گاهی میرفتم پای دخل مینشستم و نفسی تازه میکرد و همکاران و دوستان را هم می دیدم و خوش و بشی میکردیم ، صبح ساعت 6 زنگید که میخوام برم شهر و تا ظهر برگردم،
امروزو اگه امکان داره بیا نونوایی نون پختم فقط بشین مشتریا خودشون میشمارن و کارتم میکشن نظارت کن! تا بیام
ابتدا شلوغ بود و همهی مشتری ها نظامیان یا سرباز بودند، تا ساعت کار پایگاه نزدیک شد یهویی غیبشون زد و آمد و شد کمرنگ شد و تک و توک مشتری اومد، رفته رفته برای خرید نون زنا اومدن، ساعت حدود 10 بود زنی بسیار زیبا با بوی خوش عطر ادکلن خاص، قد بلندو تناز با شلوار جین و کاپشنی که گردی باسنشم را کامل نپوشونده بود با چه تناسب اندامی وارد شد، قیافش بسیار برام آشنا بود ! انگار بارها دیده بودمش یا حتی انگار از بستگان دورم بود🤔
ماشینشو ندیدم چیه چون تو سایهی نونوایی پارک بود فقط سوییچ دستش بود.
+سلام
-سلام بفرمایید
+نونوایی مال شماست؟
-نه مال دوستمه رفته شهرو برگرده، فرمایش؟
+آخه به تیپتون نمیاد نونوا باشید ببخشید
-چطور مگه خانم نونواها مارک خاصی دارن؟ یا حتما باید تیپشون مثل من دونژوئن نباشه !
+چقد شوخین؟ دونژوئن یعنی چه؟ اینو من دومین باره میشنوم ؟ جدی گفتم بهت نمیاد نون بفروشی تیپتون مدیریتیه، چطوری بگم ماشالا خیلی خوشتیپید، میدونم نونوا نیستین و یه شغل مهمی دارین
-سپاس ،خانم چشاتون زیباست دونژوئن یعنی چیزی همان خوشتیپی البته داستانش طولانیه معانی مختلفی براش تعریف کردن بیشتر تو وادیهی علاقهمندی شخص به جنس مخالف یا حتی همجنس اطلاق میشه،
چندتا نون بشمارم؟ فعلا که نونوام کار از این مهمتر خخخ؟
+سه تا شما هزار آفرین مثل فیلسوفا حرف میزنید و توضیح میدید، من چی میتونم دونژوئن باشم؟
-چه کم؟! سه تا نون؟ شما که سالار دونژوئنهایی
+مرسی ،آخه تنهام تازه تازه میبرم یکی دو بار شما را از قبل و چند بارم اینجا دیدم، همش فکر میکنم انگار با هم فامیلیم خیلی شبیه داداشمی
-شایدم فامیل هستیم و نمیدانیم باور کنید منم تا شما را دیدم فکر کردم انگار فامیلیم ، !؟ خدا را چی دیدی؟ شایدم
فامیل بشیم خخخخ یه جورایی من وتو مثل همیم مثل هم فکر میکنیم
(اجمله فامیلی را دو پهلو زدم)
+شما متاهلید؟
-هم آره هم نه
+چرا؟!
-خانمم ایران نیست پیش بابا مامانشه،
+خب شما هم برید اونجا ؟
-اونجا شاد نیستم
+چن وقت اونجا بودی؟
+من تحصیل کردهی انگلیسم
راست میگی؟!
-آره
+خب اون همه سال اونجا بودی چرا عادت نکردی؟
-چه بگم همه چیزو نمیشه با کلمات گفت واقعیت هایی هست که باید فقط قورتش داد!؟
+شما که همیشه شادید و هر
وقت دیدم خوشحال بودین
-به ظاهرم نگاه نکن! زیر نقابِ چهرهی شادم، کوهی از غم نهفته
+من شما را سه سال پیش دیدم شما یادتون میاد؟
-نه ، کجا؟
روز ارتش جلو آمفیتاتر پایگاه … با همسرم دست دادی شوهرم گفت ایشانو میگفتم یه لحظه چشم تو چشم شدیم یادتونه؟
-سه سال پیش آها تو پایگاه هوایی شکاری … چیزی یادم نمیاد نه شما را ندیدم
+چادر سرم بود شاید یادتون رفته!
+یک سال نیم پیش چه؟
-نه
+سر خاک سرهنگ … دوستت ؟
-خدا بیامرزه یعنی شماهمون خانمید؟!اسمتون چیه ببخشید؟
+نسیم
-چه اسم زیبایی ؟یه چیزایی یادمه
+من داشتم گریه میکردم تو هم اشک میریختی یه لحظه دستمو گرفتم از هر دو پات یادته؟فکر کردم داداشمی!
-آره قشنگ یادمه یه لحظه چشم به چشمم شدیم مرحوم سرهنگ … دوستم بود اونموقع من اینجا خونه سازمانی نداشتم هفتهای دو روز میاومدمو با خدا بیامرز سر مسائل کاری مرتبط بودیم
+پس یادتون اومد؟
-آره حالا فهمیدم چرا آشنا میاومدی
عجب این زنو من تو اون شلوغی دیدم با گریه های جانسوزی که میکرد حس کردم خواهر سرهنگ باشه چهره و اون چشمها همیشه جلو چشام موند و موووند و چه جرقه ای اون نگاه لحظهای در من ایجاد کرد!
-چه نسبتی با سرهنگ … داشتید؟
+زنش بودم
-همسرش؟! جدی میگید؟
+آره
-متاسفم تسلیت میگم خیلی ناراحت شدم
+مرسی هی سرنوشته دیگه نمیشه عوضش کرد
-من میگم میشه عوضش کرد
+شاید حق با شما باشه
-شما همیشه تو پایگاه زندگی میکنید؟
+اره
-تنها؟
+نه با مامانمو دخترم
-دخترت؟! چند سالشه؟
+هنوز ۱۴ ماهم نشده
-اینجوری تنهایی بهتون سخت نیست؟
+با مامانو دخترم هستم هی چرا؟
-منظورم نداشتن همسر بود شما خیلی خیلی جوونید
+ترا خدا دست رو دلم نذار دور از شما زبانم لال مردا همشون سروته یه کرباسن بلانسبت شما
-خوشبخت باشی هر طور دلته اون خوبه، راستشم منو آنا هم اون پیوند قلبی بینمون نبود ازدواج کردیم واقعیتش من گول خوردم خوب شد بچه دار نشدیم داریم جدا میشیم
+وااا چرا؟
یه مشتری زنم رسید ده تا نون خواست نسیم بدون اینکه نونشو ببره رفت بیرون دو تا زنم پشت سرش اومدن اونا هم نون گرفتنو رفتن
دیدم وای نسیم نونشو نبرده، تا زده و تو نایلون گذاشته بودم به خودم لعنت دادم که چرا صندوق دلشو باز کردم حتما گفته چه مرد جلف و هیزی بود همه چیزشو ریخت رو آب و چندتا تیکه هم بارم کرد!، هزار فکر عجیب و غریب و گمانه زنی های جور واجور تو سرم رژه رفت هنوز عطری که زده بود تو مشامم بود خودمو سرزنش کردم که چرا وارد خلوتش شدم، چرا فضولی کردم؟! چرا های دیگر … مشتریها تک و توک میاومدن و میرفتن خلووووت، فقط صدای گردش تنور نونوایی لواشی سکوت را میشکست خانمی از راه رسید پنج تا لواش برد کارتش عمل نمیکرد خودم کشیدم شد و رفت
باز خودمو سرزنش کردم که نسیم، عجب نسیمی بود! یکدم برایم وزید و رفت دیدم لیفان نیم شاسی X60 کمی دور از درب نانوایی ویراژ داد و ایستاد چرتمو پاره کرد
تو افکارم غرق بودم که زنی مثل نسیم را اگه داشتم هیچی از دنیا نمیخواستم ! یه زن خوشگل و شیک پوشی اما مسن و مانتویی اومد تو، ده تا لواش خودش شمردو کارت کشید رفت به تیپش نمی اومد اونجوری ماشینو ویراژ بده و پارک کنه!
باز رفتم دنبال کردن افکارم با نسیم،
بوی عطر نسیم با سلامی که داد انگار از خواب سنگین بیدارم کرد! دستپاچه شدم چشامو قفل کردم رو تنش رو صورتش هاج و واج موندم تا نسیم گفت:
کجایی آقا خواب بودی؟ببخشید چرتتونو پاره کردم
-ببخشید نسیم خانم خلوته چرتم گرفته بود.
+نونم جا مونده، رسیدم خونه لباسامو درآوردم تازه یادم افتاد مگه حواس مونده؟
-خانم همه همینجورن حواسی نمونده بفرمایید
+میشه اسمتو بدونم؟ گفتم که
خیلی شبیه داداشمی
-مهردادم متولد منطقه یک تهران پدرو مادرم در قید حیات نیستن اینجا خانه سازمانی دارم و … کارشناس پایگاهم
+پس مهندس شمایید؟
-آره مهندسم اما مهندس اینجا زیاده
+آخه اونا که مهندس نیستن مهندسی به تیپ شما میاد، راستی چند سالتونه؟
-اردیبهشت 59 ام میشم 47سال
+بزنم به تخته من گفتم سی سالتونم نیست ببخشید فضولی کردم
-اختیار داری نسیم خانم
+جدی میگم من خجالت میکشیدم با شما حرف بزنم تو دلم میگفتم حالا مهرداد میگه این پیرزن چه سریه که با من جوون درد دل میکنه ؟بخدا تا تو را میبینم انگار فرشادو دیدم
-این چه حرفیه شما که سن و سالی نداری منم مثل تو فکر میکردم که این دختر چرا من پیرمرد درد دل میکنه! شما ماشالله بزنم به تخته دختر بیست ساله بنظر می رسید خدا بیامرزه جناب سرهنگو ایشونم جوون بود هر چند کمی شکسته بود
+آره خدابیامرز 42 ساله بود کاش یه بچه را نداشتیم هر چند قد تمام دنیا دوسش دارم
-بچتون چند سالشه
14ماهه است عموش همهی +زندگیمه دختر نازم
-خوشبخت بشه و خدا سایهی بزرگتر اشو بالا سرش نگهداره
خوشبختانه از مشتری خبری نبود هر دو تا شد حرف زدیم ساعت نزدیک یازده میشد
خداحافظی کردو عطر و خاطرشو پیشم گذاشت و رفت
باز افکارم رفت به حرفاشو و به زیبایشو به تنهاییشو افتادم تو باغ و باغچه و کوچه های تخیل! تازه یادم افتاد وقتی برگشت بجای کاپشن یه مانتو خیلی کوتاه اسپرت لی تنشه و شلوار سفید تنگ و خط سینه هاش با کنار رفتن شالش کاملا باز بود سفیدی سینه هاش مثل مهتاب برق میزد!
مشتری خیلی کم بود و نانهای پخت شده توی نایلون روی میز ردیف.
چند تا مشتری مرد و زن اومد
ساعت 11:35 بود دیدم نسیم بازم اومد!!
قبل او من سلام کردم
-سلااام
+سلام از من مهرداد! خان
-سپاس خانمم سلام بزرگ کوچک نمیشناسه
+چه واژهی قشنگی «خانمم»
-ببخشید من قصد بدی نداشتم معمولا خانمهایی که آشناس و فامیل اینجوری میگم تو هم مثل خواهرمی
فرماییش نسیم خانم
+اولا دوس دارم بگی نسیم چون دونستم سنم از تو کمتره آخه وقتی میگی نسیم خانووم حس میکنم پیرم و خیلی غریبه
-باشه نسیم، گفتم که تو مثل خواهر نداشتمی چشم نسییییم
+ببخشید تا رفتم مامان زنگ زد داره با زن داداشم میاد خونم پنج تا نون بده
-بفرما اینم پنج تا نون نسیم عطری که زدی چیه؟
+کلاوکریستینسی
-وااااو خیلی عالیه به نظرم جزو گرونترین ادکلنهاس
+آره گرونه از دبی گرفتم، عطر تو هم خیلی خوش بوست چیه؟
-نسیم جون من مثل تو نمیتونم ادکلن ده 20میلیونی بزنم مال من معمولیه آکوا دی جیو
+خیلی خوشبوست عاشقشم خیلی خوش سلیقهای مهرررداد
-سپاس خانمم خخخ
تلفنش زنگ خورد مامانش بود می پرسید گفتی چی بگیرم ؟توضیح داد
+ببخشید مامان بود
-بسلامت سلاممو به مامان برسون بگو یه داداش دیگه پیدا کردم
+میشه یه عکس ازت بگیرم؟ میخوام به مامانم نشون بدم که چقد شبیه فرشاد هستی
-بفرما ده تا بگیر بذار شونه بزنم بعد عطر و ادکلنم بزنم خخخ
+نه همینجور خوبه
-بفرما
+میتونم شمارتو داشته باشم ؟ شاید مامان با تو بخواد حرف بزنه اخه کپ فرشادی قبلا بهش گفتم خیلی تعریفتو کردم!!!
بذار تک بندازم تا جوابمم بدی
با این کار تلفن همو سیو کردیم
یهو میخواستم مثل دیوونهها بگم نسیم زنم میشی؟
-نسییم
قطع کردم
گفت جونم بگوو
-هیچی میخواستم اسم دختر گلتو بپرسم
+نهال عشقم زندگیم
باز عطر و یادشو گذاشت پیشمو رفت
دوستم ده دقیقه به 12 از شهر اومد رفتم سری به دفترم زدم چندتا نامه بود جواب دادم و زیر نویس کردم و دستور و ارجاع زدم به سربازهایی که در اختیارم بودم فرستادم پیگیر باشن زدم بیرون رفتم نونوایی بلکه نسیم بیاد که نیومد رفتم ناهار سبکی خوردمو دراز کشیدم
غرق در رویا و دست در دست نسیم تو سبزهزارها میدویدمو هی با رویاهام سیر میکردم در سن 47 سالگیم عاشق شده بودم! نسیم را صرفا برای سکس نمیخواستم او را از جان دل میخواستم هرگز به سکس با او فکر نمیکردم بلکه تصور نداشتنش را در خودم هولناک میدیدم خیلی با احتیاط جلو رفته بودم او را خواهر خوانده بودم خیلی محتاط جلو میرفتم
اس ام اسی اومد از نسیم بود! انگار دنیا را بمن دادن باز کردم
سلام مهرداد آفلاینی چرا؟
سلام نسیم الان آنلاین میشم کجا سر بزنم؟
واتساپ عکس فرشادو برات فرستادم مامان عکساتو دید باور نکرد فرشاد نیستی! عکساتو یکی یکی بوسید!
رفتم واتساپ دیدم چند تا پیام و پست فرستاده همش گل و بلبل و شکلک خنده و تعجب تا رسیدم عکس که حجم بالایی داشت تا دان شد داشتم شاخ در میآوردم مگه این همه شباهت بین دو غریبه میتونه باشه؟! اگه این عکسو بدون شناخت قبلی یکی برام میفرستاد بدون شک میگفتم خودمم و خانم فتوشاپ شده بغلم، عکسی از مهرداد و نسیم در شمال بود با بک گراند هتلی مجلل و شاهانه
نوشتم واااو من این عکسو کی با تو گرفتم؟! خخخ
نوشت حالا باور کردی؟
-قبلش باور کرده بودم بر منکرش لعنت
تو دلم هم خوشحال بودم هم نه!
آخه اولش فکر میکردم از من خوشش اومده الکی میگه شبیه برادرشم، به چشم یک عاشق منو دیده حالا میدیدم نه بلکه منو کپی داداشش دیده و اونجوری دوسم داره
+مهرداد نظرت چیه؟ خوشحالی یا نه؟
-نسیم هم خوشحال هم نه!
+چرا نه؟!
-بماند
+بگووو
-نه همینجوری گفتم ، الکی گفتم نه
+جون نسیم راستشو بگو
+گفتم جون نسیم مرگ نسیم بگو
-آخخ تو را خدا اسم مرگ اونم برای نسیم نیار تنم لرزید
+آخه برام سؤاله که چرا نه؟!
-نسیم شنیدی میگن سر پیری و معرکه گیری؟
+حالا کی پیره و کی معرکه؟
-شنیدی میگن عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند؟
+مهرداد چرا رک حرفاتو نمیزنی کی پیره کی عاشقه و کی معشوق؟!
+اصلا اینا چه ربطی به اون نهی تو داره؟!
-نسیم قول بده بمن نخندی قول بده فکرای بد نکنی مجبورم حرف دلمو بهت بگم چون به چیزی سوگندم دادی که نمیتونم الکی سمبل کنم
+مهرداد قول میدم
-نسیم جان خوشحال شدم دیدم منو فرشاد چقدر شبیه همیم خوشحال شدم که چقدر داداشتو دوست داری خوشحال شدم که منم دوس داری
-اما نه من به خاطر شباهتم به داداشت در دوست داشتن بود، چون فهمیدم تو منو دوست داری چون شکل فرشادم، ولی من تورا دوست دارم چون شکل خودتی چون دوست دارم چون به چشم معشوق گم شده ام دیدمت و به دلم نشسته ای ببخش بی پرده گفتم
+مهرداد بگو مرگ من از ته دل میگی
_از اعماق وجودم تک تک عمق سلول هایم از ژرفای قلبم راستشو گفتم
-مهراد میتونی بیای خونم؟
-چرا که نه از تو یک اشاره از من به سر دویدن
+ناهار خوردی؟
-آره
+چه زود مگه از ناهار پایگاه میخوری؟
-نه خودم درست میکنم
+چی بلدی ؟
-هر چه تصور کنی
+الان چی خوردی؟
-استیک مخصوص خودم
+ما هنوز ناهار نخوردم مامان داره درست میکنه چه زرنگ؟!
کی میای؟
ناهارتونو بخورید بعدش میام –
+کاش زودتر زنگ میزدم استیکتو میاوردی با برنج مامان با هم میخوردیم
-طوری نیست نیم ساعته آماده میکنم میارم
+نه زحمت میشه عزیزم از حالا منو بد عادت نکن
آخ جووون چه رویایی پس نسیمم منو میخواد عاشقمه چه بدونم سر از پا نشناختمو
پاشدم سریع استیک برند خودمو که با آزمون خطا سالها به این برند رسیده بودم و دوستام و خانواده همیشه آرزوی خوردنشو داشتن آماده تو یخچال موادشو داشتم با استیک آمریکایی خیلی فرق داشت مال من گوشتش چرخکرده بود و پیاز چرخ شده با چند نوع سبزیجات معطر و فلفل دلمه و تند ووو مهم اون ترکیب گوشت بود و مهمتر ادویه هایی که با هم قاطی میشدن با نسبت سنجیده، عطر بوش وقتی میپخت محله را پر میکرد ضمنا تو ماهیتابه درست میکردم بدون روغن چیزی مانند کباب تابه ای ولی بسیار متفاوت از آن
سریع یک ماهیتابه نچسب با یه ذره روغن حیوانی گوسفندی مال ارومیه چربش کردم در کمتر از نیم ساعت کاملا آبدار پختمو با ظرفش گذاشتم ماشینو آدرس بلوک و پلاکشونو پرسیدم گفت همسایه ایم نمیدونی؟ دیدیم یک خیابان با هم فاصله داریم هوایی 100 مترم نمیشه،! خیابان های خانه سازمانی ما شطرنجی است هر دو ویلا جنوبی بود هر چند از دو سمت حیاط داشت تا رسیدم در ویلاشون باز بود رفتم تو نسیم با یه تیپ کاملا اروپایی منتظرم بود مامانشم بسیار زیبا و عروسشانم زیبا بود نه به اندازهی نسیم،
ماهی تابه دستم بود نسیم گرفت.
نهال تو کالسکه تو تراس گویا مامان بزرگش داشته باهاش بازی میکرده سارا داشت باهاش تاتی می رفت تپل و زیبا با زبان کودکانه به من سلام کرد و گفت عمو مهرداد سلاام ببین چه قشنگ راه میرم مامان بزرگمو دوس دالم تو را دوست دالم سارا را دوست دالم مامانم اخخخه !! عجیبه سارا زن داداش نسیمم اسممو گفت انگار حرف من پیششون سابقه داشته ! نهال خیلی زیبا بود مثل کارتپستال
با سارا و بعدش با نهال جوون احوالپرسی کردم پیشونیشو و لپاشو بوسیدم بغلش کردم چه دختر نازی بود! انگار دختر خودمو نسیم بود
دوباره
سلام به همه مخصوصا به مامانو نهال کوچولو عشق عمووش
سلام سلام سلام …
مامان دست داد خواستم دستشو ببوسم نمیدونم چرا؟! اما نذاشت گفت نه پسرم
نسیم دست داد، سارا هم دست داد، ماهیتابه را مامان از نسیم گرفت
به به چه بویی؟!!
مامان بذارش رو شعلهی خیلی ملایم آبداره ببین هر جور دوست دارین میل کنید
چشم پسرم آبدارش عالیه چقدرم زیاده؟
نسیم دستمو گرفت
مهرداد بیا ببین یک ردیف گل چیه هر ساله سبز میشه و گل نمیده؟
آخه من مهندس کشاورزی نیستم که
خب حالا مگه کارشناس نیستی آقای مهندس؟
باشه بریم تا رفتیم سارا و مامان رفتن تو
مهرداد عاشقتم خواب که نیستیم؟
نه نسیم جون بیداریم خدا چقدرم دوستمون داره
مهرداد با من ازدواج میکنی؟
منتتم میکشم نسیم تو یعنی منو قابل خودت میدونی؟
تو تاج سر منی نمیدونی مامان چقدر خوشحال شد!
چطور؟
آخه من یه دروغی گفتم گرفت
به مامان گفتم منو مهرداد خیلی وقته همدیگرو میخوایم امروز تو نونوایی رک و پوست کنده از من خواستگاری کرد!
نسیم یادته صدات کردم گفتی چیه بگو هی لفت دادم آخرش گفتم اسم دخترت چیه؟
آره
میدونی میخواستم چی بگم؟
آره
خب که نه منظورم نهال نبود که
وااا میدونم چهره ات داد میزد، با گوش دلم شنیدم گفتی نسیم زنم میشی؟ منم تو دلم گفتم آره که میشم !!
خدای من چه تله پاتی جالبی؟!
فدات بشم نسیم تو عمر دوبارهی منی تو همهی نداشته هامی عاشقتم
بغلمو باز کردم اون تن رویایی سبک مثل پر قو پرواز کرد تو آغوشم بی اختیار لبامون تو هم قفل شد و چند دور چرخونمشو دلمون نمیومد لبامونو از هم جدا کنیم خدایا خوابم یا بیدارم ؟! دیگه فقط همدبگرو می بوسیدیمو چشامونو به هم دوخته هی بیشتر و بیشتر تو بغل هم تنامون بهم میپیچید اون سینه های مرمرین پر از شیرش سفت و معلوم تو تنم می نشست هنوز نمیدونستم شیر داره یا نه امام دیدم شیرش داره لباسشو خیس میکنه گفتم اذیت نشی همه تاپت خیس شد! تاپ نبود یه تی شرت بود از زیر سینه هاش با قیچی بریده بود همین کار بقدری سکسی ترش کرده بود حد نداشت همه شکمش لخت بود و یه شلوارک ریش ریشی لی تنش بود اونم فیت رونهای سفید و صافش مثل مار دور کمرم تو هوا گره میزد!
+نه تا باشه از این اذیتا
-آخه شیرت داره میریزه
+برا تو داره می جوشه
-بخورم ؟ آخه عاشقشم؟!
هردو سینشو با کشیدن تاپ آزادش به بالا برام لخت کرد مثل وحشی ها افتادم به جونش چه خوش طعم بودو زیاد مثل بچش سینشو با دستای زیباش تو دهنم میکرد نوبت به نوبت همه شیرشو خوردم بدجوری داشت تنش میلرزید حس کردم ادامه بدم کارمون به سکس بکشه دست کشیدم
آخه بی جنبه ای بود!
مامان صدا کرد بچه ها بیاین غذا سرد داره میشه
به نسیم تو گوشش گفتم من دو دسرمم خوردم بوسش کردمو و رفتیم سر میز
میز مرتب از همه نوع سالاد و مربا و ترشی و سبزی و مخلفات خیلی آراسته و زیبا چیده شده بود استیک را من برش داده بودم به چهار تیکه غرق در آبش روش چند برگ جعفری و تیکه های ریحون داغ بغل دیس برنج ایرانی عطری گفتم من خوردم شما بفرمایید
+بشین ببینم مامان داره میگه باید بخوری
دو کفگیر برنج و یه تیکه استیک برام کشید من سیر بودم گفت با هم میخوریم
گفتم باشه نسیم من تسلیمم
یه تیکه استیک جدا کرد زد به چنگال با کمی تو نوک قاشقش برنج هر دو را آورد دم دهنم منم با نوش جان مزه کرده و از مامان و بقیه تشکر کردم
خواستم منم همین کارو بکنم واقعا خجالت کشیدم یه نیم نگاهی به مامان کردم انگار تا آخرش خوند گفت
خجالت نکش عاشقی بد دردیه منم کشیدم فکر کن فقط خودتی و نسیم زمونه خوب شده تو هم از حالا مثل پسرمی حتی نزدیکتر از فرشادی
منم همون کارو با نسیم کردم چند لقمه در میان نسیم بازم به من غذا داد اما من تا آخرش همه استیک و کمی برنج را تو دهن عشقم دادم تا تموم شد
سر استیک مونده تو تابه سارا و نسیم دعواشون شد آخه من سیر بودم و چند قاشق بیشتر نتونستم اما تا آخر بشقابو دادم دهن نسیم هی میگفت از استیک بیشتر میخواااام
سر یک تیکش با سارا لوس بازی کردن سارا هم نمیدونم حسودیش میشد یا چه انگار داره با نسیم سر من رقابت میکنه! منکه ازش خوشم نیومد مامان زودتر میزو ترک تو دهن نهال از استیک داشت میذاشت و قربون صدقش میرفت حسابی با نوهاش سرگرم بود و حال میکرد.
ناهار یا بهتر بگم عصرانه تمام شد نسیم خیلی ریلکس دستمو گرفت گفت عزیزم بریم کمی تنهایی گپ بزنیم رفتیم اتاقش تا درو بست پرید بغلم لبامون تو هم رفتو دیگه من رو کره خاکی نبودم گرما و نرمی تنش چنان منو مدهوش کرده بود گذر زمان را نفهمیدم تا میشد همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و تعریف کردیم
نسیم نگو ماههاست منو دیده و پسندیده من بخاطر موقعیت شغلیم نمیتونستم ریسک کنم به هر نگاهی زوم بشم زنا را می دیدم سرمو پایین می انداختم تو پایگاه دختر و زنای با حال زیاد بودن حتی تک پران و شب خواب ! چون غریبه بودم تازه یکسالم نبود تو پایگاه ساکن شده بودم خیلی احتیاط میکردم
اما نگو تو خاکسپاری شوهرش سرهنگ … منو با چشمان پر از اشک دیده و همونجا به اعترافش تصمیمشو گرفته هر چند که اعتراف کرد در همان نخستین دیدار در جلو آمفیتاتر عاشقم شده!
تو مجلس ختم و خاکسپاری خیلی ها فکر میکردن من برادر نسیمم آخه فرشاد و سارا ایران نبودن هی من می دیدم خیلیا ب من تسلیت میگن فکر میکردم بخاطر دوستی نزدیکم در کارها با سرهنگ بوده!
من اونجا نفهمیدم نسیم زن سرهنگه چون گریه زاریش نشون نمیداد زنشه! فکر میکردم عمو یا برادرشه چون شناختی از خانواده سرهنگ نداشتم یکبارم که نسیم را با سرهنگ دیده بودم چادر داشته و اصلا یادم نمیومد قیافشو دیده باشم.
بله به همین سادگی همدیگرو پسندیدیم و دیگه بعد اون روز رفت آمدم به خونه نسیم زیاد شد با هم ازدواج سفید کردیم تا پروسه جدایی منو آنا پایان برسه
از آنا بنویسم منو آنا ۶ سال بود ازدواج کرده بودیم با اختلاف سنی ۲۲سال آنا ۱۹ ساله بود ازدواج کردیم دوست داشتم هر چه زودتر بچه دار بشه هر چند ازدواجمون از روی عشق نبود و پسند مادر خدابیامرزم بود اما با گذشت پنج سال باز آنا حاضر به بچه دار شدن نبود و اختلافمون از اونجا آغاز شد و یکسال چند ماه بود عملا جدا بودیم کل مهریه اش را داده بودم حالا داشت بمن زجر می داد حاضر به گرفتن طلاق نبود منم عدم تمکین شکایت کردم داشتم آخرین روزهای دادگاههای غیابیش که وکیل گرفته بود را طی میکردم
مامان نمیدونست من قبلا زن داشتم
آخه نسیم گفته بود من پسرم و ازدواج نکردم البته اینجوری تصور میکرده چون منو هرگز با زنی ندیده بوده.
روزها و شبهای زیادی گذشت و منو نسیم دیگه هیچ مانعی بینمان نبود تا فرماندهی پایگاه عوض شد
فرمانده جدید پسر عموی سرهنگی بود که شوهر درگذشتهی نسیم بود در مراسم تودیع و معارفه من جزو مدعوین بودم که تازه نسبت سرهنگ را با فرمانده از زبان عشقم دونستم
متاهلین با همسراشون دعوت بودند منم با نسیم که ازدواج سفید کرده بودیم رفتیم
مراسم تمام شد شب بود تو خونه نسیم بودم مامان هم نبود با سارا رفته بودن تهران فرشاد داشت برمیگشت (فرشاد تو نیروی دریایی نظامی و شاغل بود مسافرت هاش دو ماه هم گاهی طول میکشید) موبایلم زنگ خورد شماره ناشناس مخفی بود صدایی از جنس صداهای موذی از اونور خط اومد
الوو مهندس …
بله بفرمایید
کجا تشریف دارید؟
پایگاهم بفرمایید شما؟
از دفتر عقیدتی سیاسی هستم
سلام آقای … امر بفرمایید حاج آقا چی شده یادی از من کردی؟
آقای مهندس الان کجایید؟
خونه پیش خانواده ام
مگه خانمت ایرانه؟
نه با خانمم جدا شدیم حاج آقا
با اجازه شما بزرگترا تجدید فراش کردک
مبارکه ببخشید مهندس میشه بپرسم کی ازدواج کردین؟
چند روزی میشه
گزارش رسیده شما با بیوهی مرحوم سرهنگ … ارتباط دارید
ایشان همسر جدید منه غلط به عرضتون رسوندن
شما لطف کنید یک کپی از عقدنامه تان را به دفتر من بگید بیارن
ما فعلا عقد رسمی نشدیم
پس عقدتون چیه؟
سفید
سفید؟!
بله
نسیم مداخله کرد اومد تو مکالمه گفت حاجآقا سلام صیغه منظورشه
خب از صیغه نامه تان بیارید
ما صیغه نخوانده بودیم از این کلمه هر دو نفرت داشتیم نسیم زنگ زد مامان جریانو گفت اونم گفت صبح برین تو یکی از محضر دارا اونجا یه صیغه بگین براتون ثبت کنند تاریخشم بگید ده دوازده روز قبل بذارن
شام میخوردیم زنگو زدن پرسیدم کیه گفت از اماکن اومدیم !
بله شب منو نسیم را بازداشت و ب جرم رابطه نامشروع تو پادگان منو بازداشت اما نسیم را گفتن آزاد کردیم فقط باید تعهد بدهد تا تکرار نکند
نگو بردن دارالقران زنان عملا دو شب بازداشت کردن مامان رفته آزادش کرده اما منو نمیدونستن کجام
خلاصه تا من خلاص بشم با گذشت ۱۱ روز بی خبری ۸۰ ضربه شلاق خوردمو اومدم خونم زنگ زدم نسیم گریه و زاری تا همدیگرو دیدیم و به اصرار مامان قبل از هر اقدامی رفتیم صیغه ثبتی کردیم تا برسیم خونه ناهار را بیرون خوردیم گشتی زدیم و رفتیم خونه پشتم هنوز کبودی شلاق را داشت با دیدنش مامان و نسیم گریه کردن
شام خوردیم تا حالا نمی دونستم سر نسیم چی اومده پرسیدم ب تو چی گفتن ؟ که مثل ابر بهاری گریست
چی شده؟
نپرس که عذاب میکشم
بگوو چی شده نکنه اذیتت کردن
آره
بگوو همشو بگو تا ببینم چی سرت آوردن
منو با نهال بردن دارالقرآن یکی از سلیته های چادر عربی فاحشه نهال را از بغلم گرفت اون زن سریتهی کولی که مسئولشه نپرسیده تا بخودم بیام گرفت زیر سیلی و گیس کشی و لگد که آبرو زنای پایگاه را بردی
سه نفره حمله کردن بعد از کتک مفصل انداختنم تو اتاقی که انگار زندان بود بدون پنجره با یک درب کلفت چرمی یک تخت یکنفره و با پتو و ملافه البته نو تو نایلون نهال و خوابوندم
از فرط کتک به خودم می نالیدم زن زشت سیبیلو با چادر عربی دماغ گنده اومد منو دستبند زد و چشم بند با نهال عزیزم تو بغل یکی از عفریته ها برد انگار تو همان طبقه (دارالقرآن دو واحد از طبقه همکف را یکی کردن ) جایی چشم بندمو ورداشت اتاق بزرگتری بود و لوکس مثل هتل با سرویس بهداشتی و گوشه اش آبدارخونه مثلا سوئیت
درشو قفل کرد و رفت اینجا یه تخت یک و نیم نفره مجهز تر با پتو و ملافه نو بود سرویس بهداشتی تمیز آینه را نگاه کردم خوشبختانه صورتم سالم بود اما دست چپم خیلی درد میکرد طوری که نمیتونستم بالا بیارم، کمرم درد داشت رو تخت دراز کشیدم نهالمو بغل کردم و گریه و فکر تو بودم که چه بلایی سر تو آوردن؟! تو خواب و بیداری بودم چرخش کلید درو شنیدم پاشدم نشستم دیدم باز همون زن عفریته است پرسید کم و کسری که نداری؟ بچت چیزی نمیخواد؟ گفتم فقط نوار بهداشتی ندارم باید عوض کنم و ایزی لایف برای نهال گفت میارن
پرسید دیگه ؟
گفتم هیچی
دو دقیقه نشد یه بسته پد با یک بسته کامل ایزی لایف آوردن! انگار همه چیز اون تو داشتن! بعد فهمیدم مغازه چسبش همه چیز داره
رفت و نمیدونم چقدر طول کشید در باز شد دیدم یه مرد اومد تو درو بست قفلم کرد تا شکم گندشو دیدم و اون پاهای کوتاهش شناختم که حاج آقاس فکر کردم برای نصیحت کردن اومده آخه نامرد زمانی که سرهنگ زنده بود دو بار مهمانمون بود سلام کردم زهرخندی کرد بی مقدمه گفت پس با همه آره با ما نه؟!
سرتو درد نیارم (گریه) مثل خرس افتاد جانم فحشش دادم نهال طفلی رو تخت بالا پایین میشد بغلش کرد رفت سمت در که باز کنه گفتم بچمو کجا میبری گفت مزاحمه نگهمیدارن نترس، باید ادبت کنم التماس کردم بچمو نبر باشه هر چه تو بگی نهالو داد بغلم کمی فرصت داد تا خوابش کنم یکی از پتو ها را چند لا کرد گوشه گرم نزدیک شوفاژ خوابوندیم روشو کشیدم از پشت بغلم کرد برد سمت تخت دیگه بخاطر نهال لال شده بودم فکر میکرد با رضایت دارم تسلیم میشم با اون شکم گنده و پاهای کلفت و ریش جوگندمی بلند لختم کرد من لباس زیادی تنم نبود زیر مانتویی که زمان دستگیری آوردن پوشیدم یه شورتک و یه تاپ تنم بود و شورتکس دست چپم که نمیتونستم تکان بدم خیلی راحت لختم کردو هر چه گفتم پریودم گوش نداد خودشم لخت شد همه تنش مثل خرس پر از پشم سیاه بود عینهو گوریل با اون کیر بد ریخت کوتاه و خیلی کلفتش بزور منو گایید باید بگم واقعن داغونم کرد، کشان کشان برد حمام منو شست هر چه گریه کردم گوش نداد تو حمامم مجبورم کرد دستامو از شیر بگیرم خم بشم تا با اون شکم گنده اش منو بکنه با زجر دادن هر چند بخاطر چاقیش همه کیرش توم نمی رفت ولی همونشم درد اور بود چون بدجوری کلفت بود و آب کسم هم خشک شده بود قرچقرچ میکرد انگار پوست تو کسمو می تراشید خون پریودم هم بند اومده بود خونی تو حمام نیومد تا اون لااقل روانم کنه،
حوله کاملا تمیز و نو از داخل نایلون در آورد انداخت تنم پوشیدم کسم میسوخت کمرمو بستم فکر کردم کارش تمومه دستمو گرفت انداخت رو تخت و خودشم لخت بدون حوله خوابید پیشم ساعتی با تنم ور رفت و سینه هامو خورد هیچ حسی جز تنفر نداشتم تا انگار بی حیای کثافت حساس ترین سنسور رو پیدا کرده بود با خوردن استادانهی سینه هام و تمام کردن شیرشون تونست کسمو نمناک کنه،
دیگه ولش نکرد که بطور غریضی روان شدم با اون تن لشش اومد روم مجبور بودم تسلیمش بشم، پاهامو گذاشت رو دوشش با خس خس کیر بی ریختو کلفت و سیاهشو با فشار دادن پاهام سمت سرم تا ته کرد توم فکر کردم پاره شدم اما کسم پر از ابم بود اونم کیشر ابکی بود و تفم زده بود شاید نیم ساعت منو تو این حالت گایید تا آبش اومد ساعت نزدیک ۳ صبح بود بغلم کردو خوابیدیم پشتم بهش بود خواب بودم یهو سوزشی در کونم کردم نگو کرم یا روغنی پیدا نکرده خمیر دندان مالیده در کونم نصف نوکش توم نرفته بود بیدار شدم ولم نکرد با فشار انگار نوکشو کرد تو کونم سوختم به هر تقلایی شده از دستش در اومدم کونم آتش گرفته بود رفتم دستشویی خودمو شستم مگه سوزشش تمام میشد نگو خمیر دندانه با خراشی که سوراخم دیده داره میسوزه ،اومد بزور بغلم کرد عذرخواهی کرد و منو خوابوند رو تخت باز سینه هامو خورد اونقدر ادامه داد تا شیرمو خشک کرد درد کونم یادم رفت باز اومد روم نفسم برید گفتم دارم خفه میشم وزنت زیاده بذار جنینی بخوابم اونجوری بکن مواظب باش کونمو دست نزنی زخم کردی گفت چشم خانم خانمااا مدتی اونجوری گایید تا باز تاقبازم کرد گفتم روم نیا خفه میشم گفت باشه زانوهاشو به بغل باز کرد مثل ۱۸۰ کسم ابکی بود تفم به کیرش زد باز منو گایید تا ساعت ۵ هم گذشت آبش اومد مثل یابو افتاد روم لبمو بزور با اون بوی گند دهنش خورد تا راحت شد و رفت
صبحانه را یک عفریته کم سن و سال حدود ۱۳ ساله آورد خیلی مفصل و شاهانه! خوردم و چای هم تو یه فلاکس آورد با نهال کمی زبان بازی کرد حاجی سفارش داده بوده برای نهال و من شیر و غذای کمکی شیر موز و عسل و نیمرو و کره و مربا و … آورده بودن شیر خودمو دیوث شب وصبح کاملا خشک کرده بود همشو خورده بود بد جوری خودم گرسنم بود تا جا داشتم خوردم و نوشیدم تا شیر داشته باشم برای نهال
عفریته ها اومدن شروع به خواندن قرآن کردند رئیسشون اون زن چاق عفریته اومد پیشم گفت خسته نباشی خوش گذشت؟! از حرصم نمیدونستم چی بکنم ،
یکی از عفریته ها را صدا کرد با چشم بند و دستبند اومد از اونجا بیرونم کردن باز توی اتاق بی پنجره و درب کلفت چرمی شدم و نهالم داد بغلم تا ظهر فقط یک بار درو باز کردن با چشم بند رفتم دستشویی نهالم بردم ایزی لایف رو تعویض کردم
شب دوم مردی اونم چاق مثل او با کیری کوچکتر تا صبح منو رها نکرد نمیدانم چند بار اما هر وقت تا خوابم میبرد با گاییدنش بیدار میشدم صبح که شد دوش گرفت و نمازشو خوند و تا میتونست منو بوسید و لخت رهایم کرد اینم مثل اینکه حاجی قرمساق گفته بود ضعفم خوردن سینه هامه باید شیرم تمومو کنه تا کسم خیس بشه قطره ای برای نهال شیر نداشتم با رفتن این نامرد دوشی گرفتم خودمو مرتب کردم نهالم شستمو باز صبحانه مفصلی عفریته کم سن و سال آورد خوردم از عفریتهی کم سن و سال پرسیدم حاج آقایی که صبح رفت را میشناسی گفت آره معاون حاج آقا اسمش … است بله اینم آخوند مفت خورو انگل بود
منتظر چشم بند بودم با تعجب دیدم در بازه پارتیشن های سالن را دیدم و عفریته ها را یکی پس از دیگری میدیدم باز نشستند و کری خوانی قرآن کردند تمام شد صلوات دادن فضا عادی شد تا صدای مامانمو شنیدم و نمیدونست چه سرم آوردن زن عفریته همون رئیسشان قرآن به دست دروغگویان از مامانم تشکر میکرد که نسیم چقدر نجیبه ما هم مامور بودیم و معذور مامانو به اتاقم که مرتب بود آورد هنوز میز صبحانه جمع نشده بود مامان دید که انگار هتل پنج ستاره بوده! از عفریته تشکر کرد دست نهالو گرفت کمی تاتی تاتی رفتن و ما آزاد شدیم دنبال تو بودیم که اومدی
خدای من این کثافتها کی هستن؟ منی که عاشق نسیمم به پاکی و صداقت واژهی عشق جز بوسیدن و بغل کردن با وجود نیاز فراوان جنسی بجز نوازش اعضای تن زیبایش کاری به این زن در چند شبانه روزی که با هم بودیم نکرده بودم با وجودی که نسیم هم حریصانه نیاز جنسی داشت پریود بود لحظه شماری میکرد تا روبراه بشه تصمیم داشتیم با پایان خونریزیش دست نگهداریم و شب زفافمون را جشنی مفصل بگیریم اما این کثافت ها خوندید که چه بلایی سر زنم عشقم معشوقم همه دنیایم آورده بودند
تا صبح بغل هم خوابیدیم حالا با صیغه عربی خزعبلات یا مفت منو نسیم زنو شوهر شرعی شده بودیم که شاشیدم به شرعشون
صبح که رفتم دفترم هر سه سربازمو مرخصی ده روزه دادم استعفا مو نوشتم رفتم پیش امیر تازه به کرسی نشسته
جز پرسنلی بودم که بدون مانع پیش فرمانده میرفتم
استعفامو دادم دست امیر (تیمسار) قبول نکرد واقعیت را رک پوست کنده به امیر گفتم چشاش مثل کاسه خون پر شد مخصوصا وقتی شنید زنم بیوهی پسرعموشه و بچه اش حالا دختر خودمم هست! دستور داد حاج آقا را احضار کردند دلم خنک شد اما شما فکر نکنید حاجی ککش بگزه!
امیر را به پشمشم حساب نکرد هر چه گفت با تمسخر جوابشو داد و رفت بیرون
دیدم ماندنم در این پایگاه دردسره یک ماه نشده تسویه کردمو رفتم بخش خصوصی
الان تهرانم خانم خوشگلم و دختر نازم نهال در کنار هم داریم لذت میبریم مدیرعامل یک شرکت بزرگ مهندسان مشاورم دلم فقط برای اون نهال هایی که از اقصی نقاط دنیا آورده و در پایگاه به یادگار کاشته ام میسوزه با تیمسار رفیقم خیلی تلاش کرد بازگردم حاج آقا … را عوض کردن حتما دیوث تر از اونو جاش گذاشتن
ببخشید خیلی طولانی شد
نوشته: مهرداد
20 پاسخ به “ازدواج با بیوهی سرهنگ”
خیلی طولانی بود نخوندم
عامو خوابم گرفت اینجا از توهم فاز کم بود داستان سرایی نقاله گریی هم اضافه شد لامصب فکر نکردی باهاش کتاب بنویسی…از کس کردن فانتزی بنویس تموم
کس کش مگه شاهنامه س ریدم یال خودت و نسیمت
چه بیشرف بازییی که زیر این لباسا و تحت این عنوان های مضخرفشون انجام نمیدنکثیفترین کسایی که تو عمرم دیدم
وقتی معنی چیزی را نمیفهمی بهتره در موردش صحبت نکنیهر گوهی که دیگران خوردن که تو نباید قرقره ش کنی کهحداقل میرفتی سرچ می کردی بعد میومدی اینجا گوه خوری.مرتیکه ی حال بهم زنبقول امیر ژوله اه اه چندش
اصلا خودت فهمیدی چی نوشتی … خلاصه مطلب اینه تو پادگان کس کردی همین دیگه این گوه خوریا چیه بعدم اماکن چه ربطی به پادگان و صیغه و کس کردن داره کس وشعر میگی تو خودت کونی سرهنگ بودی
جقوز جان بجای این اراجیف بافی ها برو بشین پای درس و مشقت و کمی هم روی ریاضیاتت کار بکن، مشنگ جان متولد ۵۹ الان میشه ۴۴ سالش نه ۴۷ بیسواد،6👎
بااینکه خیلی رویایی بوداما نثرروان باعث جذابیت و کشش برای خواننده میشد…خیلی چسبید
فانتزی بود، اولش سه سال پیش بود بعد شد یکسال ونیم پیش…!!
مرتیکه ی بی سواد بی ارزش دروغگوحوصله ندارم وگرنه چند تا از دروغاتو مینوشتم تا فکر نکنی خیلی زرنگیشاشوووو
چرتوپرت
داستانت را تا استیک خوندم آقای مهندس شاگرد نونواییلازمه چندتا نکته را بهت بگم که دیگه نیای اینجا زرت و پرت کنی و دروغ بنویسیانگلیس درس خونده بودی معنی دن ژوان و میدونستی و به زن نمیگفتی سالار دن ژواناون ادکلن زنانه هم اسمش کلیو کریستین سی هست.در ضمن اون گوهی که درست می کنی و نوش جان میکنی اسمش بیفتک است نه استیک ، پس نگو انگلیس درس خوندم که یکی پیدا میشه مثل من واقعی انگلیس بودهمیرینه بهتو در آخرتو ارتش وقتی یکی از پرسنل به هر دلیلی فوت می کند خیلی که بخوان به زن و بچه شون احترام بزارن تا شش هفت ماه بعد اجازه بدن در خانه سازمانی بشینند و بعدش خانه سازمانی را ازشون می گیرند.بدو بدو کف نونوایی را جارو بزن صبح اوستا میاد کونت میزاره.
کسکش خان اعظم ایزی لایف برای سالمندان هست برای بچه ها از مای بی بی یا مولفیکس اینا استفاده میکنن
اماکن خخخخخخمنکرات اسکولاماکن تو پایگاه چه غلطی میکنه؟
پشگل تر اعظم ۵۹ و میشه ۴۴ نه ۴۷ شاشیدم تو اون عقل نداشتت تا همونجا خوندم
نویسنده محترم و دیگر نویسندگان لطفا و خواهشاً بعد از اتمام داستان خود چندین مرتبه بازخوانی کنید تا ایرادات نوشته خود رو متوجه بشید تا اینجوری مورد عنایت و بی احترامی قرار نگیرید و به شعور خواننده برنخوره که وقتی رو که میذاره بابت نوشته ای مطلوب باشه نه این سبک نوشته ها !!!
من ریدم تو مغزت دروغگو. تو پادگان عقیدتی و رکن داره تو پادگان نونوایی اجاره نمیدن تو پادگان خونه سازمانی واسه خودشونه نه واسه بیوه ها شوهرش که مرد خونه میپره تو پادگان دارالقرآن کوسکش چیه کونی ایزی لایف چیه کوسکش متولد پنجاه و نه میشه چهل و هفت سال؟ برو ریدم تو قیافت
کاری به کسشرایی ک نوشتی ندارم ک متولد ۵۹ ایی ولی ۴۷ سالته الدنگاما کاملا مشخصه قصدت خراب کردن اسم قران و چادر و دین و این چیزاس.داستانتو بنویس و کاری به دین و ایمان ملت نداشته باش. با کسشر گفتن تو هم کسی به قران و خطبه ی عربی عقد بدبین نمیشه. دشمنیتون با دین رو جای دیگه ببرین علنی کنید نه تو سایت سکسی
شاشیدم دهنت عنتر کسخولریدم داخل جمجمه ی خالیت جای مغز نداشته ت پفیوزبعد از اینکه برا اوستای نونوات ( که احتمالا سرهنگ باز نشسته هستش) ساک مشتی پشت کیسه های آرد زدی، دست به جلق شو ولی دیگه از این کستان های کسشعر تحویل اهالی بکن تو ندهتخم سرهنگ ها رو زبون استیک خورت!
فقط یه کم یه کم…در اون مغزتو بذاری که دم بکشه میفهمی که نباید به شعور کسی که داره وقت میذاره و داستانت ( البته چوستانه نه داستان) رو میخونه توهین کنی