فقط شب های سه شنبه و پنج شنبه ها واسه دعای توسل و کمیل که دیگه این مراسم زور چپونی باید همه میرفتن اون درجه دار روحانی وجودش بدرد می خورد . همون طور که قبلا هم گفتم یکی دیگه از دلایل خوشبختی ما سربازان راننده مقیم پارک موتوری این بود که ما از مراسم زورکی اون دو شب معاف بودیم . بهرحال به خاطر اینکه ما راننده ها واقعا خیلی رومون فشار کاری زیاد بود از نگهبانی روزانه و شرکت در مراسم مذهبی مسجد معاف بودیم . دو تا پست نگهبانی داشتیم یکی در قسمت ورودی به واحد اصلی نه محوطه ای که پارک موتوری ما بود و یه محل دیگه نگهبانی داخل محوطه واحد اصلی جلوی چهار کانکس بزرگی بود که تو زمین مثل سنگرنصب بود و توش هم پر از قطعات و لوازم یدکی بود که ظاهرا ارزش قطعات داخل اون کانکس ها خیلی ، خیلی هم زیاد بود
نگهبان ها رو یکی از سربازان دفتر از روی دفتر نوبت نگهبانی معلوم و به سربازان در موقع صبحگاه ابلاغ می شد . پارک موتوری یا همون فضای مستقل ما که گفتم با یه خاک ریز دور تا دور محوطه مون از واحد اصلی جدا بود . نگهبان رسمی آنچنانی نداشت ولی ارشد سنگر باید هر دوساعت یه نفر رو تعیین می کرد که تو محوطه پارک موتوری گشت بزنه . ولی این خیلی اجرا نمی شد . راه ورودی و خروجی پارک موتوری ما کنار سنگرمون بود و اگه می خواستیم با ماشین به واحد اصلی بریم باید ماشین از این در بیرون می رفت و بعد از در واحد اصلی که دکه نگهبانی هم کنارش بود میرفت تو فضای واحد اصلی . ولی وقتی پیاده می خواستیم به واحد بریم مثلا برای صبحگاه رفتن و یا گرفت سهمیه غذا و غیره میتونستیم از خاکریز بریم بالا و از اون ورش که پایین میومدیم داخل واحد اصلی بودیم در چند نقطه از خاکریز دور واحد هم سکوهایی از کیسه شنی ساخته شده بود و روی هر کدوم از اون سکوهای چهارگانه اسلحه تیربار ضد هوایی نصب بود . من اوایل به عنوان راننده ماشین زیل 147 کارم این بود که برای واحد از اهواز یخ و نون و خواربار برای واحد می آوردم و به واحد آشپزخونه تحویل می دادم تو اون یه ماه کارم این بود که ساعت سه صبح که با ساعت زنگ زن و یا نگهبان بیدار میشدم و میرفتم اهواز و ماشین رو پر از یخ سهمیه مون می کردم و سر راه برگشتن واسه سنگر خودمون نون تازه از نانوایی می خریدم و سریع بر می گشتم واحد و یخ ها رو تحویل آشپزخونه می دادم و سه قالب یخ سهمیه یخ خودمون رو ، که همیشه بیشتر از سه قالب یخ برمی داشتم رو می آوردم تو سنگر خودمون و بعد از صبحگاه هم دوباره می رفتم اهواز و از واحد تدارکات مرکز سهمیه نون یه هفته ای واحد رو بار می زدم و برمی گشتم واحد و اونها رو تحویل واحد آشپزخونه می دادم . نون ها که بقول مادرم خدا زیاد کنه و به نظر من خدا ریشه شو بکنه . همون روز اول هم بزور خورده می شد وای به روزهای بعد . ولی خوب ما راننده ها همیشه نون تازه می خریدیم و استفاده می کردیم البته با پول جیب خودمون و خرید نون هم همون طور که گفتم با راننده خواربار که من بودم بود بعد از ظهر باز باید برای آوردن حبوبات و برنج و چیزهای دیگه میرفتم اهواز و این کار هر روز من بود
کم کم و به مرور کم و کسری های سنگر مون رو جور کردیم هر کدوم از ما راننده ها که بصورت ماموریت به جاهای مختلف و واحد های دیگه می رفت هرچی رو که میدید به درد سنگرمون میخوره اگه میتونست با اجازه و اگر می شد و خایه می کردیم بدون اجازه با خودش می آورد . هر روز وسایل سنگر مون جور تر میشد یه روز حداد که راننده ماشین حمل ونقل قطعات به واحد ها بود مقداری لوازم رو برای یه واحد پیاده برده بود تعداد زیادی جعبه مهمات خالی رو بار ماشینش کرد و با خودش آورد و ما اونها رو بین خودمون تقسیم کردیم و به هر کدام چهار پنج تا جعبه رسید ولی خوب باز چپاول کننده هم کم نبود سرگروهبان و چند تا درجه دار دیگه که بو برده بودن ، تعداد زیادی شو بردن ، صادق و من با کلی غر زدن و التماس تونستم بیست تا از جعبه ها نگه داریم و بقیه به تاراج رفت . باز هم خوب شد هشت نفر بودیم و به هر نفر دو تا جعبه می رسید و اضافه هم داشتیم من جعبه ها رو ، دو تا دو تا روی هم در دو طرف سنگر مون چیدم و با انداختن پتو های بی خود و اضافه که از انبار گرفته بودیم روی اونها رسما سنگر مون رو مبله کردم . یادم نمیره اون روزی که حداد جعبه ها رو آورد . شبش تا نزدیک صبح همه با ذوق و شوق خاصی داشتیم وسایلمون رو که به ناچار تو کیسه انفرادی هامو چسبونده بودیم از کیسه هامون می کشیدیم بیرون و تو دو تا جعبه خودمون می چیدیم . چند بار ترتیب چیدن ها عوض شد تا اینکه من پیشنهاد دادم که خیلی ضروری تر ها مثل وسایل حمام و یه دست پیرهن و شلوار نظامی و لباس تو خونگی و
خلاصه دم دستی هامون رو تو جعبه بالایی و چیزهای با ارزش و خصوصی تر و مهم ولی غیر ضروری مون رو تو جعبه پایینی بزاریم و اونایی که خیلی به ندرت استفاده می شد مثل کاپشن و پتوی اضافه و لباس شخصی هامون تو کیسه انفرادی باشه ، این پیشنهاد رو همه قبول کردن و دوباره همه جعبه ها رو خالی کردن و طبق نظر من چیدنشون
جعبه ها اکثرا مال گلوله توپ بود عمق زیادی نداشت و دوتا جعبه رو که روی هم قرار داده بودیم تازه مثل صندلی ازشون استفاده می کردیم ، ببخشید مبل . در هاشون لولایی بود و من هم تو اولین فرصت که برای گرفتن حبوبات به اهواز رفته بودم از پولی که از بچه ها جمع کرده بودم برای همه چفت و قفل از اهواز خریدم و همه جعبه های دوم مون رو قفل دار کردیم . یه دو هفته بعد باز با پیشنهاد من پول جمع کردیم و یه گاز سه شعله رومیزی و یه کپسول گاز ، مثل سنگر درجه دار ها واسه خودمون خریدیم و تو اولین حقوق فوق العاده که بعد از دوماه از ورودم به منطقه پرداخت کردن پول جمع کردیم و یه یخچال آکاسیتی بزرگ که پنج شش تا قالب یخ توش جا می شد و دو دست سرویس ظرف ملامین و دو سه دست لیوان و دو تا ماهیتابه بزرگ و کوچک و چندین ظرف واسه نون و قند و چایی و روغن و غیره خریدم
یادم رفت بگم که رسیدگی به نظافت سنگر و گرفتن غذا و دسر از آشپزخونه و شستن ظرفها و این قبیل کارها هر روز با یه نفر بود و بین ما می چرخید ، بجز صادق که با قلدری چون ارشد و مسئول سنگر بود تن به کار نمی داد و به قول خودش به امر خطیر نظارت به کارهای ما مشغول بود
، بعضی وقت ها که غذا خیلی بیخود بود دیگه خودمون ، منظورم کسی که مسئول نظافت سنگر بود ، غذا می پخت اگه هم بلد نبود کسانی که بلد بودن این کار رو میکردن هرچی بلد بودیم می پختیم اگه شده حتی تخم مرغ و گوجه فرنگی میخوردیم . آخ چقدر هم حال میداد ، کم کم من با کتاب آشپزی که خریده بودم خیلی از غذا ها رو یاد گرفتم و این جور وقتها از من میخواست غذا درست کنم
وقتی که نتیجه امتحانات آخر آموزشی بعد از سپری شدن حدود سه ماه از اومدن به منطقه معلوم و به واحد ها ابلاغ شد ، حکم درجه داری گروهبان دومی من طی یه مراسم تو مراسم صبحگاه توسط فرمانده گروهان وقت جناب سروان شهدوست به بازوم نصب شد . می توانید تصور کنید چه حالی داشتم ؟ نه بخدا میتونید ، بزارید خودم بگم . در یک کلام دیوانه شدم . حس میکردم دلم میخواد پرواز کنم
ادامه دارد…
نگهبان ها رو یکی از سربازان دفتر از روی دفتر نوبت نگهبانی معلوم و به سربازان در موقع صبحگاه ابلاغ می شد . پارک موتوری یا همون فضای مستقل ما که گفتم با یه خاک ریز دور تا دور محوطه مون از واحد اصلی جدا بود . نگهبان رسمی آنچنانی نداشت ولی ارشد سنگر باید هر دوساعت یه نفر رو تعیین می کرد که تو محوطه پارک موتوری گشت بزنه . ولی این خیلی اجرا نمی شد . راه ورودی و خروجی پارک موتوری ما کنار سنگرمون بود و اگه می خواستیم با ماشین به واحد اصلی بریم باید ماشین از این در بیرون می رفت و بعد از در واحد اصلی که دکه نگهبانی هم کنارش بود میرفت تو فضای واحد اصلی . ولی وقتی پیاده می خواستیم به واحد بریم مثلا برای صبحگاه رفتن و یا گرفت سهمیه غذا و غیره میتونستیم از خاکریز بریم بالا و از اون ورش که پایین میومدیم داخل واحد اصلی بودیم در چند نقطه از خاکریز دور واحد هم سکوهایی از کیسه شنی ساخته شده بود و روی هر کدوم از اون سکوهای چهارگانه اسلحه تیربار ضد هوایی نصب بود . من اوایل به عنوان راننده ماشین زیل 147 کارم این بود که برای واحد از اهواز یخ و نون و خواربار برای واحد می آوردم و به واحد آشپزخونه تحویل می دادم تو اون یه ماه کارم این بود که ساعت سه صبح که با ساعت زنگ زن و یا نگهبان بیدار میشدم و میرفتم اهواز و ماشین رو پر از یخ سهمیه مون می کردم و سر راه برگشتن واسه سنگر خودمون نون تازه از نانوایی می خریدم و سریع بر می گشتم واحد و یخ ها رو تحویل آشپزخونه می دادم و سه قالب یخ سهمیه یخ خودمون رو ، که همیشه بیشتر از سه قالب یخ برمی داشتم رو می آوردم تو سنگر خودمون و بعد از صبحگاه هم دوباره می رفتم اهواز و از واحد تدارکات مرکز سهمیه نون یه هفته ای واحد رو بار می زدم و برمی گشتم واحد و اونها رو تحویل واحد آشپزخونه می دادم . نون ها که بقول مادرم خدا زیاد کنه و به نظر من خدا ریشه شو بکنه . همون روز اول هم بزور خورده می شد وای به روزهای بعد . ولی خوب ما راننده ها همیشه نون تازه می خریدیم و استفاده می کردیم البته با پول جیب خودمون و خرید نون هم همون طور که گفتم با راننده خواربار که من بودم بود بعد از ظهر باز باید برای آوردن حبوبات و برنج و چیزهای دیگه میرفتم اهواز و این کار هر روز من بود
کم کم و به مرور کم و کسری های سنگر مون رو جور کردیم هر کدوم از ما راننده ها که بصورت ماموریت به جاهای مختلف و واحد های دیگه می رفت هرچی رو که میدید به درد سنگرمون میخوره اگه میتونست با اجازه و اگر می شد و خایه می کردیم بدون اجازه با خودش می آورد . هر روز وسایل سنگر مون جور تر میشد یه روز حداد که راننده ماشین حمل ونقل قطعات به واحد ها بود مقداری لوازم رو برای یه واحد پیاده برده بود تعداد زیادی جعبه مهمات خالی رو بار ماشینش کرد و با خودش آورد و ما اونها رو بین خودمون تقسیم کردیم و به هر کدام چهار پنج تا جعبه رسید ولی خوب باز چپاول کننده هم کم نبود سرگروهبان و چند تا درجه دار دیگه که بو برده بودن ، تعداد زیادی شو بردن ، صادق و من با کلی غر زدن و التماس تونستم بیست تا از جعبه ها نگه داریم و بقیه به تاراج رفت . باز هم خوب شد هشت نفر بودیم و به هر نفر دو تا جعبه می رسید و اضافه هم داشتیم من جعبه ها رو ، دو تا دو تا روی هم در دو طرف سنگر مون چیدم و با انداختن پتو های بی خود و اضافه که از انبار گرفته بودیم روی اونها رسما سنگر مون رو مبله کردم . یادم نمیره اون روزی که حداد جعبه ها رو آورد . شبش تا نزدیک صبح همه با ذوق و شوق خاصی داشتیم وسایلمون رو که به ناچار تو کیسه انفرادی هامو چسبونده بودیم از کیسه هامون می کشیدیم بیرون و تو دو تا جعبه خودمون می چیدیم . چند بار ترتیب چیدن ها عوض شد تا اینکه من پیشنهاد دادم که خیلی ضروری تر ها مثل وسایل حمام و یه دست پیرهن و شلوار نظامی و لباس تو خونگی و
خلاصه دم دستی هامون رو تو جعبه بالایی و چیزهای با ارزش و خصوصی تر و مهم ولی غیر ضروری مون رو تو جعبه پایینی بزاریم و اونایی که خیلی به ندرت استفاده می شد مثل کاپشن و پتوی اضافه و لباس شخصی هامون تو کیسه انفرادی باشه ، این پیشنهاد رو همه قبول کردن و دوباره همه جعبه ها رو خالی کردن و طبق نظر من چیدنشون
جعبه ها اکثرا مال گلوله توپ بود عمق زیادی نداشت و دوتا جعبه رو که روی هم قرار داده بودیم تازه مثل صندلی ازشون استفاده می کردیم ، ببخشید مبل . در هاشون لولایی بود و من هم تو اولین فرصت که برای گرفتن حبوبات به اهواز رفته بودم از پولی که از بچه ها جمع کرده بودم برای همه چفت و قفل از اهواز خریدم و همه جعبه های دوم مون رو قفل دار کردیم . یه دو هفته بعد باز با پیشنهاد من پول جمع کردیم و یه گاز سه شعله رومیزی و یه کپسول گاز ، مثل سنگر درجه دار ها واسه خودمون خریدیم و تو اولین حقوق فوق العاده که بعد از دوماه از ورودم به منطقه پرداخت کردن پول جمع کردیم و یه یخچال آکاسیتی بزرگ که پنج شش تا قالب یخ توش جا می شد و دو دست سرویس ظرف ملامین و دو سه دست لیوان و دو تا ماهیتابه بزرگ و کوچک و چندین ظرف واسه نون و قند و چایی و روغن و غیره خریدم
یادم رفت بگم که رسیدگی به نظافت سنگر و گرفتن غذا و دسر از آشپزخونه و شستن ظرفها و این قبیل کارها هر روز با یه نفر بود و بین ما می چرخید ، بجز صادق که با قلدری چون ارشد و مسئول سنگر بود تن به کار نمی داد و به قول خودش به امر خطیر نظارت به کارهای ما مشغول بود
، بعضی وقت ها که غذا خیلی بیخود بود دیگه خودمون ، منظورم کسی که مسئول نظافت سنگر بود ، غذا می پخت اگه هم بلد نبود کسانی که بلد بودن این کار رو میکردن هرچی بلد بودیم می پختیم اگه شده حتی تخم مرغ و گوجه فرنگی میخوردیم . آخ چقدر هم حال میداد ، کم کم من با کتاب آشپزی که خریده بودم خیلی از غذا ها رو یاد گرفتم و این جور وقتها از من میخواست غذا درست کنم
وقتی که نتیجه امتحانات آخر آموزشی بعد از سپری شدن حدود سه ماه از اومدن به منطقه معلوم و به واحد ها ابلاغ شد ، حکم درجه داری گروهبان دومی من طی یه مراسم تو مراسم صبحگاه توسط فرمانده گروهان وقت جناب سروان شهدوست به بازوم نصب شد . می توانید تصور کنید چه حالی داشتم ؟ نه بخدا میتونید ، بزارید خودم بگم . در یک کلام دیوانه شدم . حس میکردم دلم میخواد پرواز کنم
ادامه دارد…
نوشته: امیر
12 پاسخ به “من و خدمت مقدس سربازی”
الان این داستان سکسی بووووود ؟واقعا نمیفهمیدچیو کجا بگیدچیو کجا نباید بگیداینجا سایت شهوترانی هستاین جفنگیات رو واسه باجناقت برو تعریف کناَبُلَه 🐐
به نظرم عقده ی دیده شدن داری.داستانت که اینو نشون میده وضعیتت خیلی حاده
تو روحت این چی بودبیشعور این حرفا مال دفترچه خاطراته نه اینجاهمه ی حسم پرید یا جبهه و جنگ افتادم
امیدوارم قسمت های بعدی خوب بشه
کونی موجی ندیده بودیم که به لطف این کونی دیدین
خو چرا از وسط داستان ؟! میرفتی از شب زفاف پدر و مادرت شروع میکردی
اگر گفتی گوز به شقیه چه ربطی دارد ؟! داستان در اینحا همان هست اخه کسخول مشنگ این کوسشعرت چه ربطی اینحا دارد ؟
قبلا این داستان تو سایت لوتی بود داستان قشنگیه ارزش دوباره خوندن را داره . فقط بنظرم کار درستی نیست که بنام خودت ثبت کنی
کیرم دهن فرمانده تون
کص کش علافمون کردی ؟ خری ؟
ریدم تو داستانت گسخل احمق
یه ساعته میخونم ببینم کجا بالاخره گلوله توپ 230 رو تو ماتحتش میکنه