هوای بارانی بهار را همه ما تجربه کرده ایم. هوایی که ناخودآگاه ما را به گذشته و عشقهایی میبرد تا با یادآوری آنها ذهنمان را شماتت کنیم.
دوسال قبل در چنین هوایی در حال قدم زدن و رفتن سمت منزل بودم که بیرون آمدن پسری حدود 18 ساله و چهره و هیکلش مرا به بیست سال قبل و پایان دبیرستان برد.
آن سال با چهار سال مردودی در هر کلاس دیگه بزرگ مدرسه بودم و با ۲۱سال سن کافی بود پسر خوشگلی بهم دست دوستی بده و تا کون دوست نمیذاشتم ول کن ماجرا نبودم. سال آخر دبیرستان اوج پسربازی من بود و خوشبختانه هیچکدام هم بعد یکبار رابطه ول کن نبودن.
اون روز یکباره بعد بیست سال عجیب هوس اون پسر را کردم و دنبالش راه افتادم. بسته ای تو دستش بود و دوتا چهارراه بالاتر به مغازهای تحویل داد و موقع برگشتن چشممان تو چشم هم افتاد و هردو لبخند زدیم و از کنار هم رد شدیم.
تمام بود! باید تا تنور داغ بود نونم را میچسبوندم و برگشتم و پشت سرش راه افتادم. شلوار جین تنگی پاش بود که اون کون گلابی شکل و برجسته را هوس انگیز تر میکرد. چند بار برگشت و منو دید و باز لبخند و منم حیران اون چشمهاش.
وارد مغازه ابزار فروشی که شد رفت پشت دخل و مردی حدود ۳۵ ساله بسته دیگری بهش داد و باز زد بیرون. سالها بود که تجربه سر صحبت باز کردن با چنین شکاری را نداشتم اما انتخابی هم درست بود و هم بینظیر.
پنجاه متری که از مغازه دور شد یکباره برگشت و اومد سمت من. راستش اول جا خوردم اما لبخندش را دیدم کمی آروم شدم.
-شما کاری داری که منو تعقیب میکنی؟
-نه عزیزم، هوای بهاره و آدم دوست داره قدم بزنه و نعمتهای خدا را ببینه و شکر کنه!
-من باید برم سمت هفت حوض تا این بسته را تحویل بدم. وسیله داری منو برسونی؟
از فلکه سوم تهرانپارس تا مقصدش راه زیادی نبود اما ماشین خونه بود که دوتا کوچه بالاتر بود. بهش گفتم موافق باشی بریم ماشینو بردارم و با هم بریم.
نگاهی کرد که دلم واقعاً لرزید.
-باشه ولی الان خونت نمیام.
انگار بیست سال تو زمان برگشتم عقب و تازه یادم اومد باید چطور رفتار کنم. موافقت کردم و راه افتادیم. تو مسیر پرسیدم اسمت چیه؟
-اسمم ارشاده و بگم من تهران بدنیا اومدم و پدر و مادرم هراتی هستن.
-خوب. که چی؟ الان باید بگم ازت خوشم نمیاد؟
-نه. آخه شوهر خواهرم که صاحب اون مغازس با ما رفتار خوبی ندارد.
راستش خودم هم از این جماعت خوشم نمیومد اما هر چی بود هرات هم زمانی خاک ایران بوده و هنوز بسیاریشون خودشونو ایرانی میدونن.
-ارشاد جان مهم خودمون هستیم و میدونم داشتن رابطه بین من و تو که کمتر از نصف سن منو داری ممکنه برات سخت باشه اما قول میدم خیلی زود متوجه بشی که دوست خوبی برات میشم.
رسیده بودیم دم خونه و کلید انداختم و در را باز کردم. خونه را دید گفت:
-اینجاها خونه ویلایی کمه و چرا نساختی؟
-خودم تنها زندگی میکنم و نیاز ندارم. سهم برادر و خواهرمو خریدم و یک طبقه دفتر کارمه و یکیش هم زندگی میکنم.
ماشین را بیرون آوردم و حرکت کردیم. تو راه تعریف کرد که خواهرش ۱۴ سالشه و دو سال قبل به عقد بهزاد در اومده. تو این دوسال هم بهزاد باهاش رابطه داشته و تهدیدش کرده که اگه به کسی بگه خواهرشو طلاق میده.
عکس خواهرشو که از تو گوشی نشونم داد مثل سیبی بودن که نصف شده باشه. چشمان درشت مشکی و صورتی جذاب و لبهای سرخ و گونه های برجسته.
به خودم امیدوار شدم که بعد از سالها و نداشتن رابطه با پسر هنوز قدرت تشخیصم کار میکنه! دلم میخواست تو ماشین بغلش کنم و او لبهای قشنگش را بمیکم. خودش پیشقدم شد و دستش را گذاشت روی دستم و آروم فشار داد. کف دستش عرق کرده بود و انگشتهامون تو هم گره خورد.
دستمو روی پاش گذاشتم و خودش بهم نزدیکتر شد تا بهتر پاش را بمالم.
داخل رون پاش را میمالیدم و نگاهش از رو شلوارم به کیرم بود.
-آقا وحید میشه ببینمش؟
-اول به سوالم جواب بده بعد.
-میخوای بدونی چند بار؟
-آره.
-بعضی وقتها هر روز تو مغازه وقت ظهر و بعضی وقتها هم خونه خواهرم.
-یعنی خواهرت میدونه؟!!!
-آره اما حرفی نمیتونه بزنه.
دلم براش سوخت. این دیگه هوس نبود که بهزاد انجام میداد. نهایت مادرجندگی بود که برادری را در حضور خواهرش بکنی.
از پدر و مادرش پرسیدم که سرش را انداخت پایین و گفت:
-پدرم سال ۹۵تو سوریه گم شد. هنوز کسی ازش خبر نداره. مادرم هم با پدربزرگم تو زیرزمینی تو حکیمیه اجاره کردن و حقوق پدرم را میگیره و صیغه حاج آقایی که دوست بهزاده شده که حرف پشتش نباشه آخه سی سال بیشتر ندارد.
رسیدیم هفت حوض و بسته را داد و برگشتیم. پرسیدم بسته چی بود. سرش پایین بود و گفت: تریاکه. ربع کیلویی تو قوطی رنگ جاسازی میکنه و میدم به مشتریاش.
موقع برگشتن ساعت از ۵ گذشته بود که گفتم:
-حالا دیگه متوجه همه چی شدم. میخوای با من باشی و از دست اون مردک خلاص بشین؟
-یعنی میخوای بکشیش؟!!!
-نه قربونت برم. از کشتن بدتر سرش میارم که دیگه خانوادتون هم اذیت نکنه.
-من تا ۸ مغازم و بعدش میتونم به بهانه رفتن خونه مادرم بیام شب پیشت بمونم.
-مادرت نمیگه کجا بودی؟
-نه نگران نباش من باهاش راحتم .
از قرار مادرش هم میدونست واسه دختر و پسرش چه اتفاقی میوفته . دستشو از روی شلوار گذاشت رو کیرم و گفت : سفت شده! دستمو بردم زیرش و بلند شد و دکمه شلوارشو باز کرد و داد پایین تا به کونش برسونم. میدونستم چه کون تمیز و خوش فرمی اون زیر انتظارمو میکشه. سر راه دم داروخونه نگه داشتم و کاندوم و ژل لوبریکانت و ویگرکس خریدم و رسوندمش نزدیک مغازه.
از ماشین که پیاده شد پرسیدم: خونه را یاد گرفتی؟ خندید و گفت: تا اندازهای. گفتم : پس همینجا ساعت ۷ منتظرتم.
وقتی داشت میرفت محو تماشای بدنش بودم و دستم را که بوکردم بوی کونش رو انگشتهایم مونده بود.
دوسال قبل در چنین هوایی در حال قدم زدن و رفتن سمت منزل بودم که بیرون آمدن پسری حدود 18 ساله و چهره و هیکلش مرا به بیست سال قبل و پایان دبیرستان برد.
آن سال با چهار سال مردودی در هر کلاس دیگه بزرگ مدرسه بودم و با ۲۱سال سن کافی بود پسر خوشگلی بهم دست دوستی بده و تا کون دوست نمیذاشتم ول کن ماجرا نبودم. سال آخر دبیرستان اوج پسربازی من بود و خوشبختانه هیچکدام هم بعد یکبار رابطه ول کن نبودن.
اون روز یکباره بعد بیست سال عجیب هوس اون پسر را کردم و دنبالش راه افتادم. بسته ای تو دستش بود و دوتا چهارراه بالاتر به مغازهای تحویل داد و موقع برگشتن چشممان تو چشم هم افتاد و هردو لبخند زدیم و از کنار هم رد شدیم.
تمام بود! باید تا تنور داغ بود نونم را میچسبوندم و برگشتم و پشت سرش راه افتادم. شلوار جین تنگی پاش بود که اون کون گلابی شکل و برجسته را هوس انگیز تر میکرد. چند بار برگشت و منو دید و باز لبخند و منم حیران اون چشمهاش.
وارد مغازه ابزار فروشی که شد رفت پشت دخل و مردی حدود ۳۵ ساله بسته دیگری بهش داد و باز زد بیرون. سالها بود که تجربه سر صحبت باز کردن با چنین شکاری را نداشتم اما انتخابی هم درست بود و هم بینظیر.
پنجاه متری که از مغازه دور شد یکباره برگشت و اومد سمت من. راستش اول جا خوردم اما لبخندش را دیدم کمی آروم شدم.
-شما کاری داری که منو تعقیب میکنی؟
-نه عزیزم، هوای بهاره و آدم دوست داره قدم بزنه و نعمتهای خدا را ببینه و شکر کنه!
-من باید برم سمت هفت حوض تا این بسته را تحویل بدم. وسیله داری منو برسونی؟
از فلکه سوم تهرانپارس تا مقصدش راه زیادی نبود اما ماشین خونه بود که دوتا کوچه بالاتر بود. بهش گفتم موافق باشی بریم ماشینو بردارم و با هم بریم.
نگاهی کرد که دلم واقعاً لرزید.
-باشه ولی الان خونت نمیام.
انگار بیست سال تو زمان برگشتم عقب و تازه یادم اومد باید چطور رفتار کنم. موافقت کردم و راه افتادیم. تو مسیر پرسیدم اسمت چیه؟
-اسمم ارشاده و بگم من تهران بدنیا اومدم و پدر و مادرم هراتی هستن.
-خوب. که چی؟ الان باید بگم ازت خوشم نمیاد؟
-نه. آخه شوهر خواهرم که صاحب اون مغازس با ما رفتار خوبی ندارد.
راستش خودم هم از این جماعت خوشم نمیومد اما هر چی بود هرات هم زمانی خاک ایران بوده و هنوز بسیاریشون خودشونو ایرانی میدونن.
-ارشاد جان مهم خودمون هستیم و میدونم داشتن رابطه بین من و تو که کمتر از نصف سن منو داری ممکنه برات سخت باشه اما قول میدم خیلی زود متوجه بشی که دوست خوبی برات میشم.
رسیده بودیم دم خونه و کلید انداختم و در را باز کردم. خونه را دید گفت:
-اینجاها خونه ویلایی کمه و چرا نساختی؟
-خودم تنها زندگی میکنم و نیاز ندارم. سهم برادر و خواهرمو خریدم و یک طبقه دفتر کارمه و یکیش هم زندگی میکنم.
ماشین را بیرون آوردم و حرکت کردیم. تو راه تعریف کرد که خواهرش ۱۴ سالشه و دو سال قبل به عقد بهزاد در اومده. تو این دوسال هم بهزاد باهاش رابطه داشته و تهدیدش کرده که اگه به کسی بگه خواهرشو طلاق میده.
عکس خواهرشو که از تو گوشی نشونم داد مثل سیبی بودن که نصف شده باشه. چشمان درشت مشکی و صورتی جذاب و لبهای سرخ و گونه های برجسته.
به خودم امیدوار شدم که بعد از سالها و نداشتن رابطه با پسر هنوز قدرت تشخیصم کار میکنه! دلم میخواست تو ماشین بغلش کنم و او لبهای قشنگش را بمیکم. خودش پیشقدم شد و دستش را گذاشت روی دستم و آروم فشار داد. کف دستش عرق کرده بود و انگشتهامون تو هم گره خورد.
دستمو روی پاش گذاشتم و خودش بهم نزدیکتر شد تا بهتر پاش را بمالم.
داخل رون پاش را میمالیدم و نگاهش از رو شلوارم به کیرم بود.
-آقا وحید میشه ببینمش؟
-اول به سوالم جواب بده بعد.
-میخوای بدونی چند بار؟
-آره.
-بعضی وقتها هر روز تو مغازه وقت ظهر و بعضی وقتها هم خونه خواهرم.
-یعنی خواهرت میدونه؟!!!
-آره اما حرفی نمیتونه بزنه.
دلم براش سوخت. این دیگه هوس نبود که بهزاد انجام میداد. نهایت مادرجندگی بود که برادری را در حضور خواهرش بکنی.
از پدر و مادرش پرسیدم که سرش را انداخت پایین و گفت:
-پدرم سال ۹۵تو سوریه گم شد. هنوز کسی ازش خبر نداره. مادرم هم با پدربزرگم تو زیرزمینی تو حکیمیه اجاره کردن و حقوق پدرم را میگیره و صیغه حاج آقایی که دوست بهزاده شده که حرف پشتش نباشه آخه سی سال بیشتر ندارد.
رسیدیم هفت حوض و بسته را داد و برگشتیم. پرسیدم بسته چی بود. سرش پایین بود و گفت: تریاکه. ربع کیلویی تو قوطی رنگ جاسازی میکنه و میدم به مشتریاش.
موقع برگشتن ساعت از ۵ گذشته بود که گفتم:
-حالا دیگه متوجه همه چی شدم. میخوای با من باشی و از دست اون مردک خلاص بشین؟
-یعنی میخوای بکشیش؟!!!
-نه قربونت برم. از کشتن بدتر سرش میارم که دیگه خانوادتون هم اذیت نکنه.
-من تا ۸ مغازم و بعدش میتونم به بهانه رفتن خونه مادرم بیام شب پیشت بمونم.
-مادرت نمیگه کجا بودی؟
-نه نگران نباش من باهاش راحتم .
از قرار مادرش هم میدونست واسه دختر و پسرش چه اتفاقی میوفته . دستشو از روی شلوار گذاشت رو کیرم و گفت : سفت شده! دستمو بردم زیرش و بلند شد و دکمه شلوارشو باز کرد و داد پایین تا به کونش برسونم. میدونستم چه کون تمیز و خوش فرمی اون زیر انتظارمو میکشه. سر راه دم داروخونه نگه داشتم و کاندوم و ژل لوبریکانت و ویگرکس خریدم و رسوندمش نزدیک مغازه.
از ماشین که پیاده شد پرسیدم: خونه را یاد گرفتی؟ خندید و گفت: تا اندازهای. گفتم : پس همینجا ساعت ۷ منتظرتم.
وقتی داشت میرفت محو تماشای بدنش بودم و دستم را که بوکردم بوی کونش رو انگشتهایم مونده بود.
ادامه دارد…
نوشته: وحید
5 پاسخ به “دلبران شرقی (۱)”
در ادامه داستانت در مورد کارت و هوسبازیت با اون پسر جوون نظر میدمفقط چون نمیدونی اگه چندسال مردود بشی میفرستنت کلاس شبانه و اجازه نمیدن توی همون مدرسه درس بخونیالبته خب اسم غیبت از سربازی هم که به گوشت نخورده
هعی… امان از این چرندیات که تمومی ندارن.نویسنده حتی سبک نوشتاری خودش رو هم نمیتونه پایدار نگه داره؛ با اینکه سر سری خوندم ولی چهار نوع سبک مختلف توش دیدم.تنها چیزی که از این داستان خوشم اومد یکی از اون چهار سبک بود که هی کمرنگ و کمرنگ تر شد.درضمن داستان هارو جدیدا انقدر کوتاه مینویسید انگار جایزه میدن!
کیر تو کونت اگر کردیش این نعمت ارشادی رو سیخمون شدش
اول که ممنون بابت اشاره به ایرانی بودن هاراتی ها اما لطفن تا درکی صحیح از ایالات متحد ال فرهنگ ایرانی نداری لطفن نگو فلان جا ایرانی هستن و… چرا که به فاصله گرفتن بیش از این خورده کالچر های ایرانی ناخواسته دامن میزنی، که اگر درکش رو داشتی محال بود با چنین دیدگاهی این بحث رو مطرح کنی.
الان فردین شدی یا میخوای خودش و خواهرش بکنی🤣🤣🤣