ساعت ۱۱ شد و از زهرا هیچ خبری نشد
این اولین باری بود که ظرف این یک سال که از آشناییم باهاش میگذشت اینجوری بی خبر مونده بودم ازش
بدجور نگرانش بودم و این نگرانیم هم دلیلش علاقه ای بود که بهش پیدا کرده بودم تو این مدت . یاد روزی افتادم که به عنوان مسافر نشست تو ماشینم و از همون لحظه اول که تو آینه باهاش چشم تو چشم شدم فهمیدم که دلش میخواد باهام دوست بشه
با اون چشمای قهوه ای و سرمه کشیدش و لبهای قرمزِ روژ زدش که دلمو برد و ی تکونی به حس شهوتم داد .سر حرفو خودش باز کرد و گفت :ببخشید شما مسیرتون به مترو ترمینال جنوب هم میخوره .
خیلی تیز بود لنتی . از حرفای تلفنیم با مهدی متوجه شده بود که گفتم ماشینو پارکینگ ترمینال جنوب پارک میکنم و با مترو میام پیشت .
تو همون روز کارمون به جایی رسید که ناهار رو باهم خوردیم و کل جیک و پوک همو درآوردیم
همون روز قرار فرداش رو گذاشتیم تا تو مطبی که کار میکرد همو ملاقات کردیم
اصلا فکرشم نمیکردم اندامش انقدر خوب باشه آخه اون روز نه لباسهای خوبی تنش بود نه تیپ آنچنانی داشت برعکس من که بخاطر شغل و شرایط مالیم همیشه خوش لباس و شیک پوش بودم . بخاطر متارکه با شوهرش که البته هنوز ازش رسما طلاق نگرفته بود وضعیت مالی خوبی نداشت و اون چشم پزشکی هم که کار میکرد به عنوان منشی انقدر بهش پول نمیداد و فقط کفاف خرج و مخارج روزمرش رو میداد . از رو لباس واقعا نمیشد وضعیت اندامش رو درست تشخیص داد فقط روز اول وقتی دستشو تو دستم گرفتم بعد چند ثانیه حس کردم کف دستش خیس عرق شد و لپاش گل انداخت .بعدها که بیشتر باهم بودیم اعتراف کرد که انقد تو کف بوده که همون روز از حشریت اب کوسش راه افتاده تو ماشینم موقع برگشتمون . روز دوم که قرار شد برم مطب پیشش حسابی خودمو اماده کردم چون از اولشم تصمیم این بود باهاش سکس کنم اخه از گفته های خودش فهمیدم که بخاطر همین خواسته باهام دوست بشه و حسابی تو کفِ کیره طفلک .
در زدم و با همون تیپ روز قبل جلوم ظاهر شد و بعد ورودم به مطب درب رو پشتم قفل کرد . دیگه کاملا مطمئن شدم که امروز میخواد کوس رو بده بهم . خواستم بشینم رو صندلی که گفت اینجا نه بریم تو اتاق دکتر و تو همون حالت دکمه های مانتوی بلندش روباز میکرد . ازم رد شد و مانتوش رو انداخت رو دسته صندلی منشی. کونِ تقریبا بزرگ و رونای درشتش تو شلوار جین آبی روشن خیلی به چشم میومد ی تیشرت تقریبا کهنه که به زور تا کمرش می رسید تنش بود ولی سفیدی بازوهاش کهنگی لباسش رو جبران میکرد
از پشت بهش رسوندم خودمو و بی معطلی لبامو چسبوندم به گردن و زیر گوشش . یهو حس کردم موی تنش سیخ شد و خودشو چرخوند و لبامون تو هم قفل شد . صورتم رو تو دستاش گرفت و منم دستمو حلقه کردم دور کمرش و اروم تو حال لب گرفتن و خوردن لباش دستمو از لای کمر شلوارش سُر دادم رو کونش. لبه شورتشو حس کردم و انگشتم رو بردم زیرش. دکمه شلوارش رو باز کرد و زیپش رو داد پایین . دستم کامل رفت پایین و لپ کونش رو چنگ زدم . ی آهی کشید و ازم جدا شد .شلوارش رو کامل درآورد و با شورت کرم رنگی که تنش بود وایساد جلوم . گفت چطوری میخوای بکنی توش خم بشم میتونی ؟
گفتم اره و همزمان شلوارم رو در آوردم و کیرم مثل چوب سیخ شد با دیدن کون تپل و گوشتیش . انقدر حشری بود که اصلا نشد و نخواست برام ساک بزنه و خم شد همونطور سرپا دستاشو تکیه داد به میز معاینه . دستم رو کردم زیر شورتش و دیدم کوس نگو بگو دنبه . خیسِ خیس و دااااغ . با لمس کوسش انگار منم داغ کردم و پیش ابم راه افتاد از کمرش گرفتم و کیرمو گذاشتم از پشت لای کوسش .واقعا کونش گنده بود و مانع از این میشد که کیرم بیشتر از کلش بره تو کوسش. هرچی تلاش کردم نشد و اونم متوجه شد سایز کیر من آنقدر نیست که از اون حجم کون برسه به کوسش . برگشت و گفت صبر کن ی موکت داره دکتر واسه نماز خوندنش اونو بیارم پهن کنم . آورد و خوابید روش و پاهاشو هفتی باز کرد . کوسش مشخص بود خیلی تنگ نیست و بعدها گفت که شب قبلش از حشریت زیاد با خیار خودارضایی کرده تو حموم . کیرمو که کردم تو کوسش ی اهی کشید که منو برد فضا. همین کاراش باعث شد که بیشتر از چهار پنج دقیقه نتونم تلمبه بزنم و آبم داشت میومد . کشیدم بیرون و ریخت رو موکت نماز دکترِ بدبخت .
زهرا از نظر خوشگلی خیلی تاپنبود ولی از بدن معرکه بود . سینه ها گرد و خشگل . رونها توپر و گوشتی کونش که اوووف گرد و قلمبه و کوسش که سفید و تنگ البته بجز وقتایی که با خیار خودارضایی میکرد . شوهرش چند وقتی بود اعتیاد داشت و زهرا هم دیگه دلش نمی خواست باهاش بمونه . بهم میگفت کاش سعید (شوهرش) مثل توبود . میگفت آرزو به دلش مونده یه بارم شده سعید مثل آدم بکنتش و موقع کردن فقط درست کیرشو بکنه تو کوس و کونش کیرش درست شق بشه .اینجوری که میگفت چند بارم ازش خواسته که بخاطر تهیه موادش بخوابه زیر کیر ساقی ولی نمیدونم اینکارو کرده بود یا نه . به هر حال من برام اولش مهم نبود که کوس و کونش رو کسی گاییده یا نه چون منم فقط واسه همین باهاش بودم و اهمیتی نداشت برام . نزدیک عید بود و از اشنایی منو زهرا کمتر از یک هفته گذشته بود شب چهارشنبه سوری اونسال زنم رو با دخترم یکهفته زودتر فرستادم شهرستان خونه باباش تا خودمم بعد انجام کارهام برم البته این بهانه ای بود واسه خالی کردن خونه و اوردن کوس اخه اون روزها واقعا دورم کوس زیاد بود ولی خب زهرا اخریشون بود و البته بخاطر بدنی که داشت ترجیح میدادم اون زیرم باشه تا کوسهای تکراری که زیاد کرده بودمشون اون سال . حدود ظهر بهش زنگ زدم که ردیف کنیم شب چهارشنبه سوری ی حالی به کیرم و کوسش بدیم که گفت حالم خوب نیست اصلا . گفتم خب پس یعنی نمیتونی بیای گفت دلم میخواد ولی حال ندارم . گفتم میخوای ببرمت دکتر . گفت نه ولی اگه ی امپول تقویتی یا سُرم بزنم بدک نیست . خلاصه رفتم دنبالش و بردمش درمانگاه . دکتر براش تقویتی نوشت و تزریق کردیم. براش آب میوه و خوراکی گرفتم و بردمش خونه خودم چون حالش میزون نبود کلا بیخیال سکس شدم اما رسیدیم خونه گفت جای آمپولم درد میکنه کاش حوله داغ بزارم .حوله رو گرم کردم و خواستم بدم بهش که یهو برگشت دمر خوابید و شلوار پارچه ای که پاش بود رو تا سر زانو اورد پایین . شورت نپوشیده بود و کوس وکونش شیو شده و تر تمیز جلو چشمام بود . مثل برف سفید و صاف . انقدر اینجوری که دمر خوابیده بود کونش خوشگل بود که داشتم ذوق مرگ میشدم بی هیچ حرفی نشستم کنارش و حوله رو فشار دادم رو لمبر کونش . اااااخ چقد نرم .چقدر لطیف .سوراخ کون صورتی و تمیز تازه فهمیدم که تو مطب انقدر عجله ای و با استرس کردم تو کوسش که اصلا انگار هیچی ندیدم ازش. کوس مثل الماس میدرخشید و اب کوسش کلا خیس کرده بود لای پاشو . داشتم دیوانه میشدم با لمس تنش که مثل کوره داغ و خواستنی بود . موهای خرماییش دلبری میکرد برام و من دیوانه وار نوازشش میکردم و کونشو ماساژ میدادم . با ی خنده شیطنت آمیزی گفت چطوره قُمبلم پسر ؟زبونم یاری نمی کرد چیزی بگم فقط محو تماشا و لمس اون همه زیبایی بدنش بودم شلوارش رو کامل در اوردم و خودشم لباسهاشو یکی یکی درآورد و لخت مادر زاد جلوم خوابید رو زمین . کوس صورتی و خیسش منو به حد جنون حشری کرده بود و بی اختیار سرم رفت لای رونهای گوشتی و زبونم رسید به بهشتِ لای پاش. چنان با ولع کوسشو لیس زدم که از لذت کمرو کونشوداد بالا و نالش بلند شد. رونهاشو با بیشترین فشار ممکن به سرم فشار میداد و به خوش میپیچید به حدی که هیچ صدایی رو نمیشنیدم با فشار رونهاش که رو گوشام بود .کوسشو که میک زدم واقعا لذت عجیبی داشت برام و اونم تو اوج لذت بود .گفت کامران تو رو خدا بکن منو دارم میمیرم بکن منو . انگار که کیرم تو کوس باشه خودمو همونجا رو زمین و با مالش کیرم تو شورت خراب کردم و آبم اومد . باورم نمیشد هنوز نکردمش از شهوت زیاد ارضا شدم . کلا ریدم به خودم . ی جوری که نفهمه خودمو جمو جور کردم اما زهرا واقعا تو اوج بود و من باید ی کاری میکردم که نخور تو ذوقش . دوتا انگشتمو کردم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن و با این کارم نالهای زهرا بیشتر شد .کیرم کامل نخوابیده بود و دلو زدم به دریا و با تمام ترسی که داشتم از اینکه کیرم بخوابه و ابروم بره پیشش چسبوندمش به کوسش و با فشار کردمش توش . اووووف باور نکردنی بود برام اما چشمای خمار و مست زهرا ی کاری کرد باهام که همون نیمه شق شروع کردم به تلمبه زدن و کمتر از ۲۰ ثانیه قشنگ حس کردم کیرم جون گرفت و داره سیخ میشه اروم اروم . لذتی تو شق شدن بعد یک بار ارضا شدن هست که قابل وصف نیست اونایی که تجربش کردن میدونن. زهرا با فشار و ورود کیرم تو کوسش انگار که در حد ارضا باشه محکم لباشو چسبون به لبام و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد یهو سرشو اورد زیر گوشم و با گرمی نفسش آتیش به جونم انداخت و ی لحظه احساس کردم کیرم با اینکه از اومدن آبم ۵ دقیقه هم نگذشته در حد انفجار شق شده . بار دومی همه میدونین که اب ادم به صورت طبیعی چقدر دیرتر میاد و زهرا داشت جون میداد واس کیرم و میگفت جونم به این کمر و کیرت که انقد سفته غافل از اینکه من ی بار آبم اومده و بار دوممه. گفتم تو هم کمرت سفته ها ارضا نشدی هنوز .گفت من اینجوری ارضا نمیشم من باید خودم تلمبه بزنم . کیرمو در اوردم و اون اومد بالا .گفت پاهاتو جم کن و نشست رو کیرم و شروع کرد . ی جوری تلمبه میزد که دیگه واقعا کیرم بی حس شد و با سرعتی تلمبه میزد که تقریبا دردم گرفت و بعد یکی دو دقیقه که تلمبه زد یهو محکم رو خوابید و زد زیر خنده خنده ای که با ی لرزش ریزی همراه بود یهو کلا وایساد و خراب شد روم و کلا از حال رفت ولی همچنان می خندید ریز ریز . از روم بلند شد و گفت من اومدم تو چرا آبت نمیومد؟گفتم منم نزدیکم و گفت بکن تا بیاد . برگشت و داگی شد گذاشتم تو کوسش اما واقعا حس کردم این کوس با این گشادی عمرا ابمو بیاره مخصوصا که ی بار آبم اومده بود . بعد چند تا تلمبه اونم متوجه شد و گفت کامران چرا ابت نمیاد . گفتم زری گشاد شده نمیشه . گفت لنتی چیزی مصرف میکنی تو ؟ گفتم به جون خودت نه . معلوم بود شک کرده. گفتم میخوای بیخیال بشیم .گفت نه ی جور بیارش انگشتمو کشیدم رو سوراخ کونش و گفتم بریم از عقب؟ بدون گفتن هیچ حرفی به پهلو خوابید و گفت دردم میاد اخه . قشنگ معلوم بود بعد ارضا شدنش جونی براش نمونده ولی من تازه شارژ شده بودم مخصوصا وقتی نرمی و سفیدی کونش موقع دمر خوابیدنش رو دیدم دوباره گفتم آروم میکنمت ی جوری که اذیت نشی عزیزم و لبمون رفت تو هم تو همون حالت کیرمو گذاشتم دم سوراخشو آروم فشار دادم و راحت تر از چیزی که انتظارشو داشتم سرش رفت توش ی کم حس کردم دردش اومد ولی چیزی نگفت و منم تو اوج لذت از تنگی کونش اروم فرو کردم توش و تا خایه کردم داخل. ی چند لحظه نگه داشتم و سینه ای نرمشو تو دستام فشار دادم و اونم سرشو بیشتر چرخوند و لبشو فشار داد رو لبم و با فشار کونش به عقب مجوز گایدن کون خوشگلشو داد . کلا نتونستم دیگه خودمو نگه دارم و خوابیدم رو کونش و تلمبه زدنو شروع کردم و سرعتم رو زیاد کردم . وسط کردنش گفتم تو دلم دمش گرم که ی بار آبم اومد و الان تونستم انقدر دوام بیارم و تو همون لحظه حس کردم تمام شیره وجودم داره از کمرم میاد تو کیرم و دیگه نشد ادامه بدم . حس کردم اندازه چند بار که آبم میامد ازم اب اومد چون قشنگ پمپ شدن ابمو تو کونش حس میکرد و بالش زیر دستشو چنگ زد موقع اومدن آبم .بالا تنم رو دادم بالا و موقع اومدن ابم تا خایه فرو کردم توش و نعره زدم و خالی شدم . اروم از رو کونش سُر خوردم کنارش و پهن شدم رو زمین .زهرا بیحرکت دمر خوابیده بود و بهم نگاه میکرد . دستشو اورد رو لبام کشید و با لبخند و صدای دورگه ای که معلوم بود بخاطر ضعف بعد از سکس سنگینمونِ گفت کم آوردی ها و زد زیر خنده . گفتم ۲۵ دقیقه دارم ی کله تلمبه میزنم حالا من کم آوردم ؟ اونی که کم آورد من نیستم تویی و دماغشو گرفتم با دستم و تکون دادم و دوتایی زدیم زیر خنده
بعد از چند ساعت که از سکسمون گذشته بود و کنار هم بودیم واقعا خوش میگذشت . قلیون و بگو بخند و رقص و دلبری زهرا واقعا کیف میداد دو سه روزی بیشتر نمونده بود به عید و اون سال واقعا داشت به بهترین حالت برام تموم میشد و این واقعا منو خوشحال میکرد . از قصد هیچ حرفی از عید و این چیزا نمیزدم که ببینم زهرا خودش چیزی میگه یا نه. راستش دلم می خواست امتحانش کنم که دنبال پول تیغیدن هست یا نه دمش گرم با اینکه واقعا دستش تنگ بود اما خیلی مغرور و با حیا بود . جم و جور کردیم و بردم رسوندمش خونش تو راه رفتن ی غم عجیبی تو چشماش بود آخه میدونست که من میرم شهرستان البته خودشم میخواست بره . وقتی خواست بره گفتم زری کی وقت داری تو این دوسه روزه ؟گفت تو چقدر حشری هستی بچه !!!هرکی جای تو بود بعد این سکس حداقل یک هفته کیرش راست نمیشد و زد زیر خنده . گفتم والا من سکس سیرم نمیکنه ولی نمیخوام باهم سکس کنیم خواستم ببرمت ی جا .گفت کجا شیطون ؟ گفتم میگم بهت .کی وقت داری .گفت فردا غروب . قرارمون شد فردا ساعت ۵غروب . فرداش که اومد رفتیم باهم بازار و براش مانتو و شلوار و کفش و چند تا لباس زیر و شورت و تاپ و اینا خریدیم . راستش انگار حدس زده بود و البته منم با اینکه ی مقدار بیشتر از حدی که همیشه هزینه میکردم واسه این کارا هزینم شد اما واقعا راضی بودم و هیچ چی کم نذاشتم خداییش اونم مراعات میکرد و دست روی چیزای سنگین نمیزاشت . کلا فازمون با هم مثبت بود و بیشتر شم بخاطر این بود که از با هم بودن واقعا لذت میبردیم چه تو زمان سکس چه بیرون . عید شد و من بجای اینکه تا آخر تعطیلات بمونم شهرستان به بهونه کار ۵فروردین برگشتم و تا چند روز فقط از تنهایی لذت بردم .زهرا تا بیستم موند خونه باباش منم همون حدود رفتم زنو بچمو برگردوندم و روال عادی زندگی دوباره شروع شد . زهرا بعد برگشتنش حسابی درگیر کارای طلاقش شده بود و اصلا حال و حوصله نداشت به حدی که ی مدت مریض شده بود . انقدر شوهر دیوثش اذیت کرد که مجبور شد از مطبی که کار میکرد بیاد بیرون و برای امرار معاش رفت ی جا مشغول بکار شد . اونجا کارگاه چاپ روی پلاستیک بود و دوتا خانوم دیگه هم غیر خودش کار میکردن و این تغییر محل کارش مرحله جدیدی بود که تو زندگی خودش و من باز کرد .
حدود یک ماه از تغییر شغل زهرا گذشته بود و تو این مدت فقط دو یا سه بار قرار گذاشتیم و همو بیرون و تو ماشین دیدیم و چون حال و حوصله درستی نداشت منم ازش نخواستم بهم کوس بده و یبار فقط مریم دوست قدیمیم رو بردم کارگاه خودم و کردمش که اونم حال نمیداد واقعا اخه توقع من بعد از سکس با زهرا خیلی بالا رفته بود . مریم ی دختر تقریبا ۲۲ساله بود که از چند سال قبل میشناختمش . بدیش این بود که بعد اینکه ی پسره پردشو زد و حامله شدو سقط جنین کرد عقده داشت و سکس رو فقط بخاطر خالی کردن جیب بکنهاش انجام میداد البته همیشه میگفت تو برام فرق داری و البته عیب بزرگترش این بود که یهو استخون ترکوند و وزنش رفت بالای ۱۰۰ یا حتی بیشتر. فقط خوب و حرفه ای ساک میزد و سعی میکرد اینجوری ضعف بالا بودن وزن و عدم امکان اجرای پوزیشن های خوب رو جبران کنه .
یادمه ی روز که زهرا بازم اعصابش از دست شوهر کسکشش داغون بود تلفنی که حرف زدیم گریه کرد و منم واسه اینکه ارومش کنم گفتم میام پیشت .اولش قبول نمیکرد اما من اصرار کردم و آخرش قرار شد برم پارکی که نزدیک کارگاه شون بود ببینمش گفت سختمه تنها بیام احتمالا با یکی از خانومهایی که اینجا باهم همه کاره میام . گفتم بد نشه برات منو ببینه .گفت نه اتفاقا همه چیو براش گفتم و کلی از خوبیهای تو براش تعریف کردم . ادم خوبیه و درک میکنه شرایط منو . منم قبول کردم و راه افتادم سمت محل قرارمون . رسیدم پارک و بهش زنگ زدم . اومدن و اون خانومی هم که گفته بود همراهش بود . ی خانوم تقریبا ۳۵ ساله که از من حداقل ۵ یا ۶ سالی بزرگتر بود . چشمهاش واقعا سگ داشت و تو همون برخورد اول حسابی با من چشم تو چشم شد . سلام و احوالپرسی کردیم و زهرا معرفیمون کرد .اسمش فاطمه بود و ساکن همون محله بود . ی کم زهرا رو بغل کردم و ی چیزایی که براش گرفته بودم رو دادم بهش و فاطمه با اینکه برخورد اولمون بود خیلی باهام گرم گرفت و مشخص بود زهرا کلا همه چیو از رابطه و سکسها و زندگیمون براش گفته بود . حسابی گفتیم و خندیدیم و روحیه زهرا خیلی عوض شد خداییش.فاطمه به زهرا می گفت خداوکیلی قدر این دوست پسرت رو بدون که اینجوری برای عوض کردن حال و هوات پاشده اومده و هواتو داره. زهرا هم هی قربون صدقم میرفت و با ایما و اشاره به کیرم می گفت کامران همه چیش عالیه و با فاطمه میزدن زیر خنده .معلوم بود منظورش سفت بودن کمرم و کیرمه چون هی با هم یه اشاره هایی میکردن .آخرین ملاقاتمون زهرا دوباره دپرس شد و من هی گفتم چته .اونم هی میگفت چیزی نیست و اخرش اشکش سرازیر شد . گفتم چیه خو دختر . گفت راستش ناراحتیم بخاطر اینه که دادگاه رای طلاق رو داده و دیگه دارم مطلقه میشم . گفتم این که عالیه مگه دنبال همین نبودی تو ؟ گفت آره اما حکم دادن باید سه ماه مدت عده بگذره بعد صیغه طلاق جاری بشه. گفتم عده چه کوفتیه؟ گفت یعنی زمانی که لازمه تا مشخص بشه من حامله نیستم از شوهرم . گفتم خب مگه هستی که میترسی. گفت کسخلی ؟ من الان ۶ ماهه از این یارو جدا شدم عملا با تو هم که میدونم حامله نیستم چون همین الانم پریودم که اینجام . فقط مجبورم این ۳ ماه رو خونه بابام باشم تا زمانش بگذره. اونم که خونش اراکه . اینو که گفت انگار چوب تو کونم کرده باشن خشک شدم . ای کیر تو این شانس . پس یعنی رفتی که رفتی ؟ حالا از کجا معلوم اصلا بعد طلاقت بابات بذاره برگردی؟؟ گفت همین دیگه .ترس خودمم همینه . خلاصه کیر شد تو اعصابم و سیگارمو درآوردم که روشن کنم یهو فاطمه گفت اقا بیخیال تو رو خدا فاز شکست خوردهای عشقی برندارید . گفتم آخه من دیگه دستمم به زهرا نمیرسه اینجوری که داره میگه . گفت خدا بزرگه حالا با هم که در ارتباط هستید حداقل تلفنی . تو دلم گفتم زر میزنه ها .کوس از دستم پرید کیرم تو ارتباط تلفنی .
بعد از چند روز از ملاقاتمون صبح زود به زهرا زنگ زدم .آشفته جوابمو داد و گفت قط کن الان نمیتونم حرف بزنم . صبر کردم یک ساعت گذشت و تو دلم آشوبی بود که نگو .
ساعت ۱۱ بود و از زهرا هیچ خبری نبود
این اولین باری بود که بعد از یکسالی که از آشناییمون میگذشت اینطوری ازش بی خبر مونده بودم
باز زنگ زدم و اینبار رد تماس داد
چند دقیقه بعد از ی خط ایرانسل بهم زنگ زدن . فاطمه بود دوست و همکار زهرا .گفت آقا کامران زنگ نزن به زهرا .شمارتو دادبه من و گفت بهت بگم فعلا زنگی پیامی چیزی نده . داستان درست کرده شوهرش.
حسابی ترسیدم که نکنه مشکلی براش پیش اومده باشه ارتباطمون . فاطمه گفت نگران نباش فقط صبر کن تا خودش باهات تماس بگیره . با نگرانی و تشویش قط کردم و اعصابم حسابی کیری شد . عصر همون روز زهرا زنگ زد و با گریه گفت شوهرش اومده جلو خونه خواهرش و آبروریزی کرده که دعوا کنه و داستان درست کرده .گفت مجبورم با خواهرم فعلا برم شهرستان خونه بابام و ی مدت اونجا باشم . گفت تو به هیچ عنوان دیگه نه زنگ بزن نه پیام بده خودم از طریق فاطمه باهات ارتباط میگیرم . خلاصه زهرا رفت و کیر زده شد تو کل برنامه های سکسی من که میخواستم اجرا کنم با اون بدن سکسی و کردنیش. چند روزی گذشت و منم اروم اروم داشتم بیخیال همه چی میشدم که زد به سرم به اون شماره ی فاطمه یه زنگی بزنم و آمار بگیرم از زهرا.
الو سلام
سلام . به به آقا کامران
فاطمه ی جوری باهام گرم حرف زد که دلم ریخت .مخصوصا که صداش خیلی دلنشین گرم بود پشت تلفن. احوالپرسی و اینا که تموم شد گفتم از این دوست مشترک ما چه خبر . گفت والا زهرا فعلا اراکه خونه باباش و کلی داستان داره .گفتم چه داستانی؟ گفت والا تلفنی که نمیشه بگم مفصله میخوای بیا همون پارک که رفتیم ببینمت و بگم برات چه خبره . راستش نمیدونم چرا حس کردم پشت این قرار گذاشتن یهوییش ی چیزی هست .قبول کردم و چند ساعت بعد رفتم پیشش. تا اومد دستشو دراز کرد و باهم دست دادیم . نشست کنارم و عین همون سیگاری که اون روز دستم بود رو با ی فندک داد بهم . بسته سیگار پلمپ بود و فندک فانتزی خوشگل و گرون قیمتی هم که داد کاملا نو بود . گفتم ممنون سیگار دارم من. گفت من سیگاری نیستم برای تو گرفتم ! با تعجب گفتم برای من ؟؟گفت اره دیگه حال کردم برات ی کادو بگیرم چیزی به ذهنم نرسید اینارو گرفتم . گفتم خجالتم دادی فاطمه خانوم بخدا . گفت راستش ی چیزی میخوام بگم که سخته برام گفتنش! منم که تقریبا دوزاریم افتاده بود گفتم بچه که نیستیم خواهش میکنم راحت باش. یهو گفت کامران من اینجا سختمه چون میترسم کسی رد بشه و ببینتمون از هممحلی هام . اگه تو مشکلی نداری بریم خونه دوستم اونجا حرف بزنیم . راستش اولش جا خوردم و هنگ کردم و با خودم گفتم نکنه این یکاره میخواد کوس رو بده بی مقدمه ؟ یا شاید داره امتحانم میکنه . گفتم بریم من مشکلی ندارم ولی تو دلم گفتم کور خوندی گلابی من حواسم هست و دُم به تله تو یکی نمیدم . رفتیم سمت ماشین و در همون حال ی برانداز خریدارانه به کون و بدنش انداختم . راستش کونش که تقریبا فلت و تخت بود اما ممه هاش از رو لباس بالای ۱۰۰ میزد !!! به حدی که ی لحظه خواست شالش رو درست کنه چاک سینه هاش مثل چاک کون افتاد بیرون و کسخلم در رفت حسابی.
پایان قسمت سوم
نوشته: کامران
8 پاسخ به “بکنی که بده شد (۱)”
کاکولدش کجاش بود
فکر کنم قراره کونت بزاره 😅🤣
تو دیگه خیلی جق زدی مخت ترکیده قسمت اول بود آخرش نوشتی پایان قسمت سوم ؟؟
تیز کرده واسه سوراخ کونت😂
این زندگی روزمره همه مردهاستجالبتر و بهتر بنویس
نولان داستان و نوشته از قسمت سوم شروع شده.ولی جالب بود ادامه بده
اینکه برخی بهت دیس لایک دادند متوجه نمیشم.به هر حال خوب نوشتی. قلمت روان هست و فقط یکم عجله رو از نوشته هات حذف کن
هرچی که بود قشنگ بود