این داستان مال نوجوونیامه، یعنی زمان شاه خدابیامرز، یکی دوسال قبل از شورش ۵۷ !
جزو اون ۲۰ درصد جوونای جذاب و خوشتیپ، بقول رفیقام، آلن بدون تردید بودم یعنی احتمال اینکه دنبال دختری برم و دست خالی برگردم صفر بود. مادرم زیباترین زن فامیل بود، پوست سفید و چشمای عسلی و موهای خرمایی روشن، صورتی ظریف و کشیده و جذاب با قامتی کشیده و خوش تراش، حتی تن صدایش هم دلنشین و زیبا بود، که البته ارثی بود، ظاهرأ مادربزرگم هم خوش صدا بوده ولی تو مولودی و مراسم مذهبی میخونده، طبعأ من هم درصد زیادی از این محسنات را از اونا به ارث بردم، خصوصا صدای رسا و گیرام، اما هیکلم بیشتر شبیه پدرمه! برو بچ میگفتن، آرمان، عجب خر شانسی، مامانت که دختر شایسته و باباتم آرنولدیه واسه خودش!
پدرم قد بلند با شونه های پهن و صورتی مردونه و تراشیده و جذاب که خیلی هم فعال و ورزشکار بود، از کوهنوردی و اسکی و چتربازی بگیر، تا کشتی و بدنسازی، اوضاع مالیش خوب بود و عضو کلوپ شاهنشاهی بود، الان شده کلوپ انقلاب!
اون زمان خب آزادی اجتماعی بیشتر بود، اما حجب و حیا و قید و بندهای فرهنگی هم بیشتر از الان بود. اما تو همون شرایط هم مرتبا دخترا یواشکی بهم شماره تلفن میدادن، تو سینما، پارک، اردوهای پیشاهنگی و مدرسه، بعضی هم دوستای خواهرم یا حتی دخترای فامیل بودن! قدیما، به نوعی پسرا واسه تماس گرفتن با زیدشون، ناچار تبدیل به مزاحم تلفنی میشدن و باید چند بار ساعتهای مختلف زنگ میزدن تا در موقعیت مناسب دخترا گوشی رو بردار، آخه موبایل که نبود، فقط تلفن خونه!
زمانی که دیگه دوستام و نزدیکانم از صدام تعریف میکردن و دیگه صوتی دورگه پیدا کرده بودم و صدام پخته تر شده بود، جرأت پیدا کردم تا از دوره متوسطه یا راهنمایی شروع کنم به خوندن به شکل عمومی و در جمع ! اوایل زنگ ورزش اگه بارونی بود و مجبور بودیم تو کلاس بمونیم، خانم ورزشمون خانم گرجی که واقعا شکل خارجیا بود، بور و سفید با چشمهای رنگی و فوق العاده زیبا ولی هیکلش پر و سکسی حاجی پسند بود، رونای پر و سینه های درشت و برجسته و باسن بزرگ ، اما کمرش باریک بود و قدشم متوسط، یعنی باب دندون همه بود و هرکی میدید میخواست بکنمش مخصوصا که بدون جوراب، دامن مینی جوپ خیلی کوتاه که اون زمان مد بود میپوشید و تمام رونش معلوم بود و خیلی سکسیش میکرد! خانم گرجی علاقه خاصی بهم داشت و وقتی دست به سرم میکشید و نوازشم میکرد، دستهای گرمش منقلبم میکرد! دراصل اون منو آلن کرد و بهم اعتماد به نفس داد برم دنبال دخترا و کوسباز بشم، همیشه بهم میگفت، آرمان بلای دختر کش، بیا جلو تخته واسمون بخون حال کنیم!
کم کم بزرگتر که شدم با چند تا از رفیقام یه گروه موزیک راه انداختیم و تو خونه پدربزرگ رفیقم افشین که یه خونه کلنگی متروکه بود با حیاط بزرگ مثل خونه باغ تمرین می کردیم. یه گروه موزیک پنج نفره، افشین جازیست و مجید ارگ میزد، بهزاد گیتار و مملی تمپو، منم که میخوندم! خانواده هامون اجازه نمیدادن حرفه ای اجرا کنیم و پول در بیاریم، فقط در حد مراسم تولد آشناها و جشنهای مدرسه، یکبار هم عروسی خواهر یکی از رفیقام تو باشگاه افسران اجرا کردیم که خیلی استقبال شد. کم کم تو پارتیها با چند تا از بچه های رقاص اسمی و دربونای چندتا از دیسکوهای تهرون رفیق شدیم و قاچاقی میکردنمون تو دیسکو چون هنوز به سن قانونی نرسیده بودیم، خلاصه پامون به دیسکوهای تهران هم باز شد و انواع رقص های خارجی و ایرونی رو هم یاد گرفتیم و یه پا رقاص هم شدیم.
دو سال آخر دبیرستان دیگه یک گروه حرفه ای شده بودیم. قضیه به این شکل بود که اردوی پیشاهنگی تابستون تو رامسر تقریبا تمام دختر پسرای دبیرستانی پیشاهنگ کل ناحیه های آموزش و پرورش استان تهران میومدند و اونجا شاید هزار نفر یک هفته میومدن اردو و کلی برنامه های ورزشی، آموزشی و تفریحی داشتند، همه هم دختر پسرهای دبیرستانی خوشتیپ و با انرژی! یک آمفی تئاتر روباز عظیم هم داشت واسه اجرای نمایش و رقص و موزیک و غیره، که غروب برنامه شروع میشد و بعضی شبها حتی تا دو سه نیمه شب هم ادامه پیدا میکرد، بالاخره زمان شاه بود و آزادی مطلق عین اروپا! گروه ما هم به نمایندگی از آموزش و پرورش ناحیه ۸ تهران شرکت کرد. من دبیرستان رهنما میرفتم تو ناحیه ۸ که یکی از باحال ترین دبیرستانهای تهران بود، چندتا فوتبالیست معروف هم بیرون داد، مثل حسن روشن، کلا ناحیه ۸ منطقه امیریه و منیریه باحال بود و پر از بچه های باصفا، چون هم پایین شهر حساب میشد، هم بالاشهر، چونکه بیشتر بازاریها مثل بابای خودم تو امیریه و منیریه که نزدیک بازار بود زندگی می کردند و خونه های بزرگی داشتن، از طرفی هم طبقه ضعیف تر هم تو شاهپور و مختاری مجاور امیریه زندگی میکردن، و همین ادغام فرهنگها باحالش میکرد و بین جوونا صمیمیت و صفایی از جنس دیگه بود، در کنارش با هم کل کل هم داشتند، اما اون صفا همیشه پابرجا بود!
آره، جونم برات بگه، آقای رفیعی پایور و سرپرست گروه پیشاهنگی مدرسه اسم گروه ما رو هم برای اجرا رد کرده بود. از ناحیه ۸ چهار تا گروه شرکت کردند، یک گروه رقص دختران، یک گروه نمایشی طنز و دوتا گروه موزیک که اولی خوانندشون دختر بود و گروه ما که من میخوندم.
شب اول نوبت اجرای ما تقریبا آخرهای مراسم بود، حدودأ دوازده یا نیمه شب که دیگه همه خسته بودند چون تمام روز تو راه و بعد هم تدارک چادرها، آخه همه تو چادر زندگی می کردیم چون اردوی پیشاهنگی بود و باید یاد میگرفتی که چادر بزنی و توش یکهفته زندگی کنی. خلاصه ما اومدیم رو صحنه ! قشنگ یادمه سازامونو که داشتیم کوک میکردیم دهن دره های تماشاچیها تو صورتمون بود، روی همین اصل تصمیم گرفتیم اهنگ اول رو شاد، ضربی و مناسب رقص بزنیم که ملت بیدار بشن! به محض اینکه شروع کردیم چشمها گرد شد و انرژیها برگشت، اول به لرزوندن شونه ها کفاف دادن، بعد جنبوندن باسن و چیزی نگذشت که دختر و پسری بود که روی سکوهای سنگی آمفی تئاتر وایساده بود و داشت قر میداد، آخه صندلی که نبود، فقط سکو برای نشستن! بعد از اجرای آهنگ دوم و سوم، کار به جایی کشید که همینطور که میخوندم و می رقصیدم، به هر گوشه سن نمایش که میرفتم دخترا جیغ می کشیدند و هجوم می آورد به اون سمت! خلاصه ترکوندیم اون شب و تا ساعت سه یعنی سه ساعت تمام رو صحنه بودیم، خودمونم هلاک شدیم و همونجا، دروازه شهرت به رومون باز شد! اون شب بعد از اجرا مارو به یکی از چادرهای مربیها انتقال دادن تا در امان باشیم، اما صبح که بیدار شدیم کلی کاغذ که شماره تلفنهاشون رو نوشته بودن انداخته بودن تو چادر کف زمین ریخته بود! روزها از ترس مربیها اوضاع آرومتر بود، اما شبها وحشی بازار بود. میگفتن یه سری از بچه ها از لای نرده های اردوگاه از ساقی ماقیا علف و عرق میخریدن و شب خیلیا توپ، توپن!
بهرحال صبح که رفتیم کافه تریا واسه صبحونه، نخی بود که میگرفتیم و چشم هایی بود که ردوبدل میشد! سرم تو سینی صبحونه بود و داشتم چاییمو هم میزدم که، یهو یه دست سفید و ناز با ناخونهای بلند و لاک زده شونمو نوازش کرد و گفت چطوری عشق دخترکش من؟ سرمو برگردوندم دیدم وااای خانم گرجی با تاپ رکابی سکسی با اون ممه های درشت، و طبق معمول دامن مینی جوپ کوتاه تا زیر کوسش که رونای پهن و گوشتیش کیر صغیر و کبیر رو سنگ میکرد، بالا سرم ایستاده! وااای چه کوسی شده بود! گفتم جااان، ببخشید خانم، منظورم اینه بعهههه چه سورپرایزی! خانم شما هم اومدین دبیرستان ما؟ خندید و گفت نه عزیزم همون راهنمایی هستم، اما چون دبیر ورزشم، از طرف سازمان پیشاهنگی پایور دختران پیشاهنگ دبیرستانی شدم. گفتم دم سازمان گرم! خندید و گفت دیشب ترکوندی، انقدر دخترا واست غش و ضعف رفتن که نتونستم بیام جلو چون باید اوضاع را کنترل میکردیم. گفتم اگه نزدیک سن هم بودید نمی شناختمتون چون ماشالله ده سال از همشون جوونتر و خوشگلترین! گفت اما متأسفانه ده سال ازشون بزرگترم! گفتم یعنی اونام ده سال دیگه به همین هلویی میشن؟ دست نرم و نازشو گذاشت رو دهنم و گفت، هیس، الان واسه هردومون دردسر درست میکنی آرمان بلا، ناسلامتی من پایورما! بعد در گوشم گفت یعنی انقدر مامانی شدم؟ دیگه منتظر جوابم نشد و گفت بااای و با لوندی مخصوص راه رفتن خودش برگشت سر میز مربیا و پایورا !
از فردا شبش خیلی از اجراهای تخمی که فقط واسه پر کردن برنامه یک هفته ای اردو گذاشته بودند رو کنسل کردن و هرشب آخر شب به گروه ما اجرا دادن! ترکوندیما، با دخترا لاس خشکه هم زیاد زدیم، اما خانم گرجی از همه بیشتر رو مخم بود، یعنی رو مخ همه بود! رفتنه تو اتوبوس ما حدودا ۱۵ نفر سرنشین بود، اما برگشتنه شده بودیم ۳۰ نفر بیشتر شونم دختر ، میزدیم و میرقصیدیم و میمالیدیم، گاهی اوقات هم دور از چشم مربیها یه لبی هم میگرفتیم.
اتوبوس ها جلو اموزش پرورش ناحیه ۸ همه رو پیاده کردن، مجید رفت لب خیابون وانت بگیره که سازها رو هم بار بزنیم، در همین حین خانم گرجی اومد پیشم و یواشکی یه کاغذ بهم داد و رفت! اومدم خونه کاغذ و باز کردم شماره تلفن خونش بود و نوشته بود، فرزانه! دخترکش، شمارمو حفظ کن مبادا دست دانش آموزی بیفته ! فردا بهم زنگ بزن!
جزو اون ۲۰ درصد جوونای جذاب و خوشتیپ، بقول رفیقام، آلن بدون تردید بودم یعنی احتمال اینکه دنبال دختری برم و دست خالی برگردم صفر بود. مادرم زیباترین زن فامیل بود، پوست سفید و چشمای عسلی و موهای خرمایی روشن، صورتی ظریف و کشیده و جذاب با قامتی کشیده و خوش تراش، حتی تن صدایش هم دلنشین و زیبا بود، که البته ارثی بود، ظاهرأ مادربزرگم هم خوش صدا بوده ولی تو مولودی و مراسم مذهبی میخونده، طبعأ من هم درصد زیادی از این محسنات را از اونا به ارث بردم، خصوصا صدای رسا و گیرام، اما هیکلم بیشتر شبیه پدرمه! برو بچ میگفتن، آرمان، عجب خر شانسی، مامانت که دختر شایسته و باباتم آرنولدیه واسه خودش!
پدرم قد بلند با شونه های پهن و صورتی مردونه و تراشیده و جذاب که خیلی هم فعال و ورزشکار بود، از کوهنوردی و اسکی و چتربازی بگیر، تا کشتی و بدنسازی، اوضاع مالیش خوب بود و عضو کلوپ شاهنشاهی بود، الان شده کلوپ انقلاب!
اون زمان خب آزادی اجتماعی بیشتر بود، اما حجب و حیا و قید و بندهای فرهنگی هم بیشتر از الان بود. اما تو همون شرایط هم مرتبا دخترا یواشکی بهم شماره تلفن میدادن، تو سینما، پارک، اردوهای پیشاهنگی و مدرسه، بعضی هم دوستای خواهرم یا حتی دخترای فامیل بودن! قدیما، به نوعی پسرا واسه تماس گرفتن با زیدشون، ناچار تبدیل به مزاحم تلفنی میشدن و باید چند بار ساعتهای مختلف زنگ میزدن تا در موقعیت مناسب دخترا گوشی رو بردار، آخه موبایل که نبود، فقط تلفن خونه!
زمانی که دیگه دوستام و نزدیکانم از صدام تعریف میکردن و دیگه صوتی دورگه پیدا کرده بودم و صدام پخته تر شده بود، جرأت پیدا کردم تا از دوره متوسطه یا راهنمایی شروع کنم به خوندن به شکل عمومی و در جمع ! اوایل زنگ ورزش اگه بارونی بود و مجبور بودیم تو کلاس بمونیم، خانم ورزشمون خانم گرجی که واقعا شکل خارجیا بود، بور و سفید با چشمهای رنگی و فوق العاده زیبا ولی هیکلش پر و سکسی حاجی پسند بود، رونای پر و سینه های درشت و برجسته و باسن بزرگ ، اما کمرش باریک بود و قدشم متوسط، یعنی باب دندون همه بود و هرکی میدید میخواست بکنمش مخصوصا که بدون جوراب، دامن مینی جوپ خیلی کوتاه که اون زمان مد بود میپوشید و تمام رونش معلوم بود و خیلی سکسیش میکرد! خانم گرجی علاقه خاصی بهم داشت و وقتی دست به سرم میکشید و نوازشم میکرد، دستهای گرمش منقلبم میکرد! دراصل اون منو آلن کرد و بهم اعتماد به نفس داد برم دنبال دخترا و کوسباز بشم، همیشه بهم میگفت، آرمان بلای دختر کش، بیا جلو تخته واسمون بخون حال کنیم!
کم کم بزرگتر که شدم با چند تا از رفیقام یه گروه موزیک راه انداختیم و تو خونه پدربزرگ رفیقم افشین که یه خونه کلنگی متروکه بود با حیاط بزرگ مثل خونه باغ تمرین می کردیم. یه گروه موزیک پنج نفره، افشین جازیست و مجید ارگ میزد، بهزاد گیتار و مملی تمپو، منم که میخوندم! خانواده هامون اجازه نمیدادن حرفه ای اجرا کنیم و پول در بیاریم، فقط در حد مراسم تولد آشناها و جشنهای مدرسه، یکبار هم عروسی خواهر یکی از رفیقام تو باشگاه افسران اجرا کردیم که خیلی استقبال شد. کم کم تو پارتیها با چند تا از بچه های رقاص اسمی و دربونای چندتا از دیسکوهای تهرون رفیق شدیم و قاچاقی میکردنمون تو دیسکو چون هنوز به سن قانونی نرسیده بودیم، خلاصه پامون به دیسکوهای تهران هم باز شد و انواع رقص های خارجی و ایرونی رو هم یاد گرفتیم و یه پا رقاص هم شدیم.
دو سال آخر دبیرستان دیگه یک گروه حرفه ای شده بودیم. قضیه به این شکل بود که اردوی پیشاهنگی تابستون تو رامسر تقریبا تمام دختر پسرای دبیرستانی پیشاهنگ کل ناحیه های آموزش و پرورش استان تهران میومدند و اونجا شاید هزار نفر یک هفته میومدن اردو و کلی برنامه های ورزشی، آموزشی و تفریحی داشتند، همه هم دختر پسرهای دبیرستانی خوشتیپ و با انرژی! یک آمفی تئاتر روباز عظیم هم داشت واسه اجرای نمایش و رقص و موزیک و غیره، که غروب برنامه شروع میشد و بعضی شبها حتی تا دو سه نیمه شب هم ادامه پیدا میکرد، بالاخره زمان شاه بود و آزادی مطلق عین اروپا! گروه ما هم به نمایندگی از آموزش و پرورش ناحیه ۸ تهران شرکت کرد. من دبیرستان رهنما میرفتم تو ناحیه ۸ که یکی از باحال ترین دبیرستانهای تهران بود، چندتا فوتبالیست معروف هم بیرون داد، مثل حسن روشن، کلا ناحیه ۸ منطقه امیریه و منیریه باحال بود و پر از بچه های باصفا، چون هم پایین شهر حساب میشد، هم بالاشهر، چونکه بیشتر بازاریها مثل بابای خودم تو امیریه و منیریه که نزدیک بازار بود زندگی می کردند و خونه های بزرگی داشتن، از طرفی هم طبقه ضعیف تر هم تو شاهپور و مختاری مجاور امیریه زندگی میکردن، و همین ادغام فرهنگها باحالش میکرد و بین جوونا صمیمیت و صفایی از جنس دیگه بود، در کنارش با هم کل کل هم داشتند، اما اون صفا همیشه پابرجا بود!
آره، جونم برات بگه، آقای رفیعی پایور و سرپرست گروه پیشاهنگی مدرسه اسم گروه ما رو هم برای اجرا رد کرده بود. از ناحیه ۸ چهار تا گروه شرکت کردند، یک گروه رقص دختران، یک گروه نمایشی طنز و دوتا گروه موزیک که اولی خوانندشون دختر بود و گروه ما که من میخوندم.
شب اول نوبت اجرای ما تقریبا آخرهای مراسم بود، حدودأ دوازده یا نیمه شب که دیگه همه خسته بودند چون تمام روز تو راه و بعد هم تدارک چادرها، آخه همه تو چادر زندگی می کردیم چون اردوی پیشاهنگی بود و باید یاد میگرفتی که چادر بزنی و توش یکهفته زندگی کنی. خلاصه ما اومدیم رو صحنه ! قشنگ یادمه سازامونو که داشتیم کوک میکردیم دهن دره های تماشاچیها تو صورتمون بود، روی همین اصل تصمیم گرفتیم اهنگ اول رو شاد، ضربی و مناسب رقص بزنیم که ملت بیدار بشن! به محض اینکه شروع کردیم چشمها گرد شد و انرژیها برگشت، اول به لرزوندن شونه ها کفاف دادن، بعد جنبوندن باسن و چیزی نگذشت که دختر و پسری بود که روی سکوهای سنگی آمفی تئاتر وایساده بود و داشت قر میداد، آخه صندلی که نبود، فقط سکو برای نشستن! بعد از اجرای آهنگ دوم و سوم، کار به جایی کشید که همینطور که میخوندم و می رقصیدم، به هر گوشه سن نمایش که میرفتم دخترا جیغ می کشیدند و هجوم می آورد به اون سمت! خلاصه ترکوندیم اون شب و تا ساعت سه یعنی سه ساعت تمام رو صحنه بودیم، خودمونم هلاک شدیم و همونجا، دروازه شهرت به رومون باز شد! اون شب بعد از اجرا مارو به یکی از چادرهای مربیها انتقال دادن تا در امان باشیم، اما صبح که بیدار شدیم کلی کاغذ که شماره تلفنهاشون رو نوشته بودن انداخته بودن تو چادر کف زمین ریخته بود! روزها از ترس مربیها اوضاع آرومتر بود، اما شبها وحشی بازار بود. میگفتن یه سری از بچه ها از لای نرده های اردوگاه از ساقی ماقیا علف و عرق میخریدن و شب خیلیا توپ، توپن!
بهرحال صبح که رفتیم کافه تریا واسه صبحونه، نخی بود که میگرفتیم و چشم هایی بود که ردوبدل میشد! سرم تو سینی صبحونه بود و داشتم چاییمو هم میزدم که، یهو یه دست سفید و ناز با ناخونهای بلند و لاک زده شونمو نوازش کرد و گفت چطوری عشق دخترکش من؟ سرمو برگردوندم دیدم وااای خانم گرجی با تاپ رکابی سکسی با اون ممه های درشت، و طبق معمول دامن مینی جوپ کوتاه تا زیر کوسش که رونای پهن و گوشتیش کیر صغیر و کبیر رو سنگ میکرد، بالا سرم ایستاده! وااای چه کوسی شده بود! گفتم جااان، ببخشید خانم، منظورم اینه بعهههه چه سورپرایزی! خانم شما هم اومدین دبیرستان ما؟ خندید و گفت نه عزیزم همون راهنمایی هستم، اما چون دبیر ورزشم، از طرف سازمان پیشاهنگی پایور دختران پیشاهنگ دبیرستانی شدم. گفتم دم سازمان گرم! خندید و گفت دیشب ترکوندی، انقدر دخترا واست غش و ضعف رفتن که نتونستم بیام جلو چون باید اوضاع را کنترل میکردیم. گفتم اگه نزدیک سن هم بودید نمی شناختمتون چون ماشالله ده سال از همشون جوونتر و خوشگلترین! گفت اما متأسفانه ده سال ازشون بزرگترم! گفتم یعنی اونام ده سال دیگه به همین هلویی میشن؟ دست نرم و نازشو گذاشت رو دهنم و گفت، هیس، الان واسه هردومون دردسر درست میکنی آرمان بلا، ناسلامتی من پایورما! بعد در گوشم گفت یعنی انقدر مامانی شدم؟ دیگه منتظر جوابم نشد و گفت بااای و با لوندی مخصوص راه رفتن خودش برگشت سر میز مربیا و پایورا !
از فردا شبش خیلی از اجراهای تخمی که فقط واسه پر کردن برنامه یک هفته ای اردو گذاشته بودند رو کنسل کردن و هرشب آخر شب به گروه ما اجرا دادن! ترکوندیما، با دخترا لاس خشکه هم زیاد زدیم، اما خانم گرجی از همه بیشتر رو مخم بود، یعنی رو مخ همه بود! رفتنه تو اتوبوس ما حدودا ۱۵ نفر سرنشین بود، اما برگشتنه شده بودیم ۳۰ نفر بیشتر شونم دختر ، میزدیم و میرقصیدیم و میمالیدیم، گاهی اوقات هم دور از چشم مربیها یه لبی هم میگرفتیم.
اتوبوس ها جلو اموزش پرورش ناحیه ۸ همه رو پیاده کردن، مجید رفت لب خیابون وانت بگیره که سازها رو هم بار بزنیم، در همین حین خانم گرجی اومد پیشم و یواشکی یه کاغذ بهم داد و رفت! اومدم خونه کاغذ و باز کردم شماره تلفن خونش بود و نوشته بود، فرزانه! دخترکش، شمارمو حفظ کن مبادا دست دانش آموزی بیفته ! فردا بهم زنگ بزن!
نوشته: Basmati
11 پاسخ به “خاطرات آرمان (۱)”
داشتم سعی میکردم با داستانت ارتباط بگیرم که سوتی دادیمامانت که دختر شایسته ، باباتم که آرنولدبدنسازی به این شکل ۳۰ ساله فراگیر شدهآرنولدم به سختی نزدیک به ۳۰ساله که فیمس شده
ارتباط با آدما خود چوس پندار ، مطئنم قیافت شبیه کفگیر آخر کار رب گوجه گیریه ، داغون و کیری ما که نمیبینیمت راست و دروغش با خودت ، منو شبیه تام کروزم فقط مناطق محرومم
خوب نوشتی گیرا بوداگه کمی ویرایش بشه عالی میشهداستانهای بعدی رو یکی دو بار برای خودت بخون و ویرایش کن
داستانت خوب بود . حال کردم باهاش و منو برد به حال و هوای اونروزا . دَمِت گرم . فقط یکی دو تا مورد رو درست ننوشته بودی . اول اینکه ما که رفتیم اونجا چادرها برپا بود . دوم اینکه در اون دوران علف پیدا نمی شد ولی وُدکا چرا . سوم اینکه یادمه هر خواننده ای که اون هفته شمال بود می آوردنش توی اردو و برنامه اجراء می کرد . شانس من اون هفته ای که من اونجا بودم زنده یاد استاد محمد نوری اومد . چهارم اینکه صبح ها بعد از صبحونه کلاسهای مختلفی برگزار می شد از آموزش خطاطی و نقاشی گرفته تا آموزش کارکردن با اسلحه و بازو بسته کردن آن (یادمه اسلحه سازمانی ارتش اونموقع M1 بود که یه تفنگ نیمه اتوماتیک بود و یه خشاب هشت تایی داشت و با یکبار گلنگدن کشیدن مسلح می شد و میتونستی هر هشت تا گلوله را شلیک کنی یعنی نیازی نبود هر بار گلنگدن بکشی و با فشار گاز باروت مسلح شده و گلوله بعدی شلیک می شد) . پنجم اینکه از همه شهرها هم می اومدند و فقط از تهرون نبود . خوب یادمه ، چون با یه دختر شیرازی به نام فریبا دوست شدم و تا چند سالی هم تا سال آخر دبیرستان باهاش ارتباط داشتم . البته ارتباط به سَبک اون دوران چون از هم دور بودیم دیگه من تهران بودم و اون شیراز .
جونمی
گت گوتوی ور داششاخلارین شیشسینترجمه: برو کونتو بده بیضه هات پوف کنه
هرکی میخواد که بیضه هاش پف کنه!اول باید در کون تو و سر کیرش تف کنه!😂😂😂😂ترجمه ترکیشم با خودت، من ترکی بلد نیستم!
خیلی شلوغ کردی می تونستی تو ده خط خلاصه کنی و ادامه اش را درست بنویسی
چقدر پیرمرد جقی زیاد شدهبابات اونموقع آرنولد بود؟مطمئنی هادی چوپان نبود؟؟اون آلن هم که نوشتی به تنهایی تلفظ نمیشد میگفتن آلن دلونیا آلن دولون هردوتاش و تلفظ می کردند.
رفیق داستانت حرف نداره منو بردی به زمانهای دور و حالی به حولی شدم دمت گرم قلمت حرف نداشت ادامشو بنویس …
دمت گرم خوب نوشتنی کاش هیچ وفت عنقلاب نشده بود کاش هیچ وقت نطفه عمام بسته نشده بود😔😔😔