سلام به همه خوبان.عباس هستم وهنوز۴۰ساله نشدم.اما پدر بزرگ شدم و هیچ کس باورش نمیشه.اما ماجراها و داستانهای من از روزی شروع شد که۱۴سالم بود و پدرم فوت شد ومن دیگه نتونستم درس بخونم و کار کردم و واسم بهتر شد.البته من بچه کوچیک خانواده بودم.بقیه خواهر برادرها سهم خودشون رو از همه چی زمانی که پدرم زنده بود گرفته بودند.چون پدرم بنده خدا سرطان داشت و شیمی درمانی میشد.میدونست میمیره.منو سپرد به داییم…البته مادرم بود و هست ها…ولی کلا بیخیال من بود نمیدونم چرا…بعد از فوت پدرم با داشتن نوه عروس و داماد زودی ازدواج کرد…شاید هم بقول شما دوستان چون چندسالی پدرم مریض بود نتونسته بود خوب بهش برسه زود شوهر کرد.از پدرم به من۱باغ بزرگ مرکبات رسید با نیم هکتار شالیزار رسید که خوب بود.البته باید بگم ما شمالی هستیم نزدیک ساری زندگی میکنیم.داییم خودش چند تا بچه داشت اما قیم من شد.توی۱۵سالگی یعنی درست ۱سال و چند ماه بعد فوت پدرم دید من دست توی دست دخترش سپیده داریم از شالیزار برمیگردیم.اولش اخم کرد ولی چند روز بعدش.ظهر بود برگشتم خونه دیدم مادرم اومده بود…با زن داییم و عموم و بقیه فامیل.صلاح مصلحت کردند و هنوز۱۶سالم نشده بود.سپیده عزیزم عقدم شد…اون موقع ها که همچین دیر روزگاری هم نیست اگه کم سن هم بودی دختر رو عقد میکردند.با عروسی خوبی که دایی واسم گرفت شدم دوماد سر خونه دایی.زنداییم پری خانوم که از صدتا مادر واسم عزیزتره عین پروانه دورم میچرخید…هر چی از پدر مادر شانس نیاوردم در عوض از پدر زن مادر زن شانس آوردم…بخدا میدونستم باید با زنم نزدیکی کنم.اما نمیدونستم چطوری اون هم از من چشم و گوش بسته تر بود…بعدا فهمیدم اینها که ما رو دست توی دست دیده بودند.فک کرده بودند ما با هم سر و سری داریم و حتما رابطه ای داریم…زندایی میگفت ما در موردتون خیال بد کردیم و گفتیم چون مسوولیت عباس با ماست.و خونه ماست یکوقت کار دستمون ندین و بی آبرویی نشه چه میدونستیم شما دوتا پخمه هستین و عین خواهر برادر با هم رفتار میکردین…ولی خوب بود.شب اول دختر دایی گل و عزیزم گفت عباس جان میدونی باید چکار کنی؟گفتم فک کنم باید یک کارهایی که میگفتن بده ولی الان چون ازدواج کردیم میگن مجازه و خوبه باید انجام بدیم.گفت بلدی؟گفتم نه سپیده جون.توی اتاق حجله شب زفاف عین بره ترسیده و مشنگ وایستاده بودم.هیچکس باورش نمیشه…اما به هر چی بگی قسم.من هنوز ریش و سبیل هام در نیومده بودند.بخدا دور آلتم تازه مو سبز شده بود.فقط کمی چون قد بلند و درشت اندام بودم همه در موردم فکرای بد میکردند.من مث کوسخولها وسط اتاق وایستاده بودم،سپیده گلم رفت بیرون چند دقیقه بعد زنداییم اومد داخل.حتی مادرم نیومد.گفت عباس جان مادر.؟گفتم جانم زندایی،گفت تو دیگه مرد شدی الان باید مردونگیت رو به خانومت نشون بدی،میفهمی که چی میگم.گفتم نه بخدا زندایی…از خجالت گریهام گرفت.گفت عه عروسها گریه میکنند نه دامادها،،گفتم کدوم دوماد منه بچه یتیم بدبخت که نمیدونم چرا الان اینجام.و زنم ازم چی میخواد.گفتم زندایی من خجالت میکشم.گفت نه مادر تو مردی نباید که خجالت بکشی قربونت بشم…گریه نکن زشته…نباید کسی بفهمه واست بده پسرم.گفت من به سپیده یاد میدم چیکار کنه…خلاصه که یک ربع بعد عشقم اومد توی اتاق و اولش خندید.گفتم سپیده جان به من میخندی؟گفت نه بخدا به حرفهای مامانم میخندم…کمی شیرینی و نقل و نبات هم آورده بود با چایی خوردیم…بعدش خودش بلند شد چادر سفید عروسیش رو در آورد.و بعدشم شال عروسی رو.بقران اولینبار بود بدون روسری میدیدمش.بعدشم خودش آروم آروم لخت شد.من چشام۴تا شده بود.از دیدن بدنش کیرم شقه شق شد.لخته لخت عین نوزاد زیبا تازه از مادر متولد شده.روبروم وایستاده بود…اومد جلو اول بوسم کرد بعد خودش لختم کرد.بهم گفت مامانش همه چی رو مو به مو بهش یاد داده،.وقتی لختم کرد شرتمو درآوردم.گفت وای عباس چقدر بزرگه.گفتم یعنی بده.گفت نمیدونم مامانم بهم گفت تو باید اینو وقتی سفت شده یککم خیس کنی و بزاری اینجام…کمی درد داره و یه ذره خون میاد.گفتم باشه. دراز کشید.اینقدر سینه هاش ریز و کوچک بودند تازه رشد کرده بودند.بدنه سینه هاش هنوز رشد نکرده بودند بیشتر نوک و قسمت قهوه ای رنگ ممه هاش برجسته شده بودند…خودم بوسش کردم.نمیفهمیدم چرا کیرم اینقدر شده…به هر چی بگی قسم من هنوز تا اونشب جق هم نزده بودم و نمیدونستم آبم میاد یا نه؟سپیده کوس سفید و قشنگش رو نشونم داد و گفت بزارش اینجا فشارش بده بره توش و بره داخلش.گفتم باشه سپیده جون…سر کیر نوجوون و ۱۴سانتیم که تازه کلفت شده بود رو خیس کردم با یک فشار که خودش گفت مامان گفته بار اول باید محکم فشار بدی…من هم محکم فشارش دادم تا نصفه بیشترش رفت توش…ولی رفت ها…عین چاقو کوسشو شکافت و رفت توش…یکجوری جیغ کشید که من میگم صداش تا خوده ساری رفت.من از ترسم زودی کشیدم بیرون…جوری دور کیرم خونی بود که خیال
کردم کیرم هم طوریش شده.زودی دستمال رو گذاشت روی کوس کوچیک و نازش و گریه هم میکرد.گفت تو هم خودتو تمیز کن.گفتم پر خونه نمیدونم چکارش شده خونی شده.گفت عباس خونه چیز منه نه خون اون…نترس…تمیزش که کردم دیدم راست میگه…دلم کمی آروم شد…صدای در زدن اومد سریع شلوار پوشیدم…زن دایی اومد داخل بوسم کرد بهم تبریک گفت.با خاله و مادرم و عمه ام رفتند داخل و بعدش کل کشیدن..دستمون رو گرفتند فرستادند حموم.از خجالت داشتم میمردم.توی حموم زیر آب هنوز از سپیده خون میومد.گفتم خوبی سپیده،نگاهم کرد گفت هاخوبم نترس.موهای بلندش خیسه خیس بود.کمکش کردم موهاشو شستم واسش.بغلم گرفت توی تموم عمرم هیچ کس تا اون موقع همچین حسی رو بهم منتقل نکرده بود…چه حس زیبایی بود.نمیتونم توصیفش کنم.توی عمرم زیباترین لحظه زندگیم اولینش واسم همین بغل گرفتن سپیده زیر دوش حموم بود.که فراموشم نمیشه…دومیش اولین باری که آرزو دخترم رو بغل کردم بود.کیرم دوباره بهش خورد.گفت عباس هنوز که بزرگه؟گفتم نمیدونم چرا امشب اینجوری شده؟گفت عباس خب مامانم گفت باید عباس آبش رو خالی کنه توی اینجات…ولی تو که خالی نکردی،گفتم خب تو همچین جیغ زدی که دلم ترکید.گفت خیلی سوخت عباس.گفتم الان بکنم.نمیدونم چرا دلم میخواد همش ازون کارها بکنم.گفت باشه آروم بکن.مامانم الان بهم گفت زیر آب گرم خوبه باز هم بکنید تا خوب باز بشه…زیر دوش دوباره اومدم بکنم گفت نمیره که…گفتم بزار آب دهن بزنم لیز بشه…آره خودش بود.بهترین راه کار بود…رفت توش…تا فشار دادم توی کوسش…محکم با یکدستش بازوم رو فشار داد.و با دست دیگه اش دهنش رو گرفته بود.اخ فهمیدم عقب جلوش کنم لذت بیشتری واسم داره…چندین دقیقه توش تلمبه زدم.گفت عباس جان زود بخدا خیلی درد میکنه و میسوزه.گفتم خب چکار کنم تا بیاد.گفت نمیدونم مامانم گفته اینقدر باید بکنه تا اون هم آبش بیاد.تندتر میکردم.اخ و ناله قشنگش که به گوشم خورد.ناخوداگاه چنان همه زورم از کمرم رفت توی خایه هام و از خایه هام به سر کیرم رسید و چنان پمپاژی کردم توی کوسش که گفت وای عباس جان چی داغ شد توی بدنم.گفتم فک کنم اومد.ریختم توش…کیرمو کشیدم بیرون هنوز دورش خونی بود.اولش از کوسش آب خون زد بیرون…بعدشم آب کیر من که زیاد هم بود میریخت بیرون.خود بدبختم اولین بار بود که اب کیر خودمو میدیدم واسم شکل و رنگش تعجب داشت.توالتی نشست و خودشو خالی کرد و بهم گفت مامانم گفته مث غسل عادتی باید نیت کنیم غسل جنابت کنیم.گفتم غسل چیه دیگه؟گفت مگه بلد نیستی؟گفتم نه بخدا. گفت مگه معلمتون یادتون نداده؟گفتم سپیده جان مگه من مدرسه رفتم.دوساله که نمیرم.اینقدر دلم میخواست برم آقا جان که مرد.من هم بدبخت شدم.کسی به فکر من نیفتاد.گفت غصه نخور بابام همیشه میگه عباس زود مرد شده.زحمتکشه…شوهر خوبیه برای سپیده.گفتم دایی خیلی خوبه.همسرم بهم غسل رو یاد داد…آخ چه روزهایی بود.یک اتاق به من و زنم داده بودند.دوتا نوجوون کم سن شبها بغل هم خوابیدیم.شوخیهای بچه گونه میکردیم.عقلمون که نمیرسید زندگی چیه و چی بازیهایی داره.چند شب یکبار هوس میکردیم و زیر لحاف لخت شده نشده میکردمش.چند ماهی بیشتر نبود که توی باغ موقع جمع کردن پرتقال حالت تهوع شدید گرفت.کنار هم یک درخت رو جمع میکردیم… دستشو گرفتم بردمش پیش مادرش.نگاهش کرد و خندید.بعدا فهمیدم که حامله هستش.بخدا۱۶سالم تموم نشده بود دخترم آرزو بدنیا اومد.خوشگل تر از مامانش و خودم.وقتی دخترم یکسال و نیمش بود.اجبارا رفتم خدمت.خوبیش این بود که بعد آموزشی افتادم ساری و در خونه خدمت میکردم.دخترم۴سالش نشده بود که خدمتم تموم شده بود و چون پولدار بودم خب شالیکار بودم باغ مرکبات بزرگ داشتم…گواهینامه گرفته بودم خوشحال بودم ماشین خریده بودم.با زن و بچه میرفتیم گردش…که عروسی یکی از فامیلها توی شهسوار بود.من نرفتم دایی با زن و بچه من و زندایی رفتن عروسی.بچه ام بغل زندایی بود جلوی ماشین و دایی پشت فرمون.خلاصه که شب موقع برگشتن جاده روستایی بوده و سر پیچ تراکتور چراغ خاموش میومده…داییم و زنم که سمت چپ ماشین بودند و با تراکتور برخورد میکنند در جا میمیرند و زندایی و دخترم زنده موندن…خلاصه کلوم که توی۲۰سالگی اول جوونی با یک بچه تنها و بدبخت شدم.من بودم و زندایی و یک دختر کوچولو که دائما بهونه مادرش رو میگرفت.دیگه مرد بودم و مسوولیت کل زندگی با خودم بود.بچه های دایی حقشون رو از میراث گرفتند و حق زندایی و زن و بچه من رو هم دادند بهمون.ولی مادرشون موند پیش من که روی چشام جا داشت…البته بگم اصلا مشکل مالی نداشتم و کلی هم همیشه کارگر زیر دستم بودند.توی۲۱سالگی با زندایی و دخترم حج رفتم…و حاج عباس صدام میزدند.دخترم بزرگ میشد و مدرسه میرفت و خودم جوونتر و پولدارتر.زندایی عاشقم بود دلش واسم میترکید.یک روز صدام زد گفت عباس مادر بیا کارت دارم.گفتم جانم مامان.گفت قربون پسر برم…برو آلونک ته باغ پایینی،کنار رودخانه۱مهمون دارم بیارش خانه.گفتم مهمون اونجا چکار میکنه؟گفت برو فضولی نکن خودت میفهمی…با نیسان رفتم وغروب بود دیدم لامپ داخل روشنه.در زدم رفتم داخل.دختر کوچیکه عبدالله سرکارگرمون بود.تازه جدا شده بود.سر لخت بود و با بلوز شلوار.خوب میشناختمش زیاد برای ما کار میکرد.یعنی اکثر خانمهای محله موقع چیدن محصول کار میکردن و میشناختمشون…این اصلا چشاش دریده بود.گفتم شما مهمون پری جان هستی.گفت ها عباس آقا.پری جان بهم گفت بیام اینجا تا شما بیایی.راستش منو برای شما خواستگاری کرده.گفتم من زن نمیخام اشتباه کرده…گفت عباس آقا جان.گفته چند وقت صیغه کنیم اگه باهم کنار اومدیم اونوقت عقد کنیم.گفتم حالا کی بیاد مارو صیغه کنه.گفت کاغذ دارم روش نوشتم ببین من وکیل میشم و یکماهه صیغه میخونم اگه با این شرایط راضی بودی بله بگو…و با۵۰۰هزار تومن اون موقع یک ماهه شد مثلا زنم…ولی فقط زیر خوابم بود…سفید بود وکوس چاقی داشت آخه کمی تپل بود.اونجا بود برای اولین بار زنی کیر منو خورد.یعنی اول که لخت شدیم خودش نشست و کیرمو دستش گرفت و گفت ماشالله چی بزرگه و شروع کرد خوردن.بعدش دراز کشید.گفت تو هم لیسم بزن دوست دارم.کوس چاقی داشت و من هم کمی کوس خوری کردم.ولی بی حیاگری از چشماش میبارید.وقتی میگاییدمش با پاهاش چنان دور کمرم رو قلاب کرده بود که اگه آبم اومد بریزم داخلش…دعواش کردم و شل کرد…وقتی برگشت دنبه کرد…سوراخ کونش گشاد بود من کون نکرده بودم.یعنی توی رابطه با همسر گلم چند باری اومدم بکنم گریه کرد نخواستم اذیت بشه. اما اینقدر این کونش گنده بزرگ و خوشگل بود و سوراخش باز بود که انگشت شصتمو فرو کردم کونش.گفت عباس آقا حالا اول کوس بکن بعد کونم بهت میدم…تازه وقتی کون کردم فهمیدم چه کیفی داره.و بعدش بیشتر تا چند وقت کون میکردم…اون روز بعد چند وقت دوباره مزه کوس و ممه و زن رفت زیر دندونام.بنده خدا پری جان دوست داشت زن بگیرم…توی باغ بودیم که سلیم کارگرم گفت حاجی به این دختر عبدالله زیاد رو نده جنده است خودشو میندازه بیخ ریشت ها…گفتم چی میگی پری جان اینو واسه من خواستگاری کرده.گفت کسشعر میگی.؟مگه پری جان خوله…این کوس رسمیه.بکنش ولش کن…پس نگو چرا چند روزه خودشو واسم چوس میکنه نگو نقشه تو رو داره…نگیریش ها…تمام این کارگرهای اینجا حتما یکبار اینو گاییدن.گفتم دروغ میگی؟داد زد جواد هوی جواد…دویید اومد گفت حاجی زپرتی تر ازین جواد اینجا آدم نیست…جواد رسید گفت جواد میتونی این کون بزرگه رو غروب بیاری کمپ حاجی بکنه.گفت ها چرا نتونم خرجش۲۰تومنه.گفتم ای بابا.گفت حالا برو خبرت میکنم.تازه فهمیدم چقدر من بدبختم…کم کم روزگار بهتر میشد و زبل تر میشدم چشم و گوشم بازار میشد.دخترم بزرگتر میشد.ولی کسی اگه نمیدونست باور نمیکرد که این دخترم باشه…همه فک میکردند خواهرمه…توی این گیر و دار موقعی که دخترم رفت کلاس اول…من و دختر خاله ام مهناز تریپ عاشقی زدیم…دختر فوق العاده خوشگلی بود…و تازه دانشجو شده بود.چند باری توی ویلای شوهر خاله با هم تنها شدیم و لب و لوچه ای بهم مالیدیم.خیلی ناز و خوش اندام بود…ولی چند تا مشکل بزرگ سر راهم بود.اول اینکه مادرش با پری جان با هم کارد و پنیر بودند.دوم اینکه میدونستم و از رفتارش میفهمیدم که دخترم رو اصلا دوستش نداره.و بدتر اینکه چون تهران دانشگاه قبول شده بود کلا هوس کوچ و تهران نشینی به سرش زده بود…ولی خیلی همدیگه رو دوست داشتیم.خونه من توی همین باغ بزرگه بود…غروب بود تقریبا تاریک بود…برگشتم خونه هنوز وارد سالن نشده بودم…که سر و صدا میومد.مادرم بود با خاله مادر مهناز.پری جان هم بود و دخترم نشسته بود روی پای پری جان.بزرگ بود ها ولی از جر و بحث اینها ترسیده بود…خاله گفت پری پاتو از زندگی این دوتا بکش کنار.بزار به هم برسند.گفت مگه من چی گفتم بسم الله این تو و این هم خواهرت و بچه خواهرت…ولی من نوه ام رو نمیدم به شماها…گفت حالا کی اینو خواسته مال خودت.مهناز هم نمیخادش…مادرم گفت خودم نگهش میدارم.پری جان گفت تو پسر خودتو نتونستی نگهش داری میخای بچه اش رو نگه داری…شوهرت مرد زودی هوس مرد دیگه کردی…مادرم ساکت شد.پری گفت ببینید من کاری به کار شماها و دخترت ندارم.ولی عباس اگه اینقدر نامرده که بعد چند سال من و زندگی با من رو که از اون مث پسرم نگهداری کردم و دخترش رو ول کنه و با دختر تو بره تهران…پس همون بهتر که بره و نبینمش.و یک سنگ بزرگ هم دنبالش.خاله گفت پس تو دخالت نکن بزار خودشون انتخاب کنند.پری جان گریه کرد. دخترم هم دنبالش.رفتم داخل سلام دادم همه ساکت شدند.نشستم کنار پری جان…اول از سرشانه و شالش بوس کردم و بعدش دستشو بوسیدم…گفتم مادر جان خاله جان…من اگه بخوام زن بگیرم تا مامان پری راضی نباشه و دخترم نخواد زن نمی گیرم.صدتا مث مهناز فدای ۱تار موی پری جان و دخترم.شما روزگار تنهایی و دربدری عباس کجا بودین.کسی که از عباس مرد
ساخت پری جان بود.پری همچین گریه میکرد گفت جوابتون رو گرفتین که پاشین برین…سر همین حرف چند سال خاله ام باهام قهر بود…بعد رفتنشون میدونستم کسی رو که عاشقش بودم از دست دادم.اما نمیتونستم دل دخترم و پری جان رو بشکنم…ببینید توی۲۳سالگی عاشق شدن اول جوونی خیلی دلپذیره چون اول جوونیته،ولی فک کن زودی شکست عشقی بخوری خیلی بده…چند وقتی دمق و گرفته بودم…توی باغ یک گوشه لب استخر کز کرده بودم.صابر ابیار باغ کوسخول گری کرد و سیگاری دست من داد تا آروم بشم…این پری بلایی سرش آورد که بدبخت از گوه خوردنش پشیمون شد.گفت پسرم غصه نخور خودم برات زن میگیرم بهترین دختر میگیرم.گفتم نه پری جان من زن نمیخوام فقط اذیتم نکن وکک زن رو توی سرم ننداز.گفت باشه پسرم…خلاصه که کم کم وارد بازار تجارت شدم و دخترم هم بزرگتر میشد.و استخر بزرگ پرورش ماهی زدم و کلی مال و منال توی۳۵سالگی داشتم و دخترم هم زیبا و خوشگل بود.و زرنگ…و پزشکی دانشگاه تهران قبول شد.وقتی بردمش تهران خدا شاهده همه فک کرده بودند من نامزدش هستم…وقتی بابا جون باباجون میکرد.همه تعجب میکردند… الان دیگه خودم تیپ و تارم بقول شما دختر کش بود و بهترین ماشین و زندگی رو داشتم…چند روزی تهران پیشش بودم و خوابگاه گرفت و کارهاش رو ردیف کردم.روزی که دم دانشگاه ازم خداحافظی کرد ورفت من توی ماشین بودم…انگاری غم دنیا رو ریختن روی سرم.توی ماشین داشتم گریه میکردم…نگو دخترم گوشیش رو جا گذاشته بود برگشت که گوشیش رو برداره…تا منو دید اومدم پایین گفت بابا جون داری گریه میکنی…دم در دانشگاه بغلش کردم و گریه کردم…آخه بغیر دخترم کسی و نداشتم که.همه نگاهمون میکردند.چند تا پسره مات ما بودند.یکی گفت تمومش کردی بابا.بزار واسه ما هم بمونه…تا اینو گفت چنان مشتی توی دهنش زدم که پر خون شد…آقا بردنمون حراست دانشگاه…کوسخول مامور حراست گفت آقا کار شما اشتباهه.چرا دختره رو دم دانشگاه بغلش کردی بوسش میکنی…گفتم مرتیکه کجای قانون و قرآن نوشته پدری نمیتونه دخترش رو ببوسه.پسره بود بیرون شلوغ بود…ریاست دانشگاه اومد…خیلی شلوغ بود.من جریان رو تعریف کردم…رئیس دانشگاه گفت میتونم مدارکتون رو ببینم…نشونش دادم.گفت جل الخالق واقعا پدرشه… حراست کلی ازم معذرت خواهی کرد. پسره به گوه خوردن افتاده بود.گفت داداش بقران خب کی فک میکنه شما پدرش باشی، نهایت نامزدی.داداشی.چیزی ولی پدر…کلاس اول بودی بابا شدی.گفتم احمق۱۶سالم بود پدر شدم…کلی معذرتخواهی کردگفت ولی خوب موندی ها.اون روز جریان ختم به خیر شد…ولی جوری پچ پچ راه افتاده بود.که این پسره بابای اون دختره هستش…خنده دار بود…همونجا چند تا دختره اومدن پیش دخترم و باهاش دوست شدن…واقعا باباته…گفت آره بخدا…گفت بابام چی خوشگله مگه نه؟گفتم آرزو چرت و پرت نگو…خلاصه که بخیر گذشت…هر جوری بود دوریش رو تحمل میکردم.اخه دیر دیر هم میومد خونه.دو سال گذشت و توی این مدت من دوباره سفر خارج رفتم.یکبار تایلند یکبار تاجیکستان…جاتون خالی بود.چند تایی بیوه میوه اطرافم بودند و غم و غصه سکس نداشتم…اما دلم و یادم همش پی مهناز دختر خاله ام بود که الان دیگه خودش دو تا بچه داشت.هر وقت با شوهرش میدیدمش.میگفتم این الان باید مادر بچه های من بود.موقع ازدواج با همسر عزیزم بچه بودیم خب.ولی خودم توی جوونی عاشق و دلباخته مهناز شده بودم.میدونستم اون هم هنوز دلش با منه،ولی دیگه کار از کار گذشته بود.تا اینکه سال دوم دخترم هم گذشت و۴ترم رو گذرونده بود و کم کم خودش بهم میگفت بابا.بیمارستان هم میریم تا ویزیت کردن بیماران رو یاد بگیریم.خوشگلتر و خانومت شده بود و مثل تهرانی ها رفتار می کرد.خوابگاه بود.تابستون دوستاش چندتایی بودند تعطیلات بود.اومدند شمال وقتی اومدن باغ و ویلای ما رو دیدن کیف کردند.چند تا دختر خوشگل و زیبا.توی اینها دختری بنام سمیرا بود خیلی ناز بود.لامصب کرجی بود ولی اصالتش کرد کرمانشاهی بود.همشون پزشکی میخوندن.ماشین خودم دست آرزو بود و خودم با وانتهای باغ کارهامو میکردم…به هوای کارگرها که حاجی صدام میزدند اینها هم حاجی حاجی میکردند.یک سوئیت زیبا ته باغ داده بودم بهشون و اونجا ساکن بودند.شب بود واسشون ماهی کباب کرده بودم.دخترم هم پیش اینها بود.مجمه سینی پر ماهی بود توی ماشین نون و پلو و نوشیدنی.اومدم صداش بزنم آرزو بیا کمک.دیدم دارند صحبت میکنند…یکی گفت آرزو به حاج بابای خوشگلت گفتی امیر عباس عاشقت شده و ول کنت نیست و میخاد بیاد خواستگاریت،گفت نه بخدا روم نشده.و نمیشه. آخه خیلی دوستم داره.طفلی خودش بچه بود من بدنیا اومدم از من همچین مواظبت کرد که هر کاری کنم نمیتونم جبران کنم.تازه مگه جدای اینکه جوونه و مجرد مگه روم میشه بگم بابا جون پسره چند وقته رفیقمه و خاطرم رو میخواد.مگه فکر کردین اینجا تهرانه…ندیدن اون پسره روز اول یک چرتی گفت زد دهن مهنش رو سرویس کرد.اگه بفهمه امیرعباس پیله من شده حتما شلوارش رو
میکشه روی سرش.گفت بالاخره که چی؟میفهمه دیگه؟گفت بزار خودش بیاد خواستگاری من هیچچی بهش نمیگم.بعدشم بذار ازدواج کنم.این طفلک هم شاید زن بگیره سر و سامون بگیره…بعدشم امیر عباس میگه برای تخصص بریم اروپا.اگه بابام بفهمه دق میکنه.اصلا منو نمیده امیرعباس.گفت ول کن بابا رو.برو دنبال زندگیت.دخترم گفت سارا در مورد پدرم درست حرف بزن.بخاطر من پا روی دلش گذاشت.میدونم و همه میگن بابام یکبار عاشق میشه.اون هم عاشق دختر خاله اش.ولی بخاطر اینکه دختره منو نخواست…بابام پا روی دلش گذاشت و ولش کرد.اگه بدونی چقدر دوستش دارم…حالا شما میگین ولش کنم و با امیر عباس برم خارج.گفت دختر میدونی خارج رفتن چقدر خرج داره…گفت بیچاره فک کردی برای بابای من چیه از دروغ بگم از راست منو میفرسته خارج…بابام صدتا مث خانواده امیر عباس رو میخره و آزاد میکنه…چی فک کردین.اون یکی دیگه گفت پس تو رو خدا منو بگیر واسه بابات…همه خندیدن.آرزو گفت لوس نشین.دختره گفت بخدا راست میگم کدوم شوهر بهتر از بابای خوشتیپ و پولدار تو میشه.نمیدونم چکار کنم.من مستاصل شده بودم.سینی کبابها رو گذاشتم روی تختگاهی بیرون و همون موقع برگشتم برم توی ماشین…دیدم.یکی گفت سلام حاج آقا.برگشتم دیدم همون دختره سمیرا ست.گفتم علیک سلام خانوم…برو به دوستات بگو شام حاضره…بیایید یخ میکنه…رفتم از توی ماشین بقیه چیزها رو هم آوردم.دیدم سمیرا گفت آرزو بقران بابات پشت پنجره بود خودم دیدم چند دقیقه بود داشت حرفهاتون رو گوش میداد.رفیقش گفت چی بی ادب.سمیرا گفت زر نزن بنده خدا واسمون شام آورده.گذاشت روی تخت رفت.پلو و نوشیدنی ها رو گذاشتم روی تخت و تندتند رفتم سمت ماشین تا با آرزو روبرو نشم.دویید طرفم داد زد بابا باباجونم…قربونت بشم.صبرکن صبر کن.گفتم، برگرد پیش دوستات بعدا حرف میزنیم… گفت تو رو خدا نرو.تو رو خاک مامان سپیده وایستا.برگشتم پرید بغلم خودشو لوس کرد و گریه کرد. گفتم ناکس حالا واسه من تریپ عاشقی برداشتی ها…میخوای بری خارج.دوستاش مات مونده بودن…گفت به قرآن تو نخوای اجازه ندی هیچ جا نمیرم و باهاش ازدواج هم نمیکنم.گفتم چرت نگو زنگ بزن بگو بیاد ببینم کیه این که دل دلبر منو برده…دوستاش دست زدن و هورا کشیدن.گفت بابا بیا پیش ما با ما شام بخور…رفتم کنارشون…کسی باور نمیکرد من بابای این باشم که…پدرسگها یکی از یکی خوشگلتر بودند.توی این بین چشمم فقط دنبال همون کرده سمیرا بود…شب آرزو باهام برگشت.گفت بابا سارا خودش پیشنهاد داد.دوستت داره.گفتم نه اون بوی پول فهمیده…باور نکن.گفت تو رو خدا بزار یکیشون رو واست خواستگاری کنم.گفتم جدی نمیگی که…میخوای از شر بابا راحت بشی.گفت نه میخوام دیگه تنها نباشی.گفتم پس سمیرا رو واسم خواستگاری کن…همچین جیغی زد که نگو…پری جان گفت دیوانه شدی دختر…دهن سرویس سوییچ رو برداشت و رفت سمت سوئیت ته باغ.گفتم لامصب الان نرو…شبونه از سمیرا خواستگاری کرده بود.خوشحال برگشت.بشکن میزد…به مامان پری گفت اون هم گفت خدایا شکر…گفتم چی معلومه شاید پدر مادرش راضی نباشند…فرداش دخترم منو دوستشو تنها گذاشت و متوجه شدم که دختره یک عقد نافرجام داشته و شناسنامه اش قبلا خط خطی شده.برای من مهم نبود چون دختره از من خیلی کم سن وسالتر بود.۱۵سال اختلاف سنی داشتیم.اروم و کم حرف بود…دو سه روزی کنارم بود و بعدش برگشتن تهران…چند روز بعد خوش زنگ زد که پدرم مخالفه و گفته باید برگردم سر خونه زندگی قبلی با نامزدم…خلاصه که این هم نشد.بقول قديمي ها بخت منو بسته بودند…دیگه خودمم دلسرد شده بودم همیشه اونیکه من میخواستم نصیبم نمیشد…اونایی که منو میخواستند دلخواهم نبودند.اواخر مرداد بود و گرم…که یک شاسی بلند آلبالویی اومد داخل باغ.البته باغی که داخلش استخر پرورش ماهی داشتم،من توی دفترم بودم از دوربینها دیدم.غریبه بودند و پلاک تهران.از صبح دوبار زنگ زدم آرزو بیاد کمکم گفت نمیتونم کار دارم.پری جان گفت ننه نمیدونم کی هستند آمدن گل شیرینی هم دستشون هست.گفتم بگو بیان داخل.پری جان خیلی شیرین زبونه…با لهجه مازندرانی خودمون دعوتشون کرد داخل.۱پسره خوشگل خوشتیپ بود با یک پری دریایی ناز و زیبا که مادرش بودکه بسیار بسیار محجبه بود.و دوتا خانوم آقای دیگه.که بعدا فهمیدم عمو و عمه پسره هستند.وارد شدند پری جان فرستادشون اتاق مهمونها.یعنی سالن پذیرایی مشتریهامون…من رفتم داخل و سلام علیکی کردیم.و مرده خودشو معرفی که که کی هستند و گفت برای امر خیر اومدن…و اسم آرزوی منو آورد.گفتم خوش اومدین.گفتن شنیدیم مادرشون به رحمت خدا رفتند گفتم بله آرزو کوچولو بود…مادرش تصادف کرد…گفت بیزحمت پس میشه پدرشون رو خبر کنید.منظورمون حاج عباس آقاست… پری جان زد زیر خنده.من هم خنده ام گرفت…مرده گفت ببخشید چیز خنده داری گفتم…پری جان گفت.نه جان قربان…پدرش حاج عباس آقا خب روبروت نشسته دیگه…پسرم چون خیلی بچه سال بود و ۱۶سالش بود
که آرزو بدنیا آمد کسی باور نمیکنه که اینها پدر و دختر هستند…همه فک میکنند خواهر برادرند.گفتم ببخشید خندیدم.من پدر آرزو هستم.مادرش گفت وای ماشالله خیلی جوونید…گفتم ممنونم به شما هم نمیخوره پسر جوون داشته باشید…پس پدرشون کجا هستند؟گفت ایشون هم خدا رحمتش کنه…البته سرهنگ نیروی انتظامی بودند چند سال قبل توی درگیری با اشرار شهید شدند.بهشون تسلیت گفتم…در مورد خودشون و پسره توضیحی دادند و اینکه پسره۳سال از آرزو بزرگه و توی دانشگاه دیده و یک دل نه صد دل عاشق هم شدند.پری جان اخم هاش رفت توی هم…گفت والله آرزو اینجا خواستگار زیاد داره و میتونید سوال کنید همه هم اکثرا فامیل هستند و همه هم بیشترشون تاجر و دکتر مهندس هستند…پسره خودش زودی گفت ولی آرزو منو دوست داره.پری جان گفت پسرم عجله نکن.بزرگترت هست.ما هنوز با دخترمون صحبتی نکردیم.پسره هم که اسمش امیر عباس بود.مث خودم عباس توی اسمش داشت خجالت کشید و معذرتخواهی کرد. بقیه هم همینجور…چند بار زنگ زدم آرزو برنداشت…پری جان زنگ زد برداشت.رفتم اتاق دیگه.پری جان بهش گفت چرا جواب پدرت رو نمیدی؟من گوشیو گرفتم.فک میکرد پری جان پشت خطه،،گفت مامان پری من از بابا خجالت میکشم…گفتم خوبه خجالت میکشی دو ساله رفتی توی دوسال با پسره دوست شدی.چش سفید.زود قطعش کرد.با گوشی خودم زنگ زدم.برنداشت.اس دادم حالا که بر نمیداری جواب من هم منفیه،،زودی زنگ زد.فهمیدم خیلی دلش پیش پسره گیره…خلاصه که چندوقتی پیچوندمشون و چند باری رفتم تهران پرس و جو.و تحقیق و ته و توش رو در آوردم پسر خوبی بود و هست تقریبا داشت مدرک میگرفت و خیلی خانواده خوبی بودن و هستند.و سر جریان ازدواج اینها نصف فامیل ازم دلگیر شدند.و خلاصه که با پسره صحبت کردم و گفت اگه اجازه بدین بعد عروسی و مدرک گرفتن آرزو ۳سالی بریم اروپا تخصص بگیریم.برای هر دوتامون خوبه.گفتم نه من تنهام همین۱بچه رو دارم نمیزارم ببریش.مادرش گفت بخدا من هم تنهام همین پسر رو دارم.ببینید ما الان واسشون عروسی میگیریم بزارید بیان خونه خودم کنار خودم زندگی کنند.بخدا نمیخاد جهیزیه بخرید چون همه چی هست و اینها باید برند خارج چون پزشک میشن…بعدش واسشون خونه و جهیزیه بگیریم.از شما خواهش میکنم…پری جان گفت باشه…خلاصه که مادرش عروسی بزرگی آخر تابستون واسشون گرفت و توی عروسی خودش با میکروفون جلوی تموم مهمونها گفت که ما خودمان از خانواده عروس خواستیم که آرزو جان بیان کنار من با پسرم زندگی کنند و بعد درسشون که اینجا مدرک گرفتند چندسالی برای تخصص برن اروپا بعدش بیان و جهیزیه بگیرند…ممنونم از حاج عباس که شرایط ما رو پذیرفتند و نزاشتن من خونه تنها باشم وقبول کردندکه عروس گلم و پسرم کنارم باشند…این مسئله مهم بود که عنوان کردم…خداییش خوب هم شد شوهرش دادم.شهر غریب دخترم بدون مادر.خودم جوون روم نمیشد…چیزی بهش بگم.خلاصه که با سلام و صلوات رفت سر زندگی خودش.فامیل ما کلا یکبار همه رفتیم تهران مادر پسره مهمونمون کردوبعدش دیگه نرفتیم.پاییز شدمن چند باری پری جان رو فرستادم رفت دیدنش خونه آرزو ولی خدا شاهده خودم یکبار هم نتونسته بودم برم خونه دخترم…اواخر بهمن ماه بود.سفارش بزرگ مرکبات از تهران گرفتم و چند تا کامیون بار زدم و به آرزو گفتم میخام بیام تهران خونه ات…از خوشحالی پشت گوشی گریه کرد. گفت امیرعباس بابا جونم داره میاد تهران.وای خدا.گفتم جانم دارم میام دیگه عزیزم…خلاصه که کامیونها رو راه انداختم و خودم هم با ماشین شخصی دنبالشون…توی تهران تا حساب کتاب کردم و چکهامو گرفتم…دیر وقت شد…خریدار خیلی اصرار کرد شب برم خونه اشون گفتم نه…باید برم خونه دخترم.خلاصه کلام ساعت۱نصف شب.بعد از خوردن شام.و کمی گپ و گفت با مشتریان دیگه و گرفتن سفارشات دیگه…مخصوصا فروش ماهی قزل آلا شب عید.شد ساعت۳صبح سحر… شماره آرزو رو گرفتم گفتم دخترم من دم در مجتمع هستم.گفت آخ جون بابا جون بیا بالا…توی۱برج بزرگ توی جردن زندگی میکردن.زنگ زد نگهبانی و در رو باز کردند.وضع مالی خانومه مادر دامادم خوب بود.خونه هم۲۰۰متر آپارتمان دوبلکس بود.برای اولین بار خونه اشون میرفتم.خیلی زیبا و باکلاس بود.شکر خدا جایگاه دخترم خوب بود.کلی سوغاتی و کادو واسش آورده بودم.نگهبانه کلی کمک کرد.رفتم بالا کسی خونه نبود پرسیدم مگه تنهایی؟گفت آره امیرعباس رفته بیمارستان شیفت شبه،تا۱۰صبح برمیگرده.خودم هم۷میرم دانشگاه ولی۱۰میام.کلاسم فقط۲ساعته…وای بابا خوب شد اومدی…اینقدر بچه خوشحال بود گریه کرد. گفتم عزیزم چیه.؟گفت چرا دیر اومدی خونه ام.گفتم عزیزم تو که میدونی سرمون شلوغه.گفتم پس مادر شوهرت چی؟گفت رفته تور زیارتی جمکران…هر دو هفته یا سه هفته یکبار چند تا خانوم مذهبی هستند میرند جمکران یک شب آنجا دعا میخونند و برمیگردند.گفتم باشه…عزیزم نمیخواد چیزی واسم بیاری هلاک خوابم…گفت بیا باباجون…اتاق خواب گرم و نرم واست حاضره…صبح واست صبحونه
آماده میکنم پاشو بخور دوش بگیر وایستا من و امیرعباس میاییم،.خلاصه باز هم نیم ساعتی پیشم موند و رفت اتاقش…زودی خوابم برد.صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.۸ونیم بود.با رفیقم قرار گذاشته بودم بیام تهران واسم۱اپارتمان خوب بخره.که بتونم هر وقت اومدم جاگیر بشم دیگه مزاحم دخترم هم نشم…قرار واسه ساعت۱۱گذاشتیم.و گوشیم گذاشتم روی سایلنت هنوز خوابم میومد.تا اومدم بخوابم…یهو صدای آهنگ بلندی پخش شد و بعدش صدا کمتر شد.گفتم عه چه خوب آرزو خونه هستش…آخه آرزو عادت داشت صدا بلند موسیقی گوش بده…بلند شدم.تا اومدم از اتاقم بیرون. اوف جانمی جان.این کی بود چی بود…سرندیپیتی بود.چقدر ناز بود…مادر شوهرش بود.با ست تاپ و شلوارک ورزشی تنگ بود.چه هیکلی داشت خدا…این زن محجبه زیر اون همه پوشش…مث مرواریدی توی صدف بود که دیده نمیشد…چقدر سفید بود.داشت روی تردمیل راه میرفت.خونه اینها کلا۴تا اتاق خوابها بالا بودند.اشپزخونه و هال پذیرایی بزرگ پایین بود…اتاق این کنار اتاق من بود…اصلا حواسش به من نبود.گوشیمو در آوردم ازش فیلم قشنگی گرفتم…از روی تردمیل بلند شد.اومد کنار و چند تا حرکت ورزشی قشنگ رفت.سینه های ناز و گنده قشنگش بالا پایین میشدند.چقدر خوشگل بود.حواسم بود منو نبینه…رفت روی دوچرخه ثابت.هم تردمیل داشت و هم دوچرخه…اتاقش بزرگ بود و بسیار دکور زیبایی داشت.نمیدونم این خوشگله کی برگشته بود که داشت ورزش هم میکرد.روبروی من بود روی دوچرخه نشسته بود.عرق کرده بود دم کوسش هم خیس بود چقدر تپل بود کوس نازش.من خیلی وقت بود رابطه اصلا نداشتم.و کلا از وقتی هم که دخترم رو شوهرش دادم.دل و دماغ هیچچی نداشتم…فقط گاهی داستان میخوندم و یا شاید فیلمی میدیدم.کلا پری جان هم گیر داده بود باید ازدواج کنی…خودم هم گاهی دنبال کیس خوب میگشتم…و چون دیگه دوماد دار بودم…سعی میکردم حرف و حدیثی پشت سرم در نیاد.خلاصه اون صبح زیبا من داشتم خوشگله رو دید میزدم و اون هم ورزش میکرد.و رفت حموم صدای آب میومد.رفتم اتاقش لباسهاشو بیرون در آورده بود.حموم مستر بود وشیشه ای.ولی شیشه مات بود.چند دقیقه ای نگاهش کردم…آخ بخدا زیر دوش داشت کوس نازشو میمالید.اولش فک کردم داره خودشو میشوره بعدش دیدم که نه داره کوسو میماله و نوک سینه ها رو ماساژ میده.همون حین گوشیش زنگ خورد من تیز پریدم اتاق خودم.و رفتم توالت و دست و صورتی شستم و لباس بیرون و شیک پوشیدم یکوقت منو دید نگه پدر عروسم چقدر شلخته داغونه…یکربعی طول کشید صداشو شنیدم داشت با گوشی حرف میزد…میگفت نه امیر عباس دروغ میگی؟کی چه وقت.؟وای خدا.خب پسره چی بگم بهت…نمیتونستی دیشب بهم بگی.وای خدا…امیرعباس بخدا مگه نبینمت.عه گمشو نمیخام صداتو بشنوم…من دم آیینه داشتم لباسمو مرتب میکردم که برم صبحونه بخورم برم سر قرار رفیقم.تازه نزدیک اومدن آرزو هم بود.گوشیم زنگ خورد…جواب دادم البته روی سایلنت بود…رفیقم بود.گفتم میدونم حاجی دارم میام.بزار۱استکان چایی بخورم.بخدا تازه بلند شدم.باشه بروی چشم سروقت میام سر قرار.تا خداحافظی کردم برگشتم…کیف دستیم رو بردارم.دیدم خوشگل خانوم.که اسمش هم لیلا بود.عین ببر زخمی چادر به سر جلوی در بود.به جای اینکه اون سلام بده من دیدم ساکته.من سلام دادم.گفتم خوبی حاج خانوم.؟به جای اینکه جوابمو بده،پرسید شما از کی اومدی؟اصلا با اجازه کی اومدی.؟گفتم جانم.؟سوالی پرسیدم.گفت مردک عوضی میگم تو از کی تو خونه منی،؟گفتم حاج خانوم مث اینکه نشناختیم نه…منم حاج عباس پدر آرزو.گفت هر خری هستی باش.میگم با چه اجازه وارد خونه من شدی…گفتم مث اینکه خونه دختر من هم هست ها…نمیدونستم باید اجازه بگیرم از شما بیام دیدن دخترم،گفت حرف مفت و الکی نزن برو بیرون مرتیکه…سرم و انداختم پایین و حتی چمدونم رو هم برداشتم…گفتم باشه ممنونم از پذیراییتون.خودم کردم که لعنت بر خودم باد…فقط خواهشا آرزو اومد بهش بگو واسه بابات کاری پیش اومد.زود رفت…نگی بهش پدرشو انداختی بیرون چون روزگارت رو سیاه میکنه، گفت برو بیرون بهت میگم…زدم بیرون تا اومدم از در پارکینگ برم بیرون آرزو با ماشین اومد داخل…قشنگ چشم توی چشم شدیم…نگاهش کردم اشک اومد توی چشمام…همون موقع از آیینه دیدم مادره داره دنبال ماشینم میدووه،،آرزو تا اومد بگه بابا کجا میری…گازشو گرفتم و رفتم…خیلی بهم ریختم…زنیکه خول عوضی عین حیوون منو انداخت بیرون…چنان اعصابم خورد بود حد و حساب نداشت…میخواستم برگردم…ولی گوشیم تندتند زنگ میخورد… خاموشش کردم…رفتم سراغ دوستم…منو برد چند تا برج زیبا و چند تا آپارتمان نشونم داد…گفتم نه یک چیز خاص و زیبا میخام…درست نزدیک خونه دخترم۱ دوبلکس۴خوابه زیبا دیزاین شده مبله طبقه۹بهم نشون داد…مالک گفت چون مبله هستش.و صفره رویت ملک مساوی با خرید.بعد کلی چونه زدن از لج خودم و اون زنیکه…آپارتمان رو خریدم و قولنامه کردمش.پول رد کردم.و چکهاشو دادم.زنگ زدم
پری جان گفتم بهش چند روزی تهران کار دارم هر کی زنگ زد.حتی آرزو بگو خبری ازش ندارم…ده روز بیشتر تهران بودم.چند باری با پری جان حرف زدم و گفت جریان چیه پسرجان.گفتم هیچچی تهران ملک خریدم گرونه باید سند بزنم بعد بیام…خونه مبله بود و تمام اسباب وسایل همه برند بودند…بنام خود آرزو زدم و به عنوان جهیزیه اش براش خریدم درش رو پلمپ کردم و اومدم سر خونه زندگی خودم…نزدیک دو هفته ازون جریان گذشته بود.کلی کار عقب افتاده داشتم…تا رسیدم آرزو دویید سمتم…محکم گردنم رو گرفت و بغلم کرد.هیچچی بهش نگفتم.واقعا باهاش قهر بودم آخه این چه انتخابی بود که کرد.مگه پسر قحط بود…بخدا اگه بدونید چقدر خواستگار داشت…هر چی گفت جوابشو ندادم.پری جان اومد بوسم کرد.پسرم کجا بودی چند وقته،گفتم هیچ جا مامان پری حالم خرابه خسته ام…بزار یککم بخوابم بعدش کار زیاد دارم.گفتم آرزو از کی اینجاست.؟گفت همون روز غروب رسیده همش گریه میکنه پسره با مادرش چند بار اومدن دنبالش نمیدونم چی شده مادره صد بار ازین عذرخواهی کرده…ولی این حتی جوابشم نمیده.گفتم مهم نیست.بر نمیگرده سر خونه زندگیش.رنگ و روش هم پریده.چی شده سر۵ماه زندگیش بهم خورده.گفتم چیز خاصی نیست.من مقصرم.خودم درستش میکنم.همون روز غروب پرورش ماهی بودم و داشتم دستور سفارشات مشتری رو به کارگرها میدادم.نزدیک عید بود.دیدم دومادم با مادرش با همون ماشین البالوییه اومدن داخل باغ.رفتم دست و رو شستم و لباس عوض کردم.پشت سرش آرزو با ماشین خودش اومد.گفتم بساط پذیرایی رو حاضر کنند.توی دفترم بودم.پسره تا منو دید دویید اومد طرفم…آرزو هم بود چند بار خم شد دستمو بوسید.و گریه کرد…گفت بخدا حاجی نمیدونم چی بگم.به خاک بابام مامانم هم پشیمونه…خجالت میکشه بیاد پایین.آرزو اومد گفت امیر عباس بقران به جون بابام…اگه این مسئله رو درستش نکنی دیگه دوستت ندارم. دیگه بر نمیگردم پیشت.بابام باهام قهره…گفت آرزو جون چیکار کنم.بخدا مامانمه.چی بهش بگم بنده خدا یک اشتباهی کرده و اشتباه فک کرده.اینقدری پشیمونه دیگه روش نمیشه بیاد پایین.گفتم شما بشینید.سر و صدا هم نکنید.من میارمش.امیر عباس گفت آقاجون… تو رو خدا ببخشینش،،خجالت میکشه،،رفتم سمت ماشین سرش پایین بود.در رو باز کردم.گفتم حاج خانوم تشریف بیارید پایین.قدم سر چشم ما گذاشتین.ساکت بود.اومد بیاد پایین چادر ملی سرش بود ولی کفشش کمی پاشنه دار بود.تا اومد پایین خب مرکز پرورش ماهیه،و شماله دیگه همیشه مرطوبه…تا پایین اومد پاش لغزید.تندی ولی آروم از سر بازوش گرفتم که نخوره زمین…نگاهم کرد گفت ممنونم…گفتم بفرمایید داخل.الان خدمت میرسم.گفت حاج عباس اقا.گفتم بفرمایید داخل اونجا حرف میزنیم.اینجا خوبیت نداره.الان میام.به سرایدار اونجا گفتم…فکر پذیرایی باشه…برگشتم دیدم دخترم داره با عصبانیت و خشم با مادر شوهرش حرف میزنه…میگفت اصلا چرا ها چرا بابامو انداختیش بیرون.امیرعباس تو بگو…بابام چکارش کرده بود.بهت فحش داده بود.بهت بی احترامی کرده بود.زياد خونه ما اومده بود که ازش دل زده شده بودین.فقط یکبار اومد فقط یکبار…بعدشم اینقدری گریه کرد حد نداشت.گفتم آرزو آرزو دخترم.اروم باش.چیزی نیست که.خواستن و دوست داشتن و مهمون داری زوری که نمیشه.همه مث ما شمالیها نیستند که مهماننواز باشند.امیر عباس گفت مامان جون تحویل بگیر.خب حق داره…بنده خدا یک بار اومد خونه ما.اونم اینجوری شد.انداختیش بیرون…گفتم نه آمبر عباس جون ننداخت بیرون…اولش چندین تا فحش خوب حواله ام کرد.بعدش گفت مرتیکه چرا بدون اجازه وارد خونه من شدی…فک کردم منو نمیشناسه گفتم حاج خانوم منم حاج عباس،مگه نشناختی،گفت هر خری هستی باش برو بیرون گمشو…مهم نیست ها.خودم کردم که لعنت بر خودم باد.من فقط دو هفته است فک میکنم چرا باهام اینکار رو کرد.مگه من چه بی احترامی بهش کردم و چه هیزم تری بهش فروخته بودم.حالا شما بگو.ارزو تا اون موقع ساکت بود.بلندشد رفت سمت مادر شوهرش نشست روبروش.گفت تو واقعا به پدر من گفتی هر خری هستی باش…بابای منو انداختیش بیرون…امیر عباس من دیگه نه تو رو میخام نه این بچه توی شیکمم رو.دیگه هیچکدومتون رو دوست ندارم.دویید رفت بیرون…گفتم چی شد چی گفت.امیر عباس گفت آقاجون تازه چند روزه فهمیده بارداره…مادر امیر عباس داشت گریه میکرد که…ماده پلنگ مازندران رسید.پری جان.گفت ها.حالا فهمیدم جریان چیه…زنیکه هیچی ندار تو فک کردی کی هستی که پسر منو از خونه دخترش انداختیش بیرون…توی شمال یک حاج عباس میگن صدتا حاج عباس میشنوند.۴۰سالش نیست ولی ۲۰ساله به سرش قسم میخورند.صدتا کارگر و مهندس زیر دستش نون میخورند.بد کاری کرد به پسرت دختر داد.اونم دختر دسته گلش رو با اون همه خواستگار.پسر جون مگه تو نگفتی حالا که پدر ندارم تو پدری کن.پس چی شد.پدر زنت رو یک شب نتونستی تحمل کنی.یک چایی تلخ هم بهش ندادین،انداختینش بیرون.مادره بلند شد گفت حاج خانوم حاج خانوم
تو رو خدا…بیشتر ازین منو پسرم رو خراب نکن…خودم ذلیل و خوار یک دنیا شدم.اصلا نفهمیدم چیکار کردم.من لخت بودم توی خونه ورزش میکردم…وقتی فهمیدم مرد نامحرم توی خونه هست و من خبر ندارم.دیوونه شدم مغزم بهم ریخت…گفتم آهان برای همین اون کار رو کردین…گفت آره بخدا فک کردم شما منو دیدین.گفتم خانوم من تازه از خواب بلند شده بودم…گفت خودم فهمیدم بخدا مث سگ پاسوخته شدم…روم نمیشه توی صورت بچه ها نگاه کنم…روم نمیشه توی صورت شما نگاه کنم…نمیدونم خدا چرا مرگمو نمیده تا راحت بشم…گفتم حالا که فهمیدم موضوع چیه خیالم راحت شد…همش فکرای بد بد میکردم…رفتم دنبال آرزو… میدونستم کجا رفته…رسیدم بهش.گفتم بیا کجا رفتی؟مبارکه…تو که گفتی میخوام برم خارج درس بخونم متخصص بشم…نتونستی یکسال خودتو نگه داری…آخ دختر من…لامصب مگه من چند سالمه که پدربزرگ بشم…اشکاش صورتش رو پر کرده بود.خنده قشنگی توی صورتش نقش بست…آب دماغش با اشکاش و خنده هاش قاطی شد.دستمال در آوردم صورتشو پا کردم…گفتم فدات بشم.یک سوتفاهمی بود دیگه تموم شد.بنده خدا اشتباه فک کرده بوده.گفت بابا من دیگه توی اون خونه برنمیگردم،گفتم چرت نگو شوهرت پسر گلیه،،حتی مادرش هم خوبه…گفت اصلا هم خوب نیست.وای بابا جدی اون حرفها رو بهت زد.؟حالا فدای سرت گفت که گفت…توی بغلم دوباره گریه کرد…گفت بابا اگه من هم مامان داشتم میتونستم تموم حرفایی رو که توی کنج دلم مونده واسش بگم…گفتم بخدا نمیدونم چی بگم عزیزم.پس من چی بگم که۱بچه بودم زنم دادند.پدرم مرد.مادرم ولم کرد.اگه همین پری جان نبود الان معلوم نبود کجا بودم.بخدا توی این سالها فقط بخاطر تو نخواستم ازدواج کنم که راحت باشی…حالا هم طوری نشده پاشو بریم پیش مهمونها.گفت نه من دیگه دوستشون ندارم.واقعا می گفت ها…گفتم نه بخدا اگه منو دوستم داری باید برگردی سر خونه زندگیت…گفت بابا واسم جهیزیه میخری…خندیدم گفتم تو دیوانه ای آرزو.بیا.تا بهت بگم…رفتم اونجا امیر عباس خوشحال شد.اومد دست آرزو رو بگیره.نرفت پیشش…اخمی بهش کردم.گفت آخه بابا.گفتم اول شوهرت بعد بقیه.گفتم ببینید حاج خانوم آرزو صددرصد برمیگرده تهران.ولی دیگه نمیاد خونه شما…پری جان گفت پسرجان خودم فردا میرم باهاش جهیزیه اش رو میخرم.مادره گفت وای نه تو رو خدا من به این دوتا عادت کردم.اهان حالا نوبت گریه این شد.امیر عباس گفت مامان بخدا حق دارند…گفت مامان به عمو بگو حق ارث منو بده میخوام خونه اجاره کنم.حتی شده چند تا محله پایینتر.گفتم بشین پسرجان تند نرو…رفتم از توی گاوصندوق سند و مدارک آپارتمان رو آوردم دادم بهشون.گفتم آرزو جون دخترم این هم کادوی بچه خوشگلت…کنار پارک بزرگه محله تون،۱برج بزرگ هستش طبقه۹مال خودتونه.مبله مرتب دیزاین شده…آرزو گفت وای باباجونم.امیر عباس خان حالا تحویل بگیر…ببین بابامو.گفتم آرزو این مال دوتاتونه،،انشالله خوش باشین…مادرش ساکت بود…پری جان گفت از اول هم باید همینکار رو میکردی…آرزو با دمش گردو میشکست…گفت بابا چقدر خریدی گرون شد آره… گفتم عزیزم یک عمر به خاطر تو کار کردم…گرون چیه فدای یک تار موت…مادرش گفت حاجی پس من چکار کنم.؟گفتم راستش من فقط مسئول زندگی دخترم هستم.نه شما…شاید همین فردا چند تا مهمون از شمال خواستند بیان خونه دخترم…مگه میشه شما بندازیمشون بیرون.مگه دخترم نباید اختیاری توی اون خونه داشته باشه…گفتم در ضمن آرزو جون اتاق اولی نور گیرتره،،توش پر شده از سیسمونی نوزاد پسر و دختر…گفت وای بابا جونم.گفتم دیگه نگی من مامان ندارم نمیدونم باید چکار کنم…گفت ببخشید باباجون…کارگرم صدام زد رفتم بیرون…امیر عباس داشت با آرزو صحبت میکرد… دیدم خوشحالند و دوباره برگشتند پیش هم…مادرش اومد دنبال من.پری داشت نگاهمون میکرد.من فهمیدم پشت سرمه به خودم نیاوردم.گفت حاجی حاج عباس آقا… حاجی جون.تو رو خدا صبر کن.وایستادم گفت.حاجی نکن این کار رو باهام.من فقط همین پسر رو دارم.به خودم اجازه دادم دستشو گرفتم کشیدمش توی سالن تولید.گفتم ببین حاج خانوم…لیلا خانوم…خوشگل خانوم.من اونجا بخاطر دخترم باهات کنار اومدم و بهت بی احترامی نکردم…ولی پررو نشو…به من چه که میخوای چیکار کنی،؟فک کردی من پول ندارم که به دخترم جهیزیه بدم یا…پول ندارم واسش خونه بخرم.من اون برجی که تو توش زندگی میکنی رو یکساعته واسش میخرم.خر شدم که به تو دختر دادم.فک کردم خانومی با معرفتی…پسرت التماسم رو کرد.که بهش نازنین دخترمو دادم.که بیام خونه اش منو با فلاکت بیرون بندازیم،گفت آره میدونم فهمیدم…ببخشید تو رو خدا.گفت ولی من میدونم اون روز تو داشتی منو دید میزدی.گفتم گیرم هم که تو راست بگی…چکارت شد.چیکارت کردم.بهت تجاوز کردم.حامله شدی…چی شد.برو خانوم برو خودتو درست کن…گفت پس دیدی حق داشتم.تو داشتی منو نگاه میکردی درست فهمیدم.گفتم که چی؟برو بگو داشتم توی حموم خودارضایی میکردم حاجی منو دید انداختمش بیرون.
توی چشمام نگاه کرد. زد زیر گریه.گفتم حاج خانوم گریه نکن.خواهش میکنم.گریه نکن.دیگه الان۱به۱مساوی شدیم.تو منو انداختی بیرون من هم تلافی کردم.گفت حاج عباس من تنهام.همین۱بچه رو دارم.گفتم خب من هم همین یکی رو دارم.میخوای تا کی مث بچه ننه ها نگهش داری.؟؟بعدشم خب جوونی دوباره ازدواج کن…گفت وای مگه میشه؟گفتم چرانشه؟؟گفت یعنی برم بیرون داد بزنم مردم من مجردم شوهر میخوام.گفتم لیلا خانوم یعنی شما به این خانومی خوشگلی باکلاسی،تا الان خواستگار نداشتی،گفت بقران داشتم و دارم.یا پیر بودن…یا آخوند مذهبی هستند.یا فامیل هستند دوستشون ندارم.اخه مگه من چند سالمه.گفتم خوبه.پس هرچی من میگم گوش میدی،گفت باشه بگو…گفتم برمیگردی تهران منتظر میشی تا اون خواستگار خوبه با اسب سفیدش…بیاد خواستگاریت،گفت تو رو خدا مسخره ام نکن.گفتم مسخره چیه.اگه میخوای بخاطر کاری که کردی ببخشمت…و حلالت کنم…اومدم خواستگاریت باید جوابت مثبت باشه.گفت چی؟داری ازم خواستگاری میکنی؟گفتم آره مگه من چمه؟؟گفت وای نه.من ازت ۲سال بزرگترم.گفتم باشی.علف باید دهن بزی خوش بیاد که اومده…مگه اینکه شما منو نپسندی،؟گفت نه بخدا نمیشه روم نمیشه پسرم جوونه…گفتم لیلا خانوم جون.تو حیفی…من از تو بدتر به پای بچه هامون سوختیم وساختیم.گفت نه زشته.گفتم عزیزم زشت اینه که من و تو توی حموم با خودمون ور بریم…گفت حاجی مسخره ام میکنی…گفتم بقران من از تو بدترم…وقتی نماز میخونم بعدش توبه تقصیر میکنم چرا خودارضایی کردم…گفت باشه ولی به کسی چیزی نگو.گفتم باشه دیگه هم کسی رو از خونه ات بیرون نکن…مخصوصا آدم غریب رو…وقتی اومدیم بیرون بچه ها داشتند حرف میزدند.پری دستمو گرفت گفت.عباس صددرصد دلت پیش زنه گیره.گفتم اونم چه جورش…خندید گفت پس بسپارش به من…رفت پیش آرزو و امیرعباس.من با لیلا جون باهم بودیم.پرسید حاج خانوم چب گفتند.گفتم هیچچی الان میفهمی.امیر عباس اومد پیش ما.ارزو هم دنبالش.گفت مامان حاج خانوم راست میگه.گفت چی رو عزیزم…؟گفت اینو که حاج عباس از شما خواستگاری کرده.گفت وای نه.تو به این زودی از کجا فهمیدی…گفتم لیلا خانوم اینجا شماله و خبرها زود میپیچه.خجالت کشید اومد بره توی ماشین.پاش دوباره لغزید.امیر عباس گفت بخدا مامان جون من راضیم کی بهتر از حاج عباس.دخترم منو کشید کنار گفت بابا.میدونی حاج مامان۲سالی ازت بزرگتره.گفتم آره میدونم.گفتم خودم ازش خواستگاری کردم.زن خودساخته و خوبیه،گفت و خوشگل…خندیدم.خلاصه که همون شمال دو روز بعد عقدش کردم…ده روزی رفتیم سفر مشهد و برگشتیم دیگه نزاشتم بره تهران موند.شمال پیش خودم…کنار پری جان کیف میکنه…مدیریت میکنند عین شیر…اما میخام حالا که سرتون رو درد آوردم واستون بگم از شب اولی که عقدش کردم و مهمونی گرفتم و آوردمش توی حجله ام…لباس سفید و پوشیده و شیکی تنش بود…اولش نشست روی تخت…کمی اشک ریخت…پرسیدم چته خانومی؟گفت یاد پدر امیرعباس افتادم.گفتم خدا رحمتشون کنه.خودم آروم آروم لباس در آوردم.بلند شد شال قشنگش رو درآورد.چرخید گفت عباس جون بیزحمت همین دکمه دور یقه لباسمو بازش کن.و زیپشو بکش پایین.گفتم چشم…پشتش بهم بود…خودم هم شلوارمو در آوردم.لباسش که افتاد پایین خم شد برش داره…با ست شورت و کرست سفید رنگ بود…نگاهم کرد گفت عباس کی لخت شدی.گفتم خب عجله دارم دیگه…گناه دارم بخدا.از وقتی دیدمت کف کردم.همش یاد اون بدن خوشگلت هستم روی تردمیل…گفت دیدی پس الکی بیرونت ننداختم…حق داشتم.خندیدم.گفتم بخیل چند وقتی توی حموم فقط به یاد تو بودم.گفت بیشعوری دیگه.گفتم چند بار کم مونده بود گوشیم آب بخوره خیس بشه…گفت چرا.گوشیتو بردی حموم.گفتم خب باید فیلمتو میدیدم یا نه…خشک و خالی که نمیشد…گفت وای تو ازم فیلم هم گرفته بودی؟خندیدم.گفت کوفت.چقدر بی حیایی.خوب شد بهم تجاوز نکردی…خندیدم.گفت بخدا من همش حسم بهم میگفت یکی توی خونه هستش…ولی باورم نمیشد…گفتم حالا دراز بکش و خودتو بسپار دست سرنوشت…لبخند نازی زد…رفتم روش چندین تا بوس خوشگل رد وبدل کردیم.دمر شد گیره سوتینش رو باز کردم…رفتم پایین شورتشو کشیدم پایین…آخ چه بانویی چه تن و بدنی…گفتم لیلا جون گیج شدم نمیدونم از کجات شروع کنم…خندید.گفت بزار کمکت کنم.از پایین بیا بالا.بیشتر دوست دارم.گفتم چشم خانومم…داگیش کردم…کوس نازه سبزه تپلش توی اون هیکل سفیدش مث نگین انگشتر یاقوت بود…فک کرد میخام بکنمش.گفت من که هنوز ندیدمش.گفتم عجله نکن میبینیش،،تا خم شدم لای کونش…لیس اولی رو زدم.برگشت نگاهم کرد. گفت وای فدات شم از این کارها هم بلدی…خندیدم.گفتم دراز بکش کارت نباشه.گفت نه میخوام همون حالت قبلی باشم که واسم بخوریش.گفتم باشه هر جور دوست داری.چوچوله نازشو میکشیدم توی دهنم…هورتش میکشیدم.زبونمو فرو میکردم توی کوسش…تنگ بود خوب تنگ بود.زبونمو رسوندم سوراخ کون نازش…گفت اوف بخورش عشقم.بخورش…فهمیدم خیلی روی کون نازش حساسه.
چرخوندنش کوسش قشنگ قلمبه مث کلوچه روبروم بود…چندتا لیس بلند و کامل لای چاک کوسش زدم.گفتم خوبه دوست داری…گفت خیلی خیلی زیاد…آه… گفتم جانم… نوک سینه هاشو تا خوردم دستم رسید لای چاک کوسش…دیوانه شد…مث مار میپیچید به خودش…با یکدست کوسشو انگشت میکردم با یکی نوک ممه چپ رو گرفته بودم…با دندونم ممه دیگه رو میخوردمش…چنان ناله ای زد و تکونهای شدید خورد و ارگاسم شد…گفتم شدی.خندید گفت آره… چقدر خوب بود.گفتم خوباش هنوز مونده…شورتمو کشیدم پایین…چشاش۴تاشده بود.گفت عباس چقدر بزرگه.؟گفتم بخورش عشقم…گفت باشه…آروم آروم ساک میزد…ناز و آروم.گفت عباس جون سرش کلفته زیاد نمیشه بکنم توی دهنم.گفتم هرچقدر دوست داری بخورش…گفت برم توالت برگردم.گفتم آره عشقم برو بیا کار زیاد باهات دارم،تا رفت اومد.از پارچ آب یخ ریختم روی کیرم.کنارگلدون…تا شوکی بهش داده باشم که یکوقت زود آبم نیاد…خودش دراز کشید پاهاشو داد بالا.گفتم دیگه نمیخوریش،گفت آخه آبت میاد بعدا نمیتونی منو بکنی…دلم چیز مردونه ات رو میخاد.گفتم باشه…ابدهن زدم و آروم آروم اولش میکردم و میکشیدم بیرون تا کمی جا باز کنه…بعدش یکهو تا تهش دادم داخلش.عین عروسهای کیر ندیده جیغ زد.خندیدم.گفتم مگه باکره ای.گفت وای فک کنم پری جان صدامو شنید.وای.گفتم راحت باش جیغاتو دوست دارم…شروع کردم تلمبه زدن…داشت کیف میکرد… زیر دست و پام بود محکم بغلش گرفته بودم.پاهاش روی شونه هام بودن…شلاقی میگاییدمش…گفت بسه عباس جون بسه.کمرم درد گرفت.گفتم هیس…داره آبم میاد…گفت باشه پس زود باش…چند تا عمقی کردمش دوباره صداش در اومد.ابم اومد ریختم ته کوسش…کشیدم بیرون،،گفت وای عباس جون ریختی توش.؟گفتم بله من بچه میخام چندتا هم میخام.گفت وای داریم پدربزرگ مادر بزرگ میشیم ها…گفتم بشیم…چه ربطی داره…هر دو تامون جوونیم،بوسم کرد.گفت باشه هرچی شما بگی.بریم حموم.گفتم کجا بریم هنوز راند اول بود .و سر شب لات هاست.هنوز کو تا اذون صبح…گفت وای میخای عقده چند ساله ات رو روی من خالی کنی؟گفتم شک نکن…تازه باید تنبیهت هم بکنم…گفت وای چرا آخه.؟مگه دوستم نداری…خوشگل واسم ناز میومد.گفتم بهت میگم حالا عجله نکن بزار…دوباره باتریم شارژ بشه، کمی به خودمون رسیدیم…کنارم دراز کشیده بود.پرسید عباس واقعا بچه میخوای،گفتم اونم چندتا…تو رو خدا جلوگیری نکنی ها.بخدا ما جوونیم…گفت خیالت راحت.پرسیدم لیلا جون از پشت هم بکنم.گفت عزیزم مرد نمیپرسه فقط میکنه.همسرش هم باید تمکین کنه.گفتم آفرین به خودم…گفت اونوقت چرا؟گفتم آفرین به انتخاب خودم…آخ رفتم سراغ کونش و تا دلتون بخواد آماده گایشش کردم…دمر خوابوندمش.بالشی زیر شکمش بود کون قلمبه شده بود.کیرمو خیس کردم و گفتم عشقم لای کون قشنگتو بازش کن…با دستاش گرفت کشیدش.یک تف کوچولو زدم و کیرو خیس کردم و یهو چپوندم توش.جیغ بدی زد…گفت وای وای وای…بکشش بیرون عباس جون.وای خدا کی بود درد اینو فراموشم شده بود.گفتم نخیر هم درش نمیارم…یادته منو از خونه انداختی بیرون الان وقت انتقامه،گفت وای نه…ببخشید عزیزم…گفتم راه نداره…تلمبه بعدی رو زدم.گفت عباس عباس جون…تو رو خدا…درش بیار غلط کردم فدات شم.گفتم نه خانوم تهرونی…تا تو باشی دیگه یک غریب و درمانده رو از خونه نندازی بیرون…دردت میاد آره؟گفت آره عزیزم خیلی…گفتم باشه تحمل کن.جرمت سنگینه.گفت تو رو خدا…الانه که بمیرم.خیلی کلفته…یهو گریه کرد…گفتم آخ ببخشید باشه گریه نکن…ببخشید…در آوردم از کونش.اخ سوراخ کونش یکذره خونی شده بود…بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم،معذرت میخام گل قشنگم.برگشت بوسم کرد. گفت عباس خیلی خوبی کی بود دلم میخواست یک آقای خوب یک مرد خوب نازمو بکشه.گفتم دیگه خودم هستم فدات بشم…خلاصه که بعد چندین سال دوباره ازدواج کردم.و واقعا دوستش دارم و خوشبختم…
کردم کیرم هم طوریش شده.زودی دستمال رو گذاشت روی کوس کوچیک و نازش و گریه هم میکرد.گفت تو هم خودتو تمیز کن.گفتم پر خونه نمیدونم چکارش شده خونی شده.گفت عباس خونه چیز منه نه خون اون…نترس…تمیزش که کردم دیدم راست میگه…دلم کمی آروم شد…صدای در زدن اومد سریع شلوار پوشیدم…زن دایی اومد داخل بوسم کرد بهم تبریک گفت.با خاله و مادرم و عمه ام رفتند داخل و بعدش کل کشیدن..دستمون رو گرفتند فرستادند حموم.از خجالت داشتم میمردم.توی حموم زیر آب هنوز از سپیده خون میومد.گفتم خوبی سپیده،نگاهم کرد گفت هاخوبم نترس.موهای بلندش خیسه خیس بود.کمکش کردم موهاشو شستم واسش.بغلم گرفت توی تموم عمرم هیچ کس تا اون موقع همچین حسی رو بهم منتقل نکرده بود…چه حس زیبایی بود.نمیتونم توصیفش کنم.توی عمرم زیباترین لحظه زندگیم اولینش واسم همین بغل گرفتن سپیده زیر دوش حموم بود.که فراموشم نمیشه…دومیش اولین باری که آرزو دخترم رو بغل کردم بود.کیرم دوباره بهش خورد.گفت عباس هنوز که بزرگه؟گفتم نمیدونم چرا امشب اینجوری شده؟گفت عباس خب مامانم گفت باید عباس آبش رو خالی کنه توی اینجات…ولی تو که خالی نکردی،گفتم خب تو همچین جیغ زدی که دلم ترکید.گفت خیلی سوخت عباس.گفتم الان بکنم.نمیدونم چرا دلم میخواد همش ازون کارها بکنم.گفت باشه آروم بکن.مامانم الان بهم گفت زیر آب گرم خوبه باز هم بکنید تا خوب باز بشه…زیر دوش دوباره اومدم بکنم گفت نمیره که…گفتم بزار آب دهن بزنم لیز بشه…آره خودش بود.بهترین راه کار بود…رفت توش…تا فشار دادم توی کوسش…محکم با یکدستش بازوم رو فشار داد.و با دست دیگه اش دهنش رو گرفته بود.اخ فهمیدم عقب جلوش کنم لذت بیشتری واسم داره…چندین دقیقه توش تلمبه زدم.گفت عباس جان زود بخدا خیلی درد میکنه و میسوزه.گفتم خب چکار کنم تا بیاد.گفت نمیدونم مامانم گفته اینقدر باید بکنه تا اون هم آبش بیاد.تندتر میکردم.اخ و ناله قشنگش که به گوشم خورد.ناخوداگاه چنان همه زورم از کمرم رفت توی خایه هام و از خایه هام به سر کیرم رسید و چنان پمپاژی کردم توی کوسش که گفت وای عباس جان چی داغ شد توی بدنم.گفتم فک کنم اومد.ریختم توش…کیرمو کشیدم بیرون هنوز دورش خونی بود.اولش از کوسش آب خون زد بیرون…بعدشم آب کیر من که زیاد هم بود میریخت بیرون.خود بدبختم اولین بار بود که اب کیر خودمو میدیدم واسم شکل و رنگش تعجب داشت.توالتی نشست و خودشو خالی کرد و بهم گفت مامانم گفته مث غسل عادتی باید نیت کنیم غسل جنابت کنیم.گفتم غسل چیه دیگه؟گفت مگه بلد نیستی؟گفتم نه بخدا. گفت مگه معلمتون یادتون نداده؟گفتم سپیده جان مگه من مدرسه رفتم.دوساله که نمیرم.اینقدر دلم میخواست برم آقا جان که مرد.من هم بدبخت شدم.کسی به فکر من نیفتاد.گفت غصه نخور بابام همیشه میگه عباس زود مرد شده.زحمتکشه…شوهر خوبیه برای سپیده.گفتم دایی خیلی خوبه.همسرم بهم غسل رو یاد داد…آخ چه روزهایی بود.یک اتاق به من و زنم داده بودند.دوتا نوجوون کم سن شبها بغل هم خوابیدیم.شوخیهای بچه گونه میکردیم.عقلمون که نمیرسید زندگی چیه و چی بازیهایی داره.چند شب یکبار هوس میکردیم و زیر لحاف لخت شده نشده میکردمش.چند ماهی بیشتر نبود که توی باغ موقع جمع کردن پرتقال حالت تهوع شدید گرفت.کنار هم یک درخت رو جمع میکردیم… دستشو گرفتم بردمش پیش مادرش.نگاهش کرد و خندید.بعدا فهمیدم که حامله هستش.بخدا۱۶سالم تموم نشده بود دخترم آرزو بدنیا اومد.خوشگل تر از مامانش و خودم.وقتی دخترم یکسال و نیمش بود.اجبارا رفتم خدمت.خوبیش این بود که بعد آموزشی افتادم ساری و در خونه خدمت میکردم.دخترم۴سالش نشده بود که خدمتم تموم شده بود و چون پولدار بودم خب شالیکار بودم باغ مرکبات بزرگ داشتم…گواهینامه گرفته بودم خوشحال بودم ماشین خریده بودم.با زن و بچه میرفتیم گردش…که عروسی یکی از فامیلها توی شهسوار بود.من نرفتم دایی با زن و بچه من و زندایی رفتن عروسی.بچه ام بغل زندایی بود جلوی ماشین و دایی پشت فرمون.خلاصه که شب موقع برگشتن جاده روستایی بوده و سر پیچ تراکتور چراغ خاموش میومده…داییم و زنم که سمت چپ ماشین بودند و با تراکتور برخورد میکنند در جا میمیرند و زندایی و دخترم زنده موندن…خلاصه کلوم که توی۲۰سالگی اول جوونی با یک بچه تنها و بدبخت شدم.من بودم و زندایی و یک دختر کوچولو که دائما بهونه مادرش رو میگرفت.دیگه مرد بودم و مسوولیت کل زندگی با خودم بود.بچه های دایی حقشون رو از میراث گرفتند و حق زندایی و زن و بچه من رو هم دادند بهمون.ولی مادرشون موند پیش من که روی چشام جا داشت…البته بگم اصلا مشکل مالی نداشتم و کلی هم همیشه کارگر زیر دستم بودند.توی۲۱سالگی با زندایی و دخترم حج رفتم…و حاج عباس صدام میزدند.دخترم بزرگ میشد و مدرسه میرفت و خودم جوونتر و پولدارتر.زندایی عاشقم بود دلش واسم میترکید.یک روز صدام زد گفت عباس مادر بیا کارت دارم.گفتم جانم مامان.گفت قربون پسر برم…برو آلونک ته باغ پایینی،کنار رودخانه۱مهمون دارم بیارش خانه.گفتم مهمون اونجا چکار میکنه؟گفت برو فضولی نکن خودت میفهمی…با نیسان رفتم وغروب بود دیدم لامپ داخل روشنه.در زدم رفتم داخل.دختر کوچیکه عبدالله سرکارگرمون بود.تازه جدا شده بود.سر لخت بود و با بلوز شلوار.خوب میشناختمش زیاد برای ما کار میکرد.یعنی اکثر خانمهای محله موقع چیدن محصول کار میکردن و میشناختمشون…این اصلا چشاش دریده بود.گفتم شما مهمون پری جان هستی.گفت ها عباس آقا.پری جان بهم گفت بیام اینجا تا شما بیایی.راستش منو برای شما خواستگاری کرده.گفتم من زن نمیخام اشتباه کرده…گفت عباس آقا جان.گفته چند وقت صیغه کنیم اگه باهم کنار اومدیم اونوقت عقد کنیم.گفتم حالا کی بیاد مارو صیغه کنه.گفت کاغذ دارم روش نوشتم ببین من وکیل میشم و یکماهه صیغه میخونم اگه با این شرایط راضی بودی بله بگو…و با۵۰۰هزار تومن اون موقع یک ماهه شد مثلا زنم…ولی فقط زیر خوابم بود…سفید بود وکوس چاقی داشت آخه کمی تپل بود.اونجا بود برای اولین بار زنی کیر منو خورد.یعنی اول که لخت شدیم خودش نشست و کیرمو دستش گرفت و گفت ماشالله چی بزرگه و شروع کرد خوردن.بعدش دراز کشید.گفت تو هم لیسم بزن دوست دارم.کوس چاقی داشت و من هم کمی کوس خوری کردم.ولی بی حیاگری از چشماش میبارید.وقتی میگاییدمش با پاهاش چنان دور کمرم رو قلاب کرده بود که اگه آبم اومد بریزم داخلش…دعواش کردم و شل کرد…وقتی برگشت دنبه کرد…سوراخ کونش گشاد بود من کون نکرده بودم.یعنی توی رابطه با همسر گلم چند باری اومدم بکنم گریه کرد نخواستم اذیت بشه. اما اینقدر این کونش گنده بزرگ و خوشگل بود و سوراخش باز بود که انگشت شصتمو فرو کردم کونش.گفت عباس آقا حالا اول کوس بکن بعد کونم بهت میدم…تازه وقتی کون کردم فهمیدم چه کیفی داره.و بعدش بیشتر تا چند وقت کون میکردم…اون روز بعد چند وقت دوباره مزه کوس و ممه و زن رفت زیر دندونام.بنده خدا پری جان دوست داشت زن بگیرم…توی باغ بودیم که سلیم کارگرم گفت حاجی به این دختر عبدالله زیاد رو نده جنده است خودشو میندازه بیخ ریشت ها…گفتم چی میگی پری جان اینو واسه من خواستگاری کرده.گفت کسشعر میگی.؟مگه پری جان خوله…این کوس رسمیه.بکنش ولش کن…پس نگو چرا چند روزه خودشو واسم چوس میکنه نگو نقشه تو رو داره…نگیریش ها…تمام این کارگرهای اینجا حتما یکبار اینو گاییدن.گفتم دروغ میگی؟داد زد جواد هوی جواد…دویید اومد گفت حاجی زپرتی تر ازین جواد اینجا آدم نیست…جواد رسید گفت جواد میتونی این کون بزرگه رو غروب بیاری کمپ حاجی بکنه.گفت ها چرا نتونم خرجش۲۰تومنه.گفتم ای بابا.گفت حالا برو خبرت میکنم.تازه فهمیدم چقدر من بدبختم…کم کم روزگار بهتر میشد و زبل تر میشدم چشم و گوشم بازار میشد.دخترم بزرگتر میشد.ولی کسی اگه نمیدونست باور نمیکرد که این دخترم باشه…همه فک میکردند خواهرمه…توی این گیر و دار موقعی که دخترم رفت کلاس اول…من و دختر خاله ام مهناز تریپ عاشقی زدیم…دختر فوق العاده خوشگلی بود…و تازه دانشجو شده بود.چند باری توی ویلای شوهر خاله با هم تنها شدیم و لب و لوچه ای بهم مالیدیم.خیلی ناز و خوش اندام بود…ولی چند تا مشکل بزرگ سر راهم بود.اول اینکه مادرش با پری جان با هم کارد و پنیر بودند.دوم اینکه میدونستم و از رفتارش میفهمیدم که دخترم رو اصلا دوستش نداره.و بدتر اینکه چون تهران دانشگاه قبول شده بود کلا هوس کوچ و تهران نشینی به سرش زده بود…ولی خیلی همدیگه رو دوست داشتیم.خونه من توی همین باغ بزرگه بود…غروب بود تقریبا تاریک بود…برگشتم خونه هنوز وارد سالن نشده بودم…که سر و صدا میومد.مادرم بود با خاله مادر مهناز.پری جان هم بود و دخترم نشسته بود روی پای پری جان.بزرگ بود ها ولی از جر و بحث اینها ترسیده بود…خاله گفت پری پاتو از زندگی این دوتا بکش کنار.بزار به هم برسند.گفت مگه من چی گفتم بسم الله این تو و این هم خواهرت و بچه خواهرت…ولی من نوه ام رو نمیدم به شماها…گفت حالا کی اینو خواسته مال خودت.مهناز هم نمیخادش…مادرم گفت خودم نگهش میدارم.پری جان گفت تو پسر خودتو نتونستی نگهش داری میخای بچه اش رو نگه داری…شوهرت مرد زودی هوس مرد دیگه کردی…مادرم ساکت شد.پری گفت ببینید من کاری به کار شماها و دخترت ندارم.ولی عباس اگه اینقدر نامرده که بعد چند سال من و زندگی با من رو که از اون مث پسرم نگهداری کردم و دخترش رو ول کنه و با دختر تو بره تهران…پس همون بهتر که بره و نبینمش.و یک سنگ بزرگ هم دنبالش.خاله گفت پس تو دخالت نکن بزار خودشون انتخاب کنند.پری جان گریه کرد. دخترم هم دنبالش.رفتم داخل سلام دادم همه ساکت شدند.نشستم کنار پری جان…اول از سرشانه و شالش بوس کردم و بعدش دستشو بوسیدم…گفتم مادر جان خاله جان…من اگه بخوام زن بگیرم تا مامان پری راضی نباشه و دخترم نخواد زن نمی گیرم.صدتا مث مهناز فدای ۱تار موی پری جان و دخترم.شما روزگار تنهایی و دربدری عباس کجا بودین.کسی که از عباس مرد
ساخت پری جان بود.پری همچین گریه میکرد گفت جوابتون رو گرفتین که پاشین برین…سر همین حرف چند سال خاله ام باهام قهر بود…بعد رفتنشون میدونستم کسی رو که عاشقش بودم از دست دادم.اما نمیتونستم دل دخترم و پری جان رو بشکنم…ببینید توی۲۳سالگی عاشق شدن اول جوونی خیلی دلپذیره چون اول جوونیته،ولی فک کن زودی شکست عشقی بخوری خیلی بده…چند وقتی دمق و گرفته بودم…توی باغ یک گوشه لب استخر کز کرده بودم.صابر ابیار باغ کوسخول گری کرد و سیگاری دست من داد تا آروم بشم…این پری بلایی سرش آورد که بدبخت از گوه خوردنش پشیمون شد.گفت پسرم غصه نخور خودم برات زن میگیرم بهترین دختر میگیرم.گفتم نه پری جان من زن نمیخوام فقط اذیتم نکن وکک زن رو توی سرم ننداز.گفت باشه پسرم…خلاصه که کم کم وارد بازار تجارت شدم و دخترم هم بزرگتر میشد.و استخر بزرگ پرورش ماهی زدم و کلی مال و منال توی۳۵سالگی داشتم و دخترم هم زیبا و خوشگل بود.و زرنگ…و پزشکی دانشگاه تهران قبول شد.وقتی بردمش تهران خدا شاهده همه فک کرده بودند من نامزدش هستم…وقتی بابا جون باباجون میکرد.همه تعجب میکردند… الان دیگه خودم تیپ و تارم بقول شما دختر کش بود و بهترین ماشین و زندگی رو داشتم…چند روزی تهران پیشش بودم و خوابگاه گرفت و کارهاش رو ردیف کردم.روزی که دم دانشگاه ازم خداحافظی کرد ورفت من توی ماشین بودم…انگاری غم دنیا رو ریختن روی سرم.توی ماشین داشتم گریه میکردم…نگو دخترم گوشیش رو جا گذاشته بود برگشت که گوشیش رو برداره…تا منو دید اومدم پایین گفت بابا جون داری گریه میکنی…دم در دانشگاه بغلش کردم و گریه کردم…آخه بغیر دخترم کسی و نداشتم که.همه نگاهمون میکردند.چند تا پسره مات ما بودند.یکی گفت تمومش کردی بابا.بزار واسه ما هم بمونه…تا اینو گفت چنان مشتی توی دهنش زدم که پر خون شد…آقا بردنمون حراست دانشگاه…کوسخول مامور حراست گفت آقا کار شما اشتباهه.چرا دختره رو دم دانشگاه بغلش کردی بوسش میکنی…گفتم مرتیکه کجای قانون و قرآن نوشته پدری نمیتونه دخترش رو ببوسه.پسره بود بیرون شلوغ بود…ریاست دانشگاه اومد…خیلی شلوغ بود.من جریان رو تعریف کردم…رئیس دانشگاه گفت میتونم مدارکتون رو ببینم…نشونش دادم.گفت جل الخالق واقعا پدرشه… حراست کلی ازم معذرت خواهی کرد. پسره به گوه خوردن افتاده بود.گفت داداش بقران خب کی فک میکنه شما پدرش باشی، نهایت نامزدی.داداشی.چیزی ولی پدر…کلاس اول بودی بابا شدی.گفتم احمق۱۶سالم بود پدر شدم…کلی معذرتخواهی کردگفت ولی خوب موندی ها.اون روز جریان ختم به خیر شد…ولی جوری پچ پچ راه افتاده بود.که این پسره بابای اون دختره هستش…خنده دار بود…همونجا چند تا دختره اومدن پیش دخترم و باهاش دوست شدن…واقعا باباته…گفت آره بخدا…گفت بابام چی خوشگله مگه نه؟گفتم آرزو چرت و پرت نگو…خلاصه که بخیر گذشت…هر جوری بود دوریش رو تحمل میکردم.اخه دیر دیر هم میومد خونه.دو سال گذشت و توی این مدت من دوباره سفر خارج رفتم.یکبار تایلند یکبار تاجیکستان…جاتون خالی بود.چند تایی بیوه میوه اطرافم بودند و غم و غصه سکس نداشتم…اما دلم و یادم همش پی مهناز دختر خاله ام بود که الان دیگه خودش دو تا بچه داشت.هر وقت با شوهرش میدیدمش.میگفتم این الان باید مادر بچه های من بود.موقع ازدواج با همسر عزیزم بچه بودیم خب.ولی خودم توی جوونی عاشق و دلباخته مهناز شده بودم.میدونستم اون هم هنوز دلش با منه،ولی دیگه کار از کار گذشته بود.تا اینکه سال دوم دخترم هم گذشت و۴ترم رو گذرونده بود و کم کم خودش بهم میگفت بابا.بیمارستان هم میریم تا ویزیت کردن بیماران رو یاد بگیریم.خوشگلتر و خانومت شده بود و مثل تهرانی ها رفتار می کرد.خوابگاه بود.تابستون دوستاش چندتایی بودند تعطیلات بود.اومدند شمال وقتی اومدن باغ و ویلای ما رو دیدن کیف کردند.چند تا دختر خوشگل و زیبا.توی اینها دختری بنام سمیرا بود خیلی ناز بود.لامصب کرجی بود ولی اصالتش کرد کرمانشاهی بود.همشون پزشکی میخوندن.ماشین خودم دست آرزو بود و خودم با وانتهای باغ کارهامو میکردم…به هوای کارگرها که حاجی صدام میزدند اینها هم حاجی حاجی میکردند.یک سوئیت زیبا ته باغ داده بودم بهشون و اونجا ساکن بودند.شب بود واسشون ماهی کباب کرده بودم.دخترم هم پیش اینها بود.مجمه سینی پر ماهی بود توی ماشین نون و پلو و نوشیدنی.اومدم صداش بزنم آرزو بیا کمک.دیدم دارند صحبت میکنند…یکی گفت آرزو به حاج بابای خوشگلت گفتی امیر عباس عاشقت شده و ول کنت نیست و میخاد بیاد خواستگاریت،گفت نه بخدا روم نشده.و نمیشه. آخه خیلی دوستم داره.طفلی خودش بچه بود من بدنیا اومدم از من همچین مواظبت کرد که هر کاری کنم نمیتونم جبران کنم.تازه مگه جدای اینکه جوونه و مجرد مگه روم میشه بگم بابا جون پسره چند وقته رفیقمه و خاطرم رو میخواد.مگه فکر کردین اینجا تهرانه…ندیدن اون پسره روز اول یک چرتی گفت زد دهن مهنش رو سرویس کرد.اگه بفهمه امیرعباس پیله من شده حتما شلوارش رو
میکشه روی سرش.گفت بالاخره که چی؟میفهمه دیگه؟گفت بزار خودش بیاد خواستگاری من هیچچی بهش نمیگم.بعدشم بذار ازدواج کنم.این طفلک هم شاید زن بگیره سر و سامون بگیره…بعدشم امیر عباس میگه برای تخصص بریم اروپا.اگه بابام بفهمه دق میکنه.اصلا منو نمیده امیرعباس.گفت ول کن بابا رو.برو دنبال زندگیت.دخترم گفت سارا در مورد پدرم درست حرف بزن.بخاطر من پا روی دلش گذاشت.میدونم و همه میگن بابام یکبار عاشق میشه.اون هم عاشق دختر خاله اش.ولی بخاطر اینکه دختره منو نخواست…بابام پا روی دلش گذاشت و ولش کرد.اگه بدونی چقدر دوستش دارم…حالا شما میگین ولش کنم و با امیر عباس برم خارج.گفت دختر میدونی خارج رفتن چقدر خرج داره…گفت بیچاره فک کردی برای بابای من چیه از دروغ بگم از راست منو میفرسته خارج…بابام صدتا مث خانواده امیر عباس رو میخره و آزاد میکنه…چی فک کردین.اون یکی دیگه گفت پس تو رو خدا منو بگیر واسه بابات…همه خندیدن.آرزو گفت لوس نشین.دختره گفت بخدا راست میگم کدوم شوهر بهتر از بابای خوشتیپ و پولدار تو میشه.نمیدونم چکار کنم.من مستاصل شده بودم.سینی کبابها رو گذاشتم روی تختگاهی بیرون و همون موقع برگشتم برم توی ماشین…دیدم.یکی گفت سلام حاج آقا.برگشتم دیدم همون دختره سمیرا ست.گفتم علیک سلام خانوم…برو به دوستات بگو شام حاضره…بیایید یخ میکنه…رفتم از توی ماشین بقیه چیزها رو هم آوردم.دیدم سمیرا گفت آرزو بقران بابات پشت پنجره بود خودم دیدم چند دقیقه بود داشت حرفهاتون رو گوش میداد.رفیقش گفت چی بی ادب.سمیرا گفت زر نزن بنده خدا واسمون شام آورده.گذاشت روی تخت رفت.پلو و نوشیدنی ها رو گذاشتم روی تخت و تندتند رفتم سمت ماشین تا با آرزو روبرو نشم.دویید طرفم داد زد بابا باباجونم…قربونت بشم.صبرکن صبر کن.گفتم، برگرد پیش دوستات بعدا حرف میزنیم… گفت تو رو خدا نرو.تو رو خاک مامان سپیده وایستا.برگشتم پرید بغلم خودشو لوس کرد و گریه کرد. گفتم ناکس حالا واسه من تریپ عاشقی برداشتی ها…میخوای بری خارج.دوستاش مات مونده بودن…گفت به قرآن تو نخوای اجازه ندی هیچ جا نمیرم و باهاش ازدواج هم نمیکنم.گفتم چرت نگو زنگ بزن بگو بیاد ببینم کیه این که دل دلبر منو برده…دوستاش دست زدن و هورا کشیدن.گفت بابا بیا پیش ما با ما شام بخور…رفتم کنارشون…کسی باور نمیکرد من بابای این باشم که…پدرسگها یکی از یکی خوشگلتر بودند.توی این بین چشمم فقط دنبال همون کرده سمیرا بود…شب آرزو باهام برگشت.گفت بابا سارا خودش پیشنهاد داد.دوستت داره.گفتم نه اون بوی پول فهمیده…باور نکن.گفت تو رو خدا بزار یکیشون رو واست خواستگاری کنم.گفتم جدی نمیگی که…میخوای از شر بابا راحت بشی.گفت نه میخوام دیگه تنها نباشی.گفتم پس سمیرا رو واسم خواستگاری کن…همچین جیغی زد که نگو…پری جان گفت دیوانه شدی دختر…دهن سرویس سوییچ رو برداشت و رفت سمت سوئیت ته باغ.گفتم لامصب الان نرو…شبونه از سمیرا خواستگاری کرده بود.خوشحال برگشت.بشکن میزد…به مامان پری گفت اون هم گفت خدایا شکر…گفتم چی معلومه شاید پدر مادرش راضی نباشند…فرداش دخترم منو دوستشو تنها گذاشت و متوجه شدم که دختره یک عقد نافرجام داشته و شناسنامه اش قبلا خط خطی شده.برای من مهم نبود چون دختره از من خیلی کم سن وسالتر بود.۱۵سال اختلاف سنی داشتیم.اروم و کم حرف بود…دو سه روزی کنارم بود و بعدش برگشتن تهران…چند روز بعد خوش زنگ زد که پدرم مخالفه و گفته باید برگردم سر خونه زندگی قبلی با نامزدم…خلاصه که این هم نشد.بقول قديمي ها بخت منو بسته بودند…دیگه خودمم دلسرد شده بودم همیشه اونیکه من میخواستم نصیبم نمیشد…اونایی که منو میخواستند دلخواهم نبودند.اواخر مرداد بود و گرم…که یک شاسی بلند آلبالویی اومد داخل باغ.البته باغی که داخلش استخر پرورش ماهی داشتم،من توی دفترم بودم از دوربینها دیدم.غریبه بودند و پلاک تهران.از صبح دوبار زنگ زدم آرزو بیاد کمکم گفت نمیتونم کار دارم.پری جان گفت ننه نمیدونم کی هستند آمدن گل شیرینی هم دستشون هست.گفتم بگو بیان داخل.پری جان خیلی شیرین زبونه…با لهجه مازندرانی خودمون دعوتشون کرد داخل.۱پسره خوشگل خوشتیپ بود با یک پری دریایی ناز و زیبا که مادرش بودکه بسیار بسیار محجبه بود.و دوتا خانوم آقای دیگه.که بعدا فهمیدم عمو و عمه پسره هستند.وارد شدند پری جان فرستادشون اتاق مهمونها.یعنی سالن پذیرایی مشتریهامون…من رفتم داخل و سلام علیکی کردیم.و مرده خودشو معرفی که که کی هستند و گفت برای امر خیر اومدن…و اسم آرزوی منو آورد.گفتم خوش اومدین.گفتن شنیدیم مادرشون به رحمت خدا رفتند گفتم بله آرزو کوچولو بود…مادرش تصادف کرد…گفت بیزحمت پس میشه پدرشون رو خبر کنید.منظورمون حاج عباس آقاست… پری جان زد زیر خنده.من هم خنده ام گرفت…مرده گفت ببخشید چیز خنده داری گفتم…پری جان گفت.نه جان قربان…پدرش حاج عباس آقا خب روبروت نشسته دیگه…پسرم چون خیلی بچه سال بود و ۱۶سالش بود
که آرزو بدنیا آمد کسی باور نمیکنه که اینها پدر و دختر هستند…همه فک میکنند خواهر برادرند.گفتم ببخشید خندیدم.من پدر آرزو هستم.مادرش گفت وای ماشالله خیلی جوونید…گفتم ممنونم به شما هم نمیخوره پسر جوون داشته باشید…پس پدرشون کجا هستند؟گفت ایشون هم خدا رحمتش کنه…البته سرهنگ نیروی انتظامی بودند چند سال قبل توی درگیری با اشرار شهید شدند.بهشون تسلیت گفتم…در مورد خودشون و پسره توضیحی دادند و اینکه پسره۳سال از آرزو بزرگه و توی دانشگاه دیده و یک دل نه صد دل عاشق هم شدند.پری جان اخم هاش رفت توی هم…گفت والله آرزو اینجا خواستگار زیاد داره و میتونید سوال کنید همه هم اکثرا فامیل هستند و همه هم بیشترشون تاجر و دکتر مهندس هستند…پسره خودش زودی گفت ولی آرزو منو دوست داره.پری جان گفت پسرم عجله نکن.بزرگترت هست.ما هنوز با دخترمون صحبتی نکردیم.پسره هم که اسمش امیر عباس بود.مث خودم عباس توی اسمش داشت خجالت کشید و معذرتخواهی کرد. بقیه هم همینجور…چند بار زنگ زدم آرزو برنداشت…پری جان زنگ زد برداشت.رفتم اتاق دیگه.پری جان بهش گفت چرا جواب پدرت رو نمیدی؟من گوشیو گرفتم.فک میکرد پری جان پشت خطه،،گفت مامان پری من از بابا خجالت میکشم…گفتم خوبه خجالت میکشی دو ساله رفتی توی دوسال با پسره دوست شدی.چش سفید.زود قطعش کرد.با گوشی خودم زنگ زدم.برنداشت.اس دادم حالا که بر نمیداری جواب من هم منفیه،،زودی زنگ زد.فهمیدم خیلی دلش پیش پسره گیره…خلاصه که چندوقتی پیچوندمشون و چند باری رفتم تهران پرس و جو.و تحقیق و ته و توش رو در آوردم پسر خوبی بود و هست تقریبا داشت مدرک میگرفت و خیلی خانواده خوبی بودن و هستند.و سر جریان ازدواج اینها نصف فامیل ازم دلگیر شدند.و خلاصه که با پسره صحبت کردم و گفت اگه اجازه بدین بعد عروسی و مدرک گرفتن آرزو ۳سالی بریم اروپا تخصص بگیریم.برای هر دوتامون خوبه.گفتم نه من تنهام همین۱بچه رو دارم نمیزارم ببریش.مادرش گفت بخدا من هم تنهام همین پسر رو دارم.ببینید ما الان واسشون عروسی میگیریم بزارید بیان خونه خودم کنار خودم زندگی کنند.بخدا نمیخاد جهیزیه بخرید چون همه چی هست و اینها باید برند خارج چون پزشک میشن…بعدش واسشون خونه و جهیزیه بگیریم.از شما خواهش میکنم…پری جان گفت باشه…خلاصه که مادرش عروسی بزرگی آخر تابستون واسشون گرفت و توی عروسی خودش با میکروفون جلوی تموم مهمونها گفت که ما خودمان از خانواده عروس خواستیم که آرزو جان بیان کنار من با پسرم زندگی کنند و بعد درسشون که اینجا مدرک گرفتند چندسالی برای تخصص برن اروپا بعدش بیان و جهیزیه بگیرند…ممنونم از حاج عباس که شرایط ما رو پذیرفتند و نزاشتن من خونه تنها باشم وقبول کردندکه عروس گلم و پسرم کنارم باشند…این مسئله مهم بود که عنوان کردم…خداییش خوب هم شد شوهرش دادم.شهر غریب دخترم بدون مادر.خودم جوون روم نمیشد…چیزی بهش بگم.خلاصه که با سلام و صلوات رفت سر زندگی خودش.فامیل ما کلا یکبار همه رفتیم تهران مادر پسره مهمونمون کردوبعدش دیگه نرفتیم.پاییز شدمن چند باری پری جان رو فرستادم رفت دیدنش خونه آرزو ولی خدا شاهده خودم یکبار هم نتونسته بودم برم خونه دخترم…اواخر بهمن ماه بود.سفارش بزرگ مرکبات از تهران گرفتم و چند تا کامیون بار زدم و به آرزو گفتم میخام بیام تهران خونه ات…از خوشحالی پشت گوشی گریه کرد. گفت امیرعباس بابا جونم داره میاد تهران.وای خدا.گفتم جانم دارم میام دیگه عزیزم…خلاصه که کامیونها رو راه انداختم و خودم هم با ماشین شخصی دنبالشون…توی تهران تا حساب کتاب کردم و چکهامو گرفتم…دیر وقت شد…خریدار خیلی اصرار کرد شب برم خونه اشون گفتم نه…باید برم خونه دخترم.خلاصه کلام ساعت۱نصف شب.بعد از خوردن شام.و کمی گپ و گفت با مشتریان دیگه و گرفتن سفارشات دیگه…مخصوصا فروش ماهی قزل آلا شب عید.شد ساعت۳صبح سحر… شماره آرزو رو گرفتم گفتم دخترم من دم در مجتمع هستم.گفت آخ جون بابا جون بیا بالا…توی۱برج بزرگ توی جردن زندگی میکردن.زنگ زد نگهبانی و در رو باز کردند.وضع مالی خانومه مادر دامادم خوب بود.خونه هم۲۰۰متر آپارتمان دوبلکس بود.برای اولین بار خونه اشون میرفتم.خیلی زیبا و باکلاس بود.شکر خدا جایگاه دخترم خوب بود.کلی سوغاتی و کادو واسش آورده بودم.نگهبانه کلی کمک کرد.رفتم بالا کسی خونه نبود پرسیدم مگه تنهایی؟گفت آره امیرعباس رفته بیمارستان شیفت شبه،تا۱۰صبح برمیگرده.خودم هم۷میرم دانشگاه ولی۱۰میام.کلاسم فقط۲ساعته…وای بابا خوب شد اومدی…اینقدر بچه خوشحال بود گریه کرد. گفتم عزیزم چیه.؟گفت چرا دیر اومدی خونه ام.گفتم عزیزم تو که میدونی سرمون شلوغه.گفتم پس مادر شوهرت چی؟گفت رفته تور زیارتی جمکران…هر دو هفته یا سه هفته یکبار چند تا خانوم مذهبی هستند میرند جمکران یک شب آنجا دعا میخونند و برمیگردند.گفتم باشه…عزیزم نمیخواد چیزی واسم بیاری هلاک خوابم…گفت بیا باباجون…اتاق خواب گرم و نرم واست حاضره…صبح واست صبحونه
آماده میکنم پاشو بخور دوش بگیر وایستا من و امیرعباس میاییم،.خلاصه باز هم نیم ساعتی پیشم موند و رفت اتاقش…زودی خوابم برد.صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.۸ونیم بود.با رفیقم قرار گذاشته بودم بیام تهران واسم۱اپارتمان خوب بخره.که بتونم هر وقت اومدم جاگیر بشم دیگه مزاحم دخترم هم نشم…قرار واسه ساعت۱۱گذاشتیم.و گوشیم گذاشتم روی سایلنت هنوز خوابم میومد.تا اومدم بخوابم…یهو صدای آهنگ بلندی پخش شد و بعدش صدا کمتر شد.گفتم عه چه خوب آرزو خونه هستش…آخه آرزو عادت داشت صدا بلند موسیقی گوش بده…بلند شدم.تا اومدم از اتاقم بیرون. اوف جانمی جان.این کی بود چی بود…سرندیپیتی بود.چقدر ناز بود…مادر شوهرش بود.با ست تاپ و شلوارک ورزشی تنگ بود.چه هیکلی داشت خدا…این زن محجبه زیر اون همه پوشش…مث مرواریدی توی صدف بود که دیده نمیشد…چقدر سفید بود.داشت روی تردمیل راه میرفت.خونه اینها کلا۴تا اتاق خوابها بالا بودند.اشپزخونه و هال پذیرایی بزرگ پایین بود…اتاق این کنار اتاق من بود…اصلا حواسش به من نبود.گوشیمو در آوردم ازش فیلم قشنگی گرفتم…از روی تردمیل بلند شد.اومد کنار و چند تا حرکت ورزشی قشنگ رفت.سینه های ناز و گنده قشنگش بالا پایین میشدند.چقدر خوشگل بود.حواسم بود منو نبینه…رفت روی دوچرخه ثابت.هم تردمیل داشت و هم دوچرخه…اتاقش بزرگ بود و بسیار دکور زیبایی داشت.نمیدونم این خوشگله کی برگشته بود که داشت ورزش هم میکرد.روبروی من بود روی دوچرخه نشسته بود.عرق کرده بود دم کوسش هم خیس بود چقدر تپل بود کوس نازش.من خیلی وقت بود رابطه اصلا نداشتم.و کلا از وقتی هم که دخترم رو شوهرش دادم.دل و دماغ هیچچی نداشتم…فقط گاهی داستان میخوندم و یا شاید فیلمی میدیدم.کلا پری جان هم گیر داده بود باید ازدواج کنی…خودم هم گاهی دنبال کیس خوب میگشتم…و چون دیگه دوماد دار بودم…سعی میکردم حرف و حدیثی پشت سرم در نیاد.خلاصه اون صبح زیبا من داشتم خوشگله رو دید میزدم و اون هم ورزش میکرد.و رفت حموم صدای آب میومد.رفتم اتاقش لباسهاشو بیرون در آورده بود.حموم مستر بود وشیشه ای.ولی شیشه مات بود.چند دقیقه ای نگاهش کردم…آخ بخدا زیر دوش داشت کوس نازشو میمالید.اولش فک کردم داره خودشو میشوره بعدش دیدم که نه داره کوسو میماله و نوک سینه ها رو ماساژ میده.همون حین گوشیش زنگ خورد من تیز پریدم اتاق خودم.و رفتم توالت و دست و صورتی شستم و لباس بیرون و شیک پوشیدم یکوقت منو دید نگه پدر عروسم چقدر شلخته داغونه…یکربعی طول کشید صداشو شنیدم داشت با گوشی حرف میزد…میگفت نه امیر عباس دروغ میگی؟کی چه وقت.؟وای خدا.خب پسره چی بگم بهت…نمیتونستی دیشب بهم بگی.وای خدا…امیرعباس بخدا مگه نبینمت.عه گمشو نمیخام صداتو بشنوم…من دم آیینه داشتم لباسمو مرتب میکردم که برم صبحونه بخورم برم سر قرار رفیقم.تازه نزدیک اومدن آرزو هم بود.گوشیم زنگ خورد…جواب دادم البته روی سایلنت بود…رفیقم بود.گفتم میدونم حاجی دارم میام.بزار۱استکان چایی بخورم.بخدا تازه بلند شدم.باشه بروی چشم سروقت میام سر قرار.تا خداحافظی کردم برگشتم…کیف دستیم رو بردارم.دیدم خوشگل خانوم.که اسمش هم لیلا بود.عین ببر زخمی چادر به سر جلوی در بود.به جای اینکه اون سلام بده من دیدم ساکته.من سلام دادم.گفتم خوبی حاج خانوم.؟به جای اینکه جوابمو بده،پرسید شما از کی اومدی؟اصلا با اجازه کی اومدی.؟گفتم جانم.؟سوالی پرسیدم.گفت مردک عوضی میگم تو از کی تو خونه منی،؟گفتم حاج خانوم مث اینکه نشناختیم نه…منم حاج عباس پدر آرزو.گفت هر خری هستی باش.میگم با چه اجازه وارد خونه من شدی…گفتم مث اینکه خونه دختر من هم هست ها…نمیدونستم باید اجازه بگیرم از شما بیام دیدن دخترم،گفت حرف مفت و الکی نزن برو بیرون مرتیکه…سرم و انداختم پایین و حتی چمدونم رو هم برداشتم…گفتم باشه ممنونم از پذیراییتون.خودم کردم که لعنت بر خودم باد…فقط خواهشا آرزو اومد بهش بگو واسه بابات کاری پیش اومد.زود رفت…نگی بهش پدرشو انداختی بیرون چون روزگارت رو سیاه میکنه، گفت برو بیرون بهت میگم…زدم بیرون تا اومدم از در پارکینگ برم بیرون آرزو با ماشین اومد داخل…قشنگ چشم توی چشم شدیم…نگاهش کردم اشک اومد توی چشمام…همون موقع از آیینه دیدم مادره داره دنبال ماشینم میدووه،،آرزو تا اومد بگه بابا کجا میری…گازشو گرفتم و رفتم…خیلی بهم ریختم…زنیکه خول عوضی عین حیوون منو انداخت بیرون…چنان اعصابم خورد بود حد و حساب نداشت…میخواستم برگردم…ولی گوشیم تندتند زنگ میخورد… خاموشش کردم…رفتم سراغ دوستم…منو برد چند تا برج زیبا و چند تا آپارتمان نشونم داد…گفتم نه یک چیز خاص و زیبا میخام…درست نزدیک خونه دخترم۱ دوبلکس۴خوابه زیبا دیزاین شده مبله طبقه۹بهم نشون داد…مالک گفت چون مبله هستش.و صفره رویت ملک مساوی با خرید.بعد کلی چونه زدن از لج خودم و اون زنیکه…آپارتمان رو خریدم و قولنامه کردمش.پول رد کردم.و چکهاشو دادم.زنگ زدم
پری جان گفتم بهش چند روزی تهران کار دارم هر کی زنگ زد.حتی آرزو بگو خبری ازش ندارم…ده روز بیشتر تهران بودم.چند باری با پری جان حرف زدم و گفت جریان چیه پسرجان.گفتم هیچچی تهران ملک خریدم گرونه باید سند بزنم بعد بیام…خونه مبله بود و تمام اسباب وسایل همه برند بودند…بنام خود آرزو زدم و به عنوان جهیزیه اش براش خریدم درش رو پلمپ کردم و اومدم سر خونه زندگی خودم…نزدیک دو هفته ازون جریان گذشته بود.کلی کار عقب افتاده داشتم…تا رسیدم آرزو دویید سمتم…محکم گردنم رو گرفت و بغلم کرد.هیچچی بهش نگفتم.واقعا باهاش قهر بودم آخه این چه انتخابی بود که کرد.مگه پسر قحط بود…بخدا اگه بدونید چقدر خواستگار داشت…هر چی گفت جوابشو ندادم.پری جان اومد بوسم کرد.پسرم کجا بودی چند وقته،گفتم هیچ جا مامان پری حالم خرابه خسته ام…بزار یککم بخوابم بعدش کار زیاد دارم.گفتم آرزو از کی اینجاست.؟گفت همون روز غروب رسیده همش گریه میکنه پسره با مادرش چند بار اومدن دنبالش نمیدونم چی شده مادره صد بار ازین عذرخواهی کرده…ولی این حتی جوابشم نمیده.گفتم مهم نیست.بر نمیگرده سر خونه زندگیش.رنگ و روش هم پریده.چی شده سر۵ماه زندگیش بهم خورده.گفتم چیز خاصی نیست.من مقصرم.خودم درستش میکنم.همون روز غروب پرورش ماهی بودم و داشتم دستور سفارشات مشتری رو به کارگرها میدادم.نزدیک عید بود.دیدم دومادم با مادرش با همون ماشین البالوییه اومدن داخل باغ.رفتم دست و رو شستم و لباس عوض کردم.پشت سرش آرزو با ماشین خودش اومد.گفتم بساط پذیرایی رو حاضر کنند.توی دفترم بودم.پسره تا منو دید دویید اومد طرفم…آرزو هم بود چند بار خم شد دستمو بوسید.و گریه کرد…گفت بخدا حاجی نمیدونم چی بگم.به خاک بابام مامانم هم پشیمونه…خجالت میکشه بیاد پایین.آرزو اومد گفت امیر عباس بقران به جون بابام…اگه این مسئله رو درستش نکنی دیگه دوستت ندارم. دیگه بر نمیگردم پیشت.بابام باهام قهره…گفت آرزو جون چیکار کنم.بخدا مامانمه.چی بهش بگم بنده خدا یک اشتباهی کرده و اشتباه فک کرده.اینقدری پشیمونه دیگه روش نمیشه بیاد پایین.گفتم شما بشینید.سر و صدا هم نکنید.من میارمش.امیر عباس گفت آقاجون… تو رو خدا ببخشینش،،خجالت میکشه،،رفتم سمت ماشین سرش پایین بود.در رو باز کردم.گفتم حاج خانوم تشریف بیارید پایین.قدم سر چشم ما گذاشتین.ساکت بود.اومد بیاد پایین چادر ملی سرش بود ولی کفشش کمی پاشنه دار بود.تا اومد پایین خب مرکز پرورش ماهیه،و شماله دیگه همیشه مرطوبه…تا پایین اومد پاش لغزید.تندی ولی آروم از سر بازوش گرفتم که نخوره زمین…نگاهم کرد گفت ممنونم…گفتم بفرمایید داخل.الان خدمت میرسم.گفت حاج عباس اقا.گفتم بفرمایید داخل اونجا حرف میزنیم.اینجا خوبیت نداره.الان میام.به سرایدار اونجا گفتم…فکر پذیرایی باشه…برگشتم دیدم دخترم داره با عصبانیت و خشم با مادر شوهرش حرف میزنه…میگفت اصلا چرا ها چرا بابامو انداختیش بیرون.امیرعباس تو بگو…بابام چکارش کرده بود.بهت فحش داده بود.بهت بی احترامی کرده بود.زياد خونه ما اومده بود که ازش دل زده شده بودین.فقط یکبار اومد فقط یکبار…بعدشم اینقدری گریه کرد حد نداشت.گفتم آرزو آرزو دخترم.اروم باش.چیزی نیست که.خواستن و دوست داشتن و مهمون داری زوری که نمیشه.همه مث ما شمالیها نیستند که مهماننواز باشند.امیر عباس گفت مامان جون تحویل بگیر.خب حق داره…بنده خدا یک بار اومد خونه ما.اونم اینجوری شد.انداختیش بیرون…گفتم نه آمبر عباس جون ننداخت بیرون…اولش چندین تا فحش خوب حواله ام کرد.بعدش گفت مرتیکه چرا بدون اجازه وارد خونه من شدی…فک کردم منو نمیشناسه گفتم حاج خانوم منم حاج عباس،مگه نشناختی،گفت هر خری هستی باش برو بیرون گمشو…مهم نیست ها.خودم کردم که لعنت بر خودم باد.من فقط دو هفته است فک میکنم چرا باهام اینکار رو کرد.مگه من چه بی احترامی بهش کردم و چه هیزم تری بهش فروخته بودم.حالا شما بگو.ارزو تا اون موقع ساکت بود.بلندشد رفت سمت مادر شوهرش نشست روبروش.گفت تو واقعا به پدر من گفتی هر خری هستی باش…بابای منو انداختیش بیرون…امیر عباس من دیگه نه تو رو میخام نه این بچه توی شیکمم رو.دیگه هیچکدومتون رو دوست ندارم.دویید رفت بیرون…گفتم چی شد چی گفت.امیر عباس گفت آقاجون تازه چند روزه فهمیده بارداره…مادر امیر عباس داشت گریه میکرد که…ماده پلنگ مازندران رسید.پری جان.گفت ها.حالا فهمیدم جریان چیه…زنیکه هیچی ندار تو فک کردی کی هستی که پسر منو از خونه دخترش انداختیش بیرون…توی شمال یک حاج عباس میگن صدتا حاج عباس میشنوند.۴۰سالش نیست ولی ۲۰ساله به سرش قسم میخورند.صدتا کارگر و مهندس زیر دستش نون میخورند.بد کاری کرد به پسرت دختر داد.اونم دختر دسته گلش رو با اون همه خواستگار.پسر جون مگه تو نگفتی حالا که پدر ندارم تو پدری کن.پس چی شد.پدر زنت رو یک شب نتونستی تحمل کنی.یک چایی تلخ هم بهش ندادین،انداختینش بیرون.مادره بلند شد گفت حاج خانوم حاج خانوم
تو رو خدا…بیشتر ازین منو پسرم رو خراب نکن…خودم ذلیل و خوار یک دنیا شدم.اصلا نفهمیدم چیکار کردم.من لخت بودم توی خونه ورزش میکردم…وقتی فهمیدم مرد نامحرم توی خونه هست و من خبر ندارم.دیوونه شدم مغزم بهم ریخت…گفتم آهان برای همین اون کار رو کردین…گفت آره بخدا فک کردم شما منو دیدین.گفتم خانوم من تازه از خواب بلند شده بودم…گفت خودم فهمیدم بخدا مث سگ پاسوخته شدم…روم نمیشه توی صورت بچه ها نگاه کنم…روم نمیشه توی صورت شما نگاه کنم…نمیدونم خدا چرا مرگمو نمیده تا راحت بشم…گفتم حالا که فهمیدم موضوع چیه خیالم راحت شد…همش فکرای بد بد میکردم…رفتم دنبال آرزو… میدونستم کجا رفته…رسیدم بهش.گفتم بیا کجا رفتی؟مبارکه…تو که گفتی میخوام برم خارج درس بخونم متخصص بشم…نتونستی یکسال خودتو نگه داری…آخ دختر من…لامصب مگه من چند سالمه که پدربزرگ بشم…اشکاش صورتش رو پر کرده بود.خنده قشنگی توی صورتش نقش بست…آب دماغش با اشکاش و خنده هاش قاطی شد.دستمال در آوردم صورتشو پا کردم…گفتم فدات بشم.یک سوتفاهمی بود دیگه تموم شد.بنده خدا اشتباه فک کرده بوده.گفت بابا من دیگه توی اون خونه برنمیگردم،گفتم چرت نگو شوهرت پسر گلیه،،حتی مادرش هم خوبه…گفت اصلا هم خوب نیست.وای بابا جدی اون حرفها رو بهت زد.؟حالا فدای سرت گفت که گفت…توی بغلم دوباره گریه کرد…گفت بابا اگه من هم مامان داشتم میتونستم تموم حرفایی رو که توی کنج دلم مونده واسش بگم…گفتم بخدا نمیدونم چی بگم عزیزم.پس من چی بگم که۱بچه بودم زنم دادند.پدرم مرد.مادرم ولم کرد.اگه همین پری جان نبود الان معلوم نبود کجا بودم.بخدا توی این سالها فقط بخاطر تو نخواستم ازدواج کنم که راحت باشی…حالا هم طوری نشده پاشو بریم پیش مهمونها.گفت نه من دیگه دوستشون ندارم.واقعا می گفت ها…گفتم نه بخدا اگه منو دوستم داری باید برگردی سر خونه زندگیت…گفت بابا واسم جهیزیه میخری…خندیدم گفتم تو دیوانه ای آرزو.بیا.تا بهت بگم…رفتم اونجا امیر عباس خوشحال شد.اومد دست آرزو رو بگیره.نرفت پیشش…اخمی بهش کردم.گفت آخه بابا.گفتم اول شوهرت بعد بقیه.گفتم ببینید حاج خانوم آرزو صددرصد برمیگرده تهران.ولی دیگه نمیاد خونه شما…پری جان گفت پسرجان خودم فردا میرم باهاش جهیزیه اش رو میخرم.مادره گفت وای نه تو رو خدا من به این دوتا عادت کردم.اهان حالا نوبت گریه این شد.امیر عباس گفت مامان بخدا حق دارند…گفت مامان به عمو بگو حق ارث منو بده میخوام خونه اجاره کنم.حتی شده چند تا محله پایینتر.گفتم بشین پسرجان تند نرو…رفتم از توی گاوصندوق سند و مدارک آپارتمان رو آوردم دادم بهشون.گفتم آرزو جون دخترم این هم کادوی بچه خوشگلت…کنار پارک بزرگه محله تون،۱برج بزرگ هستش طبقه۹مال خودتونه.مبله مرتب دیزاین شده…آرزو گفت وای باباجونم.امیر عباس خان حالا تحویل بگیر…ببین بابامو.گفتم آرزو این مال دوتاتونه،،انشالله خوش باشین…مادرش ساکت بود…پری جان گفت از اول هم باید همینکار رو میکردی…آرزو با دمش گردو میشکست…گفت بابا چقدر خریدی گرون شد آره… گفتم عزیزم یک عمر به خاطر تو کار کردم…گرون چیه فدای یک تار موت…مادرش گفت حاجی پس من چکار کنم.؟گفتم راستش من فقط مسئول زندگی دخترم هستم.نه شما…شاید همین فردا چند تا مهمون از شمال خواستند بیان خونه دخترم…مگه میشه شما بندازیمشون بیرون.مگه دخترم نباید اختیاری توی اون خونه داشته باشه…گفتم در ضمن آرزو جون اتاق اولی نور گیرتره،،توش پر شده از سیسمونی نوزاد پسر و دختر…گفت وای بابا جونم.گفتم دیگه نگی من مامان ندارم نمیدونم باید چکار کنم…گفت ببخشید باباجون…کارگرم صدام زد رفتم بیرون…امیر عباس داشت با آرزو صحبت میکرد… دیدم خوشحالند و دوباره برگشتند پیش هم…مادرش اومد دنبال من.پری داشت نگاهمون میکرد.من فهمیدم پشت سرمه به خودم نیاوردم.گفت حاجی حاج عباس آقا… حاجی جون.تو رو خدا صبر کن.وایستادم گفت.حاجی نکن این کار رو باهام.من فقط همین پسر رو دارم.به خودم اجازه دادم دستشو گرفتم کشیدمش توی سالن تولید.گفتم ببین حاج خانوم…لیلا خانوم…خوشگل خانوم.من اونجا بخاطر دخترم باهات کنار اومدم و بهت بی احترامی نکردم…ولی پررو نشو…به من چه که میخوای چیکار کنی،؟فک کردی من پول ندارم که به دخترم جهیزیه بدم یا…پول ندارم واسش خونه بخرم.من اون برجی که تو توش زندگی میکنی رو یکساعته واسش میخرم.خر شدم که به تو دختر دادم.فک کردم خانومی با معرفتی…پسرت التماسم رو کرد.که بهش نازنین دخترمو دادم.که بیام خونه اش منو با فلاکت بیرون بندازیم،گفت آره میدونم فهمیدم…ببخشید تو رو خدا.گفت ولی من میدونم اون روز تو داشتی منو دید میزدی.گفتم گیرم هم که تو راست بگی…چکارت شد.چیکارت کردم.بهت تجاوز کردم.حامله شدی…چی شد.برو خانوم برو خودتو درست کن…گفت پس دیدی حق داشتم.تو داشتی منو نگاه میکردی درست فهمیدم.گفتم که چی؟برو بگو داشتم توی حموم خودارضایی میکردم حاجی منو دید انداختمش بیرون.
توی چشمام نگاه کرد. زد زیر گریه.گفتم حاج خانوم گریه نکن.خواهش میکنم.گریه نکن.دیگه الان۱به۱مساوی شدیم.تو منو انداختی بیرون من هم تلافی کردم.گفت حاج عباس من تنهام.همین۱بچه رو دارم.گفتم خب من هم همین یکی رو دارم.میخوای تا کی مث بچه ننه ها نگهش داری.؟؟بعدشم خب جوونی دوباره ازدواج کن…گفت وای مگه میشه؟گفتم چرانشه؟؟گفت یعنی برم بیرون داد بزنم مردم من مجردم شوهر میخوام.گفتم لیلا خانوم یعنی شما به این خانومی خوشگلی باکلاسی،تا الان خواستگار نداشتی،گفت بقران داشتم و دارم.یا پیر بودن…یا آخوند مذهبی هستند.یا فامیل هستند دوستشون ندارم.اخه مگه من چند سالمه.گفتم خوبه.پس هرچی من میگم گوش میدی،گفت باشه بگو…گفتم برمیگردی تهران منتظر میشی تا اون خواستگار خوبه با اسب سفیدش…بیاد خواستگاریت،گفت تو رو خدا مسخره ام نکن.گفتم مسخره چیه.اگه میخوای بخاطر کاری که کردی ببخشمت…و حلالت کنم…اومدم خواستگاریت باید جوابت مثبت باشه.گفت چی؟داری ازم خواستگاری میکنی؟گفتم آره مگه من چمه؟؟گفت وای نه.من ازت ۲سال بزرگترم.گفتم باشی.علف باید دهن بزی خوش بیاد که اومده…مگه اینکه شما منو نپسندی،؟گفت نه بخدا نمیشه روم نمیشه پسرم جوونه…گفتم لیلا خانوم جون.تو حیفی…من از تو بدتر به پای بچه هامون سوختیم وساختیم.گفت نه زشته.گفتم عزیزم زشت اینه که من و تو توی حموم با خودمون ور بریم…گفت حاجی مسخره ام میکنی…گفتم بقران من از تو بدترم…وقتی نماز میخونم بعدش توبه تقصیر میکنم چرا خودارضایی کردم…گفت باشه ولی به کسی چیزی نگو.گفتم باشه دیگه هم کسی رو از خونه ات بیرون نکن…مخصوصا آدم غریب رو…وقتی اومدیم بیرون بچه ها داشتند حرف میزدند.پری دستمو گرفت گفت.عباس صددرصد دلت پیش زنه گیره.گفتم اونم چه جورش…خندید گفت پس بسپارش به من…رفت پیش آرزو و امیرعباس.من با لیلا جون باهم بودیم.پرسید حاج خانوم چب گفتند.گفتم هیچچی الان میفهمی.امیر عباس اومد پیش ما.ارزو هم دنبالش.گفت مامان حاج خانوم راست میگه.گفت چی رو عزیزم…؟گفت اینو که حاج عباس از شما خواستگاری کرده.گفت وای نه.تو به این زودی از کجا فهمیدی…گفتم لیلا خانوم اینجا شماله و خبرها زود میپیچه.خجالت کشید اومد بره توی ماشین.پاش دوباره لغزید.امیر عباس گفت بخدا مامان جون من راضیم کی بهتر از حاج عباس.دخترم منو کشید کنار گفت بابا.میدونی حاج مامان۲سالی ازت بزرگتره.گفتم آره میدونم.گفتم خودم ازش خواستگاری کردم.زن خودساخته و خوبیه،گفت و خوشگل…خندیدم.خلاصه که همون شمال دو روز بعد عقدش کردم…ده روزی رفتیم سفر مشهد و برگشتیم دیگه نزاشتم بره تهران موند.شمال پیش خودم…کنار پری جان کیف میکنه…مدیریت میکنند عین شیر…اما میخام حالا که سرتون رو درد آوردم واستون بگم از شب اولی که عقدش کردم و مهمونی گرفتم و آوردمش توی حجله ام…لباس سفید و پوشیده و شیکی تنش بود…اولش نشست روی تخت…کمی اشک ریخت…پرسیدم چته خانومی؟گفت یاد پدر امیرعباس افتادم.گفتم خدا رحمتشون کنه.خودم آروم آروم لباس در آوردم.بلند شد شال قشنگش رو درآورد.چرخید گفت عباس جون بیزحمت همین دکمه دور یقه لباسمو بازش کن.و زیپشو بکش پایین.گفتم چشم…پشتش بهم بود…خودم هم شلوارمو در آوردم.لباسش که افتاد پایین خم شد برش داره…با ست شورت و کرست سفید رنگ بود…نگاهم کرد گفت عباس کی لخت شدی.گفتم خب عجله دارم دیگه…گناه دارم بخدا.از وقتی دیدمت کف کردم.همش یاد اون بدن خوشگلت هستم روی تردمیل…گفت دیدی پس الکی بیرونت ننداختم…حق داشتم.خندیدم.گفتم بخیل چند وقتی توی حموم فقط به یاد تو بودم.گفت بیشعوری دیگه.گفتم چند بار کم مونده بود گوشیم آب بخوره خیس بشه…گفت چرا.گوشیتو بردی حموم.گفتم خب باید فیلمتو میدیدم یا نه…خشک و خالی که نمیشد…گفت وای تو ازم فیلم هم گرفته بودی؟خندیدم.گفت کوفت.چقدر بی حیایی.خوب شد بهم تجاوز نکردی…خندیدم.گفت بخدا من همش حسم بهم میگفت یکی توی خونه هستش…ولی باورم نمیشد…گفتم حالا دراز بکش و خودتو بسپار دست سرنوشت…لبخند نازی زد…رفتم روش چندین تا بوس خوشگل رد وبدل کردیم.دمر شد گیره سوتینش رو باز کردم…رفتم پایین شورتشو کشیدم پایین…آخ چه بانویی چه تن و بدنی…گفتم لیلا جون گیج شدم نمیدونم از کجات شروع کنم…خندید.گفت بزار کمکت کنم.از پایین بیا بالا.بیشتر دوست دارم.گفتم چشم خانومم…داگیش کردم…کوس نازه سبزه تپلش توی اون هیکل سفیدش مث نگین انگشتر یاقوت بود…فک کرد میخام بکنمش.گفت من که هنوز ندیدمش.گفتم عجله نکن میبینیش،،تا خم شدم لای کونش…لیس اولی رو زدم.برگشت نگاهم کرد. گفت وای فدات شم از این کارها هم بلدی…خندیدم.گفتم دراز بکش کارت نباشه.گفت نه میخوام همون حالت قبلی باشم که واسم بخوریش.گفتم باشه هر جور دوست داری.چوچوله نازشو میکشیدم توی دهنم…هورتش میکشیدم.زبونمو فرو میکردم توی کوسش…تنگ بود خوب تنگ بود.زبونمو رسوندم سوراخ کون نازش…گفت اوف بخورش عشقم.بخورش…فهمیدم خیلی روی کون نازش حساسه.
چرخوندنش کوسش قشنگ قلمبه مث کلوچه روبروم بود…چندتا لیس بلند و کامل لای چاک کوسش زدم.گفتم خوبه دوست داری…گفت خیلی خیلی زیاد…آه… گفتم جانم… نوک سینه هاشو تا خوردم دستم رسید لای چاک کوسش…دیوانه شد…مث مار میپیچید به خودش…با یکدست کوسشو انگشت میکردم با یکی نوک ممه چپ رو گرفته بودم…با دندونم ممه دیگه رو میخوردمش…چنان ناله ای زد و تکونهای شدید خورد و ارگاسم شد…گفتم شدی.خندید گفت آره… چقدر خوب بود.گفتم خوباش هنوز مونده…شورتمو کشیدم پایین…چشاش۴تاشده بود.گفت عباس چقدر بزرگه.؟گفتم بخورش عشقم…گفت باشه…آروم آروم ساک میزد…ناز و آروم.گفت عباس جون سرش کلفته زیاد نمیشه بکنم توی دهنم.گفتم هرچقدر دوست داری بخورش…گفت برم توالت برگردم.گفتم آره عشقم برو بیا کار زیاد باهات دارم،تا رفت اومد.از پارچ آب یخ ریختم روی کیرم.کنارگلدون…تا شوکی بهش داده باشم که یکوقت زود آبم نیاد…خودش دراز کشید پاهاشو داد بالا.گفتم دیگه نمیخوریش،گفت آخه آبت میاد بعدا نمیتونی منو بکنی…دلم چیز مردونه ات رو میخاد.گفتم باشه…ابدهن زدم و آروم آروم اولش میکردم و میکشیدم بیرون تا کمی جا باز کنه…بعدش یکهو تا تهش دادم داخلش.عین عروسهای کیر ندیده جیغ زد.خندیدم.گفتم مگه باکره ای.گفت وای فک کنم پری جان صدامو شنید.وای.گفتم راحت باش جیغاتو دوست دارم…شروع کردم تلمبه زدن…داشت کیف میکرد… زیر دست و پام بود محکم بغلش گرفته بودم.پاهاش روی شونه هام بودن…شلاقی میگاییدمش…گفت بسه عباس جون بسه.کمرم درد گرفت.گفتم هیس…داره آبم میاد…گفت باشه پس زود باش…چند تا عمقی کردمش دوباره صداش در اومد.ابم اومد ریختم ته کوسش…کشیدم بیرون،،گفت وای عباس جون ریختی توش.؟گفتم بله من بچه میخام چندتا هم میخام.گفت وای داریم پدربزرگ مادر بزرگ میشیم ها…گفتم بشیم…چه ربطی داره…هر دو تامون جوونیم،بوسم کرد.گفت باشه هرچی شما بگی.بریم حموم.گفتم کجا بریم هنوز راند اول بود .و سر شب لات هاست.هنوز کو تا اذون صبح…گفت وای میخای عقده چند ساله ات رو روی من خالی کنی؟گفتم شک نکن…تازه باید تنبیهت هم بکنم…گفت وای چرا آخه.؟مگه دوستم نداری…خوشگل واسم ناز میومد.گفتم بهت میگم حالا عجله نکن بزار…دوباره باتریم شارژ بشه، کمی به خودمون رسیدیم…کنارم دراز کشیده بود.پرسید عباس واقعا بچه میخوای،گفتم اونم چندتا…تو رو خدا جلوگیری نکنی ها.بخدا ما جوونیم…گفت خیالت راحت.پرسیدم لیلا جون از پشت هم بکنم.گفت عزیزم مرد نمیپرسه فقط میکنه.همسرش هم باید تمکین کنه.گفتم آفرین به خودم…گفت اونوقت چرا؟گفتم آفرین به انتخاب خودم…آخ رفتم سراغ کونش و تا دلتون بخواد آماده گایشش کردم…دمر خوابوندمش.بالشی زیر شکمش بود کون قلمبه شده بود.کیرمو خیس کردم و گفتم عشقم لای کون قشنگتو بازش کن…با دستاش گرفت کشیدش.یک تف کوچولو زدم و کیرو خیس کردم و یهو چپوندم توش.جیغ بدی زد…گفت وای وای وای…بکشش بیرون عباس جون.وای خدا کی بود درد اینو فراموشم شده بود.گفتم نخیر هم درش نمیارم…یادته منو از خونه انداختی بیرون الان وقت انتقامه،گفت وای نه…ببخشید عزیزم…گفتم راه نداره…تلمبه بعدی رو زدم.گفت عباس عباس جون…تو رو خدا…درش بیار غلط کردم فدات شم.گفتم نه خانوم تهرونی…تا تو باشی دیگه یک غریب و درمانده رو از خونه نندازی بیرون…دردت میاد آره؟گفت آره عزیزم خیلی…گفتم باشه تحمل کن.جرمت سنگینه.گفت تو رو خدا…الانه که بمیرم.خیلی کلفته…یهو گریه کرد…گفتم آخ ببخشید باشه گریه نکن…ببخشید…در آوردم از کونش.اخ سوراخ کونش یکذره خونی شده بود…بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم،معذرت میخام گل قشنگم.برگشت بوسم کرد. گفت عباس خیلی خوبی کی بود دلم میخواست یک آقای خوب یک مرد خوب نازمو بکشه.گفتم دیگه خودم هستم فدات بشم…خلاصه که بعد چندین سال دوباره ازدواج کردم.و واقعا دوستش دارم و خوشبختم…
نوشته: عباسها
25 پاسخ به “مامان دامادم”
کافیه چهار خط اول بخونی، فلانی فوت شد بهمانی فوت شد، من شدم همه کاره، میفهمی کار ، کار خدارحمتیه . لامثبت تو چقد ایده داری ؟
خدا رحمتی چرا با اسم خودت نمینویسی… مشتی دمت گرم… خدایی چه کونِ تنگی داری که اینقد مینویسی… لایک تقدیمت
لایک
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دستهر مردی در سن بلوغ با توجه به غریزه جنسی خودش تولید مثل را بلد است مانند نوزاد که مکیدن پستان مادرش را بلد است
دمت گرم ، تو هم مثل آیت ا… صدیقی ملک رویایی و دوبلکسو بدون امضا دخترت زدی به نامش!! اتاقشم پر سیسمونی کردی، پسرونه و دخترونه!آرزوی پولدارشدن داری، تخیلتم خوب کار میکنه اما در کل:خله خله شفته کسی. کسه گوئه ، کیی خار.
پسر حاجی خدارحمتی قدرتمند برگشتی
عمو هر کی هستی دمت گرم خوب مینویسی فقط یه خواهشی لطف کن یه پروفایل درست کن همه داستانهارو بزار اونجا بعدشم با یه اسم منتشر کن تا بتونیم داستانهاتو دنبال کنیم هر کسی هم نظر خودشو میگه بی ادبی نکنه و اگر هم بی ادبی میکنه شخصیت خودشو نشون میده شما کارت درسته ادامه بده دمت گرم
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی حاشیه رفتی
قشنگ بود دمت گرم تخیلی بود واقعی بود مهم نیست فقط قشنگ بود… اقای نویسنده لطفاً ی کامنت بزار افغانی های که زیر همه پست و داستانها میاد چرت مینویسه بلاک کنن بندازن بیرون اسمش… احمد شاه ۶ هست
حاج عباس آقا اگر پیامها رو میخونی حتما دایرکت بهم پیام بده
کص کش انشا نوشتی؟؟
داستان بدک نبود همین جوری یه لایک دادم بری خوش باشی من تعجبم مثلاً بیسوادی و این داستانو نوشتی
من خیلی باورم شد انگار واقعی بود، فقط اونجاش که از مادر امیر عباس خاستگاری کرد رو درک نکردم، یعنی اگه من جای حاج عباس بودم تا آخر عمر مادر پسره رو مثل گوه باهاش رفتار میکردم…
کسخل چطور این همه نوشتی😂😂
این همه حاشیه آخرش یه قسمت سکسی کوچولو معمولی با این حال لایک
خوشم اومد
چقدر خاله زنکیه 🤢این سبک چه ربطی به سایت بکن تو داره؟
خوبه فقط انداختت بیرون وگرنه مادرشم گاییده بودی
خدا رحمتی تو هر کاری کنیاز ایران فرار کنیشناسنامه ت و عوض کنیایرانی بودنت و انکار کنیبازم نمیتونی منو گول بزنیحداقل دوسه تا تکیه کلام های مازنی ها را یاد می گرفتی و می نوشتی تا باور کنیم مازندرانی هستی و خراسانی نیستی.کس مغز چلمنگ
کونکش مگه بحار النوار داری مینویسی اینهمه کسشعر تفت دادیوقتی یبوست فکر داشته باشی و اسهال قلم میشه این
دمت گرم بااینکه داستان طولانی باشه نمیخونم ولی تا اخرش خوندم 👍معلومه داستان کارنویسنده حرفه ایه مخاطبم همینو میخواد ولی یکم سکسش کمبود اینجاخواننده ها میان که راست کنن تحریک بشن رمان که زیاده
با اجازه نویسنده من یه اسم جدید واسه این داستان پیدا کردم .خدا رحمتی از خُراسان به مازندران کوچ می کند.خوب بید (بگوری برره) .
بگو کجای ساری میشینی؟
زیاد داستان هاتو خودندم واقعا این همه قدرت تخیل وداستان سرایی احسنت داره
من موندم چرا بعضی ها اینقدر توهم زده و تخیل پولداری و خوشگذرانی دارندگاگول یه کتاب نوشته شده فیلم هندیتا جایی خوندم که فال گوش وایستادی متوجه شدی دخترت خواستگار دارهبی پدر و مادر نوشتی از سکس هیچی نمیدونستی و بچه بودی ،تعجب کردی کیرت سیخ شده اما قبلا مترش زده بودی و میدونستی ۱۴ سانت دارهگفتی همه فکر میکردند با هم کارهایی کردیم و سریع عقدمون کردند ، یعنی اون وسط هیچ دیوثی نبود سوال جوابتون کنه و بفهمه چند مرده حلاجید؟!حج رفتی،تایلند رفتی،اینو گاییدی،اونو گاییدی،ویلای آنچنانی داری،باغ و شالیزار،ماشین خوبثروتت رو قطار باری هم نمیکشه اونوقت میای بکن تو سه فصل کتاب تایپ میکنیای ریدم دهن هرچی خیالبافه