نفرین بدآخوند!!

تو محله ما به فاصه پنجاه متری خونمون یه ساختمون قدیمی مال عهد دقیانوس بود که میگفتن چون صاحباش مردن همینجوری افتاده بعد یه نفر پیدا شد خریدش کوبید و زیرش یه مغازه بزرگ ساخت دو سالی املاکی بود ولی نمیگذشت یه مدتم کبابی بود که نگرفت! تا اینکه تبدیل به بوتیک شد پر از مانکن با لباس زنونه ولی چیزی که برام عجیب بود این بود که بیشتر مشتری ها مرد بودن! همیشه فکر میکردم برای خانمها و دوستاشون لباس میخرن ولی دست کسی هم کیسه خرید نمیدیدم(پرپل کجایی که یادت به خیر!!). چند ماه پیش هم جمع کردن رفتن تا اینکه سلمونی محله ما که فضول محله هم بود مرد و یه پسر جوون جاش اومد. مغازه سلمونی قبلا پاتوق پیرمردهای حشری بود که هیچ کدوم مو نداشتند! ولی یه پسر جوون میرفت مینشست رو صندلی همه جوره سوال پیچش میکردن و سعی میکردن مخشو بزنن. خدمات کامپیوتری محله تعریف میکرد یه بار به اسم عرق خوری کشونده بودنش خونه و وقتی اصل مطلبو گفته بودن پاشده بود فرار کنه که سرش گیج میره فکر میکنه چیز خورش کردن بدون کفش تا سر خیابون دویده بود اونجا یه اشنا رو میبینه میگه فقط منو ببر خونه! البته اشتباه اصلیش رفتن به خونه پیرمردا نبود تعریف کردن جریان واسه من بود!! چون در طول سالها هزاران تیکه از جمله تازه فهمیدم چرا رو شیشه مغازه نوشتی خدمات!! تا… بالاخره نگفتی خدمات کامپیوتری تا خدمات کون پیوتر!! بارش کردم! سلمونی جدید که اومد رفتم پیشش برای اولین بار در عمر فلاکت بارم مادر عزیزم وقتی از سلمونی برگشتم تیکه هایی از جمبه چقدر گرفت … تو سرت یا طرف پوست هندونه گذاشته رو کله ات افتابه گرفته دورش و… هزار مزخرف دیگه بارمون نکرد فقط گفت زیادی شکل آدم شدی نمیشناسیمت! البته لطف مادر عزیز فقط شامل آرایشگاه نمیشه و کلا در طول زندگیم همیشه افتابه رو در هر فرصتی گرفتن روی هیکل اینجانب! یادمه یه دفعه تو باغ مرحوم پدربزرگم بودیم مهمون داشتن طرف دو تا دختر خوشگل داشت من شروع کردم طبق معمول دلقک بازی دخترا تازه نیششون باز شده بود که مادر عزیزم چنان ضایعم کرد که پاشدن رفتن بعدش گفتم آخه مامان مثلا من بچتم از پرورشگاه نیاوردیم که اینجوری میزاری تو کاسمون! ایشون هم با خونسری جواب دادن آخه اگه من حق انتخاب داشتم تورو میاوردم؟؟؟ مرحوم پدربزرگم چنان خندید که قلبا اعتقاد دارم ده سال آخر عمرش سر اون قضیه بوده وگرنه خیلی زودتر از اینا شر رو کم کرده بود!!

خلاصه منی که سالهای کرونا موهای سرمو خودم میزدم شدم مشتری این در محور زمان یه کم آشنا شدیم یه روز ازم پرسید تو بچه این محلی گفتم آره از اول همینجا بودیم! گفت یه چیز بپرسم؟ اینجا جای عشقو حالش کجاست؟ فکر کردم مواد پواد میخواد گفتم باید بری تو جنگل! گفت نه منظورم خونه تیمیه! از وقتی این سالن ماساژه رو بستن موندیم تو کف حال اینکه تا مرزداران برم هم ندارم! منو میگی! برق سه فاز وصل شد بهم! گفتم کدوم؟ گفت همون بوتیکه! طبقه بالاش چند تا اتاق بوده برا ماساژ که پایین کارت میکشیدی از پله های ته مغازه میرفتی بالا تو اتاق به انتخاب خودت یک یا دو تا دختر با شورتو کرست میومدن ماساژت میدادن و…! منو میگی عرررررررررررررررررر زدم!! تو پنجاه متری خونمون سال ماساژ سکسی بوده بد من بدبخت این همه سال یا تو کف بودم یا میرفتم اونور شهر! تعجب کرد گفت من تازه وارد میدونم تو چطور نمیدونی؟؟ گفتم چجوری پیداش کردی گفت خدمات کامپیوتریه بهم گفت! گفتم فلانی خونت حلاله!! حالا اینو داشته باشید!

چند وقت بعد خدمات کامپیوتری یا همون کونی اعظم تصمیم میگیره تو 28-9 سالگی بره خدمت! شانسش جاکش پادگان نزدیک محله میوفته ، دو ولش میکردن حرومزاده رو! ولی صبحا مغازه بسته بوده خالش خواهش میکنه دختر منو ببر مغازه صبحا اون وایسه بعد از ظهرم که اومدی چهار اینا بیاد خونه اینم قبول میکنه ولی دختره که از اون گشادای درجه یک بوده معمولا یکربع به دو ده دقیقه به دو میومده یعنی تفاوت رسیدن شاگرد و صاحب مغازه معمولا حدود ده دقیقه بوده چهار هم میرفته خونه! موضوع از اونجایی جالب میشه که کونی قصه ما با لباس نظامی میومده تو مغازه لباس عوض میکرده از وقتی دختر خالش میاد میومده تو سلمونی که بزار لباس عوض کنم اینم میگفته خوب به دختر خالت بگو بره بیرون میگفته زشته! تو مغازه این عوض میکرده ! سلمونیه دختر خاله رو میبینه میخواسته مخشو بزنه ولی هیچ وقت فرصت نمیشده آرزوش بوده یه روز دختر خاله صبح بیاد که با این تنها بشه ولی نمیومد که نمیومد! به من گفت به نظرت زیر آبشو بزنم؟ بگم دیر میاد که مجبور بشه صبحا بیاد گفتم نه چون بفهمه محال بتونی بکنیش!! گفت پس چه غلطی بکنم گفتم هان! وقتی پسر خالش اومد داخل باید موبایلشو یه جوری کف بری ! تلفن ثابت مغازه رو هم گمو گور کنی! کرکره برقی رو بدی پایین که مثلا لباس عوض کنه بعد سر صبر بری سراغ دختره! چند روزی طول میکشه که بتونه گوشی رو کش بره خلاصه میره سراغ دختره میگه شما ناهار میل کردین؟ من میخوام سینی کباب سفارش بدم ولی برای یک نفر زیاده! دختره هم که بدتر از من شیکمو میگه باشه اینم سفارش میده میارن میخورن بعد زنگ میزنه بستنی فروشی اونام شیک میارن خلاصه تا عصری پیش دختره بوده هی زنگ میزده خوراکی میاوردن قرار بیرون رفتن آخر هفته رو هم میزاره میاد بیرون!! تازه یادش میوفته اون بدبخت اونجا اسیره! میره باز میکنه خدمات کامپیوتریه عر میزنه جاکش کجا رفتی؟ میگه کار پیش اومد! خلاصه اینم میره دختره رو آزاد میکنه میره خونش!! دقیقا نمیدونم چجوری همون شب جریانو میفهمه فرداش میاد در مغازه سلمونی میگه جاکش!!! میخوای دختر خالمو بکنی بکن!! چرا منو حبس میکنی؟؟؟!! خلاصه این دو تا میرن تو رابطه ولی من هر وقت از جلوی بوتیک خالی رد میشدم چند فحش سنگین میدادم که چند سال بیخ گوشم ماساژ سکسی میدادن من بدبخت بی خبر بودم!

حدود ده روزی بود داشتن توش کار میکردن امروز که اومدم خونه دیدم نونوایی شده اونم سنگکی!! اونش هیچ سه تا خانم دو تا جوون یه حدود چهل ساله با روپوش سفید خیلی تمیز و با کلاس دارن نون میدن دست مردم تقریبا تمام پسرای محله که جاکشا تا 50 سالگی یه دونه نونم برای مامانشون نگرفتن صف کشیدن دارن برای اقوام دورشون هم نون میگیرن یعنی اسم محله که هیچ اسم منطقه مارو باید عوض کنن بزارن هول آباد! دیدم باید یه خودی نشون بدم اول خواستم دسته گل بگیرم ورودشون رو خوش آمد بگم دیدم سرشون شلوغه و نمیشه به بهانه گل آشنا شد! خواستم شیرینی بگیرم دیدم تهش هول های محله کوفت میکنن حیف پول! خواستم به مامان بگم غذا خونگی بپزه ببرم براشون یادم افتاد به خودمم به زور غذا میده! خواستم از آشپزخونه محل براشون غذا بگیرم به اسم غذای خونگی بدم بهشون یادم افتاد هروقت مهمون داریم میخوام شب نمونن به مامان میگم غذا نزار از اونجا میگیرم که کارشون به درمونگاه بکشه شبو نمونن!! خواستم ایکاروس رو جلو در مغازه قربونی کنم دیدم دیگه افتتاح شده وقتش گذشته! خلاصه فعلا حرکتی برای آشنایی به ذهنم نرسیده سر همین بیخوابی زده به کلم نصفه شبی دارم این مزخرفاتو براتون مینویسم!

اما چیزی که واقعا گفتنش واجبه اشاره به همون ضرب المثل زیبای تنبل نرو به سایه سایه خودش می آیه است که برادران شیرازی به نحو زیبایی خلاصش کردن!! “چرا عاقل کند کاری!!” ، ایکاروس ملعون مدتهاست میخواد منو بفرسته نونوایی سنگکی اینقدر نرفتم نونوایی سنگکی خودش اومد اونم چه نوانواییی!!! تا چشش در آد!😁

پی نوشت : خانواده مهم ترین بخش زندگی مان! چون تا حدود زیادی تو شکل دادن شخصیتمون نقش دارن! پس هرگز از کنار مشکلاتشون راحت نگذرید! همیشه سعی کنید مشکلات بیشتری براشون درست کنید!! 😛 😎 😁

بازدید 13,823

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

23 پاسخ به “نفرین بدآخوند!!”

  1. عالی بود…ولی یه جورایی دلم به حالت سوخت که نشد صفایی ازون سالن ماساژ ببری…

  2. امروز داشتم تگت رو چک میکردم یهو دیدم از سال ٩۴ میشناسمت ریدم به خودم. ١٠ ساله، ١٠ سااال.کاش باز دوباره مجموعه دنباله‌دار بنویسی، هر کدوم رو بارها خوندم❤️

  3. بخوام خیلی ادبی بگم بهت برنخوره:( البته اصلا نمیدونم چرا نباید بهت بر بخوره)رطب و یابس بافتی و ژاژ خاییدی به اسم طنز

  4. وقتی بانوان محترم و توانمند ما کار رو از دست نانوای مجرد پر حاشیه در می آورند همین میشود !!!بجای فروش آرد دولتی به قیمت آزاد برو کیفیت کار رو بهتر کن شاید کسی بهت زن داد !

  5. یه ضرب المثل شیرازی هست الان برا ت صدق میکنه میگه «سر راهت نشینم تا بیایی»اخرش نونوایی خودش اومد 😂

  6. از ادبیاتت واقعا معلومه دست پرورده همچین مادری هم باید باشی همون دوتا پاراف اول کافیه که بقیه شو نخونی

  7. در طول خوندن متن پوکر فیس بودم ، واسه من طنز نبود سکسیم که نبود بگیم عاو حداقل سیسکی بودتنها نکته مثبتش این بود که خوب نوشته بودیکامنتات زیر کستانا سطح طنز بالاتری دارن واسم

  8. خوبه که زبان ساده نوشتی ،اما اچنقدر شاخه باز کردی که ادم رو خسته میکنه،نتونستم کامل بخونم و خیلی کم سر درآوردم.فقط یه نصیحت به جوانهااونجا که گفتی با دلقک بازی میخواستی مخ دختر ها رو بزنی،دقیقا نقطه ضعف پسر ها هستش ،شاید بتونی دخترا رو خوب بخندونی ،اما دخترها معمولن به چشم یه دلقک و کمدین بهت نگاه میکنن ،میخوای دختر تور کنی،سنگین باش ،با وقار باش،بزار اونها حسرت بخورن که من چمه که این پسر مجذوب من نشدهجنس نر یعنی ،جنس خشن ،پس دلقک بودن و تک چرخ زدن و لاتی صحبت کردن و قرتی بودن ،بیشتر به ضرر جوانهاست تا به نفع شون تو دختر بازی

  9. اتفاقا سلمونی محله ما بیشتر مشتریهاش خانومن! همیشه هم شاکیه که هزار تا مشتری خانوم دارم باید یواشکی بیارم تو زیر زمین خونمون میترسن نمیان! میگه انقلاب بشه اینجا فقط انحصار خانمها میشه هیچ کدومتونم راه نمیدم!! بیشرف بهترین آریشگر این شهره!

  10. ها‌ ها ها نصف شبی چسبید عزیزم😊…فقط این قسمتش: خواستم به مامان بگم غذا خونگی بپزه ببرم براشون یادم افتاد به خودمم به زور غذا میده!🤣 میگم،تا حالا ندیدم غیر نان فانتزیا،فروشنده سنتی‌ها خانما و دخترا باشن،آدرس بده ببینیم همچین نونوائی‌ای چگونه موجودیست؟🤔🥂

  11. بنظرم هر صبح قبل اینکه بیان برو اونجا نون بگیرهر فرصتی هم پیش اومد بگو (بلاخره مرد خونه ام و غیرتم اجازه نمیده این وقت صبح مادرم خودشو اذیت کنه و بیاد نون بخره ، در ضمن الان دیگه مسئولیت خونه با منه)اینجوری بری جلو بنظرم ۳ بر صفر از بقیه جلویی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید