افشین از روی مبل بلند می شود . می رود سمت آشپزخانه ، پارچ آب یخ را برمی دارد و لیوان آب را پر می کند . تکه های یخ به جداره ی لیوان می خورد و سکوت توی پذیرایی را می شکند . بعد می آید می نشیند لبه ی تخت . لیوان را می دهد دستم . پشت جلد قرص هایم را نگاه می کند . دو سه تایی را بیرون می آورد و می گذارد کف دستم :
خود کرده را تدبیر نیست پسر ! غیر از اینکه دودش رفت تو چشای خودت ، نمی خوام منتی سرت بزارما ، ولی با این کله ی خرابت ، منو هم از درس و دانشگاه انداختی !
موهای صورتم تازه جوانه زده است .صورتم را می خارانم و چشم می دوزم به افشین :
من که خواستم این ترم رو هم مرخصی بگیرم ، تو نگذاشتی . هم من می دونم هم تو ! زمین گیر شدم . به فرض این یکی دو ترم باقی مونده رو هم پاس کنم ، یه فلج مدرک دار به چه دردی می خوره آخه!
ابروهای افشین در هم می رود : خدا لعنتت کنه که فقط بلدی آیه یاس بخونی . من میرم بیرون شام بگیرم ، تو مطمئنی که مامانت اینا نمیان؟
_ آره نمیان. خیالت راحت باشه . تاسوعا عاشورا میمونن شهرستان . میرن سر خاک بابا بزرگ .
افشین از جا بر می خیزد . کاپشنش را می پوشد و پتو را رویم مرتب و بالش زیر سرم را صاف می کند :
یه چرت بزنی برگشتم .
افشین که رفت و صدای بسته شدن در بلند شد ، باز من ماندم و سکوت توی این خانه . داروها گیج و منگم کرده است . سرم سنگین است . پلک هایم را به زور باز نگه می دارم . چند صفحه دیگر که بخوانم ، این کتاب توی دستم تمام می شود . مسحور خط به خط کتاب شده ام . توی قالب خودم نیستم . پلک هایم یاری نمی دهند . دیری را می بینم در صحرایی بی آب و علف . بر سر راه کوفه تا شام .کسانی به نماز و نیایش مشغولند . صلیب با شکوهی بر بالای محراب قرار دارد . پنجره های تمام قد ، دور تا دور محراب را فراگرفته اند و روشنی آفتاب به گل نشسته را به داخل معبد می تاباند . خودم را نشسته در کنج دیر در می یابم . من بر کدام آیینم را نمی دانم ! اما خوب می دانم دلم قهر کرده است و امیدی بر رحمت خدا ندارم . به در و دیوار دیر نگاه می کنم . نقاشی های از عیسی بن مریم است و زنی زیبا روی و بزعاله ای در کنار رودی . راهبی بر بلندای محراب ایستاده است . ردای سفیدی بر تن دارد و از روی کتاب توی دستش می خواند . صدای باد می آید . صدای راهب با صدای باد در هم می آمیزد : ” کاتبان پرسیدند ، تو کیستی ؟…عیسی اقرار کرد من مسیا و محمد نیستم .”
زیر لب تکرار می کنم ” مسیا “. یادم به کلاس ادیان می افتد . نزد مسیحیان، مسیا همان محمد است . راهب ادامه می دهد : ” مسیا پیش از من آفریده شده است و پس از من خواهد آمد . سخن حق را هم او خواهد آورد . من شایسته نیستم که حتی بندهای چکمه یا نخ های نعلین او را باز کنم .”
آهی می کشم . پلک هایم را می گشایم . در تلاشی بیهوده می خواهم پتو را از روی پاهای کرخت و بی جانم کنار زنم و نمی توانم . یادم نمی آید آخرین بار کی کفش پوشیده ام . اما خوب به خاطر دارم عاشورای پارسال ، پاچه های شلوارم را یک وجب تا کرده بودم و پاهایم گلی بود و ردی از کاهگل بر فرق سرم مالیده بودم و بر سر و سینه ام می کوبیدم .
صدای هوهوی باد بیشتر شده است و پنجره نیم باز آشپزخانه محکم توی چهارچوبش کوبیده می شود . سپس باد لوله می شود پشت قاب عکس های روی طاقچه و یکی را با ضرب می کوبد روی پاهایم . پای چپم است یا راستم ، نمی دانم . هیچ چیزی حس نمی کنم . پلک هایم را روی هم می گذارم و باز هوای دیر توی سرم می نشیند .
صدای ناقوس ، فضا را پر کرده است . باد دریچه ی معبد را به هم می زند . راهب می گوید : از پدرم شنیده ام که این دیر قدمتی چهارصدساله دارد و تردیدی نیست به بادی و بورانی فرو ریزد . اما قبل از آنکه این دیر ویران شود ، سری مقدس در آن جای خواهد گرفت . کلام راهب با صدای مهیبی قطع می شود . مردمان با ترس به از دیر بیرون می دوند . طوفان صلیب معبد را تکان می دهد . راهب پشت سر یارانش از آنجا بیرون می رود و من سینه خیز دست به هر چیزی می آویزم و دنبال مردمان پریشان از معبد خارج می شوم . راهب در آستانه ی دیر می ایستد و طوفان مهیب ، صلیب را از بالای محراب می کند و آن را بر پشت راهب فرود می آورد . یاران راهب می دوند و صلیب از کمر راهب می کشند و او را از آن ورطه ی پربلا نجات می دهند.
باید دختر را نجات می دادم . به نظر می رسید دانشجو باشد . احساس خطر که کرد ، مقنعه اش را کشید جلو و کلاسورش را محکم توی سینه اش فشرد . صدای بوق بوق پژویی که چند متر جلوتر از او توقف کرده بود عاصیش کرد . فحش داد : بی پدرا !
ماشین دنده عقب گرفت . شیشه ی دودی ماشین کشیده شد پایین
. پسر جوانی عینک دودیش را روی موهایش عقب برد و گفت : چی فرمودی خانوم ؟ فحش میدی ؟ زشته خانوم ! قباحت داره خانوم ! به تریپ متشخص شما نمی خوره این رفتارا !
دختر چادرش را سفت پیچید دورش . قدم هایش را باز کرد و دوید آنسوی جدول، زیر تابلوی ایستگاه اتوبوس ایستاد و بلند گفت : برید گم شید . مگه خودتون خواهر مادر ندارین ؟
در ماشین باز شد . دو تا پسر جوان پیاده شدند . یکی از آنها گفت : خانوم تنش می خاره!
آن دیگری در حالیکه چاقوی ضامن دارش را به سمت دختر نشانه می گرفت ، بلند بلند خندید و گفت : می خارونیمش ! تمام مغازه دارها از جیغ دخترک از مغازه هایشان بیرون دویدند . اما همگی دورادور ایستاده بودند و فقط تماشا می کردند . چند تایی هم آمده بودند جلوتر و دوربین موبایلشان را ، زوم کرده بودند روی صحنه . نمی دانم چه آشوبی در درونم برپا بود که یک آن به خودم نهیب زدم که :
حسین ! فرض آبجی زینب خودت باشه ! معطل نکردم و با آنها گلاویز شدم . تیزی دشنه ایی را که توی کمرم حس کردم ، دختر چادرش را روی آسفالت یخ بسته ی خیابان رها کرده بود و داشت فرار می کرد .
یاران راهب با رعب و وحشت فرار می کردند . راهب با صدای بلند ی گفت : از چه روی می گریزید ؟ این طوفان لختی دیگر ، فروکش می کند. باید که صلیب را بالا کشید و با طنابی محکم بر جایگاهش ببندید . مردانی قدرتمند آمدند و با جد و تلاش بسیار ، صلیب را بر بالای دیر کشیدند اما انگار صلیب از سرب باشد و بسیار سنگین می نمود و بازوهای یاران راهب عاجز از کشیدن صلیب و نصبش بودند . صلیب دمادم سقوط می کرد و دیگر بار و دیگربار ، تلاش مردان بیهوده بود . یکی از یاران راهب دست از تلاش شست و با لحنی مستاصل داد زد : پدر نمی شود . این کار بی نتیجه است . سپس دستی به پیشانی اش کشید و عرق از جبینش پاک کرد . بعد همان دست را سایه بان چشمهایش کرد و به دور دست ها خیره شد و با لحنی پر از شگفتی فریاد زد :
پدر ! کاروانی از دوردست به دیر نزدیک می شود . انگار زنان و کودکانی در بندند ، درمیان لشکری از سربازان اسیر با جعبه هایی سوار بر اسبان و سرهایی به نیزه.
دونفر با جعبه ی کمک های اولیه می آیند بالای سرم . غرق خونم و از درد به خود می پیچم .گروه گروه آدم می آیند بالای سرم . پیرزنی گریه می کند و می گوید : جوونه . خدا رحمش بیاد !
راهب دامن ردایش را می گیرد و در مشت می فشارد : خدای عیسی بن مریم ما به رحم آورد . سواری از کاروان پیشی می گیرد و نزد راهب می آید . از اسبش پایین می آید و لجامش را در دست می گیرد و با گامهای آرامی به راهب نزدیک می شود :
سلام بر تو ای پدر مقدس . من خولی بن یزید اصبحی هستم . سرباز امیر عبیدالله بن زیاد . در حال انجام ماموریتی خطیر ، سربازانم خسته اند ، بی توشه ی راه . گرسنه و تشنه . امان بده تا در دیرت لختی بیاسایند و خستگی از تن برهانند . از تاریکی شب بیمناکم که راهزنان بر ما شبیه خون زنند و تحفه ی باارزش خلیفه را بربایند .
راهب نگاهی به چهره ی خولی انداخت و زیر لب گفت : به خدا قسم که چهره ی شیطان را در سیمای این مرد می بینم . یکی از یاران راهب نزدیک آمد و رو به خولی کرد :
ای مرد ، این مکان ، مکان مقدسی است و شایسته نیست تن های بی تطهیر خو گرفته به خون و عرق ملازمانت در آن جای بگیرند . بعلاوه دیر کوچک است و گنجایش اینهمه خدم و حشم را ندارد.
خولی نگاهی به راهب کرد و با لحن التماس و اصرار گفت : پس امان دهید یارانم خارج از دیر بمانند و فقط زنان و کودکان و تحفه های خلیفه را درون دیر آوریم . راهب با نگاهی پریشان بر دست و پاهای زنان و کودکان بسته شده به غل و زنجیر نگاهی کرد و گفت : تو ای خولی از چه این زنان و کودکان در هراسی که دربندشان کرده ای و به قساوت به زنجیرشان کشیده ای؟
خولی برآشفت و داد زد : اینها شورش کنندگان علیه خلیفه و نقض کننده ی قانون خدایند . مردانشان را سربریده ایم و تحفه نزد خلیفه می فرستیم . راهب به صندوقچه اشاره می کند : تحفه ی خونینتان درون آن است ؟
از تصور آن صندوقچه نورانی خونین ، لرزه بر اندامم می افتد . دنیا دور سرم می چرخد . نوری از خلال روزنه ی آن صندوقچه ، بر روی راهب افتاده است . راهب دور صندوقچه می گردد : آنکه دشمن خلیفه بوده و بلوا به پا کرده است چه نام دارد ؟
خولی می نشیند و دشنه اش را از غلاف بیرون می کشد و با نوک تیزش ، گل و لای از چکمه اش می کند و می گوید : حسین فرزندزاده ی محمد . راهب وحشت می کند . شگفت زده و پر از ترسی بی پایان می پرسد : که ؟ بازگوی.
_ حسین فرزند زاده ی محمد . به گمانم به گفتار شما فرزند زاده ی مسیا.
راهب نقش زمین می شود و دستهایش را بر سرش میکوبد و بر پهنای صورتش اشک می ریزد : ای وای من که وعده ی پدرانم به تحقق پیوسته . دلیل آن طوفان بلاخیز ، سوگ کون و مکان است در عزای این سرمقدس به عداوت بریده شده !
راهب با ناتوانی از جای برمی خیزد و با خشمی بسیار بر رخساره ی خولی آب دهانش را می افکند : ننگ برشما باد که عیسای مجسم بر زمین را سربریده اید که پدرانم وعده ی چنین روزی را به من داده بودند .
خولی غرید : لعنت به توی ای راهب دون مغز که با ضربتی تو را دو تکه خواهم کرد . یاران راهب او را احاطه کردند و ترسی بر خولی مستولی شد و پا پس کشید . راهب به سمت در دیر درآمد و دست و پای کودکان به غل و زنجیر را بوسید و گریست . به هوش که آمدم انگار پاهایم را با غل و زنجیر به تخت بیمارستان بسته بودند . انگار پاهایم مال من نبودند . افشین توی اتاق بود و هی عرض اتاق را گز می کرد . پشت سر هم سیگار می کشید . آمد لب تخت نشست و گفت : آخ پسر ، تو رو چه به غیرت بازی ؟ دیدی عاقبتت شد مثل یزید ! دانه ی اشکی آرام بر گونه ام غلطید . باورم نمی شد . من که در جبهه ی حسین ، شمشیر کشیده بودم ! افشین خون خونش را می خورد و هی انگشتش را می گزید : دیدی که تیزی اون جونک ریق ماستی شیشه ای از شعار هیهات من الذله ی تو مذهبی مسلک ، برنده تر بود وزد عصبتو ناکار کرد و تا عمرداری زمین گیرت کرد ؟! آهی عمیق توی سینه ام نشست . از خودم پرسیدم یعنی امیدی نیست! راهب زار می زند و می گوید : بر شما قوم شقی ، امیدی از رحمت نیست . فرزند زاده ی مسیا را به خون کشیده اید . راهب در دیر را می گشاید و با عزت و احترام ، زنان سوگوار را به درون هدایت می کند و کودکان غم زده را برآغوش می فشرد و به معبد راه می دهد . یاران محنت زده ی راهب ، آن صندوقچه ی نورانی را به درون دیر می برند . مثل راهب پر از وسوسه ی دیدار درون آن صندوقچه ی مبهم گشته ام که نورش تمام دیر را کن فیکون کرده است .
توی بیمارستان ، کن فیکون است . مادرم بغض کرده وگریه می کند . همان دختر دانشجو هم همراه چند زن و یک پیرمردهم آمده است . دختر اشک می ریزد . پیرمرد دلسوزانه دستم را گرفته و به دختر اشاره می کند : نوه مه . بچه بود که خودم زیر پرو بالم ،گرفتمش . پسرم و عروسم رو ، تو تصادف از دست دادم . جوونمرد ! تمام دار و ندارمو میدم که سالم از بستر بلند بشی . دکتری سرش را تکان می دهد و می گوید : امیدی نیست و همه زار می زنند .
راهب زار می زند و در اندیشه ی درون سینه ی صندوقچه ، در التهاب به سر می برد . به خولی وعده ی زمینی حاصلخیز را در شام می دهد اگر اجازه دهد درون صندوقچه را بنگرد ! خولی شیطان صفت، رضا نمی دهد . راهب به اصرار و سماجت می گوید : دار و ندارم ! و خولی نرم می شود . راهب به سمت آن صندوق خونین سراسر نور می شتابد و می خواهد درش را بگشاید . اما او پیر است و ناتوان. دستهایش یارای گشودنش را ندارند. باید که به یاریش بروم . روی زمین می خیزم و پاهای ناتوانم را روی زمین ، پشت سرم می کشانم . در صندوق سنگین است . با تمام قدرتم زور می زنم . ناگاه در باز می شود و نوری به هوا می ترواد و از میانه ی تنم می گذرد . دستهایم را می نگرم . چقدر درخشانند . انگار آیینه شده ام ! بی زنگار . باید که گریست . باید که سینه چاکید و رخت عزا پوشید و بیرق عزا برافراشت . چرا من اینجایم؟ باید که جای هر ساله باشم . باید کاهگل به سرم زنم . باید خون گریه کنم و بر سر و سینه بکوبم .
سینه می زدم . با پاهای گلی و برهنه وسط هیات راه می رفتم . مرد و زن به شوق ، دورم جمع شده اند . کسی می گوید : معجزه ی آقاست . راه می ره ! از خواب می پرم . کتاب از دستم پرت می شود پایین . عرق سردی کرده ام . بالشم خیس است . به گمانم گریه کرده ام .چقدر پاهایم درد می کند . پتو را از روی پاهایم می کشم کنار . انگشت های پاهایم را جمع می کنم و بعد رهایشان می کنم . گوشه ی قاب عکس ، ساق پای راستم را زخمی کرده است .
پایـــــــــان
نوشته : TIRASS
39 پاسخ به “صندوقچه”
خسته نباشی دستت طلا خیلی عالی بود
tirass az nvshtsh malom bod ke kare ye nvisndeye mamoli nistbehton nmikhord adame motaqdi bashin dar har sort jaleb bod nvshtsh
ضمن عرض سلام و تقدیر از خوانش مهربانانه تون
نوشته سکسی نبود و جاش اینجا نیس یعنی درواقع حیفه اینجا باشه … یکم گنگ بود ولی در کل خوب و قوی نوشته بودین ممنون
خیلی عالی بود . چندتا از داستانهاتون رو خوندم ، اینکه خودتون رو ب یک ژانر مشخص محدود نمیکنید و سوژه هاتون متنوعه خیلی قابل تحسینه .راستی یه اشتباه تو متن بود : جایی که خولی میگه من سرباز خلیفه عبیدالله هستم درحالی که عبیدالله خلیفه نبوده و از امرای حکومت بوده . خلیفه اون زمان یزید بوده
عالیقلبم را لرزاندخدا بر روی پل صراط پایت را نلرزاند
خیلی قشنگ به تصویر کشیدید،منم امروز صب خاب شفای یکی از اشناهارو دیدم.مث نوشته شما بود.چون نوشته ی شما بود سعی کردم با دقت بخونم تا جای ابهامی باقی نمونه.ممنونم تیراس جان. ?
تیراس جان باید دست هاتو بوسیدبخدا گریم گرفت وقتی خوندمش واقعا دمت گرم ایولهرچی بگم کم گفتم دمت گرم ? ? ?
Mesle hamishe aaali
دوستان خوبمgoodlif3mamali888iranadvancerose.hotSh1376rtoranjamاز ابراز لطف صمیمانه تون بسیار سپاسگذارم .امیدوارم که براستی لایق مهرو توجه شما عزیزان باشم .
عالی بود واقعا قطعا این داستانیه که دل آدمهارو میلرزونهنمیدونم چی بگمفقط یه سوال دارم دوست عزیز ؛ زمان شفا قهرمان داستان تو خونه تنها بوده پس موقع شفا گرفتن اون جماعت مرد و زن کی بودن و کی دقیقا فریاد میزنه که شفا گرفته؟
SENDAAD عزیزضمن تشکر،از حضور ،خوانش و لایکتون عرض شود که تمام وقایعی که خواندید در رویای آن جوان(حسین) اتفاق میافتد اگر دقت کنید بعد از آنکه کسی میگوید معجزه آقاست راه میره نوشته شده از خواب میپرم
حالا تو کدوم بیمارستان بستری بودی که افشین راحت تو اتاقش پشت سر هم سیگار می کشید؟ سر بریده امام حسینو اوردی تو بکن تو چرا آخه!
فوق العاده بودتیراس عزیزواقعاخیلی خوب ازآب درامده بود ممنونم و خسته نباشی
فرهاد.60 عـــــــزیز:ممنونم از تذکرت ،اگر چه تو اتاقهای خصوصی بیمارستانها متاسفانه زیاد رعایت نمیشه …!!
Savaaa و sssaye
خوب بود، خیلی هوشمندانه نوشته شده بود اینکه صلیب قبل ازورود سر امام به دیر میافته و توان برگردوندن سر جاش را هم ندارن خیلی حرفا داشت
داشتم داستانهاي ابتدايي سايت رو تو صفحات شش صد به بعد نكاه مي كردم ، واقعا چه در سر اين سايت امد؟يه عده مزدور رژيم به همراه يه عده احمق مريض انقدر فحش نوشتند تا نويسنده هاي داستانهاي سكس نا اميد شوند و بروندنويسنده هاي باقيمونده يه عده بچه نوجون يا دهاتي و كم سواد كه حوف زدن بلد نيستند جه برسه به نوشتن و يه عده نويسنده خل ديكه مثل نويسنده اين داستان، كه هنوز نفهميده اينجا داستان سكسي مي گذارند نه قطعه ادبي
عالی بود . مرسی
بدون هیچ حرف اضافه ای خوب بود. لایک
یعنی ریدییییییی
یه داستان ارزشی ،اونم تو بکن تو ?داستانت یه جورایی حس غرور امیزی بهم بخشید ،یه احساس خوب ،مرسی 👼
واقعاً عالی بود…ازت ممنونم…خدا سعادت دو دنیارو بده بهت برادرم…
دوستان عزیزمـنElcishmiraShivanaaSepehr_vnRamtin34Sep2nataidin-tabrizخوشحالم که پسندیدید و متشکرم از حضورتون
آخ که عجب داستان خفنی بودنیم ساعته دارم سعی میکنم صحنه هاشوکه عالی تصویر شده بود رو از ذهنم بیرون کنم…نمیشه که نمیشه
عالی بودو در سطح حرفه ای…جای هیچ حرفی رو باقی نذاشتی تیراس عزیز !
تیراس جانکار خوبت در تلفیق یه قصه آموزنده با وقایع تاریخی آنهم به زیباترین شکل ،واقعا قابل تقدیرهممنونم ازت و زندگی سراسر شادمانی برات آرزو میکنم
دوستان خوبم
جایی که دریدگی شده ارزش
تیراس عزیز – خسته نباشیدداستانتون واقعن دلنشین و تاثیر گذار بود و اونقدر ملموس و قابل باور نوشته شده بود که حتی یک لحظه هم احساس نکردم دارم یه ماجرای تخیلی و غیر واقعی رو میخونملاییییییییییییییک
چیزی ندارم بگم جز اشکامیدوارم منم لایق همچین هدیه ای باشم ?
خیلی لذت بردم… بازم بنویس
دمت گرم
داستان زیبا و تاثیر گذاری نوشتید ،خسته نباشیداما بعقیده من جمله بندیهاتون -در اون قسمتهایی که از نثر قدیم بهره گرفتین – از استواری لازم برخوردار نبود ۲۰||۱۸
دوستان خوب و همراهان همیشگیم SalvadorAlendeYase.3fidZazaricheri-ladyermaxImi parseلئوتولستویSefidpooshWhiteDemonقدردان حمایت و ابرازمحبت شما عزیزان هستمشاد و کامروا باشید
قشنگ بود ممنوندر جواب بعضی دوستان که جای داستان رو اینجا نمیدونند بگم خوب هم حق دارندحق دارند چون اومدن داستان سکسی بخوننولی بدونن اکثریت با این نوشته ارتباط برقرار کردن و خیلی از کاربرا مثل من دوست دارن بین خوندن کلی داستان سکسی یه داستان اجتماعی مثل این رو هم مطالعه کنن
همش خالی بندیه
میترسم زیر داستانت ابراز احساسات کنم یه عده از کون سوزیشون اکانت فیک بزنن شروع کنن دیسلایک کردن :))))گفتم بیام بعد یمدت کامنت بزارم عالی بود
چقدر هنرمندانه صحنه های داستانو تغییر دادی و فضاسازی کردی TIRASS عزیز…عالی بود ?