محرم سکس (7)

هم غصصصه بخخخون با من، تو اینننن قفس بی مرززز
لعنت به چراغغغغ سرخخخخ، لعنت به چراغغغغ سبززز
دورو برم شلوغ بود. خواننده رو سن ایستاده بود و محکم و پرغرور داشت داد میزد و من اشکام جاری شده بود. محو ترانه زیباش شده بودم. داشتم کلمات رو باهاش زمزمه میکردم و بعضم ترکیده بود. دست های ئاگرین دور گردنم حلقه شده بود. با اینکه بهم چسبیده بود ولی حس میکردم خیلی ازم دوره. یهو همه جا تاریک شد و خودمو در بیابون بی آب و علفی میدیدم که از فرط تشنگی روی شن های داغ ولو شده بودم. از جام پا شدم. دستامو سایه بون چشمام کردم و چرخی به امید دیدن آب زدم. هیچی نبود… فقط بیابون بود و شن… از تپه کوچیکی بالا رفتم. پشت تپه یه درخت و چاه بود. با تموم توانم شروع به دویدن کردم. به چاه که رسیدم صدای کمک خواستن شنیدم. ئاگرین بود… با عجله یه سطل آب از چاه کشیدم بیرون و به طرف منبع صدا رفتم. پیکر نحیف ئاگرین رو زمین افتاده بود و از تشنگی ناله میکرد. سریع سطل رو زمین گذاشتم و بلندش کردم که بشینه. کمی آب به صورتش زدم و مقداری آب بهش دادم. وقتی سرشو بلند کرد و تو چشمام زل زد، منو شناخت. یهو سطل آب رو از دستم پس زد و بلند شد. با عصبانیت تو چشمام زل زد. هوا تاریک شده بود. از جام بلند شدم که برم پیشش… ولی هرچی بهش نزدیکتر میشدم، ازم دورتر میشد. داد زدم نروووو… ئاگرین… تورو خدا به حرفم گوش کن… بخدا من از هیچی خبر نداشتم… انگار هیچی نمی شنید… بعض کرده بودم. روشو برگردوند و دیگه ندیدمش. هرجا رو نگاه میکردم فقط تاریکی بود…
از خواب میپرم… ساعت 11 شب رو نشون میده. تو جام غلطی میزنم و دستمو به گوشیم میرسونم. باز هم مثل این سه روز 50 تا میس کال از طرف موبایل عموم و خونشون. اصلا حوصله دلداری دادن و توضیح دادن زن عموم رو ندارم. حتی حوصله داد زدن عموم رو هم… سه روز گذشته و هنوز هم درگیرم. درگیر اینکه میتونم ئاگرین رو فراموش کنم یا نه… درگیر اینکه به عنوان یه خواهر میتونم قبولش کنم یا نه… گیجم. اثر مشروب هنوز تو سرمه. بدنم خیلی داغه… چشمم به سطل آشغال گوشه اتاق میافته. میرم به طرفش و پاکت سیگارو می بینم. عجیبه. هنوز دست نخورده همون جا مونده، با این تفاوت که اینبار من دارم بهش میخندم. يه نگاه به شیشه های مشروب روي ميز میندازم … يه نگاه هم به خاكستر حشيشي كه تو جا سيگاريه … چشمام دنبال اثرات بدتری میگرده… آها پیداش کردم. قرص “ریتالین”م تموم شده…لعنتی… واسه همین خواب رفته بودم… واسه همین دوباره دچار کابوس همیشگی شدم… سرم گیج میره و میافتم… به زور بلند میشم و پاکت سیگار رو از تو سطل آشغال برمیدارم. بهش زل میزنم و بازم با لحن تمسخر آمیزی بهش میخندم…” دیدی سیگار خوشگله… دیدی؟؟؟ من هنوزم تو ترک توام… قول دادم به ئاگرینم… یادته؟؟؟”
به فکر فرو میرم… “ئاگرینم؟؟؟ ئاگرین که مال من نیست…اون خواهرمه… ئاگرین خواهر منه و من باید مثل برادرش باشم… میفهمی سیروان؟؟؟ مثل برادر…”
یه صدا میشنوم … از پشت سرم … يهو عين فنر از جام میپرم و پشت سرم رو نگاه میکنم، ولي كسي پشت سرم نیست … این دو سه روز دائم، صدا تو سرم ميپيچه … صداي گريه ست … گريه ئاگرین … نه! گريه خواهرم … نه، نه … خنده ست … آره … خنده ئاگرینه، ئاگرین داره میخنده، میترسم … يه کم سرم رو به چپ و راست میچرخونم …من تو خونه باغ ئاگرینم… اونم تو اتاقش، رو تخت خوابش نشسته ، آره … داره نگاهم میکنه ، داره ميخنده … هه هه ! ئاگرین نرفته … اينجاست … همون دکلته آبی خوشگلش تنشه ، داره با اون لحن دیوانه کننده و آرومش، صدام ميكنه

  • “سیروانیییی …”
    آره … خودشه ،‌ ئاگرینه … دستش رو طرفم دراز كرده … میرم سمتش، هر چي بهش نزديكتر ميشم، از من دورتر ميشه ، صداش هم ازم دور ميشه … اينجا كه نيست … باز صداي خنده اش داره مياد … اما اينبار از تو تراسه ، آره … داره ميخنده … صداي خنده اش خيلي بلنده … صداش تو مغزم ميپيچه … دارم كر ميشم ، اينقدر صداش زياده كه حس ميكنم داره به چشمام هم فشار مياره و انگار چشمام ميخواد از كاسه بزنه بيرون … دو تا دستام رو ميگيرم رو گوشام … سرم داره گيج ميره … چشمام رو ميبندم و پلكام رو به هم فشار ميدم … تكيه ام رو ميدم به ديوار … صداي خنده هاي شيطانيش تو مغزم داره ميپيچه … با عجز ميگم
  • “ئاگرین … خواهش ميكنم … نخند … بسه … خواهش ميكنم!!!”
    به خواهشم گوش نميده … داره ميخنده هنوز … اما به چي ميخنده ؟؟؟ به كي ميخنده ؟؟؟ به زحمت ميشينم رو زمین … زانو هام رو ميارم بالا … ، سرم و ميبرم بين پاهام تا صداي خنده اش رو نشنوم … اون ميخنده … ميخنده … خنده اي شبيه به داااد … سرم داره ميتركه … منم داد ميزنم …
  • نهههههههههههههههه … نخنددددددد … بس ككننننن … بسسسسسس ككننننن
    سرم رو محكم تر بين دستها و زانوهام فشار ميدم … همه عضلاتم منقبض شده … چشمام رو به هم فشار ميدم … نميدونم از شدت عصبانيته … يا ترس ، كه داره همه بدنم ميلرزه … بعد از چند دقيقه … صداش بند مياد …
    نفس راحتی میکشم … ديگه صداي خنده اش نمياد … ديگه هيچ صدايي نمياد … يه ذره عضلات بدنم رو شل ميكنم، چشمهام رو باز ميكنم … نكنه دارم ديونه ميشم … اينا همش توهمه ، آره … واقعيت نداره … موبایلمو برمیدارم و آهنگ دلخواهمو پخش میکنم … صدا رو تا آخر زياد میکنم … ميخوام هر چي صدا ، تو كله ام ميپيچه ، ما بين موسیقیش، گم بشه، ميخوام صداي خنده ئاگرین ، صداي گريه اش … سیروانی گفتنش … لحن آروم حرف زدنش … همه اش خفه شه … نميخوام هيچ صدايي غير از صداي آهنگ بشنوم … بلافاصله كه صداي موزيك میاد ، بقيه صداها قطع میشه … فقط و فقط صداي روح نواز موزيك… صداي گیتار … كه آروم آروم … با تارو پود احساسم بازي ميکنه و آروم و آروم ترم ميكنه … ريتم آهنگش ، همه بدنم رو نوازش ميكنه … داريوش كه شروع میکنه … منم باهاش همصدا میشم و زیر لب زمزمه میکنم

ببین تمام من شدی، اوج صدای من شدی

بت منی شکستمت، وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو، تمام من خراب شد…

چه کردی با سراب من، که قطره قطره آب شد
از جام بلند میشم و همزمان با خوندنش شروع به رقصیدن میکنم

به ماه بوسه می زنم، به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین، به عشق تو چه می کنم

منو به دست من بکش، به نام من گناه کن

اگر من اشتباهتم، همیشه اشتباه کن

نگو به من گناه تو، به پای من حساب نیست

که از تو آرزوی من، به جز همین عذاب نیست

هنوز می پرستمت، هنوز ماه من تویی

هنوز مومنم ببین، تنها گناه من تویی
اسم گناه رو که میشنوم عصبی میشم… چشمام رو میبندم و پلکامو رو هم فشار میدم… سردردم برمیگرده… باید خودمو سرگرم چیزی کنم… با چشمای بسته شروع میکنم به رقص والس. ئاگرین برگشته پیشم و تو بغلم و پا به پام داره میرقصه. دست راستم تو دستشه… دست چپم هم کمرشو چسبونده. دوست ندارم چشمامو باز کنم. رویای با اون بودن بهتر از زندگیه… آرومم میکنه… نفس بلندی میکشم و همزمان سرعت میگیرم… یهو پام یه جسم محکمی برخورد میکنه و نقش زمین میشم…

جسد بیجونشو محکم بغل کرده بودم… چشاش هنوز باز بود ولی منو نمیدید… هیچی نمیدید… اون مرده بود، انگار همه دنیا مرده بودن… دستای سردشو تو دستام گرفتم ومحکم فشاردادم، ولی، نه گرم شد، نه به حسم جواب داد… زمستون دستاش تا مغز استخونام نفوذ کرد وازدرون خشکیدم… به چشماش خیره شده بودم. دریچه هایی که همیشه ازاون طلوع رو میدیدم وباقی روزام رو گرم میکرد…روبرو شدن بااین سردی روهیچوقت خدا، تجربه نکرده بودم. چشمام خشک شده بودن… اشکی واسم نمونده بود… هنوزم نمیدونم به کجا، زل زده بودم. چشمام طاق باز بود ولی هیچی نمیدیدم… به پوچی کامل رسیده بودم… تو فکر فرو رفته بودم، ولی به هیچی فکر نمیکردم…گهگاهی مثل دیوونه ها خنده کوچیکی رو لبام نقش می بست و سریع محو میشد… دیگه باورم شده بود که وجود ندارم… آخه کی میتونست بار اون همه مصیبتو تنهایی بدوش بکشه… اه… “ئاگرین” رفت… اون رفت و منو با همه خاطراتش تنها گذاشت…
پیکر نحیف و لاغرشو با دقت تموم بردم، گذاشتم یه جایی وسط باغ٬ کنار برکه…
هوا تاریک روشن بود. تا چند دقیقه دیگه یه روز کثیف دیگه، شروع میشد. نمیخواستم طلوعو بدون اون ببینم. فقط چند دقیقه دیگه وقت داشتم…
برگشتم تو اتاق. چشمام به تابلو افتاد. یه لحظه سرم گیج رفت و یه فکر به سرعت از ذهنم گذشت. ولی به همون سرعت پشیمون شدم. برش داشتمو بردم، گذاشتم کنار اون…
دوباره برگشتم تو اتاق. چشمام فوران خشم بود… وجودم یه دفعه لرزید و دیگه هیچی نفهمیدم… هرچی دستم میومد، قربانی آتشفشان درونم میشد… فقط می شکستمو می شکستم. هیچی نمی شنیدم انگار سرم زیر آب بود. چشمام که به آینه افتاد یه لحظه به خودم خیره شدم. چشمام قرمز شده بود. دستام کلا خونی بودن. ولی حتی یه ذره درد احساس نمیکردم. روحم زخمی تر بود…
با دهن باز و چشمای مستاصل، به چپ و راست نگاه میکردم. هیچ راهی نبود… هیچ شفایی نبود، و من، با این “تراژدی تلخ”، تک و تنها بودم…

چشمام از تو آینه به عکس بچگیمون افتاد، که پشت سرم به دیوار چسبونده بود…
انتظار نداشتم شروع اینچنین شیرینی، آنقدر تلخ تموم بشه. عکس بچگیمونو از رو دیوار برداشتم و بردم کنار تابلو “طلوع کویری”. یه بار دیگه سرتاپاشو نگاه کردم. نمیتونستم اینجوری تنهاش بزارم که یه دفعه چشمام رو دستش گره خورد. با تعجب یه کاغذ مچاله شده از دستش درآوردم و باز کردم.
“درود بر سیروان عزیز
میدونم وقتی این نامه بدستت میرسه من دیگه پیشت نیستم. تنها دلخوشیم اینه که روح بزرگی داری و منو میبخشی. پس تنها دلخوشیمو ازم نگیر و منو به دست فراموشی بسپار. راستششش من نتونستم “سنت” رو بشکنم هرچند که هر دومونو شکستم…”
بعدش هم یه شعر مربوط به “دیوار” نوشته شده بود. کاغذ رو به صورتم نزدیک کردم و بوسیدمش. بلند شدم و تموم بغض فرو خوردمو دادم بیرون… ایییییییییییییی خداااااااااااااااااااااا… اشکم جاری شد. خدایا فقط بگو تقصیرم چی بود؟ تقاص کدوم گناهو داری ازم میگیری؟ چرا باید یکی دیگه جای من بمیره؟ نههههههه… خدا جون، صدامو میشنوی؟ ئاگرین که گناهی نداشت! چکار میتونستم بکنم؟ از حرفای قشنگ ئاگرین هم دیگه کاری بر نمی اومد… مگه میشد مرده زنده بشه… یاد اون روزی افتادم که میگفت “وقتی آرزوی چیزی رو داری با تموم وجودت آرزو کن… با تک تک سلولای بدنت… به این فکر کن که حتی اگه یه سلول از بدنت اینو نخواد اتفاقی نمی افته… ولی وقتی باتموم وجود بخوای، معجزه اتفاق میافته…” چقدر خوش بین و مسخره… مگه میشد مرده زنده بشه؟؟؟ نه… وقتی از ئاگرین پرسیدم که منظورش از معجزه چیه گفت “هر چیزی… بدون محدودیت…” به این افکار مسخره نیشخند زدم… مرگ که دیگه دست آدما نبود… ولی ارزششو داشت… یک بار برای همیشه باید امتحان میکردم… هرچند از نتیجه کارم خنده ام میگرفت… ولی… ولی آخرین کاری که میتونستم برای ئاگرین انجام بدم، خیلی ساده بود…
روبروش ایستادم… صاف و محکم… دستامو برای دعا به آسمون سپردم… مثل یک مراسم مذهبی… چیزی شبیه دعای باران…چشمامو به طرف آسمون چرخوندم. به دورترین نقطه آسمون زل زدم… با تموم وجودم از خدا خواستم که ئاگرین رو زنده کنه…ئاگرین رو بهم برگردونه… حتی مثل یه خواهر… اشکم دوباره جاری شد و شروع به هق هق کردم… تموم گرمای وجودم تو دستام… نوک انگشتام، جمع شده بود… از اون همه اشک و گریه دلم ضعف میرفت… خسته شده بودم. بارون نم نم شروع شده بود و بر صورت و دستای گر گرفته ام میبارید و آتیش درونم رو خاموش و خاموش تر میکرد. این یه نشونه بود. یه نشونه مثبت… امیدوار شدم. دلم نمیخواست نگاهمو از آسمون بردارم. دوست داشتم وقتی نگاهمو بردارم که بهترین جمله دنیا رو بشنوم. “سیروانیییی…” بارون داشت تندتر میبارید. اشکم تموم شده بود ولی انگار اشکای آسمون تمومی نداشت… خسته شدم. دستی رو صورتم کشیدم و آخرین کلمات دعامو نجوا کنان و با چشمانی بسته،گفتم… چشمامو باز کردم و به طرف پیکر ئاگرین قدم برداشتم… نشستم و دستاشو تو دست گرفتم. هنوزم سرد بود. میدونستم… میدونستم که هیچ راهی نیست. معجزه دروغه… همه حرفای خوش بینی مسخره س… یاد جمله صادق هدایت افتادم که میگفت “تنها مرگ است که دروغ نمیگوید.” آره… میخواستم ثابت کنم… میخواستم ثابت کنم مرگ دروغ نمیگه… بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. به طرف برکه رفتم و عمق شو دید زدم. انگار کافی بود. چرخی دور خودم زدم و بزرگترین تخته سنگی که برای کارم کافی بود پیدا کردم. برش داشتم و آوردم نزدیک برکه. به یه طناب هم احتیاج داشتم برگشتم تو خونه باغ و تکه طنابی پیدا کردم. یه سر طناب رو به سنگ گره زدم و سر دیگه شو با تموم قدرت کشیدم. خوب بود. امکان پاره شدن نداشت. همه چی حساب شده بود. سر دیگه شو به دوتا پام گره زدم. دوباره و چند باره با قدرت کشیدم که مطمئن شم همه چی مرتبه. سنگ بزرگ رو برداشتم. صدای پایی از عقب شنیدم. برگشتم و در کمال ناباوری خودمو دیدم. اهمیت ندادم. تاثیر توهم هنوزم باهام بود. هر آن امکان داشت پشیمون بشم. سرعت عملم رو بیشتر کردم. رومو برگردوندم و بعد از انداختن تخته سنگ تو برکه سریع شیرجه زدم. یهو سرمای خوشایندی وجودمو لبریز کرد. داشتم تو عمق فرو میرفتم و برعکس پیش بینیم، اصلا تلاشی برای زنده ماندن نکردم. آب داشت تو ریه هام نفوذ پیدا میکرد و در کمال ناباوری، خیلی راحت با تموم وجودم داشتم مرگ رو قبول میکردم…
تنها دردی که احساس میکردم، زخم روی پیشونیم بود که مدام زق زق میکرد. اینم یه نشونه بود ولی نشونه خوب یا بد؟؟؟

ادامه …


هیوا


توضیحات : قبل از هر چیزی باید بگم که قسمت بعدی داستان قسمت آخر هست و نوشته شده. فقط ویرایش و دوباره خوانیش مونده. این به این معنیه که نقد دوستان عزیزم هرچند که برام خیلی مهمه و صددرصد در نگارش داستان تاثیر میگذاره ولی در داستان پردازی و اتفاقاتی که قراره پیش بیاد تاثیری نداره. با این وجود بیصبرانه منتظر نظر همه دوستان هستم. لطفا حتی با نوشتن “یک کلمه” خستگی رو از تنم بردارید…

بازدید 9,540

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

50 پاسخ به “محرم سکس (7)”

  1. اگه به تو نمی رسم، این دیگه قسمت منهنخواستم اینجوری بشه، این از بخت بدِ منهقد یه دنیا غم دارم اگه نبینمت یه روزچه طور دلت اومد بری، عاشق چشماتم هنوزفکر نمی کردم که یه روز اینجوری تحقیر بشمبه جُرم دوست داشتن تو اینجوری تنبیه بشمقد یه دنیا غم دارم اگه نبینمت یه روزچه طور دلت اومد بری، عاشق چشماتم هنوز(حمید عسگری)

  2. سلام هیوا جان،داستانت خیلی قشنگ بود فقط چون من قسمت های قبلشو نخوندم زیاد متوجه وقایع داستان نشدم،ای کاش میشد داستان های قبلیتو برام ایمیل کنی،اگر امکانش هست برام پیام بذار تو خصوصی،موفق باشی

  3. ایولا هیوا جانقشنگ و غمگین بود. آدم یه بنای رفیع و باشکوه رو که میبینه ،میفهمه که سازنده اش چقدر ماهر و عالم بوده. خوندن داستانت به آدم میفهمونه که نویسنده زبر دستی قلم زده و یک اثر زیبا بجا گذاشته. ایولبهت افتخار میکنم دوست عزیز

  4. سلام وخسته نباشید خدمت آقا هیوای عزیز این قسمت داستانت منو خیلی تحت تاثیر قرار داد زیبا و موثر، بیان این جمله ی ئاگرین که معجزه یعنی هر چیزی بدون محدودیت و تلاش هیوا برای زنده موندن عشقش نقطه اوج داستانت بود امیدوارم پایانت هم منو به وجد بیاره حتی اگه تلخ باشه

  5. داستانت رو خیلی خیلی زیبا نوشتی و به نظرم بهترین قسمتیه که تا حالا نوشتی.اما به نظرم اون قسمت توهمات سیروان هرچند زیبا نوشتی اما خیلی طولانیش کردی.به نظرم لحظه ی خودکشی ئاگرین رو مینوشتی خیلی تأثیر گذارتر بود.شاید قسمت بعدی این کار رو بکنی.به هر حال خیلی زیبا نوشتی.به موقع هم میخوای تمومش کنی.خوشحالم که این قسمت رو از زبون سیروان نوشتی چون راستش با قسمت قبلی خیلی ارتباط برقرار نکردم.ممنونم از وقتی که صرف کردی واسه ی داستان نویسی درین سایت.امید وارم خستگیت هم رفع شده باشه

  6. سلام هیوای عزیز زیبا بود.خوشحالم که امروز داستانت آپ شد…امروز همش فحش دادم.

  7. سلام هیوای عزیز زیبا بود.خوشحالم که امروز داستانت آپ شد…امروز همش فحش دادم.بعدشمهوی…مردک 4 سال؟؟؟

  8. سلام هیوای عزیزداستانت زیبا و جالب بود از تک تک جملاتت لذت بردمپنج قلب ناقابل هم تقدیمت

  9. نیمه پرتوصیف رویاها با استفاده از اعجاز آرایه ها.عدم استفاده از موضوعات ضد تابوهای ایرانی و فارسی محاوره ای و دوستانه در جملات و حس آمیزی به موقعنیمه خالینویسنده اسیر حاشیه های مهمل شده و تا جایی پیش رفته که دیگه شورش را در اورده.کش دادن تکراری یک موضوع پوشالی در تم داستان و استفاده از الفاظ دمده و بکار بردن مضامین تکراری در روند داستان و تزریق احساسات زنانه و لوس به قهرمان داستان این اثر را به یه داستان دست چهارم تبدیل کردهخوش باشید

  10. هیوای عزیز خسته نباشی…خیلی زحمت کشیدی…این استعاره های تو منو یاد فیلم سولاریس میندازه…بیشتر داستان در عالم ذهن سیروان میگذره و خواننده بین رویا و واقعیت گم میشه…و توجیه جالبی هم برای اون داری…مشروب…حشیش…سیگاری…دادا چیزی رو که از قلم ننداختم :Dخسته نباشی…تو خودت نمره بیستی…

  11. خسته نباشي هيوا داستانت بسيار زيبا بود ,سرگردانی و پریشانی سیروان رو به بهترین شکل ممکن نشون دادي ترکیب توهمات ذهن سیروان وتلفیقش با واقعیت خیلی ماهرانه بود صحنه ی مرگ سیروان بنظر من زيبا ترین قسمت داستان بود بسيار عالی از پسِ این قسمت بر اومدي واقعا هر قسمت پیشرفتت در داستان نویسی مشهوده اميدوارم روزی داستانهاتو در خارج از این سایت ببينم قلم بسيار جذابی داری و سوژه ی انتخابیت با وجود ریسک پذیری زیادش بسيار خوب پردازش شده و با یه ریتم جذاب به انتهای خودش نزديك میشه اميدوارم بعد از پایان داستانت بزودی شاهد داستان ديگه ای ازت باشیم امتیاز کامل تقدیم شد موید باشي!

  12. سیروان جان عالی بود ولی خواهشن قسمت های بعدی رو زودتر آپ کن اینقدر انتظار نکشیم خب

  13. هیوا عزیز خسته نباشیبسیار زیبا بود نمیدونم باید به کدوم قسمت از داستان اشاره کنم و چون تمامش در جای مناسب قرار داشتفقط یه مسئله و اون هم اینکه تو بخش توهم و کابوس!توهم خیلی به کابوس نزدیک بود و بنظر من این تنها ایراد کوچک داستان بود هر چند با قوائد داستان نویسی مغایرتی نداشت اما اگر سعی کنی توهمات رو از کابوس مجزا کنی بنظر من بهتر میشه که برای اینکار می تونی با کسایی که این تجربه رو داشتن یه صحبتی داشته باشیخود بخش کابوس رو خوب نوشتیباز هم می گم از داستان نویسید واقعا لذت می برم و از وقتی که با این سایت آشنا شدم بنظرم برترین داستان نوشته شماستبازم ممنون بخاطر اینکه می نویسی

  14. هیوا جان عالی بود . محو داستانت شدم . تلخ بود اما تلخی واقعیت زندگیه و ازش گریزی نیست . امیدوارم پایان داستان غیر پیش بینی من باشه و سورپرایز بشم . لطفا بعد از این بازم بنویسبعد از هر تلخی میشه شیرینی دید الا نا امیدی مطلق و بعد خودکشی

  15. قلم بسيار زيبايي داريد هيواجان5 قلب خوشكل و خوش رنگ تقديم به شما به رسم سپاسگذاري و احترام :X

  16. خسته نباشی هیـــــــوا جانکارت عالی بود.چیز زیادی نمیتونم بگم جون همش میشه تعریف و تمجید. امیدوارم این آخرین داستانت نباشه.موفق باشی :love:

  17. قسمت هفتم هم خیلی خوب بود. من از قسمت اول این داستان خوندم ولی عضو نشده بودمترس و تاریکی و ناامیدی را خوب توصیف کردید. ممنونم

  18. منهم چیزی بیشتر از اونچیزی که اکثر دوستان گفتن نمیتونم بگم. هرچند معتقدم که کل داستان میتونست توی دو یا سه قسمت جمع بشه. چون ریتم قسمتهای میانی خیلی کند بود و قصه زیاد پیش نمیرفت. انتخاب فعل مضارع برای نگارش این قسمت ریسک بزرگی بود چون نوشتن با این فعل خیلی سخته. به شخصه دوست داشتم دوقسمت پایانی رو از دید سوم شخص مینوشتی تا بهتر میتونستی صحنه های خودکشی سیروان رو به خواننده انتقال بدی. قلمت رو مثل شخصیتت دوست دارم. چیزی که از همون قسمت اول طلوع کویری کاملا مشخص بود. منهم امیدوارم که بعد از این داستان، یک داستان مجزا و کامل دیگه ای رو ازت بخونم. به قول دکتر کامران که مدتیه جاش خیلی خالیه “قلم مستدام”…راستی در عجبم که چطور داستانت تا الان توی صدر باقی مونده. چون دیگه عادت کردم که داستانهای اینچنینی زود بیان پایین. هرچند زیاد خوشبین نیستم…

  19. سلام هیوا جاناز نگارش داستان و فضاپردازی انجام شده خوشم اومد .متاسفانه قسمتهای قبلی رو نخوندم واسه همین در مورد موضوع قصه نمیتونم نظر خاصی بدم .

  20. هیوا کجایی .باز رفتی با دوس دخترات کوه و دشت وصحرا ؟چرا نمیای جواب دوستان رو بدی ؟با ادب ادبت کجا رفته ؟پاشو بیا جواب کامنتا رو بده وگرنه خودم جواب تک تک بچه ها رو میدم.اومدی ها زود باش پسر خوب! !!!

  21. هیوا جان خسته نباشیداستان مثل همیشه قابل تامل و تاثیر گذار بود , زیاد نمیشه تجزیه و تحلیل کرد چون هر کسی میتونه از دیدگاه خودش به قصه نگاه کنه .در ضمن قبلا یه خبری میدادی موقع اپ شدن داستان , الان دیگه به ته دیگش هم نمیرسم

  22. درود…شرمنده همه دوستانشب میام و جواب همه دوستان رو میدم.از همه کسانی که داستان رو خوندند تشکر میکنم. خصوصا کسانی که کامنت گذاشتند…

  23. درود…باز هم تشکر میکنم از دوستانی که داستان رو خوندند و همچنین کامنت گذاشتند. راستش در مورد داستان ترجیح میدم توضیحی ندم. چون مطمئنا ممکنه آخر داستان لو بره. فقط همینقدر در جواب دوستانی که میگن اسیر حاشیه پردازی شدم٬ میگم که هیچ موضوعی رو بدون دلیل توضیح ندادم. در اصل همه موضوعات در قسمت بعدی که آخرین قسمت هست به نتیجه میرسند. تمام تلاشمو کردم که داستان مشکل نگارشی نداشته باشه. تو کامنتهای این قسمت چشمم به کامنت دوست قدیمی محسن(دریک میرزا)ی عزیز هم روشن شد. دوست عزیز بسیار ممنونم که برام کامنت گذاشتین. یادمه آخرین داستانی که از شما خوندم مجتمع نوشین بود که هنوز هم یادمه و بسیار ازش لذت بردم.(لطفا اگه اشتباه حدس زدم ضایعم نکنید :d) البته خیلی وقته نیستین وبنده شخصا خیلی وقته که منتظر داستان جدیدی از شما و باقی پیشکسوتانی مثل پریچهر٬ دکتر کامران و بقیه هستم که مثل اینکه وقتتون رو گرانبها تر از این میدونین که اینجا دست به قلم ببرین… بهرحال بسیار خوشحال شدم که حداقل هستین و این افتخار رو به داستان بنده دادین و کامنت گذاشتین…

  24. کاربر عزیز سپس:فقط پیشنهاد میکنم که قسمت بعد رو بخونید تا بفهمید. بیشتر از این چیزی نمیتونم بگم.مانکن و آریا پرشین عزیز:ممنون بخاطر کامنت و خوندن داستان.پرنسس ایرانی:هنوز که تموم نشده٬ چرا تلخ؟؟؟رایاش :ممنونم بخاطر ارتباطی که با داستان برقرار کردین. یادمه یه بار پرسیدم اسم کاربریتون معنیش چیه جواب ندادین :dدختی شیرازی:موضوع سلیقه ایه… امیدوارم با داستانهای آینده بهتر ارتباط برقرار کنیدباغیرت :هرچی کاربری شمارو میبینم یاد علیرضا غیرتی میافتم جاش خالی… ممنون که خوندین.درسا جان:ممنون بخاطر شعر قشنگت…راستش هرچی به این موضوع فکر میکنم که آیا بخاطر عشق میتوان سنت ها رو شکست یا نه؟ به نتیجه نمیرسم. آرزو میکنم هیچکس جای سیروان نباشه…دختر آریایی:ممنون بخاطر حسن توجهتون قسمتهای قبلی در بایگانی سایت موجوده. کافیه یا سرچ بزنید یا ازلینک «قسمت قبل» در اول داستان استفاده نمائیدپیشی ببره: ممنون دوست عزیزشیر جوان عزیز:مثل همیشه لطف داری. همیشه منتظر کامنتت هستم. امیدوارم لطف همیشگی تو از سر هیوای بی معرفت کم نکنی ؛-)کیژان:ممنون بخاطر لطفتون٬ فکر میکنم قسمت بعد چند تا دیالوگ ماندگار برای داستان انتخاب کردم که خوشتون میاد. نقطه اوج داستان هم تو قسمت بعدیه.قلب مسین دوست عزیزم:بخاطر شعر زیبات ممنون. راستش بخاطر احترام به مخاطبان تموم تلاشم رو کردم که از هیچ لحاظی چه غلط املائی و نگارشی وچه از لحاظ افعال ماضی و مضارع هیچ مشکلی نداشته باشه. البته همیشه گفتم که اگر بخوایم از داستانی ایراد بگیریم همیشه ایراد هست و هیچ داستانی حتی به قلم بزرگان هم بدون ایراد نیست. البته تو این قسمت افعال ماضی و مضارعی که استفاده شدن رو با زیرکی آوردم که یه جورایی قسمت بعد رو لو میدن ولی خوشحالم که کسی به این موضوع شک نکرده.نوبهار:دوست عزیز خوشحالم که بالاخره تونستم شمارو- هرچند در حد کوچیکی- ولی٬ راضی نگه دارم. فقط میگم که قسمت بعدی همه چیز مشخص میشه.رضا:ممنوم بخاطر وقتی که صرف کردین. راستش همیشه تا جایی که در توانم بوده به نویسندگان سایت در جهت ویرایش حدمت کردم و خوشحال میشم بتونم خدمتی به شما هم بکنم.پرنده خارزار:از شما هم بسیار ممنونم که همراهم بودین.علیرضا و جربزه و سمانه عزیز: ممنونم بخاطر وقت و کامنتتون.رودی عزیز:همیشه وقتی کامنت شما و بعضی دوستان رو پای داستانم نمیدیدم فکر میکردم که داستان در حدی نیست که بخونیدش یا کامنت بگذارید ولی اینبار با کامنتتون خوشحالم کردین.

  25. يادمه يه روز نيم ساعت! دير رسيدم، هيوا سريع زير داستانم كامنت داد: “آريزونا باكلاس شده ديگه جواب كامنتهارو نميده”

  26. جناب آریزونا دخالتمو ببخش اما از کجا میدونی مستر هیوا الان در چه حالنامید که حالشون خوب باشه و مشکلی نداشته باشنمیدونم دوست هستین و شوخی میفرمایین منم کاسه داغتر از آش شدما

  27. احسان:نقد خوبی بود ممنونم. فقط متوجه «حواشی مهمل» نشدم. اگر میشه توضیح دهید. ولی با الفاظ دمده و تکراری موافقم… سعی میکنم این نقص رو به مرور حل کنم ولی معمولا دوستانی که اینجا داستان میخونن به روان بودن داستان و افعال جمع و جور (فاعل مفعول فعل) علاقه دارند و دوست دارن اصطلاحات معمولی و رایج بیشتر استفاده شه. البته شاید این موضوع هم سلیقه ای باشد. تا ببینیم نظر دوستان دیگر چیست؟!قصه طولانی: ممنون بخاطر وقتی که گذاشتین و حسن نظرتونپیر فرزانه عزیز:والا فیلم سولاریس رو ندیدم. نمیتونم نظری بدم.سپیده:همراهی گرم شما مثل همیشه هست و به من امید میده. این خیلی خوبه که نظر نویسنده خوبی مثل شما رو مثبت میبینم. راستی منتظر داستانتون هستمااااساینا جون:سیروان کیه دیگه؟ :dمثل همیشه منم تشکر میکنم بابت وقتی که گذاشتینکورلئونه:دوست عزیزم تشکر میکنم که وقت گذاشتین و داستان بنده رو خوندین. عنوان برترین نویسنده سایت برای من عنوان بزرگیه و فکر نمیکنم در حدش باشم. اغراق میفرمائید! در مورد توهم و کابوس باید بگم که اتفاقا در مورد این موضوع و اثرات حشیش و ریتالین خیلی تحقیق کردم. البته چون بنده همچین تجربه ای نداشتم نوشتن ازاون برام بسیار سخت بود و فکر میکنم نتونستم اونطور که باید پردازشش کنم. ولی همیشه سعیم بر این بوده که داستانی درحد و اندازه بکن تو ارائه بدم… که در این مورد باید مخاطبان نظر بدن.مامانی:ممنون بخاطر وقت و کامنت پر مهرتون. راستش فعلا که تصمیم ندارم به این زودیا چند قسمتی بنویسم٬ ولی اگه سوژه مناسبی گیر بیارم حتما استفاده خواهم کرد.ستاره عزیز:لطف عالی مستدام. کامیاب باشید!شاهکار بینش پژوه:بخاطر وقتی که گذاشتین تشکر میکنم. البته با شما موافقم. ولی همانطور که میدانید همین داستان میتونست به ۲۰قسمت هم برسه. به شخصه فکر میکنم این موضوع به سلیقه ربط پیدا میکنه. معلومه که خیلی از دوستان دوست دارن رمان بلند بخونن و خیلی از دوستان هم کوتاه و خلاصه دوست دارن.ماهک: راستش باید قبول کرد که سوژه داستان یه کمی خاصه و تعداد معدودی میتونن با اون ارتباط برقرار کنن. مخصوصا ما ایرانیها. با توجه به سنتها و تابوهایی که وجود داره نمیتونیم با همچین موضوعی ارتباط برقرار کنیم. بنده بعنوان نویسنده این داستان اونقدر برام سخت بود که تو قالب ذهنی سیروان فرو برم که مجبور شدم قسمت قبل زاویه دید رو عوض کنم. معمولا سوژه های اینچنینی بهتره فقط روایت بشه. چون رسیدن به یک انتخاب کامل و مطلق هیچوقت انجام شدنی نیست. و این موضوع بستگی به ذهنیت افراد داره. پس اگه شما یا بقیه دوستان نتونستن با این موضوع کنار بیان یا سوژه رو هضم کنن٬ مانند خود نویسنده٬ دلیلش فقط و فقط اینه که نمیتونیم خودمونو تو همچین موقعیتی قرار بدیم و رک اگه بگم باید بگم که «میترسیم»…ولی بعضی وقتا همین ترسها جمع میشن و گلوی آدمو میگیرن و تا انتخابی نباشه ولش نمیکنن…سکس اند لاو(آرش):دوست عزیزم میتونم درک کنم که تو چه شرایطی خوندی و کامنت گذاشتی. بسیار بسیار ممنون. ولی آرش جان فکر میکنم این مدل خودکشیها دیگه لوس شده و خواننده دوست داره چیز جدیدی ببینه.مازیار جان:یادم نیست جان بودی یا خان؟ یا …؟؟؟ :dممنون بخاطر وقت عزیزت. موفق باشیآریزونا:مدل نقد کردنت رو عوض کردی؟بهرحال تقریبا با بیشتر موضوعاتی که مطرح کردی موافقم بجز «محدود فکر کردن…»پرهام و هدیه آسمونی :ممنون بخاطر خوندن داستان. امیدوارم خوشتون اومده باشه

  28. سلام هیوا جان. (نشونه ی خوب. چون بهش ثابت میکنه که اینا همش خواب و توهمه چون این زخم توی واقعیت اتفاق افتاده). معلومه که خیلی زحمت کشیدی و وقت گذاشتی. ازت ممنونم. فقط یه سری اشکالات جزیی هست (البته بستگی داره به اینکه قسمت آخر چه جوری باشه) که اگه دوستان اشاره نکردن در پایان قسمت آخر اشاره میکنم. مرسی هیوا جان

  29. هرچى گشتم اون چيزاى خوبى كه رفيقات گفتنو تو داستانت نديدم از اولش تا اين قسمت همش گيج ميشه آدم خيلى جاهاش مفهوم نبود ازش رد شدم نتونستم باهاش ارتباط برقرار كنم واقعا چرا بعضى ها به اين ميگن داستان خوب!؟ كجاش خوبه؟

  30. سیلور جان :با حرفت در مورد ریتم قسمتهای میانی موافقم. میشه قسمت 3و 4و5رو بطور خلاصه تو یه قسمت نوشت ولی بهرحال روز اول که هدفم رو از نوشتن این سوژه مشخص کردم انتظار استقبال اینچنینی رو نداشتم و همین باعث شد که مقداری داستان کش پیدا کنه. ولی نهایتا قسمت بعد قسمت آخره و این داستان هم تموم میشه و راحت میشی :Dدرمورد صدرنشینی همینقدر بگم که یکی از دوستان دارن سعی میکنن یه چیزایی نشون بدن که واقعیت نداره و براشون متاسفم!!!افسون عزیز :راستش درمورد داستان نمیتونم چیزی بگم. قسمت آخر همه چیز مشخص میشه. مثل همیشه حضورتون بهم امید میده. ممنونم عزیزرامونای دوست داشتنی :بخاطر وقتی که گذاشتی ممنونم. فقط از همین جا بگم که منتظر نظرت رو قسمت آخرم و برام خیلی مهمه. خسته نباشیمملی888 عزیزم:این قسمتو به بزرگواری ببخشید برای قسمت بعدی قبل از آپ خبرتون میکنم و انتظار کامنت اول رو ازتون دارم. ممنون :)کاربرین گرامی تخته، سعید و ک… تپل :ممنون بخاطر وقتی که گذاشتین و نظر پر مهرتون.آریزونای عزیز : همینقدر بگم که خوشحالم جیگرت حال اومد. ایشا… جیگرت همیشه حال بیاد و خودتو تخلیه کنی :Dولی جدا معذرت میخوام هم از شما و هم از بقیه کاربران. ببخشیدنیما کرمانی عزیز :ممنون بخاطر کامنتت. ولی کاشکی نظراتتو میگفتی تا اگه مشکلی میدیدم تو قسمت بعد لحاظ میکردم که حل بشه

  31. ونداد عزیز:همیشه به من لطف داشتی. یادمه زیر یکی از قسمتهای طلوع کویری اولین کامنتتو برام نوشتی و یادمه اون روز به خودم قول دادم که اونقدر پیشرفت کنم که حرفهای مبالغه آمیز تو و بقیه عزیزان رو تا حدی به واقعیت تبدیل کنم. نمیدونم تا چه حد موفق بودم ولی بدون که دارم تلاش میکنم…بسیار بسیار ممنون!

  32. هدیه آسمونی عزیز :چقدر خوشحال شدم کامنتتو دیدم. راستش خوب یا بد باید قبول کرد شرایط سیروان و ئاگرین فرق داره.ناسلامتی خواهر برادرن. تو که نمیخوای با هم ازدواج کنن آخرش دوستان بگن سکس با محارم نوشتی میشه؟اگه فحشاشو بجون میخری تا بهم برسونمشون… 😀

  33. درود بر دوستان عزیزم…حقیقتا این مدت درگیری زیادی پیدا کردم که هنوزم ادامه داره. بسیار ممنونم از اینکه به یادم بودین و پیام گذاشتین. خدمتتون عرض میکنم که داستان تقریبا کامل شده و نهایتا این هفته آپ میشه. پوزش میطلبم بخاطر تاخیری که انجام شد. بازم از دوستانی که عمومی و خصوصی احوال پرسی کردند بسیار ممنونم.مؤید بمانید!

  34. درود بر دوستان عزیزم…امروز به تاریخ ۱۶/۲/۱۳۹۲ در ساعت ۱۲:۳۶ بالاخره قسمت آخر داستانم(محرم سکس) آپ شد و منتظر دستان پر مهر ادمین عزیز میباشد.مثل همیشه مؤید بمانید!

  35. با سلام و درود فراوانامروز مورخ ١٧/٢/٩٢ بنده آخرين كامنت رو زير داستان زيباي دوست عزيزم هيواي گرامي ميذارمضمن اينكه بايد خدمت ايشون عرض كنم خيلي پاچه خواري ادمينو ميكني خبريه؟ امروزم داستان گي آپ شد فكر كنم جدي جدي خبريهمويد بماني دوست عزيزم…!

  36. هیوا جان قبلا تا قسمت دوم همراه محرم سکس بودم.امشب که فرصت دست داد تمام قسمتا رو از اول دوباره خوندم! رفیق قلمت فوق العاده ست و بسیار زیبا مینویسی.مرسی که اینجا و برای ما نوشتی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید