چادری زیبای من

سلام…فرشید هستم و صاحب یک شرکت بیمه. همسرم چند سال قبل بنا به دلایلی ازم جدا شد و دختر۵ساله ام رو انداخت پیش من و رفت و دوباره ازدواج کرد.دخترم امسال کلاس پنجم رو تموم کرد و واردشیشم شده.دوستان اسامی مستعار هستند.تا پارسال مادرم تهران با من زندگی می‌کرد.و من هم به هوای مادرم که مواظب دخترم و خونه زندگیم بود خیال ازدواج نداشتم و فقط گاه گداری منشی بیوه ای چیزی‌ گیرم میومد خودم دلخوش میکردم.در ضمن به واسطه شغلم دائم داخل دنیای مجازی و سیستم و فلان و فلان هستم…معلم کلاس چهارم دخترم خانوم خوبی بود زهرا فدوی.دخترش فاطمه هم همکلاس دختر من همسن دخترم بود.از تابستون کلاس چهارم این دوتا با هم کلاس زبان رو شروع کردند…از پایه مبتدی تا انشاالله برسند به پیشرفته…کلاس پنجم هم برای اینکه ریاضیش کمی ضعیف شده بود گاه گداری کلاس تقویتی می‌رفت خونه همین خانوم فدوی و من هزینه اش رو پرداخت میکردم.البته خیلی محجبه و با حیا و کم حرف هم هستش…من کلا با چادری جماعت میونه خوبی نداشتم…البته خانواده من تماما مذهبی هستن…چون شهرمون زادگاهم نزدیک مشهده و مذهبی هستند.ولی من از دوران دانشجویی اومدم تهران و موندگار شدم و الان وضع مالی بسیار خوبی هم دارم.چون خونه ماشین شرکت همه چی مال خودمه…خلاصه پارسالی خواهرم شوهرش فوت شد و آذر ماه بود.مادرم بخاطر خواهرم برگشت شهرمون و دیگه برنگشت تهران…گفت زیاد مواظبت بودم برو دوباره ازدواج کن…دست منو گذاشت توی حنا…یا چی میگن توی پوست گردو…من موندم و دخترم و خونه بدون زن…مادره رفت.کارم طوری بود که صبح دختره با سرویس می‌رفت و ظهر برمی‌گشت ولی من نمیتونستم ظهر ببینمش آخه راهم دور بود…تازه بعضی وقتها وقتی هم می‌رسیدم.باید میبردمش کلاس زبان اون هم ساعت۴تا۶.خب کی برش گردونم…هیچچی نگو اعصابم بهم ریخته بود.گفتم نمیخاد بری کلاس زبان زد زیر گریه و زاری خودم میرم برمیگردم…تو بابای بدی شدی.دوستم نداری…خلاصه نگو این ذلیل شده تموم حرفها و درد ودلهاشو واسه فاطمه دوستش میگفته…من اجبارا قبول کرده بودم‌بره دیگه.توی این گیر و دار زمستون پارسال بود.فراموشم شده بود که دختره مونده کلاس زبان.ساعت۷غروب رد شده بود.هرچی بهش زنگ میزدم رد تماس میداد. رفتم کلاسش،گفتن رفته یک ساعت بیشتره.‌آقا خونه هم نبود…اومدم برگشتم دفتر موسسه زبان گفتم دوربین‌ها رو چک کنند…با چی و با کی رفته…دیدیم با همین خانوم فدوی و دخترش رفته…پس چرا گوشیش رو جواب نمیده…رسیدم در خونه اینها…به قدری استرس و اضطراب داشتم و عصبی بودم‌ که حد نداشت.تا زنگ زدم مادره از طبقه۴ توی دوربین در باز کن منو دید گفت هستی جان بابات اومده دنبالت…وقتی اومد پایین رسید نرسید زدم زیر گوشش.گفتم عوضی کدوم گوری هستی صد بار زنگ زدم گوشیت جواب نمیدی.دلم هزار جا رفت…گریه کرد.گفت بابا جون نیم‌ساعت اونجا مونده بودم.شما هم گوشیت در دسترس نبود.مجبور شدم با خاله زهرا برگشتم.همون لحظه خانومه اومد پایین…عینکی بود.قد متوسط سفید صورتش کمی گوشتی…چشمای زیبا…صدای مهربون و آروم.گفت آقای رضایی کار خوبی نکردین…هستی جان حق داشت تنها بود زنگ زد من برگشتم دنبالش.گفتم آخه… گفت آخه نداره.شما مقصرید.گفتم از فردا نمیزارم بیاد کلاس…هستی بیشتر زد زیر گریه…البته کلاس ها یک روز در میون بودن…معلمش گفت نه شما کاری نداشته باشید خودم هر دوتا رو میبرم و میارمشون.گفتم نه نمیشه که. مگه یک روز دو روزه…گفت برای من کاری نداره…خلاصه که هر روز بنده خدا کارش همین بود.ولی من به بهونه تدریس ریاضی براش بیشتر پول میزدم.اولها فک میکردم شوهر داره…نگو شوهرش توی تصادف فوت شده بوده…خودش بود و دخترش…نزدیک عید تولد دخترش بود.مادرش توی مدرسه براش یک کیک تولد گرفته بود و کنار بقیه بچه های کلاسشون جشنش بود…هستی به من گفت بابا تولد فاطمه است کادو چی بگیرم.گفتم هیچی اگه کادو بدی همه بچه های دیگه هم باید بدن.گفت وای نمیشه ندم که…گفتم مگه خاله زهرا که معلمه توی گروه شاد ننوشته بچه ها کسی نباید کادو بیاره.گفت باشه…ولی من به جبران زحماتش برای دخترش ۱گوشی خریدم…موقع تولدش رسیدم مدرسه و بهش دادم…مادرش قبول نمی‌کرد گفتم قبول نکنید من هم دیگه نمیزارم هستی بیاد خونه شما…خلاصه که دوستی بچه ها بیشتر شد.و گاه گداری ما با هم تماس داشتیم روی حساب دو تا دخترها…خودش بود و دخترش و حقوق معلمی.و حقوق شوهر سابقش…البته ما تقریبا جای خوبی توی تهران زندگی می‌کنیم.دیگه کارم قبل عید زیاد بود حتی دوشب هستی مونده بود خونه اینها…زمانیکه برگشت گفت بابا جون من شب اول ماه رمضون با خاله زهرا و فاطمه رفتیم مسجد نماز خوندیم و قرآن.مگه تو ناراحت میشی.گفتم نه کار خوب کردی.برای من هم دعا کن.پرید بوسم کرد.توی عید اومدم شهرمون چند روزی پیش مادرم بودم.گفت این بچه روزه میگیره خاک بر سرت تو نمیگیری.خندیدم گفتم معلمش یادش داده.برگشتیم تا زمان بمباران اوضاع میزون
بود.بمبارون لعنتی که شروع شد.اوضاع بهم ریخت.خوب بود مدرسه تموم بود.دخترم از صدای انفجارها چنان ترسیده بود تبخال زده بود.مادرم زنگ زد زود بیایید اینجا.من در شرکتو بستم مدارک و پول و همه چیزای مهم رو جمع کردم و ریختم توی ماشین با دوتا چمدون لباس.که برگردیم مشهد.البته نزدیک مشهد.هستی گفت بابا یک چی بگم گفتم چی بگی،گفت بابا فاطمه دو روزه بیمارستانه،گفتم عه واسه چی چکارش شده…گفت بابا فاطمه آسم داره الانم ترسیده حالش بدتر شده.مامانش می خواست برند مشهد نه بلیط اتوبوس گیر آورده نه قطار…ماشین شخصی هم گرونه منتظرند که حقوق بگیره و حقوق پدرشو بریزند بعدا از تهران خارج بشند…گفتم میگی چیکار کنم.مامانش مذهبیه،فک نکنم راضی بشه با ما بیاد.گفت حالا تو یک بار زنگ بزن.گفتم باشه…به بهانه حال فاطمه زنگ زدم.گفت بچه ام حالش خوب نیست.خیلی ترسیده مریضیش عود کرده…آدرس پرسیدم رفتم سراغشون…توی بیمارستان بودن.رفتم دیدنش بچه بی حال بود جلوی مادرش پیشونیش رو بوسیدم مادرش کمی اخم کرد.گفتم خانوم فدوی ما داریم برای مدتی تا این اتفاقات بد تموم بشه میریم شهرمون نزدیک مشهد…تا اینو گفتم دختره خیلی گریه کرد حالش بد شد.گفتم عزیزم غصه نخور.اگه مامانت راضی باشه دوست داشته باشید ماشین ما خالیه…شنیدم میخواستین برین مشهد خب با ما بیایید.مادرش بهم نگاه کرد. دختره گفت وای مامان تو رو خدا بریم من میترسم…دکتره اومد.گفت خانوم بهتره برین…کپسول اکسیژن کوچیک با همون اسپری هاش رو داشته باشین طوری نیست.این بچه دلیل بیماریش ترسشه،گفت نه آخه… گفتم آخه نداره.یکساله دارین جور هستی رو میکشین…یکبار شما به من اطمینان کنید.خلاصه کلام.گفت پس نیمساعتی بهم مهلت بدین تا برم خونه بیام مرخصش کنم بریم.وسایل جمع کنم.گفتم…ببینید شما برو لباسها و مدارک و چیزهای مهم رو بزار توی ساک چمدون.من مرخصش میکنم…تا بیام در خونه آماده باشید.گفت.نه باید برم پول بیارم.گفتم نمیخاد پول هست فقط شما برو…اون رفت خودم مرخصش کردم نیم‌ساعت بیشتر طول کشید.‌براش کپسول اکسیژن کوچیک با چند تا اسپری تنفسی خارجی گرفتم.با هستی عقب نشسته بودند…بابا زود باش.گفتم چکار کنم.دو تا بسته نت بخر.گفتم شرمنده نتها همه بسته و تعطیله…رسیدم در خونه اشون…دختره زنگ زد مامانش‌.برنداشت.‌یکربعی، کمی خرید داشتم کارمون تموم شد.خودش زنگ زد رفتم دنبالش وبرداشتیمش.و زدیم جاده…خیلی شلوغ بود تا از تهران خارج شدیم و بنزین پیدا کردیم کلافه شدیم…به هر بدبختی بود رسیدیم مشهد…اول صبح ساعت۶ بود تموم شب رسوندم تا توی خلوتی جاده برسم مشهد…خسته بودم.تموم راه کنارم بود آروم حرف میزد…انگار جلو کنارم نشسته بود معذب بود.رستوران که رفتیم.از بچه و خودش پرسیدم چی می‌خورید.منو کشید کنار گفت آقا فرشید لطفا تموم حساب کتاب‌ها رو یادداشت کنید.خندیدم.گفتم پس تموم پذیرایی که کل سال از هستی کردی و فک نکن نمیدونم…قورمه سبزی ها و قیمه های خوشمزه ات رو همه رو بنویس چقدره تا بی حساب بشیم…اولین باربود…لبخند دلربای قشنگی زد.گفت آخه شرمنده امروز هم زیاد هزینه کردید.گفتم بخدا فاطمه برای من عین هستی میمونه…گفت ممنونم.تموم شب خواب بودن.مث اینکه توی بیمارستان استرس داشته بود نخوابیده بود.صبحی رسیدیم مشهد…خسته بودم…توی پارکینگ…پارک ملت زیر سایه نگه داشتم.بچه ها بیدارشدن.زهرا خانوم هم بیدار شد.گفت.وای چقدر خوابیدم که رسیدیم…گفتم زهراخانم کنار پارکیم.همه چی هم هست…لطفابا بچه ها برین دستشویی و صبحونه بخورید.من هلاک یک لقمه خوابم…گفت باشه صددرصد…بیرون زیر در کنار ماشین…فرش پهن کردم یک بالش گذاشتم زیر سرم…لحظه ای که بیدارشدم ساعت۱۱رد شده بود…همه بهم خندیدن…دخترم گفت باباجون موهات وزوزی شدن.اب دهنتم ریخته.گفتم بله خوشگل خانومها…تموم شب ۳نفری لالا کردین.من با یک فنجون قهوه تخته گاز تا اینجا اومدم.وقتی گفتم خوشگل خانومها ۳نفری خوابیدین،زهرا خانوم سرخه سرخ شد…دست صورت شستیم.چایی خوردم…بودمشون منطقه شاندیز مشهد رفتیم رستوران جنگلی زیبایی…تا۵غروب اونجا بودیم…زهرا گفت آقا فرشید لطف میکنید منو و فاطمه رو بزارید حرم.گفتم خب همه با هم میریم حرم.گفتم شما اینجا خونه کسی هست که برین.گفت راستش نه ولی میرم مسافرخانه ای هتلی چیزی…بردمش هر مسافر خونه که بگی جا نداشتن.هتل شبی خدا تو من.میدونستم بی فایده است…خودم میخواستم مستاصل و درمانده بشه…تا بهم اعتماد کنه.گفتم حالا بیا بریم نمازتو توی حرم بخون جوش نزن.ببین بچه داره غصه میخوره مریض میشه ها‌‌…تازه داشت حالش خوب میشد.گفت چکار کنم پس.گفتم بیا بریم خونه مامانم…البته خونه پدریه من…مال خودمه بهم داده…ولی مادرم و خواهرم توش ساکن هستند.کس دیگه ای هم نیست…گفت نمیشه.بگم من کس هستم.نمیگه خانومه دنبال پسرم راه افتاده اومده کی هست اصلا.گفتم اگه یک چیز بگم ناراحت نمیشی.ازم دلخور نمیشی…رسیدیم پارکینگ حرم.دم اذون
غروب بود.گفت نه بگید.گفتم بچه ها دو دقیقه ما رو تنها بزارید.پایین باشید…رفتن بیرون.گفتم میخوای یکماهه صیغه من بشی.گفت وای نه خدا نکنه…مگه من چه زنی هستم.گفتم بخدا تا نخوای باهات همبستر نمیشم.خدا میدونه تو همین وقت اذون هدفم فقط خوشحالی دخترم و دخترته،مخصوصا فاطمه چون مریضه،گفت بگو بخدا.گفتم دارم قسم میخورم دیگه.گفت پس مهریه ام همین زیارت حرم آقا.و دو رکعت نماز بخون برای زیارتش…من مهریه قبول میکنم.گفتم چشم پس…ناراحت نباش نترس باهام بیا.رفتیم توی صحن.بعد نماز از یکی از خدام پرسیدم ما رو برد جای یک آخوند جوونی،پرسید مهریه چی باشه…زهرا گفت.مهریه اش رو داده…۱زیارت بود و۲رکعت نماز زیارت که انجام داد…شیخه مث خری که بهش تیتاپ دادن خوشحال شد و احسنت احسنت گفت…از اونجا که اومدیم بیرون…بچه ها بوهایی برده بودند…میخندیدن.زنگ زدم مادرم.گفت شام درست میکنم بیا‌…گفتم نه مهمون هم دارم.بعد شام۱۱شب میرسم…با بچه و زهرا رفتیم خرید کمی سوغاتی چادر نماز و زعفرون و نخودچی کشمش برای مادرم و خواهرم خرید.شام خوردیم رسیدیم شهرمون…ماشینو آوردم توی حیاط بزرگ خونه پدریم مادرم تا منو دید با یک زن و دختر دیگه.که اینجوری محجبه هم بود.خیلی کیف کرد همه رو بوسید…خواهرم از خوشحالی گریه کرد…داداش مبارکت باشه…نمی‌دونست از مجبوری کنار هم هستیم.پذیرایی کوچیکی آزمون کردن وقت خواب بود.مادرم توی اتاقش بود رفتم پیشش.گفت آفرین عجب زنی گرفتی‌…کی هست؟گفتم همون که نماز روزه به هستی یاد داده.معلمشه.گفت عقدش کردی.؟گفتم هنوز نه بزار اخلاقامون دست هم بیاد عقدشم میکنم.گفت بخدا عقدش نکنی شیرمو حلالت نمیکنم.گفتم مادرجان عجله نکن.نزار مث زن اولیم بشه.ساکت شد.گفت چی مهریه کردی بهش دادی،گفتم ازم فقط یک زیارت امام رضا خواست و دو رکعت نماز زیارت.‌گفت بقران فردا اینو عقدش نکنی.باهات حرف نمیزنم.قیافه این بهم میگه شیر پاک خورده است.گفتم ای بابا چه شری گیر کردیم…من اونو میخام اون زیاد منو نمیخاد.گفت وای چرا.؟گفتم مرد مذهبی میخواد من نیستم.میدونی که من حوصله چرت و پرت ندارم.گفت خدایا پدرش اونجوری مداح قرآن خون.من اینجوری…این پسر چرا از دین و درگاه فراریه.خندیدم…گفتم برم بخوابم خسته ام.گفت توی اتاق قدیمی خودت واسه تو و خانومت تشک پهن کردم.بچه ها با عمه اشون توی حال می‌خوابند.گفتم دمت گرم…رفتم اتاق اونجا بود.بچه ها.توی حال بودن با عمه و دختر عمه منچ بازی میکردن…در رو بستم پنجره باز بود هوا خنک بود.پرده رو کشیده بود.گفت آقا فرشید قرارمون چی بود.بستر جدا.گفتم شما بخواب روی تشک من کنار میخوابم.اگه حاج خانوم بدونه جدا هستیم عصبی میشه…الان هم بهم گیر داده حتما فردا عقدت کنم.گفت وای نه فک نکنم اخلاق و فرهنگ منو شما با هم جور بشه.گفتم زهرا خانوم…من مذهبی نیستم و مذهب رو دوست ندارم…اما تا بتونم توی زندگی دنبال راستی و حقیقت هستم.و به کسی ظلمی نمیکنم.خودتون باید منو شناخته باشید.گفت میدونم و فهمیدم که مرد خوبی هستین.ولی.گفتم ولی رو ولش کن.بگیر راحت بخواب…بالاخره اندازه ای الان شوهرت هستم که روسریت رو در بیاری راحت بخوابی، چون گناهی نیست.گفت آخه.گفتم راحت باش.رفتم روی تشکچه قدیمی زیر پنجره خوابیدم.اون وسط تشک پهن شده مامانم خوابید.تا صبح عین غریبه ها خوابیدیم.صبح بیدار شد.موهای بلند و مشکی زیبایی داشت.که داشت میبستشون،مادرم در زد فرشید…حموم آماده است.پاشو…بعدش منو ببر خونه داییت…گفتم تا الان که من نبودم پس چطوری میرفتی خونه دایی،گفت تنبله بی خاصیت میخواستم بعد چند سال دایی رو ببینی.گفتم ولش کم بابا دایی کیلو چنده.زهرا گفت نه حاج خانوم میادش داره لبخند میزنه شوخی میکنه…گفت مادر جون برین دوش بگیرین بچه ها با عمه رفتند پارک پیاده روی.‌.من هم کمی کار دارم.برگشتم ظهری ناهار خونه دایی هستیم.مادرم که رفت.گفتم زهرا خانوم چرا قبول کردی.گفت چرا آخه.گناه داره.میخاد پز پسرشو به داداشش بده.گفتم میخاد تو رو نشون داداشش بده که عروسم مذهبیه و فلانه.گفت وای نه…گفتم بخدا…رفتم حموم…۵دقیقه نبود…در زدن زهرا بود.گفت وای فرشید آقا حاج خانوم گفت چرا تو نرفتی حموم برو بچه ها نیستن کسی خونه نیست راحت باش دخترم.حالا چکار کنم.گفت عزیز خانوم…زهرا خانومه گل…بیا چی میشه مگه…اندازه همون زیارت گردنت حق ندارم بغلت کنم.نگاهم کرد.گفت فرشید تو مرد خوبی هستی.ولی.گفتم ولی چی،گفت هیچچی…بسم الله الرحمن الرحیم. اومد داخل…گفت تو رو جون بچه ها نگاهم نکن.دارم از خجالت میمیرم.گفتم چرا آخه.زن شرعی منی.خدا بخواد رسمی هم میشی.گفت یا خدا.خودت میدونی بخاطر دخترم مجبورم.نگاهش کردم.داشت لخت میشد.بخدا زیر لباس معلوم نبود چه لعبتیه.سفید ناز گوشتی.کمر باریک کون متوسط و تپل.اوف چه سینه هایی گرد و سر بالا پا بزرگ.عینکشو گذاشت کنار اومد داخل حموم…محو زیباییش بودم.گفت فرشید آقا نگاهم نکن.بهم قول دادی باهام رابطه نداشته باشی
اومد زیر دوش.پشتش بهم بود.خدایا من چند ساله زن ندارم.از قبل عیده دستم به زن و دختری نخورده…الان این پریزاد عین پری دریایی لخت کنارمه…خب بگو ابله این چه شرطی بود باهاش کردی…کیرم چنان شق شده بود.میخواست شورتمو پاره کنه.هر دو ساکت بودیم.زیر دوش بود.برگشت منو دید.چشماش سرخ سرخ.بود.بخدا آروم پیشونیش رو بوسیدم.گفتم خودتو آب بزن.من اونجا میشینم.پشتمو بهت میکنم.راحت باش.نمیخواد عذاب بکشی.دوست داشتن زوری نمیشه.من به مادرم هم گفتم…همسر اولم دوسم نداشت پدرش مجبورش کرد باهام ازدواج کنه…من که مهم نیستم.هستی مهمه که الان دلش مادرشو میخواد…نمیخام اشتباهم دوباره تکرار کنم.تا علاقه ای نباشه ازدواج مردوده…رفتم توی رختکن.نشسته بودم.پشتم بهش بود سرم پایین بود.صدای کف و آب میومد.آروم صدام زد فرشید.فرشید جان.باورم نمیشد.گفتم جانم.گفت بیا.پشتمو لیف بکش دستم نمیرسه…بقران فک کردم خیال میکنم و توهم زدم…دوباره صدام زد چی شد نیومدی که…کیرم تازه خوابیده بود.بخدا برگشتم دیدم پشتش بهم بود.شورت و سوتین نداشت.کون سفید و نازش دیده می‌شد.دستشو آورد عقب گفت…دیروز زیاد راه رفتیم عرق کردیم…لطفا محکم بکش.خیلی وقته دست مردونه ای نبوده حسابی منو تر و تمیزم کنه…از پشت آروم بغلش کردم بوسش کردم. گفتم نازنین جان.تو نشسته هم قبولی.لیفو انداختم زمین…از پشت آروم سینه هاشو گرفتم فشار ندادم.فقط انداز برانداز کردمشون. گفتم جانم خانوم خوشگل خودم.کیرم هم مث سنگ شده بود و خودم بهش فشار میدادم.کمی قدم ازش بلند تر بود.گفت فرشید شورتتو در بیار.گناه داره…داره خودشو میکشه.اروم درش آوردم.شق و راست و کلفت بود.برگشت هر دو برای بار اول لخته لخت بودیم.چه کوسی داشت…مث اینکه خونه خودش شیو کرده بود.کیرمو دید.گفت وای چقدر بزرگه فرشید.گفتم چقدر.گفت دو برابر مال بابای فاطمه است.خودش گرفت توی دستش…کشیدمش جلو کونشو مالیدم.لبهاشو گرفتم…برعکس اینکه مذهبی بود ولی توی سکس اوستا بود.بدون اینکه بهش بگم.ساک قشنگی برام زد…بلند شد…سینه اشو جمع کرد گفت بخورشون زود باش…گفتم چشم عزیزم…چنان سینه هاشو خوردم ناله قشنگی می‌کرد.با دست کیرمو می‌مالید.گفتم نکن الانه که آبم بیاد گفت بزار بیاد کردن واسه خونه که شب باشه راحت باشیم…بخور عزیزم.بخور آقای من…لامصب یک حالی بهم داد.اینقدر کارش بیست بود.تا لحظه آخر که آبم میومد مالیدش.حتی ریخت توی دستش اصلا نگفت چندشم میشه و فلان.صدای اه من که بلند شد.فقط گفت جانم جانم.خوب بود گفتم اره عالی بود…خودش کیرمو واسم شست و مالید تا خوب خالی بشه…گفت چقدر هم زیاد بود معلوم بود خیلی وقته شیطونی نکردی،؟گفتم ای بابا خوشگل خانوم دوران شیطونی ما دیگه تموم شده.حالا دخترم بزرگ شده زشته.گفت مرسی که اینقدر فهمیده ای،گفتم عزیزم حالا فقط کون قشنگتو قنبل کن.نشستم زیر پاش.فداش بشم.تا زبونم خورد کوسش.گفت آخ جان.چقدر خوبه.فرشید،بخورش.تندتند بخورش…خودش خم شد قنبل تر شد.با انگشتم چوچولشو از پشت گرفتم.گفت وای نکن دلم میخاد.گفتم جانم…برگشت کوسشو محکم چسبوند به دهنم…مکیدمش توی دهنم ناله قشنگی کرد…اوف…گفتم جان…بخدا متوجه شدم.که آبش ریخت دهنم…گفت ممنون عزیزم…آخ مرسی…بلند شدم.بخدا یکربع همدیگه رو میبوسیدیم…اومدیم بیرون…به مادرم گفتم اصلا واسش خرید نکردم.گفت فردا منو ببر مشهد هم زیارت هم خرید.گفتم چشم…رفتین خونه دایی برگشتیم مادر کیف کرده بود با عروس جدیدش.بهش یک انگشتر بابت نشون عروسی داد.شب بود‌.خودش شام درست کرد با خواهرم خیلی صمیمی شده بودن.‌موقع خواب اومد بغلم…لخت شد.گفت ببین آقا خوشگله…من مذهبی هستم اما فرشید سکس با همسرم رو خیلی دوست دارم…تو رو خدا آروم ولی زیاد بکن.نزاری سیر نشده بلند شم چون اعصابم بهم میریزه…گفتم جانم دختر به قیافه ات نمیخوره…خندید…عجیب خوشگل بود و هست…تا لخت شد فرشید کوچیکه هم بلند شد.‌آقا… گفت هیچ کاری نکن فقط بکن.با اون کلفت خان.گفتم چشم چشم…خودش کوسشو خیس کرد.رفتم روش لبشو بوسیدم سر کیرمو فشار دادم توی کوسش…انگار چیزی و دیواره ای توی این سالها راهش رو بسته بود.تا نصفه آروم توش کردم.ولی بعدش با فشار محکم دادم توش.گفتم وای پاره شدم…آروم باش.گفتم هیس…آهو خانوم شکار شدی…تا جر واجرت نکنم ول کنت نیستم…چشاش شهلا بود گفت بکن جر بده.کیر کلفتم توش بود و خوب تنگ بود.همش میگفت وای فرشید پر شده توش.چقدر زود حالمو جا آورد.بکشش بیرون گنده بکو،،درش آوردم گفتم خوب بود؟گفت عالی بود.دمرو بود بوسم کرد.کونشو مالیدم.گفت دوستش داری.گفتم آره خیلی نازه.گفت بکنش عشقم.ولی اینو آروم… چون مریض میشم.گفتم چشم.رفت از توی کیفش کرم آورد زد سوراخش…کیر منم کرم مالید.لای کونشو باز کرد.رفتم روش‌…تا فشار دادم سر کیرم رفت داخل.باوجودیکه دهنشو روی بالش فشار میداد تاصداش در نیاد ولی جیغش بلندبود.روش خوابیدم.گفت تو رو جون هر کی دوستش داری درش بیار بد کلفته.میکشه آدمو.بوسش کردم.پاهاشو با پاهام محکم گرفته بودم…ماهیچه های کونشو سفت کرده بود.گفت نکن نمیشه.گفتم خب شل کن که درش بیارم…تا شلش کرد بیشتر جا کردم توش.گریه کرد…گفتم هیس هیس…الان تموم میشه.برگشت چشاش اشک داشت.گفت مگه منو دوستم نداری،گفتم باور میکنی توی دوشب عاشقت شدم…قلبم برای تو میتپه،گفت پس چرا عذابم میدی…میدونی چقدر کلفته…اذیت میشم.گفتم باشه.اروم کشیدم بیرون.ناله می‌کرد.بوسیدمش.گفت بخدا طوری درد دارم انگار دو تیکه شدم.گفتم پس من چیکار کنم…گفت بزار حالم خوب بشه.عجله نکن…چند دقیقه دمر بود.داگی شد.گفت کوس بکن…ولی اصلا دست به سوراخ پشتم نزن خب…بد دردش میاد…کمرشو گرفتم رگبار مسلسلها چنان گاییدمش…از کونش بدتر جیغش در اومد.خودش خجالت کشید.گفت بخدا حالیت نیست چکار میکنی ها.گفتم عاشقم عاشق.عاشق خودت و کوس تنگت…گفت دیوونه ای…آبرومون رفت…تا صبح خیلی حرف زدیم.صبح حموم بود دخترم اومد روی سرم گفت باباجون.نت قطعه حوصله امون سر میره…دوچرخه هم ندارم چکار کنم.گفتم بریم برات میخرم…بزار صبحونه بخورم…ساعت۹بود دوش گرفتم صبحونه خوردم…دوتا دخترها رو با دختر خواهرم برداشتم رفتم براشون دوچرخه خریدم.بخدا۳۰میلیون پیاده شدم…ولی چقدر خوشحال بودن…کیف میکردن…برگشتم خونه…آبجیم و زهرا کلی تشکر کردن.مادرم به خواهرم گفت تا شب مواظب بچه ها باش.رفتیم مشهد.زیارت کردن ناهار خوردن خرید کردن.مادرم گفت فرشید چی میگی میخایش یا نه…گفتم مامان جان بخدا من میخامش…اون نمیخاد…گفت آره دخترم چرا عزیزم.گفت نه من هم میخامش درسته اهل روزه نماز نیست اما مرد واقعیه.حاج خانم معلومه شیر پاک خورده…من رضایت دارم…مادرم شب ما رو نگه داشت مشهد زنک زدیم شب میمونیم…خونه خاله ام بودیم…صبح با فامیل رفتیم عقدش کردم…الان خانوم گله خودمه…فقط دوست داره منو نماز خونم کنه…ولی گفتم نماز باید خالصانه باشه…اینجوری خدا دوست نداره…من خالص نمیتونم نماز بخونم…

نوشته: فرشیده امین

بازدید 2,459

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

15 پاسخ به “چادری زیبای من”

  1. داستانت رو دوست داشتمفقط چند روز پیش گفتم الانم میگم نمیدونم چرا ولی زن هایی که خیانت میکنن یا دوباره ازدواج میکنن تا کیر طرف رو میبینن میگن به خدا دو برار کیر شوهرم یا شوهر قبلیم هستاگر اینجوریه که همه کیر کلفتن پس چرا میانگین ایران 11 هستدر حیرتم 🤷🤷

  2. اقا نمیشه داستان بنویسی کسی توش نمرده باشه؟؟ هر دفعه داستان مینویسی یکی رحمت خدا رفته ، باقیمونده اون خدارحمتی نصیب شما میشه.

  3. داستان آنقدر روان بود که حتی اگرراست هم نباشه تا آخرش بری…ترکیب زندگی به سبک فیلفارسی و آخرش نتیجه به هم رسیدن…گاهی مغز آنقدر خسته هست که همین داستانهای ساده لذتبخشه

  4. وقتی نوشتی زدی تو گوش دخترت دیگه نخوندم. حالا چه داستانت ادامه ش قشنگ باشه چه نباشه‌

  5. دمت گرم روان و عالی نوشتی بقول یکی از دوستان فقط زیادی پولت را به رخ کشیدی که این نشانه خوبی نیست.

  6. بیشتر جنبه خود نمایی داشت من چی دارم چی ندارمفقط میخوایی خودتو نشون بدی پول داری که این از اعلایم نداشتن پوله آدم چشم و دل سیر نمیگه من چی دارم هیچی از داشته های نمیگهدوماً خیلی وارد جزییات شده بودی که دخترم بردم کلاس و بیسار و از این کس و شعر ها که گفتن و نگفتنش تو اصل ماجرا فرقی نداشتسوم اون زنه بدبخت که با تخم زوار ازدواج کرد چون حروم زاده تر از مشهدی خودشه و بس

  7. عالی بود چه عجب اینجا یه داستان خوندیم که طرف چرت پرت بار چادری و مذهبی اینا نکرده دمت گرم کیف کردم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید