قسمت اول
باهاش ازدواج کردم. نه چون دوسش داشتم؛ بلکه چون اون دختر سادهای بود.
روستای پدرهامون یکی بود. فرقمون اینه که من از دبیرستان رفتم تهران. ولی اون، تا قبل ازدواجش با من، تو روستا با خانوادش زندگی میکرد. یک خانوادهی شدیدا سنتی و مذهبی. و اونها فکر میکردن منم مثل پدرمم بنابراین دخترشون رو دادن به من.
داستان از اونجایی شروع شد که بعد از مدتها تصمیم داشتم برم روستا پیش پدرم. مریض بود حال خوشی نداشت. مسعود رفیقم بهم زنگ زد:
_کی میری؟
_فردا.
_بعد این همه مدت میخوای بری زیاد میمونی لابد.
_احتمالا. حالا برم ببینم چی پیش میاد.
_امشب بیا پیشم ببینمت. تیپ بزن مهمونم داریم.
_کیا هستن؟
…الو؟ باز مثل گاو قطع کرد.
فقط یه شورت پام بود. همون رو هم درآوردم و رفتم زیر دوش.
_“عقربهههه زلف کجتتت با قمررر قرینههههه
تا قمرررر در عقربهههه کار ما همینهههه”
همینطور که میخوندم شامپو رفت تو دهنم. خیلی تلخ بود. دستامو کفی کردم. یه نگاه به کیرم انداختم. تا برم و برگردم آخر شب میشه. فردا هم که باید زودتر حرکت کنم. با یه محاسبهی سر انگشتی فهمیدم وقت خالی کردن کمره. نشستم کف حموم. دوش رو آوردم پایین، گرفتمش سمت خایههام. جریان آب گرم خایه رو میلیسید، و دست کفیم رو کیرم سر میخورد. چشامو بستم. تصوری که داشتم انگار یه دختر بور و یکی مشکی دارن دم و دستگاه رو میخورن، با وَلَع.
مو بوره با رژ سرخابی بر بیضههای گرامی من بوسه میزد و با نوک زبون آروم ماساژش میداد. مو مشکیه یه جوری داشت کیرم رو میخورد که انگار آب کمر من دوای دردشه و اگه تا سی ثانیه دیگه آبمو از قمقمم نخوره جونش رو از دست میده. همزمان با دستش سر داف مو بور رو فشار داد رو خایههام…اوووف…بعد سرش رو هول داد پایین تر تا سوراخ کونمم بخوره.
تو یک حرکت کیرم رو تا ته حلقش برد و همونجا نگهداشت تا آب کیرم از حلقومش پایین بره… چشمامو که باز کردم هیشکی نبود. دختر مو بور کجا بود…دوش آب گرم بود که اونم تا دو روز دیگه قبض آب رو ندم قطع میشه. نقش دختر مو مشکی رو هم دستم داشت اجرا میکرد. تنها بودم…تنهایی یعنی هیچ لبی نباشه کیرتو ساک بزنه 🙁
تنمو آب زدم و رفتم حاضر شم. یک استایل شیک مشکی. با ادکلن سرد. این شگرده داداش حواستو جمع کن: حتی اگه پول نداری، خودت رو پولدار نشون بده.
بالاخره رسیدم خونه مسعود.
_هپی برسسسس دی تو یووو، هپی برررس دی تو یووو
خندیدم. مسعود با کلاه تولد و بادکنک درو برام باز کرده بود.
_مسعود: تولدت مبارک داش احسان. بیا تو…میدونم یک هفته دیگهست تولدت ولی دیدم داری میری شاید فعلا نبینمت گفتم پس جشنو بگیریم.
_دمت گرم واقعا انتظارشو نداشتم… جدی سوپرایز شدم.
_مسعود: سوپرایز اصلیت هنوز مونده… چشماتو ببند.
_بابا بیخیال این لوس بازیا چیه.
_مسعود: میشه گند نزنی توش؟
چشمامو بستم. دستمو گرفت و منو همراه خودش کشوند. ایستادیم.
_مسعود: حالا چشماتو باز کن.
چشمامو که باز کردم دو تا کون قمبل شده رو تخت دیدم. این بهترین کادوی تولد عمرم بود!
کصشون بین پاهاشون برق میزد از بس خیس بود. جندهها انگار پیرزنی بودن که حاجآقا سالهاست برا گاییدنشون کیرش راست نشده…آخه کونی تو که همهش زیرخوابی داری میدی… این حجم از اشتیاق رو نمیفهمم… خواهر بودن؛ الهه و المیرا.
سر لوبریکانت رو مسعود گذاشت رو سوراخ کون الهه. آروم آروم حجم زیادی رو تو کونش خالی کرد. الهه لاغر و اسکینی بود. المیرا یکم پرتر بود.
المیرا کون الهه رو باز کرد.
مسعود گفت: بفرمایید. همه چیز برای ورود شما آمادهست!
کیرمو دادم دهن المیرا. لبای تزریق کرده داشت که اردکی شده بودن. یا همون شبیه کون میمون. وقتی کیرمو میخورد انگار داشتم کون میمون میذاشتم. انگار خواست برای خوردن کیر و خایهی مردها نرمترین لبها رو داشته باشه حتی اگه چهرهش بیریخت بشه. خیلی تو ساک زدن حرفهای نبود. ولی قیافه و نگاه کردنش انقدر هرز بود که به قدر کافی تحریکم میکرد. انگار با چشماش میگفت: “من برات هر کاری میکنم. کثیفترین فانتزیهات رو میتونی رو من اجرا کنی. میتونی منو بگایی، کتکم بزنی، تو صورتم تف کنی یا روم بشاشی. حتی میتونی انقدر کیرت رو تو گلوم فشار بدی که نتونم نفس بکشم. حتی نفس کشیدنمم دست توئه. قلادهم دست توئه.”
یکم که کیرم آماده شد گذاشتمش رو سوراخ الهه. گائیدن کون الهه بر خلاف انتظارم واقعا چسبید. اسکینی دوست نداشتم ولی الهه یه چیز دیگه بود. همه چیزش تقریبا طبیعی و دستکاری نشده بود. کونش کوچولو و سوراخش قرمز بود. المیرا کمکم میکرد کون خواهر کوچولوش رو بهتر بکنم. کاش یه برادر کونی هم داشتن که از زیر، کس خواهر و همزمان خایههای کوبندهی بکنِ خواهرشو لیس میزد.
مسعود که تا الان داشت خودشو میمالید دیگه طاقت نیاورد و کیرشو گذاشت تو دهن الهه. آروم آروم کیرشو حرکت میداد. من کیرمو هل میدادم تو مقعد الهه، مسعود کیرو از دهن الهه در میاورد، من کیرمو از کون الهه در میاوردم، مسعود کیرشو لیز میداد تو دهن الهه.
خلاصه با کمک المیرا، کون و دهن الهه گاییده شد.
دیگه المیرا طاقت نیاورد. خواهره رو زد کنار که بهم کس بده. پاهامو داد هوا.جفت سوراخاش معلوم بود. یکمی قهوهای بودن. سوراخ کونش باد کرده بود. برخلاف کونش، کص تپلی نداشت. ولی خیلی لیز بود لامصب… و داغ. کیرو هل دادم تو. کصش گشاد بود. ولی انگار پر از آب کس بود… آب کس داغ. با سرعت تو کصش تلمبه میزدم. در حد اغراق شدهای ناله میکرد. یه جوری زیر کیر ضجه میزد انگار خیلی تنگه و اولین بارشه کس میده و منم یه آفریقایی کیر کلفتم که دارم جرش میدم. مسعود هم همزمان کص الهه گذاشته بود و جوری میکوبید بهش که انگار میخواست استخونهای بدن لاغر الهه رو بشکنه. همون موقع مسعود اومد رو دهن المیر نشست و خایههاش رو گذاشت رو لب المیرا. المیرا زبون پهن و خیسشو آورد بیرون و با زبونش خایههای مسعود رو تکون میداد. مسعود موهای الهه رو کشید آورد سمت کیرش و مالیدش به صورت الهه. الهه لبش رو گذاشت رو سر کیر مسعود و در حالی که چشمای سیاهشو از مسعود میدزدید آروم و با خجالت میمکید.
صدای نالههای المیرا در حالی که دهنش پر از خایهست، ملچ و مولوچ کیرخوری الهه، و تقهزدنهای کس کردن من و نفسهای مسعود…
مسعود حس کرد آبش داره میاد از الهه کشید بیرون، با سرعت کیرشو تکون داد، المیرا هم تند تر خایههای خیس و آب دهنی مسعود و لیس زد. بالاخره آبش اومد و پاشید روی شکم و بالایهای کس المیرایی که من داشتم میکردمش…مسعود بلند شده بود. من نشستم رو سینههای المیرا (وزن بدنمو رو پاهام نگه داشته بودم)… و خایههام رو میمالیدم به سینههاش.
کیرم رو سمت صورتش گرفته بودم. اونم با دست داشت کصشو میمالید. صورتش جمع شده بود. ابروهاش پایین اومده بود و زیر لب با ناله چیزهایی زمزمه میکرد که نمیفهمیدم، چون تو این دنیا نبودم.
آبمو پاشیدم رو صورتش. یکم رفته بود تو چشماش. مسعود موهای الهه رو کشید آوردش. یه سیلی به الهه زد، یه تفم انداخت تو صورت المیرا، بعد صورت الهه رو مالید به صورت المیرا. حالا رو صورت هر دوشون کمی منی بود. صورت هم رو لیس زدن و با زبون اب کیر رو از پوست هم پاک میکردن. المیرا زبون الهه رو که روش آب کیر بود بین لباش گرفت و مکید. سینههای الهه رو فشار میداد و زبونشو ساک میزد.
من همونطور لخت خوابم برد. نزدیکای صبح با صدای تخت و نالههای الهه بیدار شدم دیدم از پشت خوابیده و مسعود داره از کون میکنتش. بابا بس کن دیگه…
رومو اونور کردم دیدم المیرا داره نگاه میکنه و پیشم خوابیده. بهش نزدیک شدم و لبای جندهش رو لیس زدم. این لبا بیشتر از کس یه زن متاهل گاییده شده. اونم لبهاش رو چسبوند بهم و حسابی بوسید. لباش چسب داشت لعنتی. لباش رو سر میداد رو لبم. دستشو آورد سمت کیرم. دلم دوباره سکس میخواست ولی اصلا انرژی نداشتم. گفتم:” المیرا…برو سمت پایین…از لبات کار بکش…لبات خوراک ساکه…” از این حرفم خیلی خوشحال شد. ولی معلوم بود به زور میخواد این کارو کنه و اصلا حوصله نداره.
آروم آروم کیر و خایه رو با زبون میمالید و میبوسید. یه جوری با احساس خایههای چروکمو بین لبهاش میگرفت انگار لبهای عشق زندگیشو میبوسه. بوی کیر و منی میدادم…چجوری اون زیر حالش بهم نمیخورد؟
تو خواب و بیداری بودم که دوباره ارضا شدم. دوست داشتم آب کیرمو بخوره…ولی نخورد. یه چشمک زد و سینههاش رو مالید به لبام. و نمیدونم دیگه چجوری خوابم برد.
دلم برای هوای روستا تنگ شده بود. پدرم چقدر پیر شده بود. برای خوشامد گویی و احوالپرسی از من همه منزل پدرم جمع شده بودن. اونجا بود که انسیه رو دیدم. با مادرش اومده بودن برای کمک و پذیرایی. مادرش تموم این سالها برای پدرم غذا میپخت چون مادر من سالهاست که فوت کرده. انسیه به چشمهای هیچ مردی نگاه نمیکرد. تمام حواسش به این بود که سینههاش از رو لباسش برجسته نباشه. به خاطر همین باهاش ازدواج کردم. نه چون دوسش داشتم؛ بلکه چون اون دختر سادهای بود. نه به خاطر حجب و حیاش. بلکه چون معصومیتش یه شیطنتی رو در من بیدار میکرد.
ما کنار هم ترکیب شومی بودیم.
همون شب به پدرم گفتم انسیه رو دوست دارم. دروغ میگفتم. ولی با همهی تنم میخواستمش. پدرم روزهای آخرش بود. از خداش بود عروسی من رو ببینه. اونم با کی! دختر حاج صادق! فردا شب رفتیم خواستگاری. اونا هم به خاطر پدرم موافق بودن. فکر میکردن منم مثل پدرمم… بیچارهها.
حاج صادق اجازه نداد من و انسیه برای صحبت بریم تو اتاق. تو جمع چند سوال سطحی و مسخره از هم پرسیدیم و تمام. سه روز بعدش عقد کردیم. این سه روز صبر هم برای این بود که قمر در عقرب بگذره!
تو این سه روز شبی نبود که من با فکر انسیه جق نزده باشم. من ۲۶ ساله بودم ولی هیچ تصمیمی برای ازدواج نداشتم. خودمم نمیدونستم چه غلطی دارم میکنم. انسیه تحصیلات کمی داشت، فقط دو بار از روستا خارج شده بود و فقط ۱۹ سالش بود!
بعد از اینکه عقد کردیم دستش رو گرفتم. از شرم سرخ شده بود. این دختر مال من بود و حالا من میتونستم هر کاری که بخوام باهاش بکنم. مثل اون جندهها دست خورده نبود. همهی اولین بار هاش با من اتفاق می افتد. مثل یک خمیر بود که من میتونستم هر شکلی که میخوام بهش بدم. اون راجع به مسائل سکسی هیچ چیزی نمیدونست. و اینو بدون داداش: اگه راجع به چیزی ندونی، اونی که میدونه میتونه ازت برده بسازه. انسیه از سکس و مسائل زناشویی هیچ چیزی نمیدونست. و من چقدر دلم میخواست ازش یک بردهی جنسی بسازم…من باهاش ازدواج کردم، نه چون دوسش داشتم…بلکه چون اون دختر سادهای بود و چیزی از سکس نمیدونست!
یک هفته روستا موندیم و بعدش من و انسیه رفتیم تهران. پدرش نمیخواست اجازه بده چون هنوز نامزد بودیم و خوبیت نداشت. ولی دیگه اون زن من بود و من بودم که تصمیم میگرفتم. با این حال نمیخواستم کسی دلخور باشه. به این شرط که انسیه جهیزیه نخره، راضی شد دخترشو ببرم تهران. خودم یک خونه با وسایلش داشتم. به این بهانه که خونه رو آماده کنیم و ماه بعد عروسی بگیریم تو همون روستا، انسیه رو آوردم تهران. اون هنوز نمیتونست تو صورتم نگاه کنه. نمازش رو خوند. شام رو در سکوت خوردیم. سفره رو جمع کردیم، کمکش کردم. دستپاچه بود. هر دو خسته بودیم.
_من: خونهت رو دوست داری؟ از این به بعد قراره خانم این خونه باشی.
_انسیه: اینجا واقعا خیلی قشنگه. یکم طول میکشه بهش عادت کنم. شبیه خونهی بابام نیست.
_بیا اتاق خواب رو بهت نشون بدم.
خندید و پایین رو نگاه کرد. رفتیم تو اتاق خواب.
دستمو گذاشتم رو شونهش. حس کردم از خجالت داره میلرزه. از این حالتش یه جوری حشرم زد بالا که المیرای کصدریده نتونست اونجوری حشریم کنه.
آروم کشیدمش نزدیک خودم و از پشت بغلش کردم. قلبش یه جوری میزد که ترسیدم سکته کنه. تو گوشش گفتم: ببین، من دیگه شوهرتم. اگه حس میکنی منو دوست نداری میتونم روی مبل بخوابم.
نمیخواستم تحت فشار باشه. دیدم چیزی نگفت میخواستم برم که دیدم تنش رو آورد عقب که ازش جدا نشم. اما یکم ازش فاصله گرفتم و برش گردوندم سمت خودم. با اضطراب سرش رو انداخت پایین. با دستم سرش رو آوردم بالا. و زل زدم تو چشماش… میتونستم حدس بزنم کص بکرش خیس و لیزه. فقط به چشماش نگاه کردم و اون هم با تعجب و شرم نگاهم میکرد. لبخند زدم.
_برای یه خواب آروم کنار شوهرت آماده شو.
میدونم با این حرف قند تو دلش آب شد. خندید و نگاهشو دزدید. رفتم تو دستشویی. تند تند کیرو مالیدم و بعد چند دقیقه آبم اومد…این شگرده داداش: اگه میخوای یک دخترو تا میتونی زورگا کنی، اوایل رابطه فقط خودارضایی.
بعد اینکه زهرمو ریختم با تیشرت و شلوارک تقریبا بلند رفتم کنارش. آروم کشیدمش سمت خودم:
_خوب بخوابی، انسیه خانم.
_همچنین آقا احسان.
و تا صبح تو بغلم بود.
صبح که بیدار شدم دیدم برام نیمرو درست کرده. اولین نشونه از اینکه یک زن خودش میخواد مال تو بشه.
روزها گذشت، تو این مدت اصلا بیشتر پیش نرفتم. براش فیلم های کمدی میذاشتم، یخچال رو پر نگه میداشتم، براش گل میگرفتم. فقط یک بار موهاشو بوسیدم. چند بار تو این مدت برای مادرش گریه کرده بود از دلتنگی که سعی کردم آرومش کنم. پولا رو جمع کردم و حالا وقت عروسی بود. تو این مدت از مسعود بیخبر بودم.
_سلام مسعود.
_بهههه داش احسان. چه خبر؟
_خبر که والا… عروسیمه.
_چی؟
_با یه دختر تو محلمون دارم ازدواج میکنم.
_شوخی میکنی؟
_مسعود امروز زیاد حوصلهت رو ندارم. یکی دو روز دیگه میرم محل برا جشن. تو هم بیا.
_نمیدونم چی بگم…خیلی عجیب بود…به هر حال… تبریک میگم…
_میای؟
_میشه با دوست دخترم بیام؟
_بیا ولی اونجا بگو خواهرته. باید برم…خداحافظ.
با آرایش خیلی خوشگل شده بود. صورت گرد و پر و سفید. دختر تپلی بود. با ابروهای کشیده و گونههای همیشه سرخ. صبح با چند تا از زنهای بزرگ محل رفته بود حموم و براش واجبی زده بودن، اینو یواشکی فهمیدم. روش رو با تور پوشونده بودن و سرش چادر سفید کشیده بودن. دسته گلش رو از گلهای باغ چیده بودن. ساز و دهل، دعا و صلوات، همه دست میزدن و هلهله بود. حاج صادق از اینکه دخترش رو باکره شوهره داده بود احساس غرور میکرد. پدرم خیلی خوشحال بود که من با دختر تهرانی ازدواج نکردم. شب که شد وقت خودنمایی بود:
_حاج آقا صادق…باعث افتخارمه که داماد شما شدم. دعای خیرتون پشت سر ما جوونا، التماس دعا… درست نیست من امشب خونهی شما بمونم، معذبم. من رو ببخشید. به امید خدا فردا با انسیه خانم به منزل میریم.
قیافهش داشت میگفت عجب پسر با حیایی! در حالی که تو دلم میگفتم: دیگه دارم دخترتو میگام حاج آقا صادق.
رفتم خونهی پدرم. مسعود و دوست دخترش بهار هم اونجا بودن. پدرم زود خوابید و من رفتم تو اتاقی که مسعود و بهار بودن. لبم رو گذاشتم رو لب بهار. و سینههاش رو محکم فشار میدادم. سر سینههاش مثل گاو بزرگ بود.
_مسعود: چته؟ حشرت رو روی بهار چرا خالی میکنی؟ اینجا چیکار میکنی؟
بهار با چشمای خمار به مسعود: به تو ربطی نداره! بذار کارشو بکنه!
مسعود پوزخند زد. تو فاز عشق نبودن. بهار یه جندهی واقعی بود. متاهل هم بود. پول هم لازم نداشت. تنها چیزی که لازم داشت این بود که سوراخاش پر بشه.
مسعود اومد جلو ولی اجازه ندادم به دوست دخترش دست بزنه. میخواستم فقط توجه بهار به من باشه. فقطم از کس کردمش. مسعود دیگه کفری شده بود. خندیدم گفتم خب بزار دهنش. من با تصور انسیه، میزدم تو کس بهار… و همزمان مسعود داشت دهن بهارو سرویس میکرد. تو همین حین تلفن بهار زنگ خورد. شوهرش بود. با خیال اینکه جواب نمیده به کس کردنم ادامه دادم ولی مسعود مریض گوشی رو برداشت و گذاشت کنار گوش بهار.
_شوهر بهار: سلام عزیزم…خوش میگذره؟
حالا من تو کس زنش بودم. مسعود کیرشو از دهن بهار درآورد تا بهار جواب بده. در حالی که سعی میکرد صداش خوب به نظر بیاد:
_آره عشقم، جات خیلی خالیه
من دوباره شروع کردم آروم آروم شروع کردم به تلمبههای شل زدن.
_بهار نمیدونی چقدر دلم میخواست اینجا بودی.
_اوم عزیزم میشه من بعدا بهت زنگ بزنم؟ نازی و نسترن دارن همه کارها رو میکنن، زشته.
تلمبهها رو یه جوری محکم زدم که بهار ناخواسته یه آه بلند کشید و به زور تلفنو قطع کرد.
مسعود خوابوند تو گوشش…
_جنده کی بهت گفت تلفنو قطع کنی؟
_بهار در حالی که داشت گاییده میشد: خفه شو بابا… بفهمه چه غلطی میخوای بکنی؟
_جلوشم زنشو میگام!
_جون تو فقط بگا…
مسعود دوباره کیرشو گذاشت تو دهن بهار و نذاشت جملهشو تموم کنه.
در حالی که بهار داشت با دو تا مرد دیگه ارضا میشد، گوشیش زنگ میخورد و شوهرش پشت خط منتظرش بود.
تحمل بهار به جز وقت سکس واقعا غیرممکن بود. شلوارو پوشیدم و رفتم تو اتاقم راحت خوابیدم.
بعدا انسیه بهم گفت اون شب کصش رو که برای اولین بار بیمو شده بود و تحریکش میکرد، یکم به یادم مالید و برای اولین بار خودش رو ارضا کرد. البته بعدش کلی گریه کرد و دعا خوند که خدا گناهش رو ببخشه.
نوشته: عالیجناب
9 پاسخ به “کص بکر دختر حاج صادق (۱)”
قشنگ بود👌فقط لطفا بقیه اش رو موکول نکن به سال بعد🙏
ادامه شو بنویس قشنگ بود
این احمد شاخ هم یا میاد مینویسه توهمات یه جقی کس ندیده یا الان که یه شعر یاد گرفته زیر همه ی داستانا همونشعر رو میاد میذاره . نکن اقا. نکن پسر جان. مگه دو سالته
لایک. زود بنویس قسمت بعدو
ممنون از نظراتتونقسمت بعدی هم منتشر شد:
عااااااالی بود آفرین
عالیجناب درود بر توقسمت اول داستان شما نظر من رو جلب کرد.روان نوشتن هنر است و شما این هنر و توان را داری.داستان از یک روند منطقی پیروی می کند هرچند به واسطه نوع روایت شخصیت حالتی گنگ در داستان حس می شود.به گمان من این داستان اگر بلند شود و در بدنه آن چرایی ها شکافته شود بسیار بهتر است. این نوع نوشتن از حیث اندازه شبیه به یک گزارش شده. البته گزارشی داستان گونه و قطعا پر از قوت.
اگر با این روش میخواهی بنویسی که عالی است.اما اگر پس ذهنت نوشتاری و داستانی با شاخ و برگ های بیشتر است حتما لازم است بلند تر بنویسی.نکته مهم این که من فقط قسمت اول را خواندم و در باقی داستان شاید همه این موارد گنجانده شده و من شرمنده از واگویه آنها.قسمتی که شخصیت زن داستان و عروس داستان آلت جنسی خود را شیو می کند تحریک می شود و بعد توبه میکند خود خود زندگی واقعی بسیاری بوده. الان هم برای بسیاری هست. جانانه بود نوشتار شما. آفرین بر این قلم
🤣😄😃😂دهنن سرویس آرزوی قلبی و دغدغه زندگیش تو اون لحظه این بوده که ای کاااااش این ۲ تا خواهر جنده یه داداش کونی هم داشتند 🤲🤲🤲🏻🤲🏾