رامین با سر به پاهام اشاره کرد و گفت: «پس میبینم شلوار رو درنیاوردی، علی.»
«اوه… آره…» لعنتی، اصلاً به فکر عوض کردنش نبودم. واقعاً باید عوض میکردم. حداقل بلوز آستین بلندم رو دوباره پوشیده بودم.
پرسید: «چطوره؟ راحتن؟»
کوتاه جواب دادم: «خوبن، فکر کنم.» مهسا به خاطر بیادبیم نیشگونم گرفت و منم با اکراه ادامه دادم: «باشه باشه… قبول دارم – خیلی راحتن.»
رامین یه لبخند گنده زد: «عالیه.» وای، این همه دندون سفیدِ بینقص عادی بود؟ با خودم فکر کردم.
«کلی نمونه دیگه برات میارم. تو تیپ بدنی عالیای داری برای تست کردن خط تولید جدیدی که دارم روش کار میکنم.» بهم چشمک زد و مهسا ریز خندید.
پرسیدم: «تولید؟ مگه یه هفته نیست اومدی شرکت؟» نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم که یه ذره با این بچه پررو بدرفتاری نکنم.
مهسا وسط حرفم پرید و با تحسین به رامین که پوزخند میزد نگاه کرد: «آره، ولی واقعاً داره غوغا میکنه.»
«حق با توئه، علی. دارم تند پیش میرم. ولی کارآموزیم خیلی طولانی نیست – فقط یه ماه یا دو ماه – و دوست دارم وقتی اینجام یه کاری بکنم. چی بگم، این هفته چهار پنج تا نمونه دیگه برات میفرستم که امتحان کنی، نظرت چیه؟» به پاهام خیره شد، با نگاهی ارزیابانه به پارچه تنگ روی رونهای ورزشکاریم نگاه کرد. آرنجش رو روی زانوهاش گذاشت و به سمتم خم شد. به نظر میرسید ماهیچههاش دارن به پوستش فشار میارن.
سعی کردم ژاکت رو بکشم پایین تا بیشتر پاهام رو بپوشونه. گلوم رو صاف کردم و نگاهم رو برگردوندم و جواب دادم: «م… من فکر نمیکنم، رامین.» « من در مورد این ایده مطمئن نیستم. فکر نمیکنم هیچ پسری بخواد از این مدل لباسا بپوشه.»
«اوه من مخالفم.» پرنسس گفت. سرم رو بالا آوردم و از اینکه چقدر شهوتانگیز و هات به نظر میرسید، با همون لباس ورزشی خاکستری، شگفتزده شدم. باسنش بیرون زده بود و برآمدگیهای دلرباش رو نشون میداد. «فکر میکنم خیلیها مثل تو دوست داشته باشن از طرحهای رامین بپوشن. و باید بگم، من فکر میکنم امروز خیلی خوشتیپ شدی.»
حسابی سرخ شدم. «ممنون…» یعنی… اگه این زن زیبا فکر میکرد من خوب به نظر میرسم… پس نمیتونست اونقدر هم بد باشه.
رامین با اطمینان گفت: «من موافقم.» دوباره بهش نگاه کردم و اون با یه نگاه نافذ بهم خیره شده بود. توجه دقیق ترکیب زیبای رامین و پرنسس داشت حسابی منو گیج میکرد.
مهسا مشتاقانه از روی مبل گفت: «منم همینطور.»
رامین بهش لبخند زد و بلند شد، رفت و کنارش نشست. یه کمی زیادی نزدیک برای سلیقه من. «و منم فکر میکنم تو تو اونا عالی به نظر میرسی، مهسا.»
«وای ممنون آقا. میدونی که من بهترین تامینکننده رو دارم.» مهسا به شوخی به مچ دستش زد و هر دو به هم لبخند زدند در حالی که پرنسس قهوه رو جلوی اونها گذاشت.
نه… من اینو دوست نداشتم. وقت رفتن ب…
پرنسس جلوی من ایستاد و دیدم رو نسبت به رامین و مهسا قطع کرد. «علی، میتونی یه لحظه تو آشپزخونه کمکم کنی؟»
دستش رو دراز کرد. من همونطور که احمقانه به صورت زیباش خیره شده بودم، دستش رو گرفتم. دنبالش رفتم تو آشپزخونه، نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم که به باسن گرد و بینقصش که جلوی روم تاب میخورد خیره نشم.
پرنسس پرسید: «امروز بهت خوش گذشت، علی؟»
«آه آره البته.» جواب دادم.
«عالیه، به ما هم خوش گذشت.» به آرامی ادامه داد و به سمتم چرخید. خدایا چقدر زیبا بود. اندام پر و شهوتانگیزش با شلوار یوگا تنگ و تاپ ورزشی بیشتر به چشم میاومد.
پرنسس گفت: «واقعاً تو اینا فوقالعاده به نظر میرسی، میدونی.» دستش رو دراز کرد و انگشتهای ظریفش رو از زانوم تا لگنم کشید. لرزیدم.
«میتونم دوباره کل لباس رو ببینم؟ اون ژاکت رو دربیار…» دامن ژاکتم رو کشید و من بدون فکر اطاعت کردم، مسحور صورت زیبایش و سینههای بزرگش که خیلی نزدیکم بود.
«ممنون.» جواب دادم. «خودت هم عالی به نظر میرسی…» احمق، این احمقانه بود. با خودم فکر کردم. ولی اون فقط لبخند زد.
«ممنون. این لباسا به من میان. و اونها به تو… عالی.» خدایا، طرز حرف زدنش داشت هیپنوتیزم میکرد. خودش داشت نخ میداد مگه نه؟ دستش الان روی شکم برهنه من حرکت میکرد.
من… صبر کن… مهسا تو اتاق بغلی بود. باید یه قدم عقب میکشیدم.
اما پرنسس خم شد و مغز من خالی شد. اون خیلی خوشگل بود. چشمان شیطونش جذاب بود. من… من… من هم خم شدم، چشمام رو بستم.

لباش نرم و گرم بود و وقتی بوسیدمش، یه آه کوچیک کشید. دستاش دور کمرم حلقه شد و منو کشید سمت خودش. منم با اشتیاق دنبالش رفتم، حتی جرأت کردم دستم رو بذارم رو باسن خوشفرمش.
باسنش زیر دستام محکم و عالی بود، ولی تا دستم بهش خورد، صورتش رو از صورتم فاصله داد. دلم ریخت ولی داشت لبخند میزد.
با شیطنت گفت: «چه دختر شیطونی هستی تو.» بعد ادامه داد: «اما من فقط داشتم دنبال یه فنجون چای دیگه میگشتم.» بالای شونهام رو نگاه کرد و منم برگشتم و دیدم یه کمد پر از فنجون درست پشت سرمه. لعنت به من.
برگشتم، صورتم از خجالت قرمز شده بود. «م… من واقعاً متاسفم… فکر نمیکردم…»
فقط خندید. «بیا عزیزم.» برگشت که بره تو هال ولی وایستاد. گفت: «اوه خدای من…»
نگاهش رو دنبال کردم و قلبم ایستاد. تو هال و از پشت در کشویی مشخص بود، مهسا حالا روی پای رامین نشسته بود. دستاش دور گردن رامین بود و داشتن همدیگه رو میبوسیدن.

«این…این دیگه چه کوفتیه…» با ناباوری زمزمه کردم و زل زده بودم. مهسا حسابی داشت با رامین لب میگرفت!
«مممم…» پرنسس در حالی که کنارم میاومد و دستش رو دور کمرم میانداخت، با آهی گفت: «ظاهراً مهسا نمیتونه در مقابل شاهزاده من مقاومت کنه. هیچکس نمیتونه، علی.»
«من… اونا نمیتونن… اون نمیتونه…» حرفام بیات شد وقتی دیدم دستاش رو شونهها و بازوهای رامین حرکت میکنه، و عضلات عظیمش رو حس میکنه در حالی که داشت زبون کارآموز ۱۸ سالهاش رو میمکید!
«ولی همه این کارو میکنن عزیزم. رامین یه ‘مرد’ نیست… اون یه نیروی طبیعته.» دستش رو باسنم کشید و علیرغم عصبانیت خودم هم داشتم حسابی تحریک میشدم. در گوشم گفت: «به بازوهاش نگاه کن عزیزم.» و نوازشم کرد. «میبینی چطور بدنش عملاً از قدرت موج میزنه؟ کی میتونه زنت رو سرزنش کنه… واقعاً؟»
و من نگاه کردم. بدن رامین عملاً از عضله متورم به نظر میرسید، و هر تکه لباسش کشیده شده بود تا بهش جا بده.
«و باید اون کیرو وقتی ببین باسنت سر میخوره حس کنی، عزیزم…» انگشتاش شروع کرد به فرو رفتن تو لپهای گرد باسنم، و یه خط از بالا به پایین کشید. «هیچ چیز دیگهای تو این دنیا مثل اون رو تجربه نکردی.»

یه ناله بیاختیار، آروم و بلند، از لبام در رفت، همونطور که خیره به زنم بودم که داشت با رامین لب میگرفت. پرنسس لباش رو گذاشت رو گردنم و آروم بوسید.
دستای بزرگ رامین حالا باسن مهسا رو محکم فشار میداد. پرنسس هم همین کارو با باسن من کرد و من و مهسا هر دو جیغ کشیدیم و صورتمون رو به سمت پارتنرهای خودمون برگردونیم.
نیاز داشتم که شهوت فزایندهای که تو وجودم داشت رشد میکرد رو خالی کنم، دوباره پرنسس رو با حرارت بوسیدم، سرم گیج میرفت. دستام حالا بدون هیچ مقاومتی رو باسنش قرار گرفته بود و محشر بود.
همین که بوسه تموم شد، چشمام رو باز کردم تا از بالای شونه پرنسس نگاه کنم و رامین رو دیدم که داشت بهم پوزخند میزد در حالی که مهسا گردنش رو میبوسید. دستاش هنوز باسن مهسا رو فشار میداد.
پرنسس در حالی که دستش رو تو لبه شلوارم میبرد، زمزمه کرد: «خدایا… ببین چقدر هاتن، عزیزم… چرا ما بهشون ملحق نشیم…؟»
شروع کرد منو به سمت رامین کشیدن و من بیاختیار چند قدم باهاش برداشتم، خیره به چشمای مطمئن رامین. «م… من نمیتونم…»
چشمام منظره روبروم رو مینوشید. زنم روی پای این آدونیسِ خوشچهره و عضلانی نوجوان، در حالی که اون مثل یه پادشاه نشسته بود، بدنش رو میپرستید. پرنسس آروم راه رفت و کنار رامین نشست، در حالی که مهسا، غافل از تمام دنیا جز رامین، به بوسیدن بدنش ادامه میداد و به سینهاش رفت. پرنسس خم شد و گردن رامین رو بوسید، اما اون همچنان به من نگاه میکرد. آروم، روی قسمت خالی مبل کنارش زد، و اشاره کرد که بهش ملحق بشم. خدایا… چه مردی…
یه قدم به سمتش برداشتم، مثل پروانه به سمت شعله جذب شده بودم. اما بعد زنم یه ناله بلند کشید وقتی دستش به روی پای رامین خورد و این منو از خلسه درآورد.
کامل از خلسه بیرون اومدم و با نفسنفس گفتم: «ن… نه!» یه قدم ازش عقب رفتم.
اینا اولین صداهای بلند تو ۵-۶ دقیقه اخیر بود و اعتراض من باعث شد مهسا بپره و اطراف رو نگاه کنه. منم بهش خیره شدم.
ضعیف گفتم: «ما… ما باید بریم.»
مهسا یهو نگران به نظر رسید و دوباره به رامین نگاه کرد. دستاش هنوز دور گردن رامین بود.
رامین با خونسردی برخورد کرد. بدون هیچ اعتراضی، در حالی که مهسا رو از روی پاش کنار زد، گفت: “اشکالی نداره، علی. بیا، خودم شما رو تا دم در میرسونم.»
مهسا شروع کرد به گفتن: «…ولی…»
رامین بهش گفت: «نمیخوام کسی احساس ناراحتی کنه، عزیزم.» و دستش رو رو گونهاش گذاشت.
رامین دستاشو رو شونههامون گذاشت و تا دم در همراهمون اومد. همین که بیرون رفتیم، برگشتیم و به رامین نگاه کردیم. پرنسس کنارش رفته بود و بهش چسبیده بود و به ما لبخند میزد. دستش روی سینه بزرگ رامین قرار داشت در حالی که رامین باسنش رو فشار میداد. برجستگی بزرگ شلوارش به شکم پرنسس فشار میآورد. نور از پنجره راهرو به اونها میتابید و به نظر میرسید که میدرخشن. لعنتی چقدر هات بودن. پرنسس خرخر کرد: «مممم… پس بیشتر برای خودم. خداحافظ دخترا…»

«امیدوارم دوباره هر دوتون رو ببینم…» رامین اضافه کرد. بعد در رو بست.
برای یه لحظه من و مهسا فقط به در خیره شدیم، بعد به هم نگاه کردیم و هر دو از نگاه مستقیم به هم دوری کردیم و به سمت خروجی چرخیدیم.
وقتی به ماشین رسیدیم، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. «نمیتونم باور کنم که تو…» شروع کردم، اما مهسا بلافاصله حرفمو قطع کرد.
«بیخیال شو علی. من رو مبل نشسته بودم و سرم رو بالا آوردم دیدم تو داری با پرنسس تو آشپزخونه لب میگیری. که اتفاقاً شبیه دو تا لزبین بودین که دارین لب میگیرین. پس وقتی رامین پا پیش گذاشت، چرا من باید خودمو نگه میداشتم؟»
این حرفش منو متوقف کرد. پس اول من بودم.
کل راه خونه رو تو سکوت رانندگی کردیم. ما هیچوقت تا حالا همچین کاری نکرده بودیم، هر دو تمام زندگیمون به همدیگه کاملاً وفادار بودیم.
اون شب، بالاخره در موردش حرف زدیم. توافق کردیم که هر دو اشتباه کردیم و تو آینده با هم رو راست باشیم.
گفتم: «و دیگه بوسیدن رامین یا پرنسس ممنوع، درسته؟»
مهسا برای یه لحظه جواب نداد.
اصرار کردم: «درسته؟»
«آره، باشه قبول.» اون موافقت کرد.
«خوبه. بیخیال این قضیه بشیم. سعی کن تو محل کار ازش فاصله بگیری، باشه؟»
«فکر کنم بتونم این کارو بکنم.»
«ممنون. دوستت دارم.»
اون با حواسپرتی گفت: «منم همینطور…»
تو تخت دست همو گرفتیم، اما نزدیک هم دراز نکشیدیم چون هر دو به اون روز فکر میکردیم.****
نوشته: بهزاد
6 پاسخ به “کارآموز نوجوان همسرم (۳)”
خوب داری پیش میری به شرطی که تو قسمت های بعدی کون دادن خودت هم بین دو تا خانوم باشه
کیرم دهنت با داستانت
سلام از تهرانم به عنوان پارتنر و نفر سومدر خدمت شماهم شخص کاملا مورد اعتمادیم نگران نباشید از این لحاظ
والا من نره غول زیاد دیدم ولی همیشه اونا به شرت من نگاه کردن بدنسازا اکثرا سایز ندارن فکر کنم،من هفتاد وزنمه اما سایزم دو برابر اوناس
۳ قسمت نوشتی و هیچ سکس و چیزی نشد؟
برو کیرم تو ناموست با این داستان بی محتوا وکیری لاشی