بخش چهارم
ئاگرین… همون دختر عمویی که بیست و اندی ساله ندیدمش… یه دفعه پیدا شده… دانشجو تهران… ارشد روانشناسی بالینی… چیز زیادی از رفتن عموم تو اون سالها نمیدونستم… ولی درحال حاضر شناسنامه عراق رو گرفته بودن و ساکن شهر سلیمانیه… البته شناسنامه ایران رو هم داشتن… حوصله پیچیدگی های مسائل مهاجرتی رو نداشتم… ولی عموم دیگه خبره شده بود… داشتن مهاجرت به بلژیک رو ردیف میکردن… یکی از اقوام زن عموم اقامت بلژیک رو گرفته بود. مثل عموم خبره بود… اونجور که ئاگرین میگفت مشاور مهاجرتی تو بلژیک بود. همه کارهای مهاجرتی عموم هم با مشاورت همون آقا انجام میشد… و همینطور مسائل مرتبط به تحصیل ئاگرین تو ایران…
بعد از نقش بازی کردن طولانی در نقش نازی، بالاخره اعتراف کرد که همش دروغ بوده… به جز خواباش… تنها دلیلی که مجبور شده بخاطرش خودشو لو بده، من بودم… واینکه نمیتونه فراموشم کنه… اینکه هروقت تصمیم میگیره همه چیز رو فراموش کنه… دوباره رویا-یا کابوس-هاش شروع میشه…
با اینکه واقعیت بالاخره کشف شده بود و بازی تموم شده بود ولی به مرور زمان احساس عجیبی در من به وجود اومده بود. هرچند که بعد از اعترافش من نبخشیدمش و دیگه جواب تماساشو ندادم. ولی نمیتونستم انکار کنم که دوستش داشتم… شاید هم یه جور عادت شده بود… خیلی از شبا ناخوداگاه چشمامو به صفحه گوشی میدوختم و منتظر تماسش بودم… هنوزم هرچندشب یک بار تماس میگرفت…ولی جواب نمیدادم. از دستش دلخور بودم، ولی نمیتونستم اون لحظات شیرینی که برام درست کرده بود، از ذهنم پاک کنم. هروقت دلتنگش میشدم، عکسشو تو گوشیم باز میکردم و ساعتها بهش زل میزدم و باهاش حرف میزدم… دوگانگی غریبی سراغم اومده بود. عقلم میگفت که باید این رابطه تموم بشه… ولی احساسم مثل همیشه سر لجاجت داشت… “احساسات اسب های وحشی هستند…” آنها به حصار در نمی آیند… آنها آزادی را می پرستند…
بعد از یک ماه جدال درونی سرانجام مثل همیشه “یاغی احساس” بر “پادشاه عقل” پیروز شد. شماره تلفنش که هنوز، از حفظ بودم، گرفتم. ولی باتعجب دیدم خاموشه… یه پیامک خالی براش فرستادم که هروقت روشن شد گزارش ارسال بگیرم و بفهمم روشنش کرده… چند روز گذشته بود ولی هنوز خبری نبود. سرگرم کارام تو شرکت بودم. پس اندازمو جمع کرده بودم و قصد داشتم یه واحد آپارتمانی خوب بگیرم. زیاد دست و دلم به کار نمیرفت. یه روز با تعجب دیدم که یک شماره ناشناس با گوشیم تماس گرفت. جواب دادم :
-“بله…”
-“ئاگرینم… تورو خدا قطع نکن. میدونستم اگه با شماره خودم تماس بگیرم جواب نمیدی. واسه همین با یه شماره دیگه تماس گرفتم. قول میدم زیاد مزاحمت نشم فقط یه جمله میگم و قطع میکنم ولی قول بده روش فکر میکنی… اگه نخواستی دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم…”
-“باشه بگو…!!!”
-“ازت میخوام برای یه لحظه خودتو بگذاری جای من… داستان خوابم واقعی بود… اگه جای من بودی چکار میکردی؟؟؟”
-“تو از دو سالگی به بعد، منو ندیدی… چطوری میدونستی اونی که تو خواب دیدی من بودم؟؟؟”
-“یه روز بصورت کاملا اتفاقی داشتم تو اینترنت در مورد کردستان تحقیق میکردم که به وبلاگ تو رسیدم… وقتی اسم و عکستو دیدم. با بابام تماس گرفتم و مطمئن شدم خودتی… من تورو هیچوقت بعد از دو سالگی ندیدم… ولی اون خواب… اون حس… مطمئنم خودتی…”
هرچند متقاعد نشده بودم ولی همین که دوباره تماس گرفته بود، خوشحال بودم. به همین دلیل زیاد پاپیچ قضیه نشدم و حرفاشو به خودم قبولوندم…!!!
با همچین شروع عجیبی، عشقی اساطیری شروع شد… بعد از اومدن اونا از عراق و برگشتشون، احساس میکردم راه درستی انتخاب کردم… خیلی خوشحال بودم که به احساسم اعتماد کردم. بعد از یک سال و چند ماه تصمیم گرفتم به بهونه شرکت و مسائل کاری برم پیش عموم و موضوع رو باهاش در میون بگذارم… چون قرار بود برن بلژیک و دیدنشون برام سخت میشد… گرفتن ویزای کشور عراق (اقلیم کردستان) برام به آسونی آب خوردن بود. البته این مسائل مصادف با کنسرت چند خواننده معروف ایرانی در شهر اربیل(که از توابع اقلیم کردستان بود)شده بود و شرایط گرفتن ویزا خیلی سخت… … ولی ده روز ویزا رو براحتی به کسانی که کد ملی اونا صادره از استان کردستان(ایران) بود، میدادن. موضوع رو با ئاگرین درمیون گذاشتم. هنوز راضی نشده بود که درمورد ازدواج حرفی به خونواده ها بگیم. قول دادم که تا اون نخواد، منم حرفی نزنم…
بالاخره بعد از چند روز دوندگی، مشکلات مرتفع شد و بدون اینکه به ئاگرین خبر بدم رسیدم سلیمانیه. یه سیم کارت “آسیاسل” گرفتم و رفتم هتل. غروب گوشیمو آوردم و با اینترنت وایرلس هتل رفتم تو چت و گفتم یه سورپرایز خوب واست سراغ دارم. با هیجان خاصی که میتونست پیش بینی کنه… جواب داد کجایی؟ شماره تماسش رو گرفتم و با اولین بوق برداشت…
-“بله…؟”
-“بله و بلا ضعیفه… نمیدونی چقد دلم واسه دیدنت تنگ شده…”
-“کوفت… اصلا میدونی چیه… اشتباه گرفتین آقا…!!! لطفا دیگه مزاحم نشین.”
-“اختیار دارین مراحمم… نمیتونم تا فردا صبر کنم… نیم ساعت دیگه، رستوران نصف جهان…”
رستوران ایرانی “نصف جهان” نزدیک هتل بود. واسه همین من زودتر رسیدم. راستوران شیک و زیبایی بود. قبلا هم اینجا اومده بودم. چند دقیقه بعد اونم رسید. وقتی دیدمش از رو صندلی بلند شدمو براش دست تکون دادم. اومد پیشم… اشک تو چشماش حلقه زده بود. صندلی رو کشیدم بیرون که بشینه. برگشتم و روبروش نشستم… دستای سردشو تو دستام گرفتم و تو چشماش خیره شدم. دستم و فشرد و لبخند ملیحی زد. با پشت دستش اشکشو پاک کرد و تو چشمام دوباره زل زد. چقدر صحنه زیبایی بود… گریه و لبخندش قاطی شده بود… گفتم :
-“میدونی که چقدر منتظر این لحظه شدم؟؟؟”
-“آره… هیچوقت یادم نمیره بزرگترین آرزوت چی بود…”
-“آماده ای؟”
-“آره…”
-“قول دادیااااا… یادت نره… دقیقا شصت ثانیه باید تو چشمام زل بزنی و پلک نزنی… از همین حالا شروع شد…”
-“باشه…”
هیچوقت از زل زدن تو چشمای سیاهش سیر نمیشدم. ولی این فقط یه طرف قضیه بود… زل زدن ئاگرین تو چشمام و لبخند همیشگیش آدمو دیوونه میکرد. چقدر دلم واسه چشماش تنگ شده بود. اون لحظه حاضر بودم همه دنیامو بدم که شصت ثانیه تموم نشه… از اینکه گفتم شصت ثانیه، از خودم بدم اومده بود. باید میگفتم شصت ساعت… شصت روز…نفسم بالا نمی اومد… احساس خفگی میکردم. در برابر اون همه زیبایی چشماش و نگاهش احساس ضعف داشتم. آه… ئاگرین مگه تو چی داری؟؟؟ تو انسان بودنش شک کرده بودم… دیگه نمیتونستم… دیگه نمیتونستم نگاهش کنم. واقعا طاقت اون همه لذت رو نداشتم. چشمامو بستم و دستی رو صورتم کشیدم. بهترین کلماتو آماده کردم تا با تموم وجودم بهش بگم. دستمو از رو صورتم برداشتم و چشمامو باز کردم. به خودم اومدم که گارسون بالای سرمون بود… آه… این از کجا پیداش شد؟؟؟
شام رو در سکوت کامل خوردیم. فقط گاهی نگاهمون با هم تلاقی پیدا میکرد و ریز ریز میخندیدیم… بعد از شام بهم گفت که اونم برام یه سورپرایز داره. هرچی ازش پرسیدم چیزی نگفت. رفتیم بیرون، سمت ماشینا… سوار ماشین ئاگرین شدیم، تا دوری تو خیابونای خلوت شهر بزنیم. هنوزم سکوت کرده بودیم تا اینکه ئاگرین دستاشو برد سمت ضبط ماشین و روشنش کرد… صدای بی نظیر خواننده فضای ماشین رو پر کرد…
ببین تمام من شدی، اوج صدای من شدی
بت منی شکستمت، وقتی خدای من شدی
ببین به یک نگاه تو، تمام من خراب شد…
چه کردی با سراب من، که قطره قطره آب شد
سرمو به پنجره چسبوندم وآههههه بلندی کشیدم. فکر میکردم تو اون لحظه دیگه تو اوج هستم… اوجی که ابری نداره… زندگی ابری تموم شده بود… تموم وجودم لبریز از عشقش شده بود.
به ماه بوسه می زنم، به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین، به عشق تو چه می کنم
منو به دست من بکش، به نام من گناه کن
اگر من اشتباهتم، همیشه اشتباه کن
دیگه پشیمونی وجود نداشت. خوشحال بودم که به احساسم اعتماد کردمو تونسته بود بر مغزم پیروز بشه… کاشکی همه اشتباه های دنیا اینقدر قشنگ بود!!!
نگو به من گناه تو، به پای من حساب نیست
که از تو آرزوی من، به جز همین عذاب نیست
هنوز می پرستمت، هنوز ماه من تویی
هنوز مومنم ببین، تنها گناه من تویی
چقدر گناه شیرینی!!! همینکه آهنگ تموم شد. سرمو بلند کردمو بار دیگه تو چشماش زل زدم. قطرات طلایی اشک از گونه های سرخش دونه دونه پایین میومد… اخم کردم. گفت :
-” اینجوری منو نگاه نکن… اشک شوقه… نمیدونی چقد از دیدنت خوشحال شدم…”
ترجیح دادم هیچی نگم و بیشتر از اون لحظه لذت ببرم. مثل تموم شبای دنیا، اون شب هم گذشت و از هم جدا شدیم. صبح ساعت 6 باهام تماس گرفت و گفت که آماده باشم تا بیاد دنبالم. سریع یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. قول داده بود “بهشت” رو نشون من بده. وقتی سوار ماشین شدم، رایحه مطبوعی فضای ماشین رو پر کرده بود. انگار واقعا انسان کمال گرایی بود. حتی بوی عطرشم مخصوص بود. راستش تا اون زمان همچین عطری رو استشمام نکرده بودم. وقتی از شهر داشت خارج میشد، سریع حدس زدم کجا میخواد منو ببره. بیست کیلومتری که دور شدیم راهشو کج کرد تو یه جاده خاکی سر بالایی که به طرف تپه بزرگی میرفت. بالاخره وایساد و تو چشمام نگاهی کرد. شیطنت خاصی تو چشماش میدیدم. یه پارچه سیاه داد دستم و گفت :
-“با این چشماتو ببندو دنبال من بیا… خودم دستتو میگیرم”.
نوشته: هیوا
104 پاسخ به “محرم سکس (4)”
درود بر هیوا عزیز:
“دستای سردشو تو دستام گرفتم و تو چشماش خیره شدم. دستم و فشرد و لبخند ملیحی زد. با پشت دستش اشکشو پاک کرد و تو چشمام دوباره زل زد. چقدر صحنه زیبایی بود…”آه خدای من :’’(:D..”قول دادیااااا… یادت نره… دقیقا شصت ثانیه باید تو چشمام زل بزنی و پلک نزنی… از همین حالا شروع شد… از اینکه گفتم شصت ثانیه، از خودم بدم اومده بود. باید میگفتم شصت ساعت… شصت روز… “یعنی حال میده تو اون فضای رمانتیک یه پشه ای بره تو چشمات و گه بزنه تو حالت :D….“در برابر اون همه زیبایی چشماش و نگاهش احساس ضعف داشتم.آه…ئاگرین مگه تو چی داری؟؟؟”“به خودم اومدم که گارسون بالای سرمون بود…آه…این از کجا پیداش شد؟؟؟”“سرمو به پنجره چسبوندم وآهههههبلندی کشیدم.”آه :Dداداش خیلی تو داستان آه آه کردی!مشکوک میزنیا :D..“شیطنت خاصی تو چشماش میدیدم. یه پارچه سیاه داد دستم و گفت :-“با این چشماتو ببندو دنبال من بیا… خودم دستتو میگیرم”.”این نشون میده که قسمت بعدی داستان چیز داره :d..هیوا داداش خسته نباشیداستان در سطح کیفی بسیار خوبی قرار داشت B)منتظر ادامه داستان میمونم؛ ولی خواهشا زودتر ;)موفق و سرشار از بلبل بمانی :d
سلام هیوای عزیز
سلام دوستان :-Dمهندس :-Dآقا داستان فوق العاده بود!احساسات رو خوب بیان میکنی هیوا جونولی حیف که همین اولش میدونم عاگرین موندنی نیست!قسمتهای بعدی رو سریعتر آپ کن!کوچیکتم
علیرضا مخلصم :Dمازیار :Dهیوا :Dبقیه دوستان 😀
به به! بسي خرسند ميشيم اين داستاناي قشنگ رو ميخونيم.چندتا نکته:1-کامنت بلبلي تاييد ميشه :D2-فضاي داستان دراماتيک و غم اندوده اما مورد پسنده.3- سيروان بسيار بسيار دوست داشتنيه4-اسم ئاگرين سخته5-دارم گير الکي ميدم 😀 غلط املاييم که نداشتي :(6-سوژه ي داستانتو دوست دارم جديد و عجيبه امتيازتم محفوظه…فقط قسمت بعدي رو زودتر بنويس.به قول خودت مويد بماني
هيوا چه عجب !!فكر كردم ديگه نمياى :-Dبه ما چه كه تو گرفتارى دارى، اين كه دليل نشد مارو تو كف بذارى! :-)راستش يه مقدار به گذشته برگشتم و شروع كردم بخوندن و مثل هميشه از فضاى رمانتيك داستانت لذت بردم. خسته نباشى
هیوا جون من نفهمیدم یعنی اون دختر نازی همون عاگرین بود.
مهندس نکته سومی که شیرین گفت رو گرفتی؟؟ :-Dآریزونا :-Dبقیه دوستان 😀
جناب اقای هیوا . اقا رو باصدای بلند میگم که کسی به شک نیفته . یه گله کوچیک دارم اینکه چرا اینقدر دیر اپ می کنی مجبور شدم دوقسمت قبل رو هم بخونم . خوب توفیق اجباری بود .این بار هم خیلی قشنگ تونستی احساسآت پاک دو عاشق رو به وصف در بیاری . منتها زود تموم شد . بابا فکر دل ما رو هم بکن . بی صبرانه منتظر بعدی هستیم . ولی زوووووود
کس شعر نگو کردستان عراق گذر مرزیه نیاز به ویزا نداره
kos orjinal :-|لطف دارى ولى قربونت برم شهوانى سه ساله راه افتادهااا :-Dمشكوك ميزنى 😉
مازيار 😀 مهندس باهوش تر از اين حرفاست ميگيره 😀 کلا کامنتم نياز به گيرش(!) داشت 😀
ممنونزیبا بود
سلامهیوا جان داستانت در قسمت قبل من و به طور کلی دچار یاس فلسفی کرده بود 😀 و اگر مساعدت های شاهین(سیلور فاک)عزیز نبود،نمی تونستم از یاس بیرون بیام.به همین دلیل در این قسمت اول خواستم از شاهین کمک بگیرم که دیدم خبری ازش نیس،و با احساس نا امیدی شروع به خوندن کردم که خوشبختانه داستان کاملا واضح و به دور از ابهام بود.در ضمن امتحانات چطور بود؟(بانو هیوا 😀 )و اینکه مهندس گل پسر الحق سیلور فاک عزیز کار بسیار معنایی گرا انجام دادن و شما رو به جیم کری (ماسک) تشبیه کردن،چرا که خود جیم کری هم پیش شما کم میاره :Dتا درودی دیگر…
اورده اند به وقت شباب داستان قشنگی بودندکی که احتیاج به کیسه استفراغ نداشتندکی بس که زیبا بودندکیپس سامی شهوتی 5 قلب تقدیم بکردندکی خدمت دوست خوب خویشبس که داستان ایشان باحال بودندکی!
مازی جان چش نداری ببینی بلبلک کامنتمو تأیید کرده؟ :Dدرضمن اون تبر منو بیار :Dشیرین و مازیار 😀 :Dادمین و سایر دوستان 😀 😀
مهندسندکی بلبلندکی دوست دختر خود را تحویل نگرفتندکینکند بلبلی پیدا کردندکی
سلام دوستانداستان زیبایی بود هیوااخر داستانت منو یاد اهنگ بدتر شد تتلو انداخت :))))))برای اسیا سل هم که تبلیغ میکنی ;)ولی جدا از شوخی داستانات خیلی قشنگن هیوا جانمرسی
اومدم که جاری بشم :-Dداستانت کشش لازمو داشت اما یک جوری کلشیه ای شدهست،شخصیت پردازی خوبی نداشت و به خوبی بهشون نپرداختی بااین حال خسته نباشید جز داستان های بود که دنبالش کردم 🙂
شیرین بانوی عزیزجای بسی تشکر داره که کامنت شما رو هم اینجا میبینم. امیدوارم زودتر مشکلات مرتفع بشه و قسمت بعدی داستان ناب و زیبا تو ببینیم… شما هم موید بمانی /:)
عاخ باز من دير رسيدم :Sانگار اين درسها داره به شهوانيم لطمه ميزنه 😀
با سلام خدمت نويسندهازينكه اين سايت نويسندگان ديگرى هم دارد و تنها در انحصار چند نويسنده ى خوب نيست، خوشحالم. امروز ٤ قسمت داستان شما را مطالعه كردم اما نظرم تنها مربوط به همين قسمت است.اين قسمت حرفى براى گفتن نداشت و اتفاق مهمى هم نيافتاد. شما بهتر است بجاى توصيفات و بيان احساسات پى در پى داستان را جلو ببريد اينگونه نوشتن براى رمانهاى بلند كاربرد دارد، نه در بخش داستانهاى كوتاه، و با آن بخش طولانى اشعار، داستانتان را كاملا به شكل يك تاپيك شعرهاى عاشقانه درآورديد كه اين اصلا خوب نيست. نويسنده بايد با استفاده از هنرش خواننده را شيفته ى قلم خود كند و اگر بجاى آن از اشعار ديگران براى ميانبر زدن استفاده كرد نشان دهنده ى ضعف در انتقال احساسات در نويسنده است. از يك بيت يا دو بيت آوردن در داستان ايرادى نداره ولى به اين شكل طولانى، اونم تنها در يك قسمت ايراد بزرگى است. از لحاظ نگارش هم با مشكلى كه آريزونا بهش اشاره كرد موافقم استفاده از سه نقطه توجيهى در داستان نداشت. فعل در نثر همانند قافيه در شعر اهميت دارد شما هنگامى كه از يك فعل در دو الى سه جمله متوالى استفاده ميكنيد مثل شعرى ميشود كه رديف را جايگزين قافيه آورده است كه به مراتب ارزش يك اثر را پايين مياورد. نويسنده ى گرامى سعى كنيد در ادامه داستان به اصل ماجرا بيشتر بپردازيد.
عاقا من ميخام كامنت آخر بشم و لذا هر كسى كه بعد از من كامنت بزاره …است 😀 :smug:
گفتم از دیده چو دورش سازمبی گمان زودتر از «دل» برود
من اومدم وبازم مدرسه ام دیر شدهیوا جان امروز نهار رو برده بودیم کوه و دشت و دمن جاتون سبز خیلی خوش گذشت تا غروب اونجا بودم و اینترنت هم نبود اونجا وگرنه اول شده بودم پای داستانت . در هر حال اومدم . استانت ایول داره شدیدمنم پنج ایول بهت دادم رفت ولی خیلی دیر آپش کردیبقیشو بده بیاد ببینیم چیکار میکنه این هیوادمت جیززززززز
درود به همههیوا جان خسته نباشیداستانت خیلی خوبههمه چی عالیه همینطور که از نظرات دوستان عزیز مشخصهمیدونی که چقدر ارادت دارم خدمتت ولی دلم میخواد نظر شخصیم که از سلیقه و احوالات ناجور خودم بر میاد بگمراستش این قسمت باب میل من نبود یه جورایی زیاد …چجوری بگم!؟بگم لوس!؟بگم عاشقونه!؟بیخیال هرچی هست نظر مثبت اکثریت دوستان کاردان و فرهیخته رو جلب کرده!اینکه رامونا سنگ شده مشکل خودشهپیروز و موفق و شادمان باشید
منتظر ادامشم فعلامشخص نیست چیزی
آريزونا تا ديروز ميومد زير نظر ما نظر ميذاشت من مخالفم! حالا شده دوماد خوش قدم! هيوا! بانو:-D الوعده وفا…اگه تا حالا فك ميكردم داستان نويسي امري كاملا ذاتيه، الآن نظرم كاملا عوض شده. مقايسه اين داستان با طلوع كويري ١ شاهد ماجراست. به رواني بسيار خوب و قابل ملاحظه و غير قابل مقايسه اي دست پيدا كرديد. ضمن اينكه مرتبتر هم مينويسيد.مشخص شدن ارتباط بين اين دو جالب بود. از لحاظ محتوا هم مثل هميشه، خيلي رمانتيك كه ديگه بسته به سليقه خودتونه.موفق باشيد استاد!
هیوا جان،اول از همه خوشحالم که لا به لای مشغله درس و کار، یادی هم از طرفدارانت کردی و بالاخره این ئاگرین خانوم رو یه بار دیگه به مهمونی ذهنهای کنجکاو ما آوردی.این قسمت، خیلی روون و ساده بود؛ مخاطب رو بدون ویزا و بلیط هر جا دلت خواست دنبال خودت کشوندی، آخرش هم که تا اومدیم گرم شیم ناغافل گذاشتیمون توی خماری!!برای قسمتهای بعد، امیدوارم روی برقراری یک پیوند ظریف بین توصیفاتت، گفته های ادبی، و محاورات هر چه بیشتر تمرکز کنی و خواننده رو از یک فضای آشنا که خودش رو اونجا مجسم کرده یه باره پرت نکنی وسط متن ادبی یا بالعکس؛ گفته های ماندگار و جملات محاوره هر کدام به تنهایی زیبا هستند، اما هم پوشانیشون فقط و فقط کار خودته که یه جوری فراز و فرودهای ادبی رو به خورد مخاطب بدی که اصلاً متوجه تغییر فاز نشه.دعا می کنم در همه کارهات موفق باشی و این نگاه های منتظر رو هر چه زودتر به قسمت پنجم دعوت کنی.
سلام هیوای عزیز…زحمت کشیدی و دستت درد نکنه…زود تموم شد…دیر مینویسی و کم مینویسی…دیگه تکرار نشه…نمره کامل…
خب هیوای عزیز که من در مرد بودنت هیچ شکی ندارم. البته نه اینکه اون آلت تناسل بقائت!! رو دیده باشما، نه میدونیکه مردونگی به اون چیزا نیست. ولی این کردها همیشه واسه من یه جور مظهر مردونگی و مرام و معرفت بودن. خوشحالم که بالاخره این قسمت هم اومد. از بدی های کامنت آخر بودن اینه که همه حرفها رو بقیه زودتر گفتن و نظرات رو دادن. منهم معتقدم که داستانت زیادی درجا میزنه. ریتم روایت قصه بسیار کنده و اگه این قسمت رو با قسمتهای قبلی مقایسه کنیم اتفاق زیادی رخ نداده. یه جورایی داستان توی گذشته مونده. من هنوز منتظرم یه اتفاق خاص رخ بده. اتفاقی که داستان رو ازین رخوت در بیاره. مجدلیه عزیز ـ که اتفاقا من هنوز توی مرد یا زن بودنش موندم – هم به نکته خوبی اشاره کرده. اینکه طرز نگارشت از ابتدا تا الان خیلی بهتر شده و روند رو به رشدی رو شاهد بودیم. ولی برعکس ایشون من فکر میکنم که نویسندگی یک امر کاملا ذاتیه. شاید بشه پرورشش داد ولی کسی رو که هیچ استعدادی در نوشتن نداره رو نمیشه نویسنده کرد. اگه اینطور بود در دانشگاه ها حتما رشته ای به نام نویسندگی وجود داشت. البته شاید وجود داشته باشه و من بیخبر باشم!! به هرحال امیدوارم در قسمتهای بعد تکونی به قصه اصلی داستان بدی. وگرنه شاید مجبور باشیم کامنت تکراری پای قسمت بعد بذاریم. تو میتونی مرد! من بهت اطمینان دارم… (:
سلام و عرض ادب جناب سيلور؛منم با شما همعقيده ام. بخشي از نويسندگي كه داستان پردازي، تخيل، دقت نظر و هوش جذب و غيره رو شامل ميشه، مطمئنا مثل خيلي چيزاي ديگه ذاتي ه، اما از كاشت تا برداشت، “داشت” ميطلبه. اين چيزي ه كه من از روند نگارش نويسنده برداشت كردم و بسيار هم برام جالب بود.
پس کامنت من کو؟
هيوا جان من ديشب یه کامنت برات گذاشتم که انگار امروز گم و گور شدهداستانت رو دوست دارم هميشه قهرمانهای داستانت من رو با خودشون میبرن و ترسم اينه که یه روز توی داستانهات گم بشم تو هم داستانت رو ببندی و.تموم کنی و من اونجا توی داستانت جا بمونماین قسمت رو خیلی دوست داشتم نپرس که نمیگم چرا.تپش قلبمو هنوز هم میتونم حس كنم و همش بخاطر خوندن این داستانهمتاسفم که بيشتر از 5 تا قلب ندارم که تقدیم كنمموفق باشي
خب خدا رو شکر توی موضوع نویسندگی، در کلیات با مجدلیه عزیز مشکلی نداریم. در مورد نام کاربری هم باید بگم که من به شخصه به “مریم مجدلیه” خیلی علاقه دارم! راستش تا قبل از کد داوینچی اصلا از وجودش در تاریخ مسیحیت بی خبر بودم. به همین خاطر یک ارادت قلبی نسبت بهش پیدا کردم تا شاید جور سی سال بی خبر بودن ازش رو بکشم!! (؛توی فضای مجازی جدا از اسم میشه از لحن و طرز کامنت نوشتن یک نام کاربری پی به جنسیتش برد. حداقل منکه همیشه همین کار رو انجام میدم. به عنوان مثال ” پیرفرزانه” عزیز رو علیرغم نام کاربریش، از همون اول فهمیدم که آنتن دار تشریف داره!! (: یا سامی شهوتی که با اسم نازنین میاد رو هیچ نشونه ای از دختر بودنش ندیدم. اما این مریم مجدلیه حسابش جداست. به جرأت میتونم بگم از روز اولی که اسمش رو دیدم فکر کردم دختره ولی وقتی کامنتهای مردونه و خالی از احساسات دخترونه و زنونه ش رو میخوندم شکم میبرد که این گمشده در تابلوی” شام آخر” خونه ی امیرمهدی در داستان رویای تنهایی، باید مرد باشه. مثل این میمونه که من اسم مونالیزا رو بعنوان نام کاربری انتخاب کرده باشم…بهرحال خدارو شکرکه این موضوع حل شد و توی این مدت حرف ناثواب مردونه ای هم نزدیم که دست آخر بگیم: هیییییییییی طرف دختر بود… (؛
هیوا جان مرسی از داستان خوبت جدیدا داستان خوب زیاد تو سایت موجوده ولی من این داستانو یه جورایی بیشتر از بقیه دوست دارم این اولین باره که پای داستانت نظر میدم ولی همه ی داستاناتو خوندم و یه جورای زیادی نوشته هات به دل آدم میشینن ، این قسمت خیلی کوتاه بود فاصلش هم با قسمت قبل زیاد بود که اصلا یادم نبود خواب ئاگرین چی بوده یه غلط تایپی هم داشتی رستوران رو راستوران نوشته بودی 😀 بعدش چرا قضیه ویزا گرفتن سلیمانیه رو اینقدر کامل توضیح دادی در حالی که من یه عمر مسافر بدون ویزا فرستادم سلیمانیه خودم و محمدرضا هم که چندبار رفتیم ویزا نخواسته فقط یه مهر خروج از کشور میزنن که تو ایام کنسر مرز رو میبندن و اجازه خروج به مسافرا نمیدنیه سوال دیگه هم برام پیش اومد که هیچی ازش نفهمیدم اومدم کامنتا رو خوندم دیدم که واسه هیچکی سوال نشده خب فکر کردم شاید از سطح سواد من بالاتره که ازش چیزی نفهمیدم منظورم این جمله هستش ( بالاخره بعد از چند روز دوندگی، مشکلاتمرتفعشد و بدون اینکه به ئاگرین خبر بدم رسیدم سلیمانیه) معنی واژه مرتفع بلند و رفیع و بلند شونده هستش که استفاده از اون تو جمله خیلی شکیل نیست و معنی خاصی ازش درنمیاد ولی کلا میشه لطف کنی یه توضیح بهم بدی که از سردرگمی دربیام ؟
چرا هيشكى به من توجه نداره؟ :Pديگه دوستم نداريد؟ 😀
shadijojo >:D<
پروازه ميخاى با احساساتم بازى كنى؟ :Pفردا ولم ميكنى ميرى؟ :S:*
مگه من مردم که ولت کنم برم؟ 😀
پروازه عشق من 😛 مگه بالا نديدى چه خبره، بحران هويت جنسى اومده :Dدوسم دارى؟ذوق مرگ بشم يا هنوز زوده؟ 😀
شادی ذوق مرگ شو تا من ویزاشو جور کنم با مهندس و پویا بریم انگلیس. 😀
إ وا؟چرا هويج؟شما گلابى هستى،بحران هويت جنسى نكنه گرفتى؟ 😀 اين حرفم كمى ايهام انگيزاست ولى جنبه بدون ايهام رو ببينيد منحرفا 😀
=)) باشه داداش :Dپروازه 😀
پروازى، شادى و گلابىاول صبحى انقدر سرو صدا نكنيد مردم خوابن!!.!
آريزونا:
آريزونا “داماد خوش قدم” 😀 با اين حرفا نميتونى سر من كلاه بزارى و سهم گنج رو بهم ندى :smug:
:sick:مررررگ 😀
قلب مسین عزیز مرسی که منو يادت بودخوبم فعلا وقت واسه داستان نوشتن ندارم,در اولین فرصت مينويسم فعلا سپیده خانم ناز ميكنه نميره آشتی چیکارش كنماتفاقی هم واسم نیفتاده ,سپیده کله شق تر و.پوست کلفت تر از این حرفاس,واسه کامنت گذاشتن هم هر داستانی که ارزشش رو داشته باشه کامنت ميذارم و از نویسندش تشکر ميكنم وامتیاز ميدمهيوا الان منو میکشی نه؟پای داستانت کامنت نامربوط گذاشتم
مارکوپولو بودم و هستم ,کلا توی اتوبوسم,نشد زودتر کامنت بذارم,بابت تاخیر از هيوا عذرخواهی كردم,امید بخشش هست 🙂
سپيده جان اين شد دوبار، كارت تمومه :-Dهيوا رگ كرديش بزنه بالا به هيچكس رحم نميكنه 😀
علی سلامت کو؟سلام به روی ماهتنه اينكه دارم میگردم شهرهای مختلف ميرم و برمیگردم شیرازهيوا منو میکشه شد سه تا
دوباره سلام جوجوي نقره اي من اومدمممخيلييييي ميسي كه به من توجه كردي و دل شادي رو جيز كردي، جيگل منييييي بوج بوج! (نمونه اي از احساسات دخترانه مورد نظر:-D)
سلام نكردم!!!روم سياه :-(سلام بر تو اى مسافر 🙂
مریم عزیز، خب خداروشکر پی به جنسیتت بردم و حالا خیلی راحت تر میتونم مریم صدات کنم. چون همیشه فکر اینکه پشت این نام کاربری یک ادم سیبیل کلفت نشسته باشه منو از بردن اسم مریم به تنهایی، منع میکرد. به هرحال این قضیه هم حل شد و باری از دوش مستضعفین جهان برداشته شد… (:اگه بخوایم بنا رو روی اسم کاربری افراد بذاریم که خب اسم من کاملا مشخصه. چون اگه میذاشتم فاک می!! اون وقت باید شک میکردی. لحن گفتارمم هم که فکر نمیکنم اونقدر ظریف و لطیف باشه که کسی به شک بیفته. که در این صورت تا الان پاشنه در پیام خصوصیم رو از جا کنده بودن. همه ی اینارو که بذاریم کنار توی اون چندتا داستانی هم که نوشتم فکر کنم به اندازه کافی از قد و اندازه ی خودم و اون دراز بی قواره!!! نوشته باشم که همه پی به مذکر بودنم برده باشن. با اینحال اگه بازهم شک داری فکر کنم دو سه نفری باشن که بتونن شهادت بدن که من در چه جنسی به سر میبرم. امیدوارم که رساله رفع شبهاتم به زودی چاپ بشه تا جماعتی از این شک و تردید بیرون بیان. ان شاءلله…
آريزونا:يارو ميگه شما هرجا بريد چه و چه و چه!منم گفتم حق القدمتونو با تمجيدي تحت لواي “دوماد خوش قدم” ادا كنم.جان ماهايا پطروسيان تمجيد بود!(دوستان داراي ابهام! اين گير من به آريزونا فقط حسادتي “زنانه” بوده و بس! يكي ام حضور پر خير و بركت من و تحويل بگيره! تحسيد بود جان برادر!)
چقد خدا رو شكر ميكنيد!آقا چرا پسرخاله ميشيد؟ همون فاميلمو بگيد!!! (يكي يه بار بهم پيام داده بود نميترسي بگيرنت اسم و فاميلتو گذاشتي رو كاربري!؟)من چيزي در باب مردي شما نگفتم!در مردي شما كه اساسا شكي نبوده و نيس!در نامردي ما شك بوده و نيس ديگه احتمالا!تازه مردي كه به سيبيل نيس! زنم ميتونه سيبيل داشته باشه، پس ممكنه پشت يه كاربري زنونه يه سيبيل كلفت باشه!;-)
هيوا خان! بزنيدم حق داريد!!
إفا مريمى هانى جيگمل منى عجيجم بوچ بوچ :Dمريم تو رو به روح سبيلاى ابوعلى منو لو نده 😀
مریم جان قربون اون سبیل بند نینداختت برم که منو یاد سوگولی!! دربار ناصرالدین شاه میندازه!! باور بفرما توی داستانهای خودم همیشه جات توی تابلوی شام آخر محفوظه. نمیدونم سپیده چه پدرکشتگی باهات داشت که از توی تابلوی داستان خودش حذفت کرد. این پاشنه در پیام خصوصی ماهم دیگه چیزی ازش باقی نمونده از بس که پیامهای دوستی و بیا منو چیز… کن برو بچز اناث واسم فرستاده شده. چیکار کنیم دیگه اگه این روضه آخر هفته های هیوا و بقیه برو بچه های نویسنده نبود که بیام دو قطره اشک بریزیم که غمباد میگرفتیم…ولله خیر حافظا والعلی و العظیم…
طرز نوشته های اون یاروهه که آخر اسمش فاک(!) داره خیلی لطیف و زنونس :Dمن که میگم دخترهدختر پسر نما 😀
بعضيا كه اول اسمشون”مهندس گل پسر” داره هم بايد جهت تعين جنسيت بررسى بشوند 😀
عاقا سونوگرافى شادى با نازلترين قيمت :Dشما فقط كاربرى بده،جنسيت تحويل بگير،بدون شك و شبه 😀
مال من که پسر بودن ازش می باره 😀
بررسى مهندس كار ساده اى نيست 😀
عجب پدیده ای شده این بحران هویت جنسی کاربرا کلا چند روزه گریبان همرو میگیرهمنکه علاوه بر زیر سوال رفتن هویتم گی هم شدم خخخخخخخخ
حقیقتا داستانتو نخوندم-چون از اولش فهمیدم که جلف بازیه و از این ماجراهای عشقولانه ایه-نظر منو بخوای عشق یه چیز چرت و بیمعنیه-مثل خودکشی میمونه/ازدواجم همین طوره/کلا من زندگی رو که توش هیچ زنی نباشه رو ترجیح میدمیکی از موارد زیر رو انتخاب کنید-دارزدن خودتون-سقوط از برج-شاهرگ زنی-ازدواج
علیزونا منو میشناسه :Dمروآ داداش گی شدی؟؟؟ :O
بازم سلام به دوستان عزیزم…وعرض سلام مخصوص به برادر هیوا/واله پسره…بلاه پسره/بابت انفجار زیر داستان…شاهین جان بازم گلی به گوشه جمال خودت که مارو کشف عورتین کردی…طرف پیام دوستی داده…که عزیزم بیا و من قهارم در فلان وفلان…جواب ندادم…دفعه دوم :خانمی ناز میکنی…من نازتو بخورمو…بکشمو…بهش پیام دادم:باباجان مثل خودتم…پسرم…گی هم نیستم…خدا روزیتو جای دیگه بده…بعد از دو هفته بازم پیام داده…عزیزم…یعنی مونده بودم که سرمو از این همه خریت و وقاحت بکوبم به دیوار…خدا به دخترای سایت صبر بده با این همه مشنگ الدوله…
مخلص شادي جوجو!سوگلي به اين دسته گلي داريم! منو چه به سوگلي!
قبل از اینکه جواب بقیه کامنت ها رو بدم. نکته ای رو میخواستم یادداوری کنم…حقیقتا امروز وقتی دیدم همه بزرگان و عزیزان بکن تو جمعشون اینجا جمعه٬ به خودم افتخار کردم. این بهترین هدیه ای بود که میتونستین تک تک تون به من بدین. به همین دلیل از همه شما بینهایت سپاس گذارم!
شادی جوجو…حضور فعال در کامنتها نشون دهنده عزیز بودنته…خوش بگذرون. اتفاقا من با تنها کسی که مشکل بحران جنسیتی دارم. شمایی. لطفا پرده ها را بگشا و بگو…——ـ———
چی شد پس؟! میببنم که ثاهابش اومد همه غلاف کردن؟ اون کاربری هم که پسوند گل پسر رو برای انحراف افکار عمومی از جنسیتش انتخاب کرده بدونه که ما دم خروس رو بیشتر از قسم حضرت عباس قبول داریم. همون مدت که گیر داده بود به من باهاث میفهمیدم که موضوع از چی قراره. مثل اینکه هرچی میگذره جنسیت کاربرها بهتر مشخص میشه ها…هیوا جان ما مخلص همه بر و بچه ها هم هستیما. یه وقت به دلت بد راه نده… (:
دوست عزیزم مریم مجدلیهمثل همیشه به نکات زیبایی اشاره کردین که جای بسی تعمق دارد. دید بنده در مورد پدیده نوشتن موازی با دید شما و شاهین جان است. به عقیده بنده نوشتن قبل از نیاز به استعداد و پشتکار رابطه مستقیمی با علاقه دارد. وقتی علاقه وجود داشته باشد همراه خود استعداد و پشتکار و تلاش را هم بوجود میاورد. زمانی که شروع به نوشتن کردم٬ هیچ تجربه یا پیش زمینه ای از نوشتن نداشتم. اما با تلاش بسیار و مطالعه به نتایجی رسیدم که هنوز هم نتوانسته ام بطور کامل بکار برم٬ اما همیشه با بیاد داشتن جمله پر مغز بروسلی در کتاب «اندیشه های بروسلی» با این مضمون که «پیشرفت در تمرین و تکرار است.» تمام تلاشم را بکار بسته ام که داستان قابل قبولی رو ارایه کنم. خوشحالم که در دیدگان پر مهر شما به مقام شامخ «استاد»ی نایل گشته ام٬ اما به نگاه این حقیر هنوز راه درازی در پیش دارم… بسیار ممنونم از کامنت و وقتی که گذاشتین. موید بمانید—–ـ———
من تو زندگیم هنوز عاشق نشدم، یا هم چیزی که تو توصیف میکنی از عشق حس نکردم هیوا… ولی بسیار زیبا مینوسی. موفق باشی!
سپیده بانوی بسیار عزیزمبی نهایت خوشحالم که واسه داستانم کامنت گذاشتی. هیچوقت فکر نمیکردم که داستانم تا این حد شما رو راضی نگه داشته باشه. سپیده عزیزم لطف بی انتهای شما برام کلی ارزش داره. داستان قشنگ شما برام الهام بخش نوشتن بوده و اینو هیچوقت فراموش نمیکنم…سپیده جان سعی کن سریع از داستان بیای بیرون چون داره به آخراش نزدیک میشه(نیشخند)
بهمن جان این شامورتی رو خوب اومدی. خداییش خودتم ازونایی بودی که من قبلا فکر میکردم جنس ظریف تشریف دارین و اگه دوستان گرا نمیدادن چه بسا ازون پیامهایی که به فرزانه ی پیر!!! داده بودن به شما هم میدادم… (:فرزانه هم فرزانه های قدیمی و پیر و پاتال. فرزانه های الان فرزانه نیستن که. پروانه ن… (:
هيوا جان ببخشيد من زياد شلوغ كردم :angel: به خيدا دخدرم 😀 هر چند به نظرم در عالم مجازى جنسيت قراردادى است 😀
حالا دختر بودن هم آنچنان بد نيست كه آقايون سايت اينچنين جبهه گرفتن و سعى در تبرئه خودشون دارند :Dحس فمنيستيم گل كرده 😀
اين اتفاق چند دقيقه پيش افتاد :-Dرو پشت بوم در حال كج و راست كردن ديش ماهواره بودم يدفعه ديدم يكى از پشت سرم داد زد الله اكبر :-|يعنى كلكو پرم ريخت :-Dتا برگشتم ببينم كيه صدا ها از چند طرف ديگه هم بلند شد يعنى ديگه جفت كردم =))گفتم محاصره شدم حتما :-Dيكم كه گذشت فهميدم شب ٢٢بهمنه اين كسخولا ريختن رو پشت بوما دارن شعار ميدن 😀
آريزونا فويل نميخاى؟ قيمتش مناسبه ها :Dحالا اگه بالا پشت بوم خفتت ميكردن ديگه زير داستان شلوغ نميكردى 😀
اينجا ام صداي الله اکبر به گوش ميرسيد , ما ام در جواب زديم PMC تا نهايت ممکن صداشو بلند کرديم. نتيجش اين شد که ديگه الله اکبري به گوش نرسيد 😀 بعله 🙂
البته میون جواب دوستان عرض کنم که یکی از مزیت های کردستان اینه که این صداهای خطرناک به گوش نمیرسه!!!
در ادامه صحبت هيوا بايد اضافه كنم که مزیت شیراز بودنم همينه که همچین صداهایی شنیده نميشه,چون هیشکی حوصله نداره چند طبقه با آسانسور ! بره بالا پشت بوم و.داد هم بزنه 🙂 اما از شوخی گذشته هيوا جان حرفت رو قبول دارم توی تاریخ ننوشته ایران هميشه دزدکی پيدا كردم و از پدرم پرسیدم و شنیدم که کُردها هیچوقت زير بار حرف زور نرفتن حتي به قیمت جونشون و ديشب هم در خودم اينو کشف كردم که علاوه بر خون شیرازی که توی رگهامه از اجدادم در نسلهای قبل رگ کُردی هم بهم به ارث رسیده که اينهمه کله شقم و حرف خودمو به کرسی میشونم,مدعاش همين ديشب 🙂
پس حرفت رو به کرسی نشوندی…! به جای این کارها بشین قسمت بعد رویای تنهایی رو بنویس که من بدجور دل در گروی امیرمهدی دارم… (؛
شاهین مشکوک میزنیا!!!به جای اینکه دل در گروی اناث داستانها بدی بند کردی به امیر مهدی!!!؟خبریه؟(شکلک ریشخند)
sepideh58:
قابل توجه سپیده :Dخاطرات یک مرد جوان شیرازی: تا 20 سالگی فکر میکردم اسمم زهره است چون هر روز مادرم صدام میزد: پاشو ظهره :D:D (غلط املایی نداره چون صداش میکرده پس معلوم نبوده با کدوم “ز “بوده) 😛
پروازی جان من حاضرم امیرمهدی رو ببخشم به شرطی که خونه ش رو با اون کتابخونه بگیرم. حالا که فکر میکنم میبینم اصلا از اولش هم ازین امیرمهدیه خوشم نمیومد… (:
سیلور جان:
پروازی این شاهین از خودش میگه اميرمهدي و.سپیده توی داستان منه,سپیده رو خفتش ميكنيم ميكشیم اميرمهدي و.خونش میدیم به تو چطوره؟قسمت بعد اینجوری باشه
شادی جوجو جوکت بشدت قدیمی بود,اما ممنون ازت
ساینا جون ۴(رهای عزیز)دوست گلم٬ ممنونم که داستان رو خوندی٬ شما هم به من و داستان لطف بسیاری داری. به نظرم هنوز خیلی مونده کیفیت داستان به داستانهای قشنگ دکتر کامران و پریچهر عزیز برسه. معنای کلمه «مرتفع» در واقع هم به معنای بلند به کار میره و هم همان طوری که لیدی سدوسر عزیز توضیح دادن از ریشه رفع به معنای مبرا کردن و پاک شدن هم استنباط میشه. ولی انگار چون بصورت معمول و در بیشتر مواقع معنای واژه بلند از آن بدست میاید حرفتان را قبول دارم. اون غلط املایی هم دقیقا درست فرموده بودین. جای بسی شکرداره که بجز مهندس جان شما هم اینقدر دقیق داستان رو خوندین و از لحاظ املایی بررسی نموده اید. در مورد ویزا و اون مسایل٬ قبلا هم توضیح دادم. مشکل اصلی مربوط به اون زمان بود. البته وقتی قرار شد کنسرت برگذار بشه مرز رو بستند و از ورود جلو گیری کردند نه از خروج. بنده به شخصه در اون تاریخ به عراق رفتم و اون مسایل رو با چشم خودم دیدم. بسیاری از هموطنان در مرز «باشماخ-مریوان» گیر افتاده بودن و نمیتونستن وارد شن. ولی کسانی که کد ملی شون مال استان کردستان بود وارد شدن٬ از جمله خود من!——-ـ——–
يك سال بعد…
آریزونا جان باور کن اونقد انرژی گذاشتم که دیگه توان ادامه داستان ندارم. من میرم بخوابم شما نگهبانی بدین.ماشالا به این همه کامنت. دوستان واقعا خجالتم دادن.ایشالا در عروسیتون جبران میکنم و کردی میرقصم!
عروسيى كه شامش كلم پلو باشه من سر سفره هم كردى ميرقصم 😀
ladyseducer دوست عزیزم ممنون از توضیحی که دادینهیوا جان در اینکه داستانت خیلی قشنگه و صاف تو دل خواننده میشینه شکی نیست راستش دکتر کامران رو نمیشناسم ولی داستانای پریچهر هم خیلی قشنگ بودن هرچند خیلی وقته ازش خبر ندارم قبلا خیلی دوسش داشتم ولی سر یه جریانی نظرم راجع بهش عوض شد حالا که حرف پریچهر افتاد میشه یه سوال ازتون بپرسم ؟؟چند ماه پیش یکی از کاربرا یکی از داستانای پریچهر رو که اتفاقا دختره کرد بود و یکی دیگه رو کشته بود رو از دید پسره نوشته بود اسم اون داستان رو میخوام بدونم اون داستانو با گوشی خوندم و نتونستم نظرمو بدم ولی نظر رو دلم سنگینی میکنه اگه جوابشو دونستید لطف کنید جواب بدید ممنون میشم
سپیده بانوی عزیزموالا از کله شقی کردا که نتیجه ای گرفته نشد. نتیجه اش این شده که بدست استعمار گر پیر الان به شش قسمت نامساوی تقسیم شده و خواسته یا ناخواسته تحت تاثیر همین استعمار حتی زبونمون هم داره از بین میره…در مورد رگ کردی هم بگم که اصن از همون زمانای قدیم شیراز و کردستان یکی بودن. بعد زلزله اومد جدا شدن. البته الانم اگه از تو نقشه نیگاش کنی تقریبا یه وجب فاصله مونه. مهمترش اینه که با توجه به مطالب قدیمی و کهن یه زمان شیراز وکردستان یه کشور بودن. اسمشم شیرستان بود. خیلی هم با مسما! ولی متاسفانه مورد خشم حسودان تنگ نظر قرار گرفت. از من بپرس (شکلک اختصاصی و انحصاری خودم!)
اتفاقا منم شنیدم که فرانسه هم قبلا جزئی از استان گیلان بوده و که همون زلزله کذایی جداش کرده و به اروپا برده. الان هم یک نسل از فرانسوی ها گیلانی هستن!!! (: البته از دماغاشون کاملا این موضوع مشخصه… (: یه بار هم توی برنامه نود یه آبادانی که عینک ری بن زده بود ادعا کرد که برزیل جزئی از خاک خوزستان بوده که بعد از یک زلزله (فکر کنم منظورش همون زلزله کذایی خودمون بوده ) به اونور دنیا و امریکای جنوبی رفته…
هیوا جان!! ممنون که گهگداری یادی از ما میکنی. آره یادش بخیر شب سراب روژان رو من بر اساس داستانی از پریچهر نوشتم که توی زمان خودش نظرات موافق و مخالف زیادی داشت. خیلی دوست دارم ببینم هنوزم اگه کسی بخوندش چی درموردش میگه. باور کن خودمم بعضی وقتها که نگاهی به آرشیو داستانهام توی گوشیم میندازم دلم میگیره. سوژه توی ذهنم زیاد دارم که درموردش بنویسم. ولی حس میکنم وسواسم زیاد شده. دوست ندارم بعد از اینهمه مدت یه کار ضعیف با اسم شاهین سیلور ارائه کنم. ضمن اینکه با حضور شما و دوستان جدیدی که واقعا دست به قلم خوبی دارن هنوز احساس نکردم که جای من بین شما خالیه. این روضه شبای جمعه خانوم بزرگ هم بدجوری به دل میشینه.به هرحال بازم ممنونم… (:
هیوای عزیز ممنون از لطفت
اخ راستی داداش اریزونا یادم رفت بگم من کس ارجینالم.شما هم بابت اشتباهم من و ببخش.منم زیاد مشکوک نیستم.فقط عرض ارادت بود.
میخوای داستان بنویسی ولی خیلی داری کشش میدی با احساسات بی مورد اگه داستانت رو سرعت بیشتری ببخشی کلا گیر دادی به ئاگرین زنده بودن شخصیت اصلی داستان گره خورده به بودن ئاگرین احتمالا زیاد رمان میخونی ولی درست پیاده نمیکنی ولی با این وجود موفق باشی به کارت ادامه بده.