کارآموز نوجوان همسرم (۴)

…قسمت

هفته‌ای که گذشت، بین من و مهسا پر از تنش بود. هر شب، سر میز شام می‌نشستم و چشمام بین غذام و زنی که سال‌ها عاشقش بودم، این‌ور اون‌ور می‌پرید. اون بیشتر اوقات نگاهشو ازم می‌دزدید. از کارش کلی‌گویی می‌کرد و دور سایه‌ی اون کارآموز ۱۸ ساله می‌پیچید که حضورش وارد رابطه‌مون شده بود.
«روزت چطور بود عزیزم؟» با صدایی که سعی می‌کردم بی‌طرف باشه تا عادی به نظر بیاد، می‌پرسیدم.
«خوب بود. مثل همیشه، می‌دونی که. » جواب می‌داد، صداش یه کم زیادی شاد بود. از همکارا، ضرب‌الاجل‌ها، و شایعات اداره حرف می‌زد، ولی اسم «رامین» از دهنش در نمی‌اومد. اونقدر که گاهی مجبور می‌شدم مستقیم ازش بپرسم. اما هر بار که این بحثو پیش می‌کشیدم، چشماش خیره می‌شد و با بی‌خیالی می‌گفت: «اوه، من که اصلاً ندیدمش. »
هفته همین‌جوری با یه مانع بینمون گذشت که نمی‌دونستم چطوری باید ازش رد شم. هر روز، از سر کار برمی‌گشتم، عضلاتم درد می‌کرد و فکرم هزار جا می‌رفت، با این امید که اون روز بالاخره همه‌چی عادی می‌شه، اما فقط با همون بی‌تفاوتی مهسا روبه‌رو می‌شدم.
بالاخره، بعد از تقریباً یه هفته، مهسا وقتی وارد خونه شد، با خوشحالی بهم سلام کرد. من فوراً از لحن پر شورش سرحال اومدم. «سلام عزیزم!» گفت.
«اوه. . . سلام!» جواب دادم و سعی کردم لحنمو شاداب کنم.
مهسا یه کیف پارچه‌ای آبی روشن رو جلو آورد، چشماش ترکیبی از هیجان و نگرانی بود. «یه سری چیزای دیگه برات آوردم که امتحان کنی. »
«چیزای دیگه. . . » بعدش تازه دوزاریم افتاد. «اوه. . . از اون “خط تولید جدید”؟ اینا رو اون بهت داده؟»
با یه حالت نمایشی مسخره جواب داد: «آره، “اون” داد. » بعد صورتش صاف شد و لحنش مثل یه نوجوان خود رای شد: «به نظرم کار خیلی خوبی بود از طرفش. »
کیف رو با آهی برداشتم، ته دلم یه کم خالی شد از منبع خوشحالی مهسا. یه نگاهی به داخلش انداختم و یه عالمه پارچه با رنگ‌های مختلف آبی روشن، سبز، صورتی و بنفش دیدم. «مرسی عزیزم. » گفتم، صدام نامطمئن بود. قرار نبود اینا رو بپوشم، ولی نمی‌خواستم این صمیمیت ناگهانی مهسا رو خراب کنم. «خوب به نظر می‌رسن. . . ولی فکر نکنم به سبک من بخورن. »
مهسا گفت: «اوه، بیخیال علی، باید به ما اعتماد کنی. رامین گفت اینا برای کسی با هیکل تو عالین. » یه شلوار یوگای آبی روشن و یه تاپ تنگ و کشی همرنگ شو درآورد. «فقط یه بار بپوششون، لطفاً؟» چشماش به چشمانم خیره شد، پر از امید و اشتیاق.
یه کم غرغرو پرسیدم: «مگه نگفتی زیاد رامین رو نمی‌بینی؟»
«اوه، همین‌طوری داشت می‌رفت، اینا رو داد دستم. خب که چی؟ یالا این یکیو بپوش. » اصرار کرد. خیلی مشتاق و هیجان‌زده به نظر می‌رسید. هفته‌ها بود این‌جوری ندیده بودمش.
با یه آه کیف رو ازش گرفتم و گفتم: «باشه، اگه خوشحالت می‌کنه. » «ولی بیرون از خونه نمی‌پوشمشون. »
مهسا خوشحال به نظر رسید، پس رفتم که بپوشمشون.
رفتم تو اتاق‌خواب، صدای خش‌خش کیسه پر از لباس می‌اومد. شلوار یوگای آبی روشن رو درآوردم و گرفتمش بالا، با شک نگاهش می‌کردم. پارچه‌ش نازک و کشی بود، ولی خیلی کوچیک به نظر می‌رسید.
ولی وقتی پامو توش گذاشتم، یه اتفاق عجیب افتاد. پارچه انگار به بدنم فرم می‌گرفت، مثل یه پوست دوم دور پاهام می‌پیچید. وقتی کشیدمش بالا تا روی باسنم، حس کردم که باسنمو به شکل حمایتی در بر می‌گیره. حسی بود که قبلاً هرگز تجربه‌ش نکرده بودم. منحنی‌های بدنمو جوری بغل می‌کرد که هم به‌طور شگفت‌انگیزی راحت بود و هم، با نگاهی به آینه، انکارناپذیر جذاب بود (حتی اگه زیادی زیادی زنونه بود). اون جفتی که آخر هفته پوشیده بودم این‌جوری فیت تنم نبود – اون‌ها اینجا و اونجا یه کم گشاد یا تنگ بودن. اینا انگار فقط برای من ساخته شده بودن…


به خودم خیره شدم، نگاه می‌کردم که شلوار چطوری ران‌ها و باسن خوش‌فرمم رو که حالا یه جوری نرم‌تر و زنونه‌تر به نظر می‌رسید، نشون می‌داد. تاپ تنگ همرنگ رو پوشیدم، حس می‌کردم که جنس کشی‌اش بدنم رو در آغوش می‌گیره، دقیقاً به همون اندازه‌ی شلوار فیت تنم بود. تاپ به سینه‌ام و تنهام چسبیده بود، کمر باریک و باسن و لگن بزرگ‌ترم رو برجسته می‌کرد، در حالی که انگار یه سیلوئت زنونه‌تر رو شکل می‌داد. یه نفس عمیق کشیدم. مثل یه آدم کاملاً متفاوت به نظر می‌رسیدم، و این فکر هم هیجان‌انگیز بود و هم ترسناک. برآمدگی کوچیکم به پارچه تنگ فشار می‌آورد، ولی اونقدر کوچیک بود که به سختی قابل توجه بود.


مهسا از پذیرایی صدا زد. «خب؟ چطور به نظر میاد؟ می‌آی بیرون نشونم بدی؟»
آب دهنمو قورت دادم، از اتاق خواب بیرون اومدم، لباسای جدید به بدنم چسبیده بودن و هم حس خجالت بهم می‌داد و هم عجیب هیجان‌زده‌ام می‌کرد. پاهام تو اون شلوار بلندتر و ظریف‌تر به نظر می‌رسید، و تاپ سینه و کمرم رو طوری برجسته کرده بود که قطعاً مردونه نبود.
«اوه. . . وای. » مهسا نفسش بند اومد، چشماش گشاد شده بود و داشت به ظاهر جدیدم نگاه می‌کرد. واقعاً شگفت‌زده به نظر می‌رسید، گونه‌هاش یه کم سرخ شده بود وقتی نزدیک‌تر شدم. دستشو دراز کرد، نوک انگشتاش به جنس تاپ خورد، منحنی‌های بدنم رو لمس می‌کرد. «حالا می‌فهمم چرا رامین اینقدر اصرار داشت. » یه نیشخند شیطنت‌آمیز از رو صورتش رد شد، ولی یه ثانیه بعد رفت. اینقدر سریع اتفاق افتاد که فکر کردم شاید توهم زده باشم.
با حرفاش یه گرمای عجیبی تو وجودم پخش شد، و با وجود معذب بودن، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زیر دستش یه کم خودم رو براش ناز کنم. «زیادی نیستن؟» پرسیدم و سعی کردم واکنش‌شو بفهمم. نگاهش، ترکیبی از شگفتی و کنجکاوی، هم مهیج بود و هم ناراحت‌کننده.
مهسا جواب داد: «اصلاً عزیزم. واقعاً بهت می‌آن. » دستش رو پهلوم موند. «برگرد، پشتتو ببینم. » دستور داد.
وقتی برگشتم، پارچه شلوار یوگا روی منحنی‌های برجسته‌ترم کشیده شد و برآمدگی ملایم باسنم و گردی کونم رو بیشتر نشون می‌داد.
«اوممم. . . خیلی خوبه. خوشش میاد. . . » مهسا گفت.
«چی؟» پرسیدم. «تو دوست داری؟» هنوز از همه اینا گیج بودم، اما اون لحظه باید می‌دونستم نظرش چیه.
«البته! فوق‌العاده شدی عزیزم. » لبخندی بهم زد.
«واقعا؟» پرسیدم.
«اوه آره. تو تو اینا خیلی سکسی‌ای. رامین حق داشت. » نیشخندی زد.
لبخندی بهش زدم. اما وقتی حرفاش تو مغزم فرو رفت، لبخندم محو شد. درست بود؛ اون لباس یه کاری باهام می‌کرد، باعث می‌شد حس کنم یه آدم کاملاً متفاوت هستم. ولی چرا رامین رو آورد وسط؟ دلمو زد.
گفتم «من. . . فکر می‌کنم زیادی زنونه‌ست. یعنی، محاله اینو بیرون از خونه بپوشم. »، ناگهان احساس نیاز کردم که مردونگیمو دوباره ثابت کنم.
مهسا جواب داد: «خب، فکر کنم به خودت بستگی داره عزیزم. ولی واقعاً. . . خیلی خوب به نظر می‌رسی. یعنی، واقعاً خوب. » صداش کم‌کم محو شد و یه قدم نزدیک‌تر شد، چشماش تو چشمام دنبال چیزی می‌گشت. «باور کردنش سخته که تویی. »
حرفاش دلمو زد. باید بهش نشون می‌دادم که هنوز مردشم. جلو رفتم و یه بوسه محکم و عمیق بهش زدم، سعی کردم بهش فشار بیارم تا قدرتمو نشون بدم. ولی یه کم عقب کشید و انگار مردد بود. بعدش یه بوسه سبک بهم برگردوند. وقتی عقب کشید، علاقه‌اش انگار فروکش کرده بود. «باشه، خب. . . من فکر کنم برم دوش بگیرم. » گفت و رفت.
نگاهش کردم که می‌رفت، ناامید شدم. آیا وقتی برگشت یه پوزخند کوچیک بهم زد؟ وقتی در پشت سرش بسته شد، با آهی شلوار یوگای تنگ رو از تنم درآوردم، پارچه به سختی از پاهام جدا می‌شد. شلوار راحتی و تی‌شرت همیشگیم رو پوشیدم، ولی خیلی. . . عادی به نظر می‌رسیدن. افکارم تو یه گرداب سردرگمی بود. وقتی لبه‌ی تخت نشستم، به کیسه لباس‌های آبی روشن نگاه کردم، رنگ‌های شادش چشممو می‌گرفت. شلوار آبی روشن رو برداشتم، جنس کشیش رو بین انگشتام حس کردم، بعدش گذاشتمش سر جاش و کیسه رو دوباره تو کمد گذاشتم.

آخر هفته گذشت و من و مهسا دوباره به همون رابطه اضطراب‌آور و ناخوشایند هفته گذشته برگشتیم. برگشتن به سر کار دوشنبه تقریباً یه آرامش بود. مشتاق بودم اضطراب و ناامیدیم رو با دوچرخه‌سواری تخلیه کنم.
اما همین که سعی کردم برنامه صبحگاهی‌ام رو شروع کنم، یه قطعه از دنده‌ی دوچرخه‌ام با یه صدای فلزی شکست. به خرابی خیره شدم. «لعنتی. » زیر لب غرغر کردم و حس کردم یه سردرد میگرنی داره شروع می‌شه. دوچرخه‌های دیگه‌ام هم خراب بودن. آخرین قطار اون روز هم رفته بود.
اگه سریع حرکت نمی‌کردم دیر می‌رسیدم. با اینکه از دویدن متنفر بودم، فکر کردم می‌تونم با یه دویدن آهسته حدود یه ساعت دیگه به اداره برسم. تصمیم سریع رو گرفتم و راه افتادم، با همون تی‌شرت و شلوارکی که برای دوچرخه‌سواری به سر کار می‌پوشیدم.
هوای صبح زود روی پوستم خنک و تازه بود، ولی بعد از حدود ۳۰ دقیقه دویدن تو یه مسیر عمدتاً خلوت، عرق کردم، قبل از اینکه به نیمه دوم مسیرم برسم، جایی که مسیر از محوطه دانشگاه می‌گذشت.
وقتی تو مسیر مرکزی دانشگاه می‌دویدم، خودم رو در محاصره دخترای جوان و خوش‌هیکل دیدم که با لباس‌های اسپند کس تنگشون می‌دویدن. اندام‌های ظریفشون تو نور صبحگاهی می‌رقصیدن، پارچه لباساشون مثل یه پوست دوم بهشون چسبیده بود و تمام منحنی‌ها و عضلاتشون رو برجسته می‌کرد. این یه تضاد آشکار با شلوارک گشاد و تی‌شرتی بود که من پوشیده بودم. این صحنه هم جذاب بود و هم یه کم ناراحت‌کننده، با توجه به تجربه‌های اخیرم با خط تولید اسپرت رامین. نتونستم جلوی یه حس حسادت رو بگیرم وقتی دیدم چقدر با اعتماد به نفس و آزادانه تو لباساشون حرکت می‌کنن، گرچه سعی کردم اون حس رو از خودم دور کنم.
این احساسات رو به سختی می‌شد دور کرد. چون در حالی که عادت داشتم با دوچرخه از کنار این دونده‌ها پرواز کنم، حالا کنارشون می‌دویدم، و برای بقیه مسیرم تا سر کار شیفته‌شون مونده بودم.
اون روز بعداً فهمیدم که مغازه تا هفته بعد نمی‌تونه دوچرخه‌ام رو تعمیر کنه. لعنتی. چون به ورزش روزانه‌ام نیاز داشتم، این یعنی باید بقیه هفته رو به سر کار می‌دویدم.

صبح روز بعد، وقتی یه تی‌شرت و شلوارک معمولی از کمد برداشتم، چشمم به کیسه آبی روشن لباس‌های خط تولید رامین افتاد. باید اعتراف کنم، ایده پوشیدن دوباره اون شلوار یوگای آبی روشن چند روز بود تو ذهنم می‌چرخید، مخصوصاً بعد از دویدن دیروز. شلوار رو برداشتم، بررسی‌اش کردم، و تقریباً می‌تونستم خاطره لمس شدن پوست کون و پاهام رو باهاش حس کنم. اما نه، با اون حس مقابله کردم. قرار بود همون تی‌شرت و شلوارک معمولیم رو بپوشم. نمی‌تونستم اجازه بدم این جزئی از من بشه. اونارو کنار انداختم و لباس ورزشی قدیمی‌ام رو پوشیدم، سعی کردم به حس ناامیدی بی‌توجه باشم.
اما همین که از خونه بیرون اومدم و به سمت پیاده‌رو رفتم، یه ماشین با سرعت از کنارم رد شد و یه گودال گل‌آلود رو روم پاشید. داد زدم سر راننده ولی اون با سرعت رفت.


آب سرد تو شلوارک و تی‌شرت ورزشیم نفوذ کرد و از سرما لرزیدم. به خودم نگاه کردم، خیس و کثیف، و آه سنگینی کشیدم. برگشتم تو تا لباس عوض کنم. دنبال یه شلوارک دیگه گشتم ولی پیدا نکردم – همه‌اش تو لباس‌شویی بود. چشمم به کیسه لباس‌های دور انداخته افتاد. با یه نفس عمیق، به جای اون شلوار یوگای آبی رو برداشتم. هنوز هم یه تی‌شرت معمولی می‌پوشیدم. اون تقریباً همه‌چیزو می‌پوشوند.
شلوار یوگای آبی روشن وقتی پامو توش گذاشتم، تقریباً گرم روی پوستم حس می‌شد، پارچه‌اش تضاد آشکاری با لباس قبلی‌ام که سرد و چسبناک بود، داشت. مثل یه پوست دوم بهم چسبیده بود، انگار جنسش شکل بدنمو از آخرین باری که پوشیده‌بودمش به یاد داشت. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و تو آینه نگاه نکنم، می‌دیدم که چطوری پاهای خوش‌فرمم و باسن گردم رو برجسته کرده. عجیب بود، ولی حس. . . خوبی داشتم.
دویدنم رو با انرژی شروع کردم. جنس لباس به‌طور شگفت‌انگیزی راحت بود و اصلاً اذیت نمی‌کرد، حتی با اینکه خیلی تنگ بود. خیلی حمایتی بود. وقتی به نیمه دوم دویدم رسیدم، نتونستم جلوی یه حس خجالت کوچیک رو بگیرم وقتی از کنار همون دانشجوها با لباس‌های اسپندکس‌شون رد می‌شدم، چشماشون رو من می‌چرخید. ولی زیاد توجه نمی‌کردن. تی‌شرتی که پوشیده بودم خیلی گشاد بود و تقریباً همه‌چیزو می‌پوشوند. با این حال، حالا وقتی کنارشون می‌دویدم، یه حس قرابت عجیب با دخترای دانشگاهی پیدا کرده بودم. با اینکه سعی می‌کردم نکنم، ولی تو دلم می‌پرسیدم. . . باسن من به خوبی اونا بود؟

تا صبح روز بعد، همه لباسامون رو شسته بودیم و یه شلوارک معمولیم رو پوشیدم. اما از درد ناله کردم، هنوز به دویدن عادت نکرده بودم و گروه‌های عضلانی‌ای که باهاشون ورزش نمی‌کردم، اعتراض می‌کردن. کمربند شلوارکم به طرز دردناکی تو گوشتم فرو می‌رفت و همه چیز پایین کمرم بی‌حمایت حس می‌شد. چشمم دوباره به کیسه آبی روشن افتاد. یعنی. . . یه جفت دیگه امتحان کردن که ضرری نداره، فقط تا وقتی درد کم شه؟
این بار یه جفت شلوار ورزشی مشکی شیک برداشتم. وقتی پوشیدمشون، همونقدر عالی بودن که جفت قبلی. علاوه بر این، درد پاهام با این شلوارها انگار کمتر شد. دوباره یه تی‌شرت گشاد پوشیدم و رفتم بیرون. با اینکه از شلوار و دویدن دوباره لذت بردم، نتونستم یه ناامیدی آروم رو از خودم دور کنم که نمی‌تونستم با بقیه دونده‌های توی مسیر هماهنگ باشم. یه قسمت شیطنت‌آمیز تو وجودم می‌خواست با بعضی از این دخترای دانشگاهی ناشناس گپ بزنه (البته فقط گپ زدن، هرگز کاری نمی‌کردم که به اعتماد مهسا خیانت کنم)، ولی حس می‌کردم با تی‌شرت گشادم دارم خودمو خراب می‌کنم.
پس صبح روز بعد هم یه شلوار ورزشی تنگ زرشکی و. . . این بار. . . یه تی‌شرت مخروطی همرنگ برداشتم که با اینکه خیلی کوچیک‌تر از حد معمول بود، خیلی تنگ نبود. وقتی تی‌شرت رو از سرم رد کردم و تنظیمش کردم، متوجه شدم که چقدر قشنگ بدنم رو به شکلی برجسته می‌کنه که زیاده‌روی نباشه. به تنم نمی‌چسبید، ولی به منحنی‌های بدنم اضافه می‌کرد. جنسش هم فوق‌العاده نرم بود. تو آینه نگاه کردم و نمی‌تونستم باور کنم که باسنم چقدر خوب به نظر می‌رسید. نتونستم جلوی هیجانم رو بگیرم وقتی از در خونه بیرون اومدم.


وقتی وارد محوطه دانشگاه شدم، خورشید تازه داشت از افق بالا می‌اومد و نوری ملایم رو روی منظره می‌انداخت. یه ترکیب عجیبی از عصبانیت و هیجان رو حس می‌کردم وقتی شروع به دویدن تو مسیر مرکزی کردم، قلبم تو سینه‌ام می‌کوبید. هر چقدر هم سعی می‌کردم، نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم و به دخترای دانشگاهی که از کنارشون رد می‌شدم، نگاهی نندازم. مثل همیشه، وقتی به دو تا دختر که با هم می‌دویدن نزدیک شدم، از بالا تا پایین نگاهم رو روشون چرخوندم. اما این بار یه چیز دیگه اتفاق افتاد.
این بار، اون‌ها هم منو نگاه کردن.
اولش فکر کردم حتماً اشتباه می‌کنم. ولی همین‌طور ادامه داشت. همین‌طور که دویدنم ادامه پیدا کرد، یه گروه از دخترا رو دیدم که تو حیاط نشسته بودن و گپ می‌زدن، وقتی از کنارشون رد شدم. چشماشون از سرم تا پام چرخید. یکی از اون‌ها حتی لبخندی بهم زد قبل از اینکه دوباره به دوستاش برگرده.
دخترا تنها نبودن؛ متوجه شدم چند تا پسر هم نگاه‌های تحسین‌آمیزی به بدنم می‌نداختن، گرچه دیدم بعضیاشون با دیدن صورتم و فهمیدن اینکه پسرم، ناگهان نگاهشون رو برمی‌گردونن. وقتی به یه گروه پسر که فریزبی بازی می‌کردن نزدیک شدم، متوجه شدم که چشم خیلی‌هاشون تمام حرکات منو دنبال می‌کنه. حس کردم پارچه شلوار ورزشی بنفش بیشتر بهم می‌چسبه وقتی سرعت گرفتم، قلبم نه فقط از ورزش بلکه از این فهم ناگهانی که تحت نظر بودم، تندتر می‌زد.
نتونستم جلوی یه حس غرور رو بگیرم از اینکه این جوونای جذاب بهم نگاه می‌کردن، نگاهشون روی اندامم تو شلوار ورزشی تنگ بنفش و تی‌شرت می‌موند. یه حس مستی‌آور بود، حسی که قبلاً هرگز این‌جوری تجربه‌اش نکرده بودم. علاوه بر اینکه خیلی حمایتی بود، می‌دونستم که پارچه به شکلی بهم چسبیده بود که هر عضله و منحنی نرم بدنم رو برجسته می‌کرد.

همون روز، سر راهم به خونه، سعی کردم بین یه گروه کوچیک از زن‌ها بدوم تا بتونم مخفیانه اونا رو نگاه کنم، ولی اونا زودتر از مسیر پیچیدن و من تنها موندم تا اینکه یه گروه از پسرها رو دیدم که تو مسیر به سمتم می‌دویدن. همه‌شون بدون تی‌شرت بودن و انگار از یه قایق‌خانه کنار آب می‌اومدن. قایقران‌ها. وقتی گروه بزرگ نزدیک شد، فهمیدم باید از وسطشون رد شم. همین‌طور که رد می‌شدم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به بدن‌های قوی و پهن اون‌ها توجه نکنم. . . چقدر متفاوت از بدن خودم. . .
اون‌ها هم متوجه شدن، و دیدم که هر پسری که رد می‌شد، بهم خیره می‌شد. با حالت گرگ‌مانندی بهم لبخند زدن و حرفای عشوه گرانه بهم زدن. یکی حتی باسنمو زد وقتی رد شد. با عصبانیت دور و برم رو نگاه کردم ولی نتونستم بفهمم کی بود. پشت‌های پهنشون وقتی می‌دویدن پرش و برجستگی عضلانی داشت. یه پسر که بیرون‌تر بود، و به اندازه کافی نزدیک نبود که منو زده باشه، بهم چشمک زد. با وجود عصبانیت لحظه‌ای، نتونستم جلوی سرخ شدن صورتم رو بگیرم وقتی برگشتم و به دویدنم ادامه دادم.

همین‌طور که هفته پیش می‌رفت، دویدن‌های من هر روز هیجان‌انگیزتر می‌شد. شروع کردم به ظاهر بدنم افتخار کردن و با اعتماد به نفس بیشتری می‌دویدم. قبل از هر دویدن، جلوی آینه می‌ایستادم و خودم رو از زوایای مختلف نگاه می‌کردم. راستش. . . خیلی جذاب به نظر می‌رسیدم. همین‌طور که می‌دویدم، نگاه‌هایی که دریافت می‌کردم، بیشتر و بی‌شرمانه‌تر می‌شد. با این حال، گاهی اوقات حرف‌های توهین‌آمیز هم از کسایی می‌شنیدم که صورت یا برآمدگی کوچیکمو بیش از حد دقیق بررسی می‌کردن و می‌فهمیدن پسرم.
نحوه مشاهده دیگران هم تغییر کرد. هنوز هم به همه دخترا که از کنارشون رد می‌شدم، خیره می‌شدم. اما کمتر از جذب وسواس‌گونه‌ام به اون‌ها بود و بیشتر درباره ارزیابی‌شون بود. خودم رو با اونا مقایسه می‌کردم، و فهمیدم که باسن من در واقع از اکثر دخترای دانشگاه بهتر به نظر می‌رسید – رامین، انگار، حق داشت.
بعد از اتفاق با قایقران‌ها، وقتی پسرای خوش‌تیپ منو نگاه می‌کردن، یه هیجان بزرگ‌تر رو حس می‌کردم. قبلاً این پسرای دانشگاهی رو «خوش‌تیپ» حساب نمی‌کردم. اما حالا، خب، باید اعتراف کنم که توجه این پسرای خوش‌تیپ دانشگاه به شکلی کاملاً جدید برایم دل‌چسب بود. گیج‌کننده بود، ولی عجیب هیجان‌انگیز هم بود. بعضی از این پسرها لباس‌هایی به همان اندازه شیطنت‌آمیز دخترها می‌پوشیدند، که عضلات بزرگ و باسنای قوی‌شون رو نشون می‌داد.
البته خیلی از مردهایی که از کنارشون رد می‌شدم، قوی و چشمگیر نبودن. اما گاهی اوقات وقتی یه پشت عضلانی پهن یا پاهای تنه درختی کلفت به چشم می‌خورد، چشمم بهشون جذب می‌شد. وقتی نزدیک می‌شدم، صاف می‌ایستادم و وقتی رد می‌شدم، خجالت‌زده از رو شونه‌ام نگاه می‌کردم. گاهی اوقات، می‌دیدم که اون پسر هم از رو شونه‌اش به من نگاه می‌کنه. لبخند می‌زدم و یه کم بیشتر باس‌نمو تکون می‌دادم وقتی می‌دویدم.
آخر هر روز، قبل از مهسا به خونه می‌رسیدم و سریع لباس‌هامو در می‌آوردم، یه شستشوی سریع می‌کردم و می‌رفتم تو حموم. بعد از یه خشک‌شویی سریع، لباس‌ها رو تا می‌کردم و دوباره تو کیسه آبی روشن می‌گذاشتم، همه اینا قبل از اینکه مهسا به خونه برسه. تو این مدت حس عجیبی داشتم و از کارم عذاب وجدان می‌گرفتم. ولی فقط یه آیین صبحگاهی بی‌خطر بود. حتی یه آیین هم نبود، فردا دیگه انجامش نمی‌دادم.
اما روز بعد، وقتی به تی‌شرت و شلوارک معمولیم نگاه می‌کردم، چشام به طرز مقاومت‌ناپذیری دوباره به کیسه آبی کشیده می‌شد. و دوباره پوشیدنشون رو توجیه می‌کردم، قلبم از هیجان می‌پرید وقتی اونا رو روی باسن گرد و منتظرم می‌کشیدم.

به مدت دو هفته، همین‌طور که هوا از بهار به تابستان گرم‌تر می‌شد، دویدم. دوچرخه‌ام تعمیر شده بود و تو گاراژم بود، اما تصمیم گرفته بودم که دویدن ورزش بهتریه.
یه روز صبح، تصمیم گرفتم هوا به اندازه کافی گرم شده که می‌تونم تنها شلوارک تو کیسه رو امتحان کنم – یه جفت شلوارک ورزشی مشکی کوتاه. پوشیدنشون یه حس جدید دیگه بود. دوباره پارچه نرم بهم چسبید وقتی بالا پاهام سر خورد و باسنمو فشار داد، و به شکل باس‌نم فرم گرفت، که بهش افتخار می‌کردم. بزرگ‌ترین تفاوت این بود که درز شلوارک تقریباً، ولی نه کاملاً، تا ته باسنم می‌رسید. شلوارک انگار باس‌نمو بغل می‌کرد، مثل سوتین پوش‌آپ برای سینه‌ها، و ظاهر گردتر و پرتری بهش می‌داد. با این حال، یک چهارم پایین باسنم پوشیده نبود و چین تنگ زیر باسن گردم پیدا بود. وقتی پشتمو به آینه کردم، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با یه کم تکون دادن باس‌نم، خندم گرفت. عالی و خیلی سکسی به نظر می‌رسید. برآمدگی کوچیکم هم به خاطر رنگ تیره شلوارک به سختی قابل توجه بود.
نتونستم جلوی خودمو بگیرم – هیجان‌زده بودم که نشون بدم بدنم چقدر خوب شده. برای برجسته‌تر کردن باسن گردم، یه تاپ سبز انتخاب کردم، که به سینه‌ام سفت چسبیده بود و تنه‌ی باریکم رو نشون می‌داد.


همین‌طور که دویدنم رو شروع کردم، هیجانم بیشتر شد وقتی به دانشگاه نزدیک شدم. کمی بعد، از کنار بدن‌های خوش‌فرم دخترای دانشجو که لباس‌هایی مشابه خودم پوشیده بودن، می‌دویدم. نگاهشون می‌کردم، اما خیره نمی‌شدم. لبخندی رو که روی لبم می‌اومد، مهار کردم وقتی دختر پشت سر دختر رو نگاه می‌کردم، هیچ‌کدومشون باسنی به خوبی باسن من تو اون شلوارک نداشتن. اعتماد به نفسم بیشتر شد. همین‌طور که تو دانشگاه می‌دویدم، خودم رو در حال جستجو برای حداقل یکی دو تا پسر عضلانی خوش‌تیپ پیدا کردم که قلبم رو مثل قایقران‌ها به تپش بندازن. اما هر بار که یه پیچ رو رد می‌کردم، همون بود – یه دریایی از دخترا یا پسرای معمولی و حتی یه پسر دانشگاهی با پشت پهن، بازوهای قوی و سینه بزرگ پیدا نمی‌شد. البته، خیلی‌هاشون منو نگاه می‌کردن. و این رضایت‌بخش بود. ولی همون حس هیجان رو بهم نمی‌داد. به اداره‌ام رسیدم و از در کناری که یه شلوار راحتی و سویشرت برای دوش گرفتن اونجا گذاشته بودم، رفتم تو. وقتی دوش می‌گرفتم، هنوز از اینکه تو مسیر به هیچ پسر عضلانی‌ای بر نخورده بودم، کلافه بودم. خیلی خوب به نظر می‌رسیدم! برای بقیه روز، مشتاق بودم که به خونه برگردم، به سختی می‌تونستم رو کارم تمرکز کنم. وقتی از سر کار رفتم، مخفیانه لباس عوض کردم و از در بیرون پریدم، قلبم از هیجان تند می‌زد.
درست بعد از اینکه این بار وارد محوطه دانشگاه شدم، یه پسر نسبتاً قد بلند و عضلانی رو دیدم که با یه تی‌شرت مشکی و شلوار راحتی به سمتم میومد. وقتی نزدیک شدم، صاف ایستادم و سعی کردم مستقیم تو چشماش نگاه نکنم، از گوشه چشمم بهش نگاه می‌کردم وقتی نزدیک می‌شد.


اون قطعاً از بالا تا پایین بدنم رو نگاه کرد! اما بعدش نگاهشو بالا آورد و چشمامون تو هم گره خورد. شروع کردم به لبخند زدن، ولی اخم کرد، دوباره به شلوارکم نگاه کرد. حتماً برآمدگی کوچیکم رو دیده بود چون اخمش عمیق‌تر شد و اون یه پوزخند سریع بهم زد وقتی از کنارم رد شد.
دلم شکست. بعد از یه دقیقه دویدن (تقریباً با حداکثر سرعت) بیشتر تو مسیر، برای نفس گرفتن ایستادم، دستام رو زانوهام بود. نفس نفس می‌زدم و به زمین خیره بودم. داشتم چیکار می‌کردم؟ اون یارو حق داشت. . . . من منزجرکننده بودم.
همین‌طور که تند و سخت نفس می‌کشیدم و سعی می‌کردم احساساتم رو کنترل کنم، دو تا پای بزرگ جلوی پاهام رو زمین گذاشته شد.
صدایی گفت: «ببین کی اینجاست. . . » صدایی آشنا.
آرام، نگاهم رو از مسیر آسفالت بالا آوردم، چشمام خطوط ساق پاهای عضلانی و ران‌های فوق‌العاده قوی رو دنبال می‌کرد، هر عضله بزرگ و برجسته بود. شلوار ورزشی مشکی تنگی پوشیده بود که دور زانوش جمع شده بود. برآمدگیش اونقدر بزرگ بود که تمرکز کردن روی بقیه هیکل فوق‌العاده‌اش سخت بود. هم. . . ترسناک بود و هم جذاب، همه در یک زمان. نمی‌دونستم نگاهمو برگردونم یا با احترام به اون بسته پنهان هیولایی خیره شم.
وقتی چشمامو ازش کندم، اون‌ها به سمت بالا ادامه دادن و من یه تصویر مبهم از یه شکم سیکس پک که با یه تاپ مشکی عضلانی مشخص شده بود، و یه سینه پهن که پارچه رو کشیده بود و نشون‌دهنده ساعت‌های بی‌شمار تو باشگاه بود، دریافت کردم. بازوهای اون پسر انگار می‌تونستن یه هندوانه رو با یه حرکت له کنن. رگ‌های ساعدش مثل بزرگراه‌ها روی نقشه برجسته بودن، و شانه‌هاش اونقدر پهن به نظر می‌رسیدن که می‌تونست یه ماشین کوچیک رو پرس کنه. از اون هیکل‌هایی بود که نمی‌تونستی نادیده‌اش بگیری—انگار برای جلب توجه و احترام طراحی شده بود. از اون هیکل‌هایی بود که هم حس ناکافی بودن بهم می‌داد و هم عجیب. . . هیجان‌زده‌ام می‌کرد. این دقیقاً همون نوع پسری بود که امیدوارم باهاش روبه‌رو شم، در واقع از چیزی که می‌تونستم آرزو کنم هم بهتر بود.


جز اینکه. . . رامین بود.
لعنتی. اگه یه نفر بود که الان دلم نمی‌خواست باهاش روبه‌رو شم، همین احمق بود.
از بالا بهم نگاه کرد، چشماش برق می‌زد. «هی علی – می‌بینم داری خط تولید جدید رو امتحان می‌کنی. » رامین گفت و به لباسام اشاره کرد. «این رو از تو انتظار نداشتم ولی واقعاً خوشحالم که می‌بینم. چطور دوست داری؟»
«من. . . این‌جوری نیست. . . من. . . » لعنتی! چه شانسی آوردم که از بین این همه آدم، اینجا بهش برخوردم، فکر کردم. چی باید بهش می‌گفتم؟ چطوری می‌تونستم اینو توضیح بدم؟
به ضعف ادامه دادم: «لباس دیگه نداشتم. . . » چقدر پست. . .
صاف جواب داد: «فهمیدم. » «خب – دور بزن برام، عزیزم. می‌خوام ببینم چطور به نظر می‌رسی. »
خود به خود شروع به چرخیدن کردم، اما جلوی خودمو گرفتم. این بچه صاحاب من نبود فقط چون چند قلم لباس بهم داده بود. و این «عزیزم» گفتنش چی بود؟؟
«نه. . . به هر حال بد به نظر می‌رسن. » وانمود کردم که اینو باور دارم. «من فقط دارم ازشون استفاده می‌کنم واسه دویدن. »
«ها. اینو باور نداری. » رامین با طعنه جواب داد. «تو لعنتی فوق‌العاده‌ای. »
با وجود خودم، سرخ شدم و به کنار نگاه کردم. رامین همین الان چیزی رو که وقتی از کنار هر پسر خوش‌تیپی تو پیست رد می‌شدم، تو ذهنم می‌گذشت، بلند گفت. و رامین از همه‌شون خوش‌تیپ‌تر بود. وای. . . این چه فکری بود. . .
«من. . . باید برم خونه. » اعلام کردم. فوراً شروع به دویدن کردم.
پاهام می‌سوخت وقتی خودمو به دویدن وادار کردم، سعی می‌کردم از شرمندگی فرار کنم. ولی دو قدم نرفته بودم که صدای تپش کتونی‌ها رو پشت سرم شنیدم. نیازی نبود برگردم تا بفهمم رامین، با گام‌های بلند و راحتش کنارم قرار گرفت.
«وای. باسنت و پاهات تو این شلوارک‌ها فوق‌العاده به نظر می‌رسن. » با صدایی اونقدر عادی گفت که عصبانی‌کننده بود.
با وجود گرمایی که با این حرف‌ها تو بدنم سرعت گرفت، یه نگاه بهش انداختم که می‌تونست آتش رو هم یخ بزنه. «چی می‌خوای رامین؟» نفس نفس‌زنان پرسیدم و کلافگیم رو به رو آوردم.
با لبخند پهن‌تری گفت: «فقط دارم مراقب پروژه مورد علاقه‌ام هستم. » «اما، باید اعتراف کنم، انتظار نداشتم ببینمت تو وقت آزاد خودت با طرح‌های اسپرت من می‌دوی. » نگاهش روم چرخید، روی باسن و شکمم موند، و یه ترکیبی از عصبانیت و شرم رو حس کردم. . . . اما همین‌طور که نگاه رامین رو بدنم موند، حس کردم یه سرخی از گردنم شروع شد و به گونه‌هام رسید. و چون رامین به صورتم نگاه نمی‌کرد، یه نگاه دیگه دزدکی بهش انداختم. لعنتی شانه‌هاش چقدر بزرگ بودن.
رو به جلو نگاه کردم و سرعت گرفتم، امیدوار بودم متوجه بشه، اما ناخواسته دوباره باس‌نمو به نمایش گذاشتم. اما باز هم بدون زحمت کنارم می‌اومد، هیکل عضلانی‌اش کنارم سر می‌خورد انگار که برای دویدن به دنیا اومده. «من پروژه تو نیستم. » با صدایی که سعی می‌کردم لرزششو پنهان کنم، جواب دادم. جنس لباس طوری بهم چسبیده بود که حس می‌کردم خیلی آسیب‌پذیر هستم – و در مقابل یه مرد اینقدر بزرگ. چشماش از شیطنت برق می‌زد، و می‌دونستم که از این بازی لذت می‌بره. «علاوه بر این،» ادامه دادم، «فقط به خاطر اینکه دوچرخه‌ام تو تعمیرگاهه، دارم از اینا استفاده می‌کنم. »
«اوه، می‌دونم، می‌دونم. » رامین با لحنی کمی کنایه‌آمیز گفت. «ولی صادق باشیم، تو فوق‌العاده به نظر می‌رسی. این شلوارک‌ها واقعاً برای. . . دارایی‌های تو معجزه می‌کنه. » چشمک زد، و یه لرز دیگه از ستون فقراتم گذشت. دندونامو رو هم فشار دادم و یه لحظه ایستادم تا نفسمو تازه کنم. یه کم زیادی تند دویده بودم تا ازش فرار کنم. رامین هم ایستاد و جلوی من وایستاد.
«می‌دونی، برای یه عاشق دوچرخه، رو دو پا هم بد نیستی. » با لحنی شوخ، همین‌طور که شکمشو می‌خاروند، شوخی کرد.
همون لحظه که اینو گفت، من هم اتفاقاً یه نگاه دزدکی دیگه به بدنش انداخته بودم، این بار به پاها و کمرش. . . و برآمدگی بزرگش. . . بدون فکر جواب دادم: «تو هم با سه پاهات بد نیستی. . . . »
همین که حرف خودمو شنیدم، خشکم زد، تحقیر شده بودم. سرمو بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم، با حالتی از لذت محض بهم خیره شده بود و باور نمی‌کرد. بعد شروع کرد به خندیدن، خیلی سخت، و ایستاد، دستاشو رو زانوهاش گذاشت تا نفسشو بگیره از خنده.
من هم ایستادم، نتونستم جلوی خنده خودمو بگیرم و منتظر موندم تا رامین حالش بهتر شه.
«وای، علی. نمی‌دونستم اینو تو خودت داری. » نیشخندش گرگ‌مانند شد. «ولی نمی‌تونم صبر کنم تا ببینم با این تو چطوری می‌کنی. » دستش به سمت پایین رفت و چشمام خود به خود دنبالش رفت. شلوارک رو دور آلتش فشار داد، و دور و اندازه باورنکردنی‌اش رو مشخص کرد. چطوری ممکن بود…


دهنم یه کم باز شد وقتی خیره مونده بودم. اما بعد صدای خنده رامین رو شنیدم. «ها! گرفتمت عزیزم. »
گیج و در حال بهبودی از گیجیم، عصبی خندیدم. «ها. . . آره. . . »
«می‌دونی چیه، فردا همین ساعت، همین جا؟ دوست دارم تو رو با لباس‌های بیشتر از خط تولید اسپرت ببینم. و می‌تونم چند نمونه دیگه هم بیارم. » وقتی اینو می‌گفت، چشماش دوباره روی بدنم بالا و پایین رفت. یه کم از خجالت رو برگردوندم ولی فهمیدم این فقط باعث میشه اون بیشتر چیزی برای دیدن داشته باشه.
ادامه داد: «من واقعاً نمی‌تونم صبر کنم تا ببینم تو بقیه لباس‌ها چطور به نظر می‌رسی. »
«نمی‌دونم، رامین. . . » جواب دادم. اما همین‌طور که رامین با قدردانی به بدنم نگاه می‌کرد، فهمیدم که یه جورایی می‌خوام اینو دوباره امتحان کنم. شاید فقط یه بار دیگه. . . برای چند تا لباس جدید.
با جذابیت بهم لبخند زد. «ساعت ۵:۳۰ بعدازظهر در ورودی خیابان ۲۰ ام مسیر می‌بینمت. » با این حرف برگشت و رفت. به پشت عضلانی و باسنش نگاه کردم تا اینکه از پیچ رد شد، احساس متضادی داشتم. . . و عجیب هیجان‌زده بودم…

نوشته: بهزاد

بازدید 7,028

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “کارآموز نوجوان همسرم (۴)”

  1. حالا ما رفتی کارآموزی داخل بنیاد شهیدساعت ۷ سحر عینهو کیر خر از خواب بلند میشدیم ۵۰‌تومن پول اسنپ میدادیم حقوق هم نداشتنگیر دو‌تا پیرمرد افتادیم یکی از یکی کصخل تر

  2. حاجی عجب حوصله ای داری تو خداییش . تو این فاصله ای که تو این ۴ قسمت خاطره کس کردنت و نوشتی من ۴ تا کس کردم . بسه تمومش کن یه کس کردی دیگه

  3. خسته کننده و کسل آور…نهایت این ماجرا مشخصه و میشد در دو قسمت سروتهشو آورد…قابل توجه نویسنده …اگه این نظر براش مهم جلوه بشه

  4. بسیار زیبا و جذاب و فضاسازی های حرفه ای ! لطفاً ادامه بده ! فقط توی قسمت ۴ عکس ها باز نمیشن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید