قسمت دوم: «صبح هنوز صدا نداشت»
صبح فردا، همهچی انگار همونطور بود.
هوا، روشن و بیصدا.
گنجشکها، پراکنده توی شاخههای بلند درختهای مسجد، بیتفاوت به هر چیزی جز پر زدن.
فرشها هنوز تو حیاط بودن. خیسی شب، نوک موهای پرزها رو سنگین کرده بود.
زود رسیدم. شاید بیجهت.
ولی واقعیت این بود که دلم هنوز پشت همون ستون گیر کرده بود.
و میخواست… دوباره ببینتش.
در حیاط آهسته باز شد.
امیرمحمد بود.
آرومتر از همیشه.
همون پیراهن ساده، همون شلوار تیره، ولی چشمهاش… یه چیزی عوض شده بود.
سلامش آهسته بود، مثل بادی که از بین پرده رد میشه.
جواب سلامشو دادم، با صدایی که خودم هم تعجب کردم چقدر لرز داشت.
رفت سراغ فرشها. سطل کوچیکی آورد و خم شد کنار همون نقطه.
من نگاهش میکردم…
و چیزی ته دلم میگفت این تصویر باید ثبت شه. تو ذهن، تو دل، تو نفس.
دلم نیومد تنها بذارمش.
رفتم کنارش نشستم. دستمال گرفت، منم کمکش کردم.
کاش یهجوری میشد، دستش بیاد سمت من. یا حتی یه قطره آب از دستش بچکه روی من.
همین که تموم شد، نشست روی سکو.
منم کنارش.
بینمون فقط یه سطر سکوت بود. سکوتی که از هزار تا جمله سنگینتر بود.
آروم گفت:
– دیشب… واقعی بود؟
نفس کشیدم.
صدام از توی گلوم بیرون نیومد، ولی لبهام لبخند زدن.
– اگه فقط خواب بود، چرا دلم هنوز اونجاست؟
نگاهش به زمین بود. ولی معلوم بود شنید.
بعد از چند ثانیه، همونطور که سرش پایین بود گفت:
– من… هیچوقت… انقدر احساس نکرده بودم که دیده میشم. حتی وقتی با کسی حرف میزنم.
اونجا، توی همون صبح بیصدا، یه چیزی توی قلبم تکون خورد.
نه مثل ضربان.
یهچیز شبیه لرزش برگ وقتی دست نسیم میخوره بهش.
– دلت میخواد دوباره اتفاق بیفته؟
حرفی نزد.
فقط نگاه کرد.
و اون نگاه… جواب بود.
دستش اومد جلو. سر انگشتمو گرفت. گرمای ملایمی داشت. مثل بوی تنور نانوایی صبح، وقتی هنوز هوا خنکه.
همونموقع، صدای اذون از بلندگو بلند شد.
ما هیچکدوم تکون نخوردیم.
انگار صدای اذون نبود، یه بادی بود که اومد و رد شد از لای موهامون.
نشسته بودیم.
بیکلام، بیقرار،
در آغوش سایههای نرم ظهر، روی پلههای سرد مسجد.
همهچی تازه داشت شروع میشد…
قسمت سوم: «لبها، بیاذن صدا»
کنار هم نشسته بودیم.
نه خیلی نزدیک، ولی اونقدری که گرمای شونههامون تو هوا گم نشه.
سکوت بود، نه از جنس خجالت، از جنس رضایت.
من داشتم نگاهش میکردم؛ امیرمحمد، با دستهای آویزون از زانوهاش، با موهای کمی ژولیده، با چشمهایی که معلوم بود خوابندیده از دیشب.
هیچی نمیگفت.
ولی اون “هیچی” داشت چیزی میگفت.
نه با زبون، نه با چشم، با حضور.
با «بودن»ش.
یک لحظه چرخید سمتم.
نگاهش نرم بود. نه اون نرمی مصنوعی که از رو ادب باشه.
نرمی یه پسر نوزدهساله که برای اولینبار جرات کرده دلش رو بیپناه بذاره کف دست یکی دیگه.
لبهاش باز بود، ولی نه برای حرف زدن.
برای نفَس.
برای فهمیدهشدن بدون کلمه.
من خودم رو عقب نکشیدم.
اونم جلو نیومد.
فقط خم شد، آروم، بیصدا،
تا جایی که فاصلهمون فقط یه نفس شد.
بعد… لبهاش نشست روی لبهام.
نه ناگهانی، نه با عطش.
با اون مکثی که انگار اول میپرسه: “میشه؟”
و وقتی لبهام بیحرف موندن، خودش جواب شد.
نمیدونم چند ثانیه بود.
فقط یادمه طعمش مثل آب خوردن بعد یه روز داغ بود.
و اون لحظه، به اندازه تمام تابستون شیرین بود.
نفسهامون قاطی شد.
لبهام خیس شد از عطرش.
بوسهمون طول کشید،
نه مثل فیلمها، نه پر صدا—
یه بوسهی سنگین، که زمان رو متوقف کرده بود.
صداهایی از بیرون میاومد، ولی انگار از پشت شیشه.
ما وسط هیچکجا بودیم، فقط همدیگه رو داشتیم.
که یهو…
در چوبی شبستان با صدای خفیفی باز شد.
نه بلند، نه عجیب، ولی کافی بود تا نفسمون برگرده تو سینه.
یه نفر وارد شد. صدای دمپاییهای لاستیکیاش روی سنگفرشها پیچید.
بیاختیار، امیرمحمد کمی عقب رفت.
نگاهمون هنوز بههم بود، ولی فاصله افتاده بود بین لبهامون.
اون مرد نزدیکتر شد—خادم مسجد بود. پیرمردی با عبا و عطر کهنهی گلاب.
رد شد از کنارمون. یه لحظه مکث کرد، نیمنگاهی انداخت،
اما چیزی نگفت.
نه تعجب، نه تردید، فقط نگاه. بعد هم به راهش ادامه داد.
امیرمحمد آروم و سنگین از کنارم بلند شد.
هیچی نگفت.
فقط نگاهش پایین بود.
دستهاش رو با تاخیر از زانو جدا کرد.
من هنوز همونجا نشسته بودم.
تو لبهام، هنوز گرمای بوسهش بود.
تو دلم، هنوز نفسش.
پیرمرد از کنار حوض صدا زد: – امیرجان، یه سطل آب بیار، شلنگ گره خورده.
یه کاری مونده، زحمتش با تو.
امیرمحمد ایستاده بود وسط حیاط.
موند، شاید یکلحظه بیشتر از لازم.
بعد همونطور که ساکت بود، با قدمهایی آروم رفت سمت شیر آب.
تا رسید دم درِ حیاط،
قبل از اینکه از دیدم پنهون شه،
یکبار سرش رو برگردوند.
نگاهمون خورد به هم.
اون لبخند نزد.
منم لبخند نزدم.
فقط نگاه بود
یک نگاه خالی از حرف، ولی پُر از باقیماندهی بوسه.
یه جور وداع بیقرار،
بیهیچ قراری.
#حریم_دل
قسمت چهارم: «پناه پشت در بسته»
امیر:
سینا؟ یه سوال…
چرا اینقدر محرم رو دوست داری؟
سینا:
چون… اولین بار که اومدم هیئت، بچه بودم، هفت سالم.
ترسیده بودم، شلوغ بود، صداها بلند بود… داشت گریهم میگرفت.
ولی یهدفعه، یه بویی پیچید… نمیدونم چی بود.
نه عطر بود، نه غذا… یه چیز عجیبی.
یه بوی گرم، یه بوی آشنا…
انگار یکی بغلم کرد، بیصدا…
همونجا آروم شدم.
امیر:
چه بویی؟
سینا :
بوی عشق شاید…
بوی زندگی…
از اون موقع هر سال دنبالش میگردم.
شاید واسه همینه که محرم رو اینقدر دوست دارم.
امیر :
شاید اون بود الانم هست…
تو هوا…
حتی… تو خود تو…
شاید فقط نمیتونی حسش کنی…
هیئت امشب هم تموم شده بود.
چراغها هنوز روشن بودن، ولی صداها یکییکی خاموش میشدن.
جمعیت، کمکم داشت از حیاط مسجد میرفت بیرون.
کفشها گم میشدن زیر نور کمرنگ لامپهای زرد.
صدای پا، صدای خستگی، صدای خلوص.
من مونده بودم اون گوشه،
منتظر…
انگار دلم هنوز کار داشت.
امیرمحمد آخرین نفر بود که از شبستان اومد بیرون.
پیرهن سرمهایش هنوز بوی گلاب میداد،
و چشمهاش مثل همیشه…
انگار نصفشب بودن.
تا منو دید، یه نگاه انداخت دور و بر،
بعد اومد نزدیک، طوری که انگار اتفاقی فقط کنارم رد میشه،
ولی زیر لب گفت:
– نری… بیا باهام.
بدون حرف، دنبالش افتادم.
از پلهی شرقی حیاط رد شدیم،
از کنار آبخوری،
و رفتیم سمت انتهای حیاط،
اونجا که یه اتاق قدیمی است، با درِ چوبیِ ترکخورده.
پلاک کوچیکی هنوز روش وصله:
«پایگاه مقاومت شهدای مسجد…»
درست پشت همون اتاق قدیمی بسیج.
همون که سالهاست کسی توش جلسه نمیذاره.
در رو که باز کرد، یه بوی خاص پیچید بیرون؛
بوی کاغذ کهنه، چای سرد شده، خاک و خاطره.
امیرمحمد گفت:
– کلیدشو از مهدی گرفتم.
کسی دیگه کاری با اینجا نداره.
درو بست.
صداها پشتش قطع شدن.
نور کمی از پنجرهی مشبک بالا میاومد.
یه میز فلزی گوشه بود،
و چند پتوی خاکگرفته روی هم،
همهچی انگار سالها منتظر مونده بودن، تا همین امشب…
برگشت سمتم.
نه با لبخند، نه با حرف.
فقط نگاه.
یه نگاه خسته، ولی روشن.
یه نگاه پُرِ خواهش،
بیهیچ کلمهای.
قدم زد سمت من.
ایستاد روبهروم.
نفسهاش نزدیک بود.
دستشو گذاشت پشت گردنم،
و با انگشتای دیگهاش پهلومو لمس کرد.
جوری که انگار داره خط میکشه روی خستگیِ تنم.
و بعد، لبهاش نشست روی لبهام.
بوسهمون کش اومد،
نرم و طولانی،
با نفسهایی که قاطی میشدن،
با دلی که از دیشب تا حالا هزار بار خودش رو رسونده بود به این لحظه.
بعد از چند ثانیه، دیگه فقط لبهامون نبود.
دستهام دور کمرش حلقه شده بودن.
اونم خودش رو چسبوند،
بیواهمه، بیمرز.
گرمای بدنش تو تنم پخش شد.
پیراهنهامون بینمون مزاحم بودن،
با همون سکوت و احتیاطی که آدم توی خلسه داره،
شروع کردیم به کنار زدنشون.
صدای دکمهای که باز میشد،
نفسنفس زدن آروم،
بوسههایی که از لب به گردن کشیده میشدن،
و دستهایی که دنبال جا بودن برای پناه،
همهچی آروم بود، ولی پر از اضطراب شیرین.
پشت اون در بسته،
روی یکی از همون پتوهای قدیمی،
آروم نشستیم کنار هم،
تنها بهم چسبیده، نفسها سنگین،
بوسهها کند و کشدار…
اون شب،
هیچچیزی عجله نداشت.
همهچی از دل اومده بود.
از چشم، از دست، از بوسه.
همدیگه رو لمس کردیم،
نوازش کردیم،
همونقدر که میتونستیم بدون گفتنِ «دوستت دارم»،
نشون بدیم که داریم… خیلی.
و وقتی رسیدیم به لحظهای که همهچی سکوت شد،
فقط صدای تنفسهامون مونده بود.
تنهای خسته، ولی آروم.
چسبیده، گرم،
با یه پتوی کهنه روی ما،
و یه حس تازه زیر پوستهامون.
بیرون، چراغ مسجد داشت کمکم خاموش میشد.
ولی تو اون اتاق تاریک،
یه چیزی روشن شده بود،
که نه با هیئت میشه گفتش،
نه با مداحی،
فقط با دستهای لرزون دوتا پسر نوزدهساله.
وقتی درو باز کردیم و از اتاق زدیم بیرون،
هوا ساکت بود.
صدای جیرجیرک،
و چراغی که توی باد، نور میلرزوند رو دیوار.
امیرمحمد گفت:
– فردا زود بیا…
و من فقط نگاهش کردم،
چون میدونستم،
از امشب، دیگه هیچکدوممون، همون قبلی نیستیم.
نوشته: سینا
2 پاسخ به “حریم دل (۲)”
قشنگ بود ، مرسی
🥺🥺🥺❤️❤️❤️