من و لیلا و روشنک خانم

سلام

این موضوعی که تعریف میکنم مال چند سال قبله. همه چیز بر اساس واقعیت هست ولی خب اسامی و جزئیات را تغییر میدم که حریم خصوصی افراد حفظ بشه.

من همیشه بچه خیلی مودب و درس خونی بودم و هستم. ولی مثل خیلی از شماها علاقمند به پاهای خانم ها بودم. البته فقط به پاهایی که زیبا (هم چهره و هم شکل و فرم پا) هستن‌. یعنی منظورم اینه که کلی خانم هم هستن که من علاقه ای به خودشون و پاهاشون ندارم. و باز مثل خیلی از شماها وقتی حدود ۱۰ سالم بود فکر میکردم من فقط اینجوری هستم. گذشت و فهمیدم همچین حسی توی خیلی از پسرها وجود داره. تقریبا ۱۷ سالم که بود همسایه رو به روی ما که یه خانم تنها و مسن بود و بچه هاش خارج از کشور بودن، فوت کرد. بچه هاش هم بعدش خونه را فروختن و یه خانمی به همراه دخترش ساکن اپارتمان رو به روی ما شدن. بعدا ما متوجه شدیم که شوهر اون خانم هم در تصادف رانندگی فوت کرده. انگار کارش ساختمان سازی در شمال بود و هفته ای یکی دو بار از تهران به شمال می رفته و در یکی از این بارها در اثر تصادف فوت میکنه. به هرحال روشنک خانم و دخترش لیلا همسایه ما شدن. از همون روزهای اول معلوم بود خیلی وضع مالی مطلوبی دارند. روشنک خانم بیزینس طلا و جواهرات داشت و لیلا چهار سال از من بزرگتر بود و سال دوم دانشگاهش را تمام کرده بود. و خب در دانشگاه فلان که یکی از بهترین دانشگاه های تهران هست، مهندسی کامپیوتر میخوند. من خیلی تحت تاثیر روشنک خانم و به خصوص لیلا قرار گرفتم. به لحاظ سنی هم خیلی آمادگی داشتم. لیلا و روشنک خانم هم هردو بسیار خوش چهره و قد بلند بودند. چند ماهی فقط در حد سلام و علیک گذشت. تا من به اواسط پیش دانشگاهی رسیدم و یه روزی به مامان و بابام گفتم که منم خیلی دوست دارم در کنکور بهترین نتیجه را بگیرم و خوبه که برای ریاضی و فیزیک یه کسی باشه که اشکالاتم را بهم بگه. در حد مثلا هفته ای یک جلسه برای هر درس. اولش گفتن که با یکی از معلم های مدرسه ات حرف میزنیم ولی من گفتم که معلم های مدرسه که هرچی بلد هستن توی مدرسه میگن. خوبه یکی دیگه باشه و خودم لیلا را پیشنهاد دادم. مامانم گفت نمیدونم اون درس بده یا نه. و قرار شد از روشنک خانم بپرسه. بعد از چند روز مامانم گفت که روشنک خانم گفته خیلی محدود درس میده به دو سه نفر و میتونه هفته ای یک جلسه ریاضی و یه جلسه فیزیک را برای من رفع اشکال کنه.
از اون موقع دیگه من هفته دو روز میرفتم پیش لیلا که اشکالات ریاضی و فیزیک ام را حل کنم. هر دفعه حدود یک ساعت و نیم کلاس بود که وسطش یه استراحت ۱۰ دقیقه ای میکردیم. هرچه پیشش میرفتم بیشتر تحت تاثیرش قرار می گرفتم. هم خیلی با سواد بود و هم خیلی خوش بیان. به لحاظ زیبایی و چهره و استایل هم بی نظیر بود. پاهای خیلی زیبایی هم داشت. هم به لحاظ فرم و کشیدگی انگشت ها و هم به لحاظ رسیدگی که معلوم بود بهشون رسیدگی زیاد انجام میده. بعد از چند جلسه که پیشش رفتم دیگه یخمون باز شده بود. بعضی وقتها یه چیزهایی او از دانشگاه می گفت یا من چیزایی میگفتم. یک بار که داشت یه تعریفی میکرد، با شیطنت بهش گفتم مگه دوست پسر نداری. گفت چطور؟ گفتم اخه شما از هر نظر عالی هستی و من مطمئن هستم که هر پسری خیلی دوست داره که با شما دوست بشه. گفت مرسی لطف داری ولی خب من هم انتظار دارم اون پسر هم به لحاظ خانوادگی و هم علمی و دیگر ویژگی ها شرایطی داشته باشه. گفتم آره خب معقوله. بعد دل و زدم به دریا گفتم حتی پاهات هم خیلی زیباست. خیلی عادی گفت مرسی. گفتم تعجب نکردی!؟ گفت نه اخه قبلا هم افرادی بهم گفته بودن! بعد یهو گفت فوت فتیش که نیستی؟ اخه ادم نمیدونه یکی که این حرف را میزنه واقعا به نظرش زیبا میاد با تمایلات عادی یا فوت فتیش داره. منم گفتم آدم فوت فتیش هم نداشته باشه، به پاهای شما علاقمند میشه! گفت یعنی فوت فتیش داری؟ گفتم نه یعنی نمیدونم! یه دست ترحم آمیزی به سرم کشید و گفت خیالت راحت! به کسی نمیگم. زیر لب گفتم مرسی و سرم پایین بود! گفتم ناراحت یا عصبانی نشدی؟ گفت نه خب این ظاهرا یه حس درونیه و دست خود آدم نیست. از طرفی اگر پسری خودش را در حد پاهای من میدونه! من چرا ناراحت بشم! همینطور که سرم پایین بود، سرم بالا اوردم و تو چشماش نگاه کردم گفتم یعنی اجازه میدی بوسشون کنم؟ گفت دیگه داری زیاده روی میکنی! گفتم ببخشید منظوری نداشتم. گفت اشکالی نداره. حالا یه وقت دیدی اگر پسر خوبی بود و توی درسات پیشرفت کردی بهت اجازه بدم. منم کلی خوشحال شدم و ذوق کردم. گفتم پس میشه هر دفعه که همدیگه را دیدیم، ازت بپرسم ببینم از روند پیشرفتم راضی هستی یا نه؟! که اونم تایید کرد. انگیزه ام ده برابر شده بود برای درس خواندن. دو سه هفته ازش می پرسیدم و همش جواب نه میشنیدم. کم کم داشتم دیگه ناامید میشدم تا اینکه اون هفته با جواب آزمون ازمایشیم و پیشرفت قابل توجهی در رتبه ام رفتم پیشش‌. همون اول بعد از سلام و اینا کارنامه ازمونم دادم بهش و پرسیدم پیشرفتم خوبه؟ یه نگاهی کرد و انگار تعجب کرده باشه، یه سری به نشانه تایید تکون داد. گفتم یعنی میتونم پاهات را ببوسم. یه نگاهی کرد و گفت اخه تو شاگرد منی. بعدشم مامان و بابات بفهمن. من حرفش قطع کردم و گفتم فقط من و تو خبر داریم. من به هیچکس نمیگم. تو هم لطفا نگو. گفت من به مامانم ممکنه بگم هاا!! حس کردم اینو گفت که من منصرف بشم. گفتم من دوست دارم پاهات رو آخه. گفت دیگه خود دانی! گفتم میخوام ببوسمشون. قول دادی بهم. چیزی نگفت دیگه. منم بدون مکث رفتم زیر میز و پاهاش از دمپایی دراوردم و شروع کردم به بوسیدن پاهاش. مثل برگ گل لطیف بود پاهاش. لاک نزده بود ولی پاهاش بدون لاک هم بسیار زیبا بود. بعد از اینکه روی هر پا را چهار پنج بار بوسیدم، گفت بسته دیگه و پاهاش را عقب کشید. گفتم هنوز کف پاهات و انگشتان را نبوسیدم اخه. که دوباره بدون اینکه چیزی بگه پاهاش را به سمتم اورد. منم اول هر کدوم از انگشت هاش را بوسیدم و بعدش هر کدوم از پاهاش یک کم اوردم بالاتر و کفشون را چند بار بوسیدم. پاهاش کاملا تمیز بود و هیچ بویی نمیداد. واقعا تجربه لذت بخشی بود. دوباره دمپایی هاش را پاش کردم و اومدم بالا. بهم گفت چطور بود، گفتم خیلی خوب بود. مرسی ازت. انتظار داشتم بگه خواهش میکنم ولی نگفت. بهش گفتم لاک نمیزنی هیچوقت؟ گفت هرازگاهی میزنم. ولی دوست دارم ناخن هام هوا بخوره! خلاصه اون جلسه تموم شد و من رفتم خونمون!
جلسه بعد، وقتی رنگشون زدم، روشنک خانم در را باز کرد. و با نیش خندی گفت بفرمایین. منم تشکر کردم. همش اون جلسه تو فکر بودم که ایا به روشنک خانم گفته یا نه!؟ یه چند باری لیلا بهم گفت حواست نیست انگار. دفعه سوم گفتم میتونم یه سوالی بپرسم. گفت بپرس. گفتم به روشنک خانم گفتی؟! گفت چی را! که سرم انداختم پایین! گفت، گفته بودم بهت که میگم. گفتم کاش‌ نمیگفتی. مامان و بابام نفهمن؟! که گفت خیالت راحت مامان من به کسی نمیگه! گفتم چی گفت مامانت!؟ گفت چیز خاصی نگفت. خودش حس کرده بود تو فوت فتیش داری. چون میگفت هر وقت میای اول به پاهای او هم نگاه می کنی! گفتم آخه ایشون هم پاهای قشنگی دارند! گفت یعنی پاهای مامانم را هم دوست داری ببوسی!؟ چیزی نگفتم و فقط با سر تایید کردم. گفت جالبه! آخر اون جلسه بهش گفتم میشه یه خواهشی بکنم. گفت چی؟! گفتم این را واقعا برای کنکورم میگم. آدمها وقتی از کاری منع بشن، بیشتر دوست دارن انجام بدن. بذار چند باری قشنگ به پاهات سرویس بدم، تا برام عادی بشه و تمرکزم بره روی درسم. چون اینجا که میام همش توی فکر پاهای تو ام!
یه فکری کرد، گفت من که بدم نمیاد از این کار، اگر تو واقعا دوست داری. ولی خودت میدونی و مامان و بابات اگر متوجه شدن. این جلسه هم فکر کنم وقتمون تلف کردیم. چون تو اصلا متمرکز نبودی. گفتم اره دیگه. اول جلسه هامون اجازه بده چند دقیقه پاهات را ببوسم و بعد شروع کنیم. اونوقت با تمرکز کامل کلاس را میتونم دنبال کنم. منم به مامان و بابام میگم چون مباحث سنگینه، قرار شد وسطش یک کم بیشتر استراحت کنیم و از شما در مورد محیط دانشگاه و اینا یاد بگیرم. گفت مگه چقدر میخوای ببوسیشون!؟؟ گفتم حالا اولش یه چند دقیقه و بعدش توی وقت استراحت مون هم چند دقیقه ببوسمشون. گفت پس میای اینجا فقط پاهای منو ببوسی. گفتم هم درس و هم استراحت!! بعدش رفتم زیر میز! گفت کجا!؟ که من چیزی نگفتم دیگه و اونم مقاومتی نکرد. پاهاش را دوباره از دمپایی در اوردم. همین که اومدم بوس کنم حس کردم کمی بوی طبیعی پا را میده! انگار پاهاش را نشسته بود از دانشگاه که اومده بود! ولی من بی اختیار بیشتر تحریک شدم شدم و شروع کردم به بوسیدن پاهاش دوباره. یه پنج شش دقیقه ای پاهاش را بوسیدم که لیلا گفت تموم نمیکنی. گفتم الان تمام میشه و دو سه دقیقه دیگه به بوسیدن و استشمام بوی پاهاش ادامه دادم! ولی از زیر میز برگشتم! گفت چطور بود؟ گفتم خیلی خوب بود! گفت پاهام بو نمیداد؟ چون امروز از دانشگاه که برگشتم وقت نشد دوش بگیرم! تا اومدم بهت بگم رفتی زیر میز! گفتم یه بوی کمی میدهد ولی کلا لذت بخش بود! یعنی منظورم اینه بوی تندی نبود اصلا! گفت جالبه اینقدر دوستشون داری! حتی بوی پاهام را! که من دیگه چیزی نگفتم! ماه ها به همین شکل گذشت! دیگه بوسیدن و بوییدن پاهای لیلا برای هردوتامون خیلی طبیعی شده بود! رابطه امون هم نزدیک تر شده بود هفته ای یکی دو بار هم همینطوری میرفتم خونشون (یعنی خارج از ساعت کلاس رفع اشکال) تا هم صحبتی کنیم و هم به پاهاش سرویس بدم! اونم راضی بود از این همه توجه و علاقه من به پاهاش! دیگه یه حرف های تحقیر آمیزی هم وسط بوسیدن و بوییدن پاهاش میگفت! مثلا صدای نفس کشیدنت را نمی شنوم؟! یا پاشنه پاهام توجه بیشتری میخواد و اینا! بعد از چند ماه وقتی داشتم پاهاش می بوسیدم، یکدفعه زبونم را بیرون اوردم و شروع به لیسیدن پاش کردم. گفت چیکار میکنی؟ گفتم میخواستم ببینم پاهات چه طعمی میده؟ گفت خب؟! گفتم چی؟ گفت خب چه طعمی میده!؟ خیلی تعجب کردم و گفتم انگار حموم بودی، هیچ بو و طعمی نمیده! گفت حالا یه بار قبل حموم رفتم میگم بیای بلیسیشون ببینی چه طعمی میده! تعجب کردم! اومدم بالا گفتم یعنی تو مشکلی نداری!؟ گفت نه! با چی؟ زودتر از اینها باید این کار میکردی! حالا فردا از دانشگاه که اومدم خبر میدم بیای! از تعجب داشتم شاخ در میاوردم! کاملا دیگه ارتباط و برخوردش با من عوض شده بود! فردا دیدم به گوشیم پیام داد که ساعت ۶ خونه ما باش، میخوام اشکالاتت را برطرف کنم! سر ساعت شش رفتم اونجا، روشنک خانم ،مادرش، در را باز کرد. سلام کردم و رفتم داخل! گفت بشین تا لیلا بیاد! گفتم عه هنوز نیومده! گفت نه زنگ زد گفت دیرتر میرسه و بلافاصله ادامه داد، شنیدم خیلی با پاهای لیلا علاقه داری! سرم انداختم پایین و گفتم بله خانم! گفت شنیدم به پاهای منم علاقه داری!؟ همینطور که سرم پایین بود به نشانه تایید سرم را تکون دادم و گفتم بله! گفت بیا پس، خودت را سرگرم کن تا لیلا بیاد! گفتم چیکار کنم!؟ گفت همینطوری را که برای لیلا انجام میدی! بلند شدم اروم رفتم جلوی مبلش روی زمین نشستم و پرسیدم اجازه میدین که تایید کرد! اروم دمپاییش را از پاهاش در اوردم! از این جلو بسته ها بود! یه دفعه انگشتهای کشیده زیباش جلوی صورتم قرار گرفت! یه لاک قرمز شرابی هم زده بود و فرنچ کرده بود! دلم میخواست ماساژ بدم پاهاش را و بعد آروم شروع کنم به بوسیدنشون. ولی اختیارم از دست رفت! دو سه تا بوس به روی پاهاش زدم و ناخوداگاه شروع به خوردن شصت پاش کردم! گفت اهان! پس اینقدر علاقه داری!؟ گفت نباید از شصت پام شروع کنی! اول کف پاهام لیس بزن! که من زیر پاهاش خوابیدم و شروع به لیسیدن کف پاهای خانم کردم! گفت چه طعمی میده!؟ گفت خیلی خوشمزه است خانم! یه طعم خاصی میده با تهش یک کم شوره! گفت خوبه ادامه بده! چند دقیقه نگذشته بود که لیلا در را باز کرد و اومد توی خونه! منم هول شدم و یک دفعه نشستم! چشم تو چشم لیلا شدم! و سکوت همه جا را فرا گرفت! یه دفعه روشنک خانم سکوت را شکست و گفت، با خودم فکر کردم سرگرمش کنم تا تو میای! لیلا گفت خیلی خوب کاری کردی مامان! من میرم توی اتاقم کارت باهاش تموم شد بفرستش بیاد! گفت نه کاری ندارم دیگه! پاشو برو! من پاشدم رفتم تو اتاق لیلا! گفت خیلی از خود بیخود شده بودی انگار! گفتم نه ولی پاهای روشنک خانم هم خیلی قشنگ بود و هم لاک جذابشون خیلی روم تاثیر گذاشت! گفت پس لاکش دوست داشتی!؟ گفتم اره! گفت بیا اینجا! کفش هام را در بیار! کتونی هاشون را در اوردم. گفت بوشون کن و نفس عمیق بکش! شروع به نفس عمیق کشیدن کردم. خیلی گرم بود ولی همچنان بوشون تند نبود! گفت حالا جوراب هام را در بیار! وقتی دراوردم مات موندم! همون طرح لاک های خانم را داشت. گفتم تو که هیچوقت لاک نمیزدی! گفت فردا مهمونی داریم، هر دو رفتیم آرایشگاه! دیگه اصلا از خود بی خود شده بودم. شصت پای راستش را کردم تو دهنم و فقط مک میزدم! گفت چه خبره؟ داری شصتم را از جا میکنی! ساک نزن! فقط لیش بزن انگشت هام و بینشون را. میخوام هیچ عرقی باقی نمونه! پاهاش گرم بود و خیس عرق‌. عرق پاش با آب دهن من قاطی شده بود. برای همین اول کامل لیس زدم پاش را و بعد شروع به مکیدن کردم تا خیسی پاش جمع بشه! اول انگشتهاش را قشنگ تمیز کردم. بعد رفتم سراغ کف پاش و بعد نهایتا روی پاش! دهنم خیلی خسته شده! دیگه نا نداشتم! ولی پای راستش واقعا تمیز شده بود. گفتم دیگه پات تمیز شد. گفت خسته نباشی! یه پا لیسیدن و تمیز کردن نیم ساعت طول کشید! خیلی طولش دادی! تازه اون یه پام مونده و کارت سخت تره چون عرق پام چپش بهش خشک شده! گفتم میشه یک کم استراحت کنم؟ گفت نیم ساعت که طولش دادی الانم استراحت میخوای بکنی! گفتم تمام دهن و آرواره ام درد گرفته! گفت باشه یک کم استراحت کن! پاشو بریم توی حال که مامانم تنها نباشه! وقتی رفتیم بیرون روشنک خانم پای تلویزیون بود! گفت خسته نباشین! لیلا گفت نه بابا. نیم ساعت طول داده تازه به یکی از پاهام سرویس داده! روشنک خانم گفت بهش سخت نگیر حالا! این چند هفته را برای کنکورش بخونه! بعدش بیکار میشه! میاد اینجا من تربیتش میکنم که بهتر بشه! بعد به من نگاه کرد و گفت مگه نه!؟ گفتم بله خانم. ممنونم ازتون! دوتایی زدن زیر خنده. لیلا گفت تشکر یعنی بیای پاهاش ببوسی و تشکر کنی. که من معذرت خواهی کردم و رفتم پاهاشون را بوسیدم و دوباره تشکر کردم. خانم گفتن چه پسر خوبی هستی تو! یه ده دقیقه ای در مورد مهمونی فرداشون با هم صحبت کردن و لیلا به من گفت استراحت بسته دیگه! بیا کارت تموم کن. من قشنگ رفتم اون کی پاش را هم کامل لیسیدم. واقعا هر دو تا پاش دیگه کاملا تمیز شده بود! ولی من از دهن درد داشتم میمردم! که با لیلا گفتم فکر کنم تمیز تمیز شد! یه دفعه خانم گفت چقدر سفید شد پاهات لیلا! گفت اره انزیم های دهنش خوبه! دوباره هردوتا خندیدن! اون شب تموم شد ولی من تا فردا صبحش دهنم و آرواره هام درد میکرد! اون چند هفته هم تموم شد و کنکورم را دادم! خیلی هم خوب نشد رتبم ولی تهش تهران یه رشته ای قبول شدم! توی حدفاصل کنکور تا نتایج، من بیشتر خونه بودم! مامان و بابام هر دو سر کار بودن و داداشم هم مدرسه میرفت! تا حدود ساعت ۳ که داداشم میرسید! از اون طرف لیلا هم دانشگاه می رفت و روشنک خانم توی طلافروشی بود! ولی روشنک خانم دیر می رفت طلافروشی! معمولا ساعت ۱۱ اینا میرفت! بنابراین من روزها بین ساعت ۹ تا ۱۱ تقریبا همش در خدمت روشنک خانم بود! دیگه کاملا تبدیل شده بودم به خدمتکار و برده شخصی خانم! از انجام کارهای خونه اشون تا دستمال کشیدن ماشینش تا خدمت به خود خانم وظیفه من شده بود! تمام کفش هاش برق میزد! اونم خیلی راضی بود! به جز اون هفته دو سه مرتبه هم به لیلا سرویس میدادم! دیگه خونه اشون رفتن برای همه از جمله بابا و مامان من عادی شده بود! با خودشون میگفتن لیلا درسخون و موفق هست، من هم از معاشرت باهاش یاد میگیرم! البته از صبح ها خبر نداشتن! منظورم عصر هاست! یک روز دیگه اواخر شهریور بود خانم گفتن میخوان به همراه خواهرشون و دختر خواهرشون و البته لیلا، سه چهار روز برن شمال! گفتن خوبه اگر منم بتونم برم و اونجا بهشون سرویس بدم و خدمت کارشون باشم. منم گفتم دوست دارم ولی مامان و بابام را چی کار کنم! گفتن خودت میدونی! منم به مامان و بابام گفتم چند روز با دوستام قراره برم شمال! گفتیم قبل از دانشگاه رفتن با هم باشیم و اینا! اولش مخالفت کردن ولی بعد دیگه با اصرار من موافقت کردن! به خانم و لیلا هم گفتن به هیچ وجه نگن که اونا هم میخوان برن شمال! که مامان و بابام شک نکنن! خلاصه روز موعود رسید و من الکی گفتم ساعت ۸ باید برم! مثلا اسنپ گرفتم و جایی در ۱۵ دقیقه ایه خونمون با خانم و لیلا قرار گذاشتم. اونا قرار بود ۸:۳۰ اینا بیان ولی تقریبا ۹:۱۵ اومدن! لیلا رانندگی میکرد و رفتیم تا رسید به ویلاشون! ویلا خیلی شیکی بود ولی زیاد بزرگ نبود! دو تا اتاق خواب داشت و مجموعا فکر کنم ۱۵۰ متر بنا داشت ولی زمین ۴۰۰ -۵۰۰ متری بود فکر کنم! ساعت ۳ اینا بود که دیدم لیلا و خانم آماده شدند دارن میرن بیرون! گفتم کجا من نیام! گفتن چه پررو شدی! باید از تو اجازه بگیریم! با دوستام قرار گذاشتیم از تهران که میان مستقیم بیان به فلان رستوران ناهار بخوریم و بعد با هم برگردیم ویلا! گفتم آخه منم گرسنه ام! گفتن جمع زنونه است! بعدشم کی تا حالا خدمتکار رفته رستوران! برات نهار میاریم! من خیلی ناراحت شدم! وقتی رفتن و در را به هم زدن، اشکم در اومد! رفتم یک کم نون از صبحانه مونده بود خوردم چون خیلی گرسنه ام بود! حدود ۱.۵ ساعت برگشتن! دیدم دو تا خانم خیلی زیبا دیگه همراهشونن! گفتن معرفی میکنیم خانم ها شقایق و گندم! خانم شقایق تقریبا هم سن خانم بود و گندم تقریبا حدود سن لیلا! من دست دادم! خانم گفتن یاد نگرفتی هنوز دستشون ببوسی درست! که من سریع بوسیدم! بعد خانم رفتن توی آشپزخونه و به منم گفتن همراهشون برم! یه ظرف یه بار مصرف بهم دادن گفتن ناهارت را بخور! خیلی تشکر کنم و نشستم پشت میز که بخورم! تا درش باز کردم دیدم کلی برنج هست و مثلا دو تیکه جوجه! یه تیکه کباب برگ و مقدار کمی گوشت! به اندازه یه گردو! گفتن این غذا ها اضافه اومد اوردیم برای تو! خلاصه تقریبا من اون روز برنج خوردم! چون زیاد چیزی اضافه نیومده بود! قبل اینکه از آشپزخانه برن، گفتن چایی را هم بزار برامون بیار دم کشید. از حال من فقط صدای قهقهه و خنده می شنیدم ولی خودم عمیقا غمگین بود. تا اینکه خانم گفتن چایی اماده نشد!؟ گفتم چرا دارم میارم! بعدش چایی را بردم و تعارف کردم! خانم گفتن ما امروز خیلی خسته شدیم! به خصوص گندم و لیلا که همش رانندگی کردن! بیا به پاهامون خدمت کن و ماساژشون بده! اومدم برم سمت خانم که گفتن اول شقایق و گندم! رفتم سمت شقایق و جوراب هاش را دراوردم. خیلی پاهاش زیبا نبود! یعنی در واقع زشت هم بود! بوی عرق پاهاش تند هم بود! بعد از چند دقیقه ماساژ دادن رفتم سراغ گندم! اون پاهاش بهتر از مادرش بود. هم زیباتر بود و هم بوی کمتری میداد. ولی به هیچ وجه با پاهای خانم و لیلا قابل قیاس نبود. حدود ۱۰ دقیقه هم پاهای اون را ماساژ دادم که اومدم برم سمت خانم! گفتن نیاز نیست! پاشو برو استراحت کن و لذت ببر. انگار دلشون برام سوخته بود. منم رفتم یه دوش گرفتم و سرحال شدم! روزهای بعدش با من بهتر رفتار میکردن! ولی من اونجا حکم خدمتکار را داشتم و همه کارها و تمیز کاری و اینا با من بود! به من زیاد خوش نگذشته بود بیشتر به خاطر حضور شقایق و گندم! ولی برگشتنه اتفاق جالبی افتاد! لیلا که رانندگی میکرد! منم عقب نشسته بودم. خانم هم به جای اینکه جلو بشینن اومدن عقب! دستشون هم یه پلاستیک مشکی بود! گفتن این چند روزه پسر خوبی بود! گفتم مرسی خانم لطف دارین! گفتن برات جایزه داریم. هم من و هم لیلا. حدس بزن چیه؟ گفتم نمیدونم والا و کلا هنگ کرده بودم! گفتن از روزی که اومدم جوراب هامون را که می پوشیدیم و عرقی می شد را گذاشتیم برای تو! بعد نایلون مشکی را باز کردن! گفتن این پلاستیک توش جورابای لیلاست! و این یکی من! دستت باشه یکی دو روز خوب بوشون کن و لذت ببر و تهش بشور و بیارشون برامون. من خیلی ذوق کردم! گفتن این چند روز هم درست نتونستی به پاهامون خدمت کنی! بعد پاهاشون به سمت دراز کردن و گفتن مشغول باش! من خیلی خوشحال شدم! ناخودآگاه فکر میکردم چون توی سفر خیلی خوب خدمت نکردم، شاید دیگه به من اعتنا نکنن! میتونم بگم دو ساعتی مشغول بودم. خانم هم یک کم چرت میزدن! یک کم با پاهاشون سر و صورت منو نوازش میکردن و بازی میکردن! تا لیلا گفت انگار خوابم گرفته! خوبه یک کم بزنم کنار؟! که خانم گفتن نه من یک کم خوابیدم. بزن کنار تا جامون را عوض کنیم؟! بعد به من گفتن سریع پاهای منو خشک کن و جواب و کفشم را پام کن. منم با دستمال کاغذی سریع پاهاشون خشک کردم و جواب نو و کفششون را پاهاشون کردم! لیلا گفت تو که خسته نشدی!؟ پاهای منم هست! خیلی هم خسته اند و دیروز هم دوش نگرفتم! حسابی کثیف شدن! گفتم نه خیلی هم سرحالم. مرسی که به من اعتماد میکنین! لیلا گفت نه خدایی پا لیس خوبی هستی! خانم گفتن اره! اینقدر پاهای منو خوب لیسیده که برق میزنن! اصلا پوستشون هم انگار ساییده شده! خلاصه لیلا جاش عوض کرد و اومد عقب و پاهاش سمت من دراز کرد! خانم هم شروع به رانندگی کردن! همین که کفش های لیلا را در اوردم دیدم که اره یک کمی بو میدن! لیلا گفت دیگه بوشون نکن! شروع کن به لیس زدن و تمیز کردن! به خصوص لای انگشتهای پاهام را! من با اشتهای تمام دونه دونه انگشت های پاهاش را میلیسیدم و می مکیدم و لاشون را تمیز میکردم. بعدشم کف و روی پاهاش را! حسابی ازم راضی بودن. منم خیلی برای لذت بخش بود. کلا برگشتنی از کل سفر بیشتر بهم خوش گذشت! الان که از اون اتفاقات دو سه سالی میگذره، من هنوز به خانم و لیلا خدمت میکنم. ولی خب چون دانشگاه میرم و لیلا داره فوقش را میخونه و خانم مشغول طلا فروشی، هفته ای یکی دو بار به هرکدوم خدمت میکنم. اما توی این دو سه سال چند حادثه جالب رخ داد که اگر از این قسمت استقبال شد، شروع میکنم به نوشتن اون ها!

نوشته: بماند حالا

بازدید 19,401

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “من و لیلا و روشنک خانم”

  1. بیان حس در این داستان زیبا بود و واقعیاما داستان حیف که ضعیف بود. هر چند نگارش آن بد نبود. شما قطعا می توانی بهتر بنویسی. می توانی

  2. خیلی خوب بود حتما ادامه بده ولی لاک ناخن ترن افه اون جا که گفتی حتی بدون لاک هم پاش زیبا خیلی خوب بود اصلا فوت فتیش بودن لاک خوبه.

  3. تو که دست به تمیزیت خوبه بیا لای خایه های منم عرق کرده لیس بزن تمیز بشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید