قسمت دوم
اون شب از هیجان اینکه خانم گرجی شمارشو بهم داده و اسم کوچیکشو نوشته زیرش، خوابم نبرد، انگار فیزیک بدنم بکل عوض شده بود و حس میکردم از گردن به پایین کل هیکلم شده یه کیر کلفت که اغراق نکنم تا صبح شق بود و حتی صبح گردن درد گرفتم! از بس این گرجی کوس بود لامصب! همه عضلاتم واسش شق شده بود، حتی ریتم قلبمم عوض شده بود و بجای تالاپ تولوپ، زارت و زورت می کرد، دو تا تخمام مثل ضامن چفت شده بودن زیر کیرم و مثل پیت سیمانی این علمک رو سیخ و استوار تا صبح نگهداشته بودن، بالاخره فردا سررسید و بهش زنگ زدم! گفت چطوری دخترکش؟ گفتم مخلصیم، گفت، همراه من میشی عصری بریم ولگردی، یه شام خوشتیپم مثل خودت بزنیم؟ اما مهمون من! گفتم اختیار دارین خانم، مهمون خودم، ناسلامتی من جوون پایین شهرم! گفت ایییی! این تک و تعارف و سبک چن شو بزار کنار، که اصلا بهت نمیاد، خانمم صدام نزن، نه دیگه تو مدرسه ایم، و نه دیگه تو اون نوجوون سیزده، چهارده ساله، تو الان یه جوون رشید و خوشتیپ ۱۸ ساله ای، بهم بگو فرزانه، اوکی عشقم؟
وااای، این کلمه عشقمو که گفت دیگه از شق درد شبانگاهی راحت شدم و کیرم بعد از ۱۲ ساعت بالاخره خوابید! چون از هیجان آبم درجاااا اومد! نمیدونم چرا جوونیام برعکس الان، کراش داشتم رو دختر یا زن سن بالاتر! شاید چون اون زمان نه فقط دخترها، بلکه زنها هم تو اجتماع آزادانه و سکسی تر میپوشیدن و میگشتن، یا شاید اینکه اون زمان جوونا کوس دیده تر بودن و لنگ و پاچه و کوس و کونی بود که تو مینی جوپ و شلوارک داغ تو خیابون و تاکسی و اتوبوس و کنار دریا هم با مایو دو تیکه مختلط ریخته بودن بیرون، اما الان جوونا کوس چشیده تر شدن، چنین صحنه هایی رو تو اجتماع نمیبینن، اما سه سوت مکان حاضره و صفا سیتی!
طبق قرار ساعت ۵ دم بولینگ عبدو تو جاده قدیم شمرون همدیگه رو دیدیم و رفتیم تو! یه باند بولینگ دو ساعت اجاره کردیم و دوتا آبجو آرگو و یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادیم! من چون قدم بلند بود و استخون بندیم درشت، تقریبا هم سن بنظر میومدیم و تو دیسکوها هم معمولا مشکل خرید مشروب نداشتم، بیست و دو سه ساله نشون میدادم! آبجوی اول رو که خوردیم یخ بینمون وا رفت و دیگه همدیگه رو فرزانه و آرمان صدا میزدیم! لامصب انگار خیاطش همیشه پارچه کم میاورده، تمام دامناش کوتاه تا زیر کوسش بود، وقتی نوبتش میشد که توپ بولینگ رو پرتاب کنه انقدر دولا میشد که نوار نازک شورتش که لای کون گنده و تافتونیش بود قشنگ دیده میشد، و بعد از هر پرتابی که توپ از ریل خارج میشد و سوتی میداد، یه چرخشی به کمرش میداد و با قهقهه کون گندشو میزاشت رو زانوهامو دستشم می انداخت دور گردنمو میگفت، خوشتیپ، این یکی هم به احلیل رفت و غش میکرد از خنده! منم از ترس اینکه یوقت تابلو نشه که تمام وقت شق کردم، از جام بلند نمی شدم، مگر به قصد پرتاب توپ، که توپ رو جلوی کیرم میگرفتم، ولی بعد از پرتاب توپ که دیگه دست خالی به طرف صندلیم برمیگشتم چشمای فرزانه زوم بود رو کیرم که تو شلوار شق شده! یهو بهم گفت، چیکارش داری زبون بسته رو، بزار دراز نشست رو بکنه و غش کرد از خنده! خیلی خندیدیم حال کردیم و به نعمت ابجوی دومی کمی لاس خشکه و بمال بمال نامحسوسم داشتیم ولی از چشم بیننده غایب نبود که خانم گرجی هولو، دبیر ورزش و آس ناحیه ۸ بدجوری داره واسم حال پخش میکنه!
از بولینگ عبدو که اومدیم بیرون دستمو کشید و بردم تو کوچه بغلی و کمرای کوچه که حسابی خلوت بود چسبوندم به دیوار و گفت ببین، عشق دختر کشم، فقط بخاطر اینکه دلم واست رفته، خندید و ادامه داد، البته دلم خیلی وقته واست رفته اما الان دیگه مرد شدی و دلم حسابی واست رفته، بقول عشقبازا دلم هوری واست ریخته پایین! امروز تو اولین راندوومون، میخوام سفره دلمو واست باز کنم، البته سر میز شام، حالیته؟ گفتم افتاد، چه جورم! خندید و گفت، جاان، مرده همین چال گونه تم، عزیزم! لامصب خیلی خواستنی هستی! گفتم کی، من یا تو؟ خودتو تو آیینه دیدی؟ لاکردار، مثل بمب جذبه میمونی، نمیتونم چشمامو ازت بردارم! دوباره با چشمهای هریسم کوس و کونشو برانداز کردم! با دست نازش چونمو کشید بالا و گفت، اهای فعلا با این بالاها کار داریم، گاپیش؟ گفتم، گاپیش! خندید و یه تاچ بوس کوچیک گذاشت رو لبام.
اومدیم سر خیابون تاکسی بگیریم، اون زمان تهران خلوت بود و فقط دو میلیون جمعیت داشت و یک ربع، بعضی جاها حتی نیم ساعت طول میکشید تا یه تاکسی رد بشه! یهو یه تاکسی داشت رد میشد، فرزانه انگشتاشو حلقه کرد و گذاشت تو دهنش و چنان صوتی زد که تاکسیه زد رو ترمز و میخکوب کرد. از این حرکتش دهنم باز موند! گفت یالا دیگه، بپر سوار بشیم بریم دیگه، چرا ماتت برده؟ گفتم خوشگل ترین دبیر ناحیه هشتو ببین چه پلنگیه واسه خودش! خندید گفت راه بیفت خوشتیپ من، مگه ما دل نداریم، یه سوتم ما بزنیم، رو کرد به راننده تاکسی گفت بد میگم؟ راننده تاکسی که نصف تنه لاغر و درازش از پنجره بیرون بود با اون یقه باز رو کت راه راه فاستونیش و پشمای سینه و کله فر درشتش و سیبیل قیطونیش، داد میزد که از اون ژیگول گشنه های باحال ته شهره، در جواب فرزانه گفت، نه والله، گل گفتی بانو، بعد سرشو رو به آسمون کرد و گفت، نوکرتم اوستا کریم که همیشه کیس های خاص و سوار رخش عباس میکنی! سوار شدیم و گفتم پس اسمت عباسه، گفت چاکر شما عباس خندان چون همیشه نیشم بازه! گفت خوشتیپ، شما کوچتون کجاست که محصولش فقط حوری و پریه؟ هرسه خندیدیم! گفت والله، اگه بدونم از فردا سرویسو از کوچه شما شروع میکنم!
با تاکسی رفتیم تا تجریش، تصمیم گرفتیم خیابون پهلوی یا همین ولیعصر جدید رو تا پارک شاهنشاهی یا همین پارک ملت چون سرازیریه پیاده بریم تا حسابی دست تو دست گل بگیم و گل بشنویم، سرحال بیایم و گرسنه تر بشیم و شامو تو رستوران چاتانوگا روبروی پارک بزنیم که اون زمان پاتوق خارجیا بود و پر از کوس و کون خارجی! جلو پارک که رسیدیم یه دسته جوون دختر و پسر دانشگاهی حلقه زده بودن دور عروس و داماد که گویا همکلاسیشون بودن، میزدن و میرقصیدن! یهو فرزانه دستمو کشید و رفتیم وسطشون! گفتن چه زوج خوشگل و خوش تیپی، شما فامیل عروسین، یا داماد؟ و همگی زدن زیر خنده! فرزانه جواب داد فامیل هر دو هستیم، حالا اجازس ما هم بریزیم؟ گفتن چی؟ گفت همین قرو که شماهام دارین میریزین! همه خندیدن و گفتن بریزیییییین! اونجا دیگه هنرشو رو کرد و انقدر قشنگ رقصید که همه کف کردیم.
چاتانوگا خیلی با کلاس بود و گارسوناش همه پاپیونی بودن و با شام مشروبم سرو میکردن، کله مون حسابی گرم شده بود، چشمهای سبز فرزانه تو نور کم شمع میدرخشید و زیباترش کرده بود!
بعد از شام سفره دلشو باز کرد و گفت، پدرم مهندس معدن بود و از طرف وزارت صنایع و معادن فرستادنش بلغارستان که بزرگترین استخراج معادن مس دنیا اونجاست. مادرم هم که یک دانشجوی بلغاری سال آخر مهندسی معادن بوده همونجا تو همون پروژه عاشق همدیگه میشن، یه عشق ابدی! ازدواج میکنن و مادرم میاد ایران تا با پدرم زندگی کنه و به استخدام وزارت معادن در میاد. آره آرمانم من از یه مادر بلغاری عاشق پیشه، و پدر عاشق پیشه ایرونی متولد شدم، واسه همینه که منم عشقبازم! من یک ازدواج ناموفق هم داشتم و همسرم که تنها پسر لوس یک خانواده متمول بود وقتی که با مخالفت من با مهاجرت به آمریکا مواجه شد، چون من نه میتونم مادرم رو ترک کنم و نه زندگی تو غربت رو دوست دارم، (حق داشت، چون اون زمان ایران بهشت خاورمیانه بود)، خلاصه بی تفاوت جدا شد و رفت آمریکا، دو سال بعد هم پدرم رو از دست دادم، شاید از غصه من! بهرحال خودمو نباختم چون زندگی ادامه داره، تازه الان خوشتیپ ناحیه هشت هم دوست پسرمه؟ گفتم واقعأ؟ با سر تایید کرد، بغلش کردم و تو همون رستوران دور خودم چرخوندمش، مردم با شادی و لبخند نگاهمون میکردن!
گفتم توی شب به این خوبی حیف نیست زود بریم خونه، پایه ای بریم دیسکو برقصیم؟ یهو چشماش گرد شد و گفت دیسکو؟ مگه تو دیسکو هم میری؟ مگه رات میدن بچه؟ گفتم کدوم دیسکو میخوای بری، تا ببرمت؟ گفت اوهوکی، خالی بند! من فقط یه دیسکو رو بلدم که یک بار با مهران همسر سابقم رفتیم، اسمش نمیدونم چی چینی بود، تو بلوار الیزابت بود! گفتم کوچینی رو میگی سر کاخ و الیزابته؟ گفت خودشه! گفتم اونجا مال نسل قدیم بود، الان لاشی خونه شده و پاتوق ته شهری هاست! گفت خب جناب دخترکش کجا بریم که سانتیمانتال باشه؟ گفتم میبرمت لاکو روبروی سینما شهرقصه پشت پارک ساعی! گفت تعریفشو شنیدم، خندید و گفت، بزن بریم تا از دهن نیوفتاده! از شانسم اون شب دوتا از بچه های باحال دربون بودن، هادی و جهانبخش، که تا منو با یه کوس سن بالاتر ولی عروسک دیدن، گرخیدن و حسابی بهم حال دادن!
فرزانه وقتی دید دربونای لاکو انقدر باهام رفیقن و تحویلم میگیرن، کلی بهم کردیت داد و با یه نگاه خریدار نگام کرد و حس کردم امشب کوسه رو افتادم و دیگه مثل موم تو مشتمه! قبل از ورود دستشو برد رو سرم و حسابی موهامو بهم ریخت، گفتم چیکار میکنی؟ گفت آخه دخترکش، تو خار تیپو صاف کردی، مگه میشه یه پسر به این تودل برویی باشه؟ بهت گفته باشم ها من خیلی حسودم و اگه موردی پیش بیاد، طرفو میکشم، نگو نگفتی!
لاکو از دیسکوهای تاپ تهرون بود، آنقدر سیستم نور و صداش کامل و مجهز بود که بعد از دو تا مشروب، باس بالا و لرزه بلندگوهای هیولای آویزون از سقف، از خود بیخودت میکرد، حتی پیرزنم اگه میومد رو اون پیست رقص، از هیجان وا میداد و تا صبح بهت کوس میداد! خدایی بود که خانم گرجی پول کافی با خودش آورده بود که حسابی خودمونو بسازیم، ناسلامتی شاغل بود دیگه! آهنگ های ملایم آخر شب حسابی تو بغلم بود و لب تو لب بودیم. یهو گفت، اگه مامانم خونه نبود امشب میبردمت پیش خودم! هنگ کردم!
یهو یه ایده جالب به ذهنم رسید، گفتم خب تو بیا پیش من، البته اگه مامانتو میتونی بپیچونی! گفت پیچوندن نمیخواد من خیلی شبا میرم خونه دوستام یا همکارای دخترم که مجردی زندگی میکنن، ولی امشب کجا بریم؟ داستان خونه باغ پدربزرگ افشین رو واسش گفتم که در اصل استودیوی تمرین گروه موزیکمونه و افشین به ما چهار تا کلید اضافی داده که هرکی زودتر اومد سازها رو ست اپ کنه! گفت پس راه بیفت معطل نکن! از تلفن عمومی زنگ زدیم و به خانواده گفتیم که شب پیش رفیقامونیم و یه دربستی گرفتیم رفتیم خونه باغ! چون نصف شب بود بی سرو صدا اومدیم تو و یه راست تو زیر زمین چون فقط اونجارو راست و ریست کرده بودیم واسه تمرین گروه! یه کاناپه سالم هم قبلنا از بالا آورده بودیم که دوتایی نشستیم روش! پرسیدم شب کجا بخوابیم؟ گفت رو همین کاناپه! گفتم دوتایی؟ گفت تو بغل هم و لباشو گذاشت رو لبام. فقط نور مهتاب افتاده بود و داشتم تو نور مهتاب از فاصله ای به اندازه دو تا لب تو چشمهای سبز درشتش و اون درخشش جادوییش غرق میشدم که لب دومو بهم داد و از گرماش گر گرفتم. گفتم نه اینجوری نمیشه، بلند شدم تو نور کم دنبال رخت خواب تو کمد و گنجه های دیواری گشتم که یهو یکدست رحتخواب پیچیده تو شمد تو کمد دیواری پیدا کردم و آوردم پهن کردم زمین، برگشتم تا بالش هم پیدا کنم، فرزانه دستمو کشید و همونجا ایستاده اومد تو بغلم و دستامو کشید دور خودش و گفت، ناز نکن عشق دخترکش من، تو دیگه دوست پسر خودمی! وای چقدر ممه هاش از اون نزدیک تو بغلم گنده تر و سکسی تر تو چشم بودن! بی وقفه رفتم تو کار لب، انقدر داغ شده بود که فورا زبونشو داد تو دهنم و دستاشو حلقه کرد دور گردنم و چون قدش بلند نبود ناچار آویزون گردنم شد و منم طبعا خم تر شدم و دستمو بردم زیر دامن کوتاهش و اون کون گنده رو گرفتم تو دستام و مالوندن رونهای پهن و کون پر و برجستش! وای چه داغ و نرم بود این کون، به همون اندازه که زیبا بود و سکسی، به همون اندازه هم داغ و حشری بود! چنان لبامو میخورد و زبونمو میمکید و نفس نفس میزد که هورم شهوت از هر نفسش به صورت و گردنم میخورد و حس میکردم اسپرمام دارن تو کمرم میجوشن تا خودشونو به این کوس داغ برسونن! دستمو بردم زیر نوار نازک شورتش بین لنبرهای کونش و کشیدم شورتشو پاره کردم و انداختم زمین، حالا دیگه دور این کوس و کون تپل دستای من بود و دامن یک وجبیش! کون گندشو میمالیدم و انگشتمم لای کونش چرخ میزد و گاهی انگشتمو به کلوچه کوسش می رساندم و دنبال چوچولش میگشتم و در همین حین لبهای گوشتیشم میخوردم. تصور اینکه وقتی این لبای داغ و گوشتی دور کیر کلفتم کش بیایند و تا خایه کیرمو لب پیچ بکنن دیونم کرده بود که از شدت حشر سعی کردم انگشت بلندم رو تو کوسش تا جایی که جاداره فرو کنم که یهو یه جیغ نازک زد، گفتم چی شد، دردت گرفت؟ گفت، نه، گفتم پس چرا جیغ زدی؟ گفت از اولین ورود تو توی کوسم، ذوق مرگ شدم، جاان چه انگشت کلفت و بلندی داری، میخوام بخورمش، انگشتمو گذاشتم دهنش، یزید چنان خوردش که داشتم ارضا میشدم، انگشتمو کشیدم بیرون و زبونمو چپوندم تو اون دهن و لبای لوند! دستامو بردم زیر تاپش و سوتین تنگشو زور دادم بالا به سختی سینه های بزرگ و نرم و سفیدشو کشیدم بیرون! وای چه ممه های نازی داشت، با اون بزرگی اصلا افتاده نبودن، توپه توپ و سرحال بودن، سفییید با طوق صورتی و پهن، و نوک برجسته سه چهار سانتی که بدون سوتین میخواستن پیرهنشو سوراخ بکنن! طاقت نیاوردم و چسبوندمش به در کمد دیواری و مالوندن سینه های مشکش، چنگ میزدما! نوکاشونو لیس میزدم و میمکیدم، حشرم زد بالا و چنان محکم ممه هاشو میک میزدم و میخوردم که تو کل پهنای صورتی سرممه هاش و زیر ممه هاش خون جمع شد و سرخ شدن! آه و اوهش رفته بود هوا، از لذت دو دستی سرمو گرفته بود تو بغلش و فشار میداد به سینه هاش تا مبادا از دهنم در بیایند! طاقت نیاورد و هولم داد رو کاناپه و پیرهنمو از دو طرف کشید تا همه دکمه هاش کنده شد، گفتم چیکار میکنی؟ گفت خفه! خفه عشق سوسول من! امشب یه جفت بلیت بهشت خریدم، چون باید تا صبح منو بکنی، کیرتو میخوام، دخترکش! وای بحالت اگه سالم برگردانیم خونه، باید جرررم بدی! اووووه، شوالیه من، امشب خودت جررم میدی، میخوام داغی کیرتو تو کوسم حس کنم! گفتم صبور باش، امشب پاره ات میکنم کوس قشنگ خودم! دیوونه شد رفت سراغ دکمه و زیپ شلوارم و بازشون کرد و کیر کلفتمو کشید بیرون و چند ثانیه زل زد بهش و گفت جااان، چه مردونه و کلفت و بیرحمه لامصب، حدث میزدم تو هم از نسل موچاچو باشی، (کیرکلفت، به زبان اسپانیایی)، خوابشو دیده بودم، امشب خودم واست میخورمش تا صبح، حواست باشه عشقم، هر بار که از کوسم بکشیش بیرون، با ناخنای تیزم جر و واجرت میدم، این کیر دیگه صاحاب داره، جاش تا صبح تو کوس منه! جوون خوشتیپ موچاچوی من، همه چی تمومی، این کیر چقدر کلفته دهنم اب افتاد، اینو گفت و کیرمو تا خایه بلعید و چنان ساک میزد و چنگ به رونهام می انداخت که تخمامم خیس شدن از اب دهنش! دو دستی شلوارمو از پام کند و با یکدست خایه هامو میمالید و همونطور که کیرمو میخورد، با دست دیگش چوچولشو میمالید! موهاشو گرفتم و بزور از کیر کندمش و کشیدمش بالا تا لبای قلوه ای و آتشین شو دوباره بخورم! خوابوندمش رو تشک کف اتاق و رفتم روش و لبها و گردنشو خوردم، اومدم رو سینه های مشکش و چنان خوردمشون که از حشر سرمو زور داد پایین که کوس ناز و تپل صورتیشو بخورم! دورتادور دیواره داخلی کوسشو لیسیدم و چوچولشو میمکیدم که دیگه کنترلشو از دست داده بود و جیغ و ناله هاش اطاقو پر کرده بود، و دست چپشو مهار کرده بود زیر کاناپه به اون سنگینی و لابلای جیغ هاش کاناپه را هم از لذت میکشید جلو بطرف خودش! فریاد زد قربون شکل ماهت و کیر بیرحمت برم دیگه طاقت ندارم، پارم کن، آرمان! به محض اینکه سرمو بلند کردم لنگاشو تا جایی که رونهای پهن و کلفتش اجازه میداد باز کرد، منم سر کیرمو گذاشتم تو کوسشو میخواستم یکضرب پارش کنم و درد تنگی کسشو تحمل کنم و جر دادنشو حس کنم، واسه همین اصلا جلو عقب نکردم که کیرم خیس و روان بشه، بلکه با تمام قدرت کمرم با هر سختی که بود یکضرب تا دسته تپوندم تو کوسش، فریاد زد آتیش گرفتم، چه کیر داغ و بی رحمی، زود باش تلمبه بزن موچاچوی من، مطمئنم از زیر این کیر پاره بلند میشم، زودباش جررم بده، حرفاش حشری ترم میکرد و واسه اینکه تا ته بزنم توش، دو لبه تشک رو گرفتم و با آخرین قدرت کمر میزدم، چنان بغلم کرده بود که با هر تلمبه من، با تشک هرسه مون یک وجب روی موزاییک های کف اتاق سر میخوردیم، انقدر حشری شده بود که اونم علیه کیرم کمر میزد و کیرمو کوسکوب میکرد! یهو اینقدر قوی شد و فشارم داد به عقب تا دستهام از تشک جدا شد و فورأ از زیرم چرخید و منو کشید زیر و خودش سوار کیرم شد، لباشو قفل لبام کرد و زبونمو تا ته مکید تو گلوش و چنان کمر میزد و کوسکوبم کرد که اول آب من اومد، و بعد آب اون! لامصب انگار چند سال بود که تو کف کیر باشه، انقدر ابش اومد که تا نافمو خیس کرد. عشق کردم ، بهترین کوسی بود که تا بحال کرده بودم، هنوز هم از روم بلند نمیشد و میگفت تو مال منی، فهمیدی جذاب کیرکلفت من؟
اون شب از هیجان اینکه خانم گرجی شمارشو بهم داده و اسم کوچیکشو نوشته زیرش، خوابم نبرد، انگار فیزیک بدنم بکل عوض شده بود و حس میکردم از گردن به پایین کل هیکلم شده یه کیر کلفت که اغراق نکنم تا صبح شق بود و حتی صبح گردن درد گرفتم! از بس این گرجی کوس بود لامصب! همه عضلاتم واسش شق شده بود، حتی ریتم قلبمم عوض شده بود و بجای تالاپ تولوپ، زارت و زورت می کرد، دو تا تخمام مثل ضامن چفت شده بودن زیر کیرم و مثل پیت سیمانی این علمک رو سیخ و استوار تا صبح نگهداشته بودن، بالاخره فردا سررسید و بهش زنگ زدم! گفت چطوری دخترکش؟ گفتم مخلصیم، گفت، همراه من میشی عصری بریم ولگردی، یه شام خوشتیپم مثل خودت بزنیم؟ اما مهمون من! گفتم اختیار دارین خانم، مهمون خودم، ناسلامتی من جوون پایین شهرم! گفت ایییی! این تک و تعارف و سبک چن شو بزار کنار، که اصلا بهت نمیاد، خانمم صدام نزن، نه دیگه تو مدرسه ایم، و نه دیگه تو اون نوجوون سیزده، چهارده ساله، تو الان یه جوون رشید و خوشتیپ ۱۸ ساله ای، بهم بگو فرزانه، اوکی عشقم؟
وااای، این کلمه عشقمو که گفت دیگه از شق درد شبانگاهی راحت شدم و کیرم بعد از ۱۲ ساعت بالاخره خوابید! چون از هیجان آبم درجاااا اومد! نمیدونم چرا جوونیام برعکس الان، کراش داشتم رو دختر یا زن سن بالاتر! شاید چون اون زمان نه فقط دخترها، بلکه زنها هم تو اجتماع آزادانه و سکسی تر میپوشیدن و میگشتن، یا شاید اینکه اون زمان جوونا کوس دیده تر بودن و لنگ و پاچه و کوس و کونی بود که تو مینی جوپ و شلوارک داغ تو خیابون و تاکسی و اتوبوس و کنار دریا هم با مایو دو تیکه مختلط ریخته بودن بیرون، اما الان جوونا کوس چشیده تر شدن، چنین صحنه هایی رو تو اجتماع نمیبینن، اما سه سوت مکان حاضره و صفا سیتی!
طبق قرار ساعت ۵ دم بولینگ عبدو تو جاده قدیم شمرون همدیگه رو دیدیم و رفتیم تو! یه باند بولینگ دو ساعت اجاره کردیم و دوتا آبجو آرگو و یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادیم! من چون قدم بلند بود و استخون بندیم درشت، تقریبا هم سن بنظر میومدیم و تو دیسکوها هم معمولا مشکل خرید مشروب نداشتم، بیست و دو سه ساله نشون میدادم! آبجوی اول رو که خوردیم یخ بینمون وا رفت و دیگه همدیگه رو فرزانه و آرمان صدا میزدیم! لامصب انگار خیاطش همیشه پارچه کم میاورده، تمام دامناش کوتاه تا زیر کوسش بود، وقتی نوبتش میشد که توپ بولینگ رو پرتاب کنه انقدر دولا میشد که نوار نازک شورتش که لای کون گنده و تافتونیش بود قشنگ دیده میشد، و بعد از هر پرتابی که توپ از ریل خارج میشد و سوتی میداد، یه چرخشی به کمرش میداد و با قهقهه کون گندشو میزاشت رو زانوهامو دستشم می انداخت دور گردنمو میگفت، خوشتیپ، این یکی هم به احلیل رفت و غش میکرد از خنده! منم از ترس اینکه یوقت تابلو نشه که تمام وقت شق کردم، از جام بلند نمی شدم، مگر به قصد پرتاب توپ، که توپ رو جلوی کیرم میگرفتم، ولی بعد از پرتاب توپ که دیگه دست خالی به طرف صندلیم برمیگشتم چشمای فرزانه زوم بود رو کیرم که تو شلوار شق شده! یهو بهم گفت، چیکارش داری زبون بسته رو، بزار دراز نشست رو بکنه و غش کرد از خنده! خیلی خندیدیم حال کردیم و به نعمت ابجوی دومی کمی لاس خشکه و بمال بمال نامحسوسم داشتیم ولی از چشم بیننده غایب نبود که خانم گرجی هولو، دبیر ورزش و آس ناحیه ۸ بدجوری داره واسم حال پخش میکنه!
از بولینگ عبدو که اومدیم بیرون دستمو کشید و بردم تو کوچه بغلی و کمرای کوچه که حسابی خلوت بود چسبوندم به دیوار و گفت ببین، عشق دختر کشم، فقط بخاطر اینکه دلم واست رفته، خندید و ادامه داد، البته دلم خیلی وقته واست رفته اما الان دیگه مرد شدی و دلم حسابی واست رفته، بقول عشقبازا دلم هوری واست ریخته پایین! امروز تو اولین راندوومون، میخوام سفره دلمو واست باز کنم، البته سر میز شام، حالیته؟ گفتم افتاد، چه جورم! خندید و گفت، جاان، مرده همین چال گونه تم، عزیزم! لامصب خیلی خواستنی هستی! گفتم کی، من یا تو؟ خودتو تو آیینه دیدی؟ لاکردار، مثل بمب جذبه میمونی، نمیتونم چشمامو ازت بردارم! دوباره با چشمهای هریسم کوس و کونشو برانداز کردم! با دست نازش چونمو کشید بالا و گفت، اهای فعلا با این بالاها کار داریم، گاپیش؟ گفتم، گاپیش! خندید و یه تاچ بوس کوچیک گذاشت رو لبام.
اومدیم سر خیابون تاکسی بگیریم، اون زمان تهران خلوت بود و فقط دو میلیون جمعیت داشت و یک ربع، بعضی جاها حتی نیم ساعت طول میکشید تا یه تاکسی رد بشه! یهو یه تاکسی داشت رد میشد، فرزانه انگشتاشو حلقه کرد و گذاشت تو دهنش و چنان صوتی زد که تاکسیه زد رو ترمز و میخکوب کرد. از این حرکتش دهنم باز موند! گفت یالا دیگه، بپر سوار بشیم بریم دیگه، چرا ماتت برده؟ گفتم خوشگل ترین دبیر ناحیه هشتو ببین چه پلنگیه واسه خودش! خندید گفت راه بیفت خوشتیپ من، مگه ما دل نداریم، یه سوتم ما بزنیم، رو کرد به راننده تاکسی گفت بد میگم؟ راننده تاکسی که نصف تنه لاغر و درازش از پنجره بیرون بود با اون یقه باز رو کت راه راه فاستونیش و پشمای سینه و کله فر درشتش و سیبیل قیطونیش، داد میزد که از اون ژیگول گشنه های باحال ته شهره، در جواب فرزانه گفت، نه والله، گل گفتی بانو، بعد سرشو رو به آسمون کرد و گفت، نوکرتم اوستا کریم که همیشه کیس های خاص و سوار رخش عباس میکنی! سوار شدیم و گفتم پس اسمت عباسه، گفت چاکر شما عباس خندان چون همیشه نیشم بازه! گفت خوشتیپ، شما کوچتون کجاست که محصولش فقط حوری و پریه؟ هرسه خندیدیم! گفت والله، اگه بدونم از فردا سرویسو از کوچه شما شروع میکنم!
با تاکسی رفتیم تا تجریش، تصمیم گرفتیم خیابون پهلوی یا همین ولیعصر جدید رو تا پارک شاهنشاهی یا همین پارک ملت چون سرازیریه پیاده بریم تا حسابی دست تو دست گل بگیم و گل بشنویم، سرحال بیایم و گرسنه تر بشیم و شامو تو رستوران چاتانوگا روبروی پارک بزنیم که اون زمان پاتوق خارجیا بود و پر از کوس و کون خارجی! جلو پارک که رسیدیم یه دسته جوون دختر و پسر دانشگاهی حلقه زده بودن دور عروس و داماد که گویا همکلاسیشون بودن، میزدن و میرقصیدن! یهو فرزانه دستمو کشید و رفتیم وسطشون! گفتن چه زوج خوشگل و خوش تیپی، شما فامیل عروسین، یا داماد؟ و همگی زدن زیر خنده! فرزانه جواب داد فامیل هر دو هستیم، حالا اجازس ما هم بریزیم؟ گفتن چی؟ گفت همین قرو که شماهام دارین میریزین! همه خندیدن و گفتن بریزیییییین! اونجا دیگه هنرشو رو کرد و انقدر قشنگ رقصید که همه کف کردیم.
چاتانوگا خیلی با کلاس بود و گارسوناش همه پاپیونی بودن و با شام مشروبم سرو میکردن، کله مون حسابی گرم شده بود، چشمهای سبز فرزانه تو نور کم شمع میدرخشید و زیباترش کرده بود!
بعد از شام سفره دلشو باز کرد و گفت، پدرم مهندس معدن بود و از طرف وزارت صنایع و معادن فرستادنش بلغارستان که بزرگترین استخراج معادن مس دنیا اونجاست. مادرم هم که یک دانشجوی بلغاری سال آخر مهندسی معادن بوده همونجا تو همون پروژه عاشق همدیگه میشن، یه عشق ابدی! ازدواج میکنن و مادرم میاد ایران تا با پدرم زندگی کنه و به استخدام وزارت معادن در میاد. آره آرمانم من از یه مادر بلغاری عاشق پیشه، و پدر عاشق پیشه ایرونی متولد شدم، واسه همینه که منم عشقبازم! من یک ازدواج ناموفق هم داشتم و همسرم که تنها پسر لوس یک خانواده متمول بود وقتی که با مخالفت من با مهاجرت به آمریکا مواجه شد، چون من نه میتونم مادرم رو ترک کنم و نه زندگی تو غربت رو دوست دارم، (حق داشت، چون اون زمان ایران بهشت خاورمیانه بود)، خلاصه بی تفاوت جدا شد و رفت آمریکا، دو سال بعد هم پدرم رو از دست دادم، شاید از غصه من! بهرحال خودمو نباختم چون زندگی ادامه داره، تازه الان خوشتیپ ناحیه هشت هم دوست پسرمه؟ گفتم واقعأ؟ با سر تایید کرد، بغلش کردم و تو همون رستوران دور خودم چرخوندمش، مردم با شادی و لبخند نگاهمون میکردن!
گفتم توی شب به این خوبی حیف نیست زود بریم خونه، پایه ای بریم دیسکو برقصیم؟ یهو چشماش گرد شد و گفت دیسکو؟ مگه تو دیسکو هم میری؟ مگه رات میدن بچه؟ گفتم کدوم دیسکو میخوای بری، تا ببرمت؟ گفت اوهوکی، خالی بند! من فقط یه دیسکو رو بلدم که یک بار با مهران همسر سابقم رفتیم، اسمش نمیدونم چی چینی بود، تو بلوار الیزابت بود! گفتم کوچینی رو میگی سر کاخ و الیزابته؟ گفت خودشه! گفتم اونجا مال نسل قدیم بود، الان لاشی خونه شده و پاتوق ته شهری هاست! گفت خب جناب دخترکش کجا بریم که سانتیمانتال باشه؟ گفتم میبرمت لاکو روبروی سینما شهرقصه پشت پارک ساعی! گفت تعریفشو شنیدم، خندید و گفت، بزن بریم تا از دهن نیوفتاده! از شانسم اون شب دوتا از بچه های باحال دربون بودن، هادی و جهانبخش، که تا منو با یه کوس سن بالاتر ولی عروسک دیدن، گرخیدن و حسابی بهم حال دادن!
فرزانه وقتی دید دربونای لاکو انقدر باهام رفیقن و تحویلم میگیرن، کلی بهم کردیت داد و با یه نگاه خریدار نگام کرد و حس کردم امشب کوسه رو افتادم و دیگه مثل موم تو مشتمه! قبل از ورود دستشو برد رو سرم و حسابی موهامو بهم ریخت، گفتم چیکار میکنی؟ گفت آخه دخترکش، تو خار تیپو صاف کردی، مگه میشه یه پسر به این تودل برویی باشه؟ بهت گفته باشم ها من خیلی حسودم و اگه موردی پیش بیاد، طرفو میکشم، نگو نگفتی!
لاکو از دیسکوهای تاپ تهرون بود، آنقدر سیستم نور و صداش کامل و مجهز بود که بعد از دو تا مشروب، باس بالا و لرزه بلندگوهای هیولای آویزون از سقف، از خود بیخودت میکرد، حتی پیرزنم اگه میومد رو اون پیست رقص، از هیجان وا میداد و تا صبح بهت کوس میداد! خدایی بود که خانم گرجی پول کافی با خودش آورده بود که حسابی خودمونو بسازیم، ناسلامتی شاغل بود دیگه! آهنگ های ملایم آخر شب حسابی تو بغلم بود و لب تو لب بودیم. یهو گفت، اگه مامانم خونه نبود امشب میبردمت پیش خودم! هنگ کردم!
یهو یه ایده جالب به ذهنم رسید، گفتم خب تو بیا پیش من، البته اگه مامانتو میتونی بپیچونی! گفت پیچوندن نمیخواد من خیلی شبا میرم خونه دوستام یا همکارای دخترم که مجردی زندگی میکنن، ولی امشب کجا بریم؟ داستان خونه باغ پدربزرگ افشین رو واسش گفتم که در اصل استودیوی تمرین گروه موزیکمونه و افشین به ما چهار تا کلید اضافی داده که هرکی زودتر اومد سازها رو ست اپ کنه! گفت پس راه بیفت معطل نکن! از تلفن عمومی زنگ زدیم و به خانواده گفتیم که شب پیش رفیقامونیم و یه دربستی گرفتیم رفتیم خونه باغ! چون نصف شب بود بی سرو صدا اومدیم تو و یه راست تو زیر زمین چون فقط اونجارو راست و ریست کرده بودیم واسه تمرین گروه! یه کاناپه سالم هم قبلنا از بالا آورده بودیم که دوتایی نشستیم روش! پرسیدم شب کجا بخوابیم؟ گفت رو همین کاناپه! گفتم دوتایی؟ گفت تو بغل هم و لباشو گذاشت رو لبام. فقط نور مهتاب افتاده بود و داشتم تو نور مهتاب از فاصله ای به اندازه دو تا لب تو چشمهای سبز درشتش و اون درخشش جادوییش غرق میشدم که لب دومو بهم داد و از گرماش گر گرفتم. گفتم نه اینجوری نمیشه، بلند شدم تو نور کم دنبال رخت خواب تو کمد و گنجه های دیواری گشتم که یهو یکدست رحتخواب پیچیده تو شمد تو کمد دیواری پیدا کردم و آوردم پهن کردم زمین، برگشتم تا بالش هم پیدا کنم، فرزانه دستمو کشید و همونجا ایستاده اومد تو بغلم و دستامو کشید دور خودش و گفت، ناز نکن عشق دخترکش من، تو دیگه دوست پسر خودمی! وای چقدر ممه هاش از اون نزدیک تو بغلم گنده تر و سکسی تر تو چشم بودن! بی وقفه رفتم تو کار لب، انقدر داغ شده بود که فورا زبونشو داد تو دهنم و دستاشو حلقه کرد دور گردنم و چون قدش بلند نبود ناچار آویزون گردنم شد و منم طبعا خم تر شدم و دستمو بردم زیر دامن کوتاهش و اون کون گنده رو گرفتم تو دستام و مالوندن رونهای پهن و کون پر و برجستش! وای چه داغ و نرم بود این کون، به همون اندازه که زیبا بود و سکسی، به همون اندازه هم داغ و حشری بود! چنان لبامو میخورد و زبونمو میمکید و نفس نفس میزد که هورم شهوت از هر نفسش به صورت و گردنم میخورد و حس میکردم اسپرمام دارن تو کمرم میجوشن تا خودشونو به این کوس داغ برسونن! دستمو بردم زیر نوار نازک شورتش بین لنبرهای کونش و کشیدم شورتشو پاره کردم و انداختم زمین، حالا دیگه دور این کوس و کون تپل دستای من بود و دامن یک وجبیش! کون گندشو میمالیدم و انگشتمم لای کونش چرخ میزد و گاهی انگشتمو به کلوچه کوسش می رساندم و دنبال چوچولش میگشتم و در همین حین لبهای گوشتیشم میخوردم. تصور اینکه وقتی این لبای داغ و گوشتی دور کیر کلفتم کش بیایند و تا خایه کیرمو لب پیچ بکنن دیونم کرده بود که از شدت حشر سعی کردم انگشت بلندم رو تو کوسش تا جایی که جاداره فرو کنم که یهو یه جیغ نازک زد، گفتم چی شد، دردت گرفت؟ گفت، نه، گفتم پس چرا جیغ زدی؟ گفت از اولین ورود تو توی کوسم، ذوق مرگ شدم، جاان چه انگشت کلفت و بلندی داری، میخوام بخورمش، انگشتمو گذاشتم دهنش، یزید چنان خوردش که داشتم ارضا میشدم، انگشتمو کشیدم بیرون و زبونمو چپوندم تو اون دهن و لبای لوند! دستامو بردم زیر تاپش و سوتین تنگشو زور دادم بالا به سختی سینه های بزرگ و نرم و سفیدشو کشیدم بیرون! وای چه ممه های نازی داشت، با اون بزرگی اصلا افتاده نبودن، توپه توپ و سرحال بودن، سفییید با طوق صورتی و پهن، و نوک برجسته سه چهار سانتی که بدون سوتین میخواستن پیرهنشو سوراخ بکنن! طاقت نیاوردم و چسبوندمش به در کمد دیواری و مالوندن سینه های مشکش، چنگ میزدما! نوکاشونو لیس میزدم و میمکیدم، حشرم زد بالا و چنان محکم ممه هاشو میک میزدم و میخوردم که تو کل پهنای صورتی سرممه هاش و زیر ممه هاش خون جمع شد و سرخ شدن! آه و اوهش رفته بود هوا، از لذت دو دستی سرمو گرفته بود تو بغلش و فشار میداد به سینه هاش تا مبادا از دهنم در بیایند! طاقت نیاورد و هولم داد رو کاناپه و پیرهنمو از دو طرف کشید تا همه دکمه هاش کنده شد، گفتم چیکار میکنی؟ گفت خفه! خفه عشق سوسول من! امشب یه جفت بلیت بهشت خریدم، چون باید تا صبح منو بکنی، کیرتو میخوام، دخترکش! وای بحالت اگه سالم برگردانیم خونه، باید جرررم بدی! اووووه، شوالیه من، امشب خودت جررم میدی، میخوام داغی کیرتو تو کوسم حس کنم! گفتم صبور باش، امشب پاره ات میکنم کوس قشنگ خودم! دیوونه شد رفت سراغ دکمه و زیپ شلوارم و بازشون کرد و کیر کلفتمو کشید بیرون و چند ثانیه زل زد بهش و گفت جااان، چه مردونه و کلفت و بیرحمه لامصب، حدث میزدم تو هم از نسل موچاچو باشی، (کیرکلفت، به زبان اسپانیایی)، خوابشو دیده بودم، امشب خودم واست میخورمش تا صبح، حواست باشه عشقم، هر بار که از کوسم بکشیش بیرون، با ناخنای تیزم جر و واجرت میدم، این کیر دیگه صاحاب داره، جاش تا صبح تو کوس منه! جوون خوشتیپ موچاچوی من، همه چی تمومی، این کیر چقدر کلفته دهنم اب افتاد، اینو گفت و کیرمو تا خایه بلعید و چنان ساک میزد و چنگ به رونهام می انداخت که تخمامم خیس شدن از اب دهنش! دو دستی شلوارمو از پام کند و با یکدست خایه هامو میمالید و همونطور که کیرمو میخورد، با دست دیگش چوچولشو میمالید! موهاشو گرفتم و بزور از کیر کندمش و کشیدمش بالا تا لبای قلوه ای و آتشین شو دوباره بخورم! خوابوندمش رو تشک کف اتاق و رفتم روش و لبها و گردنشو خوردم، اومدم رو سینه های مشکش و چنان خوردمشون که از حشر سرمو زور داد پایین که کوس ناز و تپل صورتیشو بخورم! دورتادور دیواره داخلی کوسشو لیسیدم و چوچولشو میمکیدم که دیگه کنترلشو از دست داده بود و جیغ و ناله هاش اطاقو پر کرده بود، و دست چپشو مهار کرده بود زیر کاناپه به اون سنگینی و لابلای جیغ هاش کاناپه را هم از لذت میکشید جلو بطرف خودش! فریاد زد قربون شکل ماهت و کیر بیرحمت برم دیگه طاقت ندارم، پارم کن، آرمان! به محض اینکه سرمو بلند کردم لنگاشو تا جایی که رونهای پهن و کلفتش اجازه میداد باز کرد، منم سر کیرمو گذاشتم تو کوسشو میخواستم یکضرب پارش کنم و درد تنگی کسشو تحمل کنم و جر دادنشو حس کنم، واسه همین اصلا جلو عقب نکردم که کیرم خیس و روان بشه، بلکه با تمام قدرت کمرم با هر سختی که بود یکضرب تا دسته تپوندم تو کوسش، فریاد زد آتیش گرفتم، چه کیر داغ و بی رحمی، زود باش تلمبه بزن موچاچوی من، مطمئنم از زیر این کیر پاره بلند میشم، زودباش جررم بده، حرفاش حشری ترم میکرد و واسه اینکه تا ته بزنم توش، دو لبه تشک رو گرفتم و با آخرین قدرت کمر میزدم، چنان بغلم کرده بود که با هر تلمبه من، با تشک هرسه مون یک وجب روی موزاییک های کف اتاق سر میخوردیم، انقدر حشری شده بود که اونم علیه کیرم کمر میزد و کیرمو کوسکوب میکرد! یهو اینقدر قوی شد و فشارم داد به عقب تا دستهام از تشک جدا شد و فورأ از زیرم چرخید و منو کشید زیر و خودش سوار کیرم شد، لباشو قفل لبام کرد و زبونمو تا ته مکید تو گلوش و چنان کمر میزد و کوسکوبم کرد که اول آب من اومد، و بعد آب اون! لامصب انگار چند سال بود که تو کف کیر باشه، انقدر ابش اومد که تا نافمو خیس کرد. عشق کردم ، بهترین کوسی بود که تا بحال کرده بودم، هنوز هم از روم بلند نمیشد و میگفت تو مال منی، فهمیدی جذاب کیرکلفت من؟
نوشته: Basmati
6 پاسخ به “خاطرات آرمان (۲)”
با داستانت خیلی حال کردم دمت گرم لطفا هرچه زودتر ادامشو هم بنویس …
ناز شصتت . فوق العاده بود . بی نظیر بود . رو دستت نباشه . دست خوش
حال کردم بعد مدتی یه داستان خوب خوندم
دوکیر جون، سلام.ناشی میزنی، دوکی! کوسکوب سیمرغ نیست که تو لغتنامه پیداش کنی! از سیمرغم نادرتره! کوسکوب مثل رعد و برقه که میون میلیونها درخت، فقط به یکیش میزنه و وجودشو آتیش میزنه! بقول آقا، سعادت داشته باشی تو همین دهه محرم که میاد، کوسکوب میشی 😂 باید خلوص داشته باشی، باید اتکا بکنی و کوسه رو ببریش تو ابرها، تازه اگه تو ژنش باشه، اونوقته که همچین کوسکوبت کنه که واسه همیشه تشک کشتی رو ببوسی و بزاری کنار! 😂
بعد از مدت ها ی داستان حسابی خوندمممنونامیدوارم بازم بنویسید
کیرم؛توکوس وکون خانم گرجی(فرزانه جون).