خواهران بسیجی هم دل دارند (۲)

دقایقی گذشته بود و من داشتم دیوانه وار ادامه می دادم. کیرم را به کسش می مالیدم. شهوت و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. داشتم به لحظات بعدی و کردنش فکر می کردم. می خواستم کیرم را به کسش فشار دهم که خودش را کنار کشید. غم صورتش را گرفت و سرخ شد. به سمت لباسش رفت و پوشید. من مبهوت نگاهش می کردم و او غرق در ناراحتیش نشست.
گفتم: چی شد؟
جواب نداد. خیلی به من بر خورد و شلوارم را بالا کشیدم و با صورتی آشفته، حسی نیمه کاره و عصبی، نگاه تندی به او کردم.
_به اتاق اصلی برگشتم و بلند گفتم: چه شد آخه؟ چرا اینطوری می کنی پس؟ من که نگفته بودم.
باز هم سکوت کرد. فضا سرد و غمگین بود و اضطراب و وحشت همه اتاق را گرفته بود. ماجرا زیاد طول نکشید اما در عین حال لذت زیادی برده بودم ولی هنوز از ترس در رعشه بودم. از اینکه لباسمان را پوشیده بودیم آرام تر شده بودم و حس امنیت به وجودم برگشته بود. سریع در اتاق را به راهرو باز کردم. ساعت تازه شش و بیست دقیقه بود اما برای من ده ساعت شده بود نه چون خوب نبود بلکه وحشت سکس در مکان عمومی بر همه چیز چیره شده بود. صدای گریه کردن زهرا را شنیدم و طاقت نیاوردم. به سمت اتاق پشتی رفتم و زیر چارچوب در چند ثانیه به او خیره شدم. احساس عذاب وجدان داشتم. از طرفی خودم را راضی می کردم که خودش شروع کرده بود. جلوتر رفتم و جلوی پایش نشستم و
_گفتم: زهرا چرا گریه می کنی؟! بگو چی شده؟ دارم نگران می شم. من کار بدی کردم؟ آخه خودت شروع کردی که!
_[گریه اش را فرو داد و با صدای لرزان] گفت: چیزی نیست باید تنها باشم. تو برو الانا حراست می آد اتاقارو چک می کنن
_مطمعنی؟ نمی خوای باهام حرف بزنی؟ باور کن نمی خواستم کاری کنم که ناراحت بشی
_علی تورو خدا برو بذار به حال خودم باشم [دوباره گریه اش از سر گرفت]
گویی دنیا روی سرم خراب شده بود. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که انقدر بی تابی می کرد. نخواستم اذیت اش کنم و وسایلم را جمع کردم و رفتم. هزاران فکر به سرم رسیده بود. شاید مریض بود، عذاب وجدان داشت، کاش کاری نمی کردم، اگر با کسی در این مورد صحبت کند!؟ اگر پشیمان شده است و… باز در نهان دلم با خود می گفتم خودش می خواست، من که شروع نکردم.
روز و شب در فکر اشک های بی گناه اش بودم. چند روزی گذشته بود و خبری از هم نداشتیم. من دو روز دانشگاه نرفته بودم و از او هم خبری نبود. روز سوم با ترس و لرز رفتم به سمت دانشگاه، سوار ماشین بودم و تمام ذهنم به ماجرای آن روز بود. دیوانه وار رانندگی می کردم حالت طبیعی نداشتم. نگرانی، اضطراب و هیجان مرا به سقف جنون کشانده بود. آشفته رسیدم دانشگاه، پیاده شدم، هم کلاسی ام را دیدم داشت به من نزدیک می شد. لبخندش با نزدیکتر شدن سرد تر می شد. من همه چیز را به خودم می گرفتم. در این فکر بودم که شاید زهرا دیوانگی کرده باشد و ماجرا پخش شده باشد یا شاید کسی مارا دیده باشد. سرم را پایین انداختم و کیفم را دستم گرفتم و سعی در فرار از هم کلاسی ام را داشتم. با سریع شدن قدم های او من هم تندتر می رفتم. قلبم تند می زد و خیس عرق شده بودم. صدای پاهایش را می شنیدم که تند تر می شد گویی می دوید.
بلند صدایم کرد: علی وایسا! آقای صادقی کارت دارم.
قلبم ایستاد، خشکم زد. سر جایم ایستادم. در چشمانم ترس موج می زد. دو روز تمام خیال بافی کرده بودم و گویی همه واقعیت داشت. به سختی برگشتم. چند متر با من فاصله داشت و نمی دوید ولی با شتاب پیش می آمد. در چهر اش حالت خاصی بود. نگران بود و مضطرب بود. پیش خود می گفتم که بهتر است آماده ی اخراج شدن باشم. حتمی اتفاقی افتاده است حتمی کسی من را دیده است. نکند شنود داشته اند، نکنه صدایی که شنیده بودم صدای کسی بود که ما را می پاییده؟! اشکان به من رسید و ایستاد. نفس نفس می زد. دست هایش را روی پایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد. در چشمان هم چند ثانیه ای خیره شدیم.
گفت: علی جان چرا در می ری؟
گفتم: چی شده؟!
_ یه چیزایی شنیدم
_ چی؟! [فقط کافی بود یک کلمه دیگر بگوید که غش کنم]
_ چرا حالا رنگت پریده؟ زرد کردی!
_ می شه حرفتو بگی؟ حالم خوب نیست
_ هیچی بابا الان شنیدم معادلات افتادی گفتم بهت خبر بدم
_ [با عصبانیت و صدایم را بالا بردم] اشکان به جان خودت آنچنان می زنمت صدای سگ بدی، مرتیکه می بینی حالم خوش نیست شوخیت گرفته؟ نمره ها رو یه ماه پیش دادن خودم می دونم ریدم… به نال بگو چی می گی [مکث کوتاهی کردم و آرام طوری که انگار شوخی می کردم ادامه دادم] جان تو حالم بده!
_ چت شده؟
_ هیچی سرم خیلی درد می کنه
_قرص بخور خوب می شی! [به تمسخر]
_ کس گیر آوردی مارو؟ من رفتم
_ نه جدی! علی جان ده تومن پول داری؟ فردا بهت پس می دم
_ برو بابا توام دلت خوشه، خودم دارم شبا گشنه می خوابم ده تومن پولم کجا بود مرد حسابی؟
از دور دیدم زهرا داشت می آمد، صحبتم را با اشکان تمام کردم و هم سو با زهرا شروع به راه رفتن کردم. آرام می رفتم که برسد. آرام تر شده بودم لبخندی به خودم و توهماتم می زدم. زهرا از کنارم طوری رد شد که انگار من را هرگز ندیده و اصلا نمی شناسد. سرعتم را بیشتر کردم پشت سرش راه افتادم.
بلند طوری که صدایم را سایرین هم بشنوند گفتم: خانم محمودی، ببخشید!
نتوانست بی تفاوت ادامه دهد. برگشت و من سریع گفتم: سلام خسته نباشید
گفت: [با سردی مایوس کننده ای] بفرمائید
نزدیک شدم و آرام گفتم: چت شده؟ چرا دیوانه شدی؟ بابا لااقل بگو چی شده؟
داشت می رفت و من دوباره گفتم: وایسا ببینم. زهرا مگه چی شده؟ جان هرکی دوست داری حرف بزن. بذار ببینمت یه جا بشینیم بگو چی شده؟ بابا من این دو روزی مردم از نگرانی
گفت: الان نمی تونم حرف بزنم وسط حیات، بهت اس ام اس می دم
گفتم: باشه من منتظرم، نری که بری ها!
به راهش ادامه داد و من که کمی خیالم راحت تر شده بود و به سمت کافه تریا رفتم. متوجه اس ام اس شدم . در عرض چند دقیقه بمب باران اس ام اس شده بودم. شروع کردم به خواندن و آنقدر مشتاق بودم که بدانم چه اتفاقی افتاده،متوجه زمان از دستم رفته بود. بعد از اس ام اس بازی طولانی متوجه شدم که در حین سکس با من ِ بدشانس خانم عذاب وجدان به وجودشان غلبه کرده و دیگر قصد کاری ندارند. با اصرار زیاد قرار گذاشتیم که پنج شنبه به دنبالش بروم که در این مورد صحبت کنیم.
من که طعم جدید لحظات سکس با یک چادری سکسی را داشتم به این سادگی ها دست بردار نبودم. تازه اول راه بود. دیگر مطمئن بودم که ماجرای آن بعد از ظهر کذائی به خوشی تمام شده بوده است یعنی کسی از ماجرا بویی نبرده و من هنوز می توانم از این داستان بهره ببرم.
تا ظهر پنج شنبه هزاران نقشه به سرم زده بود که چطوری باید پیش بروم. فکر می کردم حال که او ظاهرا پشیمان شده است و قصد ادامه رابطه را ندارد، چگونه دوباره تن بدهد و ماجرا را سکسی تر کنیم. من هنوز کار های زیادی داشتم که نکرده بودم. در واقع کاری نکرده بودم.

موعد فرا رسیده بود. با کلید ویلای دوستم (اتفاقه دیگه! پیش می آد) سوار ماشین شدم و در حال خروج از خوابگاه بودم. تماس گرفتم و با هم در جایی قرار گذاشتیم. من هم از صبح پنج شنبه شق کرده بودم و به خودم رسیده بودم که یک ماجرای مفصلی ترتیب دهم. خنده ام گرفته بود. داشتم فکر می کردم سکس عجب قدرتی دارد که این گونه برگ این رابطه را به نفع او چرخانده است. حال این من بودم که دنبال او می دویدم. فکر کنم برای بدست آوردن یک مرد این بهترین ترفند دنیا بود. چشمه ای از سکسش تمام مغز من را برای ده روز اشغال کرده بود.

شلوار نخی روشن پوشیده بودم که جولان گاه کیرم باشد! شق کرده بودم و قلبم تند تند می زد. منتظر لحظه سوار شدنش بودم. فکر سینه هایش که آن روز در دستانم بود، لب های نرمش که دیوانه وار لبان من را خیس می کرد، کسش که لحظاتی با کیرم لمس کرده بودم، همه و همه درون سرم می چرخید. تمام خون بدنم در یک نقطه جمع شده بود. نشانه های دیوانگی ام داشت دوباره مشخص می شد. دستانم خیس عرق شده بود.

رسیدم. خودشه!

از دور هم دیگر را دیدیم. نزدیک تر شد. گویی برای مراسم عذا دعوت شده است. پوشیده پوشیده بود. کمی کیرم را جابجا کردم اما کلا کیرم خوابید. سوار ماشین شد. سلام خشکی کردیم. اعصابم ریخت بهم، انگار پدرش را گاییده بودم. طلب کار هم بود. به سمت دریا رفتیم (دانشگاه من در یکی از شهر های شمالی کشور بود). سکوت سنگینی حاکم بود که من …
_سکوت را شکستم و گفتم: چرا ساکتی؟
_گفت: همینطوری
با اصرار من بحث ما شروع شد و او شروع کرد به توجیه خود و رفتار آن روز. من هم او را تصدیق می کردم و موضوع را بی اهمیت جلوه می دادم که شاید بتوانم راضی اش کنم برای حرکت بعدی. داخل شهرک بودیم. سوت و کور بود.
_گفتم: زهرا یعنی تو منو دوست نداشتی؟ پس چرا اون کارارو کردی؟ ببین من مشکلی ندارم با این قضیه باور کن منم با کسایی دوست بودم که احساسی بهم نداشتیم و فقط با هم سکس می کردیم. خودتم خوب می دونی که من اصلا به هیچ خرافاتی اعتقاد ندارم و می تونی باهام راحت صحبت کنی. فقط من یکم قاطی کردم بالاخره تو منو دوست داشتی یا اینکه فقط …
_گفت:خودمم نمی دونم! حماقت کردم. باور کن من همچین دختری نیستم
_من از اصلا تورو قضاوت نکردم، درک می کنم، پیش می آد
_راستش من نسبت به تو حساس شده بودم، سعی می کردم خودمو بهت نزدیک کنم. اوایل فقط ازت خوشم می اومد. نمی دونم چرا انقدر بی جنبه بودم! برخورد هایی که بعضی وقت ها با هم می کردیم از قدیم منو یجوری می کرد. هیچ وقت اینطوری به یه پسر برخورد نداشتم. چندبار اونجات بهم خورده بود
_چرا الکی می گی؟ محاله!
_یادت رفته توی آمفی تئانر؟
_اونجا که زنونه مردونه جدا بود بابا خواب دیدی!
_نخیر، داشتیم عکس می گرفتیم
_آها! به جان تو عمدی نبود اون روز! جا نداشتیم عقبتر بریم… اصلا وایسا ببینم تو چرا جلوتر نرفتی؟!
سرش را پایین انداخت و خنده ی موزیانه همیشگی اش بر لبانش آمد و آتش به وجود من انداخت.
_به داستان دامن زدم و گفتم: ای ای ای! زهرا جان خیلی بابا تو کارت درسته، من هی می گفتم این چرا اینقدر نزدیک می وایمیسته! هفت، هشت بار هم خودتو به من زدی… حالا خودمونیما منم شق کرده بودم نافرم تو هم سواستفاده می کردی ها؟!
_[سرخ شده بود] گفت: حالا بگذریم، کلا گفتم
چادرش را نگرفته بود و همان ماتتوی تنگ قبلی را پوشیده بود ولی از این که لباس زیرش تنش بود و نوک سینه اش را نمی دیدم کمی نا امید شدم. من حواسم پرت سینه و لای پایش بود . گویا چیزی گفته بود و من در جوابش تنها شق کرده بود.
_گفت: علی!
_گغتم: بله؟ چی گفتی حواسم نبود
_مرده شورتو ببرن دارم باحات حرف می زنم [به شوخی]
_خب چی کار کنم حواسم پرت شد دیگه! اصلا تقصیر خودته
دستم را آرام به سمت دستش بردم. اول دستش را کشید اما بالاخره گرفتم. کیرم خیلی تابلو بود خودم فکر نمی کردم انقدر مشخص باشد. دستش را روی پایم گذاشتم و در چشمانش خیره شدم. در چشمانم شهوت موج می زد. می خواستم لباسش را پاره کنم. دستش را نوازش می کردم. سرش را انداخت و
_گفت: نکن علی! حالم بد می شه!
کاش نمی گفت که حالش بد می شود. چراغ سبز خوبی بود. داخل ماشین کمی سخت بود و من دیگر حاضر به تجربه آن همه اضطراب و تنش را نداشتم.
_گفتم: خب باشه دیگه بریم. فقط سر راه باید یه سر بریم خونه دوستم یه چیزی براش ور دارم
یک نگاه عجیبی به من کرد که فهمیدم تا انتهای ماجرا را خوانده است. چیزی نگفت و راه افتادیم. در دلم غوغایی بود. تصوراتم امانم نمی دادند. زهرا را تصور می کردم که روبروی من ایستاده است و من لباسش را آرام از تنش در می آورم. پوست نرم و سفیدش را لمس می کنم. کیرم را به اندامش می مالم. بغلش می کنم و کونش را در دست می گیرم و فشار می دهم. گردنش را می بوسم. نفس هایم را به گوشش می رسانم و سینه هایش را لخت می کنم. کرستش را پرت می کنم و بکن تو لیس می زنم. آنقدر که فریادش گوش آسمان را کر کند. کیرم در حدی شق شده بود که در ماشین شدیدا خود نمایی می کرد. یک لحظه زهرا را زیر چشمی نگاه کردم. فهمیدم باز عهدش با خدایش سست شده و دارد زیر چشمی کیرم را دید می زند. نزدیک ویلا شدیم و من ماشین را درون پارکینگ پارک کردم.
_گفتم: بیا تو
_گفت: نه راحتم برو زود بیا
ای داد همه نقشه هایم داشت نقش بر آب می شد باید دلیلی می آوردم که
_گفتم: کارم طول می کشه و در ضمن به کمکتم احتیاج دارم
مشکوک نگاهی به من کرد و پیاده شد. من هم فکری به ذهنم رسید که ناگهان خنده پلیدی روی لبانم نقش زد. وارد خانه شدیم و
_گفت: چی کاری باید بکنی؟
_گفتم: یه چیزی توی طبقه بالای کمد اتاق هست باید ور دارم
_کمک واسه چی می خوای پس؟
_صندلی رو نگه داری دیگه
_لوسس!
اتاق اول را دیدم که اصلا کمد نداشت ولی خوشبختانه اتاق بعدی کمد داشت. صندلی را از سالن نهار خوری برداشتم و رفتیم به سمت اتاق. من رفتم بالای کمد و از شانس بد من چیزی جز چند تابلوی عکس خاک خورده نبود. دو تا را برداشتم و دادم به دست زهرا. کیرم هنوز شق بود و زهرا بیشتر اوقات جایی را نگاه می کرد که کیرم در نظرش باشد. من هم خوب حواسم بود. تابلو ها را به دستش دادم و گفتم که بر روی تخت قرار دهد. من تا دیدم او برگشت (به صورت بسیار مضحک و غیر طبیعی ای) خودم را به زمین انداختم و شروع کردم به خودم پیچیدن. خودم را جمع کرده بودم. مشکلم این بود که نمی دانستم بگویم کجایم درد می کند. این همه نقش بازی کرده بودم اما از این به بعدش به ذهنم نمی رسید. زهرا تا دید که من زمین افتاده ام چادرش را ول کرد و سریع به سمت من آمد. دستم را دراز کردم و
_گفتم: کجا رفتی؟
_گفت: خودت گفتی که! حالا کجات درد می آد؟ چی شدی؟
_کمرم خرد شد واییییی
چشمم به لب و سینه اش بود که کمتر از نیم متر با من فاصله داشت. نگاهش به کیرم افتاد و دید که هنوز شق بود. خودم هم شق درد گرفته بودم در این یک ساعت. گویی فهمید که فیلم بازی می کنم داشت بلند می شد و من داشتم موقعیت را از دست می دادم.
دستش را گرفتم. به سمت خودم کشیدم اش. با چشمانی عصبای در چشم های من نگاه کرد و من هم در جواب یک دنیا شهوت را به نگاهش برگرداندم. روی زمین افتاد. من هنوز خوابیده بودم. هر دو ساکت بودیم. دستش را از دستم قاپید و به سمت در خروجی فرار کرد. من هم فرصت را از دست ندادم و مثل گرگ گشنه دنبالش کردم. جلوی در اصلی دستش را گرفتم و کشیدم عقب. مچ هر دو دستش را گرفتم و بروی سینه اش چسباندم. انگار ترسیده بود و من هم وحشیانه در فکر لحظات بعدی بودم. چشمانش التماس می کرد اما ساکت بود. سرم را جلو بردم که ببوسمش اما امتناع کرد. عصبانی شدم و به سمت دیوار بردمش. دلم سوخت به نظر محکم به دیوار کوبیده شده بود. کیرم را به کسش چسبانده بودم و فشار وحشیانه ای می دادم. دستانش هنوز در دست من بود. صورتش ناراضی نبود اما راضی هم به نظر نمی رسید لبم را به او نزدیک کردم تا ببوسمش اما لبانم را تا نزدیکی لبانش بردم و
_گفتم: زهرا من نظرم عوض شده! نمی تونم بعد از اون تجربه قبلی دست از سرت ور دارم، قول می دم هرکاری تو بگی انجام بدم فقط منو ببوس!
جوابی نداد و در چشمانم نگاه عمیقی کرد. در چشمانش خیره شدم و لبانش را بوسیدم. دستانش را آرام آرام رها کردم و دست روی سینه هایش گذاشتم که بسیار منتظرشان بودم. لبانش را خیس می کردم سعی می کردم تا آنجا که می شود حشری کنم اش. هنوز ممانعت هایی می کرد. به سراغ اولین نقطه ضعفش یعنی گردن و گوش اش رفتم. مزه می کردم و نفس گرمم را هدیه می دادم. تاثیر زیادی داشت چرا که دستانش به دور من حلقه شد. من کیرم را به او می مالیدم. برگرداندمش و از پشت به کونش مالیدم. کون نرم و بزرگی داشت. با دستانم سینه اش را فشار می دادم و در دست گرفته بودم. دستش را آرام به پشت خود آورد و کیر من را در دستم گرفت. کمی کیرم را مالید و سعی کرد دستش را داخل شلوارم کند. برگشت دکمه شلوارم را باز کرد و زیپ شلوارم را پایین کشید. قبل از اینکه کیرم را در بیاورد دست به زیر شرتم برد تا لمسش کند. برخورد دست او با کیر من دیوانگی من را به انتها رساند. چشمانم قرمز شده بود. وحشی شده بودم و هیچ چیزی در مغزم نبود. چند وقت انتظار این لحظه مرا مانند کس ندیده های زلیل جلوه می داد اما به یک دیوانه ی واقعی تبدیل شده بودم که فقط به دنبال سکس بود. گردنش را می بوسیدم و گاز می گرفتم. دکمه های مانتو اش را با آنچنان حرصی باز کردم که آخرین دکمه کنده شد. تاپ تنگی بر تن داشت که سینه هایش از بالا بیرون زده بود. سوتینش کوچک بود و تاپش یقه اش باز. سینه های سایز 85 ای اش فقط تا نوک سینه پوشیده شده بودند. نمی خواستم زود سینه هایش را لخت کنم. به سراغ شلوارش رفتم و دکمه اش را باز کردم. دستی بر کسش کشیدم و شلوارش را از پایش در آوردم. پاهایش را باز کردم و دستم را روی کسش گذاشتم شروع به مالیدن کردم و از روی تاپ، سینه هایش را گاز آرامی گرفتم.
او دیگر دست به لباس های من نزده بود و مات و مبهوت، فقط لذت می برد.
_[با حرص] گفتم: دیوونه شدم
_ [خنده رضایتی کرد] زمزمه کرد: دوست دارم
شلوار و پیراهنم را در یک چشم به هم زدن کندم. فقط با شرت بودم. خوابندمش روی زمین. سوتینش را باز کردم اما هنوز تاپش تنش بود. سینه هایش شل بود و تکان می خورد و من را دیوانه می کرد. کیرم از روی شرت روی کسش گذاشته بودم و فشار می دادم. بالا پایین می کردم. شک نداشتم که پرده دارد و خبری از کس کردن نیست. چشمانش را بسته بود و به بالا نگاه می کرد. دست کردم داخل شرتش و متوجه شدم خیس خیس شده است. کسش را مالیدم. دو انگشت وسطم را لای کسش گذاشتم و از بالا به پایین می کشیدم و در روی سوراخ اصلی فشار ملایمی به داخل می دادم. سرعتش را زیاد کردم. در عین حال با دست دیگرم تاپش را بالا دادم شروع به خوردن سینه های سفید و سفتش کردم. اندازه اش حرف نداشت. نوک سینه اش را لیس می زدم و زبانم را دایره وار حول آن می چرخاندم. می مکیدم و گاز های کوچکی می گرفتم.
زهرا کیر من را در دستش گرفته بود و تکان می داد ولی من هنوز منتظر بیشتر از اینها بودم. داشت خمار می شد. دستم را از کسش کشیدم و خودم را بالا آوردم. کیرم را جلوی صورتش بردم. شرتم را پایین دادم و به صورتش کشیدم. آهسته گفتم: بخورش. دهانش را باز کرد و کیرم را در دهانش فرو کردم. به دلیل وضعیت خوابیده اش نمی توانست ساک بزند. خودم را کمی بالا پایین کردم. تا انتها فشار می دادم. دهنش جای زیادی نداشت که تا آخر کیرم را بخورد. چند دقیقه گذشت و خسته شدم. بلند شدیم و به اتاق رفتیم.
وای! زهرا را لخت می دیدم. با سینه هایی که دیوانه وار حشریم می کرد. هنوز شرتش پایش بود. من لخت عور بودم. روی تخت رفتیم و من زیر خوابیدم. روی من خم شد. سینه هایش را در دستم گرفتم و کمی فشار دادم. پایین رفت به سمت کیرم و دستم از پوست سفید و نرمش جدا شد. سرش را گرفتم و روی کیرم فشار دادم. گرمای دهانش دیوانه ام می کرد. با تمام تجربه هایی که داشتم او بهترین بود. با لذت تمام کیرم را می مکید و سرش را بالا پایین می کرد. گاهی کیرم را با زبانش لیس می زد و بیضه هایم را می مکید. گویی سالهاست که تجربه دارد. کیرم را تاجایی که می توانست می خورد. من با صدایی فضا را حشری تر می کردم. ساک زدن را ادامه داد و با لذت تمام برایم می خورد. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد. انتظار طولانی به سرآمده بود. بلندش کردم و شرتش را از پایش در آوردم. خدای من کسش از همه جایش بهتر بود. به خودش خوب رسیده بود انگار می دانست که اتفاقی قرار است بافتد. سفیدی پوستش و رنگ صورتی کسش منظره ای درست کرده بود که کیرم در پوست خودش نمی گنجید. جایمان را عوض کردیم و من روی او آمدم باز از سینه هایش شروع کردم. پایین رفتم تا به کسش برسم. کسش آنقدر تمیز بود که دلم نیامد بی بهره بگذارمش. اطراف کسش را لیس زدم ولی خودش را نه. با این کارم جیغش بلند شده بود. آه و ناله اش بلند و بلند تر می شد. به کسش رسیدم و جبران ساک زدنش را کردم. آنقدر خوردم که داشت فریاد می زد. ناگهان ارضا شد. پا شدم و بوسیدمش _گفتم خوبی؟
نای حرف زدن نداشت، لبخند ملیحی زد و _گفتم: می خوام بکنمت
_گفت (با افسوس) من دخترم!
با این که مطمئن بودم دختر هست اما از زبان خودش شنیدن مانند آب سردی بود که بر سرم ریخت. من هنوز ارضا نشده بودم و می خواستم ادامه بدهم. او هم هنوز مشتاق بود، از چشمانش می فهمیدم. که
_گفتم: از پشت چی؟

ادامه دارد…

علی صادقی (مستعار)

بازدید 15,005

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

29 پاسخ به “خواهران بسیجی هم دل دارند (۲)”

  1. ye juri gofti engar basiji ha anjelan. az farda baiad bokonimeshun 1 bud in.2. aslan miduni size sine 85 chand hast? aslan jur dar nemiad tosifate dastane 1 ba 2 e to 85 sine seft dare akhe azize man ba hormonam nemishe seftesh kard.3. harchi basiji e zan ma didim masghala az mardashun bishtar risho sibil dashtan in nemunash fek konam az noe rashtishe.akharin masale ham ine ke nemikham mesle bazi az dustan khodamo sabok konam fohsh bedam ama …shoma basijihaie bi… inja ham maro vel nemikonin. baba inja shahvanie in aghaie ame… age befahme kuneto are. man nemidunam chera inja ham baiad esme basijo basiji shenide b eshe k…ram dahane hamatun . basiji haia kon moft khori ro raha kon. liaghatetun hamun pashmaluhaie basijie ke baiad az oghdehatun kam konio ye chaghe tokhmio injuri sharh bedi. sineie 85 heh tu khabamam nemitunam ba ye boshke bekhabam omid varam nabud beshin hamatun lashi ha. kiram tu un rahbaretun bere

  2. ye juri gofti engar basiji ha anjelan. az farda baiad bokonimeshun 1 bud in.2. aslan miduni size sine 85 cheghad hast? aslan jur dar nemiad tosifate dastane 1 ba 2 e to 85 sine seft dare akhe azize man ba hormonam nemishe seftesh kard.3. harchi basiji e zan ma didim masghala az mardashun bishtar risho sibil dashtan in nemunash fek konam az noe rashtishe.akharin masale ham ine ke nemikham mesle bazi az dustan khodamo sabok konam fohsh bedam ama …shoma basijihaie bi… inja ham maro vel nemikonin. baba inja shahvanie in aghaie ame… age befahme kuneto are. man nemidunam chera inja ham baiad esme basijo basiji shenide b eshe k…ram dahane hamatun . basiji haia kon moft khori ro raha kon. liaghatetun hamun pashmaluhaie basijie ke baiad az oghdehatun kam konio ye chaghe tokhmio injuri sharh bedi. sineie 85 heh tu khabamam nemitunam ba ye boshke bekhabam omid varam nabud beshin hamatun lashi ha. kiram tu un rahbaretun bere

  3. ye juri gofti engar basiji ha anjelan. az farda baiad bokonimeshun 1 bud in.2. aslan miduni size sine 85 cheghad hast? aslan jur dar nemiad tosifate dastane 1 ba 2 e to 85 sine seft dare akhe azize man ba hormonam nemishe seftesh kard.3. harchi basiji e zan ma didim masghala az mardashun bishtar risho sibil dashtan in nemunash fek konam az noe rashtishe.

  4. سینه هایش شل بود و تکان می خورد/تاپش را بالا دادم شروع به خوردن سینههای سفید و سفتش کردمدمتش گرم آخه تا حالا ندیده بودم که سینه دختری هم شل باشه هم سفت.

  5. دمه همه بروبکس گرم با نظرای خوبشون مخصوصا اون خنده دار کس شعرا. آقا سؤتفا هم شد انگار، من کی گفتم بسیجیم؟ من گفتم رفتم بینشون کونشون بذارم که گذاشتم دیگه چی کس شعر تفت می دی داداش من؟ کس ننه رهبرو بسیجی و آخوند و بقیه دار و دسته شون. خیالت راحت.خواستم یه نمه سبکش جدبد باشه واسه همین این داستان رو فقط یه داستان اروتیکه طراحی کردم زیاد به فکر حشر و جلق و این حرفا نبودم. البته از نظرات سازنده استفاده می کنم یکم ادبیاتم رو آسون تر می کنم شاید این قسمت باحال تر شد. دوستان لطفا کس شعر نگید نظر بدید.بعدشم این ماجرا پیش اومده دیگه حالا تو خودتو بگا … ما کردیم حال داد، داری بکن حالشو ببر، بخیل نیستیم داداش. در ضمن بقیه شو بخون مرد حسابی ما که هنوز کاری نکردیم تو دانشگاه جو گرفتت! یکم فقط آب و تابشو زیاد می کنم.آقا جون چی چی تبلغ منفی می کنی؟ چی رو رها کن تازه پیداش کردیم. یه آقا سعیدی هم این وسطا بگا رفت نمی دونم داستانش چی بود. به منم هیچ ربطی نداشت اصلا.بی جنبه بازی در نیار بچه جون! اولا که دعوا نداریم ثانیا، ناراحتی بزن به چاک. ثالثا، فحشم نده آدم باش البته خواستی هم بدی بده به کیرم، ما می کنیم. رابعا، خودتی.هرکی می خواد جلق بزنه هم بی خود از اول شروع نکنه! یه راست برو آخر داستان.بر نخوره آقا جواب خون و ما با خون می دیم دیگه! دم همه تون گرم. علی صادقی (مستعار)

  6. علی صادقی: در جواب دوستانبابا داستانه دیگه کس شعر چرا می گی؟ مادر هر چی بسیجی هم گاییدم**مرد حسابی آخه تو تو عمرت سکس کردی کس می گی؟ فکر کردی سینه خربزه است؟ وقتی سفته مثل سنگه؟ نه داداش کوهم که باشه تکون می خوره… در ضمن مغزتو بکار بنداز وقتی می گم سفته یعنی بافتش سفته و وقتی می گفتم شله یعنی سوتین نداره آویزونه … بابا بخدا با یه مشت گاو طرفیم اینجا!!!آقا سؤتفا هم شد انگار، من کی گفتم بسیجیم؟ من گفتم رفتم بینشون کونشون بذارم که گذاشتم دیگه چی کس شعر تفت می دی داداش من؟ کس ننه رهبرو بسیجی و آخوند و بقیه دار و دسته شون. خیالت راحت.خواستم یه نمه سبکش جدبد باشه واسه همین این داستان رو فقط یه داستان اروتیک طراحی کردم زیاد به فکر حشر و جلق و این حرفا نبودم. البته از نظرات سازنده استفاده می کنم یکم ادبیاتم رو آسون تر می کنم شاید این قسمت باحال تر شد. دوستان لطفا کس شعر نگید نظر بدید.بی جنبه بازی در نیار بچه جون! اولا که دعوا نداریم ثانیا، ناراحتی بزن به چاک. ثالثا، فحشم نده آدم باش البته خواستی هم بدی بده به کیرم، ما می کنیم. رابعا، خودتی.هرکی می خواد جلق بزنه هم بی خود از اول شروع نکنه! یه راست برو آخر داستان.

  7. به عشق بچه های با مرام اینم قسمت دوم! بقیه اش رو هم می نویسم فقط یه چند روزی کار داره.

  8. شما ها فقط چرت و پرت می نویسید. من اومدم با این اسم ثبت نام کردم که شما بی ناموسا رو اوسگول کنم که با نوشتن چرندیات موجب انحراف جوانان پاک و با حیا می شید و باعث می شید تا دیگران به فکر خیانت به دیگران و محارم خود شوند.خدا به راه راست هدایت کنه هم شما را و هم من را

  9. کس خلا خدایی کم نیستن! بگید بابا بگید کمبوداتونو جبران کنید ما هم می خندیم یکم

  10. Salam baba dastane dg bekhunid aghe vagheie che behtar agaram doroghe faday sareton bezarid benvise ghodrat nevisandegish bala bere. Teflaku chikar darin mizanin to zoghesh

  11. Valy kh0demunim dawsh ali.yekam dastanet takhayolie.valy mishe g0ft be vagheeiat ham nazdike:-)man chand mahe pish ba 2khtar amum 3x dashtam.khodaeish daram rast migam.muntazere dastanam bashid.Zudtar dastaneto tamum k0n bebinim ba k0ne zahra khanum che kardi.Dastanet bad nab0d.moafagh bashi.montaghedin ham jolo zabuneshun ro begiran fosh nadan.ali j0n man bahatam.boro edame baghisho.

  12. کلا من دیشب اولین باراکانت ساختم چون نتونستم جلوی خودمو بگیرم به این اکبر کیری فحش ندم اما حالا تو یکیم دیگه داری میری روش مجبور میکنی آدمو“غم صورتش را گرفت و سرخ شد”———–»آخه خار کسه اون بابای کسکش خایه مال صفتت که این همه به تو ادب یاد داده بهت یاد نداده گنده تر از دهنت نگوزی …!!ببین پسرم تو مشکل روحی روانی داری اینقده توهم میزنی “لبخندی به خودم و توهماتم می زدم” , “در چشمانم ترس موج می زد. دو روز تمام خیال بافی کرده بودم” به قول شاعر تو جقتو بزن ترسو**–»“کس خلا خدایی کم نیستن! بگید بابا بگید کمبوداتونو جبران کنید ما هم می خندیم یکم”آره واقعا زیادن اولیشم اون مادر شاسکولته که توی جقوی ترسو توهمی رو نمیبره به یه روانپزشک نشونت بده کسکش کیری توهمی , تو گه خوردی اسم یوزر علی صادقی ساختی که معروف بشی تو برو کیر همون بسیجو بلیس به یه جایی برسیاول بشین اون کتاب رمانتو تا ته بخون بعدشم گمشو همون جقتو بزن کیری بی بتهبه کسسس ننت خندیده باشی که بخوای سبک جدید ابداع کنیبازم میگم امثال تو داستان زیاد باسه نوشتن دارن چون از کیر هر دو طرف آویزونی خایه مال صفتبشین داستان اون همه کون دادناتو به رییس بسج و هادی ساعی و …تا… حافظ و سعدی شیزازی با روش ادبیات کسسس مادرت بنویس شاید 4 تا گی جقی صفت ازت خوششون اومد… !!! :$ :-$ :shh:

  13. قسمت اول…بودم، خسته بودم. خواستم در را باز کنم که صدایی آمد! برگشتم دیدم…_مسئول دفتر بسیج بود گفت: آقای صادقی امروز جلسه دارید؟_گفتم: والا رسمی نیست اما تقریبا بله، مگه کسی جلسه داره؟_نه آخه من دارم می رم، کلید رو بهت می دم فقط فردا صبح قبل از 8 بهم برسونید_چشم حتما ممنون، می آرم در رو باز می کنم می ذارم توی کشوی دوم. درسته؟_آره آره ممنون. خداحافظ_تو دلم گفتم کون لقتبه سمت مبل رفتم که…

  14. ما خواهر بسیجیشونو گاییدیم شما هم به این خایه مالا تا دوست دارین فحش بدین.کس ننه رهبر و توی مادر جنده خایه مال بسیجی

  15. dadash nemidonam rast migi ya kos sher migi vali az inke ye hamchin saiti hast ke mish etosh enghadr rahat az gonahane kabire harf zad halam beham mikhorekheili bade ke ma darim afkaremono ro kari ke zatan bade mizarim va azash ba eftekhar sohbat mikonimu ke enghadr vaght sarf kardi vase ye kos age vaghteto mizashti vase darset alan PHD migereftienghadr ham be paye in basij napichidkoseto kardi tamom shod che rabti be basij dare mage ona ehsas nadaranhala basiji kardan kojash eftekhar dare akheu vaghean maghze sardi daribe jaye inke inaro begi baeshinid be khatere in gonahane kabire ke mikonid tobe konid ghebahat dareage yeki ham biufte donbale abjit va oni bokone bebein khoshet miad ke injori migi

  16. خلاصه بگم ریدهبوددی با این داستانتشب خوابش دیده بودی یا دوستت برات تعریف کرده بود؟

  17. شما خودتو ناراحت نکن !!!خیلی هم خوب بود.بهتر از داستانهای این جقی مقی ها بود که بهضی هاشون میگن((خایمم کردم تو کون یارو…))خودتو عشقه بقیشوهم بنویس =D> =D> =D> =D>

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید