چند روز از زندگی امیرعلی

🔱چند روز از زندگی امیرعلی🔱

سلام و درود خدمت همه🙌🏻
اول از همه باید بگم که ، این یه داستانه و خاطره ی کسی نیست
این داستان مربوطه به فتیش پا ، عرق پا ، زیر پایی بودن هست
لطفا اگه علاقمند هستی به این سبک داستان بخونش🫶🏻

شروع :

صبح پاییزی بود و نسیم خنکی از پنجره‌های نیمه‌باز کلاس پنجم الف می‌پیچید توی فضای کوچک مدرسه‌ی دبستان ارامش، برگ‌های زرد و نارنجی که از درختای حیاط کنده شده بودن، آروم روی زمین می‌چرخیدن و صدای خش‌خششون با همهمه‌ی بچه‌ها قاطی شده بود. کلاس هنوز شلوغ بود—بعضی‌ها داشتن دفتراشون رو از کوله‌شون درمی‌آوردن، بعضی‌ها با مداد رو میز خط می‌کشیدن، و چند نفرم کنار تخته سیاه با گچ بازی می‌کردن. بوی چوب مداد و کاغذ نو تو هوا پیچیده بود و نور آفتاب از لای پرده‌های آبی کلاس، خطای باریک روی زمین انداخته بود.
امیرعلی، پسر ریزه‌میزه‌ی کلاس پنجم با موهای مشکی ژولیده و یه کوله‌پشتی قرمز که یه کم براش بزرگ بود، گوشه‌ی کلاس روی صندلیش نشسته بود. دستش زیر چونه‌ش بود و با یه مداد نیمه‌شکسته آروم رو میز ضرب می‌زد. چشماش اما یه جای دیگه بود—یه جای همیشگی. جلوی کلاس، نزدیک تخته، یاسمن خانم، معلم جوون و خوش‌چهره‌شون، داشت با یه لبخند گرم دفتر حضور و غیاب رو ورق می‌زد. صداش مثل یه آهنگ آروم بود که تو شلوغی کلاس، همه رو یه لحظه ساکت می‌کرد. “خب بچه‌ها، بیاین آروم بشینین تا حضور و غیاب کنیم!”
یاسمن خانم ۲۵ سالش بود، ولی انگار از یه دنیای دیگه اومده بود—یه دنیای پر از رنگ و زیبایی. موهاش قهوه‌ای روشن بود و همیشه یه مدل ساده و شیک داشت، یه کم موج‌دار که تا شونه‌هاش می‌رسید. امروز یه مانتوی بلند کرم‌رنگ پوشیده بود که تا زانوهاش می‌اومد، با یه شلوار مشکی گشاد که لبه‌هاش یه کم بالا زده شده بود. اما چیزی که چشم همه رو می‌گرفت—و بیشتر از همه امیر علی رو—کفش های کانورس سفید و مشکیش بود. اون کفشها انگار امضای یاسمن خانم بودن؛ همیشه تمیز، ولی یه کم خط و خش رو لبه‌هاشون نشون می‌داد که ساعت‌ها تو حیاط مدرسه راه رفته‌ن. مچ پاهاش که از زیر شلوار بیرون زده بود، سفید و ظریف بودن و یه جورایی تو نور آفتاب برق می‌زدن.
امیرعلی نمی‌تونست نگاهش رو از پاهای یاسمن خانم بگیره. هر بار که معلمش قدم برمی‌داشت—آروم و با اعتماد، انگار داره رو ابرها راه می‌ره—قلبش یه تکون می‌خورد. ضربانش بالا می‌رفت و دستاش یه کم عرق می‌کرد. نمی‌دونست چرا، ولی اون پاها براش یه جادوی عجیب داشتن. انگار یه راز بودن که فقط اون می‌تونست بفهمه‌ش. کفش های کانورس که به زمین می‌خوردن، یه صدای نرم “تق‌تق” می‌دادن و هر بار که یاسمن خانم می‌ایستاد و وزن بدنش رو یه پاش می‌نداخت، مچ پاش یه کم بیشتر معلوم می‌شد. اون لحظه‌ها برای امیر علی مثل یه فیلم آهسته بودن—هر ثانیه‌ش رو تو ذهنش نگه می‌داشت.
یاسمن خانم که داشت اسم بچه‌ها رو می‌خوند، یه لحظه سرش رو بلند کرد و نگاهش به امیرعلی افتاد. پسرک یهو خشکش زد. چشماش هنوز رو پاهای معلمش قفل بود و نمی‌تونست سریع نگاهش رو بکشه. یاسمن با یه لبخند کوچیک گفت: “امیرعلی؟ حواست کجاست، پسرم؟” بچه‌ها خندیدن و چند نفر از ته کلاس گفتن: “حواسش پیش شماست، خانوم!” یاسمن هم خندید—یه خنده‌ی نرم و مهربون—و گفت: “خب، خوبه که پیش منه! حالا دفتر ریاضی رو دربیار.” نگاهش یه لحظه رو امیر علی موند، ولی انگار چیزی به ذهنش نرسید. براش فقط یه بچه‌ی حواس‌پرت بود که گاهی زل می‌زنه به یه نقطه.
امیرعلی که صورتش سرخ شده بود، سریع سرش رو پایین انداخت و دفترش رو باز کرد. ولی تو دلش طوفان بود. نمی‌تونست بفهمه چرا هر بار که پاهای یاسمن خانم رو می‌دید، این‌قدر از خودش بی‌خود می‌شد. یه حس عجیب بود—یه جور کشش که نمی‌تونست به زبون بیاره. یادش اومد دیروز که زنگ تفریح بود و یاسمن خانم تو حیاط با بچه‌ها بازی می‌کرد، یه لحظه کفشش رو درآورده بود تا یه سنگ ریزه رو از توش بیرون بیاره. اون چند ثانیه که پای برهنه‌ش رو دیده بود—سفید، با انگشتای ظریف و یه ناخن لاک‌زده‌ی صورتی کم‌رنگ—قلبش داشت از سینه‌ش می‌زد بیرون. هنوزم اون تصویر تو ذهنش بود، مثل یه عکس که هیچ‌وقت پاک نمی‌شد.
کلاس شروع شد و یاسمن خانم رفت پای تخته. گچ رو برداشت و شروع کرد به نوشتن مسئله‌های ریاضی. هر بار که دستش رو بالا می‌برد، شلوارش یه کم بیشتر بالا می‌رفت و مچ پاهاش معلوم‌تر می‌شد. امیرعلی که ردیف دوم نشسته بود، نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره. زل زده بود به اون خط باریک پوست که بین کفش و شلوار پیدا بود. یه لحظه یاسمن چرخید و گفت: “امیرعلی، تو بیا این مسئله رو حل کن!” پسرک که غافلگیر شده بود، با دست‌پاچگی بلند شد و رفت پای تخته. پاهاش میلرزید و وقتی از کنار یاسمن رد شد، بوی عطر ملایمش—یه جور گل یاس با یه ته‌مزه‌ی وانیل—تو بینیش پیچید. نزدیک بود گچ از دستش بیفته.
وقتی برگشت سر جاش، یاسمن خانم با همون لبخند مهربون گفت: “آفرین، پسرم! یه کم حواستو جمع کن فقط.” بچه‌ها دوباره خندیدن، ولی امیرعلی فقط سرش رو پایین انداخت. نمی‌تونست به معلمش بگه که حواسش کجاست—نمی‌تونست بگه که اون پاهای ظریف با کفش های کانورس، کل دنیاش رو پر کرده‌ن. زنگ که خورد، بچه‌ها ریختن تو حیاط، ولی امیرعلی یه لحظه بیشتر تو کلاس موند. یاسمن خانم داشت وسایلش رو جمع می‌کرد و یه لحظه خم شد تا کیفش رو از زیر میز برداره. کفشش یه کم از پاش دراورد و پاشنه‌ی سفیدش معلوم شد. امیرعلی که دیگه قلبش داشت از جاش درمی‌اومد، نفسش رو حبس کرد و زل زد. یاسمن که متوجه نگاهش شد، با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت: “امیرعلی؟ چیزی شده؟”
امیرعلی که انگار از خواب پریده باشه، سریع گفت: “نه… نه، خانوم!” و با عجله دوید بیرون. تو حیاط، زیر سایه‌ی درخت کاج، ایستاد و نفس عمیقی کشید. نمی‌دونست این حس چیه، ولی یه چیز رو مطمئن بود: یاسمن خانم، با اون پاهای جادویی و کفش های کانورسیشن، چیزی بیشتر از یه معلم براش بود—یه راز، یه رویا، یه چیزی که نمی‌تونست ازش دل بکنه.
روزها مثل یه فیلم تکراری از جلوی چشم امیرعلی می‌گذشت. هر صبح با یه شوق مخفی از خواب بیدار می‌شد، کوله‌ش رو می‌بست و با عجله می‌رفت مدرسه—فقط برای اینکه یاسمن خانم رو ببینه. کلاس پنجم الف بدون یاسمن براش هیچ معنایی نداشت. اون پاهای ظریف با کفش های کانورس سفید و مشکی، مثل یه آهن‌ربا بودن که هر روز چشماش رو می‌کشیدن سمت خودشون. بعضی روزا که هوا گرم‌تر بود، یاسمن شلوارش رو یه کم بیشتر بالا می‌زد و مچ پاهاش تو نور آفتاب بیشتر برق می‌زد. امیرعلی تو اون لحظه‌ها فقط زل می‌زد و قلبش تندتر از همیشه می‌زد.
یه روز گرم پاییزی بود—از اون روزایی که آفتاب انگار نمی‌خواست غروب کنه و گرما هنوز تو حیاط مدرسه می‌چرخید. بچه‌ها تو کلاس عرق‌کرده و بی‌حوصله بودن و پنکه‌ی قدیمی بالای سرشون با یه صدای زوزه‌مانند می‌چرخید، ولی هیچ فایده‌ای نداشت. امیرعلی مثل همیشه گوشه‌ی کلاس نشسته بود و با مدادش رو دفترش خط‌خطی می‌کرد. منتظر بود—منتظر صدای تق‌تق کفش های یاسمن خانم که از راهرو بیاد. هر روز همین ساعت، درست وقتی زنگ دوم می‌خورد، یاسمن با یه لبخند گرم می‌اومد تو و کلاس انگار یهو زنده می‌شد.
اون روز ولی وقتی در باز شد، چیزی فرق داشت. یاسمن خانم با همون مانتوی کرم‌رنگ و شلوار مشکی اومد تو، ولی قدم‌هاش یه جور عجیب بود. انگار یه کم لنگ می‌زد—آروم و با احتیاط راه می‌رفت، مثل اینکه پاش درد می‌کنه. کفش های کانورسیشن هنوز پاش بود، ولی هر بار که پاش رو زمین می‌ذاشت، یه اخم کوچیک رو صورتش می‌اومد و سریع محو می‌شد. امیرعلی که همیشه چشمش به پاهاش بود، یهو دلش گرفت. قلبش که تا اون لحظه تند می‌زد، حالا از یه حس دیگه پر شده بود—ناراحتی، نگرانی.
یاسمن کیفش رو رو میز معلم گذاشت و با یه صدای آروم گفت: “سلام بچه‌ها، ببخشید یه کم دیر کردم.” بچه‌ها جواب دادن، ولی امیرعلی دیگه حواسش به چیزی نبود. زل زده بود به پاهای یاسمن که حالا پشت میز معلوم نبودن. وقتی یاسمن نشست و شروع کرد به درس دادن، امیر علی دیگه طاقت نیاورد. دستش رو آروم بالا برد و با یه صدای لرزون گفت: “خانم… پاتون چی شده؟” بچه‌ها یه لحظه ساکت شدن و یاسمن با تعجب بهش نگاه کرد. بعد با یه لبخند مهربون گفت: “اوه، چیزی نیست امیرعلی جونم. دیشب تو باشگاه یه کم پام پیچ خورد. نگران نباش، خوب می‌شه.”
امیرعلی سرش رو پایین انداخت، ولی فکرش درگیر شده بود. پیچ‌خوردگی؟ باشگاه؟ تو ذهنش تصویر یاسمن رو می‌دید که داره با همون کفش های کانورس ورزش می‌کنه و یهو پاش می‌پیچه. دلش می‌خواست کاری کنه—یه جوری به معلمش کمک کنه. تمام زنگ رو به این فکر کرد که چطور می‌تونه یه بهونه پیدا کنه که بیشتر نزدیک یاسمن بمونه. وقتی زنگ آخر خورد و بچه‌ها با شوق ریختن تو حیاط، یه ایده به ذهنش رسید: ماساژ. یادش اومد که باباش گاهی پاهاش رو ماساژ می‌داد و می‌گفت دردش کمتر می‌شه. قلبش تندتر زد—شاید این شانسش باشه که بالاخره اون پاهای جادویی رو از نزدیک حس کنه.
زنگ آخر که تموم شد، بچه‌ها کوله‌هاشون رو برداشتن و دویدن بیرون. امیرعلی اما عمداً آروم‌تر وسایلش رو جمع کرد. یاسمن هنوز پشت میز بود و داشت دفترای بچه‌ها رو نگاه می‌کرد. نور آفتاب از پنجره رو صورتش افتاده بود و موهاش یه کم تو نسیم تکون می‌خوردن. امیرعلی نفس عمیقی کشید و با کوله‌ش رو شونه‌ش، آروم رفت جلوی میز معلم و استاد. دستاش عرق کرده بود و نمی‌دونست چطور شروع کنه. یاسمن که سرش رو بلند کرد و دیدش، با یه لبخند گفت: “امیرعلی؟ چیزی جا گذاشتی؟”
امیرعلی یه لحظه زبونش بند اومد، ولی بعد با یه صدای آروم و پر از التماس گفت: “خانم… پاتون هنوز درد می‌کنه؟ من… من بلدم ماساژ بدم. می‌خوام کمکتون کنم.” یاسمن با تعجب بهش نگاه کرد و بعد خندید—یه خنده‌ی نرم و مهربون. دستش رو آروم گذاشت رو سر امیرعلی و نوازشش کرد. “ای‌جونم، چقدر تو مهربونی! ولی نه، پسرم. پاهام تمیز نیستن، الانم یه کم بو می‌دن. نمی‌خوام اذیت بشی.” بعد یه بوس کوچیک رو پیشونی امیرعلی گذاشت و گفت: “برو خونه، باشه؟”
امیرعلی اما کوتاه نیومد. چشماش رو به یاسمن دوخت و با یه لحن پر از اصرار گفت: “نه خانم، من بلدم! بابام همیشه می‌گه ماساژ خوبه برای درد. لطفاً اجازه بدین… قول می‌دم خوب باشه!” یاسمن که دید این پسرک چقدر مصممه، یه لحظه فکر کرد. بعد با یه آه کوچیک گفت: “اوف، باشه امیرعلی جونم. ولی اگه بد بود، خودت گفتی‌ها!” و با یه لبخند، پاش رو از زیر میز آورد بیرون.
امیرعلی که دیگه قلبش داشت از سینه‌ش می‌زد بیرون، زانو زد جلوی یاسمن. معلمش با احتیاط بند کفش کانورش رو باز کرد و آروم پاش رو از توش درآورد. وقتی کفش کنار رفت، یه جوراب نخی سفید معلوم شد که تا مچ پاش می‌رسید. جوراب یه کم سیاه شده بود—کفش هفت ساعت پاش بود و عرق کرده بود. یاسمن با یه خنده‌ی خجالت‌زده گفت: “اوف، ببخشید امیرعلی جونم. پاهام زیاد تمیز نیستن. یه کمم بو می‌دن، اذیتت نکنه‌ها.” یه بوی خفیف از جوراب بلند شد—نه خیلی تند، ولی گرم و ملایم، مثل بوی عرق تازه که با عطر بدنش قاطی شده بود.
امیرعلی اما انگار تو یه دنیای دیگه بود. اون پایی که همیشه از دور نگاهش می‌کرد، حالا جلوی چشمش بود—سفید، ظریف، با یه پیچ‌خوردگی کوچیک که یه کم قرمز شده بود. نفسش رو حبس کرد و با دستای لرزون گفت: “ن… نه خانم، اذیت نمی‌شم.” یاسمن جورابش رو آروم درآورد و پاش رو گذاشت رو زانوی امیرعلی. پوستش گرم بود و یه لایه‌ی نازک عرق روش نشسته بود. انگشتاش ظریف و کشیده بودن و ناخناش یه لاک صورتی کم‌رنگ داشت که یکم پریده بود. بوی ملایم عرقش به مشام امیرعلی خورد و قلبش تندتر زد—نه از ناراحتی، بلکه از یه شوق عجیب.
با احتیاط دستاش رو گذاشت رو پای یاسمن و شروع کرد به ماساژ دادن. اول آروم، با انگشتاش کف پاش رو فشار داد. یاسمن یه آه کوچیک کشید و گفت: “آخ… آروم‌تر پسرم، یه کم درد داره.” امیرعلی که نمی‌خواست اذیتش کنه، فشارش رو کمتر کرد و با نوک انگشتاش شروع کرد به مالیدن پاشنه و قوس پاش. پوستش نرم بود، ولی یه کم سفتی از پیچ‌خوردگی توش حس می‌شد. هر بار که دستش رو بالا می‌برد و به مچ پاش می‌رسید، یاسمن یه تکون کوچیک می‌خورد و می‌گفت: “آفرین امیرعلی… چقدر خوب بلدی!”
امیرعلی که حالا غرق حسش شده بود، با دقت بیشتری ماساژ می‌داد. انگشتش رو بین انگشتای پای یاسمن می‌کشید و آروم فشار می‌داد. عرق ملایم پاش به دستاش می‌چسبید و یه حس عجیب تو وجودش پخش می‌شد. یاسمن که داشت کم‌کم ریلکس می‌شد، با یه صدای آروم گفت: “اوف، نمی‌دونستم این‌قدر بهم حال می‌ده. مرسی پسرم، چقدر مهربونی تو!” بعد دستش رو گذاشت رو موهای ژولیده‌ی امیرعلی و نوازشش کرد. اون لحظه برای امیر علی مثل یه رویا بود—دستای گرم یاسمن رو سرش، و پاهاش تو دستاش.
دقایق گذشت و امیرعلی با حوصله پاش رو ماساژ می‌داد. یه لحظه یاسمن خم شد و با یه لبخند گفت: “کافیه پسرم، دیگه حسابی خوب شدم. تو بهترین دانش‌آموز دنیایی!” و دوباره یه بوس کوچیک رو گونه‌ش گذاشت. امیرعلی که صورتش سرخ شده بود، آروم پاش رو ول کرد و گفت: “خواهش می‌کنم خانم…” وقتی بلند شد، بوی ملایم پاهاش هنوز تو دستاش مونده بود و قلبش پر از شادی بود. یاسمن کفشش رو دوباره پوشید و با یه لبخند گفت: “برو خونه حالا، قهرمان من!”
امیرعلی با کوله‌ش راه افتاد سمت خونه، ولی تمام راه به اون لحظه فکر می‌کرد—به گرمای پاهای یاسمن، به بوی خفیفش، به نوازش دستاش. نمی‌دونست این حس چیه، ولی یه چیز رو مطمئن بود: اون روز، بهترین روز زندگیش بود.
صبح روز بعد، هوا هنوز گرم بود، ولی یه نسیم خنک از پنجره‌های کلاس پنجم الف می‌اومد تو و پرده‌های آبی رو آروم تکون می‌داد. امیرعلی مثل همیشه گوشه‌ی کلاس نشسته بود، با همون کوله‌پشتی قرمز که یه کم براش گشاد بود. دفتر ریاضیش جلوش باز بود، ولی قلمش رو میز بی‌حرکت مونده بود. فکرش جای دیگه بود—پیش یاسمن خانم و اون لحظه‌ی دیروز که پاهاش رو ماساژ داده بود. هنوز گرمای پوستش رو تو دستاش حس می‌کرد، بوی خفیف عرقش تو بینیش بود، و صدای مهربونش که می‌گفت “مرسی پسرم” تو گوشش می‌پیچید. قلبش تند می‌زد و یه لبخند کوچیک رو لبش بود که خودش هم نمی‌دونست.
زنگ تفریح که خورد، بچه‌ها با سروصدا ریختن تو حیاط. صدای خنده و دویدن شدن با آفتاب گرم قاطی شده بود. امیرعلی اما این بار سریع وسایلش رو جمع نکرد. آروم از جاش بلند شد و با قدم‌های مردد رفت جلوی میز معلم. یاسمن هنوز اونجا بود، با همون مانتوی کرم‌رنگ و شلوار مشکی که لبه‌هاش یه کم بالا زده شده بود. کفش های کانورس سفید و مشکیش پاش بود و یه دفتر تو دستش داشت. وقتی امیر علی رو دید، با یه لبخند گرم سرش رو بلند کرد و گفت: “سلام پسرم، چیزی می‌خوای؟”
امیرعلی که دستاش یه کم عرق کرده بود، با یه لحن آروم و مؤدب گفت: “خانم معلم… پاتون بهتر شد دیروز؟” صداش یه جور مهربونی کودکانه داشت که یاسمن رو یه لحظه غافلگیر کرد. معلمش با یه “ای‌جونم” بلند شد و اومد نزدیکش. دستش رو گذاشت رو موهای ژولیده‌ی امیرعلی و نوازشش کرد. “آره عزیزم، خیلی بهتر شد. مرسی از تو، مهربونم!” بعد خم شد و یه بوس کوچیک رو پیشونی پسرک گذاشت. بوی عطر ملایم یاسمن—یه جور گل یاس با ته‌مزه‌ی وانیل—تو مشام امیرعلی پیچید و صورتش سرخ شد. با یه صدای خجالت‌زده گفت: “مرسی خانم…” و سریع چرخید که بره تو حیاط. قلبش پر از شادی بود—یاسمن ازش راضی بود، و این براش از همه‌چیز مهم‌تر بود.
روز گذشت و زنگ‌ها یکی‌یکی خوردن. امیرعلی تمام مدت به آخر کلاس فکر می‌کرد—به اینکه دوباره بمونه و شانسش رو امتحان کنه. نمی‌دونست چرا این‌قدر دلش می‌خواد پاهای یاسمن رو دوباره لمس کنه، ولی یه حس عجیب تو وجودش بود که نمی‌تونست جلوش رو بگیره. زنگ آخر که تموم شد، بچه‌ها مثل دیروز با عجله کوله‌هاشون رو برداشتن و دویدن بیرون. کلاس کم‌کم خالی شد و فقط صدای پنکه و خش‌خش برگای حیاط موند. یاسمن پشت میز بود و داشت یه چند تا کاغذ رو مرتب می‌کرد. نور آفتاب از پنجره رو صورتش افتاده بود و موهاش تو نور یه کم طلایی‌تر به نظر می‌اومد.
امیرعلی نفس عمیقی کشید و با کوله‌ش رو شونه، آروم رفت جلوی میز. یاسمن که سرش رو بلند کرد، با یه لبخند گفت: “جونم؟ چی شده امیرعلی؟” پسرک که دستاش رو پشتش قفل کرده بود، یه لحظه زبونش بند اومد. صورتش از استرس داغ شده بود و نمی‌دونست چطور شروع کنه. با یه صدای لرزون و پر از خجالت گفت: “خانم… میشه پاهاتونو بازم ماساژ بدم؟” یاسمن با تعجب بهش نگاه کرد و یه ابروش بالا رفت. “چرا عزیزم؟ پام که دیگه خوبه، چیزی نیست.”
امیرعلی که حالا داشت از استرس آب می‌شد، دستاش رو جلوی خودش تکون داد و با التماس گفت: “امم… ام… راستش خانم، لطفاً اجازه بدین. من خیلی کارم خوبه! شما الان خسته‌اید و ماساژ براتون خوبه!” صداش یه جور التماس کودکانه داشت که یاسمن رو یه لحظه ساکت کرد. معلمش خندید—یه خنده‌ی نرم و مهربون—و گفت: “ای‌جونم، تو چقدر مهربونی! ولی عزیزم، نمی‌شه که. پاهام امروز اصلاً تمیز نیستن. دو روزه نشستم شون، مریض می‌شی پسرم.” بعد بلند شد و امیرعلی رو تو بغلش گرفت. دستاش رو دور شونه‌های کوچیکش حلقه کرد و دوباره یه بوس رو گونه‌ش گذاشت.
امیرعلی اما کوتاه نیومد. سرش رو از بغل یاسمن بیرون آورد و با چشم‌های پر از اصرار گفت: “خواهش می‌کنم خانم… من اذیتم نمی‌شه. قول می‌دم خوب باشه!” یاسمن که دید این پسرک چقدر مصممه، یه آه کوچیک کشید و دلش سوخت. با یه لبخند خجالت‌زده گفت: “اوف، باشه عزیزدلم. ولی اگه بد بود، خودت گفتی‌ها!” و با احتیاط نشست رو صندلیش و پاش رو از زیر میز آورد بیرون.
امیرعلی که دیگه قلبش داشت از جاش درمی‌اومد، زانو زد جلوی یاسمن. معلمش با یه حرکت آروم بند کفش کانورش رو باز کرد و پاش رو از توش درآورد. جوراب نخی سفید دیروزش هنوز پاش بود—همون که دیروز یه کم سیاه شده بود، ولی حالا بیشتر از قبل تیره شده بود. دو روز تو کفش بودن، عرقش رو بیشتر کرده بود و یه لایه‌ی نازک خیسی روش نشسته بود. یاسمن با یه خنده‌ی معذرت‌خواهانه گفت: “اوف، ببخشید امیرعلی جونم. پاهام امروز حسابی کثیفن. یه کمم بو می‌دن، اذیتت نکنه‌ها.” وقتی جوراب رو درآورد، یه بوی گرم و کمی تند بلند شد—قوی‌تر از دیروز، مثل عرق کهنه که یه کم به تندی می‌زد، ولی هنوز با بوی طبیعی بدنش قاطی بود.
امیرعلی اما انگار تو بهشت بود. اون پایی که دو روز تو ذهنش چرخیده بود، حالا جلوی چشمش بود—سفید و ظریف، با یه لایه‌ی عرق که تو نور برق می‌زد. پیچ‌خوردگی دیروزش کمتر شده بود، ولی هنوز یه کم قرمز بود. نفسش رو حبس کرد و با دستای لرزون گفت: “ن… نه خانم، اذیت نمی‌شم.” یاسمن پاش رو آروم گذاشت رو زانوی امیرعلی و گفت: “خب، شروع کن قهرمان من!”
امیرعلی دستاش رو با احتیاط گذاشت رو پای یاسمن و شروع کرد به ماساژ دادن. پوستش گرم‌تر از دیروز بود و عرقش به انگشتاش می‌چسبید. اول آروم با نوک انگشتاش پاشنه‌ش رو مالید و یاسمن یه آه کوچیک کشید. “آخ… آروم‌تر پسرم، یه کم حساسه.” امیرعلی که نمی‌خواست اذیتش کنه، فشارش رو کمتر کرد و با حوصله شروع کرد به ماساژ دادن قوس پاش. عرقش یه حس لغزنده به دستاش می‌داد و بوی تندش هر بار که نفس می‌کشید، تو مشامش می‌پیچید. نمی‌دونست چرا، ولی این بو براش یه جور جادو داشت—یه حس عجیب که قلبش رو تندتر می‌زد.
با انگشتاش آروم بین انگشتای پای یاسمن رو مالید و هر بار که فشار می‌داد، یاسمن یه تکون کوچیک می‌خورد و می‌گفت: “اوف… چقدر خوبه امیرعلی! تو واقعاً بلدی!” پسرک که غرق کارش شده بود، با دقت بیشتری ماساژ می‌داد. دستش رو بالا برد و مچ پاش رو گرفت—یه کم عرق اونجا جمع شده بود و وقتی فشار داد، یاسمن با یه لبخند گفت: “آفرین پسرم… حسابی خستگیمو در میاری!” بوی تند عرقش حالا قوی‌تر شده بود و امیرعلی رو تو یه دنیای دیگه برده بود. دستاش رو آروم رو انگشتای ظریفش کشید و ناخنای لاک‌زده‌ش رو با نوک انگشتاش لمس کرد.
دقایق می‌گذشت و یاسمن کم‌کم ریلکس‌تر می‌شد. چشماش رو یه لحظه بست و با یه صدای آروم گفت: “نمی‌دونستم ماساژ این‌قدر حال می‌ده. مرسی مهربونم!” بعد دستش رو گذاشت رو سر امیرعلی و موهاش رو نوازش کرد. انگشتاش تو موهای ژولیده‌ی پسرک می‌کشید امیر علی که دیگه غرق خوشحالی بود، با شوق بیشتری ادامه داد. پاشنه‌ی یاسمن رو با کف دستش مالید و عرقش رو بیشتر به دستاش پخش کرد. بوی تندش حالا با بوی عطر ملایم بدنش قاطی شده بود و امیرعلی رو دیوونه می‌کرد.
یه لحظه یاسمن خم شد و با یه لبخند گفت: “کافیه قهرمان من، دیگه حسابی خوب شدم. تو بهترینی!” و دوباره یه بوس کوچیک رو گونه‌ش گذاشت. امیرعلی که صورتش داغ شده بود، آروم پاش رو ول کرد و گفت: “خواهش می‌کنم خانم…” وقتی بلند شد، بوی تند عرق هنوز تو دستاش مونده بود و قلبش پر از شادی بود. یاسمن جورابش رو دوباره پوشید—همون جوراب سفید که حالا خیس‌تر و تیره‌تر شده بود—و کفشش رو پاش کرد. با یه لبخند گفت: “برو خونه حالا، پسر مهربونم!”
امیرعلی با کوله‌ش راه افتاد، ولی تمام راه به اون لحظه فکر می‌کرد—به گرمای پاهای یاسمن، به بوی تندش که این بار قوی‌تر بود، به نوازش دستاش. نمی‌دونست این حس چیه، ولی یه چیز رو مطمئن بود: هیچ‌چیز تو دنیا نمی‌تونست با این لحظه‌ها برابری کنه.
روز بعد
وقتی زنگ آخر خورد، بچه‌ها با شوق کوله‌هاشون رو برداشتن و ریختن تو حیاط. صدای دویدن شون با خش‌خش برگای زرد قاطی شده بود. کلاس کم‌کم خالی شد و فقط صدای پنکه و نسیم خنک از پنجره موند. یاسمن پشت میز معلم نشسته بود و داشت یه چندتا کاغذ رو مرتب می‌کرد. امروز یه مانتوی آبی آسمانی پوشیده بود که تا زانوهاش می‌رسید، با همون شلوار مشکی که لبه‌هاش بالا زده شده بود. کفش های کانورس سفید و مشکیش پاش بود و نور آفتاب از پنجره رو موهای قهوه‌ایش یه سایه‌ی نرم انداخته بود.
امیرعلی نفس عمیقی کشید و با کوله‌ش رو شونه، آروم رفت جلوی میز وایستاد. دستاش رو پشتش قفل کرده بود و قلبش تند می‌زد. یاسمن که سرش رو بلند کرد، با یه لبخند مهربون بهش نگاه کرد و گفت: “جونم امیرعلی؟ نکنه باز می‌خوای پاهامو ماساژ بدی، ماساژور خان؟” بعد با یه خنده‌ی نرم بلند شد و دستش رو گذاشت رو موهای ژولیده‌ی پسرک. نوازشش کرد و گفت: “تو دیگه بهترین دانش‌آموز منی!”
امیرعلی که تا اون لحظه سعی کرده بود حسش رو مخفی کنه، یهو دیگه طاقت نیاورد. چشماش پر از اشک شد و با یه صدای لرزون شروع کرد به گریه کردن. یاسمن که غافلگیر شده بود، سریع خم شد و گفت: “چی شده پسرم؟ چرا گریه می‌کنی؟” دستاش رو دور شونه‌های کوچیک امیرعلی حلقه کرد و محکم بغلش کرد. بوی عطر ملایمش—یه جور گل یاس با ته‌مزه‌ی وانیل—تو مشام امیرعلی پیچید و گریه‌ش رو بیشتر کرد. با همون حال، بین هق‌هق گفت: “خانم… تورو خدا اجازه بدین همیشه پاهاتونو ماساژ بدم. من عاشق اینم… توروخدا خانم!”
یاسمن که حالا دیگه حسابی تعجب کرده بود، امیرعلی رو تو بغلش نگه داشت و با یه صدای آروم گفت: “عزیزم… آخ، چرا گریه می‌کنی؟ پاهامو ماساژ بدی؟ آخه چرا عاشق این کاری؟ پا که کثیفه و بو می‌ده!” دستش رو آروم رو موهاش کشید و اشکای پسرک رو با انگشتاش پاک کرد. امیرعلی که هنوز تو بغلش بود، با گریه گفت: “آخه… من دوست دارم خانم. پاهای شما خیلی قشنگه… خیلی مهربونید… توروخدا بزارید این کارو کنم!” صداش پر از التماس بود و چشماش که حالا قرمز شده بودن، به یاسمن زل زده بودن.
یاسمن یه لحظه ساکت شد. نگاهش رو صورت خیس امیر علی موند و دلش برای این پسرک مهربون سوخت. با یه لبخند نرم گفت: “ای‌جونم… تو چقدر دلت پاکه! باشه عزیزم، دیگه گریه نکن. اجازه می‌دم هر روز پاهامو ماساژ بدی، خوبه؟” امیرعلی که دیگه اشکاش با شادی قاطی شده بود، با یه صدای گرفته گفت: “مرسی خانمم!” و محکم یاسمن رو بغل کرد. دستای کوچیکش رو دور کمر معلمش حلقه کرد و با چشم‌های اشکی بهش نگاه کرد. بعد با یه خجالت آروم گفت: “خانم… میشه امروز یه کم بیشتر از همیشه ماساژ بدم؟ یعنی طولانی‌تر؟”
یاسمن با یه خنده‌ی مهربون گفت: “اوف، آخه مدرسه می‌بنده پسرم، نمی‌شه که!” ولی یهو انگار چیزی به ذهنش رسید. یه لحظه فکر کرد و با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفت: “می‌خوای بیای خونه‌ی من؟” امیرعلی که از ذوق خشکش زده بود، چشماش برق زد و با یه صدای پر از شوق گفت: “آره خانم! بریم خونه‌تون!” یاسمن که دید این پسرک چقدر ذوق کرده، دوباره نوازشش کرد و گفت: “خب، بریم پس! به مامانت زنگ می‌زنم می‌گم پیش منی، اومدی ریاضی کار کنی!” و هر دو با هم خندیدن—یه خنده‌ی گرم و صمیمی که کلاس خالی رو پر کرد.
یاسمن کیفش رو برداشت و امیرعلی با کوله‌ش دنبالش راه افتاد. تو راهروهای خلوت مدرسه، صدای تق‌تق کفش های کانورس یاسمن با قدم‌های سریع امیرعلی قاطی شده بود. وقتی به حیاط رسیدن، آفتاب داشت غروب می‌کرد و یه نور نارنجی رو زمین پهن شده بود. یاسمن دست امیر علی رو گرفت و با یه لبخند گفت: “بیا قهرمان من، بریم خونه!” امیرعلی که قلبش از شادی داشت می‌ترکید، فقط سرش رو تکان داد و دنبالش رفت.
خونه‌ی یاسمن یه آپارتمان کوچیک و مرتب تو یه محله‌ی آروم بود. وقتی در رو باز کرد، بوی ملایم گل و چوب تو فضا پیچیده بود. کف خونه پارکت قهوه‌ای روشن داشت و یه فرش کوچیک قرمز گوشه‌ی حال پهن بود. یاسمن کیفش رو گذاشت رو مبل و گفت: “بیا بشین امیرعلی جونم، الان یه آبمیوه برات میارم.” امیرعلی با خجالت رو مبل نشست و کوله‌ش رو کنارش گذاشت. هنوز باورشم نمی‌شد که تو خونه‌ی یاسمن خانم نشسته.
یاسمن با یه لیوان آب‌پرتقال برگشت و گفت: “خب، حالا که اینجاییم، بگو ببینم چی می‌خوای!” امیرعلی که دستاش عرق کرده بود، با یه صدای آروم گفت: “خانم… میشه پاهاتونو ماساژ بدم؟” یاسمن خندید و گفت: “ای‌جونم، تو ول‌کن نیستی‌ها! باشه پسرم، ولی گفتما، پاهام تمیز نیستن!” و با یه حرکت آروم نشست رو مبل و پاش رو از کفش کانورش درآورد. جوراب نخی سفید دیروزش هنوز پاش بود—همون که دو روز تو کفش مونده بود و حالا حسابی تیره و خیس عرق شده بود. وقتی جوراب رو درآورد، یه بوی تندتر از دیروز بلند شد—گرم و قوی، مثل عرق کهنه که تو پوستش جا افتاده بود.
یاسمن با یه خنده‌ی خجالت‌زده گفت: “اوف، ببخشید امیرعلی جونم. پاهام امروز حسابی بو می‌دن. اذیتت نکنه‌ها!” پاش رو گذاشت رو زانوی امیرعلی و پسرک که دیگه غرق حسش شده بود، فقط گفت: “نه خانم… اذیت نمی‌شم.” پاش سفید و ظریف بود، با یه لایه‌ی عرق که تو نور لامپ برق می‌زد. انگشتش یه کم خیس بودن و ناخنای لاک‌زده‌ش تو نور صورتی‌تر به نظر می‌اومد.
امیرعلی دستاش رو با احتیاط گذاشت رو پاش و شروع کرد به ماساژ دادن. پوستش گرم بود و عرقش به انگشتاش می‌چسبید. آروم با نوک انگشتاش پاشنه‌ش رو مالید و یاسمن یه آه کوچیک کشید. “آخ… آروم‌تر پسرم، یه کم خسته‌ست.” امیرعلی فشارش رو کمتر کرد و با حوصله قوس پاش رو ماساژ داد. بوی تند عرقش هر بار که نفس می‌کشید، تو مشامش می‌پیچید و قلبش رو تندتر می‌زد. با انگشتاش آروم بین انگشتای پاش رو مالید و هر بار که فشار می‌داد، یاسمن با یه لبخند گفت: “اوف… چقدر خوبه امیرعلی! تو واقعاً یه فرشته‌ای!”
ماساژ طولانی‌تر از همیشه بود. امیرعلی که نمی‌خواست تموم بشه، با دقت هر قسمت پاش رو لمس می‌کرد. دستاش رو بالا برد و مچ پاش رو گرفت—یه کم عرق اونجا جمع شده بود و وقتی فشار داد، یاسمن با یه صدای آروم گفت: “آفرین پسرم… حسابی خستگیمو در میاری!” بوی تندش حالا قوی‌تر شده بود و امیرعلی رو تو یه دنیای دیگه برده بود. دستاش رو آروم رو انگشتای ظریفش کشید و عرقش رو بیشتر به دستاش پخش کرد.
یاسمن که کم‌کم ریلکس‌تر می‌شد، چشماش رو بست و گفت: “نمی‌دونستم این‌قدر بهم حال می‌ده. مرسی مهربونم!” بعد دستش رو گذاشت رو سر امیرعلی و موهاش رو نوازش کرد. انگشتش تو موهای ژولیده‌ی پسرک می‌چرخید و امیرعلی که غرق شادی بود، با شوق بیشتری ادامه داد. پاشنه‌ی یاسمن رو با کف دستش مالید و عرقش رو حس کرد. لحظه‌ها انگار کش اومده بودن و امیرعلی نمی‌خواست هیچ‌وقت تموم بشه
صبح روز بعد، هنوز آفتاب درست بالا نیومده بود که امیرعلی با یه شوق عجیب از خواب پرید. ساعتش رو نگاه کرد—شش و نیم صبح بود. زودتر از همیشه لباساش رو پوشید، یه تی‌شرت آبی ساده و شلوار جین که مامانش براش خریده بود. کوله‌پشتی قرمز‌ش رو انداخت رو شونه‌ش و بدون اینکه حتی صبحونه بخوره، با عجله از خونه زد بیرون. هوا خنک بود و یه مه نازک تو کوچه‌ها پیچیده بود که باعث می‌شد نور چراغ های خیابون یه کم پخش بشه. می‌خواست زودتر از همه برسه مدرسه—فقط برای اینکه یاسمن خانم رو ببینه.
وقتی به مدرسه رسید، حیاط هنوز خلوت بود. فقط صدای جاروی سرایدار که برگای زرد رو جمع می‌کرد، تو فضا می‌پیچید. امیرعلی با قدم‌های سریع رفت سمت کلاس پنجم الف. در باز بود و یاسمن اونجا بود—یه مانتوی سبز زیتونی پوشیده بود با همون شلوار مشکی که لبه‌هاش بالا زده شده بود. کفش های کانورس سفید و مشکیش پاش بود و داشت یه چندتا کاغذ رو رو میز مرتب می‌کرد. نور صبح از پنجره رو موهای قهوه‌ایش افتاده بود و یه سایه‌ی نرم رو صورتش انداخته بود.
وقتی امیر علی رو دید، با یه لبخند گرم گفت: “ای‌جونم، تو این‌قدر زود اومدی؟” بعد کیفش رو گذاشت زمین و اومد نزدیکش. دستش رو باز کرد و امیرعلی رو محکم بغل کرد. بوی عطر ملایمش—یه جور گل یاس با ته‌مزه‌ی وانیل—تو مشام پسرک پیچید و قلبش تندتر زد. یاسمن صورتش رو نزدیک گوش امیرعلی برد و با یه صدای آروم و یه چشمک گفت: “دیروز خیلی خوش گذشت، نه؟ از این به بعد هر روز می‌برمت خونه‌مون!” امیرعلی که از ذوق خشکش زده بود، چشماش برق زد و با یه صدای پر از شادی گفت: “واقعاً خانم؟ مرسی!” و محکم یاسمن رو بغل کرد. دستای کوچیکش رو دور کمر معلمش حلقه کرد و سرش رو به سینه‌ش چسبوند.
یاسمن با یه خنده‌ی نرم گفت: “قربون تو برم که این‌قدر ذوق می‌کنی! حالا برو سر جات بشین تا زنگ بخوره.” امیرعلی با یه لبخند گنده رفت ردیف دوم نشست و تمام روز فقط به زنگ آخر فکر می‌کرد. کلاس‌ها گذشت—ریاضی، علوم، فارسی—ولی هیچ‌چیز براش مهم نبود جز اون لحظه که قراره با یاسمن بره خونه‌ش.
زنگ آخر که خورد، بچه‌ها مثل همیشه با سروصدا ریختن تو حیاط. یاسمن به امیرعلی نگاه کرد و با یه لبخند گفت: “بیا پسرم، امروز ماشین آوردم!” امیرعلی که از شوق داشت می‌لرزید، کوله‌ش رو برداشت و دنبالش رفت. تو پارکینگ مدرسه، یه پراید سفید کوچیک منتظرشون بود. یاسمن در رو باز کرد و گفت: “بشین جلو، قهرمان من!” امیرعلی با خجالت نشست و کمربندش رو بست. تو راه، یاسمن یه آهنگ آروم گذاشته بود و نسیم خنک از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌اومد تو. امیرعلی زل زده بود به کفش های کانورس یاسمن که رو پدال گاز و ترمز تکون می‌خوردن و قلبش تندتر می‌زد.
وقتی به خونه‌ی یاسمن رسیدن، معلمش ماشین رو پارک کرد و گفت: “خب، رسیدیم!” هر دو پیاده شدن و رفتن سمت در آپارتمان. یاسمن کیفش رو انداخت رو شونه‌ش و وقتی به جلوی در رسیدن، خم شد و بند کفش های کانورس رو باز کرد. با یه حرکت آروم پاش رو از توش درآورد و جوراب نخی سفیدش رو هم کشید بیرون. جوراب خیس عرق بود و کفش دو روز توش مونده بود—یه لکه‌ی تیره رو قسمت انگشتاش داشت. یاسمن جوراب رو کرد تو کفشش و زیر لب گفت: “اوف، چقدر بو می‌دن، پیف!” بعد کفش رو گذاشت تو جاکفشی و با یه خنده به امیرعلی گفت: “امروز پاهام خیلی بو می‌دن، پسرم! اذیتت نکنه‌ها!”
امیرعلی که هنوز تو حال خودش بود، فقط سرش رو تکان داد و گفت: “نه خانم…” یاسمن خندید و گفت: “بیا تو، قهرمان من!” وقتی وارد حال شدن، یاسمن کیفش رو انداخت رو مبل و با یه حرکت آروم نشست. امروز یه جورایی فرق داشت—مهربون بود، ولی یه لحن جدی‌تر تو صداش بود. با یه صدای دستوری ولی هنوز گرم گفت: “امیرعلی، بشین زمین جلوی پاهام. ماساژ بده، قشنگ خستم امروز!”
امیرعلی که از ذوق داشت می‌ترکید، سریع کوله‌ش رو گذاشت زمین و زانو زد جلوی یاسمن. پاهای برهنه‌ش جلوی چشمش بود—سفید و ظریف، با یه لایه‌ی عرق که از دو روز تو کفش بودن خیس و براق شده بود. بوی تند شون بلند شده بود—قوی‌تر از هر روز، یه جور بوی گرم و کهنه که به تندی می‌زد و تو مشام امیرعلی می‌پیچید. ناخنای لاک‌زده‌ش یه کم پریده بود و انگشتاش از عرق یه کم چسبناک به نظر می‌اومد.
با دستای لرزون شروع کرد به ماساژ دادن. اول آروم پاشنه‌ش رو گرفت و با انگشتاش فشار داد. یاسمن یه آه کوچیک کشید و گفت: “آخ… خوبه پسرم، محکم‌تر!” امیرعلی که نمی‌خواست کم بیاره، فشارش رو بیشتر کرد و با کف دستش پاشنه‌ش رو مالید. عرق پاش به دستاش می‌چسبید و بوی تندش هر بار که نفس می‌کشید، تو بینیش می‌رفت. با انگشتاش قوس پاش رو ماساژ داد و یاسمن با یه لبخند گفت: “آفرین… حسابی خستگیمو در میاری!”
یه لحظه یاسمن پنجه‌ی پاش رو بالا آورد و آروم گذاشت رو دماغ امیرعلی. بوی تند و گرمش یهو پر شد تو مشامش—قوی و غلیظ، مثل عرق کهنه که تو پوستش جا افتاده بود. امیرعلی نفس عمیقی کشید و قلبش تندتر زد. نمی‌دونست چرا، ولی این بو براش یه جادو بود—یه حس عجیب که خوشحالش می‌کرد. یاسمن که دید چشماش برق می‌زنه، با یه خنده‌ی زیرک گفت: “خوشت اومد، پسرم؟ می‌دونم عاشق پاهامی!” و دوباره پاش رو فشار داد رو صورتش.
امیرعلی که غرق حسش شده بود، با شوق بیشتری ماساژ داد. دستاش رو بین انگشتای پاش کشید و عرقش رو بیشتر به انگشتاش مالید. یاسمن یه لحظه پاش رو برداشت و با یه صدای دستوری گفت: “حالا اون یکی پام!” بعد پاش رو گذاشت رو شونه‌ی امیرعلی و پای دیگه‌ش رو جلوی صورتش گرفت. بوی تندش حالا دو برابر شده بود و امیرعلی که دیگه تو یه دنیای دیگه بود، با دستاش پاش رو گرفت و شروع کرد به مالیدن. یاسمن با یه لبخند گفت: “خوبه پسرم، محکم‌تر! امروز حسابی خستم!”
ماساژ طولانی‌تر از هر روز بود. امیرعلی با حوصله هر قسمت پاش رو لمس می‌کرد—پاشنه، قوس، انگشتا. عرقش دستاش رو خیس کرده بود و بوی تندش تو فضا پخش شده بود. یاسمن هر چند لحظه یه بار پنجه‌ش رو بالا می‌آورد و رو دماغ امیرعلی می‌ذاشت. با یه صدای آروم می‌گفت: “بو کن ببینم، پسرم!” و امیرعلی که نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره، نفس عمیق می‌کشید و بوی تندش رو حس می‌کرد. یاسمن که اینو می‌دید، می‌خندید و می‌گفت: “قربون تو برم که این‌قدر دوستم داری!”
دقایق می‌گذشت و یاسمن کم‌کم ریلکس‌تر می‌شد. یه لحظه چشماش رو بست و گفت: “اوف، نمی‌دونستم این‌قدر بهم حال می‌ده. تو بهترینی، پسرم!” بعد دستش رو گذاشت رو سر امیرعلی و موهاش رو نوازش کرد. انگشتاش تو موهای ژولیده‌ش می‌چرخید و امیرعلی که غرق شادی بود، با شوق بیشتری ادامه داد. پاشنه‌ی یاسمن رو با کف دستش مالید و عرقش رو حس کرد. بوی تندش حالا با بوی عطر بدنش قاطی شده بود و پسرک رو دیوونه می‌کرد.
بعد از یه مدت طولانی، یاسمن با یه لبخند گفت: “کافیه قهرمان من، دیگه حسابی خوب شدم!” و یه بوس کوچیک رو گونه‌ش گذاشت. پاش رو آروم از رو زانوی امیرعلی برداشت و گفت: “خب، حالا بیا بریم خونه‌ت!” جورابش رو که هنوز تو کفشش بود، بیرون اورد ولی پاش نکرد و همون‌جوری کفشش رو بدون جوراب پاش کرد. با یه خنده گفت: “پاهام هنوز بو می‌دن، ولی تو که انگار عاشقشی!” امیرعلی که صورتش سرخ شده بود، فقط گفت: “مرسی خانم…”
یاسمن کلید ماشین رو برداشت و با امیرعلی رفتن سمت پراید سفیدش. تو راه برگشت، هوا تاریک شده بود و نور چراغ های خیابون تو شیشه‌ی ماشین می‌افتاد. یاسمن یه دستش رو رو شونه‌ی امیرعلی گذاشت و گفت: “امروز خیلی بهم حال دادی، پسرم. فردا بازم می‌برمت خونه‌مون!” امیرعلی با یه لبخند گفت: “مرسی خانم…” و تمام راه به اون لحظه‌ها فکر می‌کرد—به گرمای پاهای یاسمن، به بوی تندش که هنوز تو دستاش بود، به نوازش دستاش. وقتی به خونه‌شون رسیدن، یاسمن با یه لبخند گفت: “برو استراحت کن، قهرمان من!”
فردا صبح که رسید، هوا حسابی گرم شده بود—از اون گرمایی که انگار آفتاب می‌خواد همه‌چیز رو ذوب کنه. آسمان صاف بود و نور خورشید تند و بی‌رحم از پنجره‌های کلاس پنجم الف می‌تابید تو. پنکه‌ی قدیمی بالای سر بچه‌ها با سرعت می‌چرخید، ولی فقط باد گرم رو تو کلاس پخش می‌کرد. بچه‌ها عرق‌کرده و بی‌حوصله بودن—بعضی‌ها سرشون رو گذاشته بودن رو میز، بعضی‌ها با دفتراشون خودشون رو باد می‌زدن. امیرعلی اما مثل همیشه گوشه‌ی کلاس نشسته بود، با یه شوق مخفی که تو چشماش برق می‌زد. فکرش پیش یاسمن خانم بود—پاهاش، بوی تندشون، و قولی که دیروز داده بود.
زنگ تفریح اول که خورد، بچه‌ها با سروصدا ریختن تو حیاط. صدای خنده و دویدنشون با گرمای زمین قاطی شده بود. یاسمن اما پشت میز معلم موند و داشت یه لیوان آب خنک می‌خورد. امروز یه مانتوی نخی سفید پوشیده بود که تا زانوهاش می‌رسید، با همون شلوار مشکی که لبه‌هاش بالا زده شده بود. کفش های کانورس سفید و مشکیش پاش بود و عرق پیشونیش رو با دستمال کاغذی پاک کرد. وقتی امیر علی رو دید که هنوز تو کلاس مونده، با یه لبخند زیرک بهش نگاه کرد و گفت: “امیرعلی، بیا اینجا!” بعد با یه صدای آروم و یه چشمک ادامه داد: “بیا زیر میز بشین. نترس، کسی نمی‌بینتت! بدو بیا!”
امیرعلی که قلبش از ذوق تندتر زد، یه لحظه خشکش زد. زیر میز؟ با تعجب به یاسمن نگاه کرد، ولی وقتی دید معلمش با یه لبخند منتظره، سریع کوله‌ش رو گذاشت زمین و رفت زیر میز معلم. فضای زیر میز تنگ و گرم بود—یه بوی ملایم چوب و گردوخاک توش پیچیده بود. دقیقاً جایی نشست که یاسمن همیشه پاهاش رو به‌عنوان زیرپایی می‌ذاشت. میز یه جورایی مثل یه پناهگاه کوچیک بود که از چشم بچه‌ها مخفیش می‌کرد. یاسمن با یه حرکت آروم رو صندلیش نشست و پاهاش رو آورد جلو. کفش های کانورس حالا رو گردن و صورت امیر علی بود—گرم و سنگین، با یه بوی تند که از عرق صبح بلند می‌شد.
اولین زنگ که شروع شد، یاسمن پاهاش رو آروم رو صورت امیرعلی مالید. کفشاش که حالا از گرما خیس عرق شده بودن، به پوستش می‌چسبیدن و هر بار که تکون می‌خوردن، یه صدای نرم “جیرجیرک#34; می‌دادن. امیرعلی نفسش رو حبس کرد و بوی تند لاستیک و عرق کفش رو حس کرد. یاسمن که داشت درس می‌داد، گاهی پاش رو بالا می‌آورد و با پنجه‌ی کفشش رو دماغ امیرعلی فشار می‌داد. بوی تندش تو مشامش می‌پیچید و قلبش تندتر می‌زد. یه لحظه پاش رو کج کرد و کناره‌ی کفش رو به گونه‌ش مالید—یه حس خشن و گرم که امیرعلی رو غرق خودش کرد.
زنگ دوم که رسید، یاسمن سناریوش رو عوض کرد. پاهاش رو یه کم عقب کشید و با یه حرکت آروم، یه پاش رو گذاشت رو شونه‌ی امیرعلی. وزن کفشش رو شونه‌ش حس می‌شد و عرقش از لبه‌ی جورابش به گردنش چکه کرد. پای دیگه‌ش رو جلوی صورتش نگه داشت و با پنجه‌ش آروم به لباش ضربه می‌زد. هر بار که کفشش به صورتش می‌خورد، یه بوی تندتر بلند می‌شد و امیرعلی که دیگه غرق حسش شده بود، نفس عمیق می‌کشید. یاسمن که صداش از بالای میز می‌اومد، با یه لحن آروم به بچه‌ها درس می‌داد، ولی زیر میز، انگار یه بازی مخفی با امیرعلی داشت.
زنگ سوم، یاسمن خلاق‌تر شد. پاهاش رو جابه‌جا کرد و این بار هر دو کفشش رو گذاشت رو صورت امیرعلی—یکی رو پیشونیش، یکی رو چونه‌ش. وزن پاهاش صورتش رو فشار می‌داد و بوی تند عرقش که حالا با گرمای روز قاطی شده بود، نفس کشیدن رو سخت‌تر می‌کرد. گاهی پاش رو تکون می‌داد و با پنجه‌ش رو دماغش می‌کشید، انگار می‌خواست مطمئن بشه امیرعلی حسابی بوش رو حس می‌کنه. امیرعلی که زیر میز عرق کرده بود، لباسش خاکی شده بود و صورتش از گرما و فشار قرمز شده بود، ولی نمی‌تونست جلوی خوشحالیش رو بگیره.
وقتی زنگ آخر رسید، امیرعلی هنوز زیر میز بود. یه ساعت به پایان کلاس مونده بود و بچه‌ها داشتن دفتراشون رو جمع می‌کردن. یاسمن با یه حرکت آروم نشست پشت میز و پاهاش رو آورد جلو. با یه صدای نرم گفت: “خب بچه‌ها، حالا یه مسئله حل کنین!” و زیر میز، با کمک پاهاش شروع کرد به درآوردن کفشاش. اول پای راستش رو از کانورس درآورد—کفش با یه صدای “پوف” از پاش جدا شد و رو سینه‌ی امیرعلی افتاد. بعد پای چپش رو درآورد و اونم پرت کرد رو زانوی پسرک. جورابای نخی سفیدش حالا خیس خیس بودن—از عرق روز خیس شده بودن و لکه‌های تیره‌ی بزرگی رو انگشت ها و پاشنه‌ش داشت.
یاسمن پاهاش رو با جوراب گذاشت رو صورت امیرعلی. بوی تند و غلیظ عرقش یهو پر شد تو فضای زیر میز—قوی و سنگین، مثل عرق کهنه که دو روز تو جوراب و کفش مونده بود. بوش انقدر تند بود که نفس کشیدن برای امیرعلی سخت شد. جورابای خیس به پوست صورتش چسبیدن و یه حس سرد و مرطوب رو گونه‌هاش پخش کرد. یاسمن که انگار می‌دونست داره چیکار می‌کنه، پنجه‌ی پاش رو بالا آورد و محکم گذاشت رو دماغ امیرعلی. بوی تندش تو بینیش پیچید و پسرک که نمی‌تونست نفس بکشه، یه سرفه‌ی آروم کرد. یاسمن با یه لبخند زیرک، پاش رو بیشتر فشار داد و گفت: “آروم باش پسرم، نفس بکش!”
دقایق می‌گذشت و یاسمن پاهاش رو رو صورت امیرعلی جابه‌جا می‌کرد. گاهی هر دو پاش رو رو گونه‌هاش می‌ذاشت و با انگشتاش صورتش رو فشار می‌داد. عرق جوراباش به لباش می‌رسید و طعم شور و تندش تو دهنش پخش می‌شد. گاهی یه پاش رو رو پیشونیش می‌ذاشت و با پای دیگه‌ش دماغش رو می‌پوشوند—بوی تندش انقدر قوی بود که چشماش اشک آورد. امیرعلی که زیر میز غرق حسش شده بود، نفس عمیق می‌کشید و بوی تند عرق یاسمن رو با شوق حس می‌کرد.
یه لحظه یاسمن زیر میز رو نگاه کرد و با یه صدای آروم گفت: “دهنتو باز کن، پسرم!” امیرعلی که زیر پاهاش بود، با یه خجالت کوچیک دهنش رو باز کرد. یاسمن با یه حرکت آروم، با انگشتای پاش جوراب خیس پای راستش رو درآورد و انداخت رو زانوش. بعد جوراب پای چپش رو هم درآورد—خیس و چسبناک بود و بوی تندش تو هوا پخش شد. با پاش جوراب رو برداشت و آروم کرد تو دهن امیرعلی. طعم شور و گرمش یهو دهنش رو پر کرد و پسرک که غافلگیر شده بود، یه سرفه‌ی آروم کرد. یاسمن پاش رو گذاشت رو دهنش و با یه فشار کوچیک گفت: “آروم باش، بذار همون‌جا بمونه!” پاش برهنه بود و عرقش به لبای امیرعلی چسبید. بوی تند جوراب تو دهنش قاطی بوی پاش شده بود و نفس کشیدن رو سخت‌تر می‌کرد.
دقایق آخر کلاس، یاسمن پاش رو رو دهن امیرعلی نگه داشت و با انگشتاش جوراب رو بیشتر فشار داد تو. امیرعلی که حالا صورتش خیس عرق و قرمز شده بود، فقط نفسای کوتاه می‌کشید و بوی تندش رو حس می‌کرد. زنگ که خورد، بچه‌ها با سروصدا رفتن بیرون و کلاس خالی شد. یاسمن پاش رو برداشت و جوراب رو از دهن امیرعلی کشید بیرون. با یه لبخند گفت: “خوبی پسرم؟” بعد کفشاش رو بدون جوراب پاش کرد—پاش تو کانورس خیس لیز خورد و یه صدای نرم داد. به امیرعلی اشاره کرد و گفت: “بیا بیرون، بریم خونه‌م!”
امیرعلی که لباسش خاکی و صورتش خیس عرق بود، با دست و پای لرزون از زیر میز اومد بیرون. بوی تند جوراب هنوز تو دهنش بود و قلبش تند می‌زد. یاسمن کیفش رو برداشت و با یه لبخند گفت: “بیا قهرمان من، امروز حسابی بهم حال دادی!” دستش رو گرفت و با هم رفتن سمت ماشین. تو راه، امیرعلی به اون لحظه‌ها فکر می‌کرد—به گرمای پاهای یاسمن، به بوی تند جوراباش، به حس عجیبی که نمی‌تونست توضیحش بده. نمی‌دونست چرا، ولی یه چیز رو مطمئن بود: هیچ‌چیز تو دنیا نمی‌تونست با این حس برابری کنه.
اومدن توی ماشین ، ماشین با یه صدای نرم تو خیابونای خلوت می‌رفت و نسیم خنک از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌اومد تو. یاسمن یه دستش رو فرمون بود و با دست دیگه‌ش یه آهنگ آروم رو ضبط عوض کرد. امیرعلی کنارش نشسته بود، با کوله‌ش رو زانوهاش. هنوز جورابای خیس یاسمن تو دهنش بود—همون جورابای نخی سفید که دو روز تو کفشش عرق کرده بودن و بوی تند شون تو کلاس زیر میز دهنش رو پر کرده بود. حالا که خیس آب دهنش شده بودن، سنگین‌تر شده بودن و طعم شور و تند شون تو گلوش می‌پیچید. هر بار که نفس می‌کشید، بوی کهنه‌ی عرق شون تو بینیش می‌زد و قلبش تندتر می‌زد. نمی‌تونست حرف بزنه، فقط با چشمای پر از شوق به یاسمن نگاه می‌کرد.
یاسمن که انگار حواسش به حال پسرک بود، با یه لبخند زیرک گفت: “خوبی پسرم؟ جورابام خوشمزه‌ست؟” و یه چشمک بهش زد. امیرعلی که صورتش سرخ شده بود، فقط سرش رو آروم تکان داد و جورابا رو تو دهنش نگه داشت. وقتی به خونه‌ی یاسمن رسیدن، ماشین رو پارک کرد و گفت: “خب، پیاده شو قهرمان من!” امیرعلی با دست و پای لرزون پیاده شد و دنبال یاسمن رفت سمت در آپارتمان. هنوز بوی تند جورابا تو دهنش بود و خیسیشون به چونه‌ش چکه می‌کرد.
وقتی به جلوی در رسیدن، یاسمن کیفش رو گذاشت زمین و با یه صدای مهربون ولی محکم گفت: “امیرعلی، جورابامو بنداز جلوی در. با دهنت بیار کفشامو در بیار!” امیرعلی که حالا غرق این بازی خیالی شده بود، با یه خجالت کوچیک جورابا رو از دهنش بیرون آورد. خیس و چسبناک بودن و وقتی انداختنشون جلوی در، یه صدای نرم “پَلِپ” دادن. بعد زانو زد جلوی یاسمن و با دهنش به بند کفشای کانورسیشن نزدیک شد. یاسمن که با یه لبخند مهربون بهش نگاه می‌کرد، گفت: “آفرین پسرم، آروم بکش!”
امیرعلی با دندوناش بند کفش پای راست یاسمن رو گرفت و آروم کشید. گره باز شد و با یه حرکت دیگه، کفش رو از پاش درآورد. چون یاسمن جوراب پاش نکرده بود، کفی کفش که خیس عرق بود، با پاش اومد بیرون و رو زمین افتاد. کفی سیاه و براق بود—از دو روز عرق کردن حسابی تیره شده بود و یه لایه‌ی خیسی روش برق می‌زد. بوی تندش یهو بلند شد—قوی و غلیظ، مثل عرق کهنه که با بوی لاستیک کفش قاطی شده بود. امیرعلی که نفسش بند اومد، با دندوناش کفش پای چپش رو هم درآورد. کفی اونم بیرون اومد و بوی تندش فضای جلوی در رو پر کرد. یاسمن با یه خنده‌ی نرم گفت: “اوف، چقدر بو می‌دن! پیف!”
بعد به امیرعلی نگاه کرد و با یه صدای مهربون ولی دستوری گفت: “چیه عزیزم؟ خوشت میاد از کفشام؟ برو بو بکش، بدو پسرم!” امیرعلی که دیگه غرق حسش شده بود، سریع کفش رو برداشت و نزدیک صورتش برد. بوی تند لاستیک و عرق خیسش یهو تو بینیش پیچید—قوی و گرم، انقدر که چشماش یه کم اشک آورد. نفس عمیقی کشید و بوی کهنه‌ی کفی رو حس کرد. کفی رو با انگشتاش گرفت و نزدیک‌تر برد—یه بوی تیز و شور که انگار از عرق دو روز تو کفش جا افتاده بود. با شوق بیشتری بو کشید و یاسمن که اینو دید، با یه لبخند گفت: “آفرین پسرم! حسابی حال کن باهاش!”
امیرعلی کفش رو رو زمین گذاشت و کفی رو نزدیک‌تر برد. بوی تندش تو سرش می‌چرخید و قلبش تندتر می‌زد. یاسمن که داشت کیفش رو برمی‌داشت، گفت: “خب، بیا تو پسرم!” و با پاهای برهنه رفت داخل. پاهاش از عرق خیس بودن و هر قدم که برمی‌داشت، یه رد خیس رو پارکت قهوه‌ای خونه می‌موند. امیرعلی دنبالش رفت و وقتی به حال رسیدن، یاسمن با یه صدای محکم گفت: “بخواب زمین، عزیزم!
امیرعلی که حالا تو یه دنیای خیالی غرق شده بود، سریع دراز کشید رو فرش کوچیک قرمز وسط حال. یاسمن با یه لبخند اومد بالای سرش و گفت: “خب، حالا وقتشه حسابی بهم حال بدی!” بعد با یه حرکت آروم، پای راستش رو بلند کرد و گذاشت رو صورت امیرعلی. انگشتش خیس عرق بودن و بوی تند شدن—قوی‌تر از جورابا—یهو دهنش رو پر کرد. پاش رو آروم تو دهن امیرعلی کرد و گفت: “بخور ببینم، پسرم!” امیرعلی که نفسش بند اومد، دهنش رو باز کرد و انگشتای پاش رو حس کرد. طعم شور و گرم عرقش تو زبونش پخش شد و بوی تندش تو گلوش پیچید.
یاسمن پاش رو بیشتر فشار داد و انگشتاش رو تو دهن امیرعلی تکون داد. عرقش به زبونش می‌چسبید و هر بار که نفس می‌کشید، بوی تندش قوی‌تر می‌شد. بعد پاش رو درآورد و پای چپش رو بلند کرد. این بار با یه صدای مهربون ولی محکم گفت: “این یکی رو هم بخور!” و پاش رو کرد تو دهن امیرعلی. انگشتاش خیس‌تر بودن و بوی تندش آنقدر قوی بود که پسرک یه سرفه‌ی آروم کرد. یاسمن که اینو دید، با یه خنده گفت: “اوف، اذیتت کرد؟ آروم باش عزیزم، حسابی حال کن!”
دقایق می‌گذشت و یاسمن پاهاش رو یکی‌یکی تو دهن امیرعلی می‌کرد. گاهی هر دو پاش رو رو صورتش می‌ذاشت و با انگشتاش دماغش رو می‌پوشوند. عرقش به گونه‌هاش می‌چسبید و بوی تندش تو فضای حال پخش شده بود. امیرعلی که حالا غرق این حس خیالی بود، نفس عمیق می‌کشید و طعم عرقش رو حس می‌کرد. یاسمن با یه لبخند گفت: “خب، حالا وقتشه تمیزم کنی! با زبونت ماساژ بده، بدو !
امیرعلی که دیگه تسلیم این بازی شده بود، زبونش رو درآورد و شروع کرد به لیس زدن پاهای یاسمن. اول پای راستش رو گرفت و با زبونش پاشنه‌ش رو مالید. عرقش شور و گرم بود و هر بار که زبونش رو می‌کشید، طعمش تو دهنش پخش می‌شد. یاسمن یه آه کوچیک کشید و گفت: “آفرین پسرم… همین‌جوری ادامه بده!” امیرعلی با شوق بیشتری لیس زد—از پاشنه تا قوس پاش، بعد انگشتاش رو یکی‌یکی تو دهنش کرد و عرقش رو تمیز کرد. بوی تندش هنوز تو بینیش بود و قلبش تندتر می‌زد.
بعد پای چپش رو گرفت و با زبونش از انگشت ها شروع کرد. عرق بین انگشتاش جمع شده بود و وقتی زبونش رو اونجا کشید، یه طعم تند و قوی تو دهنش پخش شد. یاسمن که داشت کیف می‌کرد، با یه صدای آروم گفت: “اوف، چقدر خوبه! حسابی تمیزم کن، ببینم” امیر علی با حوصله لیس زد—از انگشتان تا مچ پاش، هر قسمت رو با زبونش ماساژ داد. عرقش به لباش می‌چسبید و بوی تندش تو سرش می‌چرخید. گاهی یاسمن پاش رو بیشتر فشار می‌داد و انگشتاش رو تو دهنش می‌کرد، انگار می‌خواست مطمئن بشه حسابی تمیز شدن.
ساعت‌ها انگار کش اومده بودن. یاسمن که کم‌کم ریلکس‌تر می‌شد، با یه لبخند گفت: “کافیه قهرمان من، دیگه حسابی تمیز شدم!” و پاهاش رو از رو صورت امیرعلی برداشت. پاهاش حالا خیس آب دهن امیرعلی بودن و یه کم برق می‌زدن. با یه خنده گفت: “تو بهترینی، پسرم! حالا بلند شو، بریم یه آبمیوه بخوریم!” امیرعلی که صورتش خیس عرق و قرمز شده بود، با یه لبخند خسته بلند شد. بوی تند پاهای یاسمن هنوز تو دهنش بود و طعمش رو زبونش حس می‌کرد.
بعد از اینکه آبمیوه‌شون رو خوردن، حال هر دو حسابی جا اومده بود. نور لامپ تو خونه‌ی یاسمن رو پارکت قهوه‌ای و فرش قرمز یه سایه‌ی نرم انداخته بود و بوی ملایم گل از گلدون گوشه‌ی حال تو فضا پیچیده بود. یاسمن با یه لیوان خالی تو دستش رو مبل نشسته بود و پاهاش رو که هنوز خیس آب دهن امیرعلی بودن، رو هم انداخته بود. امیرعلی که رو زمین کنار مبل نشسته بود، هنوز طعم تند عرق پاهاش رو تو دهنش حس می‌کرد و بوی کهنه‌ی جورابا تو بینیش مونده بود. یه حس عجیب و خیالی تو وجودش بود که نمی‌تونست توضیحش بده.
یاسمن با یه لبخند مهربون بهش نگاه کرد و گفت: “امیرعلی جونم، برو کفشامو این‌قدر بلیس تا بوش بره. مخصوصاً کفی رو، حسابی تمیزش کن!” صداش گرم بود، ولی یه لحن محکم توش داشت که انگار دستور بود. امیرعلی که غرق این دنیای خیالی شده بود، با یه صدای آروم گفت: “چشم خانم معلمم!” و با شوق از جاش بلند شد. یاسمن که اینو شنید، با یه خنده‌ی نرم بلند شد و اومد نزدیکش. دستاش رو باز کرد و امیرعلی رو محکم بغل کرد. بوی عطر ملایمش—یه جور گل یاس با ته‌مزه‌ی وانیل—تو مشام پسرک پیچید و قلبش تندتر زد.
یاسمن صورتش رو نزدیک گوش امیرعلی برد و با یه صدای آروم و یه خنده‌ی زیرک گفت: “تو مثل سگ می‌مونی، می‌دونی؟ بهتره یه قلاده ببندم بهت!” امیرعلی که صورتش سرخ شده بود، فقط با یه لبخند خجالت‌زده سرش رو تکان داد. یاسمن با یه چشمک گفت: “صبر کن ببینم!” و رفت سمت کمد گوشه‌ی حال. بعد از چند لحظه با یه قلاده‌ی چرمی مشکی برگشت—یه قلاده‌ی ساده با یه حلقه‌ی فلزی که انگار از یه مغازه‌ی حیوانات خریده بود. با یه لبخند گفت: “بیا پسرم، این مال توئه!” و با یه حرکت آروم، قلاده رو دور گردن امیرعلی بست. چرم سردش به پوست گردنش خورد و وقتی یاسمن گره‌ش رو محکم کرد، یه حس عجیب تو وجودش پیچید.
یاسمن با یه خنده گفت: “حالا برو کفشامو تمیز کن، سگ کوچولوی من!” امیرعلی که حالا با قلاده تو گردنش حس یه بازی خیالی رو داشت، زانو زد و رفت سمت جاکفشی. کفشای کانورس سفید و مشکی یاسمن اونجا بود—هنوز خیس عرق بودن و کفی‌هاشون که بیرون اومده بود، رو زمین افتاده بود. اول کفش پای راست رو برداشت و نزدیک صورتش برد. بوی تند لاستیک و عرقش یهو تو بینیش پیچید—قوی و غلیظ، مثل عرق کهنه که دو روز تو کفش جا افتاده بود. با زبونش آروم لبه‌ی کفش رو لیس زد. طعم شور و گرمش تو دهنش پخش شد و بوی تندش تو سرش چرخید.
بعد کفی رو برداشت—سیاه و براق بود، با یه لایه‌ی خیسی که از عرق پاهای یاسمن روش نشسته بود. بوش انقدر تند بود که نفسش یه لحظه بند اومد. با شوق زبونش رو رو کفی کشید—از پاشنه تا انگشت ها. طعم تند و شورش تو دهنش پخش شد و عرقش به لباش چسبید. هر بار که لیس می‌زد، بوی تندش کمتر نمی‌شد، انگار تو کفی جاودانه شده بود. یاسمن که از رو مبل نگاهش می‌کرد، با یه لبخند گفت: “آفرین پسرم! حسابی تمیزش کن!” امیرعلی با حوصله ادامه داد—زبونش رو رو هر قسمت کفی مالید و عرقش رو تمیز کرد. گاهی کفی رو نزدیک‌تر می‌برد و نفس عمیق می‌کشید تا بوی تندش رو حس کنه.
کفش پای چپ رو هم برداشت و همین کار رو تکرار کرد. لبه‌ی کفش رو لیس زد و طعم عرقش رو حس کرد. کفی اونم سیاه و خیس بود—یه بوی تیز و قوی که چشماش رو اشکی کرد. با زبونش از انگشتا تا پاشنه‌ش رو تمیز کرد و عرقش رو تو دهنش حس کرد. یاسمن که اینو دید، با یه خنده گفت: “اوف، چقدر خوب تمیز می‌کنی! سگ من بهترینه!” و دستش رو دراز کرد و قلاده رو یه کم کشید. امیرعلی که حالا غرق این حس خیالی بود، با شوق بیشتری لیس زد تا بوی تندش رو حس کنه.
وقتی کفش را حسابی تمیز شدن، یاسمن بلند شد و گفت: “خب، حالا وقت بازیه، سگ کوچولوی من!” قلاده رو تو دستش گرفت و با یه لبخند گفت: “بیا دنبالم!” و شروع کرد به راه رفتن تو خونه. امیرعلی با قلاده تو گردنش، رو دست و زانوهاش دنبالش رفت. صدای چرم قلاده که به زمین می‌خورد، با صدای قدم‌های برهنه‌ی یاسمن قاطی شده بود. یاسمن با یه خنده گفت: “بدو ببینم، سگم!” و تندتر رفت سمت آشپزخونه. امیرعلی با شوق دنبالش دوید و قلاده دور گردنش یه کم کشیده شد.
تو آشپزخونه، یاسمن یه سناریوی جدید ساخت. با یه صدای مهربون ولی محکم گفت: “بشین زمین!” امیرعلی سریع نشست و یاسمن یه بشقاب کوچیک از تو کابینت برداشت. یه تیکه نون از رو میز گذاشت توش و گفت: “خب، سگم باید غذاشو بخوره!” بشقاب رو گذاشت زمین و با پاش آروم بهش اشاره کرد. امیرعلی که حالا تو این بازی خیالی غرق بود، با دهنش نون رو برداشت و خورد. یاسمن با یه خنده گفت: “آفرین پسرم! حالا بیا دنبالم!”
برگشت به حال و این بار قلاده رو کشید و گفت: “بپر ببینم!” امیرعلی با دست و پاهاش یه کم از زمین بلند شد و یاسمن با یه جیغ کوچیک گفت: “اوف، چقدر بامزه‌ای!” بعد با یه حرکت آروم، پاش رو بلند کرد و گذاشت رو شونه‌ی امیرعلی. وزن پاش رو شونه‌ش حس می‌شد و عرقش به گردنش چسبید. با یه صدای دستوری گفت: “حالا بیا زیر پام راه برو!” و پاش رو رو کمرش گذاشت. امیرعلی که حالا زیر وزن پاش بود، با دست و زانوهاش آروم راه رفت و یاسمن با قلاده هدایتش کرد.
یه لحظه یاسمن نشست رو مبل و گفت: “بیا اینجا، سگم!” قلاده رو کشید و امیرعلی رو نزدیک خودش آورد. با یه لبخند گفت: “خب، حالا وقت استراحته!” و پاهاش رو رو زمین گذاشت. با یه صدای آروم گفت: “پاهامو بلیس، پسرم!” امیرعلی که هنوز قلاده تو گردنش بود، زبونش رو درآورد و پاشنه‌ی پاش رو لیس زد. عرقش هنوز خیس بود و طعم تندش تو دهنش پخش شد. یاسمن با یه آه کوچیک گفت: “آفرین… همین‌جوری ادامه بده!” و قلاده رو یه کم کشید تا صورتش رو بیشتر به پاهاش نزدیک کنه.
بازی ادامه داشت—یاسمن گاهی قلاده رو می‌کشید و امیرعلی رو دور خونه می‌چرخوند، گاهی پاش رو رو صورتش می‌ذاشت و می‌گفت: “بو کن ببینم!” بوی تند پاهاش تو بینیش می‌پیچید و پسرک که غرق این حس خیالی بود، با شوق نفس عمیق می‌کشید. یه لحظه یاسمن یه بالشت از رو مبل برداشت و گفت: “بیا اینو با دهنت بیار!” و بالشت رو پرت کرد اون‌ور حال. امیرعلی با قلاده تو گردنش، رو دست و زانوهاش رفت و با دندوناش بالشت رو برداشت و آورد پیش یاسمن. یاسمن با یه خنده گفت: “قربون سگم برم که این‌قدر حرف‌گوش‌کنه!”
ساعت‌ها انگار تو این دنیای خیالی کش اومده بودن. یاسمن که کم‌کم خسته شده بود، با یه لبخند گفت: “کافیه پسرم، امروز حسابی حال داد!” و قلاده رو از گردن امیرعلی باز کرد. با یه صدای مهربون گفت: “تو بهترین سگ دنیایی!” و دستش رو گذاشت رو سرش و نوازشش کرد. امیرعلی که صورتش خیس عرق و قرمز شده بود، با یه لبخند گفت: “مرسی خانم…” یاسمن با یه خنده گفت: “حالا بریم خونه‌ت، قهرمان من! فردا بازم می‌برمت خونه‌مون!
فردای اون روز، پنج‌شنبه بود و مدرسه تعطیل. هوا هنوز گرم بود، ولی یه نسیم خنک از صبح شروع به وزیدن کرده بود که برگای زرد رو تو کوچه‌ها می‌چرخوند. مامان امیرعلی قرار بود بره بیرون—یه کار بانکی داشت و نمی‌خواست پسرش تنها بمونه. گوشی رو برداشت و زنگ زد به یاسمن. با یه صدای آروم گفت: “سلام یاسمن خانم، خوبی؟ میشه امروز امیرعلی بیاد پیشت؟ من تا شب بیرونم، میام دنبالش.” یاسمن که همیشه مهربون بود، با یه لبخند تلفنی گفت: “ای‌جونم، معلومه که میشه! بفرستش بیاد، حسابی بهمون خوش می‌گذره!” مامان امیرعلی با خیال راحت تشکر کرد و به پسرش گفت: “برو آماده شو، قراره بری خونه‌ی معلم‌ت!”
امیرعلی که از ذوق داشت می‌ترکید، سریع یه تی‌شرت سبز و شلوار جین پوشید و کوله‌پشتی قرمز‌ش رو برداشت. تو دلش غوغا بود—یه روز کامل پیش یاسمن خانم؟ فکر کارایی که قراره بکنن، قلبش رو تندتر می‌زد. وقتی به خونه‌ی یاسمن رسید، زنگ در رو زد و با یه صدای پر از شوق گفت: “خانم، منم!” یاسمن در رو باز کرد و با یه لبخند گنده اومد جلوی در. یه مانتوی نخی زرد پوشیده بود که تا زانوهاش می‌رسید، با یه شلوار سفید گشاد. پاهاش برهنه بود و موهاش رو شل بسته بود پشت سرش.
تا امیرعلی از در اومد تو، یاسمن قلاده‌ی چرمی مشکی رو از رو میز برداشت و با یه خنده گفت: “بیا پسرم، اینو برات نگه داشتم!” و با یه حرکت آروم، قلاده رو انداخت دور گردن امیرعلی. چرم سردش به پوستش خورد و وقتی گره‌ش رو محکم کرد، یه حس خیالی عجیب تو وجودش پیچید. یاسمن بعدش دستاش رو باز کرد و محکم بغلش کرد. بوی عطر ملایمش—یه جور گل یاس با ته‌مزه‌ی وانیل—تو مشام پسرک پیچید و با یه صدای گرم گفت: “سلام سگ کوچولوی من! امروز کلی خوش می‌گذرونیم!” امیرعلی با یه لبخند گفت: “مرسی خانم…” و از ذوق چشماش برق زد.
یاسمن با یه خنده گفت: “خب، حالا چهاردست‌وپا شو ببینم!” امیرعلی سریع زانو زد و رو دست و زانوهاش راه افتاد. یاسمن قلاده رو تو دستش گرفت و با یه صدای مهربون ولی محکم گفت: “بیا دنبالم، سگم!” و شروع کرد به چرخیدن تو خونه. صدای چرم قلاده که به پارکت می‌خورد، با صدای خنده‌ی یاسمن قاطی شده بود. اول رفت سمت آشپزخونه و گفت: “بدو ببینم، اینجا یه چیزی برات دارم!” امیرعلی با شوق دنبالش رفت و قلاده دور گردنش یه کم کشیده شد. یاسمن یه تیکه شکلات از رو کابینت برداشت و گفت: “بیا اینو با دهنت بگیر!” شکلات رو انداخت زمین و امیرعلی با دندوناش برش داشت. یاسمن با یه جیغ کوچیک گفت: “قربون سگم برم که این‌قدر باهوشه!”
بعد برگشت به حال و قلاده رو کشید. با یه لبخند گفت: “حالا دور مبل بچرخ!” امیرعلی با دست و زانوهاش دور مبل چرخید و یاسمن با خنده دنبالش راه می‌رفت. گاهی پاش رو آروم رو کمرش می‌ذاشت و می‌گفت: “آروم‌تر، پسرم!” پاهاش که هنوز عرق صبح رو داشت، به تی‌شرتش می‌چسبید و یه بوی تند ملایم بلند می‌شد. بازی ادامه داشت—یاسمن گاهی می‌گفت: “بپر ببینم!” و امیرعلی با دست و پاهاش یه کم از زمین بلند می‌شد. یاسمن با یه خنده‌ی بلند می‌گفت: “اوف، چقدر نازی!”
یه لحظه یاسمن گفت: “خب، من باید برم یه کم خرید کنم. تو بمون خونه تا بیام!” و رفت سمت کمد. یه جفت کفش پاشنه‌بلند قرمز از تو کمد برداشت—یه مدل براق با پاشنه‌ی نازک که انگار برای مهمونی بود. بدون جوراب پاش کرد و گفت: “اوف، اینا پاهامو عرق می‌کنن!” کفشا رو پاش کرد و پاهاش که خیس عرق بودن، توش لیز خوردن. با یه لبخند به امیرعلی گفت: “مثل سگ خوب بمون اینجا، باشه؟” و کیفش رو برداشت و رفت بیرون. امیرعلی که تنها مونده بود، تو دلش غوغا بود—فکر کفشای قرمز و پاهای یاسمن قلبش رو تندتر می‌زد.
حدود یه ساعت بعد، صدای کلید تو در اومد و یاسمن برگشت. یه کیسه‌ی پلاستیکی دستش بود و با یه لبخند گفت: “خب، سگم، برگشتم!” کفشای پاشنه‌بلند قرمز هنوز پاش بود و عرق پاهاش توش جمع شده بود. کیسه رو گذاشت زمین و با یه صدای مهربون ولی محکم گفت: “بیا پسرم، با دهنت کفشامو در بیار!” امیرعلی که با قلاده تو گردنش رو دست و زانوهاش بود، نزدیک پاهاش رفت. با دندوناش لبه‌ی کفش پای راستش رو گرفت و آروم کشید. کفش با یه صدای “پوف” از پاش دراورد و یه بوی تند و گرم بلند شد—قوی و غلیظ، مثل عرق تازه که تو چرم قرمز جا افتاده بود. چون جوراب پاش نبود، کفی کفش هم با پاش اومد بیرون—سیاه و خیس، با لکه‌های تیره که از عرق یه ساعته پر شده بود.
بعد کفش پای چپش رو هم با دندوناش درآورد. بوی تندش انقدر قوی بود که نفسش یه لحظه بند اومد. کفی اونم خیس و براق بود و وقتی رو زمین افتاد، یه رد خیس از خودش به جا گذاشت. یاسمن با یه لبخند گفت: “خب، حالا تمیزشون کن، سگم! بلیس تا بوش بره!” امیرعلی که غرق این حس خیالی بود، کفش قرمز رو برداشت و زبونش رو به لبه‌ش کشید. طعم شور و تند عرقش تو دهنش پخش شد و بوی تند چرم تو بینیش پیچید. با شوق بیشتری لیس زد—از لبه تا پاشنه، هر قسمت رو تمیز کرد.
بعد کفی رو برداشت و نزدیک صورتش برد. بوی تندش—قوی‌تر از هر چیزی که تا حالا حس کرده بود—چشماش رو اشکی کرد. با زبونش از انگشتا تا پاشنه‌ش رو لیس زد و عرقش رو حس کرد. طعم تند و گرمش تو دهنش پخش شد و هر بار که نفس می‌کشید، بوی تندش تو سرش می‌چرخید. یاسمن که اینو دید، با یه خنده گفت: “آفرین پسرم! حسابی بو بکش!” امیرعلی کفی رو نزدیک‌تر برد و نفس عمیق کشید—یه بوی تیز و شور که انگار از عرق یه ساعته تو کفش قرمز جاودانه شده بود.
وقتی کفش را حسابی تمیز شدن، یاسمن با یه لبخند گفت: “خب، حالا وقتشه زیرپاییم بشی!” و رو مبل نشست. با یه صدای مهربون ولی دستوری گفت: “بخواب زمین، سگم!” امیرعلی سریع دراز کشید رو فرش و یاسمن پاهاش رو بلند کرد. اول پای راستش رو گذاشت رو سینه‌ی امیرعلی—وزنش رو حس می‌کرد و عرقش به تی‌شرتش چسبید. بعد پای چپش رو رو صورتش گذاشت و گفت: “خب، حالا زیرپاییم باش!” پاهاش خیس عرق بودن و بوی تند شون—قوی و گرم—تو مشامش پیچید. انگشتاش رو دماغش فشار داد و هر بار که نفس می‌کشید، بوی تندش قوی‌تر می‌شد.
یاسمن با یه لبخند گفت: “حالا ماساژ بده، پسرم!” و پاش رو رو صورتش جابه‌جا کرد. امیرعلی با دستاش پاشنه‌ش رو گرفت و با انگشتاش فشار داد. عرقش به دستاش می‌چسبید و بوی تندش تو فضا پخش شده بود. یاسمن یه آه کوچیک کشید و گفت: “آفرین… محکم‌تر!” امیر علی با شوق بیشتری ماساژ داد—از پاشنه تا انگشتا، هر قسمت رو با دستاش مالید. گاهی یاسمن پاش رو بالا می‌آورد و با پنجه‌ش رو دماغش فشار می‌داد. بوی تندش انقدر قوی بود که نفس کشیدن رو سخت می‌کرد، ولی امیرعلی غرق این حس خیالی بود.
دقایق می‌گذشت و یاسمن پاهاش رو رو سینه و صورتش جابه‌جا می‌کرد. یه لحظه هر دو پاش رو رو صورتش گذاشت و گفت: “بو کن ببینم، سگم!” امیرعلی نفس عمیق کشید و بوی تند عرقش رو حس کرد. بعد با یه صدای آروم گفت: “حالا بلیس!” امیرعلی زبونش رو درآورد و پاشنه‌ش رو لیس زد. طعم شور و گرمش تو دهنش پخش شد و یاسمن با یه لبخند گفت: “اوف، چقدر خوبه! تمیزم کن!”
ماساژ و لیسیدن ادامه داشت—امیرعلی با زبونش از انگشتا تا مچ پاش رو تمیز کرد و عرقش رو حس کرد. یاسمن که کم‌کم ریلکس‌تر می‌شد، با یه لبخند گفت: “کافیه پسرم، امروز بهترین زیرپایی و ماساژورم بودی!” و پاهاش رو برداشت. با یه خنده گفت: “تو بهترین سگ دنیایی!” و دستش رو گذاشت رو سرش و نوازشش کرد. امیرعلی که صورتش خیس عرق و قرمز شده بود، با یه لبخند گفت: “مرسی خانم…”
شب که مامانش اومد دنبالش، یاسمن با یه لبخند گفت: “امروز حسابی بهمون خوش گذشت!” و به امیرعلی چشمک زد. پسرک که هنوز بوی تند پاها و کفشای یاسمن تو دهنش بود، با یه قلب پر از شادی رفت خونه. تو اون دنیای خیالی، هیچ‌چیز نمی‌تونست با این حس برابری کنه.

نوشته: mahiS

بازدید 13,455

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “چند روز از زندگی امیرعلی”

  1. چطور بگم بنظرم تو یهویی شخصیت یاسمن رو که یه فرشته مهربون برای امیرعلی بود تو یه صحنه تبدیل به ارباب کردی(زیر میز)و خب بنظرم یکم منطقی نبودبازم دستت طلا عالی❄

  2. ایول جالب بود، همین که کوتاه نبود عالی بود، ادامه بده، میتونی پگینگ هم اضافه کنی به داستان

  3. بهترین داستانی بود که تا الان خوندم نه سری رفتی سراغ لیس زدن نه توی اون روز کامل حرف از کصلیسی اینا زدی همه چی به خوبی جا افتاد

  4. عالی بود داستانت. فکر نکنم بخای ادامش بدی ولی اگه میخای جذاب ترش کنی توی قسمت بعد بنظرم اگه فتیش زیر بغل و یا لیسیدن و پرستیدن کل بدن یاسمن رو اضافه کنی قشنگ میشه. ❤️

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید