از خودم بگم محمد ۳۸ سالمه قدم ۱۸۴ وضع مالی و هیکل خوبی دارم ، زهرا ۱۶۰ پوست سفید و اندام لاغری داره
حالا جفتمون پسرهامون هم کلاس بودن و من همسرم فوت شده بود و تقریبا من همه کارای بچمو میکردم و بعد چندماه و صحبتای کوتاه یه روز صبح پاییزی که بچمو رسوندم بارون میومد یه کافه نزدیک مدرسشون بود گفتم یه قهوه بخورم نشستم تو ماشین گوشیمو چک میکردم که در وا شد یه عطر آشنا و صدای آشنا تری گفت سلام نگاه کردم اون چشمای وحشی و شیطونش هنوزم برق میزد کلی اراجیف بافت (راست میگن دختری که بیشتر از یه نفر تو زندگیش باشه درست نمیشه) فهمیدم میخواد بده،راستش فاز حجاب برداشته بود اما استایل بروزی داشت راه افتادم سمت خونمون گفتم نشسته بودیم که بهش گفتم خب ؟ میخواستی یجا تنها راحت تر حرف بزنی بزن دیگه من من میکرد خندیدم گفتم مادر شدی آدم نه یکم اخم کرد نزاشتم حرف بزنه دستمو گذاشتم زیر چونش خودش سرشو اورد نزدیکتر داشتم دکمه زیپمو با یه دست وا میکردم سرشو هل دادم سمت کیرم فهمید گفت اینجوری سخته بلند شد لباساشو در اورد منم در اوردم زانو زد جلوم یجور میخورد انگار یساله گشنهس اون بدنش هنوز بد زایمان ظریف بود بلندش کردم داگی نشوندمش رو مبل کیرمو تو کصش کردم برام تنگ و خیس بود همراه تلمبه زدن گاهی یه اسپنک میزدم بعد یکی دو دقیقه آه و نالش بلند شده بود تقریبا یوری شده بود توش میکردم برشگردوندم رو به خودم پاهاش وا کردم گاهی ممهش میمالیدم یه بوس ریز از چشماش شهوت میبارید ، پاهاش رو شونم بود شلاقی تلمبه میزدم نمیدونم چقدر گذشته بود که بهو حس کردم داره ارضا میشه در اوردم بعد یکم مالش ارضا شد کیرمو گذاشتم رو لبش با بی حالی ساک میزد آبم ریختم تو حلقش روش ولو شدم ، نیم ساعت چهل دقیقه قد یه روز انرزیمو گرفته بود میدونستم به یه راند راضی نیست موهاش کشیدم لبمو نزدیک گوشش کردم گفتم اینبار برات یه سوپرایز دارم همونجوری خیس رفتیم تو اتاق یه ماساژور داشتم کردم تو کصش یه کرم اوردم مالیدم رو سولاخش یه سی ثانیه برام ساک زد همونجا داگیش کردم کیرمو با تمام قدرت تو کونش کردم
برای من قضیه احساسی نبود شاید انتقام بود یه جور میکردم پاره شه ولی اون خوشش میومد نمیدونم چقدر گذشته بود ولی همزمان ارضا شدیم بعد دوش گرفتن بی حال کنارم افتاده بود با خنده گفت شب عروسیم همچین آرزویی داشتم اینجوری جر بخورم حیف شد همه چی ۔۔۔۔میتونیم هنوزم باهم بسازیم؟نه؟جوابشو ندادم ساعت نگاه کردم گفتم الان راه بیفتیم با این ترافیک دیر نکنیم خوبه۔۔۔۔راستش بعد اون بار دیگه نمیخواستم باهاش رابطه داشته باشم اون یه بارم حس انتقامم ارضا شد ولی مشخص بود هنوز ادم نشده و بعدا فهمیدم با یکی دیگه ازدواج کرده و حتی میدونم به اونم وفادار نیست ، از من گذشته ولی به پسرایی که میخوان ازدواج کنن میگم وفاداری مثل چسبه وقتی چندجا استفاده شه اثرش کمرنگتره پس گذشته جدی بگیرید تا زنتونو یکی دیگه نگاد
نوشته: محمد ام
5 پاسخ به “بالاخره لحظه انتقام فرا رسید”
بی ربط بود .تراوش ذهن مریضی که فقط فکر انتقامه ولی همون جور که گفتم فقط فکرشه و واقعیت نیست
پس و پیش و بی منطق،من خواننده متوجه هستم چطور میشه که همچین میشه،اینه: شما داری مینویسی ولی فکر میکنی ما که داریم میخونیمم با تو تو مغزت هستیم و فکراتو داریم میشنویم!و پیش خودت میگی بعد اینجوری شد و …و فکر میکنی مام میدونیم چجوری شد!..نتیجهاش میشه همچین شاهکار ادبیاتی که نه سر داره نه وسط و نه ته.ذهن جویای انتقامی که فقط براش این مهمه که ته داستان نوشته باشه که طرف دلش میخواست ولی من دیگه باهاش حال نمیکردم و اینا،آره دائی شما انتقام گرفتی و منم رو پیشونیم نوشته غضنفر!🤔
در نتیجه جنده نباشید و با ادم جنده هم ازدواج نکنید مگر اینکه خودتون بخواین
کص شعر وارداتی از ماداگاسکار
خب به کیرم