهت

گفتم چجوری؟ شمارتونو میتونم داشته باشم ؟
یکم پشت چشم نازک کرد و گفت: باشه
بزن تو گوشیت… … 0935

این شد شروع رابطه ی من و شهلا…
پیام دادن هامون شروع شد و شروع کرد از زندگیش واسم تعریف کردند
اصلا و ابدا بهش نمیخورد که بچه 4 ساله داشته باشه
فهمیدم با مادر الزایمریش و پسرش تو این خونه زندگی میکنند و شوهرش تو کمپ ترک اعتیاده
شهلا بیشتر یک گوش شنوا لازم داشت که به درداش گوش کنه بدون اینکه قضاوتش کنه
یکبار وقتی اومد تو مغازه بازوشو بهم نشون داد که رد 30 -20 تا بخیه بود از چاقویی که شوهرش بهش زده بود

زندگیش مالامال درد بود
واقعا گزینه مناسبی برای من نبود
هم اینکه افسرده میشدم اصلا داستانشو که میشنیدم
از فشار های زیادی که روش بود
هم اینکه متاهل بود

درسته که شوهرش از 12 ماه سال 11 ماهشو یا کمپ بود یا تو زندان بود ولی بازم ته دلم به سکس با همچین کسی راضی نبود
ولی چه میشد کرد با کیری که شق شده و زنی که تشنه ی کیره

رابطم هی باهاش نزدیک و نزدیکتر میشد
طوری که شبها ساعت 2-3 صبح که بچش و مادربزرگش خواب بودن میرفتم خونش و قلیون میکشیدیم و حرف میزدیم و ساعت 6 صبح برمیگشتم خونه
یک ماه گذشت بدون اینکه کاری بکنیم
بیشتر از هرچیزی دلم واسش میسوخت
حس ترحم داشتم بهش و دلم نمیومد کاری بکنم
تا رسیدیم به جایی که انقدر رومون به هم باز شده بود که یک شب بدون تعارف گفت امشب که خواستی بیای دوست دارم بکنیم

رفتم یک صفایی به خودم دادمو یک قرص ارکتو 100 خوردم
کسکش وقتی میخوردیش نصف دنیارو رنگی میدیدی
ولی تاثیر خوبی داشت

شب شد و رفتم خونشون
خیلی با احتیاط میرفتم که کسی تو کوچه نباشه و ببینتم

رسیدم پیشش
خدای من چی میدیدم
یک ست لباس زیر فقط پوشیده بود
قرمز جیغ
در کسری از ثانیه کیرم سیخ شد
این ست روی پوست سفید این زن نمیدونید چه جلوه ای داشت
پوستش مثل برف سفید بود

کشیدمش تو بغلم
گفتم ننه خوابه؟
گفت اره خوابه
در اتاق رو هم قفل کردم خیالت راحت
تشک رو انداخته بود وسط پذیرایی
لباسامو درآوردم و خوابوندمش روی تشک
بهش گفتم شهلا
دو دلم
از یک طرف دارم میمیرم از عطش داشتنت
از یک طرف عذاب وجدان دارم

گفت خدا میدونه چی ها کشیدم
گفت الان حقمه چند دقیقه اروم باشم
بخواب گناهش با من
انگار فقط یک همچین تاییدی میخواستم ازش

شروع کردم به لب گرفتن ازش
لعنت بهت چه لبایی
لعنت بهت چه بدنی
کدوم کسکشی تورو به اون لاشی داده
بی نهایت شیرین بود
سیر نمیشدم از خوردن لبها و بدنش

کیرم چنان سیخ شده بود که فکر میکردم الان مثل مار پوست میترکونه و پوستش میفته

داغ داغ بودیم
چشماشو بسته بود و یک ریز ناله میکرد
دستمو گرفتم جلو دهنش که صداش از این بالاتر نره
انقدر محو زیبایی این زن شده بودم مثل سر در گم ها هر ده ثانیه جایی که می خوردم عوض میکردم اما این کار که از روی ناشیگری من بود رو شهلا خیلی دوست داشت
صداش دراومده بود
اومدم پایین
شرتش رو درآوردم و خدای من
این کس انگار اصلا دست نخورده
27 سالش بود اما انگار کس دختر 18 ساله بود
وحشیانه شروع کردم به خوردنش
یک ریز می گفت بکن توش
بکن توش الان وقتشه
الان میام بکن توش
کیرم و گذاشتم جلوی سوراخ و اینقدر خیس بود که با یک فشار تا ته گذاشتم توش
به محض اینکه کیرمو گذاشتم توش بدنش و سفت کرد و بعد یک نفس عمییییق کشید و لبخند اومد روی لب هاش
گفتم هیچی دیگه نوبت ما شد بیهوش شدی اما یهو چشاشو باز کرد گفت تا پارم نکنی ولت نمیکنم
گفت بکن هرچی هم داد زدم تو واینستا
گفتم ای به چشم
داگی شد
سوتینشو کرد تو دهنش و شروع کردم به تلمبه زدن
انقدر از ته دل و وحشیانه تلمبه میزدم که
اگه سوتین تو دهنش نبود ده تا خونه اونورتر هم صدای دادشو میشنیدن
قشنگ یک ربع بیست دقیقه داشتم تلمبه میزدم و هر چی محکم تر تلمبه میزدم این بیشتر حشری میشد و کونشو با قدرت میکوبوند به کیرم
کم کم حس کردم دارم میامو بهش گفتم بچرخ
چنان با قدرت ابم پاشید که رو موهاشو رو فرش هم ریخت و همه جارو به گند کشید

جفتمون بیهوش شدیم
نیم ساعتی کنارش لش کردمو همو بغل کردیم
دیدم چشماش پر اشک شده
گفتم چی شده دورت بگردم
گفت از این ناراحتم که میدونم نمیشه این رابطه تا تهش ادامه پیدا کنه و یک روز تموم میشه
از الان غصه اون روز رو میخورم
گفتم فعلا بیا از لحظمون لذت ببریم
تا فردا کی مرده کی زنده!

دو ماهی بعد شوهرش از کمپ اومد بیرون
یکی از همون مسئولان کمپ بهش یکجا واسه کار معرفی کرده بود که این سر و سامون بگیره
سرایداری یک دامپروری بود

غم عالم اومد تو دلم ک میخواد بره
ولی از طرفی واسش خوشحال بودم
میگفتم خدا کنه زندگیش واقعا سر و سامون بگیره
در مجموع اون دو ماه هفته ای 3-2 شب حداقل ما سکسمونو داشتیم
خیلی بهش عادت کرده بودم
واقعا به زیبایی اون بدن تا الان که 12 سال داره میگذره دیگه ندیدم

بعد از اینکه خونشونو عوض کردند و رفتند تا یک ماه پیام میدادیم به هم که یکروز دیدم خطش خاموشه
دیگه هیچ وقت خبری ازش نشد…
هرجایی هست امیدوارم بهترینا واسش اتفاق افتاده باشه…

ارادت
امیر

نوشته: امیر

بازدید 13,757

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “خاطره با شهلا”

  1. ببخشید شما که سن واقعی کوس شهلای ۲۷ ساله‌ رو ۱۸ ساله تشخیص دادی سن واقعی کیر سیکیر ۳۰ ساله رو هم میتونی بگی؟خیلی قطور و طویل هست این کیر لامصب من،احمدشاه باز هم دمت گرم

  2. باهال بود تجربت و تجربه مشابه رو هم من داشتم فقط طرف مجرد بود و واقعا تا عمر دارم یادم نمیره. از طرفی زنی که تا این حد سفیده به نظر من بهترینه. این جور رابطه ها شیرینیشون تا آخر عمر با آدم هست.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید