سلام فرزاد هستم بنکداری خرازی و لوازم التحریر دارم.الان۵۰سالمه.فقط۱دختر دارم.اون هم الان با شوهر و مادرش که خانومم باشه اتریش زندگی میکنند.البته خانواده و فامیل بزرگی دارم.خوش قد و خوش تیپ هستم.البته هیچ وقت از ورزش دور نبودم…درست۳۰سال قبل ازدواج کردم…اول و ابتدای جوانی…برای ۱حاجی کار میکردم توی این صنف اوستا بود.چم و خم کار رو یادم داد،سربازی نرفتم…فقط کار کردم.موقعی که خدمت رو میفروختند من هم خریدم…همسر کوچولوم ریزه میزه مادر دخترم…معلم بود و اون موقع چشم و گوش بسته ازدواج کردیم.چرا دروغ ساک زدن و این چیزها نبود.سکس از پشت هم با التماس درخواست و بدبختی بود.گاهی شاید با ویدئو فیلمی چیزی میدیدیم که کم کم بعضی چیزها رو یاد گرفتیم.خانومم یک دختر خوشگل برام بدنیا آورد که اسمش رو پری گذاشتیم.بعدش هم نمیدونم زنم چیکار شد. گفتند کیست رحمی داره…رحمش را برداشتند…لاغر و لاغرتر شد…بعد مدتی گفتند نه کیست هیداتیک داره…خلاصه که به زور و بلا زنده موند و کم کم دوباره جون گرفت…راستش فقط۵سال اول زندگی خوش بودیم بعدش همش درگیر بیماری خانومم بود.فقط مسئله این بود که مشکل مالی نداشتم.پدرم ملکی به عنوان سهم الارثم داد و من با فروش همون وارد بازار شدم و به کمک حاجی تونستم سری توی سرها در بیارم…همین مشکل خانومم باعث شد که از مسائل جنسی دور بمونم و فقط کار کنم و کار.توی۴۵سالگی هر چیزی که دیگران آرزوش رو داشتن و توی خواب هم نمیدیدند من توی بیداری داشتم…اما چه فایده تا اون موقع اصلا نفهمیده بودم اصلا زندگی چی هستش،…اما اصل داستان…دخترم ازدواج کرد و همسرش چون شغل مهمی داشت رفتند اتریش.موقع کرونا چون حال خانمم خوب نبود از ترس جونش همون اول کرونا رفت پیش دخترم.اصلا وجود من و تنهاییم واسش مهم نبود…تنهای تنها توی یک خونه بزرگ بودم…در خونه رو بستم و رفتم آپارتمان نزدیک شرکت و بنکداری اونجا زندگی کنم…البته توی برج بزرگی هستش…یکی از نگهبانها و سرایدارهای برج مرد میانسالی هستش بنام سید مصطفی…البته دوستان من سعی کردم از اسامی غیر واقعی استفاده کنم…باید ببخشید…بله این سید مصطفی بچه نداشت و خواهر زنش هم با این زندگی میکرد.شاید۳۵سالش میشد…سید باهام رفیق بود…در ضمن من کارگرها و پرسنل رو نصف کرده بودم…یعنی یک روز در میون میومدن سر کار…فقط یک مریم خانمی بود که خانم میانسالیه،چندساله مسؤول نظافت و آبدار خونه شرکته همیشه میومد.حقوقش هم خوب بود و هست،،منو تنها نمیزاشت.عین خواهرمه.فقط زیادی چاقه اما خیلی کار بلد و وسواسیه. ۱دختر و۱پسر داره…پسرش اولها برای خودم کار میکرد اما با مادرش زیاد کنار نمیومدن من پسره رو اخراج کردم.کون گشاد بود و سیگاری،.خلاصه که نقل مکان کردم آپارتمانم… خونه ویلایی کلا فقط برای سرکشی میرفتم اونجا.و غذای سگم رو میدادم.به سید گفتم هر روز که میره نونوایی واسه منم بخره…یا زنگ میزدم یا اس میدادم…چی میخوام چی میخوام…هر روز سفارش ناهار میدادم واسه من بگیره…ظهری ساعت۲بود خونه بودم جارو میکشیدم…زنگ و زدن…خانم جوان زیبایی دم در بود…دستش روی سینی نون و ناهار اش بود…گفتم بله شما.گفت من زهرا هستم خواهر زن سید خواهرم آش داد براتون بیارم…گفتم بیزحمت بزارید روی میز من جاروم روشنه کارم تموم بشه…ممنونم از لطفتون.یک زن سبزه رو خوش هیکل مانتو چسب و کوتاه تنش بود.وقتی خم شد چه کونی داشت…کف کردم خداییش چند سالی اصلا لذت سکس و اینها ازم دور شده بود…کلا با فیلم و داستان کار خودمو راه مینداختم…جرات کوس کلک بازی هم نداشتم…از اول هم خایه این کارها رو نداشتم…گفت آقا بهزاد بیزحمت شما بیا اش سرد میشه بخورین من جارو میکشم…گفتم نه زحمتتون میشه…چرا شما؟گفت نه چه زحمتی…خلاصه که مشغول شد…من ناهارمو خوردم گوشیش زنگ خورد فهمیدم زنه سیده…جوابشو داد و مشغول شد…حتی آشپزخونه چند تا لیوان و ظرف هم بود رو شست…من اینقدر کیف میکردم…عین یک خانوم خونه دار همه چی رو تمیز میکرد… خوشگل هم بود…شاید هم نبود اما از زن علیل و ریزه میزه مریض احوال من که خیلی بهتر بود و هست…مانتوش تنگ بود و کونش بزرگ.خم میشد خط شورتش دیده میشد… بد شق کرده بودم.ناهار خوردنم تموم شد کلی ازش تشکر کردم…اون کاسه رو هم شست…دستها رو خشک کرد…گفتم زهرا خانم ممنونتم…چند روز اومدی خونه سید استراحت کنی اینجوری من مزاحمت شدم…لبخند زد.گفت نه آقا بهزاد…من شدم مزاحم و سربار سید…از روزی که از شوهر معتاد و عوضیم جدا شدم دیگه جایی که نداشتم مجبور شدم به سید پناه آوردم… مرد خوبیه ولی شرمنده اش شدم…خلاصه که رفت و من موندم و کف ۱خانم جوان و خوشگل…همش اون موقعی که ظرف میشست رو یادم میاد برعکس صورتش دستهای سفید و ناز قشنگی داشت موهای ناز و سیاه و کم پشتی روی ساعد دستش بود.که خیلی خوشم اومد ازشون…نه مث دست ما آقایون پر پشم…نه مث پرز بودن…شب زنگ زدم سیداومد بالا توی۱
پاکت برای زهرا کمی پول گذاشتم و ازش تشکر کردم…گفت نه داش این کارها چیه،؟گفتم وظیفه است…خانم خوبی بود…زحمت کشید.از خانومت هم تشکر کن…سید گفت داش بهزاد چرا زن نمیگیری،گفتم نه خانومم حتما برمیگرده…گفت تا روزی که برگرده صیغه بگیر حلال وار…گفتم آخه روم نمیشه کسی ببینه بفهمه بد میشه.من فامیل زیاد دارم.گفت مگه نمیگی موقت این جایی،خب…تا خانومت بیاد بگیر همینجا باشه،،گفتم بخدا تا الان بهش فک نکرده بودم…گفتم حالا کو کجاست زن خوب که بیاد صیغه من بشه،گفت میخوای با زهرا صحبت کنم.دختر خوبیه…سن و سالش هن خوبه…خونه من عذاب میکشه…تو هم تا خانومت بیاد صیغه اش کن…هرچی هم خودت میدونی بهش بده…بزار دست و بالش پر بشه،گفتم ناقلا.گفت بخدا به جدم قسم امشب یهو به ذهنم رسید…خلاصه فرداش شوخی شوخی زن گرفتم…با مختصری پول۶ماهه محضری صیغه من شد…با خواهرش رفتن آرایشگاه… همش کنار سید و خواهرش ساکت بود باهام حرف نمیزد…من هم تنهاش گذاشتم فقط بهش یک کارت پول دادم تا خودشون برن خرید و آرایشگاه… توی کرونا نزدیک عید۱۴۰۰بود…شب برگشتم خونه خواستم شام بگیرم سید گفت نه شام عروسی مهمون منی،،شام خونه سید بودیم.خونه سرایداری کوچیک و محقر…ولی تمیز.وقتی زهرا از آشپزخونه اومد بیرون با اون لباسها و آرایش بخدا از خانوم خودم روز عروسیمون زیباتر بود…دو ساعته بعد شام اونجا بودیم.و از پذیرایی و لطفشون تشکر کردم و دست خانومم رو گرفتم بردم بالا…چادر سفید قشنگی روی لباسش سرش بود.رسیدیم خونه خودش چادرش رو در آورد گذاشت کنار…خودم براش۱ انگشتر گرفته بودم دستش کردم خیلی خوشحال شد.کت رو از تنم درآورد اومد ازم گرفت.گذاشت روی چوب لباسی…برگشت اومد نزدیک من…تقریبا بهم چسبیده بود.خوش قدوبالا بود.خیلی بهم میخورد… دست قشنگشو گرفتم…تا صورتمو بردم جلو.لب قشنگی بهم داد.رژ پر رنگی زده بود.دو سه بار بوسیدمش…دستامو بردم پشتش بغلش کردم چسبوندمش به خودم.اون هم بغلم کرد.سرش رو گذاشت روی شونه من.گفتم اصلا وقتی واسم اش آوردی فک نمیکردم به این زودی مال من بشی…زود نمک گیرم کردی.لبخند قشنگی زد…دوباره لب تو لب شدیم…بردمش توی اتاق خواب،.خودش گفت چه تخت قشنگی.گفتم ولی جای یک پریزاد هر شب روش خالی بود…تازه از امشب بدرد میخوره…شالش رو در آوردم اوف چه موهایی بلند لخت.زیبا…آرایشگر هم سنگ تموم گذاشته بود…دکمه های لباس مجلسی شیکش رو خودم باز کردم.واویلا چه سینه هایی،،ورقلمبیده سفت قشنگ…بدن سفید عین کریستال توی نور میدرخشید… خودش زیپ پشت دامنش رو باز کرد…الان فقط با شورت و کرست بود…ست زیبای قرمز مشکی گیپور خوشگلی تنش بود…گفت تو نمیخوای لباساتو درشون بیاری،من هم لخت کردم.رفتیم روی تخت بغلش گرفتم…گیره کرستش رو باز کردم.دوتا لیموی بزرگ بهشتی خوشگل سر تیز و نوک برجسته جلوی چشمام ظاهر شدن،نمیدونستم کدوم رو بمالم کدوم رو بخورم…فقط بگم اینقدری خوردم خودش گفت بسه عزیزم برو پایین…اونم بخورش دیگه…گفتم چشم عزیزم…کوس خانوم خودم لاغرو و کوچیک ولی دهن گشاد شده…خداییش وقتی شورت اینو کشیدم پایین.بخدا بلد نیستم و نمیتونم حالمو براتون توضیح بدم…چقدر کوسش تپل گنده ناز بود…اینقدر سینه هاشو خورده بودم کوسش آبدار شده بود…لاله ها و گلبرگهای صورتی کوسش زده بود بیرون…میخوردم ها لیس نمیزدم…طوری می کشیدم توی دهنم چوچوله میرسید به سقف و کام دهنم…ناله میکرد با انگشتان قشنگش موهامو و سرمو چنگ میزد…بلند شدم شورتمو در آوردم کیرم مث تخته دایو شیرجه فنری افتاد بیرون…نگاهش کرد گفت اوه…عجب چیزیه،دمتگرم…پرسیدم پسندیدی،گفت عالیه…پرسیدم زهرا عزیزم میخوریش.گفت بگو یک درصد نخورمش،لامصب چنان از تخما تا سر کیرمو لیس میزد و مکش میزد…دیگه کنترلش دست خودم نبود.گفتم وای داره میاد…از دهنش بیرون نیاورد…تا ته آبمو خورد…چقدر کیف کردم…خانومم به زور و اکراه حتی خودشو میخورد… چی برسه به آبش،گفتم ببخشید دیگه نتونستم کنترلش کنم…خیلی وقته با خانمی نبودم…دوباره حالم جا بیاد خوب میکنمت…گفت مهم نیست وقتی خوردیش من هم چند بار آبم اومد…بغلش گرفتم…خیلی هم رو بوسیدیم…پرسیدم زهرا تا الان با چند تا مرد بودی،صورتش رو چرخوند.گفت غیر شوهرم تو سومیش هستی، موقعی که شوهر داشتم خرجم رو نمیداد… توی گاراژی سرایداری بودیم…صاحبش پیر مرد بود…فقط دوست داشت از پشت بکنه،هر روز میکرد… پسرش فهمید اون هر چند روز یکبار فقط میگفت ساک بزن.هر دو معتقد بودن شوهر دارم از جلو نمیکردن…حالا چرا میپرسی؟گفتم چون خیلی حرفه ای خوردیش برام.گفتم مهم نیست ناراحت نشو…چرخید تازه متوجه عظمت و زیبایی کونش شدم…اگه این زنه.مال من عن هم نیستش.با اون همه ادعاش.با دنبه های سفید و بزرگ کونش بازی میکردم.دمر بود صورتش رو چرخوند طرف خودم سرهامون روی۱بالش بود.لب تو لب شدیم…گفتم چقدر خوشگلی…ولی تو رو خدا تا وقتی با من هستی فقط با خودم باش.
کسی نگاه چپ بهت کرد به خودم بگو.نگاهم کرد گفت بهزاد جان تو خودتو با اون بیشرف معتاد یکی میکنی…این تختخواب تو میارزه به کل زندگی اون پفیوس و خاندانش،،خیالت راحت باشه…زهرا جون از پشت بزارم…گفت هر جا دوست داری بزار من در اختیارتم…بخای نخای همسرتم دیگه…گفتم مرسی عزیزم…رفتم پایین سر بردم لای کون ناز سفید و نرم و گنده قشنگش…سوراخشو آماده کردم…کیرمو دوباره دادم ساک زد…داگی شد. گفتم نه دمر باش…با دست لای کون تپلت رو باز کن.هر کاری میگفتم انجام میداد… سر کیر رو تنظیم کردم روی سوراخش با یک فشار تا نصف کیرم رفت داخلش جیغ تندی کشید…گفت جر خوردم بهزاد.ارومتر.گفتم باشه عزیزم…ولی گوش به حرفش ندادم…چنان عقده چند ساله گاییدن ۱کون خوب رو سرش در آوردم باورم نمیشد که خوابم یا بیدار. ابمو ریختم توی کونش…وقتی نگاهش کردم روی بالش و چشماش خیسه خیس بود گریه کرده بود…گفتم آخ عشقم دردت اومد…گفت فدای سرت…آخه مال تو خیلی کلفت و بزرگه…تا الان با همچین التی رابطه نداشتم…بهزاد فک کنم پشتم پاره شده خون میاد…نگاه کردم راست میگفت خودم تمیزش کردم…گفتم برو خودتو بشور بیا…تا رفت اومد…از توی گاو صندوقم،۱نیم سکه در آوردم بهش بدم…وقتی برگشت سرپا راه میرفت از هیکلش کیف کردم. روی تخت رو پام نشوندمش،گفتم بیا عزیزم این هم هدیه امشب من به تو…بوس قشنگی بهم داد.گفت قربونت بشم.مهربونه مرد من،،گفت آقا بهزاد…گفتم فقط بگو بهزاد.گفتم حالا چیه،؟گفت چندماهه خونه سید پلاس بودم…اینو فردا بدم بهش ناراحت نمیشی؟گفتم نه چرا بشم.؟مال خودته به من ربطی نداره…بغلم کرد…برو بشورش بیا کارت دارم…رفتم توالت خودمو خالی کردم و تمیز شستمش…برگشتم دوتا لیوان شربت با شیرینی حاضر کرده بود.خوردیم کمی حرف زدیم…گفت خسته شدی،گفتم لعنتی مگه آدم از تو هم خسته میشه…خندید.گفت پس روی حالا تو روی تخت برام قنبل کن.گفتم نه بابا،گفت چی میشه تو هم شوهرمی دیکه،ضرر نمیکنی ها…گفتم باشه…اولش خیلی خجالت کشیدم ولی وقتی با زبون از سوراخ کونم تا خایه ها و سر کیرمو لیسید.گفت بهزاد آفرین سوراخ پشتت خوب تنگه،،ولی اگه دردت اومد برنگرد…گفتم فقط آروم… با انگشتش کرد داخلش. گفتم نکن زهرا جون گفت عجله نکن…وقتی انگشتش داخل بود دردم میومد ولی سر کیرمو محکم میمکید…خایه هامو میمالید… چنان شق کردم باور خودمم نمیشد…گفت حالا طوری کوس بکن تا فراموشم نشه…گفتم چشم…زیرم دراز کشید…چنان فرغونی کردم داخلش تا ته کیر توی کوسش کردم و تلمبه میزدم…لبامو محکم میمکید…عشق کردم…یعنی بیشتر از ده دقیقه گاییدمش…کیف کردیم.جاتون خالی،سینه هاشو که موقع سکس میخوردم چشای نازش شهلا میشدن…آبم اومد کشیدم بیرون کم بود ولی ریختم روی شکمش،خیلی بوسیدمش…بردمش حموم توی وان بغلش کرده بودم…گفتم بلند نشو…دلم میخواد توی بغلم بمونی…خندید.گفت معلومه خیلی وقته تنهایی، گفتم از اول جوونیم…فقط۵سال اول فهمیدم زن چیه زندگی چیه.بقیه اش یا مریض بود یا خودشو به مریضی زده بود…الان هم چند وقته رفته اتریش پیش دخترم منو هم یادش نمیاد…خلاصه زندگی من با زهرا خانم شروع شد.زن قانع و خوبی بود…توقعی هم نداشت…عید۴۰۰سال خوبی برام بود…روز۱۶عید کمی برف بارید و زمین لغزنده شد…دفتر شرکت فقط هر روز من و مریم خانم بودیم…و اون همه کارمند فقط۲تا میومدن بقیه میترسیدن…تقریبا بیشتر بهداشتی میآوردم کمک به مردم…ارزونتر میدادم…یا پایین شهر توزیع مجانی داشتم…اون روز هرچی منتظر شدم مریم خانم نیومد.فرداش که شد.زنگ زدم بهش دخترش گوشی رو برداشت.گفتم مادرت کجاست گفت دیروز زمین خورده لگنش شکسته گفتن تا چند وقت نمیتونه راه بره مو کرده احتیاج به عمل نداره اما باید استراحت کنه…رفتم دیدنش کلی براش چیز میز بردم و خونه تمیز و محقر و کوچیکی داشت.عروسش و دخترش بودن این دخترش کلاس دهم بود چنان کونی داشت حد نداشت.چقدر هم بی حجاب بود…عروسش هم ولو بود ولی دختره خیلی یله بود.چقدر کوسش گنده بود به اون کم سن وسالی،گفتم پس باید برای چند ماهی کسی رو بگیرم کمک دستم باشه.گفت بهزاد جان داداش یا سیمین رو ببر یا متینا رو…بزار کمک خرجم باشند.گفتم غصه خرجت رو نخور خودم هستم.ده تومن دادم بهش…گریه کرد. گفت متینا کلاس دهمه اما مدرسه تعطیله…اونجا هم کار زیادی نیستش،کم و بیش اومده دیده چکار میکنم بلده انجام میده…عروسش گفت مامانی بزار من به جات برم بی پول و بیکارم…گفتم بزار عروست بیاد…بخدا من اصلا منظوری نداشتم…گفت خودت میدونی، خلاصه که از فرداش که ما فقط از ۹صبح تانهایت۵غروب بیشتر که مجاز نبودیم باز بودیم…ظهرها خونه نمیرفتم.من بودم و سیمین…البته مشتری زیاد بود و تلفنی.فاکتور میگرفتم بچه ها حاضر میکردن توی انباری تحویل میدادن…
و اما باید بگم که کم کم به موعد فسخ صیغه۶ماهه زهرا نزدیک میشدم.همسر خوبی بود.اما خودش گفت مدتی میخوام برم خونه مادرم.گفتم باشه برو۲یا۳ماهی از اومدن سیمین عروس کارگرم پیش من میگذشت ولی خودش بدبخت سن و سالش زیاد بود چاق هم بود خوب نمیشد نمیتونست راه بره چه برسه به کار کردن…عروسش الحق دختر پاک و خوبی بود…پا به پای من و کارگرهای دیگه کار میکرد…یادمه خرداد بود امتحانات بچه ها بعضی ها مجازی و بعضیها حضوری بودن…مقداری الکل برای دست و ضدعفونی برای مدارس پایین شهر کنار گذاشته بودم…رفتم دیدم بیشترش نیست…از هر کی پرسیدم خبری نداشتن…فرداش غروب در انبار و شرکت رو بستم و رفتم خونه…همسایه انبار زنگ زد داداش چرا دوباره برگشتی؟گفتم من نزدیک خونه ام…گفت پس در انبارت بازشده…گفتم حواست باشه دزده…کمی از بار دیروزم رو هم بردن…وقتی رسیدم پسر کارگرم بود نگو کوسکش کلیدها رو وقتی من نبودم اومده از روش کپی زده…گاه گداری دله دزدی می کرده…بردنش کلانتری…زنش و مادرش اومدن مادرش خیلی التماس کرد…تا رضایت دادم.چندتا کشیده هم بهش زد…ولی من بهش گفتم دیگه از فردا سیمین نمی خواد بیاد…فرداش دنبال کارگر بودم که دست دخترش رو گرفت آورد گفت بخدا هر روز خودم میام کنارش وایمیستم کار کنه بعد میبرمش خونه…در ضمن خونه اش از محل کارمون دور بود…چندماه گذشته بود بجای اینکه خوب بشه بدتر شده بود…کلا با عصا راه میرفت…خیلی خواهش کرد که بی پول و نداریم…دختر تپل و خوشگلش اسمش متینا بود.گفت عمو فرزاد بخدا من مث داداشم نیستم…فقط بهت قول میدم کار کنم…دست کجی نکنم.گفتم سیمین هم خوب بود ولی بهش گفتم نباید که شوهرت بیاد اینجا…گوش نداده بود…اگه برادرت بیاد بیرونت ميندازم… گفت باشه بخدا من باهاش قهرم…خلاصه چند روزی بعد امتحاناتش که تموم شد اومد…پیشم…آخر خرداد بود.تپل زیبا بی حجاب.نسبت به سن و سالش درشت و رسیده بود…هر روز تا۷غروب صبحانه ناهار عصرانه هم با من بود…کلا۴نفر بودیم ۳مرد ۱دختر…یادمه یکشنبه بود بار کاغذ و نخ و دوک و لوازم التحریر باهم رسید…رفتیم انباری…کارگر زیاد بود انبار پر شد…همه رفتن من موندم و متینا و لیست برداری…انبار گرمه گرم بود و در ضمن این رو هم بگم که زهرا زن صیغه ای من رفته بود پیش مادرش.و تنها بودم…مدتی که پیشم بود تازه مزه سکس رو فهمیده بودم…تازه فهمیدم زن چیه سکس چیه کوس و کون تپل چیه…خلاصه که انبار گرم و کار زیاد…زنگ زدم مادرش و بهش گفتم ممکنه دیر برسیم چون باز زیاد رسیده همه رفتن من موندم و متینا،گفت اشکال نداره فقط خودت برسونش…گفتم خیالت راحت.تا حرفام تموم شد.دیدم متینا مانتوش رو در آورد.گفت آخه خیلی گرمه…بخدا فقط زیرش تاپ پوشیده بود…شلوارشم نازک نخی بود حتی شورت مشکیش هم دیده میشد… امسال میرفت کلاس۱۱…چه کونی داشت خدا…نگم براتون…سفید بود…دستاشو بالا میداد زیر بغلش کمی مو داشت که خیلی جذاب ترش کرده بود…بیخیال بود…ولی اون سینه ها و کون منو دیوونه کرده بود.انبار بزرگ بود و گرم.گفتم متینا جون ته انبار لیست جنس های قدیمی هستند…فراموش نکن بنویس فردا کارگر بیارم اونها رو بکشند بیارند جلوتر.گفت چشم عمو.رفت ته انبار…چند دقیقه ای نبود رفتم ببینم چیکار میکنه…دیدم داره با یک پوشه خودشو باد میزنه…منو ندید…پوشه زیر دستی کاغذ هاش بود…از دستش لیز خورد افتاد زمین…خم شد…کاغذ و پوشه ها رو برداره… بخدا هر کس دیگه هم شاید بجای من بود…دیوونه میشد…اصلا نفهمیدم چیکار میکنم…از پشت خودمو چسبوندم بهش…چه کون نرمی داشت…تیز راست ایستاد.تا خواست برگرده نذاشتم…از روی تاب سینه های بزرگ و سفتش رو گرفتم…نتونست تکون بخوره…جیغ کشید.گفتم هیس دختر خوب و خوشگل نترس من هستم…گفت تو رو خدا عمو ولم کن.گفتم آخه چرا…مگه چی شده و چی میشه…عمو هم تنهاست مث خودته…کسی رو نداره…گفت عمو فرزاد نکن میترسم…به قرآن گناه دارم…مامانم بهت اعتماد کرده.سینه هاشو محکم تر گرفتم.گفتم عزیز دلم دختر خوشگل مگه میخوام چیکارت کنم…فقط ۱حال کوچک و خشک و خالی…گریه اش در اومد.گفت نمیخوام…بقران من تا الان این کارا نکردم…گریه اش شدید شد…ولی من مست اندام ناز و درشتش بودم…برگردوندمش. بوسش کردم.بغلم کرد.محکم چسبید بهم.گریه بیشتری کرد.گفت تو رو خدا بزار برم خونه امون…دستامو انداختم روی کون بزرگ و نرمش،گفتم نه نمیشه باید چند دقیقه حال عمو رو خوب کنی بعد…گفت چجوری،چکار باید بکنم…گفتم اول که باید این تاب قشنگتو بدی بالا ببینم…اون زیر میرا چی قایم کردی مث کله قند سفت و خوشگل و شیرین دارند به من چشمک میزنند… دوباره گریه کرد…نه تو رو خدا…نه…زشته…گفتم نه چرا زشت باشن به این خوشگلی.موهای بلندش رو از پشت سرش پیچیدم دور دستم گفتم.ساکت باش فقط گریه نکن الان تموم میشه.موهاشو که کشیدم سرش رو به عقب کج شد.گردن ناز و سفید و گوشتیش بیشتر معلوم شد.لبهامو چسبوندم به گردنش.
بوسیدمش و مکیدمش.گفت نه تو رو خدا نه،گفتم متینا نمیمیری که…بزار حال کنیم دیگه…گفت عمو فرزاد من جای دخترتم ها.گفتم باشه آخه مگه من پیرم…یا زشتم…گفت بخدا آبروم میره…گفتم نه نترس کار خاصی باهات ندارم…فقط حال کوچولو.مث دوست پسرهات.گفت بقران من تاحالا اصلا دوست پسر نداشتم…به جون مادرم… گفتم پس خودم دوست پسرت میشم…حتی هر چی بخای برات میخرم…گفت نه نمیخام…گفتم فقط یک امشب تو رو خدا…بده بالا تاب رو…آروم کشید بالا…اوف خدا چه سینه هایی…چقدر من خوردم و مکیدم و مالیدم این سینه ها رو…فقط میگفت تو رو خدا آروم دردم میاد…گفتم نمیشه…خیلی خوشگل هستن فدات بشم…جانم…جانم…ماشالله ماشالله…آخ کاش تو زن من بشی…مامان بچه هام بشی…جان…میدونستم که اون هم کم کم داشت دیوونه میشد…آخه بعضی وقتا آرومی دستاشو توی موهام میچرخوند…گفت بسه دیگه سیر نشدی؟گفتم نه…بچرخ تو رو خدا بچرخ…چرخید گفتم دستاتو بزار روی اون کارتن وسایلها…دیگه هر چی میگفتم گوش میداد…گفتم خم شو…اوف چه کونی داری دختر فدات بشم…گفت عمو تو رو خدا تمومش کن…گفتم چشم…الان فقط ببینمش…آروم دستمو بردم جلو دکمه شلوارشو باز کردم اومدم بکشم پایین نمیزاشت خیلی خواهش کردم…تا کشیدم پایین جونم بالا اومد…نشستم زیر کونش…بهش یاد دادم قنبل کنه…کونش چاق بود…گفتم با دستات بازش کن…انجام داد…با زبون رفتم سراغ سوراخ کونش و کوس نازش فقط بديش پشمالو بودن کوسش بود…میفهمیدم خوشش میاد چون بیشتر قنبل میکرد… آروم کیرمو درش آوردم… خیلی کوسشو لیسیدم.پرسیدم خوبه دوست داری.اروم گفت آره خوبه…گفتم نترس فقط حال کوچولوست،اگه به کسی چیزی نگی کسی نمیفهمه… گفت باشه فقط تو رو خدا زود باش…بلند شدم.گفتم بر نگرد عزیزم…کیرم شقه و راست بود…گفتم قنبل باش.گفت زود کمرم درد گرفت.نزدیک پریودمه،امشب هم خسته شدم…گفتم باشه تف زدم سر کیرم کونش قشنگ معلوم بود نمیدونست کیرم بیرونه،گفتم باز کن لای کون تپلی سفیدتو…آروم بازش کرد.سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش.تازه فهمید چی خبره.گفت اون چی بود.گفتم این اسمش کیره…کلفت و بلند…الان میخاد صفر کونتو باز کنه.گفت نه بخدا نمیخام…دوستم میگفت درد داره…گفتم باشه بلاخره چی، اگه بزاری بکنم ابمو بریزم کونت…واسه خانومی کوچولوی خودم فردا یک گوشی میخرم…گفت ایفون میخام…گفتم بشرطی کسی نفهمه… بگو از حقوقم کم میکنه…گفت باشه فقط آروم… با کمی تف…سر کیر کلفتو رد کردم توی سوراخش…چنان جیغی زد که نگو.ولی ولش نکردم.گریه کرد.محکم گرفته بودمش.گفت عمو فرزاد دارم میمیرم…گفتم ببین اول و آخرش تو مال منی…پس ساکت باش به شوهرت کون بده…گفت نمیخام…دارم میمیرم…خودشو سفته سفت کرده بود…گفتم شل کن درش بیارم.شل.کن…تا شل کرد.محکمتر بغلش کردم بیشتر کیر توی کونش رفت…چنان جیغی زد.و بعدشم به حالت غش ولو شد روی جنسها،من هم شروع کردم تلمبه زدن…کونش باز بود آخ و اوخش که در اومد…فهمیدم حالش همچین هم بد نیست…چندتا تلمبه زدم و ریختم توی کونش…کشیدم بیرون…سریع یک بسته دستمال کاغذی در آوردم و چندتا گذاشتم روی سوراخش…توالتی نشست زور اول و که زد دوباره جیغ زد…کلی آب کیر و خون با کمی ریز عن اومدن بیرون.از درد یکوری ولو شد روی زمین…گریه کرد.خودمو تمیز کردم.و بلندش کردم…الکل باز کردم زدم روی دستمال چرخوندمش…کونش بازه باز بود…گفتم خوب شد کامل جر خوردی…دیگه از این به بعد راحت میتونی بهم کون بدی…گفت ولم کن کوسکش…گفتم عه متینا بی ادب نشو…تو همسر خودمی…گفت نمیخام دیگه دوستت ندارم.الکل زدم کونش سوخت گریه کرد…لباس پوشید…جمع و جور کردیم…نشست توی ماشین…گفت بخدا فردا برام گوشی نخری دیگه پیشت نمیام…به مامانم هم میگم…گفتم یه بوس بده…خودش لب داد.گفتم ایوالله…تو مال خودمی،،خیالت راحت…یکدست مانتو شلوار با یک گوشی فردا واست میخرم.بغلم کرد.گفتم ولی بری توالت پی پی کنی میسوزی …جیغ نزنی ها…گفت نه مواظبم…چقدر دردم امد…بردمش برای خودش و مادر و زنداداشش،پیتزا گرفتم…ولی وقتی رسیدم همش تا صبح با خودم میگفتم نکنه بفهمند.نکنه به کسی بگه…خدایا تو رحم کن چی گوهی خوردم…گوشی هم نداشت…تاصبح اصلا آرامش نداشتم…صبح خودم رفتم دنبالش مادرش گفت…چی شده شما اومدین…گفتم دیشب خیلی خسته شد…خیلی با معرفته همه رفتن این موند کمکم کرد…میخام ببرم براش خرید کنم.تلافی بشه،،گفت ممنون…فرزاد جان…وظیفه اشه…گفتم نه بابا…اگه دختره غیرتش از مردها بیشتره…خیالم راحت شد که کسي چیزی نفهمیده…اومد رسید…نشست راه افتادیم.گفت عمو فرزاد…گفتم فقط فرزاد،،تو عشق منی…فهمیدی،خندید.گفت فرزاد جان باور کن نیمساعته توالتم.چندبار گریه کردم…گفتم ببخشید دیگه تقصیر خودته که خوشگلی.مرسی عزیزم.مرسی که به کسی چیزی نگفتی.اینقدر تپل و خوشگلی که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.خب حالا اول کجا بریم؟گفت اول برو یکجا من برم دوش بگیرم
چون دیشب نتونستم برم…صبح مامانم گفت ابگرمکن مون خرابه…باید کسی بیاد درستش کنه…گفتم الان کسی رو میفرستم بره بازش کنه…زنگ زدم سید بهش آدرس دادم خیلی فنی بود…گفتم برو درستش کن…خانومه پاش شکسته اذیته…گفت چشم…گفتم متینا بیا بریم خونه خودم برو دوش بگیر…گفت وای نه…گفتم چرا مگه چیه…گفت آخه بده…گفتم کسی نیست و کسی چیزی نمیفهمه…اوکی داد و بردمش خونه بزرگه…رفت داخل حموم…صدای آب میومد…دلمو زدم به دریا.در زدم…گفت بله فرزاد جان.گفتم متیناجانم عزیزم من هم بیام…گفت نه تو رو خدا،گفتم متینا تو قرار خانوم خودم بشی…نترس دیگه…آروم پشت در رو باز کرد…با شورت رفتم داخل.لخته لخت بود…یادم اومد پشمالوست، برگشتم براش ژیلت ۶تیغ اصل برداشتم رفتم داخل…لبخند زد.لخت سفید تپل پر پشم…کوس اندازه فطیر…سینه ها بزرگ سفت گنده…آب ریخته بود سر و صورتش مث صدف سفید و درخشان بود…بغلش گرفتم…گفتم جانم بی نظیری،ژیلت و باز کردم…تموم بدنش رو شامپو بدن زدم…دستشو دادم بالا.اول زیر بغلهاشو،تراشیدم.ساکت بود…نشستم زیر پاهاش.از زانو تاسر انگشتاشو تراشیدم…دست کشیدم روی کوسش.گفت اون رو نه…گفتم چرا آخه… برای پریودیت بده ها…خیلی بلندن…گفت آخه دخترم.گفتم نترس بیرون برات مام بدن میزنم…با کرم نرم کننده…سیاه و کدر و زمخت نمیشه.با ملاحضه چنان تراشیدم کوسشو…چرخوندمش…کون نازش سوراخش ورم داشت…کیرم بد جور دوباره شق و کلفت شده بود…خوش قد وبالا بود…خوب تراشیدم.بدنش برق افتاد…بلند شدم…بغلش کردم شستمش رفتیم بیرون…بهش رسیدم…تموم بدنشو براش مام زدم و لوسیون بدن…همه مال زنم بود…درازش کردم روی تخت.گفت بزار لباس بپوشم.گفتم هیس فقط دراز بکش…اینبار از کوس شروع کردم…چنان میلیسیدم این کوس تپل و سفید صورتیش رو که دو دقیقه نشد آه و ناله قشنگش بلند شد.گفت بخورش آروم بخورش…آفرین فرزاد جونم…آفرین… بخورش…تا جفت نوک سینه هاشو گرفتم…چنان چند دفعه کمرش بالا پایین شد…نفس محکم کشید…آبش توی دهنم خالی شد.میخواست موهامو از سرم جدا کنه…زورش هم زیاد بود…گفت مرسی…چقدر خوب بود…رفتم بالا بغلش کردم…گفتم حالا نوبت توست. گفت یعنی چکار کنم؟گفتم بخورش دیگه.گفت نه بدم میاد.گفتم متینا من مال تو رو میخورم تو بدت میاد.؟گفت آخه تا الان نخوردم.گفتم بالاخره که باید بخوری…رفت پایین گفت چقدر کلفته…مال داداشم نصف اینه…تازه یادمه شب سیمین رو از پشت میکرد گریه شدید میکرد… مامانم فرداش دعواش کرد…چون خونه ما کوچیکه…من شب قایمکی دیدم…گفتم ولی دیدی من چطوری کونتو جر دادم…باید همیشه بهم بدی…الان واسم بخورش …مشغول شد.اینقدری خوشگله، فقط بهش نگاه کنی آبت میاد چی برسه به اینکه بخای بزاری واسه ات بخوره…آبم میخواست بیاد.بهش نگفتم…گفتم بیشتر بکن توی دهنت و محکم مکش بزن…گفت باشه…مشغول بود…چنان ابی به خوردش دادم…اولش نفهمید ولی بعدش دویید توی حموم…عوق زد.برگشت وای چه آبش بد مزه بود.محکم بغلش کردم انداختمش روی تخت تا تونستم بوسیدمش.گفتم متینا زن من میشی.گفت اگه مامانم بزاره…گفتم خودت چی دوستم داری یانه؟گفت آره تو خوبی…ولی من که چاقم…گفتم چاق نیستی تپلی، زن من بشی…خودم هر روز میفرستمت باشگاه و سونا استخر لاغر بشی…تازشم.میخام واسه خانومم ماشین بخرم.گفت دروغ میگی…گفتم نه بخدا…چرا دروغ…وقتی عقدت کنم…گفت۲۰۷میخام…گفتم دیوونه ۲۰۷چیه…بهترین شاسی ميندازم زیر پات…همیشه که اینجوری نمیمونه.کرونا تموم میشه و زندگی بر میگرده روال عادیش،اونوقته که تو میشی رئیس اون همه کارگر…میبرمت خارج عشق و حال.گفت اینها رو آلان میگی که عاشقت بشم دوستت داشته باشم…گفتم نه بخدا من تنهام زنم با بچه ام اتریشه،من دوست ندارم برم…میخام تو باشی مامان بچه هام بشی…صاحب این خونه بزرگ…ببین چقدر بزرگه ولی من از تنهایی اینجا نیستم توی آپارتمانم هستم…توی همین حین دوباره شق کردم…گفتم بچرخ بکنمت.گفت نه بخدا دردم میاد…گفتم امروز روز توست.نترس…میخام لای کون و کوس قشنگت بزارم…گفت قول دادی ها…چرخید دمر شد.چند تا بوس و گاز کوچولو از کونش کردم.رفتم روش کیر رو چربش کردم فشار دادم لای کونش تا کوسش رسید.برگشت گفت نکنی توش ها.اگه نه دیگه دوستت ندارم…متینا عشقم نترس آروم فقط لایی میکنم.چقدر کیف داشت…خودشو راحت روی تخت ولو کرده بود.خم شدم روش لبهاشو بوسیدم…چرخوندمش…از جلو کیرمو دادم لای کوسش…سینه هاشو آروم آروم میمکیدم.گفت آه فرزاد چکارم میکنی…وای مامان.گفتم جانم چیه،،خوبه؟لبهامو بوسید انگار۲۰ساله شوهر کرده…گفت فرزاد ادامه بده واینستا،فرزاد خیسش کن…آب دهن زدم…چقدر محکم بغلم کرد لب توی لب…زیرم ارگاسم شد…بعدش خندید.گفت برو اونور قلقلکم میاد…از روش بلند شدم.ولی خیلی بوسیدمش…گفت حیف که کونم میسوزه اگه نه برات تلافی میکردم.گفتم باید بهم بدی تا گشادتر بشه دیگه دردت نگیره.گفت خب الان زخمه خوب بشه،چند روز دیگه…گفتم الان برام بمالش من هم آبم بیاد…مشغول شد…چند دقیقه ای ارضا شدم…اون روز براش خرید کردم.هر روز خودم پنهانی از مادرش میبردم و میآوردمش،،آخر تابستون مامانش،خوب شد خودش برگشت سر کار…من و متینا تا اون روز حتما توی هفته چندباری با هم رابطه از پشت داشتیم…جالبه لاغرتر شده بود.و خانوم تر…زهرا نتونست برگرده…چون اولا کرونا گرفت…ولی خوب شد بعدشم توی شهر خودشون ازدواج کرد…چندباری که بهم زنگ زد من زیاد تحویلش نگرفتم…چون متینا جونم بود و هست…مدرسه ها کم و بیش باز شدن.روزها بعد تعطیلی میرفتم دنبالش…عمدا برادر کوسکشش رو سر یک کاری گذاشتم تا حواسش به ما نباشه…هر روز برش میداشتم میبردمش خونه عشق و حال…دوستم داشت و داره…۱۸سالش بود…گذاشتمش کلاس گواهینامه و کنکور…خوب به حرفهام گوش میداد…زودی گواهینامه گرفت…همسرم آذرماه برگشت.اما هیچ عشقی بینمون نبود…جالبه خودش گفت طلاقم بده من میخام برم اتریش…حوصله زندگی زناشویی ندارم.من مریضم…حوصله رابطه ندارم.کلا از خودش هم بیزار بود…توافقی جدا شدیم ولی پول خوبی بهش دادم تا ازم راضی باشه.عید سال بعدش دیگه تنهای تنها بودم…مرد متراکه کرده و جدا شده تنها…موقع امتحانات متینا کنکور بود…کرونا ته کشیده بود…مادرش سرحال و سالم بود.رفتم خواستگاریش…همون شب بهم جواب مثبت دادن…کل خانواده و فامیلش راضی بودن…حتی براش عروسی هم گرفتم…شد خانومم…کوس تپلش رو چنان جر دادم خونریزی خوبی کرد…دلم باز شد.گریه کرد…درست ۱۱ماه بعد شد مامان بچه ام…بهش قول داده بودم.یک خودرو خوشگل بهش کادو دادم…الان که خرداد۴۰۴شده.برام دوقلو پسر آورده الان۳تا بچه داریم…مادرش خونه نگهشون میداره…خودش با من هر روز سر کاره…چقدر اول جوونی بدبخت بودم…نمیدونستم زندگی و زن خوب چیه…؟؟
پاکت برای زهرا کمی پول گذاشتم و ازش تشکر کردم…گفت نه داش این کارها چیه،؟گفتم وظیفه است…خانم خوبی بود…زحمت کشید.از خانومت هم تشکر کن…سید گفت داش بهزاد چرا زن نمیگیری،گفتم نه خانومم حتما برمیگرده…گفت تا روزی که برگرده صیغه بگیر حلال وار…گفتم آخه روم نمیشه کسی ببینه بفهمه بد میشه.من فامیل زیاد دارم.گفت مگه نمیگی موقت این جایی،خب…تا خانومت بیاد بگیر همینجا باشه،،گفتم بخدا تا الان بهش فک نکرده بودم…گفتم حالا کو کجاست زن خوب که بیاد صیغه من بشه،گفت میخوای با زهرا صحبت کنم.دختر خوبیه…سن و سالش هن خوبه…خونه من عذاب میکشه…تو هم تا خانومت بیاد صیغه اش کن…هرچی هم خودت میدونی بهش بده…بزار دست و بالش پر بشه،گفتم ناقلا.گفت بخدا به جدم قسم امشب یهو به ذهنم رسید…خلاصه فرداش شوخی شوخی زن گرفتم…با مختصری پول۶ماهه محضری صیغه من شد…با خواهرش رفتن آرایشگاه… همش کنار سید و خواهرش ساکت بود باهام حرف نمیزد…من هم تنهاش گذاشتم فقط بهش یک کارت پول دادم تا خودشون برن خرید و آرایشگاه… توی کرونا نزدیک عید۱۴۰۰بود…شب برگشتم خونه خواستم شام بگیرم سید گفت نه شام عروسی مهمون منی،،شام خونه سید بودیم.خونه سرایداری کوچیک و محقر…ولی تمیز.وقتی زهرا از آشپزخونه اومد بیرون با اون لباسها و آرایش بخدا از خانوم خودم روز عروسیمون زیباتر بود…دو ساعته بعد شام اونجا بودیم.و از پذیرایی و لطفشون تشکر کردم و دست خانومم رو گرفتم بردم بالا…چادر سفید قشنگی روی لباسش سرش بود.رسیدیم خونه خودش چادرش رو در آورد گذاشت کنار…خودم براش۱ انگشتر گرفته بودم دستش کردم خیلی خوشحال شد.کت رو از تنم درآورد اومد ازم گرفت.گذاشت روی چوب لباسی…برگشت اومد نزدیک من…تقریبا بهم چسبیده بود.خوش قدوبالا بود.خیلی بهم میخورد… دست قشنگشو گرفتم…تا صورتمو بردم جلو.لب قشنگی بهم داد.رژ پر رنگی زده بود.دو سه بار بوسیدمش…دستامو بردم پشتش بغلش کردم چسبوندمش به خودم.اون هم بغلم کرد.سرش رو گذاشت روی شونه من.گفتم اصلا وقتی واسم اش آوردی فک نمیکردم به این زودی مال من بشی…زود نمک گیرم کردی.لبخند قشنگی زد…دوباره لب تو لب شدیم…بردمش توی اتاق خواب،.خودش گفت چه تخت قشنگی.گفتم ولی جای یک پریزاد هر شب روش خالی بود…تازه از امشب بدرد میخوره…شالش رو در آوردم اوف چه موهایی بلند لخت.زیبا…آرایشگر هم سنگ تموم گذاشته بود…دکمه های لباس مجلسی شیکش رو خودم باز کردم.واویلا چه سینه هایی،،ورقلمبیده سفت قشنگ…بدن سفید عین کریستال توی نور میدرخشید… خودش زیپ پشت دامنش رو باز کرد…الان فقط با شورت و کرست بود…ست زیبای قرمز مشکی گیپور خوشگلی تنش بود…گفت تو نمیخوای لباساتو درشون بیاری،من هم لخت کردم.رفتیم روی تخت بغلش گرفتم…گیره کرستش رو باز کردم.دوتا لیموی بزرگ بهشتی خوشگل سر تیز و نوک برجسته جلوی چشمام ظاهر شدن،نمیدونستم کدوم رو بمالم کدوم رو بخورم…فقط بگم اینقدری خوردم خودش گفت بسه عزیزم برو پایین…اونم بخورش دیگه…گفتم چشم عزیزم…کوس خانوم خودم لاغرو و کوچیک ولی دهن گشاد شده…خداییش وقتی شورت اینو کشیدم پایین.بخدا بلد نیستم و نمیتونم حالمو براتون توضیح بدم…چقدر کوسش تپل گنده ناز بود…اینقدر سینه هاشو خورده بودم کوسش آبدار شده بود…لاله ها و گلبرگهای صورتی کوسش زده بود بیرون…میخوردم ها لیس نمیزدم…طوری می کشیدم توی دهنم چوچوله میرسید به سقف و کام دهنم…ناله میکرد با انگشتان قشنگش موهامو و سرمو چنگ میزد…بلند شدم شورتمو در آوردم کیرم مث تخته دایو شیرجه فنری افتاد بیرون…نگاهش کرد گفت اوه…عجب چیزیه،دمتگرم…پرسیدم پسندیدی،گفت عالیه…پرسیدم زهرا عزیزم میخوریش.گفت بگو یک درصد نخورمش،لامصب چنان از تخما تا سر کیرمو لیس میزد و مکش میزد…دیگه کنترلش دست خودم نبود.گفتم وای داره میاد…از دهنش بیرون نیاورد…تا ته آبمو خورد…چقدر کیف کردم…خانومم به زور و اکراه حتی خودشو میخورد… چی برسه به آبش،گفتم ببخشید دیگه نتونستم کنترلش کنم…خیلی وقته با خانمی نبودم…دوباره حالم جا بیاد خوب میکنمت…گفت مهم نیست وقتی خوردیش من هم چند بار آبم اومد…بغلش گرفتم…خیلی هم رو بوسیدیم…پرسیدم زهرا تا الان با چند تا مرد بودی،صورتش رو چرخوند.گفت غیر شوهرم تو سومیش هستی، موقعی که شوهر داشتم خرجم رو نمیداد… توی گاراژی سرایداری بودیم…صاحبش پیر مرد بود…فقط دوست داشت از پشت بکنه،هر روز میکرد… پسرش فهمید اون هر چند روز یکبار فقط میگفت ساک بزن.هر دو معتقد بودن شوهر دارم از جلو نمیکردن…حالا چرا میپرسی؟گفتم چون خیلی حرفه ای خوردیش برام.گفتم مهم نیست ناراحت نشو…چرخید تازه متوجه عظمت و زیبایی کونش شدم…اگه این زنه.مال من عن هم نیستش.با اون همه ادعاش.با دنبه های سفید و بزرگ کونش بازی میکردم.دمر بود صورتش رو چرخوند طرف خودم سرهامون روی۱بالش بود.لب تو لب شدیم…گفتم چقدر خوشگلی…ولی تو رو خدا تا وقتی با من هستی فقط با خودم باش.
کسی نگاه چپ بهت کرد به خودم بگو.نگاهم کرد گفت بهزاد جان تو خودتو با اون بیشرف معتاد یکی میکنی…این تختخواب تو میارزه به کل زندگی اون پفیوس و خاندانش،،خیالت راحت باشه…زهرا جون از پشت بزارم…گفت هر جا دوست داری بزار من در اختیارتم…بخای نخای همسرتم دیگه…گفتم مرسی عزیزم…رفتم پایین سر بردم لای کون ناز سفید و نرم و گنده قشنگش…سوراخشو آماده کردم…کیرمو دوباره دادم ساک زد…داگی شد. گفتم نه دمر باش…با دست لای کون تپلت رو باز کن.هر کاری میگفتم انجام میداد… سر کیر رو تنظیم کردم روی سوراخش با یک فشار تا نصف کیرم رفت داخلش جیغ تندی کشید…گفت جر خوردم بهزاد.ارومتر.گفتم باشه عزیزم…ولی گوش به حرفش ندادم…چنان عقده چند ساله گاییدن ۱کون خوب رو سرش در آوردم باورم نمیشد که خوابم یا بیدار. ابمو ریختم توی کونش…وقتی نگاهش کردم روی بالش و چشماش خیسه خیس بود گریه کرده بود…گفتم آخ عشقم دردت اومد…گفت فدای سرت…آخه مال تو خیلی کلفت و بزرگه…تا الان با همچین التی رابطه نداشتم…بهزاد فک کنم پشتم پاره شده خون میاد…نگاه کردم راست میگفت خودم تمیزش کردم…گفتم برو خودتو بشور بیا…تا رفت اومد…از توی گاو صندوقم،۱نیم سکه در آوردم بهش بدم…وقتی برگشت سرپا راه میرفت از هیکلش کیف کردم. روی تخت رو پام نشوندمش،گفتم بیا عزیزم این هم هدیه امشب من به تو…بوس قشنگی بهم داد.گفت قربونت بشم.مهربونه مرد من،،گفت آقا بهزاد…گفتم فقط بگو بهزاد.گفتم حالا چیه،؟گفت چندماهه خونه سید پلاس بودم…اینو فردا بدم بهش ناراحت نمیشی؟گفتم نه چرا بشم.؟مال خودته به من ربطی نداره…بغلم کرد…برو بشورش بیا کارت دارم…رفتم توالت خودمو خالی کردم و تمیز شستمش…برگشتم دوتا لیوان شربت با شیرینی حاضر کرده بود.خوردیم کمی حرف زدیم…گفت خسته شدی،گفتم لعنتی مگه آدم از تو هم خسته میشه…خندید.گفت پس روی حالا تو روی تخت برام قنبل کن.گفتم نه بابا،گفت چی میشه تو هم شوهرمی دیکه،ضرر نمیکنی ها…گفتم باشه…اولش خیلی خجالت کشیدم ولی وقتی با زبون از سوراخ کونم تا خایه ها و سر کیرمو لیسید.گفت بهزاد آفرین سوراخ پشتت خوب تنگه،،ولی اگه دردت اومد برنگرد…گفتم فقط آروم… با انگشتش کرد داخلش. گفتم نکن زهرا جون گفت عجله نکن…وقتی انگشتش داخل بود دردم میومد ولی سر کیرمو محکم میمکید…خایه هامو میمالید… چنان شق کردم باور خودمم نمیشد…گفت حالا طوری کوس بکن تا فراموشم نشه…گفتم چشم…زیرم دراز کشید…چنان فرغونی کردم داخلش تا ته کیر توی کوسش کردم و تلمبه میزدم…لبامو محکم میمکید…عشق کردم…یعنی بیشتر از ده دقیقه گاییدمش…کیف کردیم.جاتون خالی،سینه هاشو که موقع سکس میخوردم چشای نازش شهلا میشدن…آبم اومد کشیدم بیرون کم بود ولی ریختم روی شکمش،خیلی بوسیدمش…بردمش حموم توی وان بغلش کرده بودم…گفتم بلند نشو…دلم میخواد توی بغلم بمونی…خندید.گفت معلومه خیلی وقته تنهایی، گفتم از اول جوونیم…فقط۵سال اول فهمیدم زن چیه زندگی چیه.بقیه اش یا مریض بود یا خودشو به مریضی زده بود…الان هم چند وقته رفته اتریش پیش دخترم منو هم یادش نمیاد…خلاصه زندگی من با زهرا خانم شروع شد.زن قانع و خوبی بود…توقعی هم نداشت…عید۴۰۰سال خوبی برام بود…روز۱۶عید کمی برف بارید و زمین لغزنده شد…دفتر شرکت فقط هر روز من و مریم خانم بودیم…و اون همه کارمند فقط۲تا میومدن بقیه میترسیدن…تقریبا بیشتر بهداشتی میآوردم کمک به مردم…ارزونتر میدادم…یا پایین شهر توزیع مجانی داشتم…اون روز هرچی منتظر شدم مریم خانم نیومد.فرداش که شد.زنگ زدم بهش دخترش گوشی رو برداشت.گفتم مادرت کجاست گفت دیروز زمین خورده لگنش شکسته گفتن تا چند وقت نمیتونه راه بره مو کرده احتیاج به عمل نداره اما باید استراحت کنه…رفتم دیدنش کلی براش چیز میز بردم و خونه تمیز و محقر و کوچیکی داشت.عروسش و دخترش بودن این دخترش کلاس دهم بود چنان کونی داشت حد نداشت.چقدر هم بی حجاب بود…عروسش هم ولو بود ولی دختره خیلی یله بود.چقدر کوسش گنده بود به اون کم سن وسالی،گفتم پس باید برای چند ماهی کسی رو بگیرم کمک دستم باشه.گفت بهزاد جان داداش یا سیمین رو ببر یا متینا رو…بزار کمک خرجم باشند.گفتم غصه خرجت رو نخور خودم هستم.ده تومن دادم بهش…گریه کرد. گفت متینا کلاس دهمه اما مدرسه تعطیله…اونجا هم کار زیادی نیستش،کم و بیش اومده دیده چکار میکنم بلده انجام میده…عروسش گفت مامانی بزار من به جات برم بی پول و بیکارم…گفتم بزار عروست بیاد…بخدا من اصلا منظوری نداشتم…گفت خودت میدونی، خلاصه که از فرداش که ما فقط از ۹صبح تانهایت۵غروب بیشتر که مجاز نبودیم باز بودیم…ظهرها خونه نمیرفتم.من بودم و سیمین…البته مشتری زیاد بود و تلفنی.فاکتور میگرفتم بچه ها حاضر میکردن توی انباری تحویل میدادن…
و اما باید بگم که کم کم به موعد فسخ صیغه۶ماهه زهرا نزدیک میشدم.همسر خوبی بود.اما خودش گفت مدتی میخوام برم خونه مادرم.گفتم باشه برو۲یا۳ماهی از اومدن سیمین عروس کارگرم پیش من میگذشت ولی خودش بدبخت سن و سالش زیاد بود چاق هم بود خوب نمیشد نمیتونست راه بره چه برسه به کار کردن…عروسش الحق دختر پاک و خوبی بود…پا به پای من و کارگرهای دیگه کار میکرد…یادمه خرداد بود امتحانات بچه ها بعضی ها مجازی و بعضیها حضوری بودن…مقداری الکل برای دست و ضدعفونی برای مدارس پایین شهر کنار گذاشته بودم…رفتم دیدم بیشترش نیست…از هر کی پرسیدم خبری نداشتن…فرداش غروب در انبار و شرکت رو بستم و رفتم خونه…همسایه انبار زنگ زد داداش چرا دوباره برگشتی؟گفتم من نزدیک خونه ام…گفت پس در انبارت بازشده…گفتم حواست باشه دزده…کمی از بار دیروزم رو هم بردن…وقتی رسیدم پسر کارگرم بود نگو کوسکش کلیدها رو وقتی من نبودم اومده از روش کپی زده…گاه گداری دله دزدی می کرده…بردنش کلانتری…زنش و مادرش اومدن مادرش خیلی التماس کرد…تا رضایت دادم.چندتا کشیده هم بهش زد…ولی من بهش گفتم دیگه از فردا سیمین نمی خواد بیاد…فرداش دنبال کارگر بودم که دست دخترش رو گرفت آورد گفت بخدا هر روز خودم میام کنارش وایمیستم کار کنه بعد میبرمش خونه…در ضمن خونه اش از محل کارمون دور بود…چندماه گذشته بود بجای اینکه خوب بشه بدتر شده بود…کلا با عصا راه میرفت…خیلی خواهش کرد که بی پول و نداریم…دختر تپل و خوشگلش اسمش متینا بود.گفت عمو فرزاد بخدا من مث داداشم نیستم…فقط بهت قول میدم کار کنم…دست کجی نکنم.گفتم سیمین هم خوب بود ولی بهش گفتم نباید که شوهرت بیاد اینجا…گوش نداده بود…اگه برادرت بیاد بیرونت ميندازم… گفت باشه بخدا من باهاش قهرم…خلاصه چند روزی بعد امتحاناتش که تموم شد اومد…پیشم…آخر خرداد بود.تپل زیبا بی حجاب.نسبت به سن و سالش درشت و رسیده بود…هر روز تا۷غروب صبحانه ناهار عصرانه هم با من بود…کلا۴نفر بودیم ۳مرد ۱دختر…یادمه یکشنبه بود بار کاغذ و نخ و دوک و لوازم التحریر باهم رسید…رفتیم انباری…کارگر زیاد بود انبار پر شد…همه رفتن من موندم و متینا و لیست برداری…انبار گرمه گرم بود و در ضمن این رو هم بگم که زهرا زن صیغه ای من رفته بود پیش مادرش.و تنها بودم…مدتی که پیشم بود تازه مزه سکس رو فهمیده بودم…تازه فهمیدم زن چیه سکس چیه کوس و کون تپل چیه…خلاصه که انبار گرم و کار زیاد…زنگ زدم مادرش و بهش گفتم ممکنه دیر برسیم چون باز زیاد رسیده همه رفتن من موندم و متینا،گفت اشکال نداره فقط خودت برسونش…گفتم خیالت راحت.تا حرفام تموم شد.دیدم متینا مانتوش رو در آورد.گفت آخه خیلی گرمه…بخدا فقط زیرش تاپ پوشیده بود…شلوارشم نازک نخی بود حتی شورت مشکیش هم دیده میشد… امسال میرفت کلاس۱۱…چه کونی داشت خدا…نگم براتون…سفید بود…دستاشو بالا میداد زیر بغلش کمی مو داشت که خیلی جذاب ترش کرده بود…بیخیال بود…ولی اون سینه ها و کون منو دیوونه کرده بود.انبار بزرگ بود و گرم.گفتم متینا جون ته انبار لیست جنس های قدیمی هستند…فراموش نکن بنویس فردا کارگر بیارم اونها رو بکشند بیارند جلوتر.گفت چشم عمو.رفت ته انبار…چند دقیقه ای نبود رفتم ببینم چیکار میکنه…دیدم داره با یک پوشه خودشو باد میزنه…منو ندید…پوشه زیر دستی کاغذ هاش بود…از دستش لیز خورد افتاد زمین…خم شد…کاغذ و پوشه ها رو برداره… بخدا هر کس دیگه هم شاید بجای من بود…دیوونه میشد…اصلا نفهمیدم چیکار میکنم…از پشت خودمو چسبوندم بهش…چه کون نرمی داشت…تیز راست ایستاد.تا خواست برگرده نذاشتم…از روی تاب سینه های بزرگ و سفتش رو گرفتم…نتونست تکون بخوره…جیغ کشید.گفتم هیس دختر خوب و خوشگل نترس من هستم…گفت تو رو خدا عمو ولم کن.گفتم آخه چرا…مگه چی شده و چی میشه…عمو هم تنهاست مث خودته…کسی رو نداره…گفت عمو فرزاد نکن میترسم…به قرآن گناه دارم…مامانم بهت اعتماد کرده.سینه هاشو محکم تر گرفتم.گفتم عزیز دلم دختر خوشگل مگه میخوام چیکارت کنم…فقط ۱حال کوچک و خشک و خالی…گریه اش در اومد.گفت نمیخوام…بقران من تا الان این کارا نکردم…گریه اش شدید شد…ولی من مست اندام ناز و درشتش بودم…برگردوندمش. بوسش کردم.بغلم کرد.محکم چسبید بهم.گریه بیشتری کرد.گفت تو رو خدا بزار برم خونه امون…دستامو انداختم روی کون بزرگ و نرمش،گفتم نه نمیشه باید چند دقیقه حال عمو رو خوب کنی بعد…گفت چجوری،چکار باید بکنم…گفتم اول که باید این تاب قشنگتو بدی بالا ببینم…اون زیر میرا چی قایم کردی مث کله قند سفت و خوشگل و شیرین دارند به من چشمک میزنند… دوباره گریه کرد…نه تو رو خدا…نه…زشته…گفتم نه چرا زشت باشن به این خوشگلی.موهای بلندش رو از پشت سرش پیچیدم دور دستم گفتم.ساکت باش فقط گریه نکن الان تموم میشه.موهاشو که کشیدم سرش رو به عقب کج شد.گردن ناز و سفید و گوشتیش بیشتر معلوم شد.لبهامو چسبوندم به گردنش.
بوسیدمش و مکیدمش.گفت نه تو رو خدا نه،گفتم متینا نمیمیری که…بزار حال کنیم دیگه…گفت عمو فرزاد من جای دخترتم ها.گفتم باشه آخه مگه من پیرم…یا زشتم…گفت بخدا آبروم میره…گفتم نه نترس کار خاصی باهات ندارم…فقط حال کوچولو.مث دوست پسرهات.گفت بقران من تاحالا اصلا دوست پسر نداشتم…به جون مادرم… گفتم پس خودم دوست پسرت میشم…حتی هر چی بخای برات میخرم…گفت نه نمیخام…گفتم فقط یک امشب تو رو خدا…بده بالا تاب رو…آروم کشید بالا…اوف خدا چه سینه هایی…چقدر من خوردم و مکیدم و مالیدم این سینه ها رو…فقط میگفت تو رو خدا آروم دردم میاد…گفتم نمیشه…خیلی خوشگل هستن فدات بشم…جانم…جانم…ماشالله ماشالله…آخ کاش تو زن من بشی…مامان بچه هام بشی…جان…میدونستم که اون هم کم کم داشت دیوونه میشد…آخه بعضی وقتا آرومی دستاشو توی موهام میچرخوند…گفت بسه دیگه سیر نشدی؟گفتم نه…بچرخ تو رو خدا بچرخ…چرخید گفتم دستاتو بزار روی اون کارتن وسایلها…دیگه هر چی میگفتم گوش میداد…گفتم خم شو…اوف چه کونی داری دختر فدات بشم…گفت عمو تو رو خدا تمومش کن…گفتم چشم…الان فقط ببینمش…آروم دستمو بردم جلو دکمه شلوارشو باز کردم اومدم بکشم پایین نمیزاشت خیلی خواهش کردم…تا کشیدم پایین جونم بالا اومد…نشستم زیر کونش…بهش یاد دادم قنبل کنه…کونش چاق بود…گفتم با دستات بازش کن…انجام داد…با زبون رفتم سراغ سوراخ کونش و کوس نازش فقط بديش پشمالو بودن کوسش بود…میفهمیدم خوشش میاد چون بیشتر قنبل میکرد… آروم کیرمو درش آوردم… خیلی کوسشو لیسیدم.پرسیدم خوبه دوست داری.اروم گفت آره خوبه…گفتم نترس فقط حال کوچولوست،اگه به کسی چیزی نگی کسی نمیفهمه… گفت باشه فقط تو رو خدا زود باش…بلند شدم.گفتم بر نگرد عزیزم…کیرم شقه و راست بود…گفتم قنبل باش.گفت زود کمرم درد گرفت.نزدیک پریودمه،امشب هم خسته شدم…گفتم باشه تف زدم سر کیرم کونش قشنگ معلوم بود نمیدونست کیرم بیرونه،گفتم باز کن لای کون تپلی سفیدتو…آروم بازش کرد.سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش.تازه فهمید چی خبره.گفت اون چی بود.گفتم این اسمش کیره…کلفت و بلند…الان میخاد صفر کونتو باز کنه.گفت نه بخدا نمیخام…دوستم میگفت درد داره…گفتم باشه بلاخره چی، اگه بزاری بکنم ابمو بریزم کونت…واسه خانومی کوچولوی خودم فردا یک گوشی میخرم…گفت ایفون میخام…گفتم بشرطی کسی نفهمه… بگو از حقوقم کم میکنه…گفت باشه فقط آروم… با کمی تف…سر کیر کلفتو رد کردم توی سوراخش…چنان جیغی زد که نگو.ولی ولش نکردم.گریه کرد.محکم گرفته بودمش.گفت عمو فرزاد دارم میمیرم…گفتم ببین اول و آخرش تو مال منی…پس ساکت باش به شوهرت کون بده…گفت نمیخام…دارم میمیرم…خودشو سفته سفت کرده بود…گفتم شل کن درش بیارم.شل.کن…تا شل کرد.محکمتر بغلش کردم بیشتر کیر توی کونش رفت…چنان جیغی زد.و بعدشم به حالت غش ولو شد روی جنسها،من هم شروع کردم تلمبه زدن…کونش باز بود آخ و اوخش که در اومد…فهمیدم حالش همچین هم بد نیست…چندتا تلمبه زدم و ریختم توی کونش…کشیدم بیرون…سریع یک بسته دستمال کاغذی در آوردم و چندتا گذاشتم روی سوراخش…توالتی نشست زور اول و که زد دوباره جیغ زد…کلی آب کیر و خون با کمی ریز عن اومدن بیرون.از درد یکوری ولو شد روی زمین…گریه کرد.خودمو تمیز کردم.و بلندش کردم…الکل باز کردم زدم روی دستمال چرخوندمش…کونش بازه باز بود…گفتم خوب شد کامل جر خوردی…دیگه از این به بعد راحت میتونی بهم کون بدی…گفت ولم کن کوسکش…گفتم عه متینا بی ادب نشو…تو همسر خودمی…گفت نمیخام دیگه دوستت ندارم.الکل زدم کونش سوخت گریه کرد…لباس پوشید…جمع و جور کردیم…نشست توی ماشین…گفت بخدا فردا برام گوشی نخری دیگه پیشت نمیام…به مامانم هم میگم…گفتم یه بوس بده…خودش لب داد.گفتم ایوالله…تو مال خودمی،،خیالت راحت…یکدست مانتو شلوار با یک گوشی فردا واست میخرم.بغلم کرد.گفتم ولی بری توالت پی پی کنی میسوزی …جیغ نزنی ها…گفت نه مواظبم…چقدر دردم امد…بردمش برای خودش و مادر و زنداداشش،پیتزا گرفتم…ولی وقتی رسیدم همش تا صبح با خودم میگفتم نکنه بفهمند.نکنه به کسی بگه…خدایا تو رحم کن چی گوهی خوردم…گوشی هم نداشت…تاصبح اصلا آرامش نداشتم…صبح خودم رفتم دنبالش مادرش گفت…چی شده شما اومدین…گفتم دیشب خیلی خسته شد…خیلی با معرفته همه رفتن این موند کمکم کرد…میخام ببرم براش خرید کنم.تلافی بشه،،گفت ممنون…فرزاد جان…وظیفه اشه…گفتم نه بابا…اگه دختره غیرتش از مردها بیشتره…خیالم راحت شد که کسي چیزی نفهمیده…اومد رسید…نشست راه افتادیم.گفت عمو فرزاد…گفتم فقط فرزاد،،تو عشق منی…فهمیدی،خندید.گفت فرزاد جان باور کن نیمساعته توالتم.چندبار گریه کردم…گفتم ببخشید دیگه تقصیر خودته که خوشگلی.مرسی عزیزم.مرسی که به کسی چیزی نگفتی.اینقدر تپل و خوشگلی که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.خب حالا اول کجا بریم؟گفت اول برو یکجا من برم دوش بگیرم
چون دیشب نتونستم برم…صبح مامانم گفت ابگرمکن مون خرابه…باید کسی بیاد درستش کنه…گفتم الان کسی رو میفرستم بره بازش کنه…زنگ زدم سید بهش آدرس دادم خیلی فنی بود…گفتم برو درستش کن…خانومه پاش شکسته اذیته…گفت چشم…گفتم متینا بیا بریم خونه خودم برو دوش بگیر…گفت وای نه…گفتم چرا مگه چیه…گفت آخه بده…گفتم کسی نیست و کسی چیزی نمیفهمه…اوکی داد و بردمش خونه بزرگه…رفت داخل حموم…صدای آب میومد…دلمو زدم به دریا.در زدم…گفت بله فرزاد جان.گفتم متیناجانم عزیزم من هم بیام…گفت نه تو رو خدا،گفتم متینا تو قرار خانوم خودم بشی…نترس دیگه…آروم پشت در رو باز کرد…با شورت رفتم داخل.لخته لخت بود…یادم اومد پشمالوست، برگشتم براش ژیلت ۶تیغ اصل برداشتم رفتم داخل…لبخند زد.لخت سفید تپل پر پشم…کوس اندازه فطیر…سینه ها بزرگ سفت گنده…آب ریخته بود سر و صورتش مث صدف سفید و درخشان بود…بغلش گرفتم…گفتم جانم بی نظیری،ژیلت و باز کردم…تموم بدنش رو شامپو بدن زدم…دستشو دادم بالا.اول زیر بغلهاشو،تراشیدم.ساکت بود…نشستم زیر پاهاش.از زانو تاسر انگشتاشو تراشیدم…دست کشیدم روی کوسش.گفت اون رو نه…گفتم چرا آخه… برای پریودیت بده ها…خیلی بلندن…گفت آخه دخترم.گفتم نترس بیرون برات مام بدن میزنم…با کرم نرم کننده…سیاه و کدر و زمخت نمیشه.با ملاحضه چنان تراشیدم کوسشو…چرخوندمش…کون نازش سوراخش ورم داشت…کیرم بد جور دوباره شق و کلفت شده بود…خوش قد وبالا بود…خوب تراشیدم.بدنش برق افتاد…بلند شدم…بغلش کردم شستمش رفتیم بیرون…بهش رسیدم…تموم بدنشو براش مام زدم و لوسیون بدن…همه مال زنم بود…درازش کردم روی تخت.گفت بزار لباس بپوشم.گفتم هیس فقط دراز بکش…اینبار از کوس شروع کردم…چنان میلیسیدم این کوس تپل و سفید صورتیش رو که دو دقیقه نشد آه و ناله قشنگش بلند شد.گفت بخورش آروم بخورش…آفرین فرزاد جونم…آفرین… بخورش…تا جفت نوک سینه هاشو گرفتم…چنان چند دفعه کمرش بالا پایین شد…نفس محکم کشید…آبش توی دهنم خالی شد.میخواست موهامو از سرم جدا کنه…زورش هم زیاد بود…گفت مرسی…چقدر خوب بود…رفتم بالا بغلش کردم…گفتم حالا نوبت توست. گفت یعنی چکار کنم؟گفتم بخورش دیگه.گفت نه بدم میاد.گفتم متینا من مال تو رو میخورم تو بدت میاد.؟گفت آخه تا الان نخوردم.گفتم بالاخره که باید بخوری…رفت پایین گفت چقدر کلفته…مال داداشم نصف اینه…تازه یادمه شب سیمین رو از پشت میکرد گریه شدید میکرد… مامانم فرداش دعواش کرد…چون خونه ما کوچیکه…من شب قایمکی دیدم…گفتم ولی دیدی من چطوری کونتو جر دادم…باید همیشه بهم بدی…الان واسم بخورش …مشغول شد.اینقدری خوشگله، فقط بهش نگاه کنی آبت میاد چی برسه به اینکه بخای بزاری واسه ات بخوره…آبم میخواست بیاد.بهش نگفتم…گفتم بیشتر بکن توی دهنت و محکم مکش بزن…گفت باشه…مشغول بود…چنان ابی به خوردش دادم…اولش نفهمید ولی بعدش دویید توی حموم…عوق زد.برگشت وای چه آبش بد مزه بود.محکم بغلش کردم انداختمش روی تخت تا تونستم بوسیدمش.گفتم متینا زن من میشی.گفت اگه مامانم بزاره…گفتم خودت چی دوستم داری یانه؟گفت آره تو خوبی…ولی من که چاقم…گفتم چاق نیستی تپلی، زن من بشی…خودم هر روز میفرستمت باشگاه و سونا استخر لاغر بشی…تازشم.میخام واسه خانومم ماشین بخرم.گفت دروغ میگی…گفتم نه بخدا…چرا دروغ…وقتی عقدت کنم…گفت۲۰۷میخام…گفتم دیوونه ۲۰۷چیه…بهترین شاسی ميندازم زیر پات…همیشه که اینجوری نمیمونه.کرونا تموم میشه و زندگی بر میگرده روال عادیش،اونوقته که تو میشی رئیس اون همه کارگر…میبرمت خارج عشق و حال.گفت اینها رو آلان میگی که عاشقت بشم دوستت داشته باشم…گفتم نه بخدا من تنهام زنم با بچه ام اتریشه،من دوست ندارم برم…میخام تو باشی مامان بچه هام بشی…صاحب این خونه بزرگ…ببین چقدر بزرگه ولی من از تنهایی اینجا نیستم توی آپارتمانم هستم…توی همین حین دوباره شق کردم…گفتم بچرخ بکنمت.گفت نه بخدا دردم میاد…گفتم امروز روز توست.نترس…میخام لای کون و کوس قشنگت بزارم…گفت قول دادی ها…چرخید دمر شد.چند تا بوس و گاز کوچولو از کونش کردم.رفتم روش کیر رو چربش کردم فشار دادم لای کونش تا کوسش رسید.برگشت گفت نکنی توش ها.اگه نه دیگه دوستت ندارم…متینا عشقم نترس آروم فقط لایی میکنم.چقدر کیف داشت…خودشو راحت روی تخت ولو کرده بود.خم شدم روش لبهاشو بوسیدم…چرخوندمش…از جلو کیرمو دادم لای کوسش…سینه هاشو آروم آروم میمکیدم.گفت آه فرزاد چکارم میکنی…وای مامان.گفتم جانم چیه،،خوبه؟لبهامو بوسید انگار۲۰ساله شوهر کرده…گفت فرزاد ادامه بده واینستا،فرزاد خیسش کن…آب دهن زدم…چقدر محکم بغلم کرد لب توی لب…زیرم ارگاسم شد…بعدش خندید.گفت برو اونور قلقلکم میاد…از روش بلند شدم.ولی خیلی بوسیدمش…گفت حیف که کونم میسوزه اگه نه برات تلافی میکردم.گفتم باید بهم بدی تا گشادتر بشه دیگه دردت نگیره.گفت خب الان زخمه خوب بشه،چند روز دیگه…گفتم الان برام بمالش من هم آبم بیاد…مشغول شد…چند دقیقه ای ارضا شدم…اون روز براش خرید کردم.هر روز خودم پنهانی از مادرش میبردم و میآوردمش،،آخر تابستون مامانش،خوب شد خودش برگشت سر کار…من و متینا تا اون روز حتما توی هفته چندباری با هم رابطه از پشت داشتیم…جالبه لاغرتر شده بود.و خانوم تر…زهرا نتونست برگرده…چون اولا کرونا گرفت…ولی خوب شد بعدشم توی شهر خودشون ازدواج کرد…چندباری که بهم زنگ زد من زیاد تحویلش نگرفتم…چون متینا جونم بود و هست…مدرسه ها کم و بیش باز شدن.روزها بعد تعطیلی میرفتم دنبالش…عمدا برادر کوسکشش رو سر یک کاری گذاشتم تا حواسش به ما نباشه…هر روز برش میداشتم میبردمش خونه عشق و حال…دوستم داشت و داره…۱۸سالش بود…گذاشتمش کلاس گواهینامه و کنکور…خوب به حرفهام گوش میداد…زودی گواهینامه گرفت…همسرم آذرماه برگشت.اما هیچ عشقی بینمون نبود…جالبه خودش گفت طلاقم بده من میخام برم اتریش…حوصله زندگی زناشویی ندارم.من مریضم…حوصله رابطه ندارم.کلا از خودش هم بیزار بود…توافقی جدا شدیم ولی پول خوبی بهش دادم تا ازم راضی باشه.عید سال بعدش دیگه تنهای تنها بودم…مرد متراکه کرده و جدا شده تنها…موقع امتحانات متینا کنکور بود…کرونا ته کشیده بود…مادرش سرحال و سالم بود.رفتم خواستگاریش…همون شب بهم جواب مثبت دادن…کل خانواده و فامیلش راضی بودن…حتی براش عروسی هم گرفتم…شد خانومم…کوس تپلش رو چنان جر دادم خونریزی خوبی کرد…دلم باز شد.گریه کرد…درست ۱۱ماه بعد شد مامان بچه ام…بهش قول داده بودم.یک خودرو خوشگل بهش کادو دادم…الان که خرداد۴۰۴شده.برام دوقلو پسر آورده الان۳تا بچه داریم…مادرش خونه نگهشون میداره…خودش با من هر روز سر کاره…چقدر اول جوونی بدبخت بودم…نمیدونستم زندگی و زن خوب چیه…؟؟
نوشته: فرزادخان
11 پاسخ به “متینا عشق زیبای من”
کاش به موضوع جدید پیدا میکردیهمش همین پولدارو دول دارم همه رو میکنم اخرشم سه چهارتا بچه برات میارنقشنگمعلومه عقده کیر بزرگ داری
این کصشرای تجاوز و پدوفیل نباید تایید بشه
الان بهزاد تو بودی که زهرارو کرد یا فرزاد که متینارو کرد!؟؟؟کودومشون تو بودی دقیقا!!!
خسته نشدی همش ارث و میراث؟یهبار هم بگو خودم یه پخی بودم یا شدمنه اینکه همش ددی جون و پدرزن و اوستای صفرزن بهت سرمایه بدنریدم تو تخیلاتت
کسی تا حالا کون نداده رو چجوری بدون کرم ونرم کننده از کون کردی، معلومِ همه ی این هایی که گفتی رویاهایِ دست نیافتنیت هست که شب ها قبل خواب بهش فکر می کنی
مثل همیشه عالی و پر از لذتممنون که وقت میزاری و مینویسیمیخام خواهش کنم کمی متن داستانهات رو عوض کنیشما که استاد نوشتن و نگارش هستی حتما میتونییکبار پلیس بشویکبار قاضییکبار معلمیکبار صفورو …همش بازاری و ویلا و ماشین و ثروت و زن مریض دیگه خیلی یکنواخت شده
کم گوی و گزیده گوی چون در
نوشتارت و داستانت متن تکراری داره
به محض اینکه زهرا رفت بهزاد شد فرزاد
خان دمتگرم با این داستان های عیانی و کیر کلفت و حشریت همین فرمون با کمی چرخش برو جلو
خان دمتگرم با این داستان های عیانی و کیر کلفت و حشریت همین فرمون با کمی چرخش برو جلو به چرندیات بعضی ها گوش نده چرا چون خودشون جرات اینکه بخوان تخیلات خودشون رو هم بیان کنن رو ندارن